هشتمین شماره ماهنامه «ویژه ادبیات خزر»

نکته: این شماره ویژه ادبیات خرم آباد است و تمامی مطالب نشریه از اهالی قلم خرم آباد است.

دانلود فایل کامل نشریه از لینک زیر:

شماره 8 نشریه

 

فهرست:

 

صفحه ۳:

  • نقد:

بیرون از دوایر مرسوم / بررسی چهار دفتر شعر احمد قربان زاد (قسمت پایانی) / دفتر چهارم: چشمانت آفریقا --- بنفشه حجازی

در حاشیه‌ی «شرح‌حاشیه» / معرفی کتاب شرح حاشیه نوشته‌ی احمد بیرانوند --- مریم میرزایی

صفحه 4:

  • شعر:

کیانوش کشوری (3شعر)

احمد بیرانوند (10شعر)

نعمت اسلامی (یک شعر)

صفحه 5:

  • داستان:

بی‌حالایی --- فاطمه دریکوند

صفحه6:

  • داستان:

پنجره‌ها --- آیت دولتشاه

صفحه 8:

  • داستان:

سربخش --- مریم هومان

صفحه 9:

  • داستان:

وضعیت --- شهریار قنبری

صفحه 10:

  • داستان:

تولد --- هانیه مختاری

صفحه 11:

  • داستان:

کبیر --- ناهید پورزرین

مختصات --- روح‌ا... سلیمانی

 

 

شماره 7 / خرداد و تیر 89

فایل کامل نشریه:

شماره 7

 

تک تک صفحات:

01

 جلد

02

فهرست

03

یک شب تابستان / آمبروز بیرس / شبنم بزرگی

04

نگاهی به مجموعه داستان به یک چیز خوب فکر کن / پرویز حسینی

نگاهی به مجموعه داستان من و زنم و سیندرلا / پرویز حسینی

05

بررسی چهار دفتر شعرِ احمد قربان زاده (قسمت دوم) / بنفشه حجازی

معرفی مجموعه داستان و حالا عصر است / شهاب احمدپور

06

شعر از:

محمدرضا روحانی (2شعر) / مریم اسحاقی (5 شعر) / عباس گلستانی (10 شعر)

07

شعر از:

آزیتا موسوی (7 شعر) / نادیا خوش لقا (9 شعر) / نگین آذر (5 شعر)

08

شعر از:

شاهین دلبری (5 شعر)

09

داستان:

صورتی / نینا گلستانی

10

داستان:

پدر / آتیه اجدادی

11

داستان:

جنگ از کی شروع شد / وحید باقری

آریاهای واقعی و آریاهای خیالی / آریا طالب نیا

12

آگهی

توضیح

دوستان عزیز با سلام

از این به بعد نشریه را با همان فرمت صفحه بندی شده در وبلاگ قرار می دهیم تا دوستانی که تمایل دارند نشریه را دانلود کرده و آن را مطالعه کنند.

برای دانلود کل نشریه می توانید فایل کلی همان شماره را دانلود کنید. اما از آنجا که با توجه به پایین بودن سرعت اینترنت برای خیلی ها امکان دانلود فایل های حجیم میسر نیست و از طرفی امکان کم حجم کردن فایل کامل نشریه از این بیشتر نیز وجود ندارد، فایل های تک تک صفحات را نیز روی وبلاگ قرار می دهیم تا اگر کسی صفحه یا صفحات خاصی را خواست بتواند آن را به تنهایی دانلود کند.

در صورت بروز هرگونه مشکل برای دریافت فایل ها حتمن موضوع را با ما در میان بگذارید.

بابت عدم به روز رسانی وبلاگ نشریه نیز در این چند ماه از شما عذرمی خواهیم.

در ضمن به زودی تمام شماره های قبلی نشریه را نیز در وبلاگ قرار خواهیم داد!

با سپاس فراوان از شما!

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم

 تحریریه ویژه نامه ادبی خزر

 

برای دیدن شماره جدید نشریه به اینجا مراجعه کنید

شماره 7 / خرداد و تیر 89

فهرست



داستان ترجمه:

2 داستان از بروك هولند راجرز / شبنم بزرگي

نقد:

درباره‌ي داستانك / بروك هولند راجرز  مهراب جوزي

شعر:

20 شعر/ بنفشه حجازي

20 شعر / اميرعباس مهندس

16 شعر / جعفر خادم

13 شعر / مسعود پورهادي

داستان فارسي:

كودكي / محمود بدرطالعي

برف / مهستي خلخالي

گزينش / ربابه كريمي

لايه‌ي نازكي از مه / شهلا شهابيان

2 داستان / سارا غلامي

3 داستان / وحيد باقري

ديدي بودي / كادوس اميدي

2 داستان / آناهيتا حداد

دسمتزد / آزيتا موسوي

 

 

 

 

ويژه‌ي ادبيات خزر 4

سردبير: كيهان خانجاني

دبير داستان: رها(ميلاد) فتاحي

دبير ترجمه: شبنم بزرگي

مسوول اشتراك: رزيتا رجايي

صفحه‌آرايي: رها فتاحي

تلفن ويژه‌نامه: 09118321228

مديرمسوول و صاحب امتياز روزنامه خزر: رضا احمدي سراواني

 

 

داستان ترجمه:

2 داستان از بروك هولند راجرز / شبنم بزرگي

نقد:

درباره‌ي داستانك / بروك هولند راجرز  مهراب جوزي

شعر:

20 شعر/ بنفشه حجازي

20 شعر / اميرعباس مهندس

16 شعر / جعفر خادم

13 شعر / مسعود پورهادي

داستان فارسي:

كودكي / محمود بدرطالعي

برف / مهستي خلخالي

گزينش / ربابه كريمي

لايه‌ي نازكي از مه / شهلا شهابيان

2 داستان / سارا غلامي

3 داستان / وحيد باقري

ديدي بودي / كادوس اميدي

2 داستان / آناهيتا حداد

دسمتزد / آزيتا موسوي

 

 

 

 

ويژه‌ي ادبيات خزر 4

سردبير: كيهان خانجاني

دبير داستان: رها(ميلاد) فتاحي

دبير ترجمه: شبنم بزرگي

مسوول اشتراك: رزيتا رجايي

صفحه‌آرايي: رها فتاحي

تلفن ويژه‌نامه: 09118321228

مديرمسوول و صاحب امتياز روزنامه خزر: رضا احمدي سراواني

 

 

درباره‌ي داستانك / بروك هولند راجرز

درباره‌ي داستانك / بروك هولند راجرز

ترجمه‌ي مهراب جوزي

داستانك محيطمحور

يك داستان خوب بر چه اصولي استوار است؟ داستان پیش از هر چیز نياز به يك «شخصيت» دارد. اين شخصيت حتی ميتواند چيز غيرمتعارفی مثل صندلي  باشد، و حتما نياز است كاری انجام دهد، حتي اگر کنشش به كاري چون تفكر محدود شود. (صندلياي كه در داستان در قالب يك شخصيت ظاهر ميشود، شاید كاري بيش از تفكر هم نتواند انجام دهد، جز آنکه منتظر بنشیند و به افرادي بيانديشد كه گه گاه برآن مي‌‌نشينند). حتی كمتحركترين کنش همچون يك جا نشستن و تفكر كردن، نياز به يك جولانگاه دارد، جایی که کنش در آن اتفاق می­افتد. هرچند که اگر نويسنده آن را از قلم بیاندازد، خواننده خود دستبهكار ميشود. به خواننده یک کُنشگر و یک کنش بدهید، خودش شروع به تصويرسازي مکان ميكند. يك داستان خوب، همچنين نياز به بيان يك نکته دارد. نکته­ی داستان گاه آنقدر نامحسوس است كه خواننده قادر به بازگو كردنش نيست. اما اگر خواننده هيچ نکته­ای در داستان نيابد، ممكن است اين حس به او دست دهد كه داستان پوچ و بيسروته است.

نميگويم اين عناصر بايد در تمام داستانها باشد؛ اتفاقا در نوشتن تجربی جالبتر آن است كه گاه عنصري را كه در همهي داستانها وجود دارد حذف كنيم ولي در عينحال راهي بيابيم كه خواننده را همچنان راضي و خوشنود نگه داريم. اما در اغلب داستانها راهکار موفقيتآميز از اين قرار است كه شخصيتي در يك مكان و یک زمان به كاري دست ميزند که سبب بروز حادثهاي ميشود و آن حادثه خواننده را به عكسالعمل واميدارد. به بياني ديگر، اين راهکار چهار عنصر دارد: شخصیت، محيط، حادثه و انديشه.

هنگامي كه به ساختار داستاني كه قصد نوشتنش را داريد، ميانديشيد، حتماً به اين چهار عنصر بهقدر كافي اهميت دهيد. آرسن اسكات كارد بر اين باور است كه تمام داستانها بايد اين چهار عنصر را در خود بگنجانند. اما هر داستان روي يكي از عناصر تاكيد بيشتري ميورزد. کارد از واژهي اختصاري مايس MICE (:موش­ها) كه از سرواژههاي نام انگليسي اين عناصر  (Milieu, Idea, Character, Event)  [ در مقياس «مايس»  داستاني است كه از چهار عنصر داستان (يعني: حوادث، شخصيت، انديشه و محيط) بر عنصر دوم يعني انديشه تاكيد دارد. م ] گرفته شده، استفاده می­کند، نه که توالی طبیعی­شان به این صورت باشد، تنها براي اينكه اين چهار عنصر در خاطر بماند.

كارد نسبت بين اين عناصر را «مقياس مايس» نام نهاد. داستاني را كه بيشتر تاكيدش روي محيط و حوادث داستان است. تنها نکته در چنين داستانهايي اين است كه تجربهي حوادث و مكانهاي درون داستانرا به خواننده منتقل كند. شخصيت اين قبيل داستانها گاه تیپ هستند و جزييات شخصيتشان اصلاً مهم نيست، پس اهميتشان تنها يكچهارم محيط و حوادث است.

در حقيقت من موضوع را كمي پيچيدهتر از خود كارد توضيح دادم. اصولاً در هر داستاني این است که يكي از اين عناصر بر كل داستان تسلط مييابد و اینکه هیچ­کدام نمی­توانند مانند اعداد موجز و خالص باشند. هيچكس مبناي ساختار داستان خود را روي مقياسي عددی نميگذارد. اما ميتوان چيزي نوشت تا آن خوانندهاي كه داستان را صرفاً بهخاطر محيط يا شخصيتش ميخواند، راضي کند..

كارد بر اين باور است كه بيشتر داستانهاي علمي- تخيلي محيطمحور هستند. اگر تکیه اصلي داستان، به گردش بردن خواننده به يك فضاي خيالي است، منطقيترين روش اين است كه شخصيت داستان را از جهان واقعی خواننده، به فضاي خيالي ببريم تا در آن پرسه بزند و ديدنيهاي آن جهان را ببیند و سر آخر هم آن شخصيت را دوباره به جهان واقع بازگردانيم. در حقيقت داستان محيطمحور را ميتوان یک گردشگری ادبی در نظر گرفت كه با انتقال تجربهي جهاني نو به خواننده، وي را به اوج لذت و رضايت ميرساند. چنانچه خواننده در شخصيتپردازي يا طرح داستان پيچيدگي ببيند، تمركزش از تک ستاره­ی داستان- كه همان محيط است- منحرف ميشود.

لذت ورود به جهانی جديد، به داستانهاي علمي- تخيلي محدود نميشود. بسياري از داستانهاي تاريخي بهخاطر انتقال تجربهي زندگي به عنوان مثال در وین قرن هجدهم محبوب هستند. يك داستان حتي ميتواند فضاي زندگي يك نوازندهي نيويوركي را هم به تصوير بكشد.

در داستانهاي محيطمحور تا زماني كه خواننده با كل محيط آشنا نشود، داستان به پايان نميرسد. حال تصور كنيد كه داستانتان در قرن 18 ميلادي و در شهر وين ميگذرد. مطمئناً ادا کردن حق چنين مکاني در چند صفحه بسيار دشوار خواهد بود. پيش بردن داستان در چنين محيطي، رماني قطور ميطلبد. داستان محيطمحور هدفش شرح يك محيط است؛ هر چه اين محيط وسيعتر باشد، كلمات بيشتري هم براي توصيفش نياز است. عكس اين قضيه هم صادق است. اگر محيط داستان كوچك باشد، شايد بتوان حق مطلب را در يك يا دو صفحه ادا كرد. مثلاً اگر محيط داستاني يك واحد خانهي دانشجويي در يك آپارتمان باشد، يك داستانك برايش كافي است.

طبق گفتهي كارد، محيط فقط به يك مفهوم فيزيكي اطلاق نميشود؛ محيط شامل فضاي اجتماعي و فرهنگي هم ميشود. رماني كه محيط جهاني غریب را به ما نمايش ميدهد، علاوه بر خانههاي آن جهان، در مورد سنن ازدواج و موسيقي غریب آن هم صحبت ميكند. شرح فرهنگ يك جهان نيازمند رماني قطور است، ولي براي شرح یک کلوپ کتابخوانی یا دار و دستهاي موتورسوار هزار كلمه كافي است. شرح كامل فرهنگ يك جامعه در چند صفحه نميگنجد، اما شرح يك سنت خاص یا عادات محدود چرا.

الگويي كه كارد براي داستانهاي بلند پيشنهاد ميكند (سفر به مكاني جديد، گشت و گذار و بازگشت) را ميتوان با حذف بخشهايي كه به نقل چگونگي رفت و آمد ميپردازد، كوتاهتر كرد. با اين روش زودتر ميتوان به بخشهاي مهم داستان رسيد. به بيان ديگر بهجاي آن كه با شخص خارجي در جهان جديد به گشت و گذار بپردازد، شخصی که از پیش به محیط آشناست، شروع می­كند به توضیح محيط خود به خواننده.

شخصيتها در داستانک محیط­محور اصلا پيچيده نيستند؛ کنش داستان هم خيلي ساده و پيش‌‌پا افتادهاست. يكسري حوادث پشت سر هم تكرار ميشوند كه به عنوان مثال سبب ميشود اوضاع خراب و خرابتر شود و هيچكس هم سعي در اصلاح امور نكند. انديشهي داستان در قالب مكان و ساكنان آن مكان بيان می­شود. محيط عنصر قالب است. اندیشه­ی اصلي داستان ارايهي چهرهي آن مكان و ساكنانش است. زمانيكه اين چهره ارايه شود، داستان کار خود را به انجام رسانده است.

اگر قصد نوشتن داستانك محيطمحور داريد، به شما پيشنهاد ميكنم فضاي داستانتان را كوچك و شخصيتها را محدودتر در نظر بگيريد و از شرح بيش از يك رسم يا سنت فراتر نرويد. داستان دو ردیف آخر اتوبوس خط 54 را بنویسید، یا  داستان آن سه سیگاری که هر روز در زمان مشخصی در جای خاصی دور هم جمع می­شوند، یا داستان به ستوه آوردن شاگرد شوفر جدید اتوبوسی که در تمام 29 سالی که آن رستوران باز شده، عوض نشده بوده است.

داستانك شخصيتمحور

  در داستانهاي شخصيتمحور بلندتر هستند، داستان به چگونگي تغيير و تحول شخصيت در يك بازهي زماني ميپردازد. شخصيت داستان بايد خواهان آن باشد که شرايط زندگياش را تغيير دهد؛ از مشكلی رهايي يابد، نقش جديدي در خانواده يا هویت جدیدی در جهانی وسیع­تر بیابد. داستان اشتیاق خواننده را برمی­انگیزد که شاهد موفقيت شخصيت داستان در تبديل ناخوشيها به وضعیتی بهتر باشد.

نكتهي مهم در اين سبك اين است شرايط زندگي شخصيت بايد به نوعي با خصوصيات فردي او گره بخورد. مشكلي كه ظاهراً ريشه در خصوصيات درونی شخصيت ندارد و کاملاً بیرونی است، در نهايت به يك مشكل روحي تغيير مييابد. داستاني را در نظر بگيريد كه در آن زنی در یک رابطه مرتب مورد سوءاستفاده قرار ميگيرد. اين زن براي حل مشكلش بايد شرايط را عوض كند، اما بهخاطر خصوصيات فردي و نوع نگرش و اعتقاداتش همانطور كه ما انتظار داريم قادر نخواهد بود زوج سوءاستفادهگرش را ترك كند. در حقيقت آن زوج او نیز روي عدم توانايي شريكش در ترك او، حساب ميكند. داستان تغییر زندگی او، باید داستان  تغییر او به شخصيتی باشد که می­تواند رابطهاش را با آن مرد به پايان برساند.

راههاي زيادي براي نوشتن يك داستان شخصيتمحور وجود دارد كه متداول ترينش همان است كه كارد توضيح می­دهد. در شروع داستان (ترجيحاً در صفحهي اول) شخصيت را در تلاش براي تغيير زندگي ناخوشایندش ميبينيد. چنين تغييري معمولاً با اولين تلاشها به نتيجه نميرسد. اين تغييرها معمولاً در يك فرآيند طولانيمدت جواب ميدهد. هميشه شخصيتهاي ديگري نیز هستند كه نميخواهند قهرمان داستان موفق شود. اين سبك داستان بهدليل شرح چگونگي تغيير شخصيت بسيار  زمان­بر است و حداقل به شكل رمانی كوتاه درميآيد.

حتي در يك داستان كوتاه متداول 3 تا 5 هزار كلمهاي نیز نشان دادن روند تغيير شخصيت مشكل است. براي نشان دادن اين روند نيازمند چندين اتفاق در داستان هستيم تا تغيير شخصيت براي خواننده ملموس باشد. اوج داستان در میانه آن است كه شخصيت در تلاش براي تغيير است.

جا دادن يك داستان شخصيتمحور در داستانك كاري است بس دشوار. به عنوان مثال در یکی از داستان­هایم به نام «پدر»،خطاب نويسندهبه همهي كساني است كه قصد پدر  شدن دارند. ما نه دربارهي خود شخصيت اطلاعات كافي داريم و نه در جريان تغييراتي هستیم كه برايش اتفاق افتاده است. خودش بدون هيچگونه تلاشي، فقط و فقط با دانش جديدي كه كسب می­کندد،می­تواند در خود تغيير ايجاد كند. بههمين دليل ميتوانيم آن داستان را بيشتر انديشهمحور بدانيم تا شخصيتمحور.

طبق گفتهي كارد، در نوشتن داستانك شخصيتمحور، پرزحمتترين قسمت، كار روي «جریان» داستان است. جریان داستان يعني جا انداختن نقش شخصيت داستان و اوضاع ناخوشایندش، و مهمتر از همه توضيح آنكه چه چیز او را  چنين شخصيتي کرده است. ممكن است بتوانيد يك داستان شخصيتمحور روانكاوانه را با همهي مشكلات شخصيت داستان، تلاش در جهت حل مشكلات و سرانجام تغييرات دروني شخصيت، در 500 كلمه بگنجانيد، اما خود من تا کنون چنين چيزي نديدهام.

داستانهايي كه تاكيدشان روي محيط، انديشه و اتفاقات داستان است، بيشتر توجه نويسندگان را جلب ميكنند تا داستانهاي شخصيتمحور. اما اين بدان معني نيست كه بهخاطر محدوديتهاي اين سبك از داستان، نويسندگان اصلاً سراغش نميروند. با اين حساب بهتر است دوبارهتعريفي از داستانكهاي شخصيتمحور ارايه دهم.

اگر يك رمان شخصيتمحور، شخصيت داستانش را بهنحوي ارايه دهد كه شما آن را بهخوبي ديگر انسانهاي واقع در زندگيخود بشناسيد، پس قطعاً ميتوان داستانك را هم «زندگي شتاب­زده» ناميد. 500 كلمه داريد كه بايد با همان 500 كلمه ماهيت وجود شخصيت داستانتان را شرح دهيد.

مطمئناً در داستانكهاي شخصيتمحور قرار نيست مثل رمان بلند تغييرات دروني شخصيت و نهايتاً فائق آمدنش بر مشكلات را به نمايش بگذاريم. در داستانك بهتر است بر شخصيتی که تماشایش جالب است تمركز كنيم. مردم انسانها جالبند؛ كافي است اين توانايي را داشته باشيم كه شخصيت جالب يك فرد را بهخوبي شرح دهيم. اين تنها چيزي است كه ساختمان داستانمان به آن نياز دارد.

چگونگي پرداختن به اين موضوع بستگي به اين دارد كه كدام جنبهي شخصيت داستانتان را جذابتر بیابید. آيا هيچ الگوي رفتاري خاصی وجود دارد كه به تعريف آن شخصيت بپردازد؟ در اين صورت بايد سه رويداد متفاوت را كه هر كدام در بازهي زماني مختلفي اتفاق افتاده است در داستانتان بیان کنید تا خواننده بتواند بهخوبي با ابعاد شخصيت داستانآشنا شود. آيا گذشتهي شخصيت داستان مد نظرتان است؟ اگر چنين است، در ابتدا بايد خصوصيات فعلي شخصيت داستانتان را شرح دهيد و بعد به گذشتهاش برويد و تجربيات كودكي شخصيت را كه از او چنين فردي ساخته، توضيح دهيد. همچنين ميتوانيد با محور زمان پيش برويد؛ بهنحوي كه در ابتدا با كودكي شخصيت شروع كنيد و بعد شخصيت فعلي او را نمايش دهيد.

در مقايسه با داستانهاي شخصيتمحور بلند، داستانك شخصيتمحور بسيار سادهتر است. چطور ميتوانيد در طول 5 دقيقه يك شخصيت را به خوبی بشناسید؟ فقط با چند صد كلمه بايد بتوانيد افشره­ی شخصيت را بنمايانيد تا خوانندگان همانطور كه در عالم واقع مجذوب شخصيتي ميشوند، به شخصيت داستان شما هم علاقهمند شوند. چنانچه نتوانيد روند تلاش شخصيت داستان را در فايق آمدن بر مشكلات بهخوبي شرح دهيد، ممكن است خواننده فكر كند كه متن مورد نظر تنها «طرح» يك داستان است، نه خود داستان. با اين توضيح ميتوان گفت كه داستان «جري» طرح يك داستان بود. چنانچه بتوانم شخصيت يك داستان را با چند صد كلمه همانطور توصيف كنيم كه يك نقاش بهتصوير ميكشد، مطمئن ميشوم كه داستانم خواننده را خشنود خواهد كرد. خلقيات افراد نیز چون چهره‌‌­هاشان جذاب است.

 

 

دو داستان از بروك هولند راجرز / ترجمه‌ي شبنم بزرگي

Bruce Holland Rogers

بروک هولند راجرز نویسنده­­ی آمریکایی است که برخی از آثارش را با نام مستعار «هانووی براداک» می­نویسد.     داستان­هایش در جای جای جهان ادبیات پراکنده­اند و خودش نیز برای برگزاری کنفرانس­های نویسندگی خلاق به نقاط مختلف جهان همچون یونان، فنلاند و پرتغال سفر می­کند و همچنین در دانشگاه­های مختلفی همچون دانشگاه «کلورادو» به تدریس همین رشته مشغول است.

در کنار هشت مجموعه داستان که از او به چاپ رسیده، رمانی به نام: «خاکستر خورشید»(با نام مستعار،1996) و داستان بلندی به نام: «قایق زندگی در دریای سوزان»(2001) نیز در کارنامه­ی او به چشم می­خورد که فیلم کوتاه «آن سوی دیگر»، ساخته­ی «مری استوارت مسترسون» بر اساس کتاب دوم و در همان سال ساخته شد. او تا کنون موفق به دریافت شش جایزه ادبی شده است:

1996: جایزه­ی Nebula برای داستان «قایق زندگی در دریای سوزان»

1998: جایزه­ی Nebula برای داستان «سیزده راه رسیدن به آب»

1998: جایزه­ی Bram Stoker برای داستان «پسرک مرده بر پنجره­ی خانه­تان»

1999: جایزه­ی Pushcart برای داستان «پسرک مرده بر پنجره­ی خانه­تان»

2004: جایزه­ی World Fantasy برای داستان «دون ییسیدرو»

2006: جایزه­ی World Fantasy برای داستان «اُپرای سوراخ کلید»

در کنار مجموعه داستان هایی  که همان عنوان داستان­های نامبرده را دارند، راجرز چند مجموعه­ی دیگر نیز منتشر کرده است همچون: « باد برفراز بهشت و داستان­های تاریک دیگر» و «تیرهای شعله­ور»

یادداشت

در ابتدایی­ترین مرحله­ی جستجوی کلیدواژه­ی Flash Fiction (همان داستانک، داستان کوتاهِ کوتاه، داستان کوتاه کوچولو و...که من خوش دارم آن را دَم داستان بنامم) اولین مرجعی که مجبور خواهید شد به سراغش بروید، ماهنامه ایست الکترونیکی به نام: Flash Fiction. Online  که در هر شماره­ی آن پنج دم­داستان از داستان نویسان روز جهان به چاپ می­رسد.

آنچه که در نگاه اول به چشم هرـ نگوییم نویسنده، لااقل ـ خواننده­ی حرفه­ای داستان در ایران غریب است، حجم این داستان­هاست.  همه می­دانیم در سال­های اخیر آنچه اغلب داستان کوتاه نویسان ما، به خصوص جوان­ترها، به آن مبتلا بوده­اند، باوری ناخودآگاه بوده بر اینکه داستان کوتاه از شش، هفت صفحه فراتر نمی­رود، که خوشبختانه با سیل ورود ترجمه­های مختلف در این چند سال، شاهد بوده­ایم که اگر حتی نه در عمل، در نظر بحث مذکور شفاف شده است.

و اما دم­داستان، که پذیرفته­ایم تعریفی دارد مشخص، که داستانی است کم حجم، اغلب چند سطری، و اگر منصف­تر باشیم معتقدیم لازم است ضربه داشته باشد.

به سراغ ماهنامه­ی فوق که برویم می­بینیم دم­داستان­های آن از دو صفحه (در ترجمه­ی فارسی) شروع می­شود و به طور معمول چهار تا پنج صفحه را در برمی­گیرد و لزوماً هم داستان با ضربه به پایان نمی­رسد. حال اگر به دنبال توضیحی برای این تفاوت تعریف باشیم خوب است سری به  داستان­ها و ستون­هایی در این نشریه بزنیم که شخصی به نام بروک هولند راجرز راقم آنهاست.

به سراغ هر شماره از این ماهنامه که بروید، یک داستان و یک ستون نظری از این نویسنده می­یابید. راجرز در حال گردآوری مجموعه­ای از همین ستون­ها در کتابی است به نام: «کار کلمه: نجات و پیشرفت یک نویسنده»

 دو داستان این شماره از همین نویسنده انتخاب شده است و مباحث نظری او، سه ستون از سری چهارستونه­ای است که تا شماره­ی ژانویه­ی 2010 در تعریف و راهکارهای نوشتن دم­داستان نگاشته شده است.

داستان دوم نمونه­ای است که خود او از آنچه داستان شخصیت محور می­نامد، ارایه کرده است.

 

 

دو داستان از بروك هولند راجرز

ترجمه‌ي شبنم بزرگي

جِری

دو سال اول مدرسه، مادر جری لباس پسرانه تنش می­کرد و موهایش را هم پسرانه کوتاه می­کرد. تنها چیز چشمگیر جری همین بود. پریده رنگ، فربه و ساکت، همیشه ته کلاس می­نشست. پدرش خیلی آن حوالی پیدایش نبود، اغلب فقط آخر هفته­ها. اما هر وقت سر و کله­اش پیدا می­شد، مادر جری پیشنهاد می­داد با پدرش بروند بیرون و توپی بزنند یا کاپوت کامیون پدرش را بزنند بالا و نگاهی به درون آن بیاندازد. حتی گاهی پیش می­آمد که جری و پدرش پی پیشنهادش را می­گرفتند و پنج دقیقه­ای توپ می­زدند یا درمورد کارکرد قسمت­های مختلف موتور حرف می­زدند.

فاصله­ی بین دیدارهای پدرش بیشتر شد. آخرش آن قدر بیرون از خانه ماند که مادر دست از کوتاه کردن موهای جری برداشت و وقتی سر خرید مدرسه از گودویل، جری دامن خاکستری را گذاشت توی سبد، اعتراض نکرد.

در مدرسه، جری در مسابقات کیک بال شرکت نکرد. از پرش هم دست برداشت و در عوض خواندن در عزلت را در پیش گرفت. توی کلاس هم می­خواند، البته اغلب چیزهای اشتباهی را. معلم می­گفت: «این ریاضیات است، دایره المعارف را بگذار کنار!» و بعدتر: «داریم هجی می­کنیم. کار امروزمان با کتاب ریاضیات تمام شده»

در خانه، گاهی بندی از یک کتاب را بلند برای مادرش می­خواند اما مادرش نیمی از مواقع می­گفت: «حالا نه!» و نیمی دیگر را هم که ابدا حرف نمی­زد.

در دوره­ی متوسطه، تبی به جان همکلاسی­هایش افتاد که او را نادیده گرفت. دخترها پچ پچ می­کردند، نخودی می­خندیدند یا جیغ می­کشیدند. پسرها بلند بلند می­خندیدند و زد و خورد می­کردند. جری فقط می­خواند.

در دبیرستان هم به خواندن ادامه داد. در رقص­ها شرکت نمی­کرد. پشت نیسان با پسرها که تازه ریششان داشت سبز می­شد، به گردش نمی­رفت.

 درسشان که تمام شد، خیلی از همکلاسی­ها از شهر رفتند. جری ماند. در اداره خدمات عمومی آب، شغلی دفتری پیدا کرد.

 

او هنوز هم از گوددیل خرید می­کند.

روزهای کسل کننده در اداره که تقریباً می­شود هر روز، او فقط می­خواند. گاهی یکی از همکلاسی­ها با مشکلی در صورتحسابش از راه خواهد ­رسید و اگر او نامش را سر احوالپرسی ببرد، احتمالاً نگاهی توخالی تحویلش می­دهد، انگار مطمئن نباشد او را از کجا می­شناسد.

در آپارتمانی بالای مغازه ابزارفروشی زندگی می­کند. خانه­اش دو بلوک با کتابخانه­ی عمومی که قبلاً ایستگاه آتش نشانی بوده، فاصله دارد.

شب­ها که همه خوابند، او در خیابان­های ساکت قدم می­زند تا به پارک برسد. نام لاتین درختان­ها را می­داند و می­تواند آن­ها را از روی اشباح سیاهشان تشخیص دهد. می­داند که تخته سنگ­های زیر علف­ها، پلمه سنگ­های دوره­ی اول زمین­شناسی­اند و هزار میلیون سال قدمت دارند. صور فلکی بالای سرش را تماشا می­کند و می­تواند درخشان­ترین ستاره­ها را نام ببرد.

کمانگیر، سرخ و آتشین، بزرگتر از مدار بهرام است. در انتهای دیگر شکارچی، جوزا آبی و سفید سوسو می­زند. روزی که جوزا بمیرد، شعله می­کشد و چنان می­درخشد که در آسمان روز هم دیده می­شود و چنان بر شب سایه می­اندازد که کم از سایه­های ماهِ تمام ندارد.

 

دون ییسیدرو

صبح آن آخرین روز، هرآن کس که به عیادتم می­آمد می­توانست بفهمد که در حال مرگم. خودم می­دانستم. هرچند که انگار پنبه توی گوش­هایم بود، صدای دون لیندرو را شنیدم که به زنم می­گفت: «دونا سوزانا، فکر  می­کنم وقتش شده کشیش را خبر کنیم!» و من فکر کردم که بله، وقتش است!

دهکده­ی ما کشیش مخصوص نداشت، یا حتی کلیسا، پس یکی باید تا الپنستیو می­راند تا کشیش را بیاورد. اما فریب آن چیزهایی را نخورید که ممکن است در مالپاسا یا پالپان دوبراندا بشنوید؛ ما هنوز اینجا کاتولیک هستیم.

بله، ما به همان روش قدیم گلدان می­سازیم. برای همین هم مسافران می­آیند اینجا.  این چیزی هم که گاهی در موردش پچ پچ می­کنند درست است که برخی دیگر از رسوم خاص گذشته­مان را هم از سر گرفته­ایم. اما نه آن جور که آن­وقت­ها انجامش می­دادند. آن وقت­ها واقعا خونین و وحشتناک بود؛ همان زمان «مِجیک»ها! می­گویند خون قربانی­ها اهرام خورشید را از سر تا ته می­پوشاند. شکرت باکره مقدس! ما کارهایی از این دست نمی­کنیم.

کمی بعد از آنکه کشیش آمد و رفت، من مردم. خبر پیچید. مردم به خانه­مان آمدند. اول از خانواده­ام پرسیدند از آن چیزهایی که به من تعلق دارد کدام­ها را می­خواهند و بعد از بقیه­ی همسایه­ها.

دون فرانسیسکو کنار جسدم ایستاد و گفت: « دون ییسیدرو! می­شود بیلت را بردارم؟ به بیل جدید نیاز دارم! دامادهایت هم می­توانند برای سوزانا گِل تازه بیاورند» گفتم: «برش دار، خیرش را ببینی!»

سوزانا گفت: «می­گوید مال خودت، برش دار!»

بعدی دونا اُستاسیا بود، یکی از سگوتاهایم را برای تراشیدن گلدان می­خواست.

 گفتم: «البته،برو که خیرش را ببینی!» و سوزانا گفت: «می­گوید مال خودت، برش دار!»

وقتی دون توماس آمد، پوتین­هایم را خواست؛ همان­ها را که از چرم قرمز است و وصله­های خروسی دارد.

گفتم: «توماس! تو، پست فطرت دزد! خوب می­دانم که هفت سال پیش، آن شب تو آن دو مرغ را از من دزدیدی که شکم آن جنده­ای را که از پوبلا آورده بودی سیر کنی، و حالا آمده­ای اینجا، نه که سگوتایی یا سیمی بخواهی، آمده­ای دنبال پوتین­های حسابی­ام؟»

و سوزانا گفت: «می­گوید مال خودت، برش دار!» و خوب البته به این خاطر که او صدایم را نمی­شنید. در هر حال می­گذاشتم توماس پوتین­ها را بردارد، فقط می­خواستم یک­بار هم که شده سرخ شدنش را ببینم.

آن­ها آمدند و برای بردن هر چیزی که سوزانا به آن احتیاج نداشت، اجازه خواستند. حتی برای چیزهایی که به اجازه احتیاج نداشت؛ چیزهایی که از قبل قولش را بهشان داده­بودم. آن­ها حتی برای حفاری در جایی که من خوش داشتم دنبال رُس سفید به آنجا بروم، اجازه گرفتند. آنها خواستند و من گفتم بله، خیرش را ببینید. اگر ادب نداشته باشیم، هیچیم.

سرآخر کمی از موهایم را خواستند تا با آن قلم مو برای رنگ­آمیزی گلدان­ها درست کنند. طره­هایی را که مانده بود با قیچی چیدند. دست­هایم را هم ­خواستند که با چاقوی سلاخی بز بریدند. گفتند: «دون ییسیدرو، صورتت را می­خواهیم» موافقت کردم و آنها خیلی دقیق و با ملایمت پوستم را کندند. دست­هایم را در یک چلیک حلبی گذاشتند و سوزاندند. صورتم را در آفتاب خشک کردند. در این میان بقیه­ی بدنم را در کفنی پیچیدند و براساس رسوم کلیسا در حیاط آن به خاک سپردند.

یک چند وقتی بعد از آن را توی خلا بودم، در ناکجا. نمی­دیدم. نمی­شنیدم. نمی­توانستم حرف بزنم. هیچ کجا نبودم. نه در خانه­ام. نه در تابوت زیر خاک. هیچ جا. اما همه­ی اینها تغییر کرد.

در تمام سال­های زندگی­ام به سایرین در دهکده یاد می­دادم که چه­طورگلدان­هایی مثل گلدان­های من بسازند. چیز خاصی نبود. همه همین کار را می­کردیم. من گلدان­های دون ییسیدرویی خودم را می­ساختم؛ جز آن وقتی که دونا ایزایلا نشان داد گلدان­های کوچکش را چه­طور می­سازد یا وقتی دون مارکوس­ نحوه­ی رنگ­آمیزی­اش را نشانم داد. بعد از آن مدتی گلدان­های کوچکی درست مثل دونا ایزابلا می­ساختم یا گلدان­هایی که به روش دون مارکوس رنگ شده بودند. دونا جنیفرا هم یک وقتی به پایتخت رفت تا پرندگان و حیوان­های روی گلدان­های قدیمی را ببیند. این تزیینات را تقلید کرد، نشانمان داد و خیلی زود همه می­دانستیم چه­طور این کار را انجام دهیم. دیگر وقت­ها من به روش خودم گلدان می­ساختم. هرچند گاهی با کمی تاثیر که از ایزابلا و مارکوس و جنیفرا گرفته بودم.

حالا در این یک هفته­ای که از مرگم می­گذشت، همه در دهکده مشغول ساختن گلدان­هایی به روش من بودند، حتی بچه­ها؛ اگر آنقدر بزرگ شده بودند که خودشان گلدان بسازند.

رس سفید را از همان جای محبوب من آوردند، گذاشتند خیس بخورد، صافش کردند و از دوغاب آب زلال گرفتند. وقتی گل به حد کافی خشک شد، خاکستر دست­هایم را با آن قاطی کردند، بعد تورتیای[1] گِلی درست کردند، در قالب­های بزرگ گچی ریختند و درست مثل همان­ها که خودم می­ساختم برایش پایه گذاشتند.

 گاهی حتی از قالب­های خودم استفاده کردند. مارهای گلی ساختند، به پایه وصلش کردند و از پایین به بالا دورش پیچیدند. گلدان­های من گردن نداشتند، این­ها هم نداشتند. مردم ـ خانواده­ام و سایرین در دهکده ـ این گلدان­ها را صیقل دادند و سابیدندشان تا برق بزنند. با رنگ سیاه و قلم موهایی که از موهای خودم ساخته بودند، همان طرح­های معمول خودم را کشیدند: مارمولک و خرگوش، پشتش هم چهارخانه، یا فقط    چهارخانه­هایی که دور گودی وسط بزرگ شروع می­شدند و به لبه­ها که می­رسید، به هم می­پیچیدند: این­ها گلدان­هایی به روش دون ییسیدرو بودند.

پختندشان و آن­هایی را که آتش نشکستشان به خانه­ام آوردند. سوزانا همه را دورتادور اتاق جلویی چید و حتی روی تختی که رویش دراز کشیده بودم. اما من این­ها را ندیدم. تنها می­دانستم در حال اتفاق افتادنند. این  گلدان­ها در خانه­ام دست نخورده ماندند. مردم قلم موهایی را که از موهایم بود، سوزاندند.

روز سوم در خانه­ام جشنی برپا بود. تقریباً همه جور غذایی بود، بعضی­هایش با زیتون و گوشت، بعضی­هایش با غلات و باقلا. زن و مرد پولکو نوشیدند و لابد به بچه­ها هم آب هندوانه دادند. شمع­ها روشن شدند. آتشی در آتشدان خانه­ام به پا کردند.

درست در نیمه شب، دون لئوناردو جعبه­ای را باز کرد و ماسکی را که از پوست خودم ساخته شده بود، بیرون آورد. صورتم را بر صورتش گذاشت و من چشم­هایمان را باز کردم. از آن­جایی که ناکجا بود، آمدم. در اتاق بودم. به چهره­ها نگاه کردم. به چشم­های گشاده­ی زندگان، به سوزانا که دستش را بر دهانش گذاشته بود.     نوه­هایم را دیدم: کارلوس و جالی، آنا و کویینتیو، و برای اولین بار توانستم گلدان­های توی اتاق نشیمن را ببینم. در نور شمع­ها سرخ می­زدند. با هم، دون لئوناردو و من، به اتاق خواب رفتیم و من گلدان­ها را که روی تخت بود دیدم. به نشیمن برگشتیم و من با دهانمان گفتم: «به­ظاهر با وجود تمام این­ها، من نمرده­ام!»

«نه، نه دون ییسیدرو!» مطمئنم کردند: «تو نمرده­ای!»

خندیدم. این کاری است که وقتی می­بینی نمرده­ای، دلت می­خواهد بکنی.

بعد دون لئوناردو ماسک را به آتش انداخت و من دیگر در ماسک نبودم. در گلدان­ها بودم. در تمام آن      گلدان­های گردی که به دست دوستانم، رقیبانم، خانواده و همسایگانم ساخته شده بود. من آن­جا بودم. در تک تکشان.

مردم مرا از خانه­ام بردند، گلدان به گلدان، و من با آن­ها وارد خانه­هاشان شدم. فقط گلدانی را که سوزانا به روش من ساخته بود، در خانه­ی سابقم گذاشتند.

از آن شب به بعد، در تمام دهکده حضور داشتم. مردم در من ذرت نگه می داشتند یا برنج یا باقلا. از من برای بردن آب استفاده می­کنند.

ومن از آن­جا هم پیشتر می­روم؛ چرا که مسافران برای خرید گلدان می­آیند و پیش می­آید و پیش می­آید که از من خوششان بیاید و گلدان­ساز می­گوید: «آها، آن دون ییسیدرو است» و مسافر سر تکان می­دهد و شاید گلدانی را می­خرد که گمان می­کند به دست دون ییسیدرو ساخته شده.

من هنوز در دهکده­ی کوچکم هستم، اما در استکهلم و سیاتل هم هستم، در تورنتو و بوینس­آیرس. بعضی­هایم در مکزیکوـ پایتخت ـ هستند، هر چند که من هنوز هم اغلب در خانه هستم، در دهکده، جایی که در آن بزرگ شدم، پیر شدم و مُردم.

بر قفسه­ی آشپزخانه­ی سوزانا نشسته­ام، حایی که می­توانم او را ببینم که تورتیای معمولش را برای صبحانه حاضر می­کند یا تورتیای گلی برای گلدان­هایش. پیر شده اما هنوز دست­هایش به فرزی پرندگان است. گاهی می­داند که در حال تماشایش هستم، از روی شانه نگاهم می­کند و لبخند می­زند. چه بشنود یا نه، من در پاسخ خنده­ای سر می­دهم که گود و گرد و پر است، درست شبیه گلدان بزرگ چشمگیری به سبک دون ییسیدرو.



 

20شعر از بنفشه حجازي

جاده 1

مي خواهم به جايي  بينديشم

به يك جاده

به كشوي ميزت

يا اتومبيلي كه مي راني.

بايگاني ام نكن.

تامن به عكسي نگاه  كنم

                                   كه نمي داند به كجا نگاه كند

 از زمستان نگو

یادگاری از خودت برایم بگذار

                 جاده و چند کلمه.

 

 

جاده2

 

اتاق

         بوي تورا مي دهد

نه ادوكلني كه نمي زني

نه زيرپوشي كه از كوه آورده اي

نه حتا كلماتي كه برايم 

 بوي رويا

سبزه هاي كوهي

سنبل

و جاده اي كه

                    شايد نپيچد.

 

جاده 3

 رود درمسيل بتني مي پيچد.

فنجان سفيد

چاي

و تو كه فقط شكرهارا به آب مي سپاري

و من كه باز هم تنها

گيلاسم را  سر مي كشم

آنقدر زيسته ايم كه بر سر هر نشاط

                                 امايي است

و در انتهاي هر اندوه

                           آهي.

رود در مسیل بتنی می پیچد.

 

جاده4

وقتي تو تبديل به چراغ كوچكي شدي

و از تنها پنجره اتاق ات به بيرون تابيدي

من

عاشق تمامي نقطه هايي شدم

كه از پنجره هواپيما پيدا بود.

وقتي گل هاي آتش شهر

پنهان شد زير خاكستر ابر

سردم شد

دور از شولاي شور مزه ات اي مرد!                                  

گرمم كن عزيزم!

پنجره ات را وسعتي بخش

تا به آسمان سياهي كه در آن به پروازم!

 

جاده5

به خاطر تو به جهان نگاهي ديگر انداختم

                            تو بودي و ديگر هيچ.

آتش را تو آوردي

من با عقابها

                 تنها مي مانم.

 

جاده6

سوت قطار

چمدان ات را كه برد

باد علف ها را چيد.

صبحگاهي سرد بود

ميان ملافه هاي اطلس

روزنامه هاي ديروز

و فنجاني كه

                   فقط يك لب

                                         زده بودي.

 

جاده7

 نيمرخي  كه در ذهنم رشد مي كند

                 از پنجره

                             بيرون مي زند

و من

به دنبال مردي كه نبود

به سبقت ماشين ها و

نام قهوه خانه هايي بدون يك فنجان

                                 نگاه مي كنم

به دنبال مردی که نبود.

 

جاده 8

براي اين جاده

                   نامي بگذار

من خوابم.

همه جاده ها به يك جا مي رسند

به كابوس از تو گذشتن

رودي كه از تو جاری مي شود

و پاهايي   بين درد و صخره.

آه که هزار سال رويا گم مي شود

                          با چراغ هاي شهر.

 

جاده 9

برباد

تا انتهاي گندم،

زني كه در لحظه ي خداحافظي

                        دستمال نداشت .

چمدان ها

ساك ها

و به اندازه ي هر كس

              كيسه خوابي از تنهايي

                 بوق پيچيده در تونل

و اين قطار كه هر لحظه در ايستگاهي مي ايستد.

كي

 به ياد خواهي آورد

که به اندازه ي يك آه

مال من بوده اي

               برف بلند؟

 

جاده 10

بامن حرف بزن !

براي تن ات

كه هرروز

كوه آن را مي تراشد

                غريبه خواهم ماند.

نگذار  چشمهايت  بگويند كه دوستم مي داري

 اين تنها كلامي ست كه مي خواهم جهان به ياد بياورد و

                                                      هرگز از ياد نبرد.

بامن حرف بزن !

بامن حرف بزن !

 

 

جاده11

وقتي كه زمين كوچك مي شود

نه جنگل وجود دارد و نه جاده

فقط

        ابهام باقيمانده از سرقتي كه

                          مرتكب شده بودي

سهم من

آهي است كه بدون تو

                             سقط مي شود.

 

                                  

 

جاده 12

کنار نرو

دنیای من

از گیسوان تو

              روشن می شود،

از جاودانگی هم نترس

من از ازل مال تو بوده ام

گاهی رودی

گاهی گیلاسی

وهمیشه

انگشتانی در حسرت

که  دنبال تو می گشت.

 

جاده 13

رازی نمانده است  در باد

جاده سیاه است

و رودی که دیگران را می برد

چون پوستری از ما دور می شود.

لبهایم را رها کن!

اشکی آمده است

که می خواهد هق هق اش را

بر شانه ی تو

                     به پایان ببرد

 

جاده 14

پنهان از خودت

مهر می ورزی به من

در درون ات

کدامین ترس

سکوت چاپ می کند؟

سریعتر مرا ببوس

زیر تابلوی توقف ممنوع!

 

 

جاده 15

به که بگویم

جاده ی رویا دروغ است

نیکنام بزم های شبانه  هم

                            رازی است

از طلایت به من بنوشان

انگشتانم

            آزادی را دوست تر می دارند

 

جاده 16

شب ها که جاده خاموش است

شکسته های مرا

بنفشه ها

به هوش می آورند

نامم را فراموش می کنی

اما تن ات

با طنین نفسم قد می کشد

حاشا نکن

تو را هرگز آن قدر بلند ندیده بودم.

 

جاده 17

عجله نکن

تو جایی در خانه ات داری

پارکینگی درآسمان

اما این منم

افتاده در بندی

که سینه ام را به تو بسته است ،همیشه...

 

جاده 18

ماهِ همیشه

غنچه ای گل کوهی به من بده!

تو علفها را می بویی و

 من در انتظار چیده شدن خشک می شوم

آویشنی که می بخشی.

 

جاده 19

بی آشیان است

رودی که می گذرد

اما از تو گرمتر می گذرد.

میهمان تو بوده ام

                    به سکوت و صبر.

کی به کلامی تکرار می شوی

                                 مرد سرد؟

 

 

جاده 20

فروشي نيست زني كه

                                  مرده است

آلبومي كه به تازگي منتشرشد

اتهامي مصور بود از

                  چند قصه ي  ناتمام

يك دهه در پي اين پاسخ بودم ؟

مدام راه مي رود

     حلقه مي زند

                      روزهاي آينده

به خاطر تار بودن عكس

شروع به نوشتن تو كرده ام دوباره.

 اطلاعي ندارم

از قبايل بدوي،

               تو رفته اي ،

                                 جاده

فقط پستچي است كه سوت مي زند

و رفته است مردي كه

                             با صاعقه آمد. 

16 شعر از جعفر خادم

1.

از رنج بیشتر بود

از آزادی کمتر.

 

2.

به این گربه می­آموزم

هنگام بازی بر گونه­هایم چنگول نکشد .

 

3.

میوه­هایی پخته شدند

ناگهان زمین می­افتند .

تنهایی، همه چیزش شیرین است .

 

4.

در فاصله­ی یک متر

سه کهکشان می­چرخیدند .

 

5.

افتاده میان برف و بوران در شب

پرسش اندام­های جوانش را خواب می­بیند

اسبی کور.

 

6.

مرا نخوانم

بیهوده تو را ورق زنم ؟

7.

پلاکش کنده

قفلش شکسته

علف­های هرزش تا سینه

سربندی­اش را باد با خود برده

تنها، در حیاط

 دیوانه­ای مات ایستاده ،

جُم نمی­خورد .

 

8.

برای من بود پاییز و برگ­ها

که می­ریختند سرخ و ارغوانی

هر سو گرداگردم

باید چیزی می­گفتم ، و نگفتم .

 

 

9.

تمام شب مي‌نوشتي

كسي چه ساده كوچ كرد.

 

10.

اگر کلام آهنگی داشت ، جادویی بود ،

گنجشکان را گرداگردت می­دیدی ،

راهی به درون ،

لانه پیدا کنند.

 

11.

آدمی را در برهنگی­اش به صلات ظهر صدا می­زنم

صخره را با تن پوش حباب­هایش .

آدمی را صدا می­زنم .

 

12.

نگاه می­کنی

سردیِ تو را می­بینم

دستان ما برای راستی ناتوان بودند .

 

13.

ساده می­رفت

و پسرکی با استخوانش

رویایی بود.

باران عمودی می­بارید در یاخته­هایش .

 

14.

پیش از رسیدنِ آتش به گونه­ها ،

پیش از سخن ،

کودکی­هایم.

 

 

15.

ستارگان سفره گشوده­اند

ماه ، نان گرسنگی­ست

به این مهمانی نمی­رسم .

 

16.

دلم براي تو مي‌تپد

تندتر از دل گنجشككي.

20 شعر از اميرعباس مهندس

1.

خاطره­ها می­آیند

می­روبند

اینک­ها را

 

2.

موج­های دریا

سر به سر

بر پیشانی­ام می­ریزند

 

3.

برگ­ها

با رقص

 سقوط می­کنند

 

4.

همیشه به کوهم

شاید آهویی

در من می­دود

 

5.

این راه

مرا

آفتاب گردان می­کند

 

6.

مهتاب

بر رختخواب روی پشت بام

دراز کشیده

من ماه را تماشا می­کنم

 

7.

مدتی است

ماه، ستاره

باران و ابر

شما شده­اند

 

8.

تفنگ بر دیوار

افتخار شده است

 

9.

جاده و راه

شده بود

روسري آبي‌آبي.

با شما بودن

شکفتن شکوفه­های گیلاس

و نبودن­تان

ماندن در ایهام هایکویی کوتاه

 

10.

دریا را از چه کسی بپرسم

که بشناسد و

غرق نشده باشد

 

11.

زنگ در و صدای تلفن

کنار اصحاب کهف

به خواب رفته­اند

 

12.

باد... باد...

باد...

این پنجره تا کی می­خواهد بسته بماند؟

 

13.

با نگاه

کوه را فتح می­کند

پیرمرد

 

14.

سوارها

گل­های قالی را

لگد کردند و رفتند

15.

پرچم

باد را

بازی می­داد

 

16.

با شما بودن

شكفتن شكوفه‌هاي گيلاس

و نبودن‌تان

ماندن در ايهام هايكويي كوتاه.

 

17.

بادها

بوی از کجا دارند

که درخت­ها چنین بی­تابند

 

18.

وای...

از خجالت

دیگر بقیه را نمی­نویسم

 

19.

تابستان کویر

و امید آواز داروک

 

20.

تفنگ قدیمی

خواب آهو می­بیند

 

 

13 شعر از مسعود پورهادي

1.

پاييز آفتاب پردچين

ناگومان

ايتا اوشومِ ايژگيره.

غروب خزاني / به ناگاه / جيغ بلدرچيني.

 

2.

نه اتشم

نه گرمش،

گورخانه وارشم

 هن.

 نه اتشم/نه بادگرم/باران پس ازتندرم/همين.        

 

3.

چرسر

ا پا

  او پا كونه

رزينكا.

برسرگذر / اين پا / ان پا مي كند / سنگ انداز.

4.

بادوره

ژگره‌ژيويرا

ماايساتاماشا.

باد مي‌روبد / فرياد شاخا‌هاي خشك را / ماه ايستاده به تماشا.

 

5.

ورف

ورگ

شبا مانگه تاب

دني يه .

برف/گرگ/شب بدون مهتاب.

 

6.

چی چی نی

جیک جیک

پائیزنشناسه.

 چیک چیک گنجشک/پاییزنمی  شناسد.

 

7.

چبني جيري

دونه  چيري

باد گرده ورف سري.

زير پله ي ايوان/دوتا پرنده/باد ميگردد روي برف ها.

 

8.

سوكولان

جخترا دان

تو  نيسايي.

خروس هاي جوان/ازياد برده اند/تو/نيستي.

 

9.

اموئن دري

صوب

سوفره واشاد.

مي ايي/صبح/سفره گشوده است.

 

10.

چيك‌چي

رنگ سومات ناره

ورفن‌ما

بوشوپسي.

اشيا / رنگ بر رخساره ندارند / پس از خرداد تير.

 

11.

روخانه آوازخانه

دريا

اوشانان بوياديهه.

رودخانه آواز مي‌خواند / دريا / بوي اجنه مي‌دهد.

 

12.

خيابان

راكاسورخِ روخان.

خيابان / رودخانه‌اي سرخ از تازيانه.

 

13.

ورف ابا بو

سبزه سبزه زنه ده

وزگان.

 برف اب شده است/سبز-سبزي مي زنند/ جوانه ها.

 

 

كودكي / محمودبدرطالعي

كودكي / محمودبدرطالعي

 

پدرم گفت: «امروز مي‌ريم حرم.»

ده ساله بودم. حرم سي‌كيلومتر از شهر ما فاصله داشت. پدر كاميونِ خاور داشت. بارش نوشابه بود.

توي كيفش صد و پنجاه تومان اسكناس گذاشته بود.

وقتي رسيديم، پدر ماشين را كنارِ پياده‌رو گذاشت و بارِ نوشابه را خالي كرد. درِ ماشين را قفل كرد و بعد دوتايي دست به دست پا به صحن گذاشتيم. غلغله‌ي جمعيت و بوي گلاب و اسفند و عود تو فضا پيچيده بود. خودم را گم كرده بودم.

از حرم كه در آمديم، رفتيم جلو مغازه‌اي تا پدر برايم بادام بگيرد. پاكت بادام را گرفتم و پدر دست به جيبِ پشت برد تا كيفِ پولش را در بياورد. سراسيمه به من چشم دوخت. ترسيدم. زبانم بند آمد. زير لب گفت: «تُف به اين شانس. مي‌دونم چي‌كارت كنم!»

هول برم داشت. هراسان گفتم: «چي‌كار مي‌كني... با.. با؟»

«چي‌كار به كار تو دارم، دزدو مي‌گم!»

چند روز بعد، بيست سي‌برگ كاغذ اندازه‌ي اسكناس، چپاند توي كيف تازه‌اي و گذاشت جيبِ پشتِ شلوارش. مرا هم با خود برد. شايد مي‌خواست شاهد شيرين‌كاري‌اش باشم. بار نوشابه را خالي كرد و ماشين را گذاشت جاي هميشگي، كنارِ پياده‌رو.

حرم غرقِ نور و چراغ‌هاي رنگين بود. صداي مولودي و دف از حياط مي‌آمد. پدر زير چشمي همه جا را مي‌پاييد. حرم را دور زديم. يك‌بار، دوبار، سه‌بار. من هم حواسم به دور و بر بود. به نظرم بيش از هفت‌بار محوطه‌ي حرم را دور زديم. از دزد خبري نشد. برگشتيم توي كاميون. پدر دست كرد توي جيبش تا كاغذ باطله را دور بريزد. گفت:

«مصبتو هي!»

نگاه به دستش كردم. خالي بود. سرم را انداختم پايين. به پدر كارد مي‌زدي خونش در نمي‌آمد.

 

فلش بك / مهستي خلخالي

فلش بك / مهستي خلخالي

صدای زنگ تلفن در سرسرای خانه پیچید. پروین بیحوصله به تلفن چشم دوخت:

«لابد بازم اشتباهی گرفتهن!»

 ظرف چند روز اخیر که خطهای تلفن را تعمیر میکردند، مرتب منزل این و آن را میخواستند، گوشی را برداشت:

«الو بفرمایید؟»

«الو، سلام، خانوم فتحی؟»

«اشتباهی گرفتهین!»

«گفته بودین فکرامو بکنم، به شما خبر بدم.»

«الو ، خانوم صدا نمییاد!»                                                                                   

زنی دیگر در پاسخش گفت:

«خب، فکراتو کردی؟»

پروین با خود گفت:

«بازم خط تو خط شده!»                                                                     

میخواست گوشی را بگذارد که متوجه شد زن با صدایی بغضیدار حرف می‌‌زند:

«خانومجان! یعنی اذیتش نمیکنن؟ بعدشم حتما شرعی انجام میشه دیگه؟»

«آره خانوم، چند بار توضیح میخوای؟ همه چیز به جاش انجام میشه، تازه آدمشو داریم که درستش میکنه عین روز اول، دخترِ دختر؛ بعد هم میتونی شوهرش بدی.»                            

پروین تنش لرزید، دیگر نتوانست گوشی را بگذارد.

«خانوم فتحی جان! حالا من پروين رو کی بیارم پیش شما؟ و ... و جسارت منو ببخشین پولو چه جوری بهم میدین؟»

«بهت که گفته بودم، نصف پیش میدیم قبل از تحویل،نصف هم بعد میدیم. ولی یادت باشه آمادهش کن! آقا از بچهبازی بدش میآد.»

پروین سردش شده. با خودش گفت:

«خدایا! یعنی دارم درست میشنوم؟!»

«چشم، چشم، خانومجان! من باهاش حرف میزنم، هر چی باشه اینکارا برای آیندهي خودشه.» «خب فردا صبح بیارش به این آدرسی که میدم.»

پروین تند تند نشانی را یادداشت کرد. به نظرش میرسید خواب میبیند، هنوز باورش نمیشد. محل قرار یک کافیشاپ دنج داخل یک پاساژ است. دم در پاساژ منتظر ایستاد، زنی میانسال به همراه دختری کم سن و زیبا به طرف پاساژ میآمدند. دخترک به کاغذ توی دستش نگاهی دیگر انداخت و بعد آنرا درون کیفش گذاشت. کفشها در پایش لق میخورد.

به طرف دختر رفت: «پروين خانوم؟!»

«سلام خانوم فتحی!»

 «بیایین توي ماشین.»

دختر اشارهای به پاساژ کرد: «ولی شما گفته بودین بیایم کافیشاپ؟»

«حالا موردی نداره، اول بریم توی ماشین بعد میریم اونجا.»

توی ماشین نشستند. دختر هنوز چشمهایش سرخ و پلکهایش ورم داشت، اما این موضوع چیزی از زیباییاش کم نمیکرد. پروین ماشین را روشن کرد و به طرف انتهای خیابان راند. زن پرسید: «خانوم فتحی! همین الان میخوایین ببرینش؟ ولی به من گفته بودن به سرو وضعش میرسن، میبرنش دفترخونه، بعدا ... !»                                     

پروین ماشین را پرگاز میراند، میراند، میراند... .                                                       

 

 

گزينش / ربابه كريمي

گزينش / ربابه كريمي

می­آیم کنار خیابان تا به اداره­ی کل بروم. دیرم شده است، گفتند سرِ ساعت. فکری­ام: چی می­خواهند بپرسند؟! کنارم دختری ایستاده؛  معلوم نیست از ساعت چند بلند شده، حسابی به بَر و رویش رسیده است. به مانتوی بلند و مقنه­ی سیاهم که روی سینه­هایم را پوشانده، نگاه می­کنم.

ـ می­تونم مسیرتون بپرسم؟

چترِ کاهی رنگِ­ موهایش را با دست عقب می­زند و لب­های گوشتالودش را باز می­کند: اداره­ی کل.

ـ پس هم مسیریم. ببخشید ساعت چنده؟

با ناز آستینش را کنار می­زند و می­گوید: ساعت هفت تمومه..

تاکسی جلو پایمان ترمز می­کند، هر دو با هم مسیر را می­گوییم. یک نفر بیشتر جا ندارد؛ نشان می­دهم عجله دارم، دستم را به دستگیره تاکسی می­چسبانم. راننده در را محکم می­گیرد و نگاهی به ما می­اندازد و به بغل­دستی­ام

می­گوید: سوار شو.

دختر پشت چشمی برایم نازک می­کند و مرسی می­گوید و جلو می­نشیند راننده گاز می­دهد و تا دور شود، داد می­زنم: چیه، گزینش نشدم؟!

 

 

 

2 داستان از سارا غلامي

 

2 داستان از سارا غلامي

شربت آلبالویی

مرد کلید را توی قفل چرخاند. در که باز شد زن پرید توی هال. روسریاش را انداخت روی مبل و یک‌راست رفت توی آشپزخانه. دو لیوان از جاظرفی برداشت و بعد دو تا یخ انداخت توی لیوان­ها.

«شربت آلبالویی که خانمت تازه درست کرده کجاست؟ آها پیدا کردم.»

شربت را ریخت توی لیوان و برگشت به هال. نشست کنار مرد که کتش را درآورده و بود. شربت را هم زد.« کی برمیگرده؟»

 

 

بنگاه کاریابی

زن گوشه‌ي چادر سیاهش را به دندان گرفت، دست پسرش را محکم فشرد و آرام آرام از پله‏های بنگاه کاریابی رفت بالا.

«ببخشید دنبال یه کار آبرودار می‏گردم.»

مرد نگاهی سرسری به زن انداخت: «سواد داری؟ کار خونه بلدی؟»

«والا سواد درست و حسابی که ندارم ولی کار خونه می‏کنم.»

زن  همان جوری که دو باله­ی چادرش را محکم چسبیده بود، کیفش را گرفت جلوی شکمش و زیر لب گفت: «لعنتی! حالا وقت درد گرفتنه.»

«میتونی از پس یه خونۀ اشرافی بربیای؟ شوهرتم باید باهات باشه.»

«آقا، شوهرم معتاد بود، یه پنج، شیش ماهی میشه رفته تهران دنبال کار ازش هیچ خبری نیست.»

«خانم نوبرشو آورده‌ی! بیسواد که هستی، با بچه کجا جات بدم، اونم بیآقا بالاسر.»

«آقا تو رو به پنچ تن یه کاری بکن، خدا زن و بچه تو برات نگه داره، حالا تو لیستت یه نگاه بنداز.»

«دکتر زنان دنبال یه خانمی میگرده به سن و سال شما که باهاش قرارداد ببنده، کارش شرعیه، ثواب داره دل یک خانواده خوش میشه، خوبم به‌ت میرسن. آدرسو بدم؟»

زن سرش را پایین انداخت و کیف را محکم‏تر به شکمش فشرد.

«الان قرارداد می بنده یا 5، 6 ماه دیگه؟»

«چه سوالاتی میپرسی! من چه میدونم باید ببینی مشتریش کی پیدا میشه.»

زن به پسرش نگاه کرد، سرش را بالا گرفت و گفت: «آدرسو بدید.»

 

سه داستان از وحيد باقري

                                                            

سه داستان از وحيد باقري

گلوله بر پيشاني­اش نشسته بود

گفت : اگه اين دفعه هم به‏م مرخصي نده ، مي كشمش 

گفتم : چرت و پرت نگو                                              

تي را به ديوار تكيه داد و رفت . هنوز از تي كشيدنِ مستراح پادگان كمر راست نكرده بودم كه صداي شليك شنيدم .   

يكي داد زد : صداي چي بود؟!                                                                                                          

گفتم : بالاخره كار خودشو كرد

فرمانده پشت ميزخشكش زده بود و کلتش دستش بود . نگاهي به من كرد و گفت : ديوونه شده... روم اسلحه كشيد... مي­خواست منو بكشه!

 

 

بیگانه

جلوِ نگهباني اجازه ورود ندادند: كجا؟!

گفتم : من كارمند اينجام .

 انگار كه مرا نشناخته باشند ، كارت شناسيام را خواستند: متأسفانه دستور است . بعد از ساختمان اداره بیرونم كردند .

سوار ماشينم شدم . كسي به شيشه زد؛ افسر راهنمايي و رانندگي بود: اينجا پاركِ اختصاصی اداره است. كارت ماشين و گواهينامه .

گفتم : جناب سروان اتفاقاً...! 

ماشينم را با جرثقيل بردند ، خودم را با ماشين پليس .

خسته و حیران به خانه برگشتم . روي مبل ولو شدم . زنم از ديدنم تعجب كرد. گفتم :  يه ليوان آب . نمي دوني، که...!

ولي زنم جيغ كشيد و دويد به طرف تلفن . صدايش را مي شنيدم كه  با ترس داد مي كشيد : الو 110؟ يه غريبه ... !  

حالا توی زندانم، به جرم بیگانه بودن؛ جاسوسی.


 

دارالتأديب

 

در  را كه باز كرد و مرا ديد، اخم كرد و پشت سرش را نگاه كرد .

گفت : چي ميخواي؟

دختر بچه­اي از گوشه­ي چادرش سرك  كشيد .

گفتم : بذار بيام تو .

صداي مردي از توي خانه بلند گفت : كيه زن ؟

گفت : هيچ كي.

گفتم: خودشه ؟

مرا از پله­ي جلوِ در پس زد و با دستش به سر كوچه اشاره كرد و گفت : برو! برو ديگه هم اينجا نيا!. و  در را بست .

به سر كوچه نرسيده بودم  كه پسر بچه­اي  از بالاي پنجره صدایم زد: داداشي! مامان ... داداشي اومده!

به سمت خيابان پيچيدم .

 

 

لايه‌ي نازكي از مه / شهلا شهابيان

لايه‌ي نازكي از مه / شهلا شهابيان

 

مرد به دانه‌هاي عرقِ پشت لبِ زن كه از خستگي سرخ‌تر و برجسته‌تر شده بود نگاه كرد و با سر، سيب رئي بيلبورد بالاي سرشان را نشان داد و گفت: «لامصب! انگاري همين حالا از يخچال درش آورده‌ن، آدم هوس مي‌كنه بخوردش.»

سيب سرخِ سرخ بود و لايه‌ي نازكي از مه رويش را پوشانده بود. چراغ هنوز قرمز بود. زن با بال روسري عرق پشت لبش را خشك كرد و روسري را جلوتر كشيد. راننده‌ي ماشين عقبي يك بند بوق مي‌زد و ماشين جلويي از چهارراه گذشته بود.

«كي چراغ سبز شد؟»

دو داستان از آناهيتا حداد

دو داستان از آناهيتا حداد

پرواز شماره 977

    زن و مرد روی صندلی های 12D و 12C نشسته بودند که مرد غریبه آمد و کنار آن ها روی صندلی 12E جای گرفت.زن کنار پنجره نشسته بود. زن مهماندار قوانین پرواز را اعلام می کرد. دندان های سفیدش را از میان لب های قرمزش به مسافران نشان می داد و با توضیحاتی که پخش می شد، پانتومیمش را اجرا می کرد. مرد با دقت او را نگاه می کرد. زن نگاهی به مهماندار و بعد به مرد انداخت.

- بعد ازاین همه پرواز،بازهم مثل ندید پدیدها قوانین پرواز برایت جالب است؟

- خوب،چه اشکالی دارد؟ اصلا چه کار کنم؟ همه که مثل تو نیستند که درتمام طول سفر می خوابی.

   زن مهماندارکه با سینه های برجسته و کمرباریکش، چند صندلی جلوتراز آن ها ایستاده بود، دوباره  قوانین را به زبان انگلیسی اجرا کرد. مرد هم چنان با دقت نگاه می کرد.مدتی بعد از بلند شدن هواپیما،مرد لیوان آبی از زن مهماندار خواست.زن عینک مطالعه را از کیفش در آورد و سرش را خم کرد و از مرد غریبه که کنار راهرو نشسته بود،روزنامه اش را قرض گرفت.مرد نگاهی جدی به او انداخت.

   - از کی تا حالا روزنامه خوان شدی؟! اصلا فکر می کنی آن تو مطلب به درد بخوری برای تو باشد؟

   - از همان موقع که تو به قوانین پرواز علاقه مند شدی. بعد هم، مگر نگفتی همیشه خوابم؟ خوب، این بار بیدار می مانم.

   سپس روزنامه را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن. ابتدا تیتر شبهات در انتخابات را رد کرد. بعد     چند خبر اقتصادی، بعد یک داستان پلیسی را که در مورد قتل یک زن به دست شوهر خیانتکارش بود،خواند. نگاهی به مرد انداخت که داشت غذا می خورد. زن غذایش را از مهماندار نگرفته بود. مرد آرام زمزمه کرد: بخور،خوشمزه است.

   - برای تو خوشمزه است!

   زن به صفحه جدول رسید.این بار ازمرد غریبه مداد یا خودکاری طلب کرد. مرد چپ چپ نگاهش کرد    و گفت: می توانستم از خانم مهماندار بگیرم. و زن هیچ پاسخی نداد. زن جدول را کنار گذاشت. در حالی که تنها چهار یا پنج خانه اش را بیشتر پر نکرده بود. این بار روی تیتر بزرگ و سیاه درخواست نفقه دقت کرد. آرنجش محکم خورد به دست مرد. مرد آخی گفت.

   - چه خبرت است!

   - معذرت می خواهم. دستم از روی دسته صندلی در رفت. خوب یک دسته برای دو نفر کم است. یا من یا تو.

   مرد نگاهش به صفحه روزنامه افتاد و نگاهی به زن کرد. چند بار نگاهش بین روزنامه و صورت جدی   زن رفت و آمد کرد. این بار دستش را بالا برد و زن مهماندار را صدا زد و از او خواست تا برایش یک بالش بیاورد. زن با تعجب سرش را از توی صفحات روزنامه به سمت مرد چرخاند: باورم نمی شود! تو واقعا می خواهی چشم‌هایت را ببندی؟

   - بله.

   - چرا؟

   - وقتی تو با من حرف نمی زنی، من چه کار کنم؟

   - سفرهای قبلی که می خوابیدم چه کار می کردی؟

   - تو می خوابیدی. روزنامه که نمی خواندی. می فهمی؟ روزنامه نمی خواندی.

   نگاه مرد نرم شده بود. یا اینکه زن اینجور احساس می کرد. زن نگاه مهربانش را پذیرفت. زن مهماندار بالش را آورد و مرد اظهار پشیمانی کرد و بالش را پس داد.

   زن خودکار مرد غریبه را روی روزنامه تاشده گذاشت و از شوهرش خواست تا آن را به مرد غریبه پس بدهد.

 

 

 زرد.قرمزوسبز

چهره های آشنای داخل سالن را دور می زد. پرید در اتاق و کلید را درقفل چرخاند. پیراهن سیاه را از تن در آورد و از آستینش گرفت و پرت کرد روی صندلی.صدای زجه ها که گه گداری بالا می گرفت فحشی نثارشان می کرد. ازعزاداری و آه و ناله متنفر بود. لباس خواب صورتی اش را پوشید و کنار مرد جوانش دراز کشید.

-بگو برن.

-بالاخره می رن.

-هنوز اینجات درد میکنه؟

با انگشت خط عمودی روی سینه شوهرش کشید.سینه اش شکاف خورد.قلبش از آن در آمد.خون موهای سینه اش را پوشاند. قلب از حرکت ایستاد.

پشتش را به او کرد. پلک هایش سنگین شد و روی هم افتاد. نور چراغ های حجله از پنجره‌ي اتاق رد شد و فضای اتاق را خال خالی کرد. خال خالی های رنگی. 

دستمزد / آزيتا موسوي

دستمزد / آزيتا موسوي

 

این کار نشد نداره،   تو خودت هم میدانی ، من به‌ت قول دادم جانِ من! تو هنوز بدنیا نیامده بودی این  شغلم بود؛ خاطر ندارم تا حالا، نه آمده باشد توي كارم. مگر  وقتی  حساب کنم ببینم ستاره هاشان  تک بیايد ،جوابشان  می کنم ، دیگر رد کارشان را  نمی‌گیرم. من بیخودی که حرف نمی زنم.قبول داری یا نه؟ من که هرچه قسم می‌خورم  تو باز حرف خودت را می‌زنی. یک سویی یک سو. تا حالا برای هزار نفر کار انجام داده‌ام، تو فقط شک داری،  میدانم به دل‌ات شک افتاده. نگاه کن دختر جان،  تو تا سرت درد نگیرد می‌روی پیش طبیب؟ پس قضا و قدر هم کاری نکرده تو آمدی پیش من؛ اینطور نیست؟ همین یک ساعت پیش  مشتری داشتم  یك  مرد بازاری  زنی را صیغه کرده ، خودش 57سال دارد،  می‌خواهد زنش طلاق بگیرد، پانصد هزار تومان  هم ازش  پیش گرفته‌ام. بعد این‌که کار تمام شد باقی‌اش را هم می‌گیرم. برايش دعا نوشتم، زنش سرد شود. آره، تا شصت روز دعا محل دارد، حتما جواب میگیرد. غیر این باشد که من باید در اينجا را تخته کنم، مگر نشنیدی ؟ ملا شعبان، ملا شعبانِ معروف. من به خاطر تو دارم میروم اردبیل هم موم خوب بیاورم هم پوست آهو بگیرم. آنجا اصلش هست. بعد روش این دعا را می‌نویسم زیر آتش بگذار تا گرم شود، او هم دلش گرم شود به تو. با این آب زعفران هم روی این کاغذ می‌نویسم، دعای محبت است. محبت تو دلش بشینه. به آن دست نزن مال کفتار است، آره همیشه با من است، اگر نداشتم این‌همه مشتری  نمیامد که. اگر مزد من را بدهی ، حتما به تو هم میدهم، برای گشایش کار خیلی خوب است. نه پول چی است؟ من اگه بنا به پول بود کارِت را زودتر انجام می‌دادم و حداقل یک میلیون می‌گرفتم. کی؟ زنيکه؟ آره بابا همیشه ناخوش احوال است، بیست سال است که دوا درمان می‌کنم. دیگر پیر است، فایده ندارد، من چند سال دارم؟ گفته بودم كه هفتاد سال، زیاد است؟ برای این‌که هیچ‌وقت غصه نخوردم، برای هر مشکلی راه پیدا می‌کنم. خودت هم می‌دانی، مامانت كه به‌ت گفته، از زن اولم شانس نیاوردم، زن خوبی نبود  دله شده بود، مردم پشت سرش حرف می‌زدند .خیلی راحت طلاق دادم، بعد از طلاق هم یك مدت نگه‌اش داشتم بعد رفت. الان نه تا بچه دارم، آره بابا زن خوبی است، شکر. حالا  اگر تو راضی بشوی چی میشود؟ ها؟ هم تو به آرزوت می‌رسی هم من به مرادم. آخر چی از تو کم میشود؟ مگر بکارتت را می‌خواهم بگیرم؟ نه قربان، پس خدا توبه رو واسه چی گذاشته؟ من خودم میدانم چی باید بکنم. اینجوری هم نیست که هر کاری بکنی بعد هم توبه کنی. من اگر از کسی خوشم بیايد تا به مرادم نرسم دست بکش نیستم. آخرش خودشان با رضایت می‌آيند. یادت هست گفتم باید روي بدنت بنویسم ، آن مال خودم بود، می‌خواستم تسخیرت کنم. چرا چپ چپ نگاه می کنی؟ قبول دارم پیر شدم اما دلم جوان است. بیا این را بگیر دعا است، شب ها بگذار زیر سرت، گرفتارت می‌شود، این هم دعای هفت‌حصار که روی کاغذ می‌نویسم، باید به سگ سیاه نر بخورانی، باشد خودم این کار را می‌کنم، تو هم باید حرف من را گوش بدهی دیگر، هزاران راه است، یکی یکی. اول باید نتیجه بگیری بعد باقی را انجام بدهم. باید صبر داشته باشی، یادت نیست آن دوستت، اسمش چه بود؟ آها، ندا. چند بار مادرش آمد، می‌گفت خسته شدم، اما بعد نتیجه دید، بالاخره با پسر دایی‌اش  ازدواج کرد. خب حالا به من چه مربوط که اختلاف دارند؟ می خواست درست زندگی کند؛ ما قصدمان خير بود. میخواهی یك کاری کنم زن خودم بشوی؟ شوخی کردم بابا اخم نکن،حالا. تو را به مراد خودت میرسانم. نه، یک مرتبه دیگر شروع کردی، من پول نمی‌خواهم، بیا مزدم را بده خیال خودت را راحت کن. تو هم همش ناز می کنی، سخت میگیری، سخت. نه، حالا زنگ نزن، خیلی عصبانیش کردی بگذار  یك مدت بگذرد بعد. این هفت تا بلا را ببر بریز توی یك شیشه، با روغن کنجد و روغن سیاه قاطی کن بعد بگذار کنار آتش گرم بشود. قلبش نرم میشود. من هم نیت می‌کنم این فلفل سیاه را مي‌سوزانم، به امید خدا تا شصت روز نتیجه می‌گیریم. تو حرف من را گوش کن زنگ نزن، خودم می‌گويم به‌ت، باید حساب کنم، اسم تو... خب، اسم او... ، با حروف ابجد حساب می‌کنم، جمع می‌کنم، بعد از هفت کم می‌کنم، دختر جان از اول گفتم شما که حلال هم نیستین، طرف زن دارد، تو هم که شوهر داری، كار به این سختی می‌خواهی بعد بی‌مزد؟!

ديدي بودي / كادوس اميدي

ديدي بودي / كادوس اميدي

يادته وقتي به‌ت مي‌گفتم نمي‌خوام باغبون مرد بيارم كه وقتي مي‌رم سر كار باهاش بريزي رو هم؟

مي‌خنديدي و مي‌گفتي: «يعني من اون‌قدر بي‌كلاسم؟»

ديدي بودي!

فهرست

اجرا از سياوش يحيي زاده

داستان ترجمه:

حسبِ حال جِي.جي.بالارد / جِي.جي.بالارد / شبنم بزرگي

نقد:

يادداشتي بر مجموعه داستان ماه و قوطي‌هاي بلند / ابولقاسم مبرهن / شهلا شهابيان

يادداشتي بر مجموعه داستان خوابيدن در هواي آزاد / فرحناز شريفي / رها فتاحي

شعر:

9 شعر / نعمت اسلامي

3 شعر / نورالدين صبوري

5 شعر / هادي ميرزانژادموحد

داستان فارسي:

حديث رابعه بنت‌الكعب / كتايون كوچك‌پور

آقا يكي به داد من برسد / عادل قلي‌پور

يك فنجان چاي / رزيتا رجايي

آق كريم قصاب / ناديا خوش‌لقا


ويژه‌ي ادبيات خزر 3

سردبير: كيهان خانجاني

دبير داستان: رها(ميلاد) فتاحي

دبير ترجمه: شبنم بزرگي

مسوول اشتراك: رزيتا رجايي

صفحه‌آرايي: رها فتاحي

تلفن ويژه‌نامه: 09118321228

مديرمسوول و صاحب امتياز روزنامه خزر: رضا احمدي سراواني

 

حسب حال جِی. جی. بالارد / اثر جِی. جی. بالارد / ترجمه­‌ی شبنم بزرگی

J. G. Ballard

The Autobiography of J. G. Ballard

 

«جیمز گراهام بالارد» متولد 15نوامبر1930، نویسنده­ای انگلیسی، و از ارکان اصلی موج نوی داستان های علمی-تخیلی است که از قضا معروف ترین آثارش رمان بحث انگیز «سقوط» (1973) و حسب حال «امپراطوری خورشید»(1984) هیچ کدام در ژانر مذکور نمی گنجند.

کتاب دوم که براساس خاطرات جوانی او نگاشته شده، شرح حالی است بر زندگی او در شانگهای؛ تولدش در منطقه­ی بین المللی این شهر و بازداشتش توسط ارتش امپراطوری چین در جنگ جهانی دوم. «دیوید کرانبرگ» و «استیون اسپیلبرگ» به تعاقب، فیلم هایی برگرفته از این دو اثر ساخته اند.

ویژگی های متمایز آثار او بود که بعدها به شکل گیری صفت جدیدی در میان داستان دوستان انگلیسی ختم شد به نام: بالاردی؛ که فرهنگ لغت «کالینز» آن را به این صورت ترجمه کرده است: « شباهت ها و دلالت هایی از وضعیت های مشروح در رمان ها و داستان های ج. گ. بالارد، به خصوص ضد آرمان گرایی تجدد، چشم اندازهای سرد و بیروح ساخته­ی دست انسان، و تاثیرات روانی پیشرفت فن آوری، جامعه و محیط زیست.»

بالارد در ژوئن سال 2006 به سرطان مبتلا شد و در 19 آوریل سال 2009 بر اثر همین بیماری در لندن در گذشت. از دیگر آثار او می توان به رمان ها و مجموعه داستان های زیر اشاره کرد:

رمان های «باد ناکجا» (1961)، «انجمن رویاهای نامحدود» (1979)، «سلام آمریکا» (1981)، «مهربانی زن ها» (1991) و «مردم هزاره» (2003).

مجموعه داستان های «ویزای ابدیت» (1963)، «بهترین داستان های ج. گ. بالارد» (1977)، «افسانه های آینده ی نزدیک» (1982)، «تب جنگ» (1990) و «مجموعه ی کامل داستان های ج. گ. بالارد» (2009)


حسب حال جِی. جی. بالارد

اثر جِی. جی. بالارد

ترجمه­ی شبنم بزرگی

جي جي بالارد

 صبح یک­روز که ب از خواب بیدار شد، از دیدن شپرتون که خالی از سکنه شده بود، شگفت­زده شد. ساعت 9 وارد آشپزخانه شد. از اینکه نه بسته­ی پستی­­اش رسیده بود و نه روزنامه­ی هرروزه­اش، به خشم آمد و از اینکه اختلال برق او را از حاضر کردن صبحانه­اش محروم می­کرد. ساعتی را با خیره شدن به یخی گذراند که آب می­شد و از فریزر می­چکید، و بعد به خانه­ی مجاور رفت که به همسایه­اش شکایت کند.

در کمال تعجب، خانه­ی همسایه خالی بود. ماشینش توی گاراژ بود اما کل خانواده_ زن و شوهر، بچه­ها و سگ_ ناپدید شده بودند. حتی از آن هم عجیب تر، خیابان را سکوت محضی فرا­گرفته بود. هیچ آمد و شدی در شاهراه مجاور نبود و حتی یک هواپیما هم در آسمان، به سوی فرودگاه لندن پیش نمی­رفت. ب از جاده عبور کرد و درِ چندین خانه را زد. از میان پنجره­ها می­توانست درون خانه­ها را ببیند. هیچ چیز در این حومه­ی آرام و امن از جایش تکان نخورده­بود، جز ساکنان گم شده اش.

با این فکر به خانه بازگشت که شاید مصیبت وحشتناکی در شرف وقوع است؛ یک فاجعه­ی هسته­ای یا بیمار همه­گیری بر اثر حادثه­ای در یک آزمایشگاه تحقیقاتی که متأسفانه از بد حادثه، تنها او از آن خبردار نشده است. رادیوی ترانزیستوری­اش را روشن کرد. دستگاه کار می­کرد اما همه­ی ایستگاه­ها ساکت بودند؛ چه فرستنده­های محلی و چه سراسری. ب مبهوت به خیابان بازگشت و به آسمان خالی خیره شد. روزی آرام بود و کاملاً آفتابی، ابر­های موافق از آسمان می­گذشتند و هیچ نشانی از بلایای طبیعی نبود. ب ماشینش را برداشت و تا مرکز شپرتون راند. شهر خالی از سکنه بود و هیچ مغازه­ای هم باز نبود. قطاری در ایستگاه ایستاده­ بود. خالی بود و هیچ­کدام از مسافرانی که به­طور معمول به لندن می­روند، نبودند. شپرتون را پشتِ سر گذاشت و با رد شدن از تامس به شهر مجاور که والتون­ بود، رسید. در آن­جا هم خیابان­ها را کاملاً ساکت یافت. جلو خانه­ای ایستاد؛ خانه­ی دوستش پ بود و ماشینش در گاراژ پارک شده­بود. با کلید یدکی که همراه داشت، درِجلویی را باز کرد و وارد خانه­شد. اما حتی وقتی صدایش زد، خبری از زنِ­جوان نبود. توی تختخوابش هم نبود. از یخ فریزر که آب می­شد، حوضچه­ی بزرگی کف آشپزخانه درست شده­بود. برقی در کار نبود و تلفن از کار افتاده بود.

سفرش را که از سر گرفت، به روش خودش شهرهای مجاور را سیاحت می­کرد. وقتی به  لندن که مرکزشان بود رسید، همه­شان را دور زده بود. از دیدن شهر به آن بزرگی که خالی از سکنه بود، هیچ شگفت زده نشد. پیکادلی خالی را پایین رفت، در سکوت از میدان ترافالگار گذشت و بیرون کاخ بی نگهبان باکینگهام پارک کرد. تاریکی شب که پایین می آمد، تصمیم گرفت به شپرتون بازگردد. سوختش تقریبا تمام شده بود و مجبور بود خودش را به یک جایگاه سوخت گیری برساند. اما هیچ پلیسی سر پستش یا توی جایگاه نبود. شهر بیکران را که تاریکی به آن هجوم می­آورد، پشت سر گذاشت؛ شهری که تنها روشنایی­اش ، بازتاب چراغ­های جلویی ماشین او بود.

با آن رادیوی بی­صدای کنار تختش، شب آشفته­ای را گذراند. اما به روشنایی یک صبح دیگر که چشم گشود، اطمینانش باز گشته بود. اولش مردد بود، اما بعد خودش را از آن خلاص کرد و رفت ببیند شپرتون هنوز هم خالی است.

غذاها توی یخچال داشتند فاسد می شدند. به خواربار تازه و شیوه­ی جدیدی برای آشپزی نیاز داشت. به سوی شپرتون راند، پنجره­ی سوپر مارکت را شکست و چندین بسته کنسرو گوشت و سبزیجات، برنج و شکر جمع کرد. در ابزار فروشی اجاقی پارافینی پیدا کرد و آن را همراه بشکه ای سوخت به خانه برد.

آب دیگر در لوله های اصلی جریان نداشت اما حدس می زد آب موجود در منبعِ سقف تا یک هفته یا بیشتر برایش بماند. چند بار دیگر که مغازه های محل را تاراج کرد، ذخیره­ای از شمع، چراغ قوه و باطری برایش فراهم شد.

در هفته­ی آتی ب بارها به لندن سفر کرد. به خانه ها و آپارتمان های دوستانش سر زد اما آنها هم خالی بودند. به امید پیدا شدن توضیحی برای این ناپدید شدنِ کلیِ جمعیت، به زور وارد اسکاتلندیارد و دفاتر روزنامه در خیابان «فلیت» شد. در پایان به مجلس عوام رفت. در اتاق ساکت مناظرات ایستاد و هوای مانده­اش را به سینه کشید. هیچ کجا کمترین تو ضیحی برای آنچه اتفاق افتاده بود، وجود نداشت. در خیابان های شهر سگ و گربه­ای هم دیده نمی­شد.

فقط هنگامی که به دیدن باغ وحش لندن رفت، فهمید پرنده­ها هنوز در قفس­هاشان باقی مانده­اند. به نظر می­رسید از دیدن ب خوشحالند، اما قفل قفس­ها را که باز کرد فریاد گرسنگی سردادند. اینطور لااقل یک جور هم­صحبت داشت.

در طول ماه بعد و سراسر تابستان ب به  تجهیز خودش برای بقا ادامه داد. تا شمالی ترین نقطه­ی «بیرمنگام» راند و تنابنده ای ندید. بعد به سواحل جنوبی رفت و جاده­ی «بیریگتون» به «داور» را پیش گرفت. روی صخره ها ایستاد و در دوردست به خط ساحلی فرانسه خیره شد. در بندر تفریحی یک قایق موتوری انتخاب کرد، با باکی پر از سوخت، و در میان دریای آرام پیش راند. حالا دیگر نه از کشتی های تفریحی همیشگی خبری بود و نه تانکرهای نفت و نه لنج­های مسافری تنگه پیما. در «کالایس» یک ساعتی در خیابان های خالی گشت و در مغازه های سوت و کور بیهوده به تلفن­هایی گوش سپرد که دیگر هرگز زنگ  نمی­زدند. بعد رد قدم­های خودش را تا بندر از سر گرفت و به انگلستان بازگشت.

تابستان که جایش را به پاییزی معتدل داد، ب برای خودش زندگی راحت و دلپذیری ترتیب داده بود. ذخیره­ی فراوانی از غذاهای کنسروی، سوخت و آب داشت که با آن می­توانست زمستان را تاب بیاورد.

رودخانه همان نزدیکی­ها بود، تمیز و عاری از هر نوع آلودگی، و بنزین نامحدود و آسان به دست می آمد؛ از جایگاه­های سوخت و ماشین­های پارک شده. در ایستگاه پلیس محلی هم برای مقابله با هر نوع تهدید ناگهانی که ممکن بود سر برسد، اسلحه خانه­ی کوچکی از تپانچه­ها و تفنگ­های لوله کوتاه و سبک ترتیب داد.

اما تنها پرندگان بودند که به دیدارش می­آمدند و او مشت مشت دانه و برنج روی چمن­های خانه­ی خود و همسایه­های سابقش می­پاشید. تا آن موقع دیگر داشت فراموششان می کرد و شپرتون به زودی به لانه­ی شگفت آوری تبدیل می­شد که پر بود از گونه­های مختلف پرندگان.

به این ترتیب آن سال با آرامش گذشت و ب آماده بود که کار حقیقی­اش را آغاز کند.

 

/*]]-->*/

J. G. Ballard

The Autobiography of J. G. Ballard

 

«جیمز گراهام بالارد» متولد 15نوامبر1930، نویسنده­ای انگلیسی، و از ارکان اصلی موج نوی داستان های علمی-تخیلی است که از قضا معروف ترین آثارش رمان بحث انگیز «سقوط» (1973) و حسب حال «امپراطوری خورشید»(1984) هیچ کدام در ژانر مذکور نمی گنجند.

کتاب دوم که براساس خاطرات جوانی او نگاشته شده، شرح حالی است بر زندگی او در شانگهای؛ تولدش در منطقه­ی بین المللی این شهر و بازداشتش توسط ارتش امپراطوری چین در جنگ جهانی دوم. «دیوید کرانبرگ» و «استیون اسپیلبرگ» به تعاقب، فیلم هایی برگرفته از این دو اثر ساخته اند.

ویژگی های متمایز آثار او بود که بعدها به شکل گیری صفت جدیدی در میان داستان دوستان انگلیسی ختم شد به نام: بالاردی؛ که فرهنگ لغت «کالینز» آن را به این صورت ترجمه کرده است: « شباهت ها و دلالت هایی از وضعیت های مشروح در رمان ها و داستان های ج. گ. بالارد، به خصوص ضد آرمان گرایی تجدد، چشم اندازهای سرد و بیروح ساخته­ی دست انسان، و تاثیرات روانی پیشرفت فن آوری، جامعه و محیط زیست.»

بالارد در ژوئن سال 2006 به سرطان مبتلا شد و در 19 آوریل سال 2009 بر اثر همین بیماری در لندن در گذشت. از دیگر آثار او می توان به رمان ها و مجموعه داستان های زیر اشاره کرد:

رمان های «باد ناکجا» (1961)، «انجمن رویاهای نامحدود» (1979)، «سلام آمریکا» (1981)، «مهربانی زن ها» (1991) و «مردم هزاره» (2003).

مجموعه داستان های «ویزای ابدیت» (1963)، «بهترین داستان های ج. گ. بالارد» (1977)، «افسانه های آینده ی نزدیک» (1982)، «تب جنگ» (1990) و «مجموعه ی کامل داستان های ج. گ. بالارد» (2009)


عكس دستجمعي با خاطرات ما / شهلا شهابيان

مجموعه‌ داستان ماه و قوطی‌های بلند، سومین کتاب منتشر شده از ابوالقاسم مبرهن، شامل ده داستان است. در نگاهی کلی هرچند درونمایه‌ي داستان‌های مجموعه متاثر از مسایل مبتلابه جامعه است، اما نگاه خونسرد و بیانِ بی‌اغراقِ راوی/ نویسنده و نیز ایجاد موقعیت داستانی برای پرداختن به مقولاتی چون  فقر ، بیکاری، بزه‌کاری ( در داستان‌هایِ دوباره از اول، سایه‌ها، عشق خاکستری و ... )، گمگشتگی انسان‌ها در مناسبات ناقص و اَبترِ جامعه ( در داستان‌هایِ ناتمام، خاکریز و چاله‌ها و ... )، دستمالی‌شدن و رنگ‌باختگیِ مفاهیمی همچون افتخار و جان‌باختن در راه آرمانی والا ( در داستانِ آنها به من افتخار می‌کردند و ... ) و نیز بازنگری و ارزیابیِ گذشته‌ و به چالش کشیدن هرآنچه روزگاری ارزش مطلق تلقی می‌شد (  در داستانِ اگر بیاید عکس دست جمعی می‌گیریم، خاکریز و چاله‌ها، ... ) داستان‌های مجموعه را از فروغلطیدن به دامن کلیشه و تکرار رهانده و به مددِ زبان سالم و روان ( البته با اندکی اغماض ) راوی/ نویسنده توانسته حقِ مطلب را در بیانِ هرآنچه مَدِ نظرش بوده، ادا نماید. مثلا در داستان  عشق خاکستری، بیکاری پدر و اضطراب و اندوهِ دختر و مادرِ خانواده در کنارِ دل ‌باختنِ پدر به چشم عسلی، داستان را از نگاهِ رایجِ به فقر و بیکاری دور کرده و رنگ و لعابی امروزین ( در ترسیم فضای ناشی از فقر، بدون در نظر گرفتن مباحث اخلاقی ) به آن می‌دهد. یا در داستان تنها با تو که پاراگرافِ پایانی ( پایان‌بندیِ ) خلافِ عادت به کمکِ سوژه‌یِ تکراری با پرداختی معمولی و دَمِ دستی می‌آید و داستان دارایِ تشخص می‌شود. اما به گمانِ نگارنده، قَدر و منزلتِ مجموعه‌ی حاضر در سه داستانِ اگر بیاید عکس دستجمعی ... ،  خاکریزها و چاله‌ها و  آنها به من افتخار می‌کردند  ( البته با چشم پوشی از اطنابِ بخش پایانیِ داستانِ اخیر ) تجلی می‌یابد.  راوی در داستان اگر بیاید عکس دستجمعی می‌گیریم با به چالش کشیدنِ هرآنچه روزگاری ارزشِ مطلق محسوب می‌شد و به‌ هیچ‌وجه نگاهِ غیر را تاب نمی‌آورد، به بازخوانی و مرورِ بخشی از تاریخ و در واقع، به نقد آن می‌نشیند و در نهایت با عنایت به این دیدگاه که اختلاف‌ِ سلیقه و مرام، چالشی درون‌خانوادگی و قابلِ گذشت است، خواهر درباره‌یِ مجید می‌گوید «این دفعه اگه بیاد، همگی باهم عکسِ دستجمعی می‌گیریم.» همچنین در داستانِ آن‌ها به من افتخار می‌کردند  راوی تابلویِ دیگری از این نگاهِ انتقادی به گذشته و تاثیرِ آن در حال و اکنونِ انسان را به خواننده باز می‌نمایاند و در موقعیت‌های مختلف با استفاده‌یِ به‌جا از ترجیع‌بندِ آنها به من افتخار می‌کردند، دو نگاه متفاوت در انسان‌هایی واحد نسبت به مفاهیم بشری را به چالش می‌کشد و آنجا که سهراب مانند چند دوست دیگر که قبلا مرتضی سراغ‌شان رفته، بی توجه به نیاز مرتضی به کار می‌گوید «زنگ بزنم دختر عمو ناهار درست کنه؟ ... زنم خیلی دوست داره یه زندونی سیاسی رو ببینه. عکستو ... نشونش می‌دادم. ماها بهت افتخار می‌کنیم مرتضی.»  راوی خواننده را به داوری در باره‌ی رنگ باختگیِ مفاهیم مطلقِ روزگارِ رفته فرا می‌خواند.

اما برترین داستان این مجموعه، داستانِ خاکریز و چاله‌ها  سرشار از لحظه‌هایِ تاثیرگذار است، لحظه‌هایِ حرف زدنِ راوی از حال و هوایی که خیال ندارد دست از سر «او»یِ از جنگ برگشته بر‌دارد ومنِ خواننده چقدر راحت می‌توانم با این لحظات هم‌ذات پنداری کنم. بياييد خاطراتمان را مرور کنیم: خاطره‌یِ جمعیِ جامعه‌یِ زخم خورده از جنگ، از اسلحه، از کشتن، از دوست نداشتن و عاشقی را فراموش کردن، مثل راوی، جایی که می‌گوید «خاطراتم به درد هیچ زنی نمی‌خورَد، پُر از درد و رنج است، زن‌ها دوست دارند برایشان از عشق حرف بزنی... ولی من ... چه داشتم بگویم؟ از چاله‌ها، خاکریزها ... یا از دوستم یوسف که وقتی جسدش را کنار رودخانه یافتم لب‌هایش را از درد گاز گرفته‌بود.»

شاید دلیلی که راوی برای بهبود اوضاع پیشنهاد می‌کند موثر باشد؛ در صفحه‌یِ 91 می‌خوانیم راوی شبی در خیابان به زنی خیابانگرد برمی‌خورد و برای فرار از تنهایی تصمیم می‌گیرد او را به خانه بیاورد اما به خود می‌گوید «ولی یادت باشد از گذشته‌ها حرفی نزنی، از خاکریزها و چاله‌ها .»  آیا راوی موفق می‌شود؟ آیا ما موفق می‌شویم دوست نداشتن را فراموش کنیم و دوباره عاشقی را بیاموزیم؟


بادكني به رنگ معصوميت / رها فتاحي

«خوابيدن در هواي آزاد» اولين مجموعه داستان فرحناز شريفي است كه پس از حدود 15 ماه انتظار، مجوز نشر آن از سوي وزارت ارشاد صادر شد. مجموعه را 15 داستان كوتاه تشكيل مي‌دهد كه بيشتر آن‌ها داستان‌هايي بسيار كوتاه و حتي از لحاظ ساختاري نزديك به فلش‌فيكشن هستند.

شخصيت اول اغلب داستان‌هاي مجموعه دختر و يا زنان جواني هستند كه با تنهايي‌هاي درون خود و درآميختن اين حسِ تنهايي با جامعه و افرادي كه پيرامونشان را تشكيل مي‌دهند درگير مي‌شوند. جواناني كه براي برطرف كردن كم‌ترين نيازهاي زندگيِ اجتماعي‌شان با مشكلاتي درگير مي‌شوند كه اغلب بازخورد آن را در فضاهايي ذهني و شخصي مي‌بينيم. به طور مشخص مي‌توان آن را در داستان‌هاي «خوابيدن در هواي آزاد»، «ماغ»، «ته سيگار»، «معجزه»، «استفراغ» ديد.

زبان در تمام داستان‌ها به‌جز «اورژانسي» ساختاري ساده و بدون بازي‌هاي صرفي و يا نحوي دارد. اما در داستان «اورژانسي» شريفي سعي مي‌كند آشفتگي‌هاي ذهني شخصيت را در زبان نشان دهد.

بيشتر داستان‌ها سالم هستند و فاصله‌ي چنداني با شاخص شدن ندارند. حتي مي‌توان گفت در برخي موارد مانند: «خوابيدن در هواي آزاد»، «بادكنك صورتي»، «تشنگي»، «شجره‌نومچه» و ... مرز داستان خوب را رد كرده و به داستان‌هايي بدل شده‌اند كه تا مدت‌ها در ذهن خواهند ماند.

بي‌شك پرداختن به تمام 15 داستان مجموعه در اين مجال اندك امكان پذير نيست و نمي‌توان به خوبي حق تمام داستان‌هاي مجموعه را ادا كرد پس نگاهي مي‌اندازيم به داستان «بادكنك صورتي» كه يكي از بهترين داستان‌هاي اين مجموعه است:

داستان با زاويه‌ديد داناي كل‌ محدود به ذهن دختر روايت مي‌شود اما با ساختاري شبيه به زاويه‌ديد سوم شخص نمايشي، كه اين بي‌شك از ذهن فيلم‌ساز فرحناز شريفي سرچشمه مي‌گيرد. تصاوير بسيار قوي و تاثير گذار هستند و هركدام به تنهايي قطعه‌اي از پازل كلي داستان را تشكيل مي‌دهند و نمي‌توان هيچ كدام را حذف كرد: قرمزي چراغ‌هاي عقب تاكسي سر پيچ خبابان ديده مي‌شوند كه به سمت چپ مي‌پيچد.

داستان روايت يك شب با هم بودنِ دختر و پسر جواني است كه با توجه به نشانه‌هاي داستان مي‌توان به رابطه‌ي عاشقانه‌ي آن‌ها نيز پي برد. مشكلاتِ سدراه آن دو درونمايه‌ي اصلي اين داستان است، درونمايه‌اي كه در بيشتر داستان‌هاي مجموعه به چشم مي‌آيد.

روايت در فضاي خلوت كوچه در نيمه شب آغاز مي‌شود و نويسنده با جملاتي كوتاه و سالم به خوبي فضا را به ما نشان مي‌دهد. سپس برخورد دختر با همخانه‌اي و همسايه‌اش و بعد حضور بادكنك براي اولين‌بار به چشم مي‌خورد. جايي كه دختر براي باز كردنِ در، آن را روي پله‌ها مي‌گذارد. تماس دختر با پسر كه ما را از نقشه‌ي از پيش تعيين شده‌ي آن دو براي اين شب آگاه مي‌كند گره‌افكني داستان است.

ديالوگ‌هاي داستان كه از اين بخش حضوري پررنگ‌تر پيدا مي‌كنند باري مساوي با تصاوير بر دوش دارند و كارِ پيش‌برد داستان را به خوبي انجام مي‌دهند. شب تمام مي‌شود و راوي به سادگي و با كلمه‌ي «صبح» ما را از اين موضوع آگاه مي‌كند. اما اين صبح شدن پايان مشكلاتِ با هم بودن دو شخصيت داستان نيست.

پسر براي خروج از اتاق و رفتن به دستشويي با مشكل مواجه است. همسايه هنوز سر كار نرفته و اين كار را با تاخير انجام مي‌دهد. اين بازه‌ي زماني ايجاد شده سبب مي‌شود كه ما به رابطه‌ي ميان پسر و دختر بيشتر از پيش پي ببريم. رابطه‌اي كه با يك ديالوگ ساده ميزان اهميتش را نيز براي ما روشن مي‌كند جايي كه دختر از پسر مي‌پرسد: «ديشب چرا اصلا با من نرقصيدي؟»

انتخاب عنوان داستان هوشمندانه است: «بادكنك صورتي» كه در تمام طول داستان در گوشه‌اي از اتاق ناظر بي‌طرف تمام ماجراست و با انتخاب رنگ مناسب «صورتي»، به عنوان نشانه‌اي براي پاكي اين رابطه تا پايان سالم مي‌ماند و عدم قضاوت اخلاقي نويسنده را نشان مي‌دهد.

داستان با تصاوير بسيار خوبي دنبال مي‌شود، جايي كه پسر چادر به سر از در اتاق براي رفتن به دستشويي خارج مي‌شود، و يا تصويري از دختر وقتي كه متوجه مي‌شود ممكن است همسايه‌اش پسر را ديده باشد؛ تصاويري كه بارِ نشانه‌ها را نيز در داستان به دوش مي‌كشند: موهاي دختر را كه سرش را بين دو دست گرفته، مي‌بوسد. دختر سرش را به نشانه‌ي خداحافظي تكان مي‌دهد.

پايان‌بندي داستان نيز با ديالوگ دختر همسايه درباره‌ي روز ولنتاين و گرفتن كادو از معشوق همراه است. جايي كه دختر با لبخند شب‌بخير مي‌گويد و ما نمي‌دانيم كادويي كه او از معشوقش گرفته به چه قيمتي برايش تمام مي‌شود. جمله‌ي پاياني داستان نيز به تنهايي درونمايه‌اي عميق را در خود پنهان كرده است و خود مي‌تواند نمايانگر دقت بالاي نويسنده در انتخاب كلمات باشد: «بايد حداكثر تا فردا شب منتظر بماند تا قضيه‌ي چادر حل شود.»

9 شعر / نعمت اسلامي

چند شعر از خط‌خطي‌ها

1

خط‌خورده بودم

جاري شدم

آتش ميان حنجره‌ام سوخت

باران صداي گرم مرا شست.

2

خط‌خورده بودم جاري شدم

تا امتداد سرخ خيابان رفتم

تا ارتفاع سبز درختان گريستم.

3

خط‌خورده بودم

جاري شدم

يك‌بار ديگر

خورشيد را از دور بوسيدم.

4

خط‌خورده بودم

جاري شدم

پيران جنگي ده را

در كوچه‌هاي خلوت ذهنم صدا زدم.

5

خط‌خورده بودم

جاري شدم

خواب خوش هميشه شب را بهم زدم.

 عمارت شمس‌العماره / بندرانزلي

خسوف آخر

غبار از آينه مي‌تابد

و فصل‌هاي عنكبوتي ورق مي‌خورند

كوه،

بلند،

تاريك،

روشن.

تو در كجاي فاجعه اطراق كرده‌اي

كه فصل‌هاي تجربه دير است

شايد خسوف آخرمان باشد

يا در كسوفي ديگر

زمين را

مثل پل‌هاي معلق

وارونه ببينيم

هِي بيرون بريز

هرچه در كف دستت هست

شعرت را بخوان رفيق

باد مي‌آيد.

 

هپلي

آنقدر شعر و

حرف و

درد هست

از كه و

چه و

كي،

بنويسم بايد

نمي‌دانم

و قبل از آن‌كه بنويسم

دستم را خوب و تميز

مي‌شويم

و از ترس «هپلي» هم كه

شده است

صابون را فراموش نمي‌كنم.

باور كنيد

اين خوش خدمتي نيست آقا

من از اول

آدم ترسويي بوده‌ام.

 

قرنطينه

تا از كنار دكه‌هاي روزنامه‌فروشان

رد مي‌شوم

بي‌اختيار

سرفه مي‌كنم و عطسه مي‌زنم

و چشم‌هايم قي مي‌كند

و شيرابه‌هاي چشم و دماغم

با هم مخلوط مي‌شوند

من سردم است

آقاي دكتر

تا چند بايد در قرنطينه بمانم.

 

اين عشق

از پله‌اي به پله ديگر

از قله‌اي به قله ديگر

مي‌خواندم اين عشق

ايكاش

نامه‌هايم را

در باد نمي‌خواندي

از ديواري،

به ديوار ديگر،

مي‌خواند اين باد.

 

3 شعر / نورالدين صبوري

رشت در والس پاييزي

كلاغ مي‌پرد

و مورس قارقار را

سياه

سياه

مي‌زند

و باد

اسپيل‌هاي بافته را

بروي پُرزهاي حومه مي‌كشد

و شهر

به شيب‌ اغتشاش سرد مي‌رود:

چه بي‌رمق

نفس، نفس‌زنان

پشت پا مي‌خورد

سكندري

سكندري

                   دراز مي‌شود.

ز بافت پوششي‌ي پنجه‌هاي بيستون

چه تلخ و تلخ!

بوي تند توتون

          بلند مي‌شود

و خاويار و بوي شور بندري

در اغناي

          دم عجيب اسب‌ماهي‌ي غريب

                   مردد است.

صف طويل كاميون

در ابتداي «زرد جوب»

بكارت باغ‌هاي چاي را

به شهر‌هاي دور مي‌برند...

تو باورت نمي‌شود

تو باورت نمي‌شود

چرا كه شانه‌هاي تو

          هنوز

                   بُرنزه‌اند!

به زير پلك پُستخانه دختريست

كه انتظار مي‌كشد

به چشم او:

بهار

رد رديف سبزها لهيده‌اند

و هرم آفتاب بعدِ آن

لايه‌ي نمك

به روي پوست زرد او

          نشانده است

و با صبوري شگرف

انتظار را

ضخيم‌تر از پالتوي پدربزرگ

          به شانه مي‌كشد

به جاي خز

خزه به دور گردنش

          سبز مي‌شود.

كلاغ

مورس مي‌زند

و حرف «ب»

و حرف «آ»

و حرف‌هاي

يكي

          يكي

درون ابر پوست مي‌درند

و جامه‌ي سياهشان رها به آسمان

و خود زلال و پاك

به روي شيرواني كثيف شهر

          جار مي‌زنند.

كلاغ مي‌پرد

چه خيس و

          خيس!

 حامد اريب

كبودي دريا

با نخستين شليك

فرا رسيد

          عصر خالكوبي آب‌ها

دربا باران فرو غلتيدند

در حجره‌هاي آهك و نمك

و صخره‌ها

پرده‌هاي خزه و گلسنگ را آويختند

دريا و كرمينه‌ي هراس

بر پوست تُرد آرامش

صرع‌يي نيلي و دردناك فرا رسيد

با پيچش ابدي عضلات و

          كف دهان

تنها

دريا گوشان

          شبانه

بر گرداگردش خط كشيدند

و نيلوفران آبي

شيرابه‌ي ماه را

          به زخم و كبود

                   آغشتند

تا درد

در بيشه‌هاي مرجاني عصب

          گم شود

با اينهمه

ساحل نشينان

گاه

آبي‌اش مي‌پندارند

          آبي

و گاه

لاژورد

          همزاد آسمان

تا از ياد برده باشند

چكمه‌ي نفت‌كش‌ها را

پوتين‌هاي رزم ناوها را

لكه‌ها را

قير آب‌ها را.

 

سه نقطه

آسمان آبي‌ي بي‌حد

ابر آمد

          ايستاد

كدر و سردرگم

و پرنده

          نقطه.

آبرگ‌هاي گياهان سرسبز

غنچه‌ها

          سرخِ

          سرخ

سرخگلان در خود گم

شاهپرك

          آمد و افتاد

                   نقطه.

اسب لاغر با بار

خسته و خوي آلود

خرمگس‌ها پران در مالرو

چاروادار

          آمد و دور شد

                   نقطه.

5 شعر / هادي ميرزانژادموحد

  1

هميشه آن اتفاق ساده /  به همین سادگی اتفاق نمی­افتد /  و آن آدم­ها /  ـ آدم­هایی که من از آن­ها حرف می­زنم ـ  / دوبار به زمین خیانت نمی­کنند /  حالا که من دیر شده­ام /  و این تاخیر/  برای از دست دادن / آن لحظه‌ی موعود کافی بود / اعتراف می­کنم /  به همه­ی شعرهایی که نگفته­ام /  به همه­ی آن­ها / که در سال­های خستگی / نشد که بسرایمشان / به همه­ آن­ها که از کنارما گذشتند / و نشد که فراموششان کنم / به این همه اعتراف می­کنم.

2

برای ایلیا، پسرم

از آن همه پرسش­هایی که در چشمانت داری / از چیزهایی نپرس / که می­دانی / به تو دروغ خواهم گفت. / اینکه اهل کجایم؟ / چه تفاوت می­کند که آفتاب هیچ جای / این سرزمین / گرمم نمی­کند / و در ته مانده­ی این روز / فراموش خواهم شد / و جز در شناسنامه­ی تو / در هیچ جای دیگر / نامی از من نخواهد بود. / بعد از من / از آن همه که در خانه داریم / پیراهن آبی مادرت را بردار / و کنار پنجره بیاویز / تا ماه برایش آوازهای عاشقانه بخواند.

3

نه تنهایت نمی­گذارم / نه تنهایم بگذار / که ابرهای این حوالی / چیزی از دلتنگی­های زمین نمی­دانند / نه معجزه می­خواهم / نه عشق / تنها دلی سر به راه / که آن را میان سفره بگذارم برای تو / نه من از تو چیزی می­گویم / نه تو چیزی از من بگو / بگذار چشم­های ما به تاریکی عادت کند.

 

4

حالا دیگرچندان فرقی نمی­کند / بگذار آفتاب / از هر طرف که می­خواهد بتابد / و ماه / از مهتابی خانه­مان به کوچه نیاید / تو نباشی / من نباشم / و این شعر ساده هم. /  نه، این انتهای جهان نیست / ادامه­ی تاسف­انگیز من است / حالا که شب / توی خورجینش حتی یک ستاره ندارد که به شاعر تعارف کند / دیگر چندان فرقی نمی­کند / بگذار آفتاب از هر طرف که می­خواهد بتابد.

5

  چه بارانی دارد این رشت / با بام­های سفالی و / آسمان دلتنگش / که مرا پناه داده / در کوچه­های آجری / مثل مادرم / که دلش را آویخته بود / از طناب رخت­های کودکی­ام / و چکه می­کرد / ابرهای جوانی­اش از آن / و زمزمه­ای بود و گم می­شد / در فراموشی دست­هایم. / برای شما نگفته­ام / و نمی­گویم / اگر تکه­ای از آسمان بارانی این شهر را / گوشه­ی اتاقم بیاویز / برای روزهای آفتابی و روشنی / که عریان می­کنند / تمامی مرا / که می­خواستم پنهان بمانم از شما / که نشد / که نمی­شود / شما ندانید که من کیستم؟ / و می­ترسم / که نخواهید مرا اگر بگویم / که زندگی­ای نداشتم / جز آسمان ابری این شهر / روی تاقچه­ی اتاقم / قاب عکسی برای­تان گذاشته­ام / که کسی توی آن نشسته / که من نیستم / شما هم نیستید / تصویری است از طبیعتی بی­جان / که گوشه­ی آسمان آبی­اش / ابری خاکستری / شبیه من بغض کرده است / به همسرم گفتم پنجره را ببندد / شما هم فراموش کنید.

حديث رابعه بنت‌الكعب در خانه / كتايون كوچك‌پور

هنوز چند تایی جعبه باقی مانده ، باید آن ها را هم باز کنم و توی کمدها و کابینت ها بچپانم ، نمی دانم کی تمام می شوند تا سراغ اتاق خودم بروم و کارتن های کتاب را خالی کنم و یک جای اتاقِ سه در چهار جایشان بدهم . با بی حوصلگی روزنامه ها را از دور گیلاس ها و بشقابهای پیچیده شده باز می کنم ، یک طرفم انبوهی از روزنامه های مچاله شده ، روی هم ریخته و طرف دیگرم ظرف و ظروف آشپزخانه است که از گذاشتنشان کف زمین صدای جرنگ و جرونگ بلند شده ، الان است كه آرش از خواب بیدار شود و گریه راه بیندازد . سعی می کنم آهسته تر ، جمع و جورشان کنم ، دور یکی از ظرف ها را باز می کنم و زورچپان کنار چند بشقاب توی کابینت هُل می دهم و با زحمت دَرش را می بندم ، نمی دانم تمام این کارها چقدر طول می کشد . هنوز پرده ها را وصل نکرده ام . پنجره را باز می کنم ، هوای خنکی روی پوستم می دود، دارد کم کم تاریک می شود ، اگر چراغ ها را روشن کنم ، خانه به آکواریومی تبدیل   می شود که همه می توانند تویش را ببنند ، به‌خصوص ساختمان های نیمه ساخته ی روبرویی . اگر بهزاد هم ، همین حالا سر برسد و این منظره را ببیند دوباره غیرتش گل می کند و داد و فریاد راه می اندازد : « هنوز این پرده ها رو وصل نکردی خانوم !؟ »

یکی نیست غیرت را برایشان تعریف کند . اینکه آدم اسم خودش را بگذارد مرد ، بعد توقع داشته باشد خانم ، کیسه زباله را از هفتاد و هشتاد تا پله ببرد پایین و کیسه های خرید چند برابر و زن خودش را کشان کشان بیاورد بالا ... !

از جعبه ی ابزار چند تا میخ بر می دارم و می کوبم دو طرف پنجره . ملحفه را گیر      می دهم رویش . دوباره سراغ جعبه ها می آیم و چند تای خالی شده را کنار در ، روی هم می گذارم ، به دور و برم نگاه می کنم ، نه این کارها بیشتر از آنکه فکرش را       می کنم وقت می برند ، به این ترتیب نمی توانم چیزی بنویسم. روی کاناپه می نشینم و تذکره الاولیا را ورق می زنم ، از بین عرفا صفحه ی رابعه را باز می کنم . هنوز چند خطی نخوانده ، در می زنند. از چشمی نگاه می کنم ، زن همسایه ی روبرویی است ، دلم نمی خواهد در را باز کنم ، حتماً یا پیاز می خواهد یا سیب زمینی؛ شاید هم می خواهد سوغاتی های مکه را که خواهرش آورده نشانم بدهد . نقل است که وقتی خادمه ی رابعه پیه‌ي پیاز می کرد، به پیاز حاجت شد ، خادمه گفت : از همسایه بخواهم؟ رابعه گفت : چهل سال است تا من با حقّ تعالی عهد دارم که از غیر او هیچ نخواهم . گو پیاز مباش ! در حال، مرغی از هوا در آمد، پیازی پوست کرده در تابه انداخت. او ترک پیه‌ي پیاز بگفت و نانِ تُهی بخورد .

توی ذهنم به خواهر همسایه فکر می کنم ، بلیط را از معتبرترین آژانس مسافرتی     می خرد و با بهترین هواپیما حرکت می کند ، بعد از اقامت توی هتلِ چند ستاره ، اگر کارش نداشته باشی قبل از زیارت، رفتن به بازار را ترجیح می دهد . صفحه ی بعد را ورق می زنم: نقل است که ابراهیم ادهم چهارده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد ، از آنکه در هر مصُلا جایی دو رکعت نماز می گذارد ، تا بدانجا رسید، خانه ندید . گفت : آه! چه حادثه است؟ مگر چشم مراخللی رسیده است ! هاتفی آواز داد: چشم تو را هیچ خلل نیست امّا کعبه به اسقبال ضعیفه ای شده است که روی بدینجا دارد . رابعه را دید که می آمد ، چون ابراهیم آن بدید : گفت : ای رابعه ، این چه شور و کار و بار است که در جهان افکنده ای ؟ گفت : شور در جهان من نه افکنده ام ، تو شور افکنده ای که چهارده سال درنگ کرده‌ایی تا به خانه رسیده‌ایی. گفت : آری ، چهارده سال در نماز بادیه قطع کرده ام. گفت : تو در نماز قطع کرده ای و من در نیاز .

هنوز فکرم دور کلمات این صفحه می چرخد . از جایم بلند می شوم ، کبریت می کشم و عود را روشن می کنم ، می گذارم روی میز کنار شمع هایی که دیگر دارند خاموش می شوند ، فنجانم را از قهوه ی تلخ پُر می کنم ، هیچ چیز به اندازه ی آن آرامم نمی‌کند. به کلمه های کتاب فکر می کنم و به خودم ، به اینکه چهارده سال توی قاب عکس کنار بهزاد ایستاده ام ، به حسن و رابعه ، که نمی دانم بینشان چه گذشت.

به این که اگر همه ی آدم ها می دانستند کعبه در درون خودشان است ، چقدر دنیا عوض می شد . فنجان را به دهانم نزدیک می کنم، جرعه ای نچشیده صدای زنگ بلند می شود، با عجله به طرف آیفون می روم ، چون صاحب‌مرده تا لحظه ای که گوشی‌اش را بر نداری یکریز با صدای بلند جیغ می کشد و خاموش نمی شود ، این‌بار مطمئنا آرش بیدار می شود . لای در را باز می کنم و انگشتم را روی بینی به علامت سکوت می کشم. آرزو دخترم است، از کلاس برگشته ، می گوید : « چه خبره مامان بازم خونه رو کردی قبرستون؟ چرا برقا رو روشن نمی کنی دل آدم می ترکه! .»

بعد گیتارش را روی مبل می اندازد و شال و مانتویش را روی دسته‌ي آن و شروع        می کند به یکریز حرف زدن. می گویم : « برو تو اتاقت، من حسابی کار دارم، بچه بیدار می شه ها!»

کشِ موهایش را در می آورد و موهای بلند مشکی‌اش پخش می شود روی صورت و شانه هایش : « مامان می خوام کوتاشون کنم، حالم دیگه بهم می خوره!»

می گویم : « حیفه مامان خیلی قشنگه!»

« چی می گیريال دیگه مُد نیست! راستی بالاخره سفر چی شد، امسال تابستونِ ما رو خراب کردی!»

اعصابم حسابی خرد شده، گیتار و مانتویش را می گذارم توی دست‌هایش و اشاره      می کنم برود. هنوز درِ اتاقش را نبسته، صدای موسیقی از کامپیوتر بلند می شود . حق با اوست، من هر دفعه از سفر کردن طفره می روم و یک جورهایی دلم به مسافرت راضی نمی شود ، نمی دانم چراترجیح می دهم سفر نکنم و همین‌جا بمانم توی همین چهار دیواری و کسی با من کاری نداشته باشد . شاید هم می ترسم اگر خانه‌ي خالی را تحویل بهزاد بدهم وقتی برگشتم چند تا چند تا حسن و رابعه جمع کنم .

صفحه را بر می گردانم ، چند خط را با نگاهم دنبال می کنم . راستی چرا از بین این همه عارف تنها یک نفر زن بوده؟! شاید بقیه ی آن ها هم مثل تمام زن های دیگر دنیا آنقدر کار روی سرشان ریخته بود تا نتوانند به عقیده‌شان فکر کنند چه برسد به اینکه به آن عمل کنند! شاید رابعه هم خوب می دانست اگر بخواهد زندگی زناشویی داشته باشد ، باید برود توی آشپزخانه و دیگ بسابد و بچه‌ها را تر و خشک کند . اگر رابعه به حسن جواب مثبت می داد باز هم می توانست رابعه باشد؟ نقل است که حسن رابعه را گفت : رغبت کنی تا نکاحی کنیم و عقد بندیم ؟ گفت : عقد نکاح بر وجود فرد آید ، اینجا وجود برخاسته است که « نیست » خود گشته ام و « هست» شده بدو. گفت : ای رابعه ، این به چه يافتی ؟ گفت : به آنکه همه ی یافته ها گم کرده ام در او .

شاید هم یکی مثل نامادری سیندرلا از راه برسد و دلش بسوزد و بگوید : اگر همه ی کارهای خانه را انجام بدهی می توانی به خودت هم برسی .

آنوقت از صبح که پا می شود بعد از پختن و شستن و روفتن، و به یُمن هزار تا کارِ جور واجور دیگرِ خانه ، آنقدر خسته و کوفته می شوي که بعد از خواندن چند خط روی کتاب مثل لَش خوابت ببرد و دوباره روز از نو روزی از نو: بیدار که می شوی ، نگاهت به ساعت که می افتد ، می فهمی دوباره باید صحنه ی تأتر را آماده کنی ، چیزی طول نمی‌کشد ، بازیگرها كه وارد بشوند تو هم باید نقش خودت را درست بازی کنی: اول از همه نوبت آرزوست ، کیفش را می اندازد کنار کابینت و گلوله ی جورابش را یک‌طرف، بعد دست و رو شسته می رود سراغ گاز و دو تا خلال سیب زمینی داغ را با نوک انگشت هایش می گیرد و در حالی‌که گزارش روز را می دهد ، آن‌را گاز می زند. بعد نوبت بهزاد است ، تا وارد صحنه می شود آهسته می گوید : «سلام.» و بلندتر ادامه می دهد : « چی داریم خانوم ؟»

باز هم خانه را با رستوران اشتباه گرفته است، می گویم : « رستوران‌هم که بری باید کلی صبر کنی تا غذا آماده بشه .»

بعد بشقابش را پُر می کنم و می گذارم جلویش . اولین لقمه را توی دهن گذاشته نگذاشته، بدون اینکه مزه اش را بفهمم ، آرش از توی دستشویی داد می زند : « مامان، مامان پی پی کردم!»

کتاب را می بندم و می روم آشپزخانه ، یادم رفته بود لباس های توی ماشین را بیرون بیاورم؛ نگاهم به پیراهن سفید بهزاد می‌افتد، چرک‌ها روی آن جا مانده ، دست می کشم، پاک نمی شود ، یک مشت پودر روی یقه و لبه ی آستین می پاشم ، چنگش می زنم ، بی فایده است . آبش می کشم و پهنش می کنم روی بند ، حوصله ندارم وقتی بیاید جنجال به پا کند :« هنوز لباسامو نشستی ، پس صبح تا شب تو این خونه چه کار می کنی؟! واقعاً خانومای امروزی خودشونو راحت کردن ، کی ظرف می شوره؟ ماشین، کی غذا می پزه؟ ماشین، کی جارو می زنه؟ ماشین، کی لباس می شوره؟ ماشین... .»

یک نیست بگوید آخر مگر لباس ها خودشان پا دارند که بروند توی ماشین و شسته بشوند ، بعد بال در بیاورند و روی بند رخت خودشان را آویزان کنند! با لج بقیه    لباس ها را پهن می کنم و بر می گردم لم می دهم روی کاناپه ، هنوز چند خط دیگر نخوانده ، صدای گریه ی آرش با صدای تند موسیقی قاطی می‌شود. می‌روم به سمت اتاق آرزو و با غیظ می گویم : « چه خبره کَمِش کن! بچه بیدار شد .»

آرش پیراهنم را می کشد :« مامان ، مامان من می ترسم!»

می روم تو اتاقش و روی تخت می خوابانمش ، خرسش را توی دستش گرفته و با دهان باز به من نگاه می کند .چند تکه از قصه های مختلف را که به نظرم بی سروته ترین قصه های دنیاست سر هم می کنم و بعد از کلی آسمان و ریسمان بافتن بالاخره خوابش می برد . بر می گردم توی هال. باید به فکر آماده کردن شام باشم. لوبیای خیس کرده را توی قابلمه می ریزم و می گذارم توی اجاق ، حداقل برای خودش می پزد و وقت پیدا می کنم چند خطی بخوانم و شاید چیزی بنویسم . کتاب را دوباره باز     می کنم ، چند خط دیگر می خوانم : حسن گفت : یک روز نماز دیگر برِ رابعه رفتم . او چیزی بخواست پخت گوشت در دیگ افکنده بود و آب در کرده. چون با من در سخن آمد گفت: این سخن خوشتر از دیگ پختن. همچنان حدیث می کرد تا نماز شام بگزاردیم . پاره‌ایی نان خشک بیاورد، کوزه‌ایی آب، تا روزه بگشایم . نگاه کردیم ، دیگ پخته شده بود و می جوشید به قدرت حقّ تعالی. رابعه گفت : « بیمار برخاسته دیگ چنین سازد .»

تلفن زنگ می خورد ، به طرف اتاقم می‌روم، از لای درِ نیمه باز نور کم رنگ راهرو پخش می شود توی اتاق ، یک‌قدم نرفته پایم گیر می کند به پوشه ها و جعبه های کنار کمد؛ خم می شوم و هلشان می دهم عقب ، وقت نکرده ام جابجایشان کنم ، گوشی یکریز زنگ می خورد ، دنبالش می گردم، روی تخت زیر کاغذهایم افتاده. بهزاد از آن طرف خط می گوید : «چرا گوشی ِخونه اين‌قدر اشغاله، امشب دیرتر می‌یام، چیزی نمی خوای !؟ »

تختم نامرتب است ، رو تختی را صاف می کنم و کاغذها را بر می دارم . از تصویر توی قاب عکس عروسی کنار تخت شبحی سفید نگاهم می کند، تکیه داده به صخره ای سیاه . چراغ خواب را روشن می کنم ، چند تا خط افقی و عمودیِ خودکار روی بالش کشیده شده ، حتما مال دیشب است، روی نوشته ها خوابم بُرد. روبالشی را در می‌آورم. بهزاد مي‌گويد: «من اصلاً نمی فهمم تو برای چی تختخواب دو نفره خریدی!»

بر می گردم توی سالن ، کتاب را بر می‌دارم و ورق می زنم: نقل است که حسن گفت: یک شبانه روز بر رابعه بودم و سخن طریقت و حقیقت گفتم که نه در خاطر من برگذشت که مَردی‌ام و نه بر خاطر او بگذشت که زني‌ام، آخرالامر چون برخاستم ، نگاه کردم : خویشتن را مفلسی دید و او را مُخلصی .

شاید اگر بهزاد این را می شنید که چگونه رابعه یک شبانه روز را کنار حسن بصری با سخن گفتن از عرفان گذرانده حتماً سرزنشش می کرد و بدون مقدمه می گفت :       «اینم تنش به تنت خورده‌ها!»

نگاهی به ساعت می اندازم، خدا خدا می کنم وقتی بر می گردد آنقدر خسته باشد که زود خوابش ببرد . وقتی مرا در حال نوشتن یا خواندن می بیند، می گوید: «آخرش که چی؟! برو از زنای دیگه یاد بگیر زن بودن یعنی چی ، به نظرم خدا اشتباهی آفریدت! فکر کردی داری فیل هوا می‌کنی. اگه هم نوشته هات چاپ بشه خیال کردی به چه کاری می‌آد! دنبالشون یا باید تو سبزی فروشی ها بگردی ، یا ببینی کدوم خانومِ خونه داری داره شیشه‌ها شو پاک می‌کنه. تذکره الاولیا را می‌بندم و خودکار را روی صفحه می‌گذارم، هنوز اولین کلمه را ننوشته ، کلید توی قفل می چرخد و بهزاد در حالی‌که دو سه جفت کفش را از جلو در می اندازد توی راهرو، وارد می‌شود . فورا کتاب و کاغذها را می چپانم زیر کاناپه کنار بقیه‌ي کتاب‌های نیمه خوانده و بلند می‌شوم. خودکار غلت می‌خورد و از روی دامنم می‌افتد.

« به به! خانوم دوباره داشتن فیل هوا می کردن! بوی سوخت می یاد!»

بدو بدو به طرف آشپزخانه می روم . قابلمه ی نیمه سوخته را زیر شیر آب می برم ، باید به فکر آماده کردن چیز دیگری باشم . کاش دست کم فرشته ی نجات سر و      کله اش پیدا می شد و چوب جادويی‌اش را توی هوا می چرخاندو ... .

آقا يكي به داد من برسد / عادل قلي‌پور

 کدام بچه؟ نه که نمی شناسم. من؟! نه آقا زبانتان را گاز بگیرید.من تا حالا حتی مورچه لگد نکرده ام که بمیرد. به آن زنها و آقایان قبلی هم گفتم ولی باز کشاندنم اینجا. راستی از سربازهاتان شکایت می کنم. اسمشان را می دانم. همان که دستم را گرفت و انداختم توی ماشین، دستش را به صورتم کشید. پسره ی کودن مگر محرم و نا محرم نمی داند؟ طفره چیه آقا! قبلا هم گفته ام که شکایت می کنم. سربازهاتان باید سرشان به سنگ بخورد تا آدم شوند. توی ماشین از بنده می خواستند...

چرا نمی گذارید حرفم را بزنم؟ چی؟ نه، من از کجا بشناسمش؟ زورکی نیست که آقا، من تا حالا آن پسری را که می گویید ندیده ام. کی گفته من گدائی می کنم؟ مگر همه کسانی که تو پارک هستند برای گدائی آمده اند؟ نه آقا، من از تنهایی دلم می گیرد و برای قدم زنی ساعتی می روم آنجا. چی تو پرونده ام هست؟ اِ اِ اِ… به آن بی پدرها گفتم چیزی را اشتباهی ننویسند.نه جان شما از خودشان نوشته اند. من حتی روحم از این چیزهایی که می گویید خبر ندارد. جان خودم راست می گویم. چرا اینطوری نگاهم می کنید؟ شما هم مثل آن زنها از چشمتان زهر می ریزد. خب به قول شما اینکه گدائی نیست. یکی پول داده و من هم گرفته ام. شما بودید چه کار می کردید؟ چی چی را قبلا اعتراف کرده ام؟ خب گفتم که، پول داده اند من هم گرفته ام. بچه؟ نه، من که هنوز ازدواج نکرده ام. کدام بچه ی مردم؟ نه آقا، آن کودک مال فامیلمان بود. چی؟ به کی گفته ام فک و فامیل نداریم؟ آن قبلیها که عقل و حواس درست و حسابی نداشتند.گفته بودم چرت و پرت ننویسند ننه خرها. از خودشان نوشته اند جان شما. ببخشید. دیگر فحش نمی دهم.

هی می گویید قبلا گفته ام، پس چرا دوباره می پرسید؟ درسته که بچه را یکی دوبار دیده بودم، ولی نمی شناختمش جان شما. دروغ می گویم جان من؟ چند ماه؟ نه آقا. دو سه روزی پدرش به من سپرد. نمی شناختمش که. فقط ازش مراقبت می کردم. آن هم روزها. شب می آمد و با خودش می برد. نه فامیل نبود. آشنا بودیم. بچه را با خودم همه جا می بردم. راستی قبلا گفته ام که مردیکه معتاد بود و هر روز لنگ اینقد تریاک. پول تریاک؟ نمی دانم. نه جان شما، کرایه ی بچه نبود. گدائی؟ با بچه؟ ...اِهه، اِهه... از آن دستمال کاغذی... خدا عوضتان دهد.  خب چه کار کنم؟ یک زن تنها، باید یک جوری  نان شبم را پیدا کنم یا نه؟ پدره خودش آورد داد بهم. گفت با بچه که باشی مردم بیشتر دلشان برایت می سوزد. اول می گفت روزی ده تومان. گفتم مگر من چقدر تا شب کار می کنم که ده هزار به این ذلیل شده بدهم. با پنج هزار به زور راضی شد.

یک دستمال دیگر... خدا ازتان راضی باشد.الهی که دلشاد باشید. دلم پره به حضرت عباس، نمی توانم گریه نکنم. شما را به حق پنج تن یک کاری بکنید زود از اینجا تمام کنم. شما را به جان عزیزتان. من که همه ی سوالتان را جواب می دهم. باشد. راست و حسینی می گویم. فقط قول بدهید یک کاری برایم بکنید.

از کدام مواد حرف می زنید؟ فقط استامینوفن بود جان شما. اولها که نمی دادم گریه می کرد. امانم را بریده بود. به قول شما اولها گاهی بهش می دادم. آن هم یک چهارمش هر صبح. نمی دانید چقدر راحت می خوابید. آفتاب که روش می تابید، نمی دانید چطور کیفور می شد.به قول شما بعضی وقتها برای نهار هم بیدار نمی شد، آنوقت پولش در جیبم می ماند. ماه به ماه؟ نه آقا هرشب. مگر چقدر با من بود؟ نه به امام رضا! ده ماه نمی شد. فقط سه چهار ماه. آره گفتم چند روز، ولی دو سه ماه هم مثل چند روز است. چشمت را به هم بزنی آمده و رفته.

 مردیکه ی عوضی چنان با دهان پر می گفت «بچه ام» که انگار تاج سرش است. انصافا بچه ی خوبی بود. خوشگل عین ماه. سرش را طاس کرده بودند. گفتم حیفه بچه به این خوشگلی مو نداشته باشد. اولش دو سه ماهی موهاش را کوتاه نکردم. اما دیدم موی بلند هم به قول شما خرج دارد. مگر من چقدر درآمد داشتم؟ این مردم هم که یک جو مروت ندارند. مرد بودن مردای... چشم، طفره نمی روم. سی و یک سال؟ نه آقا. شناسنامه ام را پنج - شش سال بزرگتر گرفته اند. اصلا این شناسنامه ی من نیست که. وقتی برادرم مرد من فقط یک سالم بوده. هنوز برایم شناسنامه نگرفته بودند. مادرم گفته بود دختر سجلی را چکار دارد. نه خدمتی نه چیزی! بعدها گفتند این سجلی توست و شناسنامه ی برادرم را به من دادند. هر چی بهشان گفتم که به قول شما، «نصرت» اسم مردانه است، هیچ به مغزشان نرفت که نرفت. پدرم یک بار هم...

ای بابا! خودتان می پرسید و بعد نمی گذارید آدم حرفش را بزند. شما که نه! این آقا سیبیلو هی می گوید طفره نرو. اصلا لال می شوم و چیزی نمی گو... نه... نه... صبر کن... چرا آن زن را صدا می زنی با آن چشمان زهری اش؟! سوالتان چی بود؟ اَاَاَه ... این مگسهای تخس هم قوز بالا قوز شده اند.

به زور ده ماه می شد. من بیچاره  اگر می دانستم اینطور می شود اصلا اسمش را هم نمی گرفتم. اسم مَرده؟ آهان، پسره را می گویید. نمی دانم به خدا. من که همش بچه صداش می کردم. نه آقا! چه می گویید؟ مردها قه بخورند چنین چیزی بخواهند. فقط این سربازهای بی پدر شما آدم را اذیت می کنند. آبرویم را از کوچه پیدا نکرده ام که با این معتادهای دیوس از دستشان بدهم چی؟ کی آقا؟ من کی فحش دادم؟ حالا این را هم  می نویسید سر پرونده ام و فردا اعدام پعدامی برایم روراست می کنید. اصلا به شما چه من چند سالمه؟ هزار بار گفته ام کار من نبوده. مگر در خانه ی من پیدا کرده ایدش؟ مگر وقتی مرده دست من بوده؟ الکی آدم را می گیرید می آورید اینجا و سوال پیچ می کنید. آب بخورم؟ برای چی؟ به شما چه که دهنم خشک شده. کف دهانم؟ بیا... تمیز شد؟ چادر من از این دستمال کاغذیهای شما تمیزتر است آقا! تو بندهای ما به جز آدم همه چیز پیدا می شود جان شما! از خرمگس گرفته تا سوسک و موش... خب، جواب می دهم. باشد. بپرسید.

آن مردک سیاهتان می کند به خدا. می خواهد اینطوری یک چیزی گیرش بیاید. آن دستمال کاغذی را بگیر این ور آقا. کدام مواد؟ نه آقا! گفتم که، فقط استامینوفن بود. آن هم یک چهارمش هر روز. اِ...، قبلا ترامادول گفته بودم؟ حواس برای آدم نمی ماند که. نه، همین استامینوفن بود جان شما. نمی دانم، شاید هم آسپرین. می گفت سرم درد می کند و من هم می دادمش و ساکت می شد.

صبح تا شب؟ نه جناب سرهنگ! چه می دانم سروان، گروهبان، اصلا آقا، شما خودتان انصاف کنید، با این پول خردهایی که می دهند مگر یک روز تمام چقدر برایم می ماند با خرج و کرایه ی این بچه. کدام تحت پوشش؟ کمیته با آن شندرغازی که می دهد هزار دنگ و فنگ دارد جان شما. ما که از کارمان راضی ایم. یک درآمد بخور و نمیری داریم. البته می خواهم پس انداز هم بکنم. خب، بالاخره به دردم می خورد دیگر. تو این دوره زمانه یک چشمت را می بندی... این که طفره نیست. هست؟ جان من هست؟ نمی گذارید آدم حرفش را بزند.

کی گفته؟ غلط کرده اند بی پدر ها. ما که شام را با هم خوردیم بعد پدرش آمد و بردتش. حتی نگذاشت شامش را کامل بخورد. گفته ام خواب بوده؟ خب بعدا خوابید دیگر. شما هی دارید می پیچانید و می خواهید به اشتباهم بیاندازید و چیزهایی بنویسید که مثلا گفته باشید قاتل کودک را پیدا کرده اید وتمام. من که به قول شما از اول گفتم کار پدره است. شما باور نکردید. اِ ... کِی گفتم به قول شما؟ نه، این حرف خودم بود. کی؟ بچه هه؟ نمی دانم. به نظر چهار پنج سالش می شد. این طوری نبود که آقا. دماغش را می گرفتی جانش در می آمد جان شما. شده بود اینقد... آ- آه. قد یه کف دست. تو این چند ماهه یه رنگ و رویی به خودش گرفته بود، تپل مپل شده بود. حیوونکی گاهی بهم می گفت مامان. درسته آن موقعهایی که فکر می کرد مامانشم ازش بدم می آمد، ولی کمتر از گل بهش نمی گفتم جان شما. مادرش؟ من چه بدانم آقا؟ زنیکه ی جِن... ببخشید. یادم رفته بود که نباید فحش بدهم. زنیکه حتما خدا می داند دارد کجا کِیفش را می کند. اینجور زنها  اهل زندگی نیستند که. بچه ی معصوم را ول کرده امان این گوربه گور شده ی معتاد و خودش حتما رفته دنبال یک کثافت دیگر... فحش نبود جان شما. اعصاب آدم خورد می شود. اصلا شما بگویید خدا را خوش می آید که یک طفل معصوم را بگذاری به امید یک معتاد عوضی و او هم به قول شما بزند بیچاره را بکشد؟ خب، درست که نزده، اما یک بلایی سر بچه هه آورده که بچه مرده. همینطوری که آدم نمی میرد. شاید هم بیچاره را خفه کرده. من اصلا چیزی نمی دانم آ. همینطوری گفتم. شاید. چی؟ یعنی چه که شکمش خالی بوده؟ هِه... نه آقا، حتما این پزشک قانونی شما اشتباهی شکم یک نفر دیگر را پاره کرده. گفتم که بچه با من شام خورد. حول و حوش ساعت هشت. نه جان شما.من فقط پنجشنبه ها را تا ساعت ده- یازده کار می کنم.

بله، پدرش می دانست. اولها خودش برایم قرص می آورد. نه که مفتی. پولش را هر شب حساب می کرد.

همسایه ها گفتن؟ امان از دست این همسایه های فوزول. خودشان تا شب صدتا مرد بدرقه می کنند سلیته ها. می گوئید چکار می کردم؟ هر حساب و کتابش دو ساعت طول می کشید. دم در که نمی توانستیم حساب و کتاب کنیم.

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، مردیکه گاهی زیر چشمی نگاهم می کرد. چادر هم سرم می کردم آ. ولی شما حتما خودتان اهل و عیال دارید و می دانید که ممکن است گاهی چادر آدم از سرش سر بخورد و ممکن است این آدم روسری هم نداشته باشد!

تو خونه ی من؟ عمرا. مگر می شود یک مرد غریبه شب را در خانه ی یک زن تنها بماند. این حرفا از شما بعید است سرهنگ، ببخشید... آقا. هر شب بعد اینکه پولش را می گرفت می رفت دنبال تریاکش. بچه را هم با خودش می برد. بچه ی بیچاره خسته و کوفته، عین مستها سلانه سلانه می افتاد دنبالش. نه آقا. داروی خواب آور کدام است؟ تأثیر کدام مواد؟ حالا این یک تیکه استامینوفن را شما مواد تلقی کنید.

خودش بیجا کرده بزغاله! فقط یک شب. آن هم توی ایوان خوابید. صبح زود هم رفته بود. بچه رُو؟ آره، یعنی نه. روزها که نمی برد.

...

...

خب؟ چیه؟ پرسید؟ من که به این سوال و جواب ها عادت کرده ام. هی، آقا! با شما هستم. شما که دارید می نویسید مثل قبلیها یک موقع اشتباهی نشه ها! دلم به حال پدره می سوزد. حتما از عمد که این کار را نکرده. آخه کدام پدری به قول شما بچه ی خودش را می کشد؟! حالا اگر می شود یک کاری بکنید تا زیاد جرمش سنگین نباشد. جان من این کار را بکنید.

 نه آقا! چرا باید یک مرد غریبه را دوست داشته باشم. آهان منظورتان پسره است. بله که دوستش داشتم.گفتم که کمتر از گل بهش نمی گفتم. برایش اسباب بازی خریدم. گفتم بیچاره محبت ندیده که. خیلی برایش گریه کردم. مگر قرمزی چشما نم را نمی بینید؟ نمی دانم چطور ی بچه به این نازی را کشته. خدا ازش نگذرد.  ولی از قصد که نبوده حتما. البته شما خودتان بهتر می دانید.

...

تمام شد؟ کجا می بریدم خانم؟ من کی آزاد می شوم آقا؟ امروز می توانم بروم؟ چیه؟ چرا چپکی نگاهم می کنی؟ مگه خلاف کرده ام؟ به شما چه خانم؟ مگه شما رئیس اینجایید؟ اصلا می خواهم رئیس زندان را ببینم. شما از آن مردیکه ی احمق پول گرفته اید. آقا یکی به داد من برسد. دستت را بکش خانم! مگر زبانم لال، قتلی کرده ام؟! ها؟

آقا قولی که دادید یادتان نرود. جبران می کنم جان شما. جبران می کنم.

يك فنجان چاي / رزيتا رجايي

رو به مادر گفتم : «خاله می‌گه غروب خونه‌ای؟» مادر سرش را تکان داد. عطر چای  دماغم را پر کرده بود: «چای نمی‌خوری؟» امیر چای را داد دستم. چای داغ آرامم می‌کرد. طبق عادت یک شکلات از جیبش درآورد و گذاشت توی دهانم . «چیزی نیست فشارت افتاده.» گفتم: «امیر... !» دست گذاشت روی لبم «چایی‌ت سرد شد.» به خاله گفتم که خانه هستیم و قرارمان شد برای بعدازظهر. خودم را روی مبل جابجا کردم و پاها را روی هم انداختم و همین‌طور که چین های دامنم را صاف می کردم رو به مادر گفتم : «غلط نکنم خبریه، آخه خاله یه جوری بود.» آستینش را بالا کشید و وایتکس را روی ظرف‌ها ریخت. سرش را چرخاند و گفت: «حتما باز مریم دستِ گل تازه به آب داده!» بلند شدم. پنجره های سالن را باز کردم ، با اخم رو به مادرم گفتم: «اَه مامان خفه شدم! فکر خودت نیستی، فکر ریه‌ی بدبخت من باش!» دست کش‌هایش را کند و روی سینك گذاشت . قوطی شیر را از یخچال برداشت ، توی لیوان ریخت و رو به من گفت: «چه کار کنم؟ بذارم ظرفا همین‌جوری زرد بمونن؟! مال آب شهره!» شیر را یک نفس سر کشیدم: «الکی تقصیر را گردن اداره آب ننداز. تو رو کار نداشته باشن منم تو وایتکس می‌خوابونی!» ساعت پنج بود که خاله آمد . سوییچ را روی میز گذاشت و گفت که یادش رفته که دستی  را بخواباند و تا اینجا همين‌طوری آمده! رفت و روی تک صندلی کنار شومینه نشست. کبودی کنار لب‌هایش نگرانمان کرده بود. مادر که از نگاهش می شد حدس زد صبرش لبریز شده، رو به خاله گفت: «چی شده فخری؟!» خاله چند لحظه به مادر خیره شد و پلک نزد، بعد انگار کسی دم گوشش داد کشیده باشد، پرید و زد زیر گریه که ای خواهر بدبخت شدم، دخترم از دستم رفت! می گفت و به پایش می کوبید، مادر لیواني آب داد دستش و گفت: «آروم باش خواهر، از اول بگو ببینم چی شده؟!» خاله نفسی تازه کرد و دوباره جان گرفت: «از سفر که برگشتیم، دیدم دو هفته نشده دختره خودشو به باد داده!» چشم‌هایم را بستم. آب دهانم را قورت دادم. خودم را روی مبل جمع کردم. دلم چای می خواست. مادر به مبل چسبیده بود و به خاله زل زده بود . خاله دست برد لای موهایش و سعی داشت با انگشت‌هایش شانه‌اش کند. مادر به پایش کوبید و سرش را تکان داد: «چند بار بهت گفتم بذارش پیشِ من؟ گوش ندادی!» بعد رو به من کرد و گفت: «نکن مادر ، اینقدر اون ناخن‌هاتو نجو، هزار تا درد و مرض می‌گیری!» دستم بوی گُل می داد. فضای اتاق را عطر رُز پر کرده بود . امیر دستم را بو کرد: «حیف این دست های خوشگل نیست که بی ناخن باشه؟» دست بردم توی دهانم. دستم را کشید: «اگه ناخن بجوی، از گل خبری نیست» گفتم: «امیر... .» گفت: «چای می‌خوری؟» مادر چشم‌هایش را درشت کرد و به من زُل زد. بعد رو به خاله گفت: «کاریه که شده، پناه ببر به امام رضا، خودش راه می‌ذاره جلو پات.» خاله نفسی بیرون داد و گفت: «باید شوهرش بدم.» مادر سرش را خاراند و رو به خاله گفت: «حالا کسی هست که بگیرتش؟!» «نگیره هم به زور می‌دمش، دستِ گلِ خودشه!» شومینه را زیاد کردم، سردم شده بود. خاله دستم را گرفت و گفت: «نگار جان دستم به دامنت، تو یه کم با این دختره‌ي دریده حرف بزن!» گرمای دستش تنم را گرم کرده بود. دست لای موهایم برد و نوازشم کرد. لبش داغ ِ داغ بود. بخار دهانش را حس می‌کردم. گفتم: «کاش... کاش... !» دست رویِ لبم گذاشت. چشم‌هایم را بستم‌. دلم چای ِ داغ می‌خواست. «حواست به منه خاله جان؟» مادر از روی مبل بلند شد. سینی را برداشت و فنجان‌ها را داخلش چید. رو به خاله گفت: «چایی می‌خوری یا قهوه؟» خاله که چشمش به فنجان‌ها بود گفت: «کوفت می خورم خواهر! هیچی از این گلو پایین نمیره.» مادر چایش را به لب برد و به خاله گفت: «دخترِ بی‌نجابت همون بهتر که زودي شوهر کنه!» دستم سرد بود. گفت: «خب اصلن فکر کن از اول نداشتی ، مثل ِ اون دختره شمسی، همون که رزمی کار بود.» چپ چپ نگاهش کردم. بغضم ترکیده بود. با دستش اشک هایم را پاک کرد: «نگار تو نگرانِ چی هستی؟» گفتم: «دلم چای می خواد.» مادر گفت: «نگار جان، چایی‌ت سرد شد. عوضش کنم؟» خاله باز به پایش کوبید. انگار که دوباره یادش آمده باشد: «جوابِ مردُمو چی بدم؟ دختره‌ی چشم سفید!» مادر گفت: «به مردم چه؟ اصلن مردم چی کار به... نگار بس کن!» گفتم: «کاش... کاش... .» مادر بلند شد و استکان ها را جمع کرد. رو به خاله گفت: «حالا خوبه فرار نکرده، مگه شهلا یادت نیست! چه خفت و خواری کشید! آخرسر جنازه‌ی دخترشو پیدا کرد!» خاله به ساعتش نگاه کرد. مادر خواهرش را بوسید. «به دیوار تکیه داده بودم. خاله موقع رفتن با حسرت نگاهم کرد و گفت: «قدر ِ نگار رو بدون، خدا خوب دختری نصیبت کرده.» مادر سرش را تکان داد و گفت: «بیمه‌ی بي‌بي کردمش.» در بسته شد. مادر نزدیکم آمد. دست‌هایم را گرفت و خیره شد به چشم‌هایم. سرم را پایین آوردم. چشم دوختم به کفِ اتاق. کسی  صدایم زد: «نگار... نگار... .» گفتم: «امیر دلم چای می‌خواد، چای داغ.»

/*]]>*/

رو به مادر گفتم : «خاله می‌گه غروب خونه‌ای؟» مادر سرش را تکان داد. عطر چای  دماغم را پر کرده بود: «چای نمی‌خوری؟» امیر چای را داد دستم. چای داغ آرامم می‌کرد. طبق عادت یک شکلات از جیبش درآورد و گذاشت توی دهانم . «چیزی نیست فشارت افتاده.» گفتم: «امیر... !» دست گذاشت روی لبم «چایی‌ت سرد شد.» به خاله گفتم که خانه هستیم و قرارمان شد برای بعدازظهر. خودم را روی مبل جابجا کردم و پاها را روی هم انداختم و همین‌طور که چین های دامنم را صاف می کردم رو به مادر گفتم : «غلط نکنم خبریه، آخه خاله یه جوری بود.» آستینش را بالا کشید و وایتکس را روی ظرف‌ها ریخت. سرش را چرخاند و گفت: «حتما باز مریم دستِ گل تازه به آب داده!» بلند شدم. پنجره های سالن را باز کردم ، با اخم رو به مادرم گفتم: «اَه مامان خفه شدم! فکر خودت نیستی، فکر ریه‌ی بدبخت من باش!» دست کش‌هایش را کند و روی سینك گذاشت . قوطی شیر را از یخچال برداشت ، توی لیوان ریخت و رو به من گفت: «چه کار کنم؟ بذارم ظرفا همین‌جوری زرد بمونن؟! مال آب شهره!» شیر را یک نفس سر کشیدم: «الکی تقصیر را گردن اداره آب ننداز. تو رو کار نداشته باشن منم تو وایتکس می‌خوابونی!» ساعت پنج بود که خاله آمد . سوییچ را روی میز گذاشت و گفت که یادش رفته که دستی  را بخواباند و تا اینجا همين‌طوری آمده! رفت و روی تک صندلی کنار شومینه نشست. کبودی کنار لب‌هایش نگرانمان کرده بود. مادر که از نگاهش می شد حدس زد صبرش لبریز شده، رو به خاله گفت: «چی شده فخری؟!» خاله چند لحظه به مادر خیره شد و پلک نزد، بعد انگار کسی دم گوشش داد کشیده باشد، پرید و زد زیر گریه که ای خواهر بدبخت شدم، دخترم از دستم رفت! می گفت و به پایش می کوبید، مادر لیواني آب داد دستش و گفت: «آروم باش خواهر، از اول بگو ببینم چی شده؟!» خاله نفسی تازه کرد و دوباره جان گرفت: «از سفر که برگشتیم، دیدم دو هفته نشده دختره خودشو به باد داده!» چشم‌هایم را بستم. آب دهانم را قورت دادم. خودم را روی مبل جمع کردم. دلم چای می خواست. مادر به مبل چسبیده بود و به خاله زل زده بود . خاله دست برد لای موهایش و سعی داشت با انگشت‌هایش شانه‌اش کند. مادر به پایش کوبید و سرش را تکان داد: «چند بار بهت گفتم بذارش پیشِ من؟ گوش ندادی!» بعد رو به من کرد و گفت: «نکن مادر ، اینقدر اون ناخن‌هاتو نجو، هزار تا درد و مرض می‌گیری!» دستم بوی گُل می داد. فضای اتاق را عطر رُز پر کرده بود . امیر دستم را بو کرد: «حیف این دست های خوشگل نیست که بی ناخن باشه؟» دست بردم توی دهانم. دستم را کشید: «اگه ناخن بجوی، از گل خبری نیست» گفتم: «امیر... .» گفت: «چای می‌خوری؟» مادر چشم‌هایش را درشت کرد و به من زُل زد. بعد رو به خاله گفت: «کاریه که شده، پناه ببر به امام رضا، خودش راه می‌ذاره جلو پات.» خاله نفسی بیرون داد و گفت: «باید شوهرش بدم.» مادر سرش را خاراند و رو به خاله گفت: «حالا کسی هست که بگیرتش؟!» «نگیره هم به زور می‌دمش، دستِ گلِ خودشه!» شومینه را زیاد کردم، سردم شده بود. خاله دستم را گرفت و گفت: «نگار جان دستم به دامنت، تو یه کم با این دختره‌ي دریده حرف بزن!» گرمای دستش تنم را گرم کرده بود. دست لای موهایم برد و نوازشم کرد. لبش داغ ِ داغ بود. بخار دهانش را حس می‌کردم. گفتم: «کاش... کاش... !» دست رویِ لبم گذاشت. چشم‌هایم را بستم‌. دلم چای ِ داغ می‌خواست. «حواست به منه خاله جان؟» مادر از روی مبل بلند شد. سینی را برداشت و فنجان‌ها را داخلش چید. رو به خاله گفت: «چایی می‌خوری یا قهوه؟» خاله که چشمش به فنجان‌ها بود گفت: «کوفت می خورم خواهر! هیچی از این گلو پایین نمیره.» مادر چایش را به لب برد و به خاله گفت: «دخترِ بی‌نجابت همون بهتر که زودي شوهر کنه!» دستم سرد بود. گفت: «خب اصلن فکر کن از اول نداشتی ، مثل ِ اون دختره شمسی، همون که رزمی کار بود.» چپ چپ نگاهش کردم. بغضم ترکیده بود. با دستش اشک هایم را پاک کرد: «نگار تو نگرانِ چی هستی؟» گفتم: «دلم چای می خواد.» مادر گفت: «نگار جان، چایی‌ت سرد شد. عوضش کنم؟» خاله باز به پایش کوبید. انگار که دوباره یادش آمده باشد: «جوابِ مردُمو چی بدم؟ دختره‌ی چشم سفید!» مادر گفت: «به مردم چه؟ اصلن مردم چی کار به... نگار بس کن!» گفتم: «کاش... کاش... .» مادر بلند شد و استکان ها را جمع کرد. رو به خاله گفت: «حالا خوبه فرار نکرده، مگه شهلا یادت نیست! چه خفت و خواری کشید! آخرسر جنازه‌ی دخترشو پیدا کرد!» خاله به ساعتش نگاه کرد. مادر خواهرش را بوسید. «به دیوار تکیه داده بودم. خاله موقع رفتن با حسرت نگاهم کرد و گفت: «قدر ِ نگار رو بدون، خدا خوب دختری نصیبت کرده.» مادر سرش را تکان داد و گفت: «بیمه‌ی نجابتِ خانوم فاطمه زهرا کردمش.» در بسته شد. مادر نزدیکم آمد. دست‌هایم را گرفت و خیره شد به چشم‌هایم. سرم را پایین آوردم. چشم دوختم به کفِ اتاق. کسی  صدایم زد: «نگار... نگار... .» گفتم: «امیر دلم چای می‌خواد، چای داغ.»