از این به بعد نشریه را با همان فرمت صفحه بندی شده در وبلاگ قرار می دهیم تا دوستانی که تمایل دارند نشریه را دانلود کرده و آن را مطالعه کنند.
برای دانلود کل نشریه می توانید فایل کلی همان شماره را دانلود کنید. اما از آنجا که با توجه به پایین بودن سرعت اینترنت برای خیلی ها امکان دانلود فایل های حجیم میسر نیست و از طرفی امکان کم حجم کردن فایل کامل نشریه از این بیشتر نیز وجود ندارد، فایل های تک تک صفحات را نیز روی وبلاگ قرار می دهیم تا اگر کسی صفحه یا صفحات خاصی را خواست بتواند آن را به تنهایی دانلود کند.
در صورت بروز هرگونه مشکل برای دریافت فایل ها حتمن موضوع را با ما در میان بگذارید.
بابت عدم به روز رسانی وبلاگ نشریه نیز در این چند ماه از شما عذرمی خواهیم.
در ضمن به زودی تمام شماره های قبلی نشریه را نیز در وبلاگ قرار خواهیم داد!
يك داستان خوب بر چه اصولي استوار است؟ داستان پیش از هر
چیز نياز به يك «شخصيت» دارد. اين شخصيت حتی ميتواند چيز غيرمتعارفی مثل صندليباشد، و حتما نياز است كاری انجام دهد، حتي اگر
کنشش به كاري چون تفكر محدود شود. (صندلياي كه در داستان در قالب يك شخصيت ظاهر ميشود، شاید كاري بيش از تفكر هم نتواند انجام دهد، جز آنکه
منتظر بنشیند و به افرادي بيانديشد كه گه گاه برآن مينشينند). حتی كمتحركترين کنش همچون يك جا نشستن و
تفكر كردن، نياز به يك جولانگاه دارد، جایی که کنش در آن اتفاق میافتد. هرچند که
اگر نويسنده آن را از قلم بیاندازد، خواننده خود دستبهكار ميشود. به خواننده یک کُنشگر و
یک کنش بدهید، خودش شروع به تصويرسازي مکان ميكند. يك داستان خوب، همچنين نياز به بيان يك نکته دارد.
نکتهی داستان گاه آنقدر نامحسوس است كه
خواننده قادر به بازگو كردنش نيست. اما اگر خواننده هيچ نکتهای در داستان نيابد،
ممكن است اين حس به او دست دهد كه داستان پوچ و بيسروته است.
نميگويم اين عناصر بايد در تمام داستانها باشد؛ اتفاقا در نوشتن تجربی جالبتر آن است كه گاه عنصري را كه در همهي داستانها وجود دارد حذف كنيم ولي در عينحال راهي بيابيم كه خواننده را همچنان راضي و خوشنود نگه داريم. اما در اغلب
داستانها راهکار موفقيتآميز از اين قرار است كه شخصيتي در يك مكان و یک زمان به
كاري دست ميزند که سبب بروز حادثهاي ميشود و آن حادثه خواننده را به عكسالعمل واميدارد. به بياني ديگر، اين
راهکار چهار عنصر دارد: شخصیت، محيط، حادثه و انديشه.
هنگامي كه به ساختار داستاني كه قصد نوشتنش را داريد، ميانديشيد، حتماً به اين چهار عنصر بهقدر كافي اهميت دهيد. آرسن اسكات كارد بر اين باور
است كه تمام داستانها بايد اين چهار عنصر
را در خود بگنجانند. اما هر داستان روي يكي از عناصر تاكيد بيشتري ميورزد. کارد از واژهي اختصاري مايس MICE (:موشها) كه از سرواژههاي نام انگليسي اين عناصر (Milieu, Idea, Character, Event)[ در مقياس «مايس»داستاني است كه از چهار عنصر داستان (يعني:
حوادث، شخصيت، انديشه و محيط) بر عنصر دوم يعني انديشه تاكيد دارد. م ] گرفته شده،
استفاده میکند، نه که توالی طبیعیشان به این صورت باشد، تنها براي اينكه اين چهار عنصر در خاطر بماند.
كارد نسبت بين اين عناصر را «مقياس مايس» نام نهاد. داستاني
را كه بيشتر تاكيدش روي محيط و حوادث داستان است. تنها نکته در چنين داستانهايي اين است كه تجربهي حوادث و مكانهاي درون داستانرا به خواننده منتقل
كند. شخصيت اين قبيل داستانها گاه تیپ هستند و جزييات شخصيتشان اصلاً مهم نيست، پس اهميتشان تنها يكچهارم محيط و حوادث است.
در حقيقت من موضوع را كمي پيچيدهتر از خود كارد توضيح دادم. اصولاً در هر داستاني این است
که يكي از اين عناصر بر كل داستان تسلط مييابد و اینکه هیچکدام نمیتوانند مانند اعداد موجز و خالص باشند. هيچكس مبناي ساختار داستان خود را روي مقياسي عددی نميگذارد. اما ميتوان چيزي نوشت تا آن خوانندهاي كه داستان را صرفاً بهخاطر محيط يا شخصيتش ميخواند، راضي کند..
كارد بر اين باور است كه بيشتر داستانهاي علمي- تخيلي محيطمحور هستند. اگر تکیه اصلي
داستان، به گردش بردن خواننده به يك فضاي خيالي است، منطقيترين روش اين است كه شخصيت داستان را از جهان واقعی
خواننده، به فضاي خيالي ببريم تا در آن پرسه بزند و ديدنيهاي آن جهان را ببیند و سر آخر هم آن شخصيت را دوباره به
جهان واقع بازگردانيم. در حقيقت داستان محيطمحور را ميتوان یک گردشگری ادبی در نظر گرفت كه با انتقال تجربهي جهاني نو به خواننده، وي را به اوج لذت و رضايت ميرساند. چنانچه خواننده در شخصيتپردازي يا طرح داستان
پيچيدگي ببيند، تمركزش از تک ستارهی داستان- كه همان محيط است- منحرف ميشود.
لذت ورود به جهانی جديد، به داستانهاي علمي- تخيلي محدود نميشود. بسياري از داستانهاي تاريخي بهخاطر انتقال تجربهي زندگي به عنوان مثال
در وین قرن هجدهم محبوب هستند. يك داستان حتي ميتواند فضاي زندگي يك نوازندهي نيويوركي را هم به تصوير بكشد.
در داستانهاي محيطمحور تا زماني كه خواننده با
كل محيط آشنا نشود، داستان به پايان نميرسد. حال تصور كنيد كه داستانتان در قرن 18 ميلادي و در شهر وين ميگذرد. مطمئناً ادا کردن حق چنين مکاني در چند صفحه بسيار دشوار خواهد بود. پيش بردن داستان در چنين محيطي، رماني قطور ميطلبد. داستان محيطمحور هدفش شرح يك محيط است؛ هر چه اين محيط وسيعتر باشد، كلمات بيشتري هم براي توصيفش نياز است. عكس اين
قضيه هم صادق است. اگر محيط داستان كوچك باشد، شايد بتوان حق مطلب را در يك يا دو
صفحه ادا كرد. مثلاً اگر محيط داستاني يك واحد خانهي دانشجويي در يك آپارتمان باشد، يك داستانك برايش كافي
است.
طبق گفتهي كارد، محيط فقط به يك مفهوم فيزيكي اطلاق نميشود؛ محيط شامل فضاي اجتماعي و فرهنگي هم ميشود. رماني كه محيط جهاني غریب را به ما نمايش ميدهد، علاوه بر خانههاي آن جهان، در مورد سنن ازدواج و موسيقي غریب آن هم صحبت ميكند. شرح فرهنگ يك جهان نيازمند رماني قطور است، ولي براي
شرح یک کلوپ کتابخوانی یا دار و دستهاي موتورسوار هزار كلمه كافي است. شرح كامل فرهنگ يك جامعه در چند صفحه نميگنجد، اما شرح يك سنت خاص یا عادات محدود چرا.
الگويي كه كارد براي داستانهاي بلند پيشنهاد ميكند (سفر به مكاني جديد، گشت و گذار و بازگشت) را ميتوان با حذف بخشهايي كه به نقل چگونگي رفت و آمد ميپردازد، كوتاهتر كرد. با اين روش زودتر ميتوان به بخشهاي مهم داستان رسيد. به بيان ديگر بهجاي آن كه با شخص خارجي در جهان جديد به گشت و گذار بپردازد، شخصی که از پیش
به محیط آشناست، شروع میكند به توضیح محيط خود به خواننده.
شخصيتها در داستانک محیطمحور اصلا پيچيده نيستند؛ کنش داستان هم خيلي ساده و پيشپا افتادهاست. يكسري حوادث پشت سر هم تكرار ميشوند كه به عنوان مثال سبب ميشود اوضاع خراب و خرابتر شود و هيچكس هم سعي در اصلاح امور نكند. انديشهي داستان در قالب مكان و ساكنان آن مكان بيان میشود. محيط عنصر قالب است.
اندیشهی اصلي داستان ارايهي چهرهي آن مكان و ساكنانش است.
زمانيكه اين چهره ارايه شود،
داستان کار خود را به انجام رسانده است.
اگر قصد نوشتن داستانك محيطمحور داريد، به شما پيشنهاد ميكنم فضاي داستانتان را كوچك و شخصيتها را محدودتر در نظر بگيريد و از شرح بيش از يك رسم يا سنت
فراتر نرويد. داستان دو ردیف آخر اتوبوس خط 54 را بنویسید، یاداستان آن سه سیگاری که هر روز در زمان مشخصی
در جای خاصی دور هم جمع میشوند، یا داستان به ستوه آوردن شاگرد شوفر جدید اتوبوسی
که در تمام 29 سالی که آن رستوران باز شده، عوض نشده بوده است.
داستانك شخصيتمحور
در داستانهاي شخصيتمحور بلندتر هستند، داستان به چگونگي تغيير و تحول شخصيت در يك بازهي زماني ميپردازد. شخصيت داستان بايدخواهان آن باشد که شرايط
زندگياش را تغيير دهد؛ از مشكلی
رهايي يابد، نقش جديدي در خانواده يا هویت جدیدی در جهانی وسیعتر بیابد. داستان
اشتیاق خواننده را برمیانگیزد که شاهد موفقيت شخصيت داستان در تبديل ناخوشيها به وضعیتی بهتر باشد.
نكتهي مهم در اين سبك اين است شرايط زندگي شخصيت بايد به نوعي با خصوصيات فردي او
گره بخورد. مشكلي كه ظاهراً ريشه در خصوصيات درونی شخصيت ندارد و کاملاً بیرونی
است، در نهايت به يك مشكل روحي تغيير مييابد. داستاني را در نظر بگيريد كه در آن زنی در یک رابطه مرتب
مورد سوءاستفاده قرار ميگيرد. اين زن براي حل مشكلش بايد شرايط را عوض كند، اما بهخاطر خصوصيات فردي و نوع نگرش و اعتقاداتش همانطور كه ما انتظار داريم قادر نخواهد بود زوج سوءاستفادهگرش را ترك كند. در حقيقت آن زوج او نیز روي عدم توانايي شريكش در ترك او،
حساب ميكند. داستان تغییر زندگی او،
باید داستانتغییر او به شخصيتی باشد که
میتواند رابطهاش را با آن مرد به پايان
برساند.
راههاي زيادي براي نوشتن يك داستان شخصيتمحور وجود دارد كه متداول ترينش همان است كه كارد توضيح میدهد. در شروع
داستان (ترجيحاً در صفحهي اول) شخصيت را در
تلاش براي تغيير زندگي ناخوشایندش ميبينيد. چنين تغييري معمولاً با اولين تلاشها به نتيجه نميرسد. اين تغييرها معمولاً در يك فرآيند طولانيمدت جواب ميدهد. هميشه شخصيتهاي ديگري نیز هستند
كه نميخواهند قهرمان داستان موفق
شود. اين سبك داستان بهدليل شرح چگونگي تغيير
شخصيت بسيارزمانبر است و حداقل به شكل
رمانی كوتاه درميآيد.
حتي در يك داستان كوتاه متداول 3 تا 5 هزار كلمهاي نیز نشان دادن روند تغيير شخصيت مشكل است. براي نشان دادن
اين روند نيازمند چندين اتفاق در داستان هستيم تا تغيير شخصيت براي خواننده ملموس
باشد. اوج داستان در میانه آن است كه شخصيت در تلاش براي تغيير است.
جا دادن يك داستان شخصيتمحور در داستانك كاري است بس دشوار. به عنوان مثال در یکی
از داستانهایم به نام «پدر»،خطاب نويسندهبه همهي كساني است كه قصد پدرشدن دارند. ما نه دربارهي خود شخصيت اطلاعات كافي داريم و نه در جريان تغييراتي
هستیم كه برايش اتفاق افتاده است. خودش بدون هيچگونه تلاشي، فقط و فقط با دانش جديدي كه كسب میکندد،میتواند
در خود تغيير ايجاد كند. بههمين دليل ميتوانيم آن داستان را بيشتر
انديشهمحور بدانيم تا شخصيتمحور.
طبق گفتهي كارد، در نوشتن داستانك شخصيتمحور، پرزحمتترين قسمت، كار روي «جریان»
داستان است. جریان داستان يعني جا انداختن نقش شخصيت داستان و اوضاع ناخوشایندش، و
مهمتر از همه توضيح آنكه چه چیز او راچنين شخصيتي کرده است. ممكن است بتوانيد يك داستان شخصيتمحور روانكاوانه را با همهي مشكلات شخصيت داستان، تلاش در جهت حل مشكلات و سرانجام
تغييرات دروني شخصيت، در 500 كلمه بگنجانيد، اما خود من تا کنون چنين چيزي نديدهام.
داستانهايي كه تاكيدشان روي محيط، انديشه و اتفاقات داستان است، بيشتر توجه
نويسندگان را جلب ميكنند تا داستانهاي شخصيتمحور. اما اين بدان معني نيست كه بهخاطر محدوديتهاي اين سبك از داستان،
نويسندگان اصلاً سراغش نميروند. با اين حساب بهتر است دوبارهتعريفي از داستانكهاي شخصيتمحور ارايه دهم.
اگر يك رمان شخصيتمحور، شخصيت داستانش را بهنحوي ارايه دهد كه شما آن را بهخوبي ديگر انسانهاي واقع در زندگيخود بشناسيد، پس قطعاً ميتوان داستانك را هم «زندگي شتابزده» ناميد. 500 كلمه داريد
كه بايد با همان 500 كلمه ماهيت وجود شخصيت داستانتان را شرح دهيد.
مطمئناً در داستانكهاي شخصيتمحور قرار نيست مثل رمان بلند
تغييرات دروني شخصيت و نهايتاً فائق آمدنش بر مشكلات را به نمايش بگذاريم. در
داستانك بهتر است بر شخصيتی که تماشایش جالب است تمركز كنيم. مردم انسانها جالبند؛ كافي است اين توانايي را داشته باشيم كه شخصيت
جالب يك فرد را بهخوبي شرح دهيم. اين تنها چيزي
است كه ساختمان داستانمان به آن نياز دارد.
چگونگي پرداختن به اين موضوع بستگي به اين دارد كه كدام
جنبهي شخصيت داستانتان را جذابتر بیابید. آيا هيچ الگوي رفتاري خاصی وجود دارد كه به تعريف آن شخصيت
بپردازد؟ در اين صورت بايد سه رويداد متفاوت را كه هر كدام در بازهي زماني مختلفي اتفاق افتاده است در داستانتان بیان کنید تا خواننده بتواند بهخوبي با ابعاد شخصيت داستانآشنا شود. آيا گذشتهي شخصيت داستان مد نظرتان است؟ اگر چنين است، در ابتدا بايد خصوصيات فعلي
شخصيت داستانتان را شرح دهيد و بعد به
گذشتهاش برويد و تجربيات كودكي
شخصيت را كه از او چنين فردي ساخته، توضيح دهيد. همچنين ميتوانيد با محور زمان پيش برويد؛ بهنحوي كه در ابتدا با كودكي شخصيت شروع كنيد و بعد شخصيت
فعلي او را نمايش دهيد.
در مقايسه با داستانهاي شخصيتمحور بلند، داستانك شخصيتمحور بسيار سادهتر است. چطور ميتوانيد در طول 5 دقيقه
يك شخصيت را به خوبی بشناسید؟ فقط با چند صد كلمه بايد بتوانيد افشرهی شخصيت را
بنمايانيد تا خوانندگان همانطور كه در عالم واقع مجذوب شخصيتي ميشوند، به شخصيت داستان شما هم علاقهمند شوند. چنانچه نتوانيد روند تلاش
شخصيت داستان را در فايق آمدن بر مشكلات بهخوبي شرح دهيد، ممكن است خواننده فكر كند كه متن مورد نظر تنها «طرح» يك
داستان است، نه خود داستان. با اين توضيح ميتوان گفت كه داستان «جري» طرح يك داستان بود. چنانچه بتوانم شخصيت يك داستان را با چند صد كلمه همانطور توصيف كنيم كه يك نقاش بهتصوير ميكشد، مطمئن ميشوم كه داستانم خواننده را
خشنود خواهد كرد. خلقيات افراد نیز چون چهرههاشان جذاب است.
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 13:5 توسط رها فتاحي
|
بروک هولند راجرز نویسندهی آمریکایی است که برخی از آثارش را با نام مستعار «هانووی
براداک» مینویسد. داستانهایش در جای
جای جهان ادبیات پراکندهاند و خودش نیز برای برگزاری کنفرانسهای نویسندگی خلاق
به نقاط مختلف جهان همچون یونان، فنلاند و پرتغال سفر میکند و همچنین در دانشگاههای
مختلفی همچون دانشگاه «کلورادو» به تدریس همین رشته مشغول است.
در کنار هشت مجموعه داستان که از او به چاپ رسیده، رمانی به نام: «خاکستر
خورشید»(با نام مستعار،1996) و داستان بلندی به نام: «قایق زندگی در دریای سوزان»(2001)
نیز در کارنامهی او به چشم میخورد که فیلم کوتاه «آن سوی دیگر»، ساختهی «مری
استوارت مسترسون» بر اساس کتاب دوم و در همان سال ساخته شد. او تا کنون موفق به
دریافت شش جایزه ادبی شده است:
1996: جایزهیNebulaبرای داستان «قایق
زندگی در دریای سوزان»
1998: جایزهیNebulaبرای داستان «سیزده
راه رسیدن به آب»
1998: جایزهی Bram Stoker برای داستان «پسرک مرده بر پنجرهی خانهتان»
1999: جایزهی Pushcart برای داستان «پسرک مرده بر پنجرهی خانهتان»
2004: جایزهی World Fantasy برای داستان «دون ییسیدرو»
2006: جایزهی World Fantasy برای داستان «اُپرای سوراخ کلید»
در کنار مجموعه داستان هاییکه همان عنوان داستانهای نامبرده را دارند،
راجرز چند مجموعهی دیگر نیز منتشر کرده است همچون: « باد برفراز بهشت و داستانهای
تاریک دیگر» و «تیرهای شعلهور»
یادداشت
در ابتداییترین مرحلهی جستجوی کلیدواژهی Flash Fiction (همان داستانک، داستان کوتاهِ کوتاه، داستان کوتاه
کوچولو و...که من خوش دارم آن را دَم داستان بنامم) اولین مرجعی که مجبور خواهید
شد به سراغش بروید، ماهنامه ایست الکترونیکی به نام: Flash Fiction. Onlineکهدر هر شمارهی آن پنج دمداستان
از داستان نویسان روز جهان به چاپ میرسد.
آنچه که در نگاه اول به چشم هرـ نگوییم نویسنده، لااقل ـ
خوانندهی حرفهای داستان در ایران غریب است، حجم این داستانهاست.همه میدانیم در سالهای اخیر آنچه اغلب داستان
کوتاه نویسان ما، به خصوص جوانترها، به آن مبتلا بودهاند، باوری ناخودآگاه بوده
بر اینکه داستان کوتاه از شش، هفت صفحه فراتر نمیرود، که خوشبختانه با سیل ورود
ترجمههای مختلف در این چند سال، شاهد بودهایم که اگر حتی نه در عمل، در نظر بحث
مذکور شفاف شده است.
و اما دمداستان، که پذیرفتهایم تعریفی دارد مشخص، که
داستانی است کم حجم، اغلب چند سطری، و اگر منصفتر باشیم معتقدیم لازم است ضربه
داشته باشد.
به سراغ ماهنامهی فوق که برویم میبینیم دمداستانهای آن
از دو صفحه (در ترجمهی فارسی) شروع میشود و به طور معمول چهار تا پنج صفحه را در
برمیگیرد و لزوماً هم داستان با ضربه به پایان نمیرسد. حال اگر به دنبال توضیحی
برای این تفاوت تعریف باشیم خوب است سری بهداستانها و ستونهایی در این نشریه بزنیم که شخصی به نام بروک هولند راجرز
راقم آنهاست.
به سراغ هر شماره از این ماهنامه که بروید، یک داستان و یک
ستون نظری از این نویسنده مییابید. راجرز در حال گردآوری مجموعهای از همین ستونها
در کتابی است به نام: «کار کلمه: نجات و پیشرفت یک نویسنده»
دو داستان این
شماره از همین نویسنده انتخاب شده است و مباحث نظری او، سه ستون از سری چهارستونهای
است که تا شمارهی ژانویهی 2010 در تعریف و راهکارهای نوشتن دمداستان نگاشته شده
است.
داستان دوم نمونهای است که خود او از آنچه داستان شخصیت
محور مینامد، ارایه کرده است.
دو داستان از بروك هولند راجرز
ترجمهي شبنم بزرگي
جِری
دو سال اول مدرسه، مادر جری لباس پسرانه تنش میکرد و موهایش را هم
پسرانه کوتاه میکرد. تنها چیز چشمگیر جری همین بود. پریده رنگ، فربه و ساکت،
همیشه ته کلاس مینشست. پدرش خیلی آن حوالی پیدایش نبود، اغلب فقط آخر هفتهها.
اما هر وقت سر و کلهاش پیدا میشد، مادر جری پیشنهاد میداد با پدرش بروند بیرون
و توپی بزنند یا کاپوت کامیون پدرش را بزنند بالا و نگاهی به درون آن بیاندازد.
حتی گاهی پیش میآمد که جری و پدرش پی پیشنهادش را میگرفتند و پنج دقیقهای توپ
میزدند یا درمورد کارکرد قسمتهای مختلف موتور حرف میزدند.
فاصلهی بین دیدارهای پدرش بیشتر شد. آخرش آن قدر بیرون از خانه ماند که مادر
دست از کوتاه کردن موهای جری برداشت و وقتی سر خرید مدرسه از گودویل، جری
دامن خاکستری را گذاشت توی سبد، اعتراض نکرد.
در مدرسه، جری در مسابقات کیک بال شرکت نکرد. از پرش هم دست برداشت و
در عوض خواندن در عزلت را در پیش گرفت. توی کلاس هم میخواند، البته اغلب چیزهای
اشتباهی را. معلم میگفت: «این ریاضیات است، دایره المعارف را بگذار کنار!» و
بعدتر: «داریم هجی میکنیم. کار امروزمان با کتاب ریاضیات تمام شده»
در خانه، گاهی بندی از یک کتاب را بلند برای مادرش میخواند اما مادرش نیمی از
مواقع میگفت: «حالا نه!» و نیمی دیگر را هم که ابدا حرف نمیزد.
در دورهی متوسطه، تبی به جان همکلاسیهایش افتاد که او را نادیده گرفت.
دخترها پچ پچ میکردند، نخودی میخندیدند یا جیغ میکشیدند. پسرها بلند بلند میخندیدند
و زد و خورد میکردند. جری فقط میخواند.
در دبیرستان هم به خواندن ادامه داد. در رقصها شرکت نمیکرد. پشت نیسان با
پسرها که تازه ریششان داشت سبز میشد، به گردش نمیرفت.
درسشان که تمام شد، خیلی از همکلاسیها
از شهر رفتند. جری ماند. در اداره خدمات عمومی آب، شغلی دفتری پیدا کرد.
او هنوز هم از گوددیل خرید میکند.
روزهای کسل کننده در اداره که تقریباً میشود هر روز، او فقط میخواند. گاهی
یکی از همکلاسیها با مشکلی در صورتحسابش از راه خواهد رسید و اگر او نامش را سر
احوالپرسی ببرد، احتمالاً نگاهی توخالی تحویلش میدهد، انگار مطمئن نباشد او را از
کجا میشناسد.
در آپارتمانی بالای مغازه ابزارفروشی زندگی میکند. خانهاش دو بلوک با
کتابخانهی عمومی که قبلاً ایستگاه آتش نشانی بوده، فاصله دارد.
شبها که همه خوابند، او در خیابانهای ساکت قدم میزند تا به پارک برسد. نام
لاتین درختانها را میداند و میتواند آنها را از روی اشباح سیاهشان تشخیص دهد.
میداند که تخته سنگهای زیر علفها، پلمه سنگهای دورهی اول زمینشناسیاند و
هزار میلیون سال قدمت دارند. صور فلکی بالای سرش را تماشا میکند و میتواند
درخشانترین ستارهها را نام ببرد.
کمانگیر، سرخ و
آتشین، بزرگتر از مدار بهرام است. در انتهای دیگر شکارچی، جوزا آبی
و سفید سوسو میزند. روزی که جوزا بمیرد، شعله میکشد و چنان میدرخشد که در آسمان
روز هم دیده میشود و چنان بر شب سایه میاندازد که کم از سایههای ماهِ تمام
ندارد.
دون ییسیدرو
صبح آن آخرین روز، هرآن کس که به عیادتم میآمد میتوانست بفهمد که در حال
مرگم. خودم میدانستم. هرچند که انگار پنبه توی گوشهایم بود، صدای دون لیندرو
را شنیدم که به زنم میگفت: «دونا سوزانا، فکرمیکنم وقتش شده کشیش را خبر کنیم!» و من فکر
کردم که بله، وقتش است!
دهکدهی ما کشیش مخصوص نداشت، یا حتی کلیسا، پس یکی باید تا الپنستیو
میراند تا کشیش را بیاورد. اما فریب آن چیزهایی را نخورید که ممکن است در مالپاسا
یا پالپاندوبراندا بشنوید؛ ما هنوز اینجا کاتولیک هستیم.
بله، ما به همان روش قدیم گلدان میسازیم. برای همین هم مسافران میآیند
اینجا.این چیزی هم که گاهی در موردش پچ
پچ میکنند درست است که برخی دیگر از رسوم خاص گذشتهمان را هم از سر گرفتهایم.
اما نه آن جور که آنوقتها انجامش میدادند. آن وقتها واقعا خونین و وحشتناک
بود؛ همان زمان «مِجیک»ها! میگویند خون قربانیها اهرام خورشید را از سر تا ته میپوشاند.
شکرت باکره مقدس! ما کارهایی از این دست نمیکنیم.
کمی بعد از آنکه کشیش آمد و رفت، من مردم. خبر پیچید. مردم به خانهمان آمدند.
اول از خانوادهام پرسیدند از آن چیزهایی که به من تعلق دارد کدامها را میخواهند
و بعد از بقیهی همسایهها.
دون فرانسیسکو کنار جسدم ایستاد و گفت: « دون ییسیدرو! میشود بیلت را بردارم؟ به بیل جدید
نیاز دارم! دامادهایت هم میتوانند برای سوزانا گِل تازه بیاورند» گفتم: «برش دار،
خیرش را ببینی!»
سوزانا گفت: «میگوید مال خودت، برش دار!»
بعدی دونا اُستاسیا بود، یکی از سگوتاهایم را برای تراشیدن
گلدان میخواست.
گفتم: «البته،برو که خیرش را ببینی!»
و سوزانا گفت: «میگوید مال خودت، برش دار!»
وقتی دون توماس آمد، پوتینهایم را خواست؛ همانها را که از چرم قرمز
است و وصلههای خروسی دارد.
گفتم: «توماس! تو، پست فطرت دزد! خوب میدانم که هفت سال
پیش، آن شب تو آن دو مرغ را از من دزدیدی که شکم آن جندهای را که از پوبلا
آورده بودی سیر کنی، و حالا آمدهای اینجا، نه که سگوتایی یا سیمی بخواهی، آمدهای
دنبال پوتینهای حسابیام؟»
و سوزانا گفت: «میگوید مال خودت، برش دار!» و خوب البته به
این خاطر که او صدایم را نمیشنید. در هر حال میگذاشتم توماس پوتینها را بردارد،
فقط میخواستم یکبار هم که شده سرخ شدنش را ببینم.
آنها آمدند و برای بردن هر چیزی که سوزانا به آن احتیاج
نداشت، اجازه خواستند. حتی برای چیزهایی که به اجازه احتیاج نداشت؛ چیزهایی که از
قبل قولش را بهشان دادهبودم. آنها حتی برای حفاری در جایی که من خوش داشتم دنبال
رُس سفید به آنجا بروم، اجازه گرفتند. آنها خواستند و من گفتم بله، خیرش را
ببینید. اگر ادب نداشته باشیم، هیچیم.
سرآخر کمی از موهایم را خواستند تا با آن قلم مو برای رنگآمیزی
گلدانها درست کنند. طرههایی را که مانده بود با قیچی چیدند. دستهایم را هم خواستند
که با چاقوی سلاخی بز بریدند. گفتند: «دون ییسیدرو، صورتت را میخواهیم» موافقت
کردم و آنها خیلی دقیق و با ملایمت پوستم را کندند. دستهایم را در یک چلیک حلبی
گذاشتند و سوزاندند. صورتم را در آفتاب خشک کردند. در این میان بقیهی بدنم را در
کفنی پیچیدند و براساس رسوم کلیسا در حیاط آن به خاک سپردند.
یک چند وقتی بعد از آن را توی خلا بودم، در ناکجا. نمیدیدم.
نمیشنیدم. نمیتوانستم حرف بزنم. هیچ کجا نبودم. نه در خانهام. نه در تابوت زیر
خاک. هیچ جا. اما همهی اینها تغییر کرد.
در تمام سالهای زندگیام به سایرین در دهکده یاد میدادم
که چهطورگلدانهایی مثل گلدانهای من بسازند. چیز خاصی نبود. همه همین کار را میکردیم.
من گلدانهای دون ییسیدرویی خودم را میساختم؛ جز آن وقتی که دونا ایزایلا
نشان داد گلدانهای کوچکش را چهطور میسازد یا وقتی دون مارکوس نحوهی
رنگآمیزیاش را نشانم داد. بعد از آن مدتی گلدانهای کوچکی درست مثل دونا ایزابلا
میساختم یا گلدانهایی که به روش دون مارکوس رنگ شده بودند. دونا جنیفرا هم
یک وقتی به پایتخت رفت تا پرندگان و حیوانهای روی گلدانهای قدیمی را ببیند. این
تزیینات را تقلید کرد، نشانمان داد و خیلی زود همه میدانستیم چهطور این کار را
انجام دهیم. دیگر وقتها من به روش خودم گلدان میساختم. هرچند گاهی با کمی تاثیر
که از ایزابلا و مارکوس و جنیفرا گرفته بودم.
حالا در این یک هفتهای که از مرگم میگذشت، همه در دهکده
مشغول ساختن گلدانهایی به روش من بودند، حتی بچهها؛ اگر آنقدر بزرگ شده بودند که
خودشان گلدان بسازند.
رس سفید را از همان جای محبوب من آوردند، گذاشتند خیس
بخورد، صافش کردند و از دوغاب آب زلال گرفتند. وقتی گل به حد کافی خشک شد، خاکستر
دستهایم را با آن قاطی کردند، بعد تورتیای[1] گِلی درست کردند، در قالبهای
بزرگ گچی ریختند و درست مثل همانها که خودم میساختم برایش پایه گذاشتند.
گاهی حتی از قالبهای
خودم استفاده کردند. مارهای گلی ساختند، به پایه وصلش کردند و از پایین به بالا
دورش پیچیدند. گلدانهای من گردن نداشتند، اینها هم نداشتند. مردم ـ خانوادهام و
سایرین در دهکده ـ این گلدانها را صیقل دادند و سابیدندشان تا برق بزنند. با رنگ
سیاه و قلم موهایی که از موهای خودم ساخته بودند، همان طرحهای معمول خودم را
کشیدند: مارمولک و خرگوش، پشتش هم چهارخانه، یا فقطچهارخانههایی که دور گودی وسط بزرگ شروع میشدند
و به لبهها که میرسید، به هم میپیچیدند: اینها گلدانهایی به روش دون ییسیدرو
بودند.
پختندشان و آنهایی را که آتش نشکستشان به خانهام آوردند.
سوزانا همه را دورتادور اتاق جلویی چید و حتی روی تختی که رویش دراز کشیده بودم.
اما من اینها را ندیدم. تنها میدانستم در حال اتفاق افتادنند. اینگلدانها در خانهام دست نخورده ماندند. مردم
قلم موهایی را که از موهایم بود، سوزاندند.
روز سوم در خانهام جشنی برپا بود. تقریباً همه جور غذایی
بود، بعضیهایش با زیتون و گوشت، بعضیهایش با غلات و باقلا. زن و مرد پولکو نوشیدند
و لابد به بچهها هم آب هندوانه دادند. شمعها روشن شدند. آتشی در آتشدان خانهام
به پا کردند.
درست در نیمه شب، دون لئوناردو جعبهای را باز کرد و
ماسکی را که از پوست خودم ساخته شده بود، بیرون آورد. صورتم را بر صورتش گذاشت و
من چشمهایمان را باز کردم. از آنجایی که ناکجا بود، آمدم. در اتاق بودم. به چهرهها
نگاه کردم. به چشمهای گشادهی زندگان، به سوزانا که دستش را بر دهانش گذاشته
بود.نوههایم را دیدم: کارلوس
و جالی، آنا و کویینتیو، و برای اولین بار توانستم گلدانهای
توی اتاق نشیمن را ببینم. در نور شمعها سرخ میزدند. با هم، دون لئوناردو و من،
به اتاق خواب رفتیم و من گلدانها را که روی تخت بود دیدم. به نشیمن برگشتیم و من
با دهانمان گفتم: «بهظاهر با وجود تمام اینها، من نمردهام!»
«نه، نه دون ییسیدرو!» مطمئنم کردند: «تو نمردهای!»
خندیدم. این کاری است که وقتی میبینی نمردهای، دلت میخواهد
بکنی.
بعد دون لئوناردو ماسک را به آتش انداخت و من دیگر در ماسک
نبودم. در گلدانها بودم. در تمام آنگلدانهای گردی که به دست دوستانم، رقیبانم، خانواده و همسایگانم ساخته شده
بود. من آنجا بودم. در تک تکشان.
مردم مرا از خانهام بردند، گلدان به گلدان، و من با آنها
وارد خانههاشان شدم. فقط گلدانی را که سوزانا به روش من ساخته بود، در خانهی
سابقم گذاشتند.
از آن شب به بعد، در تمام دهکده حضور داشتم. مردم در من ذرت
نگه می داشتند یا برنج یا باقلا. از من برای بردن آب استفاده میکنند.
ومن از آنجا هم پیشتر میروم؛ چرا که مسافران برای خرید
گلدان میآیند و پیش میآید و پیش میآید که از من خوششان بیاید و گلدانساز میگوید:
«آها، آن دون ییسیدرو است» و مسافر سر تکان میدهد و شاید گلدانی را میخرد که
گمان میکند به دست دون ییسیدرو ساخته شده.
من هنوز در دهکدهی کوچکم هستم، اما در استکهلم و سیاتل
هم هستم، در تورنتو و بوینسآیرس. بعضیهایم در مکزیکوـ پایتخت ـ
هستند، هر چند که من هنوز هم اغلب در خانه هستم، در دهکده، جایی که در آن بزرگ
شدم، پیر شدم و مُردم.
بر قفسهی آشپزخانهی سوزانا نشستهام، حایی که میتوانم او
را ببینم که تورتیای معمولش را برای صبحانه حاضر میکند یا تورتیای گلی برای گلدانهایش.
پیر شده اما هنوز دستهایش به فرزی پرندگان است. گاهی میداند که در حال تماشایش
هستم، از روی شانه نگاهم میکند و لبخند میزند. چه بشنود یا نه، من در پاسخ خندهای
سر میدهم که گود و گرد و پر است، درست شبیه گلدان بزرگ چشمگیری به سبک دون
ییسیدرو.
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 13:5 توسط رها فتاحي
|
ده ساله بودم. حرم سيكيلومتر از شهر ما فاصله داشت.
پدر كاميونِ خاور داشت. بارش نوشابه بود.
توي كيفش صد و پنجاه تومان اسكناس گذاشته بود.
وقتي رسيديم، پدر ماشين را كنارِ پيادهرو گذاشت و
بارِ نوشابه را خالي كرد. درِ ماشين را قفل كرد و بعد دوتايي دست به دست پا به صحن
گذاشتيم. غلغلهي جمعيت و بوي گلاب و اسفند و عود تو فضا پيچيده بود. خودم را گم
كرده بودم.
از حرم كه در آمديم، رفتيم جلو مغازهاي تا پدر برايم
بادام بگيرد. پاكت بادام را گرفتم و پدر دست به جيبِ پشت برد تا كيفِ پولش را در
بياورد. سراسيمه به من چشم دوخت. ترسيدم. زبانم بند آمد. زير لب گفت: «تُف به اين
شانس. ميدونم چيكارت كنم!»
هول برم داشت. هراسان گفتم: «چيكار ميكني... با..
با؟»
«چيكار به كار تو دارم، دزدو ميگم!»
چند روز بعد، بيست سيبرگ كاغذ اندازهي اسكناس،
چپاند توي كيف تازهاي و گذاشت جيبِ پشتِ شلوارش. مرا هم با خود برد. شايد ميخواست
شاهد شيرينكارياش باشم. بار نوشابه را خالي كرد و ماشين را گذاشت جاي هميشگي،
كنارِ پيادهرو.
حرم غرقِ نور و چراغهاي رنگين بود. صداي مولودي و دف
از حياط ميآمد. پدر زير چشمي همه جا را ميپاييد. حرم را دور زديم. يكبار،
دوبار، سهبار. من هم حواسم به دور و بر بود. به نظرم بيش از هفتبار محوطهي حرم
را دور زديم. از دزد خبري نشد. برگشتيم توي كاميون. پدر دست كرد توي جيبش تا كاغذ
باطله را دور بريزد. گفت:
«مصبتو هي!»
نگاه به دستش كردم. خالي بود. سرم را انداختم پايين.
به پدر كارد ميزدي خونش در نميآمد.
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:59 توسط رها فتاحي
|
صدای زنگ تلفن در سرسرای خانه پیچید. پروین بیحوصله
به تلفن چشم دوخت:
«لابد بازم اشتباهی گرفتهن!»
ظرف چند روز اخیر
که خطهای تلفن را تعمیر میکردند،
مرتب منزل این و آن را میخواستند، گوشی
را برداشت:
«الو بفرمایید؟»
«الو، سلام، خانوم فتحی؟»
«اشتباهی گرفتهین!»
«گفته بودین فکرامو بکنم، به شما خبر بدم.»
«الو ، خانوم صدا نمییاد!»
زنی دیگر در پاسخش گفت:
«خب، فکراتو کردی؟»
پروین با خود گفت:
«بازم خط تو خط شده!»
میخواست گوشی را
بگذارد که متوجه شد زن با صدایی بغضیدار حرف میزند:
«خانومجان! یعنی اذیتش
نمیکنن؟ بعدشم حتما شرعی انجام میشه
دیگه؟»
«آره خانوم، چند بار توضیح میخوای؟ همه
چیز به جاش انجام میشه، تازه آدمشو داریم که درستش میکنه عین
روز اول، دخترِ دختر؛ بعد هم میتونی شوهرش
بدی.»
پروین تنش لرزید، دیگر نتوانست گوشی را بگذارد.
«خانوم فتحی جان! حالا من پروين رو کی بیارم پیش شما؟ و
... و جسارت منو ببخشین پولو چه جوری بهم میدین؟»
«بهت که گفته بودم، نصف پیش میدیم قبل
از تحویل،نصف هم بعد میدیم. ولی یادت باشه آمادهش کن!
آقا از بچهبازی بدش میآد.»
پروین سردش شده. با خودش گفت:
«خدایا! یعنی دارم درست میشنوم؟!»
«چشم، چشم، خانومجان! من باهاش
حرف میزنم، هر چی باشه اینکارا
برای آیندهي خودشه.» «خب فردا صبح بیارش به این
آدرسی که میدم.»
پروین تند تند نشانی را یادداشت کرد. به نظرش میرسید
خواب میبیند، هنوز باورش نمیشد. محل
قرار یک کافیشاپ دنج داخل یک پاساژ است. دم در پاساژ
منتظر ایستاد، زنی میانسال به همراه دختری کم سن و زیبا به طرف پاساژ میآمدند.
دخترک به کاغذ توی دستش نگاهی دیگر انداخت و بعد آنرا درون
کیفش گذاشت. کفشها در پایش لق میخورد.
به طرف دختر رفت: «پروين خانوم؟!»
«سلام خانوم فتحی!»
«بیایین توي
ماشین.»
دختر اشارهای به پاساژ
کرد: «ولی شما گفته بودین بیایم کافیشاپ؟»
«حالا موردی نداره، اول بریم توی ماشین بعد میریم
اونجا.»
توی ماشین نشستند. دختر هنوز چشمهایش
سرخ و پلکهایش ورم داشت، اما این موضوع چیزی از
زیباییاش کم نمیکرد. پروین
ماشین را روشن کرد و به طرف انتهای خیابان راند. زن پرسید: «خانوم فتحی! همین الان
میخوایین ببرینش؟ ولی به من گفته بودن به سرو وضعش میرسن، میبرنش
دفترخونه، بعدا ... !»
پروین ماشین را پرگاز میراند،
میراند، میراند... .
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:58 توسط رها فتاحي
|
میآیم
کنار خیابان تا به ادارهی کل بروم. دیرم شده است، گفتند سرِ ساعت. فکریام: چی میخواهند
بپرسند؟! کنارم دختری ایستاده؛معلوم نیست
از ساعت چند بلند شده، حسابی به بَر و رویش رسیده است. به مانتوی بلند و مقنهی سیاهم
که روی سینههایم را پوشانده، نگاه میکنم.
ـ
میتونم مسیرتون بپرسم؟
چترِ
کاهی رنگِ موهایش را با دست عقب میزند و لبهای گوشتالودش را باز میکند: ادارهی
کل.
ـ
پس هم مسیریم. ببخشید ساعت چنده؟
با
ناز آستینش را کنار میزند و میگوید: ساعت هفت تمومه..
تاکسی
جلو پایمان ترمز میکند، هر دو با هم مسیر را میگوییم. یک نفر بیشتر جا ندارد؛ نشان
میدهم عجله دارم، دستم را به دستگیره تاکسی میچسبانم. راننده در را محکم میگیرد
و نگاهی به ما میاندازد و به بغلدستیام
میگوید:
سوار شو.
دختر
پشت چشمی برایم نازک میکند و مرسی میگوید و جلو مینشیند راننده گاز میدهد و تا
دور شود، داد میزنم: چیه، گزینش نشدم؟!
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:57 توسط رها فتاحي
|
مرد کلید
را توی قفل چرخاند. در که باز شد زن پرید توی هال. روسریاش را
انداخت روی مبل و یکراست رفت توی آشپزخانه. دو لیوان از جاظرفی برداشت و بعد دو تا
یخ انداخت توی لیوانها.
«شربت
آلبالویی که خانمت تازه درست کرده کجاست؟ آها پیدا کردم.»
شربت
را ریخت توی لیوان و برگشت به هال. نشست کنار مرد که کتش را درآورده و بود. شربت را
هم زد.« کی برمیگرده؟»
بنگاه
کاریابی
زن گوشهي
چادر سیاهش را به دندان گرفت، دست پسرش را محکم فشرد و آرام آرام از پلههای بنگاه
کاریابی رفت بالا.
«ببخشید
دنبال یه کار آبرودار میگردم.»
مرد نگاهی
سرسری به زن انداخت: «سواد داری؟ کار خونه بلدی؟»
«والا
سواد درست و حسابی که ندارم ولی کار خونه میکنم.»
زنهمان جوری که دو بالهی چادرش را محکم چسبیده بود،
کیفش را گرفت جلوی شکمش و زیر لب گفت: «لعنتی! حالا وقت درد گرفتنه.»
«میتونی
از پس یه خونۀ اشرافی بربیای؟ شوهرتم باید باهات باشه.»
«آقا،
شوهرم معتاد بود، یه پنج، شیش ماهی میشه رفته تهران دنبال کار ازش هیچ خبری نیست.»
«خانم
نوبرشو آوردهی! بیسواد که هستی، با بچه کجا جات بدم،
اونم بیآقا بالاسر.»
«آقا
تو رو به پنچ تن یه کاری بکن، خدا زن و بچه تو برات نگه داره، حالا تو لیستت یه نگاه
بنداز.»
«دکتر
زنان دنبال یه خانمی میگرده به سن و سال شما که باهاش قرارداد
ببنده، کارش شرعیه، ثواب داره دل یک خانواده خوش میشه، خوبم
بهت میرسن. آدرسو بدم؟»
زن سرش
را پایین انداخت و کیف را محکمتر به شکمش فشرد.
«الان
قرارداد می بنده یا 5، 6 ماه دیگه؟»
«چه سوالاتی
میپرسی! من چه میدونم
باید ببینی مشتریش کی پیدا میشه.»
زن به
پسرش نگاه کرد، سرش را بالا گرفت و گفت: «آدرسو بدید.»
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:56 توسط رها فتاحي
|
مرد به دانههاي عرقِ پشت لبِ زن كه از خستگي سرختر
و برجستهتر شده بود نگاه كرد و با سر، سيب رئي بيلبورد بالاي سرشان را نشان داد و
گفت: «لامصب! انگاري همين حالا از يخچال درش آوردهن، آدم هوس ميكنه بخوردش.»
سيب سرخِ سرخ بود و لايهي نازكي از مه رويش را
پوشانده بود. چراغ هنوز قرمز بود. زن با بال روسري عرق پشت لبش را خشك كرد و روسري
را جلوتر كشيد. رانندهي ماشين عقبي يك بند بوق ميزد و ماشين جلويي از چهارراه
گذشته بود.
«كي چراغ سبز شد؟»
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:51 توسط رها فتاحي
|
زن و مرد روی صندلی های 12D و 12C نشسته بودند که مرد غریبه آمد و کنار
آن ها روی صندلی 12E جای گرفت.زن کنار پنجره نشسته بود. زن مهماندار قوانین پرواز را
اعلام می کرد. دندان های سفیدش را از میان لب های قرمزش به مسافران نشان می داد و
با توضیحاتی که پخش می شد، پانتومیمش را اجرا می کرد. مرد با دقت او را نگاه می
کرد. زن نگاهی به مهماندار و بعد به مرد انداخت.
- بعد ازاین همه پرواز،بازهم مثل
ندید پدیدها قوانین پرواز برایت جالب است؟
- خوب،چه اشکالی دارد؟ اصلا چه کار
کنم؟ همه که مثل تو نیستند که درتمام طول سفر می خوابی.
زن
مهماندارکه با سینه های برجسته و کمرباریکش، چند صندلی جلوتراز آن ها ایستاده بود،
دوبارهقوانین را به زبان انگلیسی اجرا کرد. مرد هم
چنان با دقت نگاه می کرد.مدتی بعد از بلند شدن هواپیما،مرد لیوان آبی از زن
مهماندار خواست.زن عینک مطالعه را از کیفش در آورد و سرش را خم کرد و از مرد غریبه
که کنار راهرو نشسته بود،روزنامه اش را قرض گرفت.مرد نگاهی جدی به او انداخت.
- از کی تا حالا روزنامه خوان شدی؟!
اصلا فکر می کنی آن تو مطلب به درد بخوری برای تو باشد؟
- از همان موقع که تو به قوانین
پرواز علاقه مند شدی. بعد هم، مگر نگفتی همیشه خوابم؟ خوب، این بار بیدار می مانم.
سپس روزنامه را باز کرد و شروع کرد
به ورق زدن. ابتدا تیتر شبهات در انتخابات را رد کرد. بعدچند خبر اقتصادی، بعد یک
داستان پلیسی را که در مورد قتل یک زن به دست شوهر خیانتکارش بود،خواند. نگاهی به
مرد انداخت که داشت غذا می خورد. زن غذایش را از مهماندار نگرفته بود. مرد آرام
زمزمه کرد: بخور،خوشمزه است.
- برای تو خوشمزه است!
زن به صفحه جدول رسید.این بار ازمرد
غریبه مداد یا خودکاری طلب کرد. مرد چپ چپ نگاهش کردو گفت: می توانستم از خانم مهماندار بگیرم. و زن
هیچ پاسخی نداد. زن جدول را کنار گذاشت. در حالی که تنها چهار یا پنج خانه اش را
بیشتر پر نکرده بود. این بار روی تیتر بزرگ و سیاه درخواست نفقه دقت کرد.
آرنجش محکم خورد به دست مرد. مرد آخی گفت.
- چه خبرت است!
- معذرت می خواهم. دستم از روی دسته
صندلی در رفت. خوب یک دسته برای دو نفر کم است. یا من یا تو.
مرد نگاهش به صفحه روزنامه افتاد و
نگاهی به زن کرد. چند بار نگاهش بین روزنامه و صورت جدیزن رفت و آمد کرد. این بار دستش را بالا برد و
زن مهماندار را صدا زد و از او خواست تا برایش یک بالش بیاورد. زن با تعجب سرش را
از توی صفحات روزنامه به سمت مرد چرخاند: باورم نمی شود! تو واقعا می خواهی چشمهایت
را ببندی؟
- بله.
- چرا؟
- وقتی تو با من حرف نمی زنی، من چه
کار کنم؟
- سفرهای قبلی که می خوابیدم چه کار
می کردی؟
- تو می خوابیدی. روزنامه که نمی
خواندی. می فهمی؟ روزنامه نمی خواندی.
نگاه مرد نرم شده بود. یا اینکه زن
اینجور احساس می کرد. زن نگاه مهربانش را پذیرفت. زن مهماندار بالش را آورد و مرد
اظهار پشیمانی کرد و بالش را پس داد.
زن خودکار مرد غریبه را روی روزنامه
تاشده گذاشت و از شوهرش خواست تا آن را به مرد غریبه پس بدهد.
زرد.قرمزوسبز
چهره های
آشنای داخل سالن را دور می زد. پرید در اتاق و کلید را درقفل چرخاند. پیراهن سیاه
را از تن در آورد و از آستینش گرفت و پرت کرد روی صندلی.صدای زجه ها که گه گداری
بالا می گرفت فحشی نثارشان می کرد. ازعزاداری و آه و ناله متنفر بود. لباس خواب
صورتی اش را پوشید و کنار مرد جوانش دراز کشید.
-بگو
برن.
-بالاخره
می رن.
-هنوز
اینجات درد میکنه؟
با انگشت
خط عمودی روی سینه شوهرش کشید.سینه اش شکاف خورد.قلبش از آن در آمد.خون موهای سینه
اش را پوشاند. قلب از حرکت ایستاد.
پشتش را
به او کرد. پلک هایش سنگین شد و روی هم افتاد. نور چراغ های حجله از پنجرهي اتاق
رد شد و فضای اتاق را خال خالی کرد. خال خالی های رنگی.
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:50 توسط رها فتاحي
|
این کار نشد نداره،تو خودت هم میدانی
، من بهت قول دادم جانِ من! تو هنوز بدنیا نیامده بودی اینشغلم بود؛ خاطر ندارم تا حالا، نه آمده باشد
توي كارم. مگروقتیحساب کنم ببینم ستاره هاشانتک بیايد ،جوابشانمی کنم ، دیگر رد کارشان رانمیگیرم. من بیخودی که حرف نمی زنم.قبول داری
یا نه؟ من که هرچه قسم میخورمتو باز حرف
خودت را میزنی. یک سویی یک سو. تا حالا برای هزار نفر کار انجام دادهام، تو فقط
شک داری،میدانم به دلات شک افتاده. نگاه
کن دختر جان،تو تا سرت درد نگیرد میروی
پیش طبیب؟ پس قضا و قدر هم کاری نکرده تو آمدی پیش من؛ اینطور نیست؟ همین یک ساعت
پیشمشتری داشتمیكمرد
بازاریزنی را صیغه کرده ، خودش 57سال دارد،میخواهد زنش طلاق بگیرد، پانصد هزار تومانهم ازشپیش گرفتهام. بعد اینکه کار تمام شد باقیاش را هم میگیرم. برايش دعا
نوشتم، زنش سرد شود. آره، تا شصت روز دعا محل دارد، حتما جواب میگیرد. غیر این باشد
که من باید در اينجا را تخته کنم، مگر نشنیدی ؟ ملا شعبان، ملا شعبانِ معروف. من
به خاطر تو دارم میروم اردبیل هم موم خوب بیاورم هم پوست آهو بگیرم. آنجا اصلش هست.
بعد روش این دعا را مینویسم زیر آتش بگذار تا گرم شود، او هم دلش گرم شود به تو. با
این آب زعفران هم روی این کاغذ مینویسم، دعای محبت است. محبت تو دلش بشینه. به آن
دست نزن مال کفتار است، آره همیشه با من است، اگر نداشتم اینهمه مشترینمیامد که. اگر مزد من را بدهی ، حتما به تو هم
میدهم، برای گشایش کار خیلی خوب است. نه پول چی است؟ من اگه بنا به پول بود کارِت
را زودتر انجام میدادم و حداقل یک میلیون میگرفتم. کی؟ زنيکه؟ آره بابا همیشه
ناخوش احوال است، بیست سال است که دوا درمان میکنم. دیگر پیر است، فایده ندارد، من
چند سال دارم؟ گفته بودم كه هفتاد سال، زیاد است؟ برای اینکه هیچوقت غصه نخوردم،
برای هر مشکلی راه پیدا میکنم. خودت هم میدانی، مامانت كه بهت گفته، از زن اولم
شانس نیاوردم، زن خوبی نبوددله شده بود، مردم
پشت سرش حرف میزدند .خیلی راحت طلاق دادم، بعد از طلاق هم یك مدت نگهاش داشتم
بعد رفت. الان نه تا بچه دارم، آره بابا زن خوبی است، شکر. حالا اگر تو راضی بشوی چی میشود؟ ها؟ هم تو به آرزوت
میرسی هم من به مرادم. آخر چی از تو کم میشود؟ مگر بکارتت را میخواهم بگیرم؟ نه
قربان، پس خدا توبه رو واسه چی گذاشته؟ من خودم میدانم چی باید بکنم. اینجوری هم
نیست که هر کاری بکنی بعد هم توبه کنی. من اگر از کسی خوشم بیايد تا به مرادم نرسم
دست بکش نیستم. آخرش خودشان با رضایت میآيند. یادت هست گفتم باید روي بدنت بنویسم
، آن مال خودم بود، میخواستم تسخیرت کنم. چرا چپ چپ نگاه می کنی؟ قبول دارم پیر
شدم اما دلم جوان است. بیا این را بگیر دعا است، شب ها بگذار زیر سرت، گرفتارت میشود،
این هم دعای هفتحصار که روی کاغذ مینویسم، باید به سگ سیاه نر بخورانی، باشد
خودم این کار را میکنم، تو هم باید حرف من را گوش بدهی دیگر، هزاران راه است، یکی
یکی. اول باید نتیجه بگیری بعد باقی را انجام بدهم. باید صبر داشته باشی، یادت
نیست آن دوستت، اسمش چه بود؟ آها، ندا. چند بار مادرش آمد، میگفت خسته شدم، اما
بعد نتیجه دید، بالاخره با پسر داییاشازدواج کرد. خب حالا به من چه مربوط که اختلاف دارند؟ می خواست درست زندگی
کند؛ ما قصدمان خير بود. میخواهی یك کاری کنم زن خودم بشوی؟ شوخی کردم بابا اخم
نکن،حالا. تو را به مراد خودت میرسانم. نه، یک مرتبه دیگر شروع کردی، من پول نمیخواهم،
بیا مزدم را بده خیال خودت را راحت کن. تو هم همش ناز می کنی، سخت میگیری، سخت.
نه، حالا زنگ نزن، خیلی عصبانیش کردی بگذاریك مدت بگذرد بعد. این هفت تا بلا را ببر بریز توی یك شیشه، با روغن کنجد و
روغن سیاه قاطی کن بعد بگذار کنار آتش گرم بشود. قلبش نرم میشود. من هم نیت میکنم
این فلفل سیاه را ميسوزانم، به امید خدا تا شصت روز نتیجه میگیریم. تو حرف من را
گوش کن زنگ نزن، خودم میگويم بهت، باید حساب کنم، اسم تو... خب، اسم او... ، با
حروف ابجد حساب میکنم، جمع میکنم، بعد از هفت کم میکنم، دختر جان از اول گفتم
شما که حلال هم نیستین، طرف زن دارد، تو هم که شوهر داری، كار به این سختی میخواهی
بعد بیمزد؟!
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:48 توسط رها فتاحي
|
«جیمز گراهام بالارد» متولد 15نوامبر1930، نویسندهای انگلیسی، و از ارکان اصلی موج نوی داستان های علمی-تخیلی است که از قضا معروف ترین آثارش رمان بحث انگیز «سقوط» (1973) و حسب حال «امپراطوری خورشید»(1984) هیچ کدام در ژانر مذکور نمی گنجند.
کتاب دوم که براساس خاطرات جوانی او نگاشته شده، شرح حالی است بر زندگی او در شانگهای؛ تولدش در منطقهی بین المللی این شهر و بازداشتش توسط ارتش امپراطوری چین در جنگ جهانی دوم. «دیوید کرانبرگ» و «استیون اسپیلبرگ» به تعاقب، فیلم هایی برگرفته از این دو اثر ساخته اند.
ویژگی های متمایز آثار او بود که بعدها به شکل گیری صفت جدیدی در میان داستان دوستان انگلیسی ختم شد به نام: بالاردی؛ که فرهنگ لغت «کالینز» آن را به این صورت ترجمه کرده است: « شباهت ها و دلالت هایی از وضعیت های مشروح در رمان ها و داستان های ج. گ. بالارد، به خصوص ضد آرمان گرایی تجدد، چشم اندازهای سرد و بیروح ساختهی دست انسان، و تاثیرات روانی پیشرفت فن آوری، جامعه و محیط زیست.»
بالارد در ژوئن سال 2006 به سرطان مبتلا شد و در 19 آوریل سال 2009 بر اثر همین بیماری در لندن در گذشت. از دیگر آثار او می توان به رمان ها و مجموعه داستان های زیر اشاره کرد:
رمان های «باد ناکجا» (1961)، «انجمن رویاهای نامحدود» (1979)، «سلام آمریکا» (1981)، «مهربانی زن ها» (1991) و «مردم هزاره» (2003).
مجموعه داستان های «ویزای ابدیت» (1963)، «بهترین داستان های ج. گ. بالارد» (1977)، «افسانه های آینده ی نزدیک» (1982)، «تب جنگ» (1990) و «مجموعه ی کامل داستان های ج. گ. بالارد» (2009)
حسب حال جِی. جی. بالارد
اثر جِی. جی. بالارد
ترجمهی شبنم بزرگی
صبح یکروز که ب از خواب بیدار شد، از دیدن شپرتون که خالی از سکنه شده بود، شگفتزده شد. ساعت 9 وارد آشپزخانه شد. از اینکه نه بستهی پستیاش رسیده بود و نه روزنامهی هرروزهاش، به خشم آمد و از اینکه اختلال برق او را از حاضر کردن صبحانهاش محروم میکرد. ساعتی را با خیره شدن به یخی گذراند که آب میشد و از فریزر میچکید، و بعد به خانهی مجاور رفت که به همسایهاش شکایت کند.
در کمال تعجب، خانهی همسایه خالی بود. ماشینش توی گاراژ بود اما کل خانواده_ زن و شوهر، بچهها و سگ_ ناپدید شده بودند. حتی از آن هم عجیب تر، خیابان را سکوت محضی فراگرفته بود. هیچ آمد و شدی در شاهراه مجاور نبود و حتی یک هواپیما هم در آسمان، به سوی فرودگاه لندن پیش نمیرفت. ب از جاده عبور کرد و درِ چندین خانه را زد. از میان پنجرهها میتوانست درون خانهها را ببیند. هیچ چیز در این حومهی آرام و امن از جایش تکان نخوردهبود، جز ساکنان گم شده اش.
با این فکر به خانه بازگشت که شاید مصیبت وحشتناکی در شرف وقوع است؛ یک فاجعهی هستهای یا بیمار همهگیری بر اثر حادثهای در یک آزمایشگاه تحقیقاتی که متأسفانه از بد حادثه، تنها او از آن خبردار نشده است. رادیوی ترانزیستوریاش را روشن کرد. دستگاه کار میکرد اما همهی ایستگاهها ساکت بودند؛ چه فرستندههای محلی و چه سراسری. ب مبهوت به خیابان بازگشت و به آسمان خالی خیره شد. روزی آرام بود و کاملاً آفتابی، ابرهای موافق از آسمان میگذشتند و هیچ نشانی از بلایای طبیعی نبود. ب ماشینش را برداشت و تا مرکز شپرتون راند. شهر خالی از سکنه بود و هیچ مغازهای هم باز نبود. قطاری در ایستگاه ایستاده بود. خالی بود و هیچکدام از مسافرانی که بهطور معمول به لندن میروند، نبودند. شپرتون را پشتِ سر گذاشت و با رد شدن از تامس به شهر مجاور که والتون بود، رسید. در آنجا هم خیابانها را کاملاً ساکت یافت. جلو خانهای ایستاد؛ خانهی دوستش پ بود و ماشینش در گاراژ پارک شدهبود. با کلید یدکی که همراه داشت، درِجلویی را باز کرد و وارد خانهشد. اما حتی وقتی صدایش زد، خبری از زنِجوان نبود. توی تختخوابش هم نبود. از یخ فریزر که آب میشد، حوضچهی بزرگی کف آشپزخانه درست شدهبود. برقی در کار نبود و تلفن از کار افتاده بود.
سفرش را که از سر گرفت، به روش خودش شهرهای مجاور را سیاحت میکرد. وقتی به لندن که مرکزشان بود رسید، همهشان را دور زده بود. از دیدن شهر به آن بزرگی که خالی از سکنه بود، هیچ شگفت زده نشد. پیکادلی خالی را پایین رفت، در سکوت از میدان ترافالگار گذشت و بیرون کاخ بی نگهبان باکینگهام پارک کرد. تاریکی شب که پایین می آمد، تصمیم گرفت به شپرتون بازگردد. سوختش تقریبا تمام شده بود و مجبور بود خودش را به یک جایگاه سوخت گیری برساند. اما هیچ پلیسی سر پستش یا توی جایگاه نبود. شهر بیکران را که تاریکی به آن هجوم میآورد، پشت سر گذاشت؛ شهری که تنها روشناییاش ، بازتاب چراغهای جلویی ماشین او بود.
با آن رادیوی بیصدای کنار تختش، شب آشفتهای را گذراند. اما به روشنایی یک صبح دیگر که چشم گشود، اطمینانش باز گشته بود. اولش مردد بود، اما بعد خودش را از آن خلاص کرد و رفت ببیند شپرتون هنوز هم خالی است.
غذاها توی یخچال داشتند فاسد می شدند. به خواربار تازه و شیوهی جدیدی برای آشپزی نیاز داشت. به سوی شپرتون راند، پنجرهی سوپر مارکت را شکست و چندین بسته کنسرو گوشت و سبزیجات، برنج و شکر جمع کرد. در ابزار فروشی اجاقی پارافینی پیدا کرد و آن را همراه بشکه ای سوخت به خانه برد.
آب دیگر در لوله های اصلی جریان نداشت اما حدس می زد آب موجود در منبعِ سقف تا یک هفته یا بیشتر برایش بماند. چند بار دیگر که مغازه های محل را تاراج کرد، ذخیرهای از شمع، چراغ قوه و باطری برایش فراهم شد.
در هفتهی آتی ب بارها به لندن سفر کرد. به خانه ها و آپارتمان های دوستانش سر زد اما آنها هم خالی بودند. به امید پیدا شدن توضیحی برای این ناپدید شدنِ کلیِ جمعیت، به زور وارد اسکاتلندیارد و دفاتر روزنامه در خیابان «فلیت» شد. در پایان به مجلس عوام رفت. در اتاق ساکت مناظراتایستاد و هوای ماندهاش را به سینه کشید. هیچ کجا کمترین تو ضیحی برای آنچه اتفاق افتاده بود، وجود نداشت. در خیابان های شهر سگ و گربهای هم دیده نمیشد.
فقط هنگامی که به دیدن باغ وحش لندن رفت، فهمید پرندهها هنوز در قفسهاشان باقی ماندهاند. به نظر میرسید از دیدن ب خوشحالند، اما قفل قفسها را که باز کرد فریاد گرسنگی سردادند. اینطور لااقل یک جور همصحبت داشت.
در طول ماه بعد و سراسر تابستان ب به تجهیز خودش برای بقا ادامه داد. تا شمالی ترین نقطهی «بیرمنگام» راند و تنابنده ای ندید. بعد به سواحل جنوبی رفت و جادهی «بیریگتون» به «داور» را پیش گرفت. روی صخره ها ایستاد و در دوردست به خط ساحلی فرانسه خیره شد. در بندر تفریحی یک قایق موتوری انتخاب کرد، با باکی پر از سوخت، و در میان دریای آرام پیش راند. حالا دیگر نه از کشتی های تفریحی همیشگی خبری بود و نه تانکرهای نفت و نه لنجهای مسافری تنگه پیما. در «کالایس» یک ساعتی در خیابان های خالی گشت و در مغازه های سوت و کور بیهوده به تلفنهایی گوش سپرد که دیگر هرگز زنگ نمیزدند. بعد رد قدمهای خودش را تا بندر از سر گرفت و به انگلستان بازگشت.
تابستان که جایش را به پاییزی معتدل داد، ب برای خودش زندگی راحت و دلپذیری ترتیب داده بود. ذخیرهی فراوانی از غذاهای کنسروی، سوخت و آب داشت که با آن میتوانست زمستان را تاب بیاورد.
رودخانه همان نزدیکیها بود، تمیز و عاری از هر نوع آلودگی، و بنزین نامحدود و آسان به دست می آمد؛ از جایگاههای سوخت و ماشینهای پارک شده. در ایستگاه پلیس محلی هم برای مقابله با هر نوع تهدید ناگهانی که ممکن بود سر برسد، اسلحه خانهی کوچکی از تپانچهها و تفنگهای لوله کوتاه و سبک ترتیب داد.
اما تنها پرندگان بودند که به دیدارش میآمدند و او مشت مشت دانه و برنج روی چمنهای خانهی خود و همسایههای سابقش میپاشید. تا آن موقع دیگر داشت فراموششان می کرد و شپرتون به زودی به لانهی شگفت آوری تبدیل میشد که پر بود از گونههای مختلف پرندگان.
به این ترتیب آن سال با آرامش گذشت و ب آماده بود که کار حقیقیاش را آغاز کند.
/*]]-->*/
J.
G. Ballard
The
Autobiography of J. G. Ballard
«جیمز گراهام بالارد» متولد
15نوامبر1930، نویسندهای انگلیسی، و از ارکان اصلی موج نوی داستان های علمی-تخیلی
است که از قضا معروف ترین آثارش رمان بحث انگیز «سقوط» (1973) و حسب حال
«امپراطوری خورشید»(1984) هیچ کدام در ژانر مذکور نمی گنجند.
کتاب دوم که براساس خاطرات جوانی او نگاشته شده، شرح حالی است بر زندگی او در
شانگهای؛ تولدش در منطقهی بین المللی این شهر و بازداشتش توسط ارتش امپراطوری چین
در جنگ جهانی دوم. «دیوید کرانبرگ» و «استیون اسپیلبرگ» به تعاقب، فیلم هایی برگرفته
از این دو اثر ساخته اند.
ویژگی های متمایز آثار او بود که بعدها به شکل گیری صفت جدیدی در میان داستان
دوستان انگلیسی ختم شد به نام: بالاردی؛ که فرهنگ لغت «کالینز» آن را به
این صورت ترجمه کرده است: « شباهت ها و دلالت هایی از وضعیت های مشروح در رمان ها
و داستان های ج. گ. بالارد، به خصوص ضد آرمان گرایی تجدد، چشم اندازهای سرد و
بیروح ساختهی دست انسان، و تاثیرات روانی پیشرفت فن آوری، جامعه و محیط زیست.»
بالارد در ژوئن سال 2006 به سرطان مبتلا شد و در 19 آوریل سال 2009 بر اثر
همین بیماری در لندن در گذشت. از دیگر آثار او می توان به رمان ها و مجموعه داستان
های زیر اشاره کرد:
رمان های «باد ناکجا» (1961)، «انجمن رویاهای نامحدود» (1979)، «سلام آمریکا»
(1981)، «مهربانی زن ها» (1991) و «مردم هزاره» (2003).
مجموعه داستان های «ویزای ابدیت» (1963)، «بهترین داستان های ج. گ. بالارد»
(1977)، «افسانه های آینده ی نزدیک» (1982)، «تب جنگ» (1990) و «مجموعه ی کامل
داستان های ج. گ. بالارد» (2009)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸ ساعت 18:15 توسط رها فتاحي
|
مجموعه داستان ماه و قوطیهای بلند، سومین کتاب منتشر شده از ابوالقاسم مبرهن، شامل ده داستان است. در نگاهی کلی هرچند درونمایهي داستانهای مجموعه متاثر از مسایل مبتلابه جامعه است، اما نگاه خونسرد و بیانِ بیاغراقِ راوی/ نویسنده و نیز ایجاد موقعیت داستانی برای پرداختن به مقولاتی چون فقر ، بیکاری، بزهکاری ( در داستانهایِ دوباره از اول، سایهها، عشق خاکستری و ... )، گمگشتگی انسانها در مناسبات ناقص و اَبترِ جامعه ( در داستانهایِ ناتمام، خاکریز و چالهها و ... )، دستمالیشدن و رنگباختگیِ مفاهیمی همچون افتخار و جانباختن در راه آرمانی والا ( در داستانِ آنها به من افتخار میکردند و ... ) و نیز بازنگری و ارزیابیِ گذشته و به چالش کشیدن هرآنچه روزگاری ارزش مطلق تلقی میشد ( در داستانِ اگر بیاید عکس دست جمعی میگیریم، خاکریز و چالهها، ... ) داستانهای مجموعه را از فروغلطیدن به دامن کلیشه و تکرار رهانده و به مددِ زبان سالم و روان ( البته با اندکی اغماض ) راوی/ نویسنده توانسته حقِ مطلب را در بیانِ هرآنچه مَدِ نظرش بوده، ادا نماید. مثلا در داستان عشق خاکستری، بیکاری پدر و اضطراب و اندوهِ دختر و مادرِ خانواده در کنارِ دل باختنِ پدر به چشم عسلی، داستان را از نگاهِ رایجِ به فقر و بیکاری دور کرده و رنگ و لعابی امروزین ( در ترسیم فضای ناشی از فقر، بدون در نظر گرفتن مباحث اخلاقی ) به آن میدهد. یا در داستان تنها با تو که پاراگرافِ پایانی ( پایانبندیِ ) خلافِ عادت به کمکِ سوژهیِ تکراری با پرداختی معمولی و دَمِ دستی میآید و داستان دارایِ تشخص میشود. اما به گمانِ نگارنده، قَدر و منزلتِ مجموعهی حاضر در سه داستانِ اگر بیاید عکس دستجمعی ... ، خاکریزها و چالهها و آنها به من افتخار میکردند ( البته با چشم پوشی از اطنابِ بخش پایانیِ داستانِ اخیر ) تجلی مییابد. راوی در داستان اگر بیاید عکس دستجمعی میگیریم با به چالش کشیدنِ هرآنچه روزگاری ارزشِ مطلق محسوب میشد و به هیچوجه نگاهِ غیر را تاب نمیآورد، به بازخوانی و مرورِ بخشی از تاریخ و در واقع، به نقد آن مینشیند و در نهایت با عنایت به این دیدگاه که اختلافِ سلیقه و مرام، چالشی درونخانوادگی و قابلِ گذشت است، خواهر دربارهیِ مجید میگوید «این دفعه اگه بیاد، همگی باهم عکسِ دستجمعی میگیریم.» همچنین در داستانِ آنها به من افتخار میکردند راوی تابلویِ دیگری از این نگاهِ انتقادی به گذشته و تاثیرِ آن در حال و اکنونِ انسان را به خواننده باز مینمایاند و در موقعیتهای مختلف با استفادهیِ بهجا از ترجیعبندِ آنها به من افتخار میکردند، دو نگاه متفاوت در انسانهایی واحد نسبت به مفاهیم بشری را به چالش میکشد و آنجا که سهراب مانند چند دوست دیگر که قبلا مرتضی سراغشان رفته، بی توجه به نیاز مرتضی به کار میگوید «زنگ بزنم دختر عمو ناهار درست کنه؟ ... زنم خیلی دوست داره یه زندونی سیاسی رو ببینه. عکستو ... نشونش میدادم. ماها بهت افتخار میکنیم مرتضی.» راوی خواننده را به داوری در بارهی رنگ باختگیِ مفاهیم مطلقِ روزگارِ رفته فرا میخواند.
اما برترین داستان این مجموعه، داستانِ خاکریز و چالهها سرشار از لحظههایِ تاثیرگذار است، لحظههایِ حرف زدنِ راوی از حال و هوایی که خیال ندارد دست از سر «او»یِ از جنگ برگشته بردارد ومنِ خواننده چقدر راحت میتوانم با این لحظات همذات پنداری کنم. بياييد خاطراتمان را مرور کنیم: خاطرهیِ جمعیِ جامعهیِ زخم خورده از جنگ، از اسلحه، از کشتن، از دوست نداشتن و عاشقی را فراموش کردن، مثل راوی، جایی که میگوید «خاطراتم به درد هیچ زنی نمیخورَد، پُر از درد و رنج است، زنها دوست دارند برایشان از عشق حرف بزنی... ولی من ... چه داشتم بگویم؟ از چالهها، خاکریزها ... یا از دوستم یوسف که وقتی جسدش را کنار رودخانه یافتم لبهایش را از درد گاز گرفتهبود.»
شاید دلیلی که راوی برای بهبود اوضاع پیشنهاد میکند موثر باشد؛ در صفحهیِ 91 میخوانیم راوی شبی در خیابان به زنی خیابانگرد برمیخورد و برای فرار از تنهایی تصمیم میگیرد او را به خانه بیاورد اما به خود میگوید «ولی یادت باشد از گذشتهها حرفی نزنی، از خاکریزها و چالهها .» آیا راوی موفق میشود؟ آیا ما موفق میشویم دوست نداشتن را فراموش کنیم و دوباره عاشقی را بیاموزیم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸ ساعت 18:13 توسط رها فتاحي
|
«خوابيدن در هواي آزاد» اولين مجموعه داستان فرحناز شريفي است كه پس از حدود 15 ماه انتظار، مجوز نشر آن از سوي وزارت ارشاد صادر شد. مجموعه را 15 داستان كوتاه تشكيل ميدهد كه بيشتر آنها داستانهايي بسيار كوتاه و حتي از لحاظ ساختاري نزديك به فلشفيكشن هستند.
شخصيت اول اغلب داستانهاي مجموعه دختر و يا زنان جواني هستند كه با تنهاييهاي درون خود و درآميختن اين حسِ تنهايي با جامعه و افرادي كه پيرامونشان را تشكيل ميدهند درگير ميشوند. جواناني كه براي برطرف كردن كمترين نيازهاي زندگيِ اجتماعيشان با مشكلاتي درگير ميشوند كه اغلب بازخورد آن را در فضاهايي ذهني و شخصي ميبينيم. به طور مشخص ميتوان آن را در داستانهاي «خوابيدن در هواي آزاد»، «ماغ»، «ته سيگار»، «معجزه»، «استفراغ» ديد.
زبان در تمام داستانها بهجز «اورژانسي» ساختاري ساده و بدون بازيهاي صرفي و يا نحوي دارد. اما در داستان «اورژانسي» شريفي سعي ميكند آشفتگيهاي ذهني شخصيت را در زبان نشان دهد.
بيشتر داستانها سالم هستند و فاصلهي چنداني با شاخص شدن ندارند. حتي ميتوان گفت در برخي موارد مانند: «خوابيدن در هواي آزاد»، «بادكنك صورتي»، «تشنگي»، «شجرهنومچه» و ... مرز داستان خوب را رد كرده و به داستانهايي بدل شدهاند كه تا مدتها در ذهن خواهند ماند.
بيشك پرداختن به تمام 15 داستان مجموعه در اين مجال اندك امكان پذير نيست و نميتوان به خوبي حق تمام داستانهاي مجموعه را ادا كرد پس نگاهي مياندازيم به داستان «بادكنك صورتي» كه يكي از بهترين داستانهاي اين مجموعه است:
داستان با زاويهديد داناي كل محدود به ذهن دختر روايت ميشود اما با ساختاري شبيه به زاويهديد سوم شخص نمايشي، كه اين بيشك از ذهن فيلمساز فرحناز شريفي سرچشمه ميگيرد. تصاوير بسيار قوي و تاثير گذار هستند و هركدام به تنهايي قطعهاي از پازل كلي داستان را تشكيل ميدهند و نميتوان هيچ كدام را حذف كرد: قرمزي چراغهاي عقب تاكسي سر پيچ خبابان ديده ميشوند كه به سمت چپ ميپيچد.
داستان روايت يك شب با هم بودنِ دختر و پسر جواني است كه با توجه به نشانههاي داستان ميتوان به رابطهي عاشقانهي آنها نيز پي برد. مشكلاتِ سدراه آن دو درونمايهي اصلي اين داستان است، درونمايهاي كه در بيشتر داستانهاي مجموعه به چشم ميآيد.
روايت در فضاي خلوت كوچه در نيمه شب آغاز ميشود و نويسنده با جملاتي كوتاه و سالم به خوبي فضا را به ما نشان ميدهد. سپس برخورد دختر با همخانهاي و همسايهاش و بعد حضور بادكنك براي اولينبار به چشم ميخورد. جايي كه دختر براي باز كردنِ در، آن را روي پلهها ميگذارد. تماس دختر با پسر كه ما را از نقشهي از پيش تعيين شدهي آن دو براي اين شب آگاه ميكند گرهافكني داستان است.
ديالوگهاي داستان كه از اين بخش حضوري پررنگتر پيدا ميكنند باري مساوي با تصاوير بر دوش دارند و كارِ پيشبرد داستان را به خوبي انجام ميدهند. شب تمام ميشود و راوي به سادگي و با كلمهي «صبح» ما را از اين موضوع آگاه ميكند. اما اين صبح شدن پايان مشكلاتِ با هم بودن دو شخصيت داستان نيست.
پسر براي خروج از اتاق و رفتن به دستشويي با مشكل مواجه است. همسايه هنوز سر كار نرفته و اين كار را با تاخير انجام ميدهد. اين بازهي زماني ايجاد شده سبب ميشود كه ما به رابطهي ميان پسر و دختر بيشتر از پيش پي ببريم. رابطهاي كه با يك ديالوگ ساده ميزان اهميتش را نيز براي ما روشن ميكند جايي كه دختر از پسر ميپرسد: «ديشب چرا اصلا با من نرقصيدي؟»
انتخاب عنوان داستان هوشمندانه است: «بادكنك صورتي» كه در تمام طول داستان در گوشهاي از اتاق ناظر بيطرف تمام ماجراست و با انتخاب رنگ مناسب «صورتي»، به عنوان نشانهاي براي پاكي اين رابطه تا پايان سالم ميماند و عدم قضاوت اخلاقي نويسنده را نشان ميدهد.
داستان با تصاوير بسيار خوبي دنبال ميشود، جايي كه پسر چادر به سر از در اتاق براي رفتن به دستشويي خارج ميشود، و يا تصويري از دختر وقتي كه متوجه ميشود ممكن است همسايهاش پسر را ديده باشد؛ تصاويري كه بارِ نشانهها را نيز در داستان به دوش ميكشند: موهاي دختر را كه سرش را بين دو دست گرفته، ميبوسد. دختر سرش را به نشانهي خداحافظي تكان ميدهد.
پايانبندي داستان نيز با ديالوگ دختر همسايه دربارهي روز ولنتاين و گرفتن كادو از معشوق همراه است. جايي كه دختر با لبخند شببخير ميگويد و ما نميدانيم كادويي كه او از معشوقش گرفته به چه قيمتي برايش تمام ميشود. جملهي پاياني داستان نيز به تنهايي درونمايهاي عميق را در خود پنهان كرده است و خود ميتواند نمايانگر دقت بالاي نويسنده در انتخاب كلمات باشد: «بايد حداكثر تا فردا شب منتظر بماند تا قضيهي چادر حل شود.»
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸ ساعت 18:12 توسط رها فتاحي
|
هميشه آن اتفاق ساده / به همین سادگی اتفاق نمیافتد / و آن آدمها / ـ آدمهایی که من از آنها حرف میزنم ـ / دوبار به زمین خیانت نمیکنند / حالا که من دیر شدهام / و این تاخیر/ برای از دست دادن / آن لحظهی موعود کافی بود / اعتراف میکنم / به همهی شعرهایی که نگفتهام / به همهی آنها / که در سالهای خستگی / نشد که بسرایمشان / به همه آنها که از کنارما گذشتند / و نشد که فراموششان کنم / به این همه اعتراف میکنم.
2
برای ایلیا، پسرم
از آن همه پرسشهایی که در چشمانت داری / از چیزهایی نپرس / که میدانی / به تو دروغ خواهم گفت. / اینکه اهل کجایم؟ / چه تفاوت میکند که آفتاب هیچ جای / این سرزمین / گرمم نمیکند / و در ته ماندهی این روز / فراموش خواهم شد / و جز در شناسنامهی تو / در هیچ جای دیگر / نامی از من نخواهد بود. / بعد از من / از آن همه که در خانه داریم / پیراهن آبی مادرت را بردار / و کنار پنجره بیاویز / تا ماه برایش آوازهای عاشقانه بخواند.
3
نه تنهایت نمیگذارم / نه تنهایم بگذار / که ابرهای این حوالی / چیزی از دلتنگیهای زمین نمیدانند / نه معجزه میخواهم / نه عشق / تنها دلی سر به راه / که آن را میان سفره بگذارم برای تو / نه من از تو چیزی میگویم / نه تو چیزی از من بگو / بگذار چشمهای ما به تاریکی عادت کند.
4
حالا دیگرچندان فرقی نمیکند / بگذار آفتاب / از هر طرف که میخواهد بتابد / و ماه / از مهتابی خانهمان به کوچه نیاید / تو نباشی / من نباشم / و این شعر ساده هم. / نه، این انتهای جهان نیست / ادامهی تاسفانگیز من است / حالا که شب / توی خورجینش حتی یک ستاره ندارد که به شاعر تعارف کند / دیگر چندان فرقی نمیکند / بگذار آفتاب از هر طرف که میخواهد بتابد.
5
چه بارانی دارد این رشت / با بامهای سفالی و / آسمان دلتنگش / که مرا پناه داده / در کوچههای آجری / مثل مادرم / که دلش را آویخته بود / از طناب رختهای کودکیام / و چکه میکرد / ابرهای جوانیاش از آن / و زمزمهای بود و گم میشد / در فراموشی دستهایم. / برای شما نگفتهام / و نمیگویم / اگر تکهای از آسمان بارانی این شهر را / گوشهی اتاقم بیاویز / برای روزهای آفتابی و روشنی / که عریان میکنند / تمامی مرا / که میخواستم پنهان بمانم از شما / که نشد / که نمیشود / شما ندانید که من کیستم؟ / و میترسم / که نخواهید مرا اگر بگویم / که زندگیای نداشتم / جز آسمان ابری این شهر / روی تاقچهی اتاقم / قاب عکسی برایتان گذاشتهام / که کسی توی آن نشسته / که من نیستم / شما هم نیستید / تصویری است از طبیعتی بیجان / که گوشهی آسمان آبیاش / ابری خاکستری / شبیه من بغض کرده است / به همسرم گفتم پنجره را ببندد / شما هم فراموش کنید.