ساختمان شیمیایی ویروس ها

اطلاعات اولیه

قبل از سال 1950 اطلاعات موجود درباره ساختار ویروسها ، بسیار ناچیز بود. با توسعه فنون مختلف مانند استفاده از میکروسکوپ الکترونی و روش شکست پرتو ایکس به تدریج شکل و ساختار ویروسها بیشتر مورد مطالعه قرار گرفت. ویروسها دارای ساخت هندسی منظم هستند، نظم و ترتیب قرار گرفتن کپسومرها ، شکل کلی پیکر ویروس را تعیین می‌کند که برای هر ویروس خاص ، ثابت است. 


 

تصویر

 

پروتئین‌های ویروسی

پروتئین‌های ساختمانی ویروسها دارای اعمال متعددی هستند. عمل اصلی آنها تسهیل انتقال اسید نوکلئیک از یک سلول میزبان به سلول دیگر است. حفاظت از ژنوم ویروس در برابر نوکلئازها ، کمک به اتصال ویروسها به سلولهای حساس و ایجاد تقارن در ذره ویروسی نیز از جمله وظایف دیگر این پروتئین‌هاست. پروتئین‌ها خصوصیات آنتی ژنی ویروس را تعیین می‌کنند.

پاسخ ایمنی میزبان بر ضد شاخصهای آنتی ژنی پروتئین‌ها یا گلیکوپروتئین‌های واقع در سطح ویروس صورت می‌گیرد. برخی از پروتئین‌های سطح ویروس دارای فعالیت ویژه‌ای هستند. به عنوان مثال هماگلوتینین موجود در سطح ویروس آنفلوآنزا موجب آگلوتیناسیون گلبولهای قرمز می‌شود. یکی از مطالعاتی که بر روی پروتئین ویروسها انجام می‌گیرد، تعیین ردیف اسیدهای آمینه در آنهاست. نخستین ویروسی که ردیف اسیدهای آمینه در پروتئین آن تعیین شد، ویروس موزائیک توتون (TMV) بود. پروتئین این ویروس از زنجیری با 158 اسید آمینه تشکیل شده است. 

اسید نوکلئیک ویروس

ویروسها تنها دارای یک نوع اسید نوکلئیک DNA یا RNA هستند که اطلاعات ژنتیکی لازم جهت تکثیر ویروسها را رمز گذاری می‌کند. ژنوم ویروسی ممکن است دارای زنجیره منفرد یا مضاعف حلقوی یا خطی ، قطعه قطعه یا یکپارچه باشد. نوع اسید نوکلئیک ، نوع زنجیره ژنومی و اندازه ویروسها از جمله خصوصیات مهمی هستند که در طبقه بندی ویروسها بکار می‌روند. نسبت اسید نوکلئک به پروتئین غلاف ویروس از یک درصد در ویروس آنفلوانزا تا 50 درصد در برخی از باکتریوفاژها متغیر است.

مقدار کل اسید نوکلئیک از چند هزار نوکلئوتید تا  نوکلئوتید متغیر است. یکی از خصوصیات که در شناسایی اسیدهای نوکلئیک ویروسی کاربرد دارد، استفاده از محتوی گوانین و سیتوزین (G+C) است. DNA ویروسهای مختلف را می‌توان به کمک آندونوکلئازهای محدود کننده مورد بررسی و مقایسه قرار دارد. با استفاده از این آنزیم‌ها ، DNA ویروسهای مختلف دارای طرح برشی ویژه‌ای خواهند بود. 


 

تصویر

 

کپسید ویروسها

اسید نوکلئیک ویروس بوسیله غلاف پروتئینی به نام کپسیداحاطه شده است. کپسید ویروسی که معماری آن سرانجام بوسیله اسید نوکلئیک ویروس تعیین می‌گردد، بخش عمده ویروس را بویژه در ویروسهای کوچک شامل می‌شود. هر کپسید از واحدهای کوچک پروتئین به نام کپسومر ساخته شده است. در برخی ویروسها ، پروتئین سازنده کپسول از یک نوع و در عده‌ای دیگر از چند نوع پروتئین ساخته شده است. تک تک کپسومرها را می‌توان در عکس میکروسکوپ الکترونی مشاهده کرد. کپسومرها به طرق مختلف اختصاصی قرار می گیرند. در عده‌ای از ویروسها ، کپسید بوسیله پوششی که معمولا ترکیبی از لیپیدها ، پروتئین‌ها و کربوهیدرات‌هاست، پوشیده شده است. 

پوشش لیپیدی ویروسها

تعدادی از ویروسها ، پوششی از جنس چربی در ساختمان خود دارند. این پوشش در هنگام جوانه زدن نوکلئوکپسید ویروسی از غشا سلول میزبان بدست می‌آید. جوانه زدن تنها در نقاطی از غشا رخ می‌دهد که پروتئین‌های اختصاصی ویروس قبلا در آن نقاط آرایش یافته‌اند، نحوه جوانه زدن ویروسهای مختلف به روش تکثیر ویروس بستگی دارد. ویروسهای پوشش‌دار در برابر اتر و سایر حلالهای آلی حساس هستند. این امر نشان می‌دهد که از دست دادن پوشش لیپیدی منجر به از بین رفتن عفونت‌زایی ویروس می‌شود. در حالیکه ویروسهای فاقد پوشش معمولا در برابر اتر مقاوم هستند. 

گلیکوپروتئین‌های ویروسی

پوشش ویروس دارای گلیکوپروتئین‌هایی است که بر خلاف چربی موجود در آن ، از غشا سلول میزبان منشا نمی‌گیرند، بلکه توسط خود ویروس رمزگذاری می‌شوند، البته قندهایی که در ساختمان گلیکوپروتئین‌ها وجود دارند، غالبا نشان دهنده سلول میزبانی هستند که ویروس در آنها تکثیر یافته است.

واکنش متقابل بین گلیکیوپروتئین‌های موجود در پوشش ویروس و گیرنده‌های سلولی موجب اتصال ذره ویروس به سلول هدف می‌شود. گلیکوپروتئین‌ها در ادغام ویروس با غشا سلول میزبان نیز نقش دارند. این ترکیبات ساختمانی همچنین آنتی ژنهای مهم ویروسی بوده و به سبب قرار گرفتن آنها در سطح خارجی ویروس غالبا در واکنش ویروس با آنتی بادیهای خنثی کننده شرکت می‌کنند. ساختمان سه بعدی گلیکوپروتئین‌های ویروس آنفلوآنزا بوسیلهکریستالوگرافی اشعه ایکس مشخص شده است. 


 

تصویر

 

آینده بحث

ویروسها به اشکال و اندازه‌های مختلف وجود دارند. برای طبقه بندی ویروسها و تعیین رابطه ساختمان با عملکرد پروتئین‌های ویروسی ، دستیابی به اطلاعات ساختمانی ضروری است. خصوصیات ساختمانی هر خانواده ویروس با آگاهی از کارکردها و ساختار پریونهای آن مشخص می‌شود. که شامل نحوه کامل شدن ویروس و آزاد سازی آن از سلولهای آلوده ، نحوه انتقال به میزبانان جدید و همچنین چگونگی اتصال ، نفوذ و پوشش برداری از ویروس در سلولهای جدید میزبان می‌باشد.

افزایش اطلاعات در مورد ساختمان ویروسها به درک بهتر مکانیزم واکنشهایی نظیر واکنش بین ویروس با گیرنده‌های سطحی سلول میزبان و همچنین واکنش ویروس با آنتی بادیهای خنثی کننده کمک می‌کنند. این یافته‌ها ممکن است در طراحی داروهایی که قادرند از اتصال ویروس به سلول پوشش برداری و یا تکامل ویروس آن در سلولهای آلوده جلوگیری کنند، سودمند باشند. 

مرد لانگمنی

 

موقع امتحانات پایان ترم یکی از بچه ها داشت زبان انگلیسی تلاوت میکرد

وقتی که برای چند دقیقه می خواست بره بیرون ما جزوشو ورداشتیم وخیلی چیزها از اون یاد گرفتیم مثلا اینکه  اصلا نباید جلوی این انگلیسیها کم بیاری

این عزیز دلمون آنقدر قشنگ و زیبا جملات انگلیسی رو معنی کرده بود که آدم دوست داشت صبح تا شب بشینه انگلیسی بخونه .

ولی امان از دست این اساتید که نمیزارن استعدادهای دانشجوشکوفا بشه

..ونهایتا استاد ضربه خود را واردنمود.

ایشان در حال حاضر در رشته مهندسی اویل مشغول به تحصیل می باشند.

چند معنی شاهکار از دوست عزیزمون رو میبینید که با زبانی روان زیبا شیوا و ساده نوشته شده است:

 

I Australia in 1850 a few rabbits were introduced as pets, and some of them escaped.

* در توی استرالیا در سال 1850 خرگوش اهلی کم بود و این که اهلی هم بودند.

 

 

 

Sometimes man introduces a new type of animal into an area but dose not introduced. Its natural enemy at the sometime

* زمانی که مردم معرفی میکردند یک نوع از حیوانات را در توی منطقه ولی دشمنان جنگل را معرفی نمیکردند.

 

 

 

In Hawaii, where sakes had become a serious problem someone thought it would be a good idea to bring in the mongoose from India

* وقتی که در اینجا مارها زیاد شدن یک مسئله جدی شده بود برای جهان و فکر کردن که با آوردن مانگوس از هندوستان .

 

 

 

Many deer began to starve and died of hunger.

* تعداد زیادی از گوزنها که درست شده بودند گرسنه بودند و از کمبود غذا و گرسنگی مردن.

 

 

 

So the mongoose population was forced to change its diet and began to destroy chickens on farms.

     

* وقتی که مانگوسها به کلی جمعیتشان دگرگون شد و نابود شدند پس آنوقت کشاورزان جوجه تولید کردند.

 

سلام بچه ها

امیدوارم حالتون خوب باشه و مثل همیشه سر کیف باشید

امروز خیلی دلم گرفته

آخه امروز برای همیشه از بهترین دوستام جداشم. امروز(بعد از سه سال و نیم) آخرین روز تبعیدم بود

دیگه اون همه خاطرات خوب و بد تموم شد خاطراتی که بهش عادت کرده بودم

وقتی می خواستم ازشون جداشم اصلا نمی خواستم باهاشون خداحافظی کنم چون هر وقت با یکی از دوستام خاحافظی کردم دیگه

هیچ وقت اونو ندیدیم

خیلی دوست داشتم اون روز گریه کنم ولی به قول معروف مرد که گریه نمیکنه

فکر اینکه هیچ وقت اونا رو نمی بینم داره آزارم میده

آرزو میکنم که همیشه در تمام مراحل زندگی موفق باشند

خیلی مخلصیم:

آیدین غریب نواز- امین الله مطیع- رسول غلامی – احمد کلانتری فیض – سید سمیع غاوی نزاد – محمد مهدی دهدار – علی عساکره – علی سراج – عبدالامیر علم – عبدالامیر نعیمی – مالک ربیحات – جعفر صرخه – عبدالقادر حمیدی –  علی شریفات – احمد بهرامی – ابوذر قنبری – مسعود میری – سید سعید موسوی – علی صرخه – حمیدرضا رضایی نیا – ایوب محمدی  و . . .

 

 

دردهای من

جامه نیستند

              تا زتن در آورم

"چامه و چکامه" نیستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند

             تا زنای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

*

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

                                درد میکند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

                              درد میکند

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 منتظر خاطراتم باشید!

 

صدای پای امتحان

اهل اینجایم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
تخم مرغی
سر سوزن نمکی

پیشه‌ام درس خوانی است
کتابی دارم، سخت‌تر از کوه سپید
جزوه‌ای، بیشتر از موی سیاه
و استادی که در این نزدیکی است

من درس‌هایم را وقتی می‌خوانم
که سرفصلش را استاد گفته باشد، پای تخته سیاه
درس‌هایم وقتی پاس می‌شود، که تقلب رسیده باشد از سوی خدا

من استادی را دیدم
دانشجو می‌ریخت، چون برگ درخت
پسری را دیدم
شب تا به صبح درس می‌خواند
تا که پاس کند درسی را با نمره‌ی ده

من نمی‌دانم چه کسی گفته است
ریاضی شیرین است
یا شیمی زیباست
و چرا درکارنامهٔ هیچ کسی نوزده نیست؟
دست‌ها را باید شست
پاچه‌ها را خاراند

خورشید خانم، نخند بهم!

بعد از مدتها موندن تو امیدیه و تحمل همهٔ سختی‌ها و عذاب‌ها، یک روز هم نوبت من شد که برم خونه یه سر به پدر و مادرم بزنم. (آخه می‌ترسیدم اونا هم منو فراموش کرده باشند.) شب از شوق آزادی از زندان اصلا نتونستم بخوابم. یادمه دقیقا تا ساعت سه و نیم نصفه شب بیدار بودم و همش تو فکر خونه. آخه نمی‌خواستم بخوابم و فردا صبح بیدار بشم و ببینم که دیروز من فقط یه خواب بوده.

صبح زود، موقعی که خورشید هنوز نیومده بود بالا تا دوباره به وضع زندگیم بخنده، وسایلم رو جمع کردم و بدون خداحافظی از بچه‌هایی که هنوز خواب بودن زدم بیرون. رفتم به سمت ترمینال. البته منظورم روبروی ترمیناله. آخه ترمینال امیدیه اتوبوسی نداره که به سمت بوشهر حرکت کنه. (اینم خودش یکی دیگه از بدبختی‌های اینجاست) نشستم و منتظر اتوبوس‌هایی شدم که از اهواز، اندیمشک و ... به سمت بوشهر حرکت می‌کنند.

هرچی نشستم خبری نشد. تا ساعت ۱۰ صبح منتظر بودم. تو این مدت چندتا راننده سواری که اونجا بودن، مثل زنبور ویز ویز می‌کردن و هر چندقیقه‌ای با گفتن «آقا بوشهر فلان تومن» بهم نیش می‌زدن. آخه اگه پول داشتم که منو نمی‌فرستادن تبعید(!) پولام حسابی ته کشیده بود و هیچی نداشتم. فقط به اندازه‌ای که بتونم برگردم بوشهر واسم مونده بود. البته با اتوبوس، نه با سواری.

ساعت دوازده شده بود و هر لحظه هوا گرم‌تر می‌شد. به خورشید نگاه کردم و دیدم آره، هنوز هم داره بهم می‌خنده. (بالاخره یه روز حال این خورشید رو می‌گیرم!) دیگه چاره‌ای نبود. علیرغم میل باطنی دوباره مثل یه تبعیدی سرخورده وسایل‌هام رو برداشتم و برگشتم تبعیدگاه. نمی‌دونید چقدر ناراحت بودم. وقتی وارد خونه شدم بچه‌ها تا منو دیدن شروع کردن به خندیدن و منم برای اینکه کم نیارم باهاشون خندیدم. ولی بهشون گفتم دوباره ساعت سه بعدازظهر راه میفتم که برم.

بعد از خوردن ناهار، راند دوم شروع شد. دوباره رفتم به سمت ترمینال و خداخدا می‌کردم که یه اتوبوس بیاد. چشمتون روز بد نبینه! تا ساعت پنج نشستم، ولی هیچ اتوبوسی پیداش نشد. یکدفعه یادم افتاد که شمارهٔ اون راننده اتوبوسی رو که از اهواز حرکت می‌کنه دارم. بهش زنگ زدم و ماجرا رو گفتم. اونم گفت که دیروز یه اتوبوس از بوشهر حرکت کرده و وقتی رسیده اهواز مشکل پیداکرده. امروز به سمت بوشهر حرکت نداریم. آخر بدبختی بود! پول هم نداشتم که با این زنبورها برم.

تو همین فکرها بودم که یه اتوبوس بنز قدیمی نگه داشت و گفت بوشهر بیا بالا. اولش فکر کردم خواب می‌بینم. یه چندتا نیشگون از خودم گرفتم و چندتا سیلی به صورتم زدم، دیدم نه بابا! راست راستکیه! سریع پریدم تو اتوبوس و روی یکی از صندلی‌هاش نشستم. همش ده نفر بیشتر تو اتوبوس نبودن. به خورشید نگاه کردم و بهش خندیدم تا لجشو دربیارم.

هنوز بیست دقیقه از حرکت کردن این کشتی تایتانیک نگذشته بود که پنچر شد! مجبور شدیم بیایم پایین، چون پنچر گیری اتوبوس زیاد طول می‌کشید. دیگه به خورشید نگاه نمی‌کردم چون مطمئن بودم دوباره داره بهم می‌خنده. هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد. نمی‌خواستم روزم رو بدون خداحافظی از خورشید تموم کنم. بدون اینکه سرم رو بیارم بالا براش دست تکون دادم. اینطوری دیگه نگاهم به نگاه خورشید خانم نمی‌افتاد.

پنجرگیری که تموم شد، راه افتادیم به سمت بوشهر. تو این مدت که سوار بودیم انقدر سرعت پایین بود که تمام ماشین‌ها ازمون سبقت می‌گرفتن. تو دلم مونده بود که از یکی سبقت بگیریم. البته ناگفته نماند که از یک کشاورزی که با الاغش داشت از کنار جاده به سمت مزرعه‌اش می‌رفت، سبقت گرفتیم!

نوبتی هم که باشه نوبت پلیس راه بود که بهمون گیر بده. اومد بالا و دید ده نفر مسافر بیشتر نداره. گفت اتوبوس باید بخوابه چون یکی از چراغ‌های جلوش سوخته و کلی هم راننده رو جریمه کرد. هرچی راننده التماس می‌کرد، اثر نداشت. ماهم رفتیم با مامور صحبت کردیم و گفتیم حداقل به خاطر ما بگذار حرکت کنه. بازهم فایده نداشت. بعد که من رفتم تو اتوبوس نشستم از پنجره دیدم که راننده به ماموره کمی پول داد و ... (خدا رو شکر خورشید دیگه نبود)

سفرمون دوباره آغاز شد. خداییش فکر این یکی رو دیگه نمی‌کردیم. دوباره پنچر شد! دیگه حسابی اعصابم خرد شده بود. دوباره اومدیم پایین و منتظر شدیم تا کارشون رو تموم کنن. دوباره سوار شدیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به رستوران سر راهی. از اونجایی که راننده و شاگرد و پنج‌تا از مسافرها فضانورد بودن و اهل زیارت افغانستان، رفتن تو و شروع کردن به کشیدن. حالا نکش و کی بکش! انقدر کشیدن که دیگه چشماشون قرمز شده بود. پنج نفر دیگه هم شروع کردن به اعتراض و راننده مجبور شد حرکت کنه. ولی خدا رو شکر دیگه توقف نداشتیم تا اینکه بالاخره بعد از نه ساعت رسیدم به خونه.

ساعت یک و نیم نیمه شب بود که من در خونه رو باز کردم و رفتم تو. جاتون خالی، عجب استقبال گرم و صمیمانه‌ای بود! نه که من پنج ساعت تاخیر داشتم، همه از نگرانی زیاد داشتن هفت پادشاه رو خواب می‌دیدن! من هم رفتم خوابیدم، تا فردا ظهر ساعت دوازده.

فردا ظهر که اومدم مشتی به این خورشید بخندم، دیدم خودشو پشت ابرها قایم کرده. بالاخره تونستم حال این خورشید رو هم بگیرم!

سارق کفش

کلیه های ناقابل!

نوع آزمون مقدار موجود در آب امیدیه (Mg/Lit) حداکثر مقدار مجاز (Mg/Lit) مقدار مطلوب (Mg/Lit)
باقی مانده تبخیر ۱۶۰۰ ۱۵۰۰ ۵۰۰
سختی کل ۸۴۰ ۵۰۰ ۱۵۰
کلسیم ۵۲۵ ۲۰۰ ۷۵
منیزیم ۳۱۵ ۱۵۰ ۵۰
کلرید ۶۵۳ ۶۰۰ ۲۰۰

جدول بالا طبق استاندارد ۱۰۵۳ موسسه استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران تهیه شده. یعنی باید آب آشامیدنی مردم این ویژگی‌ها رو داشته باشه. خودتون مقاسیه کنید. مقادیر املاح آب امیدیه حتی از حداکثر مجاز هم بیشتره، چه برسه به مقدار مطلوب! (تازه یه کم دستکاریشون کردیم آبرومندانه‌تر بشه!) خداییش اگه این آب رو جلو گاو بریزی بو هم نمی‌کنه!

البته اگه بخوایم نیمه پر لیوان رو نگاه کنیم، این آب ضرر نداره که هیچ، تازه کلی هم فایده داره. از اونجایی که این طرف‌ها همیشه هوا گرمه و به غیر از آب جوش چیزی از شیر خارج نمی‌شه، و با حساب این همه املاح مفید(!) درون آب، دیگه لازم نیست کلی پول بدیم بریم تا تبریز و اون اطراف حمام آب گرم! تازه با یه کم تبلیغات کلی توریست هم میاد و صنعت گردشگری کشور توسعه پیدا می‌کنه. در مقابل صنعت گردش گری، دو تا کلیه ناقابل دانشجو که ارزشی نداره!!

بدون شرح!

نامه به استاد

استاد تو رو خدا نمره بده

استاد جون مادرت یه نمره ای به ما نمی دی؟

به من بدبخت یه نمره ای کمک کنید!

ماجراهای باور نکردنی!

این خاطره مربوط به سال دوم دانشگاه می‌شه. یکی از هم خونه‌ای‌های قدیمی‌ام نوشته بوده، با کمی ویرایش اینجا میگذارمش بخونید یه کمی بخندید! البته توصیه می‌کنم اگه تازه غذا خوردید از خوندن این پست صرف نظر کنید!

کلا از اولش هم این توالت ما مشکل داشت. یعنی هرکی می‌رفت،چاه می‌گرفت، گیر می‌کرد و پایین نمی‌رفت، ما هم یه چوب گذاشته بودیم اونجا که هر وقت چاه گرفت ...! حالا این رو تا اینجا داشته باشید.

ما از اون اول که اومدیم تو این خونه هیچ قبضی رو پر داخت نکردیم. ولی از اونجایی که پولشون زیاد نبود هیچ مشکل خاصی پیش نیومده بود، فقط پول تلفن تو مایه‌های پنجاه هزار تومن میاد (چون همه به شهرستان زنگ می‌زنن) برای پرداخت تلفن هم می‌ریم مخابرات پرینت می‌گیریم که کی به کجا زنگ زده و چند پالس افتاده و باهم حساب کتاب می‌کنیم. برای پرینت گرفتن یا باید سند خونه باشه یا قرارداد اجاره، صاحب خونه ما هم نخواسته بوده پول بنگاه بده با یکی از بچه‌ها دستی قرارداد نوشته بودن، خلاصه اینکه خود صاحب خونه فقط می‌تونه بره پرینت بگیره. قبل از عید تلفن قطع شده بود (در واقع یه طرفه شده بود، از اونور می‌تونستن زنگ بزنن ولی ما نمی‌تونستیم زنگ بزنیم.) به صاحب خونه گفته بودیم برو پرینت بگیر، اونم تا اون‌وقتی که ما دوباره بیایم امیدیه نرفته بود بگیره. اینا رو هم داشته باشید تا برسیم به روز اول ورود ...

من که رسیدم امیدیه روز چهارشنبه شونزدهم بود. با قطاره شش تخته اومده بودم، خب اول صبح هم که توالت‌های قطار انقدر شلوغه که نمی‌شه کاری کرد. بعد از شونزده ساعت شنیدن تق و تق چرخهای قطار روی ریل، ساعت شش صبح، با دل و روده‌ی پر رسیدم اهواز. تلک و تلک رفتم تا ترمینال که سوار اتوبوس بشم. خوشبختانه اتوبوس گیرم اومد و به راحتی (البته بعد از یک و نیم ساعت) رسیدم امیدیه. یه ماشین گرفتم تا دم در خونه. دیدم در قفله. ولی معلوم بود که چند تا از بچه‌ها اومدن. گفتم لابد رفتن دانشگاه. (البته بعدن می‌فهمید که چرا رفته بودن دانشگاه!) با خودم فکر کردم باید یه چیزی واسه ناهارم بخورم، گفتم تا لباسم رو درنیاوردم بپرم برم مغازه یه چیزی بگیرم. ولی قبلش برم توالت. چشمتون روز بد نبینه! دیدم تو توالت حسابی آب جمع شده و همه محتویات زده بالا!!! البته چیز غیرعادی نبود. گفتم لابد دوباره گرفته. رفتم تو، چوب رو برداشتم و مشغول شدم ... دیدم نخیر! هرچی چوب رو تو سوراخ توالت می‌زنم، می‌چرخونم و حرکات موزونی از این دست انجام می‌دم، انگار نه انگار! (تصورشو بکنید که چوب رو کرده بودم وسط ...!)

خلاصه گفتم چیکار کنم، این جوری که نمی‌شه ... آخر رفتم تو حموم. ولی فقط (به قول بچه‌های باتربیت) کار کوچیکه رو کردم. بعد هم دوش رو باز کردم که خونه رو بو بر نداره.

خلاصه کنم، رفتم یه چیزی گرفتم و اومدم خونه، رفتم حموم و گرفتم خوابیدم. (آخه تو قطار که نمی‌شه درست حسابی خوابید.) حدود دو ساعت خوابیدم. بعد که بلند شدم، دیدم دو تا از بچه‌ها برگشتن خونه. دیروزش رسیده بودن. گفتن توالت رو دیدی؟ از دیروز اینجوریه. یعنی از وقتی که ما اومدیم. خلاصه کارمون شده اینکه اینجا بخوریم و پاشیم بریم دانشگاه تخلیه کنیم!

خوب ما‌هم که تو امیدیه چاه باز کنی نمیشناختیم. گفتیم ای وای، بدبخت شدیم! حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟ خلاصه اون روز رو هرجوری بود به شوخی و خنده و اینا گذروندیم، ولی وضعیت داشت کم کم وخیم می‌شد!!!

فرداش بقیه بچه‌ها (همه با هم) اومدن. اونا هم کم کم فهمیدن ماجرا چیه! هی زنگ بزن این‌ور، اون‌ور، به دنبال صاحب خونه. خونش هم که زنگ می‌زدیم، بچه‌های صاحب خونه می‌گفتن نیستش. هر وقت زنگ می‌زدیم می‌گفتن نیستش. (توجه دارید که تلفن خونه قطعه. باید می‌رفتیم از دانشگاهی، جایی زنگ می‌زدیم) حالا شب شده و این صاحب خونه رو پیدا نکردیم. طبق معمول داشتیم وقت مون رو به بطالت می‌گذروندیم که ...

حالا یک کم پیام بازرگانی ببینید تا هم خستگی‌تون در بره، هم هیجان داستان زیادتر شه! ;)

من که با سه‌تا از بچه‌ها داشتیم تلوزیون می‌دیدیم، آخرای فیلم بود که یهو همه‌ی برق‌ها قطع شد! همه‌جا تاریک ولی تلویزیون داره کار می‌کنه!!! جل‌الخالق این دیگه چیه؟!!

تلویزیون رو خاموش کردیم که این تنها وسیله‌ی سرگرمی هم نسوزه، اومدیم ببینیم چی شده، این‌ور، اون‌ور، نه فیوز پریده، نه چیزی. همسایه کناری هم که برق داره! بچه‌ها (به مسخره بازی) هی می‌گفتن که اومدن کلا انشعاب برقمون رو جمع کردن. من برای امتحان رفتم چراغ حموم رو روشن کردم دیدم همچین یه نور ضعیفی داره میاد. پس بگو! بگو چرا فقط تلوزیون روشن بود، نگو فشار برق کم شده. (می‌دونید که اینجا الان همه تو خونه‌هاشون دوتا سه‌تا کولر ۱۸۰۰۰ روشن کردن!)

با خودمون گفتیم بیا، توالت کم بود، برق هم پرید، خوبه تا صبح برق وصل نشه، تو گرما بخوابیم! یه نیم ساعت تو حیاط بودیم که تلفن زنگ زد. من گوشی رو برداشتم و دیدم هیچ صدایی نمیاد. هی دکمه قطع رو زدم، سیم رو ور رفتم، نخیر! حتی بعد از اینکه قطع کردم هم بوق آزاد نمی‌زد. گفتم بچه‌ها کجایید که تلفن مون هم قطع شد! از همه‌ی امکانات رفاهی محروم شدیم!!! حالا حال ما رو تصور کنید که نه برق، نه تلفن، همه با دل و روده پر!!!

دیگه به اوج بدبختی رسیده بودیم!

بالاخره شانس ما برق درست شد. تلفن هم انگار که موقتی بود، چون درست شد (البته توجه دارید که یک طرفه!) شب رو با بد بختی گذروندیم، برق هم چند بار نصف شب قطع شد، تو این گرما!

خلاصه همون روز بعد از ظهر یکی از بچه‌ها با خودش فکر کرد که این جوری نمیشه، زنگ زده بود خونه صاحب خونه به دخترش گفته بود که آره، اینجوریه، توالت مون گرفته (آخه دختره هم تو مایه‌های بیست، بیست و خورده‌ای می‌زد، کسی روش نشده بود بگه ماجرا چیه، صاحب خونه هم که پیداش نبود.)

فردا صبح صاحب خونه اومد وضعیت رو دید. (بنده خدا آدم خوبیه) رفت دنبال تخلیه چاه. خبر داد که تخلیه چاه ساعت چهار میاد.

تا اون موقع چند بار رفتیم دانشگاه و اومدیم. (البته هرکی کار کوچیک داشت تو باغچه‌ای چیزی خودشو خلاص می‌کرد!) با بچه‌ها می‌گفتیم چند وقت دیگه توالت‌های دانشگاه هم می‌گیره و بدبخت می‌شیم! یه کی از بچه‌ها می‌گفت حالا که نه برق داریم، نه چیزی، پاشیم بریم دانشگاه چادر بزنیم زندگی کنیم! بالاخره ساعت موعود فرا رسید و چاه بازکن اومد و چاه رو خالی کرد و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد! البته هنوز اون چوبه مورد استفاده داشت چون این دست شویی مشکل اساسی داره!!!

خلاصه این چند روزه کلی بدبختی داشتیم. به قول بچه‌ها استاده می‌گه شما باید روزی هشت ساعت درس بخونید، ما باید بیایم به فکر مرمت خونه باشیم !!!

کتابخانه خالی

کتابخانه دانشگاه و دانشجویان درس خوان!