تولدت مبارک
خاستم متنی طولانی بنویسم اما فایده ای نه واسه من داره نه کسی سر میزنه بخونش
خوش و خرم باشی فقط همین

فقط از یه چیز متاسفم ۴سال کسی رو بت کردم و پرستیدم
که یک ساعت برایم وقت نگذاشت,.
واقعا متاسفم واسه ی خودم
چگونه قطره قطره اب میشود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست افتاب میشود
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود
نمیتونم صبور باشم چگونه تحمل کنم
بریدم دیگه بریدم
کاش اینجارو یاداوری نمیکردم بهت هرچند خیالات برم داشته
تو ۴ سال پیدات نشد هیی
بیخیال میاد میسوزونه تمام بدنتو میره بیخیال اسباب بازی
چگونه قطره قطره اب میشود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست افتاب میشود
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود
نمیتونم صبور باشم چگونه تحمل کنم
بریدم دیگه بریدم
کاش اینجارو یاداوری نمیکردم بهت هرچند خیالات برم داشته
تو ۴ سال پیدات نشد هیی
بیخیال میاد میسوزونه تمام بدنتو میره بیخیال اسباب بازی
روی دنیــا ببند پنجـــره را، تا کمــی در هوای من باشی
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی
چند بیتی به یاد تــو غمگین...چند بیتی کنـــار تـــو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی
من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخــرِ شعـــر ازخودم بروم، تو بمانـــی صدای من باشی
من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی
با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکـــوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی
کاش یک شب به جای زانــوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی
شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکــر چتری برای من باشی
بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
دیگر حرفی ندارم افکارم مریض شده
انقدر محو کتاب میشوم تا دنیای امروزم را
،بی احساس بودنم را بپوشانم اما باز برمیگردم سر پله ی نخست
دوباره اغاز میکنم و زندگی میکنم در افکار پوچ گرایی و هیچ گرایی محبوسم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...
اری همین چهارسالی که گذشت من بودم و من
اما او بود و....
چند روزیست پیدایت کردم
دیگر قلبم مجال نمیدهد دیگر تحملش را ندارم
این بار دویل من هست و خدایم
یا خاکم کن و تمامش کن یا بگذار پیروز شوم
خدای دروغ این اخرین شانسته
نه تقدیری مونده و نه حکمتی
این بار خدای دروغینم نخواهمت بخشید
حتی چرت و پرتم دیگه نمیتونم بنویسم
از شاید و اگر و امثال این متنفرم
گند بزنن به این زندگی جبری و ک...شعر
اخلاق مخلاق تعطیل دیگه سیدی
یه روز تمومش میکنم این زندگیو
اگر عاشقِ کسی دیگر شوم،
دیگر همانند گذشته دلتنگات نمیشوم!
حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمیکنم،
در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاریست،
چشمانم پُر نمیشود
تقویمِ روزهایِ نیامدنت را هم دور انداختهام.
کمی خستهام،
کمی شکسته کمی هم نبودنت،
مَرا تیره کرده است.
اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز یاد نگرفتهام،
و اگر کسی حالم را بپرسد، تنها میگویم خوبم!
اما مضطربم
فراموش کردن تو علیرغم اینکه میلیونها بار به حافظهام سَر میزنم و
نمیتوانم چهرهات را به خاطر بیاورم، من را میترساند!
دیگر آمدنت را انتظار نمیکشم
حتی دیگر از خواستهام برای آمدنت گذشتهام،
اینکه از حال و رُوزت باخبر باشم، دیگر برایم مهم نیست!!!!
بعضی وقتها به یادت میافتم با خود میگویم:
به من چه؟ درد من برای من کافیست!
آیا به نبودنت عادت کردهام؟
از خیالِ بودنت گذشتهام ؟
مضطربم اگر ....... کسی دیگر شوم
تولدت مبارک
سه سال گذشت
حتی اسمم یادت نیس
همیشه شاد باشی تک درخت بیابانم

نمیخاستم شروع به نوشتن کنم
چند ماهیست پاکت پاکت خاکستر میکنم و ساکت میمانم
انگار همین دیروز بود که پدرم را برای کشیدن سیگار سر زنش میکردم
اما حال میفهمم که ان فروردین و بهمن بلند پایه اش
همه و همه برای دردیست که از زخم های دیگران و دنیا داشت
امروز اتیش سیگارش رو خودم روشن میکنم
یکی من یکی او
خاکستر و خاکستر .......
نشسته ام کنار سایه ام
ته مانده های ذهنم بوی "نا" گرفته اند
از بس که مانند سیاره به دور واژه ی "تو" می گردند
خسته ام از جسارت ها
فقط دنیا را می بینم
گوش هایم مدتی ست خوابشان برده است
باران را همیشه به دلتنگی آسمان تعبیر می کنم
من به درک دلتنگی رسیده ام
10 سال است که در 20 سالگی جا مانده است هوشم
خواب بعد از ظهر خسته تر می کند آدم را
باید با رویا زندگی کرد
من یک شب، به انتهای شب رسیدم
من از شب وحشت نداشتم
اما افسوس که شب، با ستاره هایش تبانی کرد تا ماه تنها بماند.
چه خسته کننده است صدای خودت را
بارها بلند فریاد بزنی و جوابش سکوت باشد
دلم می خواهد بخوابم
اما چشمانم بیدار تر از آن است که بگذارند
به فردا دل بسته ام، تا خدا مرا ببیند و
قصه ای تازه برایم تعریف کند
کسی چه می داند
شاید آن مرد 20 ساله ای که آن شب زیر باران قدم می زد و
اسمت را هزاران بار زیر لب زمزمه کرد، من بودم
مبهوت می شود انسان ناگهان از خودش!
مانند گل به خودی در دقیقه 90
مانند ایست مغزی حین خنده
مانند تماشای یک تجاوز
مانند سقوط بعد از فتح قله
من آن دستان چرک و کثیف اما
پر از گل ِ دختر بچه سر چهارراه را میبوسم
بوی گل می دهد همیشه دستان آن کودک کار
تنفر من از آدم های نمک به حرام و مغروری
که دیگران را از ارتفاع میبینند
مانند انزجار همان کودک گل فروش از راننده ای است
که با دیدنش شیشه را بالا میکشد
کاش می شد برایش مُرد
وقتی همان لحظه غرورش میشکند اما التماس نمی کند
مانند من ، منی که حتی التماس کردن هم بلد نیستم
حتی برای دعا
تملق هیچگاه در قاموس ام نبود ، نیست.
وصیت نامه ام ساده است :
" به هیچ کس بدهکار نیستم ، اعضای بدنم را اهدا کنید "
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....
رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته
دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه
چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم اما تو بدان قدر خودت
قدر پروانه زيبايت را قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است
حس پرواز تنم.... حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....
من كه بايد بروم من كه سردم شده است
با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام
بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...
مرگ! اما دوستت دارم پر پروازم
ده تو بيا همسفرم باش
بيا يارم باش آسمان منتظر است
روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....
(خاموش کردم توی لیوانت خدایم را ش.ن)اگر خدایی باشد
همه چیز دارم به غیر از اون چیزی که
واقعا باید داشته باشم"آرامش"
نمیدونم ارامش گمشده من کجاست
کی پیدا میشه فقط میدونم که
پیدا شدنی نیس،
میدونم برای خیلیا یه رویای دست نیافتنی ام
خیلیارو دیدم که ارزو کردن من باشن
بیچاره ها!!!
نمیدانند ارزوی ارامش انان را دارم
خسته ام روحم خسته است بند بند وجودم
ویران شده و ارامش همیشگی درونی ام
دیگر نیست کجاست پس؟
این را میدانم که من این نبودم من
سرشار از ارامش بودم سرشار از خدا بودم
و حالا سرشار از درماندگی ام
سرشار از تاریکی ام
به کدام گناه به این وضع گرفتار شدم
ارامش میخواهم
خدا را میخواهم
ولی ولی چرا هیچکدام نیستند؟!؟!
ســـــیگـــار دســــتتـــه؟
آره!
گــفتــــه بــــودی نـــمـیـکــشــــی...
گــفتـــه بــودی نـمــــیری

دم از بازی حکم میزنی!
دم از حکم دل میزنی!
پس به زبان قمار برایت میگویم!
قمار زندگی را به کسی باختم
که "تک" "دل" را با "خشت" برید!
جریمه اش یک عمر "حسرت" شد!
باخت زیبایی بود!
یاد گرفتم به "دل"،"دل" نبندم!
یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!
"دل" را باید "بــُـر" زد،
جایش "سنگ" ریخت که
با "خشت" "تک بـُـری" نکنند!

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســت و خراب از مــی انــگور کنیـــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــرابـــش بدهید...
مست مست از همه جا حـال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلـی از حـــافـــظ
جای تلقـیـن به بالای سرم دف بــزنیــد
شاهدی رقص کند جمله شما کــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیــــد
روی قـبـرم بنویـسیـد وفـــادار برفــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــت
وحشی بافقی
روز های زیادی را خاک کرده ام
مثل پدرم که سیگارهایش را...
نه من لذت زندگی را فهمیده ام نه
او دلیل سیگار کشیدن را
سر در گمم چون بچه شیری که از دهان مادرش می افتد
روز ها در شلوغی شهر درختی می شوم در جنگل و شب ها
در سکوت خانه ام درختی در کویر.........
با من چه کرده اند که آتشکده هایم را در سینه ام پنهان میکنم
من که تاریخی را تکان می دادم حالا منتظر تاریخی که تکانم بدهند شاید.......
بیدار شوم
«دلم می سوزد و کاری از دستم بر نمی اید»
کبریتی هستم نمناک
همیشه بهترین ها رو برات ارزومندم

.......................
(تو را در آغوش دیگری
بی اختیار دستم به چاقویی می رود که سالهاست
انگیزه ی کشتن را در جیبم زنده نگه داشته است.......
کار که از کار می گذرد ..
منتظر چهار پایه ای هستم که مثل تو زیر پایم را خالی کند
و هر روز که خورشید بالا می زند از ترس
یک سال پیرتر می شوم
فکر می کنم به همه چیز
به همه چیز
حتی به سه نقطه ای که روبه روی شاید...
می نویسید)
..............
اینجا مرد ها از روی بیکاری به همه چیز فکر می کنند

بیخودی خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم که بگوییم زبان هم داریم و
قفس هامان را زود زود رنگ زدیم و
نشستیم لب رود و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم یک نفر با ماهست
ما زمان را دیدیم خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم شب زیبایی هست
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و
قسم ها خوردیم ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
بیخودی داد زدیم که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم حال همدیگر را که
بگوییم محبت داریم بیخودی ترسیدیم از
بیان غم خود و تصور کردیم که شهامت داریم
ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم و
چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم ما که را گول زدیم ؟"...

تا حالا شده بخندی
اما پاییز باشه چشمات . . .
به همه بگی سفیده
اما تاریک باشه دنیات . . .
تا حالا شده یه جایی
حس غربت کنه قلبت . . .
تو بخوای بمونی اما
قصد رفتن کنه پاهات . . .
تا حالا شده بخوای
به کسی نفس ببخشی
اما توو اوج نیازش
پره سم باشه نفسهات ؟
تا حالا شده که باشی
پره التماس و خواهش
تو بخواهی با تو بمونه
اما خالی باشه دستات
من چنین حس غریبی
به تو دارم و همیشه
تو با لحن خنده میگی
که دروغه همه حرفات . . .

.jpg)

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا
اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را
بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما
اگر همان زن کلیه اش را
بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود
این «ایثار» است ! مگر هردو از
یک تن نیست؟ بفروش ! تنت را حراج کن…
من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را
چوب میزنند به قیمت دنیایشان،
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه
از دین.
فریدون فرخزاد

بند بزن ... خط بزن
خلاصه راحت باش
ارث پدرت که نیست
دل تنهای من است ؟ !

خانه ای با سقفی مقوایی
و با زیر بنایی آبرنگی
هر گز سایه بان خوبی نبود در
اوهام اوراق خیس دفترم
آنقدر اشکهایم را نوشتم که
چشمانم تمام شدند
شاید دیر شود وقتی تو بیایی و من ...
جای پای خاطره ای شده باشم
این روزها چقدر هوای حوصله ام ابریست
و هوای چشمانم بارانی
یک تلنگر ساده را با رعد مهیب اشتباه می گیرم
و سرو کارم به بغض می افتد.
گم که می شوم پیدایت می شود
این روزها نه این شبها
حوالی خوابهایم خیس و بارانی است
با هر تکه ابری قطره بارانی می شوم
و بر احساس تنهایی هوار می شوم
این روزها اعتراف می کنم که دلم تنگ است
این روزها احساسم شده یک علامت سئوال؟!
این روزها دلم برای دریا تنگ می شود
با چشمان بسته به موجها سلام می دهم
و برای ماهیها دست تکان می دهم...

این دل که میگویند نمیدانم کجاست؟
اما گاهی عجیب میگیرد!
گاهی دلتنگ می شود!
گاهی هم چاره ای جز صبر ندارد
گاهی به در بسته میخورد و
هر چه به هر جا میرود باز هم ...
این دل که میگویند نمیدانم کجاست
مثل عقل مثل خدا ...
مثل خدا که نمیدانم کجاست
مثل خدا که تا به حال ندیدمش
مثل خدا که گاهی دلگیر میشوم از اینکه
چرا سرش اینقدر شلوغ است
که مرا فراموش کرده
غافل از اینکه من او را فراموش می کنم...
مثل خدا که گاهی عجیب دلتنگش میشوم
مثل خدا که گاهی میخواهم از
همه چیز به او پناه ببرم
مثل خدا اما خدا تو که بی مثالی!
میدانم که حرفم را فهمیدی
میدانم که میفهمی چه میگویم
خدای بی مثال دلم گرفته ...
دلی که نمیدانم کجاست !
شاید آمده پیش تو دلم را پس نفرست
فقط راه را نشانم بده تا من هم بیایم.

ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ...
ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻫﻤـﻪ ﻧـﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐـﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ
ﺗﺎ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﮑﻨـﺪ!
ﻫﻤـﻪ
ﻣﺤﺒﺘﻬﺎﻳﯽ ﮐـﻪ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﻫـﺪﺭ ﺩﺍﺩﻡ
ﺗﺎ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑـﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﻡ!
ﻫﻤـﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯼ ﺁﺑﮑﯽ
ﮐـﻪ ﺟـﺪﯼ ﮔﺮﻓﺘﻢ ...!!
ﻫﻤـﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﮐـﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﺧﺮﺝ
ﮐﺮﺩﻡ!
ﺗﻨﻬﺎﻳـﯽ ...
ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻫﻤـﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﻴﻨﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐـﻪ ﺑـﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﻭ ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ...

آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!
ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم
و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد،
تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ !

در پیله ی ناتمام خودم خشک میشوم...
نه پروانه میشوم...نه مثل کرم های بی پیله
از واغلطیدن و چرخیدن ذوق مرگ میشوم...
هیچ وقت یادم ندادی چطور پیله را تا انتها ببافم...
کرم بلندپرواز همین است ....
نیمی در تاریکی نیمی در روشنایی...
نه توان پرواز...نه خواهش خزش...همینجا...
در همین پیله ی نصفه نیمه...
دارم خشک میشوم...
ببین!