پرستوی شكسته بال

 

یا فاطمه"س" من عقده دل وا نکردم

  گشــتم ولی قبـــــر تو را پیـــدا نکردم

چشـــم انتــظارم، مـــهدی"عج"بیاید

 تــا تـــربـتــت را پــیــــــــدا نــمـــایـــد

 

ایام شهادت مظلومانه بی بی دوعالمُام ابیهاُحضرت فاطمه زهرا

(س)بر همه مسلمانان و شیعیان جهان تسلیت باد

 

حکم جهاد


بیست و دو سال شعار دادیم:


وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد


ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد


حالا حکم جهاد صادر شده. این گوی و این میدان!

جهاد اقتصادی



رزمنده و در صف جهادیم امسال

 نابودگر ظلم و فسادیم امسال

 از امر امام مسلمین خامنه ای

 مامور جهاد اقتصادیم امسال 

امید که حق سرور و شادی بدهد

 شوری چو نسیم بامدادی بدهد

 امید که حضرتش در این سال جدید  

توفیق جهاد اقتصادی بدهد

برنامه صوتی امام خمینی از ولادت تا رجعت

برنامه صوتی امام خمینی از ولادت تا رجعت



شامل 10 قسمت فایل صوتی با موضوعات :



زندگی نامه ، اقدامات ننگین شاه ، تبعید ، مبارزات سیاسی ، خاطرات و رحلت



دانلود کل فایل های صوتی / 16 مگابایت


منبع:http://leader-khamenei.com

تصاویر مقام معظم رهبری در دست انقلابیون بحرین

مسلمانان به خصوص شیعیان بحرین طی روز های اخیر در حضور اعتراض آمیز خود نسبت به حکومت و دولت دیکتاتور ، خواهان برپایی دولت و حکومت اسلامی در بحرین شدند. در تعدادی از تظاهرات ها و تجمعات اعتراض آمیز تصاویری از مقام معظم رهبری را در دست داشته و شعار های انقلابی می دادند.




به امید برپایی دولت
اسلامی در بحرین…

مسيح‌‌ در ‌‌برابرم ‌ايستاده بود !

خاطرات يك جوان فرانسوی از حضور امام در نوفل لو‌شاتو

مسيح‌‌ در ‌‌برابرم ‌ايستاده بود!


يك روز كه از مدرسه به خانه برمي‌گشتم، شلوغي بي‌سابقه‌اي در كوچه‌مان توجهم را جلب كرد. جلوي باغي كه كمي آن طرف‌تر از خانه‌مان بود جمعيت زيادي ايستاده بودند. در ميان جمعيت، خبرنگاراني به چشم مي‌خوردند كه دوربين‌هايشان را به گردن آويخته بودند و از پشت در چوبي و سبزرنگ باغ ، سرك مي‌كشيدند. حس كنجكاوي من تحريك شده بود. داخل باغ اتفاقي افتاده بود.


خود را داخل جمعيت كردم، هر چه سرك كشيدم، چيزي نفهميدم. از خبرنگاري پرسيدم، «اينجا اتفاقي افتاده؟» خبرنگار گفت: «هنوز نه، ولي از حالا به بعد اتفاق‌هاي مهمي خواهد افتاد‌» و پرسيد، «شما اهل اين دهكده هستيد؟» از حرف‌هاي او چيزي سردر نياوردم، جواب دادم، «بله، خانه‌مان كمي آن‌طرف‌تر است.» خبرنگار گفت: «به زودي دهكده‌تان مشهورترين دهكده دنيا خواهد شد!»با تعجب پرسيدم: «متوجه نمي‌شوم. چه اتفاق مهمي قرار است در دهكده ما بيفتد كه باعث شهرت آن مي‌شود؟»


جواب داد: «تا به حال اسم آيت‌الله خميني را شنيده‌اي؟» اسم برايم آشنا بود. بارها و بارها از راديو تلويزيون اسمش را شنيده بودم و عكس او را هم در روزنامه ديده بودم.گفتم: «همان كه رهبر مذهبي ايران است؟»گفت: «آفرين پسر، حالا او به اين دهكده آمده و همسايه‌ شماست.» با حالتي هيجان‌زده پرسيدم: «حالا شما براي چه اينجا جمع شده‌ايد؟ مگر قرار است بيرون بيايد؟»

خبرنگار پاسخ داد: «نه بيرون نمي‌آيد ولي قرار است مصاحبه كند. منتظريم تا اجازه بدهد و به داخل باغ برويم.»

كنجكاويم باعث شد هر طور شده او را ببينم؛ كسي كه هر روز عكسش در روزنامه چاپ مي‌شد و تازه مي‌‌توانستم پيش همكلاس‌هايم پز بدهم.

پرسيدم: «اگر منتظر بمانم مرا راه مي‌دهند؟» گفت: «نمي‌دانم» و با دست به آقايي كه كنار در باغ ايستاده بود، اشاره كرد و گفت: «از او بايد پرسيد.» به طرف آن مرد رفتم و گفتم: «منزل ما چند خانه آن طرف‌تر است. من مي‌توانم آيت‌‌الله خميني را از نزديك ببينم؟» مرد گفت: «از آيت‌الله خميني چه مي‌داني؟» گفتم: «اين را مي‌دانم كه آيت‌الله خميني رهبر مذهبي ايران است و هر روز عكسش را در روزنامه چاپ مي‌كنند.» كمي فكر كرد و پرسيد: «به غير از شما كس ديگري هم هست؟» به خبرنگارها اشاره كردم و گفتم: «مي‌بينيد كه اينها هم هستند، قول مي‌دهم چند لحظه ايشان را ببينم و نظم جلسه را به هم نزنم.»

در باغ گشوده شد. آيت‌الله خميني پيرمردي بود با لباس روحاني و پارچه سياهي دور سر پيچيده بود. براي يك لحظه احساس كردم مسيح در مقابلم ايستاده است. اصلا نفهميدم چگونه يك ساعت گذشت و وقت تمام شد. همچنان در بهت حيرت بودم كه به خانه رفتم و به مادرم گفتم: «مادر مي‌خواهي مسيح را از نزديك ببيني؟»

مي‌دانستم كه اگر او را ببيند، احساس مرا پيدا مي‌كند.

از مادر پرسيدم: «به نظر شما آمدن او به اينجا اشكال دارد؟» و او گفت: «نه، ولي پدرت دنبال يك جاي آرام بود. حالا ديگر اينجا آرام نخواهد بود.»

پيش‌بيني مادر درست بود. وقتي پدر آمد بسيار عصباني بود. كتش را درآورد و خودش را روي مبل رها كرد و با ناراحتي گفت: «امسال سال بدبياري من است. هر جا مي‌روم بدشانسي دنبالم مي‌آيد. آن از ورشكستگي شركت، اين هم از وضع اينجا.»

مادر خواست او را آرام كند و به او گفت: «خيلي طول نمي‌كشد. شايد تا چند روز ديگر وضع آرام شود.»

پدر با عصبانيت گفت: «خدا كند اين طور باشد.» مادر ادامه داد: «توي روزنامه خواندم شايد چند روز ديگر به ايران برود.» و پدر با ناراحتي زمزمه كرد: «حالا چرا اينجا آمده؟ آن هم به اين دهكده كوچك.»

چند روز تا تعطيلات كريسمس مانده بود. حوصله درس خواندن نداشتم. دائم در فكر او بودم، طوري بود كه از نگاه كردن به او سير نمي‌شدم، اما پدر از شدت عصبانيت قصد داشت به پليس شكايت كند و مي‌گفت: «ما هم حق و حقوقي داريم. چقدر بايد عذاب بكشيم؟» ديگر نتوانستم سكوت كنم و گفتم: «الان مدتي است كه او اينجاست، حتي يك بار به ديدنش نرفتي.» پدر با لبخندي تمسخرآميز گفت: «او هم مثل بقيه كشيش‌هاست. حتما همه‌اش نصيحت مي‌كند.» گفتم: «پدر مگر شما نگفتيد زود قضاوت نكنم؟ من فكر مي‌كردم شما يك فرد منطقي هستيد. امروز يك سخنراني دارد. به خاطر من هم كه شده بيا برويم. اگر خوشتان نيامد برگرديد.» پدر گفت: «چه وقت بايد برويم؟» جواب دادم: «كمتر از نيم ساعت ديگر، او خيلي وقت‌شناس است.»

با پدر به محل سخنراني رفتيم. به غير از خبرنگارها، عده زيادي از مردم نيز آنجا بودند. برايم جالب بود. خيلي از آدم‌ها حتي يك كلمه از صحبت‌هاي او را نمي‌فهميدند.

او كه آمد همه به احترامش ايستادند. نگاهم به پدرم افتاد. اشك در چشمانش حلقه زده بود. ديگر خيالم راحت شد. روزهاي بعد با پدر براي شنيدن سخنراني‌اش مي‌رفتيم. ديگر عصباني نبود.

***

شب تولد حضرت مسيح بود. همه دور درخت كاج جمع شده بوديم. زنگ در به صدا درآمد. يعني چه كسي است، اين وقت شب؟! پدر به سوي در رفت و من هم به دنبالش، مردي با چند شاخه گل و يك جعبه شيريني بيرون خانه ايستاده بود. با خوش‌رويي سلام كرد و گل را جلوي پدر گرفت و گفت: «اينها از طرف آيت‌الله خميني است. ايشان تولد حضرت مسيحع را به شما تبريك گفتند و از اين كه ممكن است حضورشان در دهكده موجب زحمت شما شده باشد، عذرخواهي كردند.»

پدر شيريني و گل را گرفت و گفت: «از جانب ما از ايشان تشكر كنيد.» پدر بي آن كه چيزي بگويد به سمت اتاقش رفت و چند لحظه بعد صداي هق‌هق گريه‌اش شنيده شد. چيزي در درونش شكسته بود. براي اولين بار پدر بلند بلند گريه مي‌كرد. به سوي مادر شتافتم و با خوشحالي گفتم، «مادر امسال از طرف مسيح برايمان هديه فرستاده شد، گل و شيريني.»

منبع:سایت شناخت رهبری

سید علی


شیعیانیم و علی مولای ماست

 قطره هستیم و علی مولای ماست

گرچه دنیا دست مشتی ناکس است

 یک علی داریم و دنیا را بس است

این زمان دریای ما سید علی است

 نایب مولایمان سید علی است


دانلود کلیپ صوتی


منبع:مبارز کلیپ

این اویس؟

از ظهر جمعه تا ابد،
درون پاهایم،

دنبال درد می گردم…

پای من چه کم داشت از دندان اویس؟


منبع:مبارز کلیپ

وقایع انقلاب اسلامی دریک نگاه کلی

● ۱۰فروردین ۱۳۴۰ (پنج شنبه)

▪ وفات آیت الله العظمی حاج سید حسین بروجردی
آیت الله العظمی حاج سید حسین بروجردی با سی واسطه نسبت به حضرت امام حسن مجتبی (ع) می رساندند. در سال ۱۲۵۳ ش در بروجرد متولد شده و در سن ۱۸ سالگی برای تکمیل تحصیل به اصفهان رفت و پس از ده سال به نجف اشرف عزیمت نموده و به درس آیت الله خراسانی وارد گردید. ایشان پس از مراجعت و اقامت در بروجرد به قم مهاجرت کرده و به عنوان مرجع تقلید شیعیان جهان معرفی گردیدند و مدت ۱۶ سال مرجعیت عامه را عهده دار بودند.
● ۱۶ مهر ۱۳۴۰ (یک شنبه)
▪ تصویب قانون انجمن های ایالتی و ولایتی
رژیم پهلوی بعد از وفات آیت الله بروجردی زمینه را برای پاک کردن اسلام از متن فعالیت های مردم ایران مناسب دید و به این دلیل قانون انجمن های ایالتی و ولایتی را به تصویب دولت و مجلس وقت رساند و آن را در مطبوعات اعلام کرد. در این قانون قسم به قرآن و شرط مسلمان بودن برای نمایندگان مجلس حذف شده بود و همین باعث اعتراض علمای اسلام و مردم مسلمان گردید.
● ۸ آذر ۱۳۴۱ (جمعه)
▪ لغو قانون انجمن های ایالتی و ولایتی
با اعتراض علمای اسلام از جمله آیت الله روح الله خمینی و آیت الله حائری و دیگر علما و حضور گسترده مردم در پشتیبانی از علمای اسلام پس از مکاتبات و تظاهرات و اعتراضات ، دولت خائن ا سدالله علم قانون فوق را ملغی اعلام کرد.
● ۱۹ دی ۱۳۴۱ (چهارشنبه)
▪ اعلام انقلاب سفید
رژیم پهلوی و در رأس آن محمدرضا در جهت خواستهای استعمارگرانه امریکا و همچنین تغییر فکر مردم ایران دستورالعمل دیکته شده استکبار را که در کشوهای دیگر به اجرا درآمده بود به عنوان انقلاب سفید به مردم ایران عرضه نمود و آن را به رفراندم گذاشت.
● ۲بهمن ۱۳۴۱ ( سه شنبه)
▪ تظاهرات مردم در تهران
با تحریم رفراندم از طرف امام خمینی بازار تهران تعطیل شد و مردم در اطراف بازار اجتماع کردند و گروهی به منزل آیت الله خوانساری و آیت آلله بهبهانی رفتند.
● ۱ فروردین ۱۳۴۲ (پنج شنبه)
▪ اعلام عزای عمومی در عید نوروز
امام خمینی برا ی جوابگویی به اقدامات شاه و اطرافیانش عید نوروز سال ۱۳۴۲ را عزای عمومی اعلام کرد مردم مسلمان ایران با برافراشتن پارچه سیاه به ندای او لبیک گفتند و روحانیون از خطرات دولت برای اسلام صحبت کردند.
● ۲ فروردین ۱۳۴۲ (جمعه)
▪ تهاجم رژیم پهلوی به مجلس سوگواری در مدرسه فیضیه
عصر این روز مراسم عزاداری در مدرسه فیضیه قم برپا بود که سربازان مسلح و مأمورین امنیتی محل را محاصره نمودند و سپس گروهی از آنها با لباس مبدل به درون مدرسه رفتند و در میان سخنرانی یکی از گویندگان به او حمله کردند. سپس به طلاب مدرسه فیضیه حمله نمودند و آنها را از حجره هایشان به بیرون پرتا ب کردند و با به شهادت رساندن گروهی از آنان در تاریکی شب محل را ترک کردند.
● ۱۳ خرداد ۱۳۴۲ (دوشنبه)
▪ دستگیری حضرت امام خمینی
بعد از سخنرانی تاریخی امام خمینی در عصر عاشورای ۱۳۴۲ ش که در آن رژپم پهلوی و ایادی آن را محکوم نمود نیمه شب کامیونهایی از سربازان و مأموران امنیتی خانه ایشان را محاصره کرده و ایشان را بازداشت نموده و به تهران منتقل کردند، مأمورین حضرت امام خمینی را یک روز در باشگاه افسران و بعد در زندان قصر به مدت ۱۹ روز و پس از آن در پادگان عشرت آباد محبوس ساختند.
● ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ (چهارشنبه)
▪ قیام ملت ایران در اعتراض به دستگیری امام خمینی
پس از اعلام خبر دستگیری امام خمینی ، مردم مسلمان قم جلوی خانه آیت الله گلپایگانی و صحن مطهر حضرت معصومه (س) تجمع نموده و پس از صدور بیانیه ای به تظاهرات پرداختند و با شعار یا مرگ یا خمینی از حرم بیرون آمدند ولی فاصله ای را طی نکرده که با رگبار مسلسل مواجه شدند و درگیری بسیار شدیدی بین مردم و مأمورین به وجود آمد، مأمورین مردم را محاصره کرده و به تیراندازی پرداختند. در این هنگام حاج مصطفی خمینی پسر امام از مردم خواست به خانه هایشان بروند. در شهرهای دیگر هم درگیری بین مردم و مأمورین رژیم پهلوی باعث به شهادت رسیدن عده زیادی از مردم گشت و رژیم خون آشام پهلوی توانست با اعلام حکومت نظامی و ایجاد وحشت و کشتار وسیع انقلاب مردم را برای مدتی مهار نماید.
● ۱۱ مرداد ۱۳۴۲ (جمعه)
▪ آزادی از زندان و بازداشت خانگی امام خمینی
پس از تظاهرات ۱۵ خرداد رژیم که از عواقب بازداشت امام خمینی هراس داشت ایشان را از زندان پادگان عشرت آباد به منزلی مربوط به ساواک در داودیه تهران منتقل نمودند و آنجا را تحت نظر کامل قرارداد ولی ساعتی بعد سیل جمعیت به سوی داودیه سرازیر شد. در این منزل بود که روحانیون وقایع ۱۵ خرداد را برای امام تشریح کردند و اطلاع مردم از قیام مردم ایشان را به سختی منقلب نمود تا آنجا که فرمود: «تا ملت عمر دارد غمگین در مصیبت ۱۵ خرداد است …. واقعه ۱۵ خرداد پشت ما و هر مسلم غیرتمندی را می شکند.»
● ۱۷ فروردین ۱۳۴۳ (دوشنبه)
▪ آزادی امام خمینی از بازداشت خانگی
امام خمینی پس از ۹ ماه بازداشت خانگی ساواک، آزاد گشته و روز ۱۸ فروردین ۱۳۴۳ (سه شنبه) به منزل شخصی خود در قم مراجعت نمودند.
● ۳ مرداد ۱۳۴۳ (شنبه)
▪ تصویب قانون کاپیتولاسیون
طبق این قانون، مأمورین سیاسی و مستشاران خارجی در ایران از تقعیب قانون و جزایی مصون هستند و در صورت ارتکاب جرم یا عمل خلاف قانون به کشورشان جهت بررسی یا محاکمه عودت داده خواهند شد. رژیم پهلوی از ترس عکس العمل مردم خبر تصویب این قانون را تا مدتی اعلام نکرد.
● ۴ آبان ۱۳۴۳ (دوشنبه)
▪ پایداری امام خمینی در برابر کاپیتولاسیون
بعد از انتشار خبر تصویب قانون کاپیتولاسیون و پایمال کردن حقوق ملت ایران در برابر یک عده افراد خارجی، حضرت امام خمینی در این روز طی یک سخنرانی مشروح این قانون را برای مردم با عبارت ساده و قابل فهم عرضه می نماید و مردم را به قیام برای کسب استقلال و حقوق خود فرا می خوانند.
● ۱۳ آبان ۱۳۴۳ (چهارشنبه)
▪ تبعید حضرت امام خمینی به ترکیه
پس از سخنرانی امام خمینی در رابطه با قانون کاپیتولاسیون و هراس حکومت از تکرار حماسه پانزده خرداد رژیم تصمیم بر تبعید ایشان می گیرد و در شب ۱۳ آبان خانه ایشان را با صدها کماندو و چترباز مسلح محاصره نموده و پس از دستگیری ایشان را به تهران منتقل می نماید و مستقیما به فرودگاه مهرآباد می برند و از آنجا با هواپیما به ترکیه منتقل نمودند و ایشان را به محلی به نام بورسا تبعید کردند. رژیم برای جلوگیری از قیام مردم شهرهای مهم ایران را به اشغال قوای نظامی درآورد و به هیچ کس اجازه خروج از خانه را نمی دهد و بدین شکل رژیم توانست از خروش مردم در امان بماند.
● ۱ بهمن ۱۳۴۳ (پنج شنبه)
▪ اعلام انقلابی حسنعلی منصور
حسنعلی منصور که نخست وزیر شاه بود توسط برادران بخارایی و مرتضی نیک نژاد از هیأتهای مؤتلفه اسلامی اعدام گردید.
● ۲۱ فروردین ۱۳۴۴ (شنبه)
▪ حمله به محمدرضا پهلوی در کاخ مرمر توسط سرباز شهید رضا شمس آبادی
● ۲۶ خرداد ۱۳۴۴ (چهارشنبه)
▪ چهارتن از جانبازان هیأتهای مؤتلفه اسلامی (بخارایی ـ امانی ـ هرندی ـ نیک نژاد) به دست رژیم پهلوی به شهادت رسیدند.
● ۱۳ مهر ۱۳۴۴ (سه شنبه)
▪ تغییر محل تبعید امام خمینی به نجف اشرف
رژیم که از حرکت های انتقامی علیه خودش به واسطه تبعید حضرت امام وحشت داشت تصمیم گرفت به حالت تبعید امام خمینی پایان دهد بدون اینکه ایشان را به کشور بازگرداند. به همین دلیل با دولت عراق مذاکراتی به عمل آورد و موافقت این دولت را جلب نمود و امام خمینی و فرزندش حاج مصطفی را به عراق و شهر نجف اشرف انتقال داد.
● ۱۷ دی ۱۳۴۶ (یک شنبه)
▪ جهان پهلوان غلامرضا تختی به دست ساواک رژیم پهلوی به شهادت رسید.
● ۲۰خرداد ۱۳۴۹ (چهارشنبه)
▪ آیت الله محمدرضا سعیدی در زندان و شکنجه گاههای رژیم پهلوی به دلیل طرفداری از آیت الله خمینی توسط ساواک به شهادت رسید.
● ۸ اردیبهشت ۱۳۵۰ (چهارشنبه)
▪ کارگران کارخانه جهان چیت کرج که برای احقاق حق خود قیام کرده بودند توسط ارتش قتل عام شدند.
● ۷ دی ۱۳۵۳ (شنبه)
▪ آیت الله حسین غفاری در زندان رژیم پهلوی به شهادت رسیدند .
● ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ (یک شنبه)
▪ دکتر علی شریعتی در خارج از کشور به وسیله ساواک رژیم پهلوی به شهادت رسید.
● ۱۵ خرداد ۱۳۵۶ (شنبه)
▪ امیرعباس هویدا نخست وزیر ۱۳ ساله رژیم پهلوی به دلیل فساد و عدم کارآیی دولتش استعفا نمود و جمشید آموزگار به عنوان نخست وزیر منصوب گردید.
● ۱ آبان ۱۳۵۶ (یک شنبه)
▪ شهادت فرزند امام
حاج سیدمصطفی خمینی فرزند بزرگ امام خمینی در عراق به دست عوامل و مأمورین امنیتی ساواک رژیم پهلوی با همکاری رژیم بعث عراق به شهادت رسید.
● ۱۷ دی ۱۳۵۶ (شنبه)
▪ مقاله روزنامه اطلاعات و توهین به امام خمینی
به مناسبت سالروز سیاه کشف حجاب مقاله ای تحت عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» به قلم احمد رشیدی مطلق به چاپ رسید که در آن به روحانیت به ویژه آیت الله العظمی امام خمینی اهانت شده بود و نویسنده با وقاحت تمام ایشان را که تمام وجودش در خدمت اسلام و مردم بود مستقیما مورد اهانت قرار داده بود.
● ۱۸ دی ۱۳۵۶ (یک شنبه)
▪ عکس العمل مردم برابر مقاله اطلاعات
موجی از خشم و نفرت سرتاسر ایران را فرا گرفت ولی در قم بلافاصله نتایج آن ظاهر گشت مدارس علمیه، منابر و نماز جماعت تعطیل گردید. مردم به طرف منزل آیات عظام حرکت کردند تا صدای اعتراض خود را وسعت بخشند. تعدادی از نسخ روزنامه اطلاعات پاره شد و تظاهرات اوج گرفت که با حمله پلیس به زد و خورد تبدیل شد و پس از مدتی پایان گرفت.
● ۱۹ دی ۱۳۵۶ (دوشنبه)
▪ قیام خونین مردم قم
طبق قرار طلاب همگی جلوی مدرسه علمیه خان و میدان آستانه جمع شدند و به سوی منزل علمای اسلام حرکت کردند و تا ظهر این برنامه و حضور گسترده مردم ادامه داشت تا اینکه مأمورین جلوی مردم قرار گرفتند و به دستور ساواک آنها را به گلوله بستند و تعداد زیادی از مردم بی گناه را به خاطر حفظ احترام مرجع تقلیدشان که خواسته آنها بود به شهادت رساندند.
●۲۹ بهمن ۱۳۵۶ (شنبه)
▪ قیام مردم تبریز
به مناسبت چهلم شهدای قم مردم تبریز به پا خاستند و حرکت آغاز شده را تداوم بخشیدند در این روز در تبریز عزای عمومی اعلام شد و علمای تبریز مجلس ختم برگزار نمودند. پلیس اطراف مسجد را محاصره نمود و از ورود جمعیت ممانعت کرد و اجتماع مردم متراکم شد و پلیس برای ارعاب و متفرق نمودن شروع به تیراندازی هوایی کرد و مردم به مأمورین حمله نمودند و با شعار درود بر خمینی و مرگ بر شاه راه پیمایی بزرگی را آ‎غاز کردند و پلیس که قدرت مقاومت را از دست داده بود از ارتش کمک خواست و تظاهرات مردم به خاک و خون کشیده شد.
● ۱۰ فروردین ۱۳۵۷ (پنج شنبه)
▪ قیام مردم یزد
در روزهای نهم و دهم فروردین مردم یزد به تبعیت از رهبر انقلاب عید را تحریم کردند و برای بزرگداشت شهدای تبریز، خود را مهیا ساختند. در روز چهارشنبه ۹ فروردین مردم بعد از مراسم به خیابان ریختند و با شعارهای درود بر خمینی و مرگ بر شاه به راه پیمایی پرداختند و روز پنج شنبه ۱۰ فروردین به دعوت آیت الله صدوقی تعطیل عمومی اعلام گشت و مردم در مساجد گرد آمدند و بازگشت امام خمینی و آزادی زندانیان سیاسی و نابودی رژیم پهلوی را خواستار شدند و در خاتمه جلسه به خیابان آمدند اما با تمرکز قوای پلیس و ارتش مواجه شدند. تیراندازی آغاز شد و گروهی به شهادت رسیدند و عده زیادی مجروح گردیدند.
● ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ در پی اوج گیری تظاهرات و درگیریهای مردم با عوامل رژیم پهلوی ‎‎، دولت آموزگار به مأمورین نظامی و انتظامی در برابر آشوبها دستور شدت عمل داد.
● ۱۵ خرداد ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ به مناسبت سالگرد ۱۵ خرداد در تهران و شهرستانها تعطیل و اعتصاب سراسری اعلام گردید.
● ۳۰ تیر ۱۳۵۷ (جمعه)
▪ تولد منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج)
مردم ایران برای نشان دادن نفرت خویش از رژیم پهلوی مراسم چراغانی و جشن شادی در این روز خجسته را تحریم کردند.
● ۳۱ تیر ۱۳۵۷ (شنبه)
▪ حجت الاسلام شیخ احمد کافی خطیب مشهور در اثر تصادف کشته شد.
● ۲۱ مرداد ۱۳۵۷ (شنبه)
▪ درگیری خونین در اصفهان و اعلام حکومت نظامی در این شهر که توسط فرماندار نظامی شهر به اجرا درآمد.
● ۲۵ مرداد ۱۳۵۷ (چهارشنبه)
▪ اعلام حکومت نظامی توسط دولت آموزگار
دولت برای کنترل اوضاع در سطح کشور بخصوص در استانهایی که افراد خارجی در آن حضور بیشتری دارند در چند شهر اعلام حکومت نظامی نمود.
● ۲۸ مرداد ۱۳۵۷ (شنبه)
▪ فاجعه سینما رکس آبادان
رژیم پهلوی برای ارعاب و ایجاد وحشت در میان مردم دستور به آتش کشیدن سینما رکس آبادان را داد در حالی که مردم بی خبر و بی گناه مشغول تماشای فیلم بودند. این فاجعه باعث مرگ ۴۰۰ الی ۶۰ انسان بی گناه گردید.
● ۵ شهریور ۱۳۵۷ (یک شنبه)
▪ سقوط دولت جمشید آموزگار
در پی رسوایی فاجعه سینما رکس آبادان و عدم توفیق دولت آموزگار در سرکوب مردم و ایجاد اصلاحات در جهت تحکیم رژیم پهلوی ، آموزگار را از مقام خود استعفا داد.
▪ تشکیل دولت شریف امامی
در پی سقوط دولت آموزگار، شریف امامی استاد اعظم لژ فراماسونری در ایران مأمور تشکیل دولت گردید.
● ۱۳ شهریور ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ راه پیمایی عید فطر
نماز عید فطر با حضور میلیونها نفر از مردم با ایمان تهران برگزار شد و بعد از نماز عید مردم به راه پیمایی پرداختند و خواستار لغو حکومت شاهنشاهی شدند.
● ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ (جمعه)
▪ جمعه سیاه
پس از راه پیمایی عید فطر و عدم دخالت قوای انتظامی مردم امیدوار شدند که قوای انتظامی به راه پیمایی های آرام کاری نخواهند داشت. جمعه ۱۷ شهریور مردم صبح زود به حرکت در آمدند. در همین هنگام دولت ساعت ۶ صبح در تهران و ۱۲ شهر بزرگ دیگر حکومت نظامی اعلام کرد و مردم که از این امر اطلاع نداشتند دسته دسته به طرف محل تجمع که میدان ژاله (شهدا) بود حرکت کردند و در میدان با سربازان سر تا پا مسلح مواجه شدند. آنها مردم را محاصره نمودند و سپس شلیک کردند و به قصد کشتن آنها را هدف قرار دادند. در این فاجعه هزاران نفر در سراسر کشور و از جمله میدان شهدا (ژاله سابق) تهران به شهادت رسیدند.
● ۲۵ شهریور ۱۳۵۷ (شنبه)
▪ زلزله طبس
زلزله در استان خراسان باعث ویرانی کامل شهر طبس و صدها روستای این استان گردید. در این فاجعه هزاران نفر در زیر آوار کشته دشند.
●۲ مهر ۱۳۵۷ (یک شنبه)
▪ منزل امام خمینی در عراق توسط پلیس این کشور محاصره گردید .
● ۳ مهر ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ حزب رستاخیز که توسط رژیم پهلوی تأسیس شده بود منحل گردید.
● ۱۰ مهر ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ هجرت امام خمینی از عراق به کویت
با افزایش فشارها و جلوگیری دولت عراق از فعالیت های سیاسی حضرت امام خمینی ایشان تصمیم به خروج از این کشور گرفتند. به همین دلیل به طرف کویت حرکت کردند. امام دولت کویت به ایشان مجوز ورود به کویت را ندادند.
● ۱۳ مهر ۱۳۵۷ (پنج شنبه)
▪ هجرت امام خمینی از عراق به پاریس
در پی عدم ورود امام خمینی به کویت و جلوگیری دولت عراق از بازگشت ایشان به نجف اشرف، امام خمینی تصمیم می گیرند برای ادامه مبارزه به فرانسه مهاجرت نمایند.
● ۱۷ مهر ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ تغییر مکان امام خمینی از پاریس به دهکده نوفل لوشاتو
▪ دولت فرانسه از فعالیت های سیاسی آیت الله خمینی جلوگیری می نماید.
● ۱۹ مهر ۱۳۵۷ (چهارشنبه)
▪ اعتصاب کارکنان مطبوعات در سراسر کشور آ‎غاز گردید.
● ۲۴ مهر ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ رژیم پهلوی مسجد جامع کرمان را به آتش کشید.
▪ به مناسبت چهلم شهدای ۱۷ شهریور عزای عمومی اعلام شد.
● ۲۹ مهر ۱۳۵۷ (شنبه)
▪ اعتصاب کارکنان صنعت نفت
با اعتصاب همگانی کارکنان و کارمندان صنعت نفت پالایشگاههای سراسر کشور در خطر تعطیل شدن قرار گرفت.
● ۸ آبان ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ آیت الله طالقانی از بند رژیم پهلوی آزاد شدند.
● ۱۰ آبان ۱۳۵۷ (چهارشنبه)
▪ ارتش کنترل تأسیسات نفتی کشور را در دست گرفت.
● ۱۳ آبان ۱۳۵۷ (شنبه)
▪ تظاهرات دانش آموزان و دانشجویان در مقابل دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شد.
▪ آیت الله مفتح از زندان آزاد گردید.
● ۱۵ آبان ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ استعفا و سقوط کابینه شریف امامی در پی حوادث خونین ۱۳ آبان اعلام گردید.
▪ تشکیل دولت نظامی به نخست وزیری ژنرال ازهاری اعلام گشت.
● ۱۰ آذر ۱۳۵۷ (جمعه)
▪ فریاد الله اکبر بر فراز بامها، سراسر کشور را فرا گرفت.
● ۱۱ دی ۱۳۵۷ (دوشنبه)
▪ روزهای خونین در مشهد مقدس
با اوج گیری تظاهرات مردم مشهد سربازان و مأمورین امنیتی در روزهای ۹ ، ۱۰ و ۱۱ دی ماه با حمله به حرم مطهر امام رضا (ع) و مردم در خیابانها و بیمارستانها عده زیادی را به شهادت رساندند و گروهی را مجروح نمودند.
● ۱۶ دی ۱۳۵۷ (شنبه)
▪ دولت نظامی ازهاری سقوط کرد.
▪ شاهپور بختیار از اعضای جبهه ملی ایران مأمور تشکیل کابینه از طرف محمدرضا پهلوی گردید و به سمت نخست وزیر منصوب شد.
● ۲۳ دی ۱۳۵۷ (شنبه)
▪ به دستور امام خمینی شورای انقلاب تشکیل گردید.
● ۲۶ دی ۱۳۵۷ (سه شنبه)
▪ شاه رفت
ایران امروز غرق در نور و گل و شیرینی بود و مردم فرار محمدرضا پهلوی را جشن گرفتند. شاه که برای فرار خود معالجعه بیماری را دست آویز قرار داده بود در حقیقت برای انجام کودتایی دیگر به سبک ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آماده می شد.
● ۲۹ دی ۱۳۵۷ (جمعه)
▪ اصول جمهوری اسلامی در راه پیمایی میلیونی مردم ایران اعلام گردید.
● ۳ بهمن ۱۳۵۷ (سه شنبه)
▪ شورای سلطنت که برای حفظ رژیم سلطنتی در ایران تشکیل شده بود منحل گردید.

▪پیام امام خمینی (ره)به ملت ایران در رابطه با کشتار وحشیانه رژیم در ماه محرم (۱۳۵۶ ه. ش)

▪لغو مجازات اقتصادی علیه ایران ( آزادی گروگانها )(۱۳۵۹ ه . ش)
آزاد شدن شهرک دو عیجی عراق توسط رزمندگان اسلام . (۱۳۶۵ ه. ش)
تدارک استقبال پر شکوه قرن ازامام خمینی- امام خمینی سه یا چهار روز در تهران می ماند و سپس به قم می رود.
● ۳ بهمن ۱۳۵۷ (سه شنبه)

▪شهادت روحانی مبارز سید علی اندرزگوتوسط رژیم پهلوی

▪اعدام انقلابی حسنعلی منصور “نخست وزیر وقت” توسط شهید بخارایی (۱۳۴۳ ه . ش)

▪بحران خلیج فارس و پذیرشقطعنامه ۵۹۸(۱۳۶۵ه.ش)

▪ورود موشکهای کروز آمریکایی به خلیج فارس.(۱۳۶۶ه.ش)

▪اعضای دائمی شورای امنیت در زمینه چهار چوب تحریم فروش اسلحه به ایران به توافق رسیدند(۱۳۶۶ه.ش)

▪واگذاری سه پایگاه از جانب عمان به آمریکا و اجازه به آمریکا جهت ایجاد انبار ذخایر خود(۱۳۶۶ه.ش)

▪اعدام انقلابی حسن علی منصور نخست وزیر وقت توسط شهید بخارایی.

▪بی نظمی و اعتصاب در قسمت های عمده ای از ارتش

▪آیات عظام مرعشی نجفی و گلپایگانی پشتیبانی از دولت شاپور بختیار را به شدت تکذیب کردند

● ۴ بهمن ۱۳۵۷ (چهارشنبه)
▪ برای جلوگیری از حضور امام خمینی در بین مردم ایران ارتش فرودگاه مهرآباد را به اشغال درآورد.
● ۵ بهمن ۱۳۵۷ (پنج شنبه)
▪عدم اعتبار اسکناس بانک مرکزی ایران در قطر(۱۳۵۷ ه. ش)

▪به تعویق افتادن سفر حضرت امام (ره) وسخنرانی ایشان در این رابطه

▪سخنرانی شهید رجایی در مورد تامین امنیت تنگه هرمز و خلیج فارس(۱۳۵۹ ه. ش)

▪دولت ۳ روز فرودگاه های کشور را بست.

▪لغو کارت سبز اقامت ایرانیان در امریکا.

▪تظاهرات گروهی از پرسنل نیروی هوایی.

● ۷ بهمن ۱۳۵۷ (شنبه)

▪ تحصن روحانیون مبارز در دانشگاه تهران


منبع:نگارنامه

انقلاب‌ اسلامي‌ در ميان‌ انقلابهاي‌ بزرگ‌ جهان‌

مقاله‌ به‌ مقايسه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ با انقلاب‌ فرانسه‌ و روسيه‌ كه‌ بزرگترين‌ انقلابات‌ معاصر اروپا و جهان‌ خوانده‌ شده‌ و منشأ رواج‌ گفتمان‌ ليبراليستي‌ و سوسياليستي‌ در قرن‌ گذشته‌ شدند، پرداخته‌ و نشان‌ مي‌دهد كه‌ چگونه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران، از جهات‌ متعدد، عميق‌تر، جد‌ي‌تر و مردمي‌تر از آن‌ دو بوده‌ و گفتمان‌ سومي‌ را به‌ بشريت‌ معاصر عرضه‌ كرده‌ است.
در اين‌ مقاله‌ سعي‌ شده‌ كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ با انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ كه‌ از بزرگترين‌ و معروفترين‌ انقلابهاي‌ جهان‌ مي‌باشند در وجوه‌ اقتصادي، سياسي‌ و اجتماعي‌ مقايسه‌ شود.


1. موقعيت‌ اقتصادي‌ رژيم‌هاي‌ پيش‌ از انقلاب:
در فرانسه‌ در دوران‌ قبل‌ از انقلاب‌ 1789 نشانه‌هاي‌ روشني‌ دال‌ بر وخامت‌ موقعيت‌ اقتصادي‌ از هر لحاظ‌ وجود داشته‌ و اين‌ كشور از پنجاه‌ سال‌ قبل‌ از انقلاب، دچار مشكلات‌ و بحرانهاي‌ مالي‌ و اقتصادي‌ فراواني‌ بود كه‌ روزبروز بر دامنه‌ و ابعاد آن‌ افزوده‌ مي‌گشت.(1)
شرايط‌ اقتصادي‌ در روسيه‌ نيز قبل‌ از انقلاب، از آغاز دهه‌ اول‌ قرن‌ بيستم‌ وضع‌ مطلوبي‌ نداشت. دو جنگ‌ خارجي‌ كه‌ در اين‌ دوره‌ اتفاق‌ افتاد بر شدت‌ نابسامانيهاي‌ اقتصادي‌ افزود، ركود اقتصادي‌ كه‌ تا سال‌ 1909 دوام‌ داشت‌ شرايط‌ ناگواري‌ را براي‌ كاركنان‌ و دهقانان‌ ايجاد كرده‌ بود، از يك‌ سو بيكاري‌ را سخت‌ دامن‌ مي‌زد و از سوي‌ ديگر شرايط‌ كار و ميزان‌ درآمد اين‌ دو طبقه‌ را طاقت‌ فرسا و غير قابل‌ تحمل‌ ساخته‌ بود اعتصاباتي‌ كه‌ در اين‌ دوران‌ كارگران‌ راه‌ مي‌انداختند عمدتاً‌ ماهيت‌ اقتصادي‌ داشت‌ و مرتباً‌ بر تعداد اعتصابات‌ و شماره‌ شركت‌ كنندگان‌ در اعتصابات‌ افزوده‌ مي‌گشت.(2)
حال‌ آنكه‌ در ايران، در اواخر حكومت‌ شاه‌ رژيم، ايران‌ در مطلوبترين‌ سطح‌ از قدرت‌ اقتصادي‌ كه‌ در تمام‌ سلطنت‌ 57 ساله‌ رژيم‌ پهلوي‌ بي‌سابقه‌ بود به‌ سر مي‌برد. با افزايش‌ سريع‌ و غير قابل‌ پيش‌بيني‌ درآمد نفت‌ ، رژيم‌ ايران‌ نه‌ تنها تبديل‌ به‌ يكي‌ از دولتهاي‌ ثروتمند شده‌ بود بلكه‌ جامعه‌ ايراني‌ را به‌ يك‌ جامعه‌ كاملاً‌ مصرفي‌ تبديل‌ كرده‌ بود.(3) بدين‌ ترتيب‌ ملاحظه‌ مي‌گردد در حالي‌ كه‌ دولتهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ از نظر اقتصادي‌ در بدترين‌ شرايط‌ بودند و در حقيقت‌ در مرحله‌ ورشكستگي‌ نهايي‌ قرار داشتند دولت‌ ايران‌ با توجه‌ به‌ افزايش‌ ناگهاني‌ و غير قابل‌ پيش‌بيني‌ قيمت‌ نفت‌ از نظر ذخائر ارزي‌ و توانائيهاي‌ مالي‌ در مطلوبترين‌ و مناسبترين‌ شرايط‌ اقتصادي‌ در تاريخ‌ خود بوده‌ است.

2. اقتدار نظامي‌ رژيمهاي‌ پيش‌ از انقلاب‌ :
از مهمترين‌ و در عين‌ حال‌ محسوسترين‌ ابزار قدرت‌ و اعمال‌ حاكميت‌ هر رژيم‌ سياسي‌ به‌ ويژه‌ نظامهايي‌ كه‌ با بحرانها و فشارهاي‌ داخلي‌ مواجه‌ مي‌باشند و نياز به‌ تهديد و ارعاب‌ و احياناً‌ سركوب‌ حركتهاي‌ معارض‌ و مخالف‌ خود را دارند قدرت‌ نظامي‌ آنها مي‌باشد. هر گاه‌ در يك‌ نظام‌ سياسي، قدرت‌ نظامي‌ از انسجام‌ لازم‌ برخوردار نباشند و روحيه‌ خود را در اثر شكستيهاي‌ پي‌ در پي‌ از دست‌ بدهد و همچنين‌ دولت‌ بخاطر مشكلات‌ اقتصادي‌ امكان‌ تأمين‌ تداركات‌ و خواسته‌هاي‌ آنها را نداشته‌ باشد و در نهايت‌ قدرت‌ نظامي‌ اعتقاد و ايمان‌ خود را به‌ رژيم‌ سياسي‌ از دست‌ بدهد نه‌ تها قدرت‌ سياسي‌ قادر به‌ بهره‌برداري‌ از چنين‌ نيروي‌ نظامي‌ براي‌ سركوب‌ قدرت‌ اجتماعي‌ معارض‌ نخواهد بود، بلكه‌ خود بصورت‌ يك‌ مدعي‌ خطرناك‌ درآمده‌ و احياناً‌ به‌ گروههاي‌ اجتماعي‌ مخالف‌ خواهد پيوست‌ و احتمال‌ سقوط‌ قدرت‌ سياسي‌ را شديداً‌ افزايش‌ خواهد داد.
فرانسه‌ در طول‌ پنجاه‌ سال‌ قبل‌ از انقلاب‌ مدت‌ 26 سال‌ در جنگ‌ و منازعات‌ مهم‌ بين‌المللي‌ بوده‌ است‌ و در اين‌ منازعات‌ جز يك‌ ايالت، نه‌ تنها چيزي‌ بدست‌ نياورده، بلكه‌ شكستها و خسارتهاي‌ عظيم‌ مالي، جاني‌ و ارضي‌ به‌ همراه‌ داشته‌ و قابل‌ پيش‌بيني‌ بود كه‌ افسران‌ ارتش‌ نسبت‌ به‌ سركوب‌ مقاومت‌ در دوره‌اي‌ كه‌ بحران‌ برعليه‌ مقامات‌ دولتي‌ افزايش‌ يافته‌ بود بي‌علاقه‌ باشند و اين‌ امر موجب‌ اختلاف‌ و تضاد سياسي‌ و اجتماعي‌ شد به‌ طوري‌ كه‌ نهايتاً‌ هر حركت‌ محدودي‌ را براي‌ سركوب‌ مخالفين‌ پادشاه‌ و طبقات‌ محافظه‌ كار مسلط‌ غير ممكن‌ مي‌ساخت‌ و زمينه‌ را براي‌ پيروزي‌ انقلاب‌ فرانسه‌ مهيا كرد.
موقعيت‌ نظامي‌ روسيه‌ نيز در اروپا بدليل‌ جنگهاي‌ كريمه‌ و جنگ‌ 1905 تغيير كرده‌ بود. كشوري‌ كه‌ در 1815 تنها قدرت‌ قوي‌ قاره‌ اروپا بود و بعد از 1848 به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ هنوز فاصله‌ زيادي‌ با ساير قدرتهاي‌ اروپايي‌ داشت‌ بعد از جنگ‌ كريمه‌ به‌ حد يكي‌ از چند قدرت‌ مساوي، تنزل‌ يافت‌ و تا زماني‌ كه‌ تزار در سن‌ پطرزبورگ‌ حاكم‌ بود هرگز موقعيت‌ 1815 را پيدا نكرد. جنگ‌ جهاني‌ اول‌ از نظر وسعت‌ و مدت‌ و نزديكي‌ به‌ مرزهاي‌ روسيه‌ از جنگ‌ روس‌ و ژاپن‌ به‌ مراتب‌ مهمتر بود و تأثير بيشتري‌ در داخل‌ كشور بر جاي‌ گذاشت‌ بطوريكه‌ قواي‌ نظامي‌ اين‌ كشور را كاملاً‌ به‌ تحليل‌ برده‌ و سربازان‌ شكست‌ خورده‌ و بازگشته‌ از جبهه‌ را بصورت‌ مدعياني‌ براي‌ قدرت‌ سياسي‌ حاكم‌ درآورد و به‌ همين‌ علت‌ بود كه‌ انقلاب‌ روسيه‌ در اوج‌ اشتعال‌ جنگ‌ جهاني‌ اول‌ بوجود آمد.
با اين‌ ترتيب‌ ملاحظه‌ مي‌گردد كه‌ نظام‌ سياسي‌ حاكم‌ بر روسيه‌ قبل‌ از انقلاب‌ نه‌ تنها نيروي‌ نظامي‌ و قواي‌ مسلح‌ نيرومند و وفادار به‌ قدرت‌ سياسي‌ با خود نداشتند بلكه‌ ارتشي‌ شكست‌ خورده، روحيه‌ از دست‌ داده‌ و عاصي‌ شده‌ از نظام‌ با پيوستن‌ به‌ كارگران‌ اعتصابي‌ نقشي‌ مهم‌ در پيروزي‌ انقلاب‌ بازي‌ كردند.
اما ارتش‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ بر خلاف‌ فرانسه‌ و روسيه‌ در طول‌ حداقل‌ 57 سال‌ قبل‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ در هيچ‌ جنگ‌ خارجي‌ مهمي‌ شركت‌ نكرده‌ بود. بيش‌ از هر پادشاهي‌ در ايران‌ محمدرضا شاه‌ به‌ نيروهاي‌ مسلح‌ توجه‌ داشت. او بعنوان‌ فرمانده‌ نيروهاي‌ مسلح، احساس‌ مي‌كرد كه‌ يك‌ ارتش‌ قوي‌ و نيرومند و در عين‌ حال‌ وفادار به‌ پادشاه، نه‌ تنها مي‌تواند نظام‌ سياسي‌ او را در قبال‌ مخالفين‌ داخلي‌ حفظ‌ كند بلكه‌ با توجه‌ به‌ جاه‌ طلبيهايش‌ مي‌تواند ابزار و اهرم‌ لازم‌ را براي‌ دخالت‌ در امور منطقه‌ و همسايگانش‌ و پيشبرد اهداف‌ بين‌المللي‌ او فراهم‌ نمايد.
مي‌توان‌ با قاطعيت‌ ادعا كرد در فرانسه‌ و روسيه‌ از نظر نظامي‌ با توجه‌ به‌ شكستهاي‌ پي‌ در پي‌ در جنگهاي‌ متعدد ضعيف‌ترين‌ و نامطمئن‌ترين‌ وضعيت‌ بوده‌ و ارتشهاي‌ آنها نه‌ تنها حمايت‌ لازم‌ را از نظام‌ سياسي‌ حاكم‌ نمي‌كردند بلكه‌ نسبت‌ به‌ انقلابيون‌ گرايش‌ نشان‌ داده‌ و بعضاً‌ به‌ آنها مي‌پيوستند، در حاليكه‌ ارتش‌ ايران‌ در بهترين‌ شرايط‌ از نظر نيرو و تجهيزات‌ بوده‌ و جز در موارد استثنايي‌ و آن‌ هم‌ به‌ صورت‌ پراكنده، تا آخرين‌ لحظات‌ عمر رژيم‌ شاه‌ نسبت‌ به‌ نظام‌ وفادار باقي‌ مانده‌ و اكثراً‌ در سركوب‌ انقلابيون‌ نيز كوتاهي‌ نكردند.(4)
كشورهاي‌ مورد بررسي‌ ما هر سه‌ از جمله‌ كشورهايي‌ هستند كه‌ نه‌ تنها داراي‌ موقعيت‌ استراتژيكي‌ مهم‌ و حساس‌ مي‌باشند بلكه‌ بعنوان‌ قدرتهاي‌ بالفعل‌ يا بالقوه‌ بزرگ‌ محسوب‌ مي‌شوند و در طول‌ تاريخ‌ نقش‌ فعالي‌ در روابط‌ بين‌الملل‌ جهاني‌ و منطقه‌اي‌ بازي‌ كرده‌ و مي‌كنند. بديهي‌ است‌ كه‌ در قبال‌ تحولات‌ انقلابي‌ اين‌ كشورها چه‌ قبل‌ از پيروزي‌ و چه‌ بعد از پيروزي‌ كشورهاي‌ ديگر بويژه‌ كشورهاي‌ همسايه‌ و ذينفع‌ عكس‌العمل‌ نشان‌ داده‌ و به‌ نفع‌ قدرت‌ سياسي‌ حاكم‌ و يا بالعكس‌ در جهت‌ حمايت‌ از گروههاي‌ اجتماعي‌ معارض‌ فعال‌ مي‌گردند. در نتيجه‌ مسئله‌ واكنش‌ بين‌المللي‌ از جمله‌ عوامل‌ مهمي‌ است‌ كه‌ در بررسي‌ قدرت‌ و توانائيهاي‌ رژيم‌ سياسي‌ حاكم‌ قبل‌ از انقلاب‌ ضرورت‌ دارد كه‌ مورد توجه‌ و دقت‌ كافي‌ قرار گيرد.
در فرانسه‌ قرن‌ 18 با توجه‌ به‌ جنگهاي‌ طولاني‌ كه‌ لويي‌ پانزدهم‌ و شانزدهم‌ با كشورهاي‌ همسايه‌ خود منجله‌ اترش، روسيه، انگليس‌ و اسپانيا داشت‌ نه‌ تنها در شرايط‌ بحراني‌ دوران‌ انقلاب‌ از حمايت‌ آنها برخوردار نبود بلكه‌ همه‌ اين‌ دول‌ همسايه‌ در جهت‌ تضعيف‌ لويي‌ شانزدهم‌ تلاش‌ كرده‌ و متقابلاً‌ به‌ حمايت‌ از گروههاي‌ معارض‌ و مخالف‌ برخواستند.
روسيه‌ نيز از اين‌ نظر تفاوت‌ چنداني‌ با فرانسه‌ نداشت‌ بدين‌ معنا كه‌ جنگ‌ جهاني‌ اول‌ و درگيري‌ مستقيم‌ روسيه‌ تزاري‌ در جنگ‌ با آلمان، عثماني‌ و ژاپن‌ دشمني‌ اين‌ دولتها بويژه‌ دولت‌ قدرتمند و نوپاي‌ آلمان‌ را برعليه‌ خود داشت‌ به‌ طوريكه‌ لنين‌ با حمايت‌ و امكانات‌ فراهم‌ شده‌ اين‌ دولت‌ توانست‌ به‌ انقلابيون‌ روسيه‌ ملحق‌ شده، و پايه‌ انقلاب‌ بلشويكي‌ اكتبر 1917 را بريزد. از طرف‌ ديگر با توجه‌ به‌ اينكه‌ دولتهاي‌ روسيه‌ تزاري‌ يعني‌ فرانسه‌ و انگليس‌ خود مستقيماً‌ با آلمان‌ و متحدينش‌ درگير بودند امكان‌ هيچ‌ نوع‌ حمايتي‌ از تزار روسيه‌ در شرايط‌ بحراني‌ نداشتند.
اما دولت‌ ايران‌ و رژيم‌ شاه‌ از حداقل‌ يك‌ دهه‌ قبل‌ از سقوط‌ خود عليرغم‌ وجود شرايط‌ دو قطبي‌ با توجه‌ به‌ پايان‌ جنگ‌ سرد و آغاز دوره‌ آرامش‌ (5) و همزيستي‌ مسالمت‌آميز از حمايت‌ كامل‌ دو ابرقدرت، و قدرتهاي‌ بزرگ‌ و منطقه‌اي، تا آخرين‌ روزهاي‌ حكومتش‌ برخوردار بود و متقابلاً‌ انقلابيون‌ ايران‌ از هيچگونه‌ حمايت‌ بين‌المللي‌ برخوردار نبودند.
با اين‌ ترتيب‌ در حاليكه‌ دولتين‌ فرانسه‌ و روسيه‌ از نظر حمايت‌ بين‌المللي‌ در شرايط‌ نامناسب‌ به‌ سر مي‌بردند و دول‌ اروپايي‌ اغلب‌ نسبت‌ به‌ رژيمهاي‌ اين‌ دو كشور در شرايط‌ قبل‌ از انقلاب‌ نظر مساعدي‌ نداشته‌ و بعضاً‌ تخاصم‌ بودند و نه‌ تنها هيچگونه‌ حمايتي‌ از نظامهاي‌ سياسي‌ در آن‌ شرايط‌ نكردند بلكه‌ در مواردي‌ به‌ حمايت‌ از انقلابيون‌ پرداختند دولت‌ ايران‌ از اين‌ نظر در شرايط‌ مطلوبي‌ به‌ سر مي‌برد.

3. پيچيدگي‌ و استحكام‌ رژيم‌هاي‌ قبل‌ از انقلاب‌ :
در هر نظام‌ و سيستم‌ سياسي‌ وجود ابزارهاي‌ قدرت‌ از جمله‌ قدرتهاي‌ اقتصادي، نظامي‌ و حمايت‌ بين‌المللي‌ بالقوه‌ و في‌ نفسه‌ نمي‌تواند در جهت‌ تحكيم‌ و تثبيت‌ قدرت‌ سياسي‌ حاكم‌ كارساز و مفيد باشد بلكه‌ توانايي، مهارت‌ و مديريت‌ مطلوب‌ در نظام‌ سياسي‌ است‌ كه‌ مي‌تواند در مواقع‌ بحراني‌ ابزارهاي‌ قدرت‌ را از قوه‌ به‌ فعل‌ درآورده‌ و به‌ بهترين‌ وجه‌ و در مناسبترين‌ زمان‌ و مكان‌ مورد استفاده‌ قرار دهد در نبردهاي‌ نظامي‌ اغلب‌ اين‌ امر به‌ اثبات‌ رسيده‌ است‌ كه‌ فرماندهي‌ لايق‌ و كارآمد مي‌تواند با كمترين‌ امكانات، تجهيزات‌ و نيرو بر فرماندهي‌ نالايق‌ و ناتوان‌ و در عين‌ حال‌ با امكانات‌ وسيع‌ پيروز شود. در حاليكه‌ نظامهاي‌ سياسي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ عليرغم‌ وجود استبداد حاكم‌ به‌ خاطر بي‌كفايتيهاي‌ پادشاهان‌ و نفوذ افراد ناصالحي‌ كه‌ در دربار حضور داشتند، هرگز نتوانستند منافع‌ خود را تشخيص‌ داده‌ و در جهت‌ حفظ‌ ثبات‌ و موقعيت‌ رژيم‌ خود مديريت‌ مناسب‌ و توانايي‌ برقرار نموده‌ و تغييرات‌ لازم‌ را اعمال‌ كنند. رژيم‌ شاه‌ بعد از گذراندن‌ دوره‌ پرتلاطمي‌ از تاريخ‌ 38 ساله‌ حكومت‌ خود تدريجاً‌ به‌ مرحله‌اي‌ از اعتماد به‌ نفس‌ و حاكميت‌ مطلقه‌ رسيده‌ و با برخورداري‌ از مستشاران‌ ورزيده‌ داخلي‌ و خارجي‌ به‌ ويژه‌ برخورداري‌ از پليس‌ مخفي‌ خشني‌ همچون‌ ساواك‌ از توانايي‌ لازم‌ براي‌ حفظ‌ و تداوم‌ قدرت‌ مستبده‌ خود برخوردار بوده‌ است.(6)
در تئوري‌ نظام‌ دولتهاي‌ مستبده‌ مي‌بايست‌ ضعيف‌ شده‌ باشد تا اينكه‌ حركتهاي‌ انقلابي‌ مردمي‌ بتواند توفيقي‌ كسب‌ كند يا حتي‌ بروز كند. در حقيقت‌ از نظر تاريخي، شورشهاي‌ مردمي‌ به‌ خودي‌ خود قادر نبوده‌اند دولتهاي‌ مستبده‌ را واژگون‌ كنند. در عوض‌ فشار نظامي‌ از خارج‌ اغلب‌ با تضادها و انشعابهاي‌ سياسي‌ ميان‌ طبقه‌ مسلط‌ و دولت‌ به‌ موازات‌ هم‌ مي‌بايست‌ وجود داشته‌ باشد تا استبداد را تضعيف‌ كرده‌ و راه‌ را براي‌ شورشها و نهضتهاي‌ انقلابي‌ باز كنند.
به‌ خاطر همين‌ ضعفها بود كه‌ در انقلاب‌ فرانسه‌ نظام‌ سياسي‌ حاكم‌ نه‌ به‌ علت‌ مخالفت‌ نيروهاي‌ مردمي‌ بلكه‌ تنها به‌ علت‌ استيصال‌ كامل‌ در حل‌ معضلات‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ - اجتماعي‌ كشور به‌ مجلس‌ طبقات‌ سه‌ گانه‌ روي‌ آورد و خود را تسليم‌ آنها كرد و آنگاه‌ بود كه‌ حركتهاي‌ مردمي‌ و تركيب‌ گروههاي‌ اجتماعي‌ شكل‌ گرفت‌ و به‌ روند انقلاب‌ شتاب‌ فزاينده‌اي‌ داد.
و همين‌ طور در انقلاب‌ روسيه‌ نيز اگرچه‌ نيروهاي‌ مخالف‌ وجود داشتند، دسته‌بنيها و احزاب‌ سياسي‌ مختلف‌ كه‌ با آرمانها و اهداف‌ خاص‌ و متفاوت‌ خود از اوائل‌ قرن‌ بيستم‌ شكل‌ گرفته‌ بودند، نه‌ تنها هيچگونه‌ نقشي‌ در سقوط‌ نظام‌ رومانوفها نداشتند بلكه‌ تصور هم‌ نمي‌كردند كه‌ بدين‌ سادگي‌ نظام‌ امپراتوري‌ روسيه‌ سقوط‌ كند. البته‌ دولت‌ تزار روسيه‌ عليرغم‌ استيصال‌ و فشار زيادي‌ كه‌ تحمل‌ مي‌كرد داوطلبانه‌ و رأساً‌ خود را تسليم‌ ملت‌ نكرد ولي‌ در مقابل‌ اولين‌ حركت‌ و شورش‌ مردمي‌ كه‌ ناشي‌ از انفجار و وجود بحران‌ اقتصادي‌ بود و به‌ صورت‌ تظاهرات‌ و اعتصابات‌ كارخانجات‌ و صنايع‌ در شهر پتروگراد متبلور شد، تسليم‌ گرديده‌ و همچون‌ كوه‌ يخي‌ ذوب‌ گرديد.
در حاليكه‌ انقلاب‌ ايران‌ در شرايطي‌ پيروز شد كه‌ نظام‌ شاهنشاهي‌ خود را در اوج‌ قدرت‌ و استحكام‌ و تثبيت‌ شده‌ مي‌ديد و در مقابل‌ مخالفتها و معارضه‌ها تا آخرين‌ حد توان‌ خود مقاومت‌ مي‌كرد و گروههاي‌ اجتماعي‌ براي‌ به‌ زانو درآوردن‌ چنين‌ نظامي‌ مي‌بايست‌ بر اساس‌ برنامه‌ريزي‌ و بسيج‌ تمام‌ نيروها و قرباني‌ كردن‌ بسياري‌ از انسانها نظام‌ قدرتمند حاكم‌ را سرنگون‌ سازد.

‌قدرت‌ اجتماعي‌
قدرت‌ اجتماعي‌ متشكل‌ از گروههاي‌ اجتماعي‌ فعالي‌ است‌ كه‌ بر پايه‌ ارزشها و باورهاي‌ مسلط‌ و مشترك‌ به‌ هم‌ نزديك‌ شده‌اند و زماني‌ كه‌ قدرت‌ سياسي‌ توانايي‌ تأمين‌ ارزشها و خواسته‌هاي‌ آنها را نداشته‌ باشد يا نخواهد اين‌ ارزشها و خواسته‌ها را تأمين‌ كند گروههاي‌ اجتماعي‌ مأيوس‌ شده‌ به‌ دنبال‌ رهبر يا رهبراني‌ كه‌ مي‌توانند خواسته‌ها و نظرات‌ آنها را تعقيب‌ و تأمين‌ نمايند حركت‌ خواهند كرد در ايجاد و تشكل‌ قدرت‌ اجتماعي‌ سه‌ ركن‌ اساسي‌ قابل‌ تفكيك‌ هستند: مردم، رهبري‌ و ايدئولوژي.

الف‌ - مشاركت‌ مردمي‌
در حالي‌ كه‌ در فرانسه‌ و روسيه‌ ميزان‌ مشاركت‌ مردم‌ در براندازي‌ رژيمهاي‌ مستبده‌ حاكم‌ بسيار اندك‌ بوده‌ و حتي‌ در فرانسه‌ همانطور كه‌ گفته‌ شد، نقشي‌ نداشته‌اند(7) و رژيم‌ فرانسه‌ به‌ خاطر ضعفهاي‌ خود الزاماً‌ تسليم‌ شده‌ و در روسيه‌ تعداد محدودي‌ از كارگران‌ كارخانجات‌ پطرزبورگ‌ و سربازان‌ پادگان‌ همان‌ شهر سر به‌ شورش‌ برداشته‌ و موجبات‌ سقوط‌ خانواده‌ رومانوفها را فراهم‌ كردند (8) در انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ به‌ استثناي‌ اقليت‌ محدودي‌ و بخش‌ اعظم‌ ارتش‌ كه‌ وابسته‌ به‌ نظام‌ بودند همه‌ اقشار مردم‌ از همه‌ طبقات‌ و گروههاي‌ اجتماعي‌ و در سراسر كشور اعم‌ از شهرها و روستاها، كارگران، كارمندان، كشاورزان، اصناف‌ و ... همه‌ و همه‌ چرخهاي‌ اقتصادي‌ و اداري‌ كشور را از كار انداخته‌ و در مقابل‌ رژيم‌ تا دندان‌ مسلح‌ آن‌ هم‌ با دست‌ خالي‌ ايستادند و آن‌ را ساقط‌ كردند.
مطالعات‌ بعدي‌ هم‌ نشان‌ داد كه‌ حتي‌ بعد از پيروزي‌ انقلاب‌ كه‌ زنجيرهاي‌ استبداد و ديكتاتوري‌ گسسته‌ شده‌ و زمينه‌ مناسب‌ براي‌ ايجاد آگاهي‌ سياسي‌ و مشاركت‌ توده‌هاي‌ مردم‌ فراهم‌ شده‌ بود به‌ تدريج‌ و به‌ علت‌ بي‌ميلي‌ حاكميتهاي‌ بعد از انقلاب‌ اعم‌ از ميانه‌روها و راديكالها در دو انقلاب‌ فرانسه‌ و روسيه، اين‌ مشاركت‌ رو به‌ كاهش‌ نهاده‌ است. تاريخ‌ و آمار مشاركت‌ مردم‌ در انتخابات‌ بعد از انقلاب‌ اين‌ نظريه‌ را ثابت‌ مي‌كند.
در مقابل‌ توده‌هاي‌ ملت‌ ايران‌ بعد از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در انتخابات‌هاي‌ مكرر و پي‌ در پي‌ شركت‌ كرده‌اند و حتي‌ در شرايط‌ بحراني‌ و بمباران‌ شهرها هيچيك‌ از انتخابات‌ لازم‌ براي‌ تداوم‌ فعاليتهاي‌ سياسي‌ نظام‌ جمهوري‌ اسلامي‌ متوقف‌ نشده‌ يا به‌ تأخير نيافتاد. در طول‌ ده‌ سال‌ گذشته‌ مردم‌ كشور ما در بيش‌ از بيست‌ انتخابات‌ (هشت‌ انتخاب‌ رياست‌ جمهوري، پنج‌ انتخاب‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي، سه‌ انتخاب‌ مجلس‌ خبرگان، يك‌ انتخابات‌ نوع‌ حكومت، و دو انتخابات‌ رفراندوم‌ قانون‌ اساسي‌ و دو انتخابات‌ شوراهاي‌ اسلامي) شركت‌ كرده‌اند. آمار مشاركت‌ روزافزون‌ مردم‌ در اين‌ انتخابات‌ چشمگير و جالب‌ توجه‌ است. و از همه‌ مهمتر حضور همه‌ ساله‌ مردم‌ در اجتماعات‌ و تظاهرات‌ ميليوني‌ كه‌ به‌ خاطر سالگرد انقلاب‌ صورت‌ مي‌گيرد نشانه‌ حضور، بيداري‌ و حمايت‌ مردم‌ از انقلابشان‌ مي‌باشد.

ب‌ - رهبري‌
نقش‌ و شخصيت‌ رهبر به‌ ويژه‌ زماني‌ روشن‌تر و برجسته‌تر مي‌شود كه‌ توسلات‌ ايدوئولوژيكي‌ گروههاي‌ انقلابي‌ پراكنده‌ و غير منسجم‌ باشد يا سازماندهي‌ آن‌ ضعيف‌ باشد در اين‌ صورت‌ نقش‌ و اهميت‌ رهبري‌ در پروسه‌ انقلابي‌ و در طول‌ زمان‌ توسعه‌ مي‌يابد. از طرف‌ ديگر نقش‌ رهبران‌ انقلاب‌ را در سه‌ بعد مهم‌ مي‌توان‌ مشاهده‌ كرد كه‌ عبارت‌ است‌ از رهبر بعنوان‌ ايده‌ئولوگ‌ انقلاب، رهبر بعنوان‌ فرمانده‌ و نهايتاً‌ رهبر بعنوان‌ معمار نظام‌ بعد از پيروزي‌ انقلاب.
در بررسي‌ و مقايسه‌ اجمالي‌ ميان‌ نقش‌ رهبران‌ در سه‌ انقلاب‌ مورد بحث‌ مشاهده‌ خواهيم‌ كرد كه‌ در اين‌ ركن‌ از انقلاب‌ نيز مانند ركن‌ مردم‌ انقلاب‌ اسلامي‌ داراي‌ قدرت، امتيازات‌ و ويژگيهايي‌ فوق‌العاده‌ و استثنايي‌ بوده‌ است‌ كه‌ دو انقلاب‌ فرانسه‌ و روسيه‌ از آن‌ بي‌بهره‌ بوده‌اند.
-1 در انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ رهبران‌ انقلاب‌ از طبقات‌ متوسط‌ و بالاي‌ جامعه‌ بوده‌اند در حاليكه‌ در انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ رهبران‌ انقلاب‌ وابسته‌ و متعلق‌ به‌ طبقات‌ محروم‌ و فقير جامعه‌ بوده‌اند.
-2 در انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ به‌ ويژه‌ در انقلاب‌ روسيه‌ رهبران‌ مدافع‌ و نماينده‌ طبقه‌اي‌ بودند كه‌ خود متعلق‌ به‌ آن‌ طبقه‌ نبودند در حاليكه‌ در انقلاب‌ اسلامي‌ رهبران‌ انقلاب‌ دقيقاً‌ مدافع‌ طبقه‌اي‌ بودند كه‌ از آن‌ طبقه‌ برخاسته‌ بودند.
-3 در انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ طبقه‌ روشنفكر و تحصيل‌ كرده‌ رهبري‌ انقلاب‌ را بر عهده‌ داشته‌ و اشراف‌ و روحانيون‌ نقش‌ ضد انقلاب‌ را داشتند در حاليكه‌ در انقلاب‌ اسلامي‌ رهبري‌ ضد انقلاب‌ را روشنفكران‌ وابسته‌ به‌ چپ و راست‌ بر عهده‌ داشتند.
-4 در انقلاب‌ فرانسه‌ و روسيه‌ ما به‌ چهره‌ شاخصي‌ كه‌ همه‌ ويژگيهاي‌ سه‌ گانه‌ رهبري‌ را در خود جمع‌ داشته‌ و از نظر ارائه‌ ايدئولوژي، فرماندهي‌ انقلاب‌ و سازندگي‌ بعد از انقلاب‌ داراي‌ استعداد، نبوغ‌ و قدرتي‌ همچون‌ رهبري‌ در انقلاب‌ اسلامي‌ باشد برخورد نمي‌كنيم. در انقلاب‌ فرانسه‌ چهره‌هايي‌ مانند لافايت، روبسپير، دوك‌ د. اورلئان‌ مطرح‌ هستند كه‌ هيچكدام‌ رهبري‌ انقلاب‌ را در تمام‌ دوران‌ شكل‌گيري‌ و پيروزي‌ آن‌ بطور جامع‌ در دست‌ نداشتند.
در انقلاب‌ روسيه‌ چهره‌ لنين‌ از چهره‌هاي‌ شاخص‌ و برجسته‌ تاريخ‌ اين‌ انقلاب‌ مي‌باشد وي‌ در واقع‌ داراي‌ امتيازات‌ و استعدادها و نبوغ‌ مشخصي‌ بود كه‌ در جهت‌ به‌ مرحله‌ عمل‌ درآوردن‌ آنچه‌ را كه‌ به‌ انقلاب‌ اكتبر 1917 معروف‌ است‌ نقش‌ اصلي‌ و محوري‌ داشت. در حاليكه‌ در سقوط‌ رژيم‌ رومانوفها در فوريه‌ همان‌ سال‌ مطلقاً‌ نقشي‌ نداشت‌ چهره‌هايي‌ مانند زينوويف، كامنف، استالين، تروتسكي‌ و كرنسكي‌ هم‌ از شهرت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار هستند ولي‌ آنها هم‌ دخالتي‌ در سقوط‌ رژيم‌ نداشتند. در حقيقت‌ سقوط‌ رژيم‌ تزاري‌ در اثر يك‌ حركت‌ خودجوش‌ و بدون‌ رهبري‌ صورت‌ گرفت.
بطور خلاصه‌ مطالعات‌ ما نشان‌ مي‌دهد نه‌ در انقلاب‌ فرانسه‌ و نه‌ در انقلاب‌ روسيه‌ به‌ چهره‌اي‌ با ويژگيهاي‌ ايدئولوگ‌ و فرمانده‌ انقلاب‌ برخورد نمي‌كنيم‌ آنهايي‌ را كه‌ نام‌ برديم‌ هيچكدام‌ نه‌ ايدئولوگ‌ انقلاب‌ بودند و نه‌ فرمانده‌ آن‌ بلكه‌ سازندگان‌ و معماران‌ دولتهاي‌ بعد از انقلاب‌ بودند. آنها اشخاصي‌ بودند كه‌ بر اسب‌ سركش‌ تحولات‌ بعد از سقوط‌ نظام‌ سوار شده‌ و در سير تحولات‌ بعدي‌ اثر گذاردند. در حاليكه‌ در انقلاب‌ اسلامي‌ رهبر انقلاب‌ حضرت‌ امام‌ خميني(ره) بويژه‌ با برخورداري‌ از جايگاه‌ مرجعيت‌ ديني‌ و با نبوغ، قدرت‌ و ويژگيهاي‌ خاصي‌ كه‌ داشتند كه‌ در نوع‌ خود بي‌نظير بود نقش‌ ايدئولوگ، فرمانده‌ و معماري‌ انقلاب‌ را به‌ نحو احسن‌ و در طول‌ ربع‌ قرن‌ از حيات‌ پربركت‌ خود بر عهده‌ گرفته‌ و ايفأ كردند.

‌ج‌ - ايدئولوژي‌
با توجه‌ به‌ اينكه‌ تنها عامل‌ مشروعيت‌ و انسجام‌ در جامعه‌ و نظام‌ قبلي‌ در هر سه‌ كشور نهادهاي‌ پادشاهي‌ بوده‌ كه‌ در موقعيت‌ انقلابي‌ بي‌اعتبار شده‌ بودند بنابراين‌ ايدئولوژيهاي‌ انقلاب‌ مطرح‌ مي‌شوند تا آنكه‌ تجديد بنا و اعمال‌ قدرت‌ دولتي‌ را بر مبناي‌ جديدي‌ توجيه‌ و استدلال‌ كنند. ضمناً‌ مكاتب‌ مطرح‌ شده‌ به‌ نخبگان‌ انقلابي‌ كمك‌ مي‌كند تا انسجام‌ و تشكل‌ لازم‌ را براي‌ حركت‌ توده‌ها در جهت‌ مبارزات‌ و فعاليتهاي‌ سياسي‌ تحقق‌ بخشند.
با بررسي‌ اجمالي‌ از ايدئولوژيهاي‌ حاكم‌ بر انقلابهاي‌ مورد نظر درمي‌يابيم‌ در حالي‌ كه‌ مكتبهاي‌ ليبراليسم‌ و ماركسيسم‌ در فرانسه‌ و روسيه‌ با برداشتهاي‌ مادي‌ خود افق‌ محدودي‌ را براي‌ پيروان‌ خود در همين‌ دنيا و تنها از يك‌ زاويه‌ فراهم‌ مي‌كردند، نقش‌ مهمي‌ هم‌ در ايجاد انگيزه‌ لازم‌ در براندازي‌ رژيمهاي‌ پادشاهي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ نداشته‌اند و حتي‌ در پياده‌ كردن‌ ارزشها و معيارهاي‌ خود بعد از سقوط‌ نظامهاي‌ مطرود با مشكل‌ مواجه‌ شده‌ و الزاماً‌ تغييرات‌ زيادي‌ بر نظريات‌ تئوريكي‌ خود اعمال‌ كردند. از طرف‌ ديگر هر دو مكتب‌ براي‌ مردم‌ فرانسه‌ و روسيه‌ نامأنوس‌ بود و با بنيانهاي‌ عقيدتي‌ عامه‌ مردم‌ كه‌ غالباً‌ مذهبي‌ بود در تعارض‌ بود لذا اين‌ ايدئولوژيها هرگز نتوانستند خميرمايه‌ لازم‌ را در ايجاد تشكل، انسجام، و وحدت‌ اقشار و توده‌هاي‌ جوامع‌ خود فراهم‌ كنند و تنها به‌ عنوان‌ ايدئولوژي‌ طبقه‌ خاص‌ روشنفكر و با تعابير متفاوت‌ باقي‌ ماندند.
در حالي‌ كه‌ مكتب‌ اسلام‌ كه‌ از 1400 سال‌ قبل‌ به‌ ايران‌ وارد شده‌ بود و با مردم‌ مأنوس‌ بوده‌ و قاطبه‌ مردم‌ به‌ آن‌ اعتقاد داشته‌ و با آن‌ زيست‌ كرده‌ و در تاروپود زندگي‌ آنها نفوذ و رسوخ‌ كرده‌ بود و با توجه‌ به‌ جهان‌بيني‌ الهي‌ افق‌ بسيار وسيعي‌ براي‌ پيروان‌ خود فراهم‌ كرده‌ علاوه‌ بر آنكه‌ سعادت‌ اخروي‌ را نويد مي‌داد براي‌ همين‌ دوره‌ كوتاه‌ زندگي‌ در اين‌ دنيا نيز دستورالعملها و راهنماييهاي‌ لازم‌ براي‌ امور روزمره‌ زندگي‌ فردي‌ و اجتماعي‌ و اداره‌ جامعه‌ در جهت‌ تامين‌ سعادت‌ دنيوي‌ فراهم‌ كرده‌ بود و در مقايسه‌ با دو مكتب‌ ديگر از عظمت‌ ويژه‌اي‌ برخوردار است. بويژه‌ آنكه‌ در مكتب‌ تشيع‌ با برخورداري‌ از جوهره‌هاي‌ لازم‌ انقلابي‌ زمينه‌هاي‌ كاملاً‌ مساعدي‌ براي‌ بهره‌مندي‌ از يك‌ مكتب‌ قدرتمند در پروسه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در ايران‌ فراهم‌بود.
انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ نه‌ تنها برعليه‌ دولت‌ بلكه‌ برعليه‌ روحانيت‌ و كليسا بود. كليسا در فرانسه‌ فرانسوي‌ شده، از حيطه‌ اقتدار پاپ‌ در واتيكان‌ خارج‌ گرديد و در روسيه‌ مطرود و مقهور شد در حالي‌ كه‌ در انقلاب‌ اسلامي‌ تمام‌ روحانيت‌ شيعه‌ برعليه‌ دولت‌ قيام‌ كرد و انقلاب‌ را رهبري‌ نمود.
موفقيت‌ ايدئولوژي‌ انقلابي‌ اسلام‌ همچون‌ امري‌ ارزشمند و علامت‌ مميزه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در ايران‌ بود. اين‌ ايدئولوژي‌ پاسخي‌ قدرتمند به‌ خواسته‌هاي‌ سياسي‌ شده‌ معاصر و در عين‌ حال‌ مأيوس‌ شده‌ از مكاتب‌ مادي‌ بود. اين‌ ايدئولوژي‌ در عين‌ بهره‌برداري‌ از همه‌ امتيازات‌ تكنولوژيكي‌ و تجربه‌ نهضتهاي‌ ايدئولوژيكي‌ و سياسي‌ غرب‌ به‌ كار گرفته‌ شد. به‌ عبارت‌ ديگر اين‌ ايدئولوژي‌ امتياز قابل‌ توجهي‌ بر كمونيسم‌ كه‌ با مذهب‌ در تعارض‌ است، داشت. به‌ جاي‌ اينكه‌ يك‌ جايگزيني‌ جديدي‌ براي‌ مذهب‌ خلق‌ كند همان‌ طور كه‌ كمونيستها كردند، انقلاب‌ اسلامي‌ مذهب‌ پرتلاش‌ و تهاجمي‌ را كه‌ وجود داشت‌ به‌ كار گرفته‌ و با ابزار ايدئولوژيكي‌ مورد نياز براي‌ جنگ‌ در صحنه‌ سياست‌ مردمي‌ مجهز گرديد. با اين‌ عمل‌ آنها كمك‌ بزرگي‌ و ممتازي‌ به‌ تاريخ‌ جهان‌ كردند. بنا به‌ گفته‌ زاگورين، نويسنده‌ آمريكايي، اگر امروز كسي‌ بپرسد كه‌ در تئوري‌ انقلاب‌ ماركس‌ چه‌ چيزي‌ معتبر و چه‌ چيز بي‌اعتبار مي‌باشد، جواب‌ بايد اين‌ باشد كه‌ آن‌ تئوري‌ ديگر به‌ گذشته‌ و تاريخ‌ تعلق‌ دارد. عدم‌ تناسب‌ نظريه‌ ماركس‌ آنگاه‌ آشكار شد كه‌ برخلاف‌ پيش‌بيني‌ ماركس‌ انقلابها در پيشرفته‌ترين‌ كشورهاي‌ غربي‌ تحقق‌ نيافت‌ و در عوض‌ سوسياليسم‌ در عقب‌ افتاده‌ترين‌ جوامع‌ كشاورزي‌ روسيه‌ و چين‌ به‌ مرحله‌ اجرا درآمد. با رشد تحقيق‌ روي‌ بسياري‌ از انقلابها اين‌ امر به‌ اثبات‌ رسيد كه‌ مدل‌ ماركس‌ به‌ خاطر ساده‌انگاري‌ بيش‌ از حد آن‌ غير قابل‌ بهره‌برداري‌ است‌ و در حقيقت‌ مانعي‌ براي‌ درك‌ بيشتر انقلابها است.(9)
بدين‌ ترتيب‌ ملاحظه‌ مي‌گردد كه‌ رمز پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ را تنها مي‌توان‌ در عظمت‌ و مديريت‌ و ميزان‌ اعمال‌ گسترده‌ سه‌ ركن‌ انقلاب‌ يعني‌ مردم، رهبري‌ و مكتب‌ جستجو كرد كه‌ توانست‌ برخلاف‌ پيش‌بينيها و محاسبات‌ تحليل‌گران‌ و حيرت‌ جهانيان‌ نظام‌ قدرتمند و كهن‌ شاهنشاهي‌ را به‌ زانو درآورده‌ و آن‌ را سرنگون‌ سازد.
پيروزي‌ انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ نه‌ ناشي‌ از انسجام، استحكام، و قدرت‌ نيروهاي‌ انقلابي‌ بوده‌ است‌ بلكه‌ به‌ خاطر ضعف‌ بنيادين‌ رژيمهاي‌ حاكم‌ بود كه‌ ساختار حكومتي‌ را شديداً‌ پوسانده‌ و بحرانهاي‌ نظامي‌ اقتصادي‌ و فشارهاي‌ بين‌المللي‌ اين‌ ضعيف‌ را تشديد كرده‌ بودند به‌ طوريكه‌ سقوط‌ نظام‌ سياسي‌ را امري‌ اجتناب‌ناپذير ساخت. در واقع‌ گروههاي‌ اجتماعي‌ رقيب‌ در جو ناشي‌ از خلأ قدرت‌ و حاكميت‌ سياسي‌ به‌ عنوان‌ و وارثان‌ نظام‌ از هم‌ پاشيده‌ و دور از صحنه‌ شده‌ و به‌ عنوان‌ نيروهاي‌ انقلابي‌ به‌ تلاش‌ و رقابت‌ برخاسته‌ و قدرت‌ را به‌ دست‌ گرفتند. بر اساس‌ همين‌ مقايسه‌ها است‌ كه‌ ملاحظه‌ مي‌گردد كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در مقايسه‌ با انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ از عظمت‌ به‌ مراتب‌ بيشتري‌ برخوردار است.
پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ بيشتر در كانونهاي‌ سياسي‌ و دانشگاهي‌ موجب‌ حيرت‌ شد كه‌ بر اساس‌ مطالعات‌ خود از انقلابهاي‌ گذشته‌ هرگز نمي‌توانستند تصور كنند كه‌ چنين‌ حادثه‌اي‌ در ايران‌ اتفاق‌ افتد. مطالعات‌ سازمانهاي‌ اطلاعاتي‌ آمريكاCIA وDIA چهار ماه‌ قبل‌ از سقوط‌ رژيم‌ شاه‌ به‌ اين‌ جمع‌بندي‌ رسيده‌ بود كه‌ ايران‌ نه‌ در شرايط‌ انقلابي‌ و نه‌ پيش‌ از انقلاب‌ است‌ و براي‌ ده‌ سال‌ آينده‌ رژيم‌ شاه‌ پابرجا است.
تداسكاچيل‌ در اين‌ زمينه‌ مي‌گويد:
«سقوط‌ رژيم‌ شاه، آغاز نهضت‌ انقلابي‌ ايران‌ مابين‌ 1977 تا 1979، به‌ عنوان‌ يك‌ شگفتي‌ ناگهاني‌ براي‌ ناظرين‌ خارجي‌ اعم‌ از دوستان‌ شاه‌ تا روزنامه‌نگاران‌ و دانشمندان‌ علوم‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ از جمله‌ آنهايي‌ كه‌ همچون‌ من‌ به‌ اصطلاح‌ از كارشناسان‌ انقلابهاي‌ هستيم، بود. همه‌ ما حوادث‌ انقلاب‌ را با حيرات‌ و ناباوري‌ نظاره‌ مي‌كرديم. بالاتر از همه‌ انقلاب‌ ايران‌ پديده‌اي‌ كاملاً‌ خلاف‌ قاعده‌ و طبيعت‌ بود. اين‌ انقلاب‌ محققاً‌ يك‌ انقلاب‌ اجتماعي‌ است. معذالك‌ پروسه‌ انقلاب‌ مخصوصاً‌ حوادثي‌ كه‌ منجر به‌ سقوط‌ شاه‌ بود، علتهايي‌ را كه‌ در مطالعه‌ تطبيقي‌ خود از انقلابهاي‌ فرانسه، روسيه‌ و چين‌ مطرح‌ كرده‌ بود، زير سئوال‌ برد. انقلاب‌ ايران‌ آشكارا آن‌ قدر مردمي‌ بود و آن‌ قدر روابط‌ اساسي‌ و پايه‌ فرهنگي‌ - اجتماعي‌ و اقتصادي‌ - اجتماعي‌ را در ايران‌ تغيير داد كه‌ حقيقتاً‌ از نمونه‌ انقلابهاي‌ اجتماعي‌ - تاريخي‌ بزرگ‌ مي‌باشد.»(10)
اينك‌ اين‌ سئوال‌ مطرح‌ مي‌گردد كه‌ اگر انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ را انقلابهاي‌ كبير بناميم، انقلاب‌ اسلامي‌ را چه‌ بناميم‌ و اگر انقلاب‌ اسلامي، انقلابي‌ واقعي‌ و تمام‌ عيار است، آنچه‌ را كه‌ در فرانسه‌ و روسيه‌ رخ‌ داده‌ است‌ چه‌ بايد ناميد؟ به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ گفته‌ اسكاچيل‌ صدق‌ مي‌كند كه‌ انقلابهاي‌ فرانسه‌ و روسيه‌ آمدند و ساخته‌ نشدند ولي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ نيامد بلكه‌ با توجه‌ به‌ شرايط‌ موجود ساخته‌ شد آن‌ هم‌ نه‌ به‌ سادگي‌ بلكه‌ با تجهيز همه‌ امكانات‌ مردمي‌ سراسر كشور و از همه‌ اقشار و طبقات‌ اجتماعي‌ و با رهبري‌ قوي‌ و پرداخت‌ بهايي‌ گزاف‌ كه‌ همانا قرباني‌ كردن‌ چند صد هزار انسانهاي‌ عاشق‌ انقلاب‌ بود، و به‌ همين‌ دليل‌ بوده‌ كه‌ ظهور پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ حيرت‌ و شگفتي‌ همگان‌ بر برانگيخت. و به‌ يقين‌ مي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ انقلابي‌ بي‌نظير در تاريخ‌ بشريت‌ مي‌باشد.

‌‌دكتر منوچهر محمدي‌

منبع:تبیان زنجان

امام خميني و جريان آزادي و آزادي‏خواهي

از ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي و در جريان سالهاي استقرار نظام جمهور اسلامي همواره عده‏اي در كشور بودند كه عليرغم استفاده از انواع آزادي‏ها اعم از آزادي بيان و قلم و مطبوعات و اجتماعات و حتي گاهي از تريبون مجلس همواره شعار مي‏دادند كه آزادي نيست و ما نمي‏توانيم حرفهاي خودمان را به مردم بزنيم و با مناسبتهاي مختلفي كه پيش مي‏آمد و بنحوي در ارتباط با آزادي بود و جريانهاي فكري موجود در كشور از مسئولين و دست‏اندركاران گرفته تا انديشمندان و متفكرين و عموم مردم و قشرهاي گوناگون آن هريك به سهم خود نظرات و انديشه‏هايي را مطرح مي‏كردند و حضرت امام تشخيص مي‏دادند كه در اين رابطه توصيه‏ها و رهنمودهايي داشته باشند، محورهايي را مطرح مي‏كردند كه مرور آنها در صحيفه‏نور روشنگر بسياري از مسائل و ابهامات است و بر پيروان و ارادتمندان اوست كه عطش تشنگي خود را در ميان غوغاي محيط بر ذهنيت امروز جامعه از چشمه‏سار زلال ديدگاههاي امام خود را سيراب و شريعه شريعت انقلاب اسلامي را از آن درياي خروشان، پر آب سازند جرعه‏اي از آن زلال رهايي بخش كه نصيب "بضاعة مزجاة" ما گشته اين است كه امام خميني .
۱) آزادي و استقلال را در گروه اسلام مي‏دانستند


امام معتقد بودند كه اسلام تمام آزاديها و استقلالها را بيمه مي‏كند و اگر فرزندان اسلام تربيت اسلامي شوند و اسلامي بار بيايند . استقلال و آزادي مملكت‏بيمه شده است (۹ ص ۱۴۷) همچنين اسلام را دين مستند به برهان و متكي به منطق مي‏دانستند كه از آزادي بيان و قلم نمي‏هراسد و از طرح مطلبهاي ديگر باكي ندارد موافق آزادي و منطق است (۹ ص ۱۸۶) و نه با آزادي بيان، نه با آزادي قلم، نه با آزادي گفتار، نه با روشنگري و نه با صنعت مخالف است‏بلكه با بي‏بند و باري و اينكه هركس هركاري بكند، مخالف است (۹ ص ۱۴۷) امام همه چيز را براي اسلام مي‏خواستند و اسلام را داراي همه چيز و اگر مطلبي عنوان مي‏شد كه احساس مي‏كرد كه از لوازم و اقتضائات آن مطالب اين است كه اسلام فاقد آن است‏حتي در رابطه با الفاظ چون دريا به تلاطم و خروش مي‏آمدند كه ما خودمان لفظ داريم چه داعي داريم كه از غرب اخذ كنيم اسلام بهترش را دارد و همه چيز در آن هست و آني كه ما مي‏خواهيم در آن هست (۹ص ۱۵۹) و اسلام را مترقي‏ترين مكتب مي‏دانستند كه بايد آن را شناخت و در عمل تجربه كرد قانون اسلام را مسبب آزادي‏ها و دموكراسي حقيقي مي‏دانستند كه استقلال كشور را نيز تضمين مي‏كند .
امام آزادي را شجره طيبه مي‏دانند و معتقدند از بالاترين نعمتهايي كه در عالم هست آزادي انسان است . انسان حاضر است همه چيزش را فداي آزادي خودش بكند (۱۰ ص‏۱۲۱) اما در دنياي امروز تفسير و تاويل آزادي و استفاده از آن در اختيار كساني است كه با اساس آزادي مقدس مخالفند (۲۱ص‏۱۰۹)
قلمي آزاد است كه توطئه‏گر نباشد، قلمي آزاد است، روزنامه‏اي آزاد است كه نخواهد اين ملت را به عقب و تباهي بكشد (۱۰ ص‏۵۱)
امام قلمهايي كه توطئه‏گر و تباهي آفرين و تخريب كارند را سرنيزه‏هاي سابق و حتي بدتر از آن مي‏دانستند و مي‏گفتند اين قلم‏ها همان سرنيزه سابق است كه مي‏خواهند ملت را به تباهي بكشند ... قلمهاي فاسد آزاد نبايد باشند .
امام در رابطه با قلمهايي كه در مواقع مختلف كه از امور مخرب جلوگيري مي‏شد و آنها مي‏نوشتند كه آزادي نيست و اختناق وجود دارد مي‏فرمودند:
ـ "اينهايي كه آزادي طلب هستند وقتي مي‏بينند يك چيزي كه براي مملكت ما تباهي داشته است و جلويش را گرفته‏اند آنها فريادشان درآمده است كه اختناق است، اختناق اين است كه قلمهايي كه بخواهند به نفع كشوري، به نفع كشور شما، به نفع اسم شما، به نفع ملت‏شما بكار برود جلويش را بگيرد اگر چنانچه يك چيزي كه به ضرر جامعه ما هست، به ضرر نهضت ما هست، به ضرر كشور ما هست، توطئه در كار باشد جلويش را بگيرند ين اسمش اختناق نيست اين اسمش جلوگيري از فساد است اين دو تا را بايد، اين دو مرز را بايد از هم جدا كرد، جلوگيري از فساد آزاد قرار ندادن جوانها را به اينكه د راين مراكز فحشا وارد بشوند، هروئيني بشوند، ترياكي بشوند، به فحشا وارد بشوند، قمار باز بشوند و امثال ذلك، جلوگيري از اينها اسمش جلوگيري از آزادي نيست و اسمش اختناق نيست، امش عمل كردن به نفع خود جوانهاست . (۱۰ص‏۵۶)
حالا سر نيزه تبديل شده است‏به منطق و تبديل شده است‏به قلم (۱۰ ص‏۳۵)
قلمها درصدد هستند، قدمها درصدد هستند، زبانها درصدد هستند، اغفال مي‏خواهند بكنند مردم را، ملت را، بيدار باشيد و گول اينها را نخوريد . (۱۰ص‏۳۰)
اقليتي نشسته‏اند و با قلم مي‏خواهند بر اكثريت‏حكومت كنند، رضاخان با سرنيزه حكومت مي‏كرد و اينها با قلم، (۱۰/۲۸)
ما بايد آن اشخاصي كه و گروههايي كه در مسير اسلام نيستند، در مسير نهضت اسلامي نيستند، در مسير ملت نيستند، آنها را از مقالاتشان، از گفتارشان، از كردارشان بشناسيم اينها با تشكل و قلمهاي زهرآگين و صحبتهاي انحرافي مشغول شده‏اند آنها سابق با سرنيزه اهل علم را مي‏كوبيدند ... اينها با قلم، قلم همان سرنيزه سابق است (۱۰ص‏۲۷)
۲) به طرح مطالب و آزادي قلم و بيان، تاكيد و انتقاد سالم را مفيد مي‏دانستند
امام خميني عقيده داشتند كه آزاديي كه در جمهوري اسلامي وجود دارد آزاديي است كه براي كشور، براي اسلام، براي مسلمين مفيد است و افراد مي‏توانند با استفاده از آن در اجتماعات داخل شوند و خدمت‏بكنند به مملكت‏خودشان و نيز آزادند كه در رابطه با مصالح مملكت‏حرف بزنند و اشكال بكنند به دولت و مقامات دولتي و غير دولتي آزادند در مسائل اجتماعي و مسائلي كه مربوط به مصلحت كشور خودشان است‏حرف بزنند و هيچ قيد و بندي در كار نيست . آزادند انتقاد بكنند از دولت و انتقاد بكنند از هركسي كه پايش را كج مي‏گذارد . (۹/۲۳۲) امام نسبت‏به مطبوعات مي‏فرمودند روزنامه‏ها بايد مسائلي كه پيش مي‏آيد را در نظر كنند يك وقت انتقاد است‏يعني انتقاد سالم است، اين مفيد است، انتقاد خوب است و انتقاد صحيح از دولت مانع ندارد . ولي انتقام و تضعيف نبايد باشد . (۱۹ص ۲۱۶) آزادند در اجتماعات داخل بشوند، آزادند كه خدمت كنند به مملكت، آزادند كه در مصالح مملكت‏حرف بزنند، اشكال بكنند، به دولت اشكال بكنند به مقامات دولتي و غير دولتي، آزادند در اين مسائل اجتماعي، در اين مسائل اساسي كه مربوط به مصلحت كشور خودتان و ملت‏خودتان است هيچ قيد و بندي در كار نيست . (۹ ص ۲۳۲)
آزادي در كليه اموري كه اين امور به نفع خود شما هست، شما آزاديد برويد بيرون مطالب خودتان را بگوئيد، انتقاد از دولت‏بكنيد، انتقاد از هركس كه پايش را كج گذاشت‏بكنيد، هيچكس نيست كه به شما بگويد چرا، (۹ ص ۲۳۳) امام اشكال و حتي تخطئه را يك هديه الهي مي‏دانند براي رشد انسانها . (۲۰/۱۷۲)
رشد فكري هر قومي اين است كه بشناسد مقام را و بفهمد چه وقت‏بايد چه كرد بسياري از انحرافات كه براي انسان پيدا مي‏شود اين است كه موقع‏شناس نباشد و يك مطالبي كه حالا بايد طرح بشود آنرا طرح نكند يك مطالبي كه حالا وقتش نيست طرح بكند ... همه بايد در فكر حال باشيد كه اين قدمي كه الان مي‏خواهيد برداريد صحيح برداريد و قدمهاي بعد در موقع خودش ... موقع‏شناسي يكي از اموري است كه در ريشه هر جامعه‏اي دخالت زياد دارد . (۹ ص‏۱۰۰)
ما بايد در سنجش‏هايمان روي هم مطلب را بريزيم و حساب كنيم يك نقطه را اگر بخواهيم نظر كنيم ممكن است اين نقطه ما را به خطا بكشاند . يك نقطه ديگر را نگاه كنيم باز همين طور ما بايد عملكرد دولت را روي هم رفته حساب كنيم .
من به همه اشخاصي كه قلم دستشان است زبان گويا دارند مي‏خواهم سفارش كنم كه متوجه باشند كه قلم آنها، زبان آنها در حضور خداست، فردا مواخذه دارد صحبت‏سر دولت و رياست جمهور و اينها نيست صحبت‏سر نظام است، نظام اسلام است، ... مطرح نظام جمهوري اسلامي است ما مكلفيم به حفظ او . هم نويسنده‏ها مكلفند به حفظ نظام، ... وقتي كه انسان فرض كنيد از يك كسي گله دارد يا مي‏بيند نقيصه‏اي در كار هست . اين نصيحت مي‏تواند بكند و بايد بكند اما لسان نصيحت غير لسان لجن كردن و ضايع كردن است، قلمها قلمهاي نصيحت نيست مطرح دولت نيست مطرح جمهوري اسلامي است ... وقتي قلم دستمان آمد ... ديگر فكر اين نباشيم كه قلمم كجا مي‏رود هر جا رفت‏بنويسم هر چه شد بكنم ... آقايان توجه بكنند كه قلم آنها يك وقت كنيد اي دانشمندان ما، اي دانشجويان ما، اي فرهنگيان ما، اي دانشگاهيان ما، اجتماعات خودتان را براي راه اين مستضعفين تقويت كنيد ... قلمها را در راه خدمت‏به اين خلق به كار بيندازيد . گفتار را در راه خدمت‏به مستضعفين و اعمال را در خدمت‏به مستضعفين . (۱۰ص‏۱۲۸)
۳) با بي‏بند و باري مخالف بودند
حضرت امام آزادي را به دو جنبه مفيد و مضر تقسيم مي‏كردند در آزادي مفيد تمام چيزهايي را كه در رشد انسان دخالت داشت را آزاد مي‏دانستند (ج‏۹ ص‏۲۳۲) چراكه اسلام رشد و تعالي انسان را مي‏خواهد و آنچه را كه اسلام منع نموده است را آزاد نمي‏دانستند چون به رشد و تعالي انسان كمك نمي‏كرد و او را به تباهي مي‏كشيد و كساني را كه به دنبال آزادي در اين بعد بودند را يا اجير بيگانگان مي‏دانستند و يا اينكه ناآگاه و بي‏توجه به مسائل . امام مي‏فرمودند: اين روشنفكرها و نويسنده‏ها و آزاديخواهها (نه همه شان، بسيارشان) يا توجه به اين ندارند كه اين برنامه‏ها و آزاد گذاشتن اين جوانها ... براي اينكه هركاري دلشان مي‏خواهد بكنند، اين چه به سر اين مملكت مي‏آورد يا توجه ندارند يا مي‏دانند و اجير هستند، دنبال همان هستند، فرياد مي‏زنند اي آزادي از بين رفت، ا ي آزادي، خوب آزادي از بين رفت چه شد؟ اينها آزادي را همان آزادي مي‏دانند كه از غرب ديكته شده براي ما، نه پيش خودشان، پيش خودشان اگر اينطور بود اين ترقيات مادي را نمي‏كردند، اين آزاديها، آزادي‏هاي وارداتي است . اين بي‏انصافهاي طرفدار حقوق بشر ... نويسنده ... آزاديخواه ... اين نحو آزادي را براي ما تبليغ مي‏كنند و تاكيد مي‏كنند . اين آزادي كه اين آقايان مي‏خواهند آزادي است كه نيروي انساني را به تباهي مي‏كشد .
آني كه اسلام جلويش را گرفته آن چيزهايي است كه جوانهاي ما را به تباهي مي‏كشد . اسلام رزمند مي‏خواهد، جنگجو مي‏خواهد درمقابل كفار ... اسلام مجاهد مي‏خواهد درست كند نمي‏خواهد يك نفر آدم عياش درست كند . (۹ ص‏۷۳) اين اشخاصي كه قلم دستشان است و بر ضد اسلام و بر ضد روحانيت چيز نمي‏نويسند همين آزادي را مي‏خواهند آزادي كه ديكته شده از غرب براي به فساد كشيدن جوانهاي ما، زن و مردشان را اينها مي‏خواهند كه آزاد باشند . زنها براي اينكه در مجالس آنطوري كه تشكيل مي‏دادند و داشتند بروند آنجا و با آن وضع در حضور قلمي نباشد كه جمهوري اسلامي را تضعيف بكند و من مي‏بينم در بعضي قلمها اين جوري است ... دستهاتان را يك قدري نگهداريد قلم‏هاتان را يك قدر نگه داريد توجه بكنيد وبه اين كه هر چيزي نبايد نوشته بشود و هرچيزي نبايد منتشر بشود ... در انقلابات نمي‏گذارند كه هرج و مرج باشد هر كه هركاري دلش مي‏خواهد بكند هركه هر حرفي مي‏خواهد بزند حالا اين ضرر به نظام دارد يا ندارد، نه بگذار حريفمان از بين برود ولو اسلام هم رفت جهنم . در بعضي اشخاص انسان اين جور مي‏بيند و بايد تجديدنظر بكنند در كارهايشان ... تحت تاثير نفس اماره واقع نشويد . اين جور نباشد كه همه‏اش هي عيب بگوئيد .
اگر يك وقتي اقتضا بكند مصلحت اسلام يك وقت انسان ببيند كه مي‏خواهد يك كسي اسلام را تضعيف كند ولو نمي‏فهمد خودش يا خداي نخواسته از روي فهم ... آن وقت‏يك وضع ديگري پيش مي‏آيد توجه بكنند كه يك وقتي خداي نخواسته يك ورق ديگر پيش نيايد وقتي انسان تكليف بفهمد ديگر نمي‏تواند كه بگويد اين دوست من است، اين رفيق من است، اين برادر من است . (۲۰ص‏۳۵)
اگر خداي نخواسته يك وقت ما ببينيم كه مي‏خواهد يك همچو چيزي واقع بشود تكليف شرعي‏مان اين است كه با هر ترتيبي كه مي‏شود جلويش را بگيريم ولو به افشا كردن . ولو به اين كه يك نفري را قرباني كنيم براي يك ملت‏يك دسته‏اي را قرباني كنيم براي يك ملت . (۲۰ص‏۷۲)
گاهي نويسنده‏ها چون خوب مي‏نويسند فكر اين نيستند كه چه چيز مي‏نويسند . نويسنده‏اند خوب چيز مي‏نويسند لكن چيز خوب نمي‏نويسند يك مساله مضر به مملكت را خيلي قشنگ و آب و تاب دار و طوري كه پسند مثلا بعضي جوانها باشد مي‏نويسند، لكن محتوايش مضر به مملكت . (۱۰ص‏۶۶)
بيدار بشوند ملت و بيدار بشوند جوانهاي ما توجه داشته باشند به اين كه آمريكا با سرنيزه نمي‏آيد به ميدان شما با قلم مي‏آيد به ميدان شما . (۱۰ص‏۱۵۶)
برادرهاي عزيز من، برادرهاي روشنفكر، برادران نويسنده و صاحب قلم، برادران دانشگاهي، دانشجويان محترم، روحانيون معظم، بازاريان محترم، كارگران عزيز، كارمندان محترم بياييد به هم بپيونديد، بياييد تمام قلمها و تمام قدمها و تمام گفتار ما بر منافع اين قشر مستضعف باشد ... اي قشرهاي روشنفكر و اي قشرهاي نويسنده قلمها و گفتار خودتان را در راه اين مستضعفين صرف چشمهاي ناپاك مردها آن وضع را درست كنند . اين نحو آزادي مي‏خواهند كه همه خواهرهاي ما را به فساد و تباهي بكشند و همه جوانهاي ما مردهاي ما را به تباهي بكشند اينها مي‏خواهند كه همه فحشا آزاد باشد . (۹ص‏۲۳۱)
تمام چيزهايي كه در رشد انسان در رشد خواهرها و برادرها و اين كودكهاي عزيز دخالت دارد اينها همه آزاد هستند آني كه اسلام جلويش را گرفته آزاد نيست . (۹ ص‏۲۳۲)
اينها سعي كرده بودند كه همه چيزي كه از غرب وارد مي‏شود يك نوع خاصي باشد فرهنگ استعماري وارد كنند به ايران و آن را با تبليغات دامنه‏داري كه همه شما مي‏دانيد عاشق آن بكنند . به اسم حقيقت و دموكراسي خاص به ممالك استعماري و نيمه استعماري وارد كنند و به اسم دموكراسي غربي به خورد ما بدهند همه چيزهايي كه اينها به اسم ترقي و تعالي و آزادي و دموكراسي و فرهنگ وارد كرده‏اند همه چيز اينها به طرز خاصي وارد شده است ... آزادي كه براي ايران و براي ممالك شرقي آنها تحويل آنها دادند عبارت از آزادي در اموري است كه موجب تباهي ملت ما و جوانهاي ما شده است ... آزادي كه وارد كردند دموكراسي كه وارد مي‏كنند نه آن است كه واقعيتي داشته باشد كه واقعا اينها بخواهند مملكت ما آزاد باشد و بخواهد يك نفر حكومت كند، حكومت مردم بر مردم باشد اصل اين مسائل پيش آنها مطرح نيست . مع الاسف نويسنده‏هاي ما بعضي از روشنفكرهاي ما بعضي از نويسنده‏هاي ما بعضي از اشخاص كه تحصيل كرده هستند اينها هم يا اين است كه واقعا از حرفها و تبليغاتي كه در ظرف پنجاه سال اخير ياد شده است گول خورده‏اند و غفلت دارند از مطلب و يا بعضي از آنها با علم و اطلاع به اينكه مساله اينطوري است دامن به آن مي‏زنند يعني اجير آنها هستند ...
اينطور نيست كه يك چيزي كه در غرب است از مسائل از علوم از اينها عينش هم در اينجاست، اينها دانشگاه را مي‏خواهند تا يك حدود معيني جلو ببرند آن هم محتواي اخلاقي در آن درست نباشد و محتواي ديني در آن نباشد، محتوايش علمي هم ، علمي به آن معنايي كه پيش خودشان هست نباشد . (۹ ص‏۲۵۵)
۴) سلب آزادي مردم را در هيچ زمينه‏اي قبول نداشتند
امام جمهوري اسلامي را ره آورد پشتيباني و فداكاري مردم مي‏دانستند و بقا آنرا نيز مرهون خدمات آنان و معتقد بودند كه مسئولين نظام بايد كوشش كنند تا نظر مردم را جلب نمايند و از رفتارهاي غيراسلامي و غير انساني احتراز نمايند . درباره مشاركت مردم در رابطه با امور مختلف از آنجا كه معتقد بودند مردم اسلام را مي‏خواهند مي‏گفتند آزادي مردم نبايد سلب بشود و جلوي مردم را نبايد گرفت و مردم را بايد آزاد گذاشت و دولت‏بايد نظارت كند كه مبادا انحراف پيدا بشود .
اعتقاد امام به آزادي مردم در نقطه اوج مردم‏گرايي قرار دارد كه در هيچ نظريه و مكتبي بخصوص مكاتب و نظريات امروزي نظير ندارد و بيانگر ديدگاه بلند او نسبت‏به اسلام و حقوق مردم و مشاركت آنان در سرنوشت‏خود است . امام درباره آزادي مردم در انتخابات مي‏فرمايند بايد مردم را براي انتخابات آزاد بگذاريم نبايد كاري كنيم كه فردي به مردم تحميل بشود . هيچ فرد و گروهي و هيچ نهاد و سازمان و حزب و دفتر و تجمعي نمي‏تواند در حوزه انتخابات ديگران دخالت نمايد و براي غير حوزه خود ، فرد يا افرادي را كانديد نمود، و از آن تبليغ نمايد . (10/4/66(
مي‏فرمودند بحمدالله مردم ما داراي رشد ديني - سياسي مطلوب مي‏باشند و خود افراد متدين و درد مستضعفان چشيده و آگاه به مسائل ديني - سياسي و همگام با محرومين را انتخاب خواهند كرد . (۱۹ص‏۱۰۱) و توصيه مي‏كردند كه مردم با علما و اشخاص مورد اعتمادشان مشورت كنند بعد به هركس كه خواستند راي دهند مردم نبايد كنار بروند اگر مردم كنار بروند همه شكست مي‏خوريم . خود مردم نگذارند قلدرها دخالت كنند . افراد نالايق دخالت كنند . اگر عده‏اي جمع شدند و افراد نالايق را انتخاب كردند مردم به آنها راي ندهند و اگر مردم هم متوجه نشدند مجلس آنها را قبل نكند ... اگر كسي مورد شك بود و يا اگر كساني منحرف خودشان را معرفي كردند به آنها راي ندهند . (۱۸ ص‏۱۸۰)
و در رهنمودي ديگر مي‏فرمايند مردم در انتخابات آزادند و احتياج به قيم ندارند و هيچ فرد و يا گروه و دسته‏اي حق تحميل فرد يا افرادي را به مردم ندارند . جامعه اسلامي ايران كه با درايت و رشد سياسي خود جمهوري اسلامي و ارزشهاي والاي آن و حاكميت قوانين خدا را پذيرفته‏اند و به اين بيعت و پيمان بزرگ وفادار مانده‏اند مسلم قدرت تشخيص و انتخاب كانديداي اصلح را دارند . البته مشورت در كارها از دستورات اسلامي است و مردم با متعهدين و معتمدين خويش مشورت مي‏نمايند و افراد و گروهها و روحانيون در حد تذكرات قبلي در حوزه خود مي‏توانند كانديدا معرفي نمايند ولي هيچكس نبايد توقع داشته باشد كه ديگران اظهارنظر و اظهار وجود نكنند .
در هر حال مردم با بصيرت و درايت و تحقيق كانديداهايي را شناسايي كرده و به سوابق و روحيات و خصوصيات ديني - سياسي نامزدهاي انتخاباتي توجه نمايند . مردم شجاع ايران با دقت تمام به نمايندگاني راي دهند كه متعبد به اسلام و وفادار به مردم باشند و در خدمت‏به آنان احساس مسئوليت كنند و طعم تلخ فقر را چشيده باشند و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زميني، اسلام مستضعفين، اسلام رنجديدگان تاريخ، اسلام عارفان مبارزه‏جو، اسلام پاك طينتان عارف و در يك كلمه مدافع اسلام ناب محمدي (ص) باشند . و كساني كه طرفدار اسلام سرمايه‏داري، اسلام مستكبرين، اسلام مرفهين بي‏درد، اسلام منافقين، اسلام راحت طلبان، اسلام فرصت‏طلبان و در يك كلمه اسلام آمريكايي هستند طرد نموده و به مردم معرفي نمايند و از آنجا كه مجلس خانه همه مردم و اميد مستضعفين است در شرايط كنوني نبايد كسي انتظار داشته باشد كه حتما نمايندگان بايد از گروه و صنف خاصي باشند . (۲۰ ص‏۱۹۴(
۵) در برخورد با افكار و جريانهاي مخالف درگيري و خشونت را قبول نداشتند
امام در مقابل جريانهاي مختلف سياسي و فكري در جامعه معتقد بودند تا زماني كه احساس توطئه از قبل آنها نشده بايد برخورد فرهنگي و ارشادي بشود و در صورت توطئه نحوه برخورد را حكومت‏بايد تعيين نمايد، مي‏فرمودند در مقابل حرفهايشان حرف بزنيد، در مقابل مقاله‏هايشان مقاله بنويسيد، در مقابل سخنراني‏هايشان سخنراني كنيد و نقايصي كه دارند را كه گاهي از قصور است و گاهي از شيطنت‏به رخشان بكشيد . (۹ ص‏۱۸۲) افرادي را كه مي‏بينيد يا به اسم آزادي مي‏خواهند يك آزادي خاص در كار باشد، دلخواهي در كار باشد نه آزادي مطلق، يا به اسم دموكراسي و امثال ذلك، الفاظ جالبي كه در هيچ جاي دنيا معنايش پيدا نشده تا حالا ... با كمال توجه و بدون هيچ درگيري، درگيري صحيح نيست . نبايد ما به آنها يك صورت حق به جانبي بدهيم، وقتي درگيري شد و اكثريت را شما داريد و فرض كنيد كه آنها را كتك زديد و چه كرديد .
اين به نظر شايد اشخاص بيايد به اينكه اينها حجتي نداشتند كتك زدند متوسل به زور شدند ... بدون اينكه با آنها نزاع داشته باشيد با آنها به اين نحو مقابله كنيد آنها اگر اجتماع صد نفري، هزار نفري مي‏كنند شما ده، بيست هزار نفري را اجتماع كنيد مسائل خودتان را بگوييد دعوا هم نكنيد، اما اگر ما يك وقتي توطئه فهميديم كه نه اينها مي‏خواهند توطئه كنند يك تكليف ديگري ممكن است داشته باشيم (۹ص‏۱۸۳) خود با آنان به بحث و گفتگو برخيزيد و از دانشمندان اسلامي دعوت كنيد تا با آنان در بحث‏بنشينند تا تهي بودن دست آنان ثابت‏شود و اگر آنان با جنجال و هياهو با شما مواجه شدند از آنان اعراض كنيد و با خونسردي بگذريد كه يكي از نقشه‏هاي آنها آن است كه شما را به درگيري بكشند و از آن استفاده‏هاي غير مشروع كنند . ما با آزادي و منطق موافق ولي اگر توطئه و خرابكاري باشد تكليف ديگري داريم . (۹ ص‏۱۸۶)
۶( آزادي مردم و مشاركت آنان در همه امور
امام آزادي و مشاركت مردم را در همه امور لازم مي‏دانستند و معتقد بودند كه همه چيز انقلاب از مردم است و مشكلات آن نيز فقط با مشاركت آنان قابل حل است و دولت‏به تنهايي قادر به رفع آنها نيست و نظارت و انتقاد به كار همديگر را نيز لازم و ضروري مي‏دانستند مشروط بر اينكه در اين نظارت و انتقاد هدف تضعيف نباشد امام مي‏فرمودند مردم را در همه امور شركت‏بدهيد با شركت اينها مي‏توانيد كشور را اداره كنيد مردم را در تجارت شركت‏بدهيد، مردم را در فرهنگ شركت‏بدهيد، مدارسي كه مردم مي‏خواهند درست كنند كارشكني نكنيد . حتي مي‏فرمايند در دانشگاهها بايد مردم دخالت داشته باشند و خودشان به طور آزاد بايد دانشگاه داشته باشند در عين حال نظارت و انتقاد هم بايد باشد هم از طرف دولت و هم از طرف مردم، اشكال اگر هست‏بايد گفت لكن تضعيف نبايد كرد دولت را، نبايد تضعيف كرد قوه مقننه را، قوه قضاييه را، روحانيت را، اينها جرم است، اينها گناه نابخشودني است . (۳۰ ص‏۵)
آزادي مردم نبايد سلب بشود . دولت‏بايد نظارت كند ... جلوي مردم را نگيريد فقط يك نظارتي بكنيد كه مبادا انحراف پيدا بشود . (۱۹ ص‏۳۵)
امام در رابطه با آزادي جوانان صاحب انديشه در اظهار نظريات خود و نحوه برخورد با آنها معتقدند بايد احساسات معنوي و عواطف آنان مورد توجه قرار گيرد و خطاب به علما مي‏فرمايند امروز بسياري از جوانان و انديشمندان در فضاي آزاد كشور اسلامي‏مان احساس مي‏كنند كه مي‏توانند انديشه‏هاي خود را در موضوعات و مسائل مختلف اسلامي بيان دارند با روي گشاده و آغوش باز حرفهاي آنان را بشنويد و اگر بيراهه مي‏روند با بياني آكنده از محبت و دوستي راه راست اسلامي را نشان آنها دهيد و بايد به اين نكته توجه كنيد كه نمي‏شود عواطف و احساسات معنوي و عرفاني آنان را ناديده گرفت و فورا انگ التقاط و انحراف بر نوشته‏هاشان زد و همه را يكباره به وادي ترديد و شك انداخت .
اينها كه امروز اينگونه مسائل را عنوان مي‏كنند مسلما دلشان براي اسلام و هدايت مسلمانان مي‏طپد والا داعي ندارند كه خود را با طرح اين مسائل به دردسر بيندازند . اينها معتقدند كه مواضع اسلام در موارد گوناگون همان گونه‏اي است كه خود فكر مي‏كنند به جاي پرخاش و كنار زدن آنها با پدري والفت‏با آنها برخورد كنيد . اگر قبول هم نكردند مايوس نشويد در غير اينصورت خداي نكرده به دام ليبرالها و ملي‏گراها و يا چپ و منافقين مي‏افتند و گناه اين كمتر از التقاط نيست . وقتي ما مي‏توانيم به آينده كشور و آينده‏سازان اميدوار شويم كه به آنان در مسائل گوناگون بها دهيم و از اشتباهات و خطاهاي كوچك آنان بگذريم و به همه شيوه‏ها و اصولي كه منتهي به تعليم و تربيت صحيح آنان مي‏شود احاطه داشته باشيم، فرهنگ دانشگاهها و مراكز غير حوزه‏اي به صورتي است كه با تجربه و لمس واقعيتها بيشتر عادت كرده است تا فرهنگ نظري و فلسفي . بايد با تلفيق اين دو فرهنگ و كم كردن فاصله‏ها حوزه و دانشگاه درهم ذوب شوند تا ميدان براي گسترش و بسط معارف اسلام وسيع‏تر گردد . (۲۰ ص‏۲۴۳)
منبع:
ناصر شفيعي
مجله حضور ( www.hawzah.net )

ديدگاههاي امام خميني (ره) راجع به زنان

اينجانب به زنان پرافتخار ايران، مباهات مي كنم كه تحولي آنچنان در آنان پيدا شد كه نقش شيطاني بيش از پنجاه سال كوشش نقاشان خارجي و وابستگان بي شرافت آنان، از شعراي هرزه گرفته تا نويسندگان و دستگاه‌هاي تبليغاتي مزدورانش بر آب نمودند و اثبات كردند كه زنان ارزشمند مسلمان دچار گمراهي نشده و با اين توطئه هاي شوم غرب و غربزدگان آسيب نخواهد پذيرفت. هر چند در طول سلطنت غاصبانه پهلوي با آن بوق و كرناهاي تبليغاتي، به جز مشتي زنان مرفه طاغوتي و وابستگان ساواكي و سرسپردگي آنان ديگر قشرهاي ميليوني زنان متعهد كه اساس ملت مسلمانند، در دام فريب دلباختگان به غرب نيفتاده و با عمل خود در طول 50 سال سياه با روي سفيد نزد خدا و خلق شجاعانه مقاومت نموده اند لكن در اين تحول الهي اخير، اميد كوردلاني كه قبله گاه خود را غرب نموده اند لكن در اين تحول الهي اخير، اميد كوردلاني كه قبله گاه خود را غرب مي دانستند و اكنون هم مي دانند، به طور قاطع و براي هميشه قطع نموده اند.

در جامعه زنها تحولي ايجاد شده كه در مردها نيست. در جامعه زنها يك جور تحول عجيبي مي بينم كه بيشتر از تحولي است كه در مردها پيدا شده و آنقدري كه اين جامعه محترم به اسلام خدمت كردند و در اين زمان، بيشتر از اين مقداري است كه مردها خدمت كردند.

زنان بايد همه از حريم خود و اسلام دفاع كنند من اميدوارم كه شما (خواهران ) ...هم در ميدان تحصيل كه يكي از امور مهمه است مجاهده كنيد و هم در ميدان دفاع از اسلام، اين از مهماتي است كه بر هر مردي، بر هر زني، بر هر كوچك و بزرگي جز واجبات است. دفاع از اسلام، دفاع از كشور اسلامي، احدي از علماي اسلام، احدي از اشخاص كه در اسلام زندگي كرده اند و مسلم هستند، در اين جهت خلاف ندارند كه اين واجب است. آن چيزي كه محل حرف است(قضيه) محل صحبت است، قضيه جهاد اولي است، آن بر زن واجب نيست، اما دفاع از حريم خودش، از كشور خودش، از زندگي خودش، از مال خودش و از اسلام، دفاع بر همه واجب است.



بانوان از صدر اسلام، همدوش مردان در جنگ شركت داشتند.

بانوان از صدر اسلام، در صدر اسلام ، با مردان در جنگ ها هم شركت داشته اند. مقام زن مقام والاست. عاليرتبه هستند، بانوان در اسلام بلند پايه هستند، ما مي بينيم و ديديم كه زن ها، بانوان محترمات همدوش مردان بلكه جلوي مردان در صف قتال ايستادند، بچه هاي خودشان را از دست دادند، جوانان خودشان را از دست دادن و شجاعانه مقاومت كردند.

فداكاري و مقاومت زنان در جنگ تحميلي، نظير نداشت

مقاومت و فداكار اين زنان بزرگ در جنگ تحميلي آنقدر اعجاب آميز است كه قلم و بيان از ذكر آن عاجز بلكه شرمسار است. اينجانب در طول اين جنگ، صحنه هايي از مادران وخواهران و همسران عزير از دست داده ديده ام كه گمان ندارم در غير اين انقلاب نظيري داشته باشد و آنچه براي من يك خاطره فراموش نشدني است، با اينكه تمام صحنه ها چنين است، ازدواج يك دختر جوان با يك پاسدار عزيز است كه در جنگ هر دو دست خود را از دست داده و از هر دو چشم آسيب ديده بود. آن دختر شجاع با روحي بزرگ و سرشار از صفا و صميميت گفت حال كه نتوانستم به جبهه بروم، بگذار با اين ازدواج دين خود را به انقلاب و به دينم ادا كرده باشم. عظمت روحاني اين صحنه و ارزش انساني و نغمه هاي الهي آنان را نويسندگان، شاعران ، گويندگان، نقاشان، هنرپيشگان، عارفان ، فيلسوفان، فقهيان و هر كس را كه شماها فكر كنيد، نمي توانند بيان و يا ترسيم كنند، و فداكاري و خداجويي و معنويت اين دختر بزرگ را هيچ كس نمي تواند با معيارهاي رايج ارزيابي كند. و اين روز مبارك، روز اين زن و اين زن هاست كه خدايشان براي اسلام و ايران عظمت آن پايدار بماند.



زنان سربازان گمنام هستند

من وقتي كه در تلويزيون مي بينم اين بانوان محترم را كه اشتغال دارند به همراهي كردن و پشتيباني كردن از لشگر و از قواي مسلح، ارزشي براي آنها در دلم احساس مي كنم كه براي كس ديگري نمي توانم قائل بشوم. آنها كارهايي كه مي كنند يك كارهايي است كه دنبالش توقع اينكه يك مقامي داشته باشند يا يك پستي را اشغال كنند يا يك چيزي را از مردم خواهش كنند هيچ اين مسائل نيست. بلكه سربازان گمنامي هستند كه در جبهه ها بايد گفت مشغول به جهاد هستند و ما اگر فايده اي از اين جمهوري اسلامي نداشتيم، الا همين حضور ملت به همه قشرهايش در صحنه و نظارت همه قشرها در امور همه، اين يك معجزه اي است كه جايي ديگر من گمان ندارم تحقق پيدا كرده باشد و اين يك هديه الهي است كه بدون اينكه دست هاي بشر در‌ آن دخالت داشته باشند، خداي تبارك و تعالي به ما اعطا فرموده است. و ما بايد قدر اين نعمت را بدانيم و اقتدا كنيم به اين زن ها و بانوان و بچه هاي پشت جبهه و آنهايي كه در خود شهرهايي مخروبه، نيمه مخروبه حاضرند. ماها بايد از اينها اخلاق اسلامي و ايماني و توجه به خدا را ياد بگيريم.

تعليم نظامي بانوان بايد در محيط اسلامي انجام شود.

اگر دفاع بر همه واجب شد، مقدمات دفاع هم بايد عمل بشود، از آن جمله قضيه اين كه ترتيب نظامي بودن، ياد گرفتن انواع نظامي بودن را براي آنهايي كه ممكن است، اين طور نيست كه واجب باشد بر ما كه دفاع كنيم و ندانيم چه جور دفاع كنيم، بايد بدانيم چه جور دفاع كنيم...البته در آن محيطي كه شما تعليم نظامي مي بينيد بايد محيط صحيحي باشد، محيط اسلامي باشد، همه جهان عفاف محفوظ باشد، همه جهات اسلامي محفوظ باشد.

اسلام مخالف شركت زنان در ارتش نيست.

زنان همانطور كه قبلا گفتم، مي توانند در ارتش باشند. آنچه اسلام با آن مخالف است و آن را حرام مي داند، فساد است، چه از طرف زن باشد و چه از طرف مرد فرقي نمي كند.



مادران مربي مردان و زنان بزرگ جامعه اند

از شماست كه مردان و زنان بزرگ تربيت مي شود. در دامن شما مردان و بانوان بزرگ تربيت مي شود. شماها عزيز ملت هستيد، پشتوانه ملت هستيد، شماها در تحصيل كوشش كنيد كه براي فضايل اخلاقي، فضايل اعمالي مجهز شويد. شما براي آتيه مملكت ما جوانان نيرومند تربيت كنيد، دامان شما يك مدرسه اي است كه در آن بايد جوانان بزرگ تربيت شود. شما فضايل تحصيل كنيد تا كودكان شما در دامان شما به فضيلت برسند.



تربيت فرزند يك وظيفه الهي انساني است

دامن مادر بزرگترين مدرسه است كه بچه در آنجا تربيت مي شود، آنچه كه بچه از مادر مي شنود غير از آن چيزي است كه از معلم مي شنود، بچه از مادر بهتر مي شنود تا از معلم، در دامن مادر بهتر تربيت مي شود تا در جوار پدر، تا در جوار معلم، يك وظيفه انساني است ، يك وظيفه الهي است، يك امر شريف است، انسان درست كردن است.

بانوان محترم ! مسوؤليد، همه مسوؤليم همه شما مسئول تربيت اولادها هستيد، شما مسئوليد كه در دامن هاي خودتان اولادهاي متقي بار بياوريد، تربيت كنيد، به جامعه تحويل بدهيد، همه مسئول هستيم كه اولادها را تربيت كنيم لكن در دامن شما بهتر تربيت مي شوند. دامن مادر بهترين مكتبي است از براي اولادها.



در تربيت فرزندانتان به آيه شريفه «اقرا باسم ربك » توجه داشته باشيد شماها كه مربي هستيد يا مي خواهيد تربيت بكنيد فرزندان خودتان را يا جامعه را، بايد توجه به اين آيه شريفه داشته باشيد كه «اقرا باسم ربك » مي خواهيد آموزش بدهيد، آموزش پيدا كنيد، قرائت كنيد، با اسم رب باشد. با توجه به خدا باشد، با تربيت الهي باشد. اگر يك انساني هم علت داشت و هم تربيت الهي داشت، اين مفيد خواهد شد براي مملكت خودش، و هرگز يك مملكتي از دست آن كه آموزش و پرورش صدمه نمي بيند صدمه هايي كه وارد مي شود بر مملكت غالبا از اين متفكرين بي پرورش، آموزش هاي بي پرورش واقع مي شود. علم را تحصيل مي كنند لكن تقوا ندارند، لكن پرورش باطني ندارند، از اين جهت عمال خارجي مي شوند، از اين جهت نقشه ها را براي فناي مملكت خودشان مي كشند.

زنان تا وقتي كه از غرب تقليد مي كنند مستقل نخواهد شد تا اين خانم ها شما را نمي گويم شما توده هستيد، آن خانم ها را مي گويم تا اينها توجهشان به اين است كه فلان چيز بايد، فلان مد از غرب به اينجا بيايد، فلان زينت بايد از آنجا به اينجا سرايت بكند، تا يك چيزي آنجا پيدا مي شود اينجا هم تقليد مي كنند، تا از اين تقليد بيرون نياييد نمي توانيد آدم باشيد و نه مي توانيد مستقل باشيد اگر بخواهيد مستقل باشيد، اگر بخواهيد شما را به اينكه يك ملتي هستيد بشناسند و بشويد يك ملت، از اين تقليد غرب بايد دست برداريد. تا در اين تقليد هستيد، آرزوي استقلال را نكنيد.

زنان نبايد گول جنايتكاران را بخورند

آنها كه زن ها را مي خواهند ملعبه مردان و ملعبه جوان هاي فاسد قرار بدهند خيانتكارانند. زن ها نبايد گول بخورند، زن ها گمان نكنند كه اين مقام زن است كه بايد بزك كرده بيرون برود، با سر باز و لخت. اين مقام زن نيست. اين عروسك بازي است، نه زن

زن در رژيم پهلوي به منزله يك كالا بود.

قلم هاي مسموم خطاكار و گفتار گويندگان بي فرهنگ در اين نيم قرن سياه اسارت بار عصر ننگين پهلوي زن را به منزله كالايي خواستند درآوردند و آنان را كه آسيب پذير بودند به مراكزي مي كشيدند كه قلم را ياراي ذكر آن نيست. هر كس بخواهد شمه اي از آن جنايات مطلع شود، به روزنامه‌ها و مجله ها و شعرهاي اوباش و اراذل زمان رضاخان از روزگار تباه كشف حجاب الزامي به بعد مراجعه كند و از مجالس و محافل و مراكز فساد آن زمان سراغ بگيرد. رويشان سياه و شكسته باد قلم هاي روشنفكرانه آنان و گمان نشود كه آن جنايات با اسم آزاد زنان و آزاد مردان بدون نقشه جهانخواران و جنايتكاران بين اللمللي بود.

زنان در زمان پهلوي آسيب پذير‌‌ترين قشر جامعه بودند.

من مي توانم بگويم كه در زمان اين پدر و پسر به بانوان ما بيشتر ظلم شد تا به ساير اقشار. شما شايد اكثرا يادتان نباشد كه در زمان رضاشاه با بانوان چه كردند اينها، چه مصيبت هايي به بار آوردند با اسم اينكه مي خواهيم ايران را نظير اروپا مثلاً بكنيم، ايران را متجدد بكنيم، نصف از جمعيت ايران را مي خواهيم در جامعه بياوريم. با بانوان نمي دانيد چه كردند.

آزادي زن مسلمان مغاير است با كشف حجاب مبتذل مگر مي شود يك نفر مسلمان باشد و با اين سطور كشف حجاب مبتذل موافق باشد؟ زن هايي ايران هم قيام كردند بر ضدش و تودهني به او زدند كه ما نمي خواهيم اين طور چيزي را، ما بايد آزاد باشيم و اين مردك مي گويد، آزاديد لكن بايد حتماً- آزاديد اما بايد حتماً- بدون چادر و بدون روسري توي مدارس برويد. اين آزادي است؟

كشف حجاب زن بر خلاف مصلحت مملكت ما بود.اساس بر اين بود كه انحراف درست كنند، اساس بر اصلاحات نبود. اساس اين بود كه نگذارند يك مملكتي رشد بكند و لهذا از آن مي فهميم كه آن كشف حجابي كه رضا خان به تركيه غرب و به ماموريتي كه داشت، آن بر خلاف مصلحت مملكت ما بود.

به فساد كشاندن زنان هدف توطئه كشف حجاب بود. نقشه اين بود كه با توطئه كشف حجاب مفتضح در زمان قلدر نافهم، رضاخان اين قشر عزيز را كه جامعه را بايد بسازند تبديل كنند به يك قشري كه فاسد كنند جامعه را و اين نقشه نه اختصاصي به شما بانوان داشت بلكه جوانان مرد را هم همين طور بكشانند به مراكز فساد و آنطور كه مي خواهند آنها را تربيت كنند كه اگر چنانچه كشورشان به دست هر كس بيفتد بي تفاوت باشند يا مويد.

زنان ما در عصر پهلوي مصيبت هاي زيادي را تحمل كردند. در رژيم پهلوي آن نظامي كه به بانوان محترم ايران شد، به مردها آن ظلم نشد. بانواني كه مقيد بودند به اينكه بر طبق اسلام عمل كنند و موافق آنچه كه اسلام امر كرده است زي خودشان را قرار بدهند، در آن رژيم در زمان رضا شاه به وضعي و در زمان محمدرضا به وضع ديگر زمان رضاشاه، كه من يادم است و خوب است كه شماها يادتان نيست آنچه بر بانوان گذشت قابل توصيف نيست. آن ظلمي كه بر اين قشر از ملت در آن دوران گذشت نمي شود بيان كرد. آن فشاري كه بر اينها وارد شد و آن مصيبت ها كه اينها تحمل كردند در زمان آن شاه فاسد نمي شود گفت كه چه اندازه بود. در زمان محمد رضا آن عصر و آن وضع تبديل شد به يك وضع ديگر كه عمق جنايت زيادتر بوده از زمان او. او با قلدري و فشار و زدن و گرفتن و چادر پاره كردن و دست به گيس هاي زن ها گرفتن و كشاندن و اينها گذراند و اين اساساً برخلاف عفت زن ها قيام كرد، يعني بر خلاف همه چيز ايران، يكي اش هم زن هاي ايران بودند كه اينها با يك وضع خاصي و با يك توطئه خاصي اينها را مي خواستند كه به فساد بكشند و عفت را از جامعه ما بردارند و به حمدا... بانوان ايران مقاومت كردند و جز يك دسته اي كه جز دارو دسته خود آنها بودند و غربزده بودند و با رژيم او مناسب بودند، ساير خواهرها مقاومت كردند.

منبع:http://www.imam-khomeini.com

امام خمـينى آيه جـمال و جـلال

سيد عباس رضوى

مـسـاله (ديـن و شمشيـر), (اسلام و خشـونت) از حـربه هاى كهنه و ديـريـنـى است كه جهان غرب آن را بـراى كـوبيـدن اسلام و مسلمـانان, هـر چـنـد گـاه به كـار مـى بنـدد و شـرق شناسـان و استعمارگران, براى دور كردن نسل جـوان از اسلام, آن را فرياد مى كنند.

آنـان, تـبليغ كرده و مى كنند: اسلام با زور و قدرت پيشرفت كرده اسـت و ايـن سـلاح جـهـاد بـوده كـه مـردم را بـه اسلام كشانده و حـكـومـتـهاى دينى با زور سرنيزه مردمان جهان را بر سرسفره اين كيش نشانده اند!

تـاريـخ نگاران, جامعه شناسان و كشيشان غربى, سياستمداران, قلم بـمـزدان, تلاش ورزيده اند كه از اسلام و مسلمانان چهره اى خشن و خون آلود ترسيم كنند كه مدارا و انسان دوستى و صلح و صفا در آن جـايى ندارد. در برابر مسيحيت و مردم مغرب زمين را جلوه و نماد انـسـان دوسـتى و مهرورزى نشان دهند كه با گل سرخ و شاخه زيتون بـا جهانيان روبه رو مى شوند و هركارى انجام مى دهند در راستاى آزادى انسان و در راه بر قرارى صلح جهانى است.1

آنـچـه جـاى گـفـت وگـو دارد اين نكته است: شمارى از نويسندگان مـسـلـمـان مـرعوب تهاجم فرهنگى دشمن شده و به تلاش برخاسته اند آيـيـنـهـا, دسـتورها و قانونهاى دينى را برابر آنچه غرب آن را حـقـوق بشر مى خواند, بنمايانند اين گروه, به توجيه مسائلى چون حدود و قصاص و تعزيرات كه غرب آنها را نمى پسندد, پرداخته اند. شـمـارى از اصـل مـنكر سنگسار در اسلام براى مردان و زنان بدكار شـده انـد, جهاد اسلامى را, تنها جهاد دفاعى دانسته هرگونه يورش نـظـامى از سوى نظام اسلامى, به هر هدف, به ديگران را نادرست مى انگارند.2

در ايـن مـيان, كسانى كه جامه مسلمانى به تن كرده بودند, در هم آوايـى بـا خـواسـتـه هـاى جـهـان غـرب, تا آن جا پيش رفتند كه مـجازاتها و احكام سياسى اسلام را دستورها و آيينهايى غيرانسانى و خشونت آميز خواندند كه نه مفيد است و نه درخور اجرا.

حـسـن نـزيـه, از اعـضاى كانون وكلا و عضو كابينه دولت موقت, در بـرابـر خـواسـتـه هاى مردم مسلمان ايران, كه خواهان پياده شدن قانونهاى اسلامى در كشور بودند, بى شرمانه بيان داشت:

(اگـر مـا فـكر كنيم تمام مسائل سياسى و اقتصادى و قضايى را مى تـوانيم در قالب اسلامى بسازيم, آيات عظام هم مى دانند, اين امر در شرايط حاضر نه مقدور است, نه ممكن و نه مفيد.)3

جـبـهه ملى در انجام اين خواسته در سال 1360, طرح لايحه قصاص را كـه بـه خـامه فقهاى بزرگ نگاشته شده بود, ناسازوار با آزادى و كـرامـت انـسـانـى خواند و در اعلاميه اى از هواداران خود خواست بـراى رويـارويـى بـا ايـن قانون, به اصطلاح آنان غيرانسانى, به خيابانها بيايند.4

در برابر اين سخنان بى مايه و سست و به دور از مبانى, از گذشته تـاكـنـون, انديشه ورزان مسلمان پاسخهاى درخورى ارائه كرده اند كـه سـعـى هـمـه آنـان مـشكور باد. شهيد بهشتى, به نزيه, كه با پـشـتـيـبـانـى كـانون وكلا و سازمان حقوق بشر, به ستيز با اسلام بـرخـاسـتـه بـود, با استدلال و منطق پاسخهاى استوار داد و مردم مـسـلـمان با حضور آگاهانه و غيرت مندانه به صحنه آمدند و جبهه آنان را وادار به عقب نشينى كردند.

ايـنـك دوباره در عرصه جرايد و مطبوعات, در قالبهاى نوين و روز پـسـنـد, با سخنان نمادين و غيرنمادين, اسلام, انقلاب اسلامى,امام خـمـينى و ياران باوفاى آن حضرت متهم به خشونت ورزى و بيدادگرى مـى شوند و بنگاههاى خبرپراكنى غرب در سطح گسترده اى بدان دامن مـى زنـنـد و پاره اى از رفتارها و كارهاى تندى كه ايادى نفوذى دشـمـن بـراى بـدبين كردن مردم به اسلام انجام مى دهند گواه اين گـفـته ها قلمداد مى كنند و با كمال تاسف شمارى از پروردگان سر سـفـره انقلاب, با از ياد بردن گذشته خود, جارچى دشمن شده و اين جـا و آن جـا, بـزرگان دين را خشونت گرا مى خوانند و خود را با سابقه هاى روشن! مهرورز و هوادار مهروزى.

بـايسته است باور و اعتقاد امام را درباره دستورهاى جزايى اسلام بـدانـيم و مبانى اعتقادى و فقهى و سيرت ايشان را در برخورد با دگـرانـديـشـان, بـشناسيم. از اين روى, در چند مقدمه ديدگاههاى امام را بيان مى كنيم:

الـف. امـام جهان را مظهر جمال خداوند شمرده و جلوه حق. بر اين بـاور اسـت: تـار وپـود هـستى بر محور رحمت و بخشايش و مهربانى اسـتـوار اسـت و خداوند رحمان است و رحيم و رحمت و صفات جماليه حضرتش, بر ديگر صفات جلاليه, چون قهار و... پيشى دارد.

(رحـمـت رحـمـانيه و رحيميه, شامل جميع دار وجود است, حتى رحمت رحـيـميه كه جميع هدايت هاديان طريق توحيد از جلوه آن مى باشد, شامل همه است, الا آن كه خارجان از فطرت استقامت, به سوء اختيار خـود, خود را از آن محروم نمودند, نه اين كه اين رحمت شامل حال آنها نيست.)6

هـمـه برنامه هاى دين براى سعادت و خوشبختى انسانها سامان داده شـده اسـت. پـيـامـبـران براى اين كه آمده اند كه رحمت, دوستى, مـهربانى, مهرورزى و برادرى را در ميان مردم بگسترانند و صلح و آرامش عمومى را در جهان پايدار سازند.7

انبياء دلسوز بشرند و در پى آن بوده اند كه مردم را به ارزشهاى انـسـانـى راه نـمايند و از پرت شدن به دره هاى ژرف و بى برگشت تباهيها رهايى بخشند.

فـرسـتـادگان خدا, براى آسايش و آرامش و هدايت مردم, خود را به رنـج مـى افكندند و شبان و روزان در تشويق بودند تا مردم گمراه و سرگشته نباشند:

(انـبـيا, مظهر رحمت الهى هستند. مى خواهند كه مردم خوب باشند, مـى خـواهـنـد همه مردم معرفت الله داشته باشند. مى خواهند همه مردم سعادت داشته باشند.)8

خـداپـرسـتان, اهل رحمت, بخشش, مهرورزى, برادرى هستند و از اين مـيان, مسلمانان از مهر و مهرورزى ويژه اى بر خوردارند. مومنان كـانون مهربانيها و دوستيهايند, به هم كيش و غير هم كيش. با هم كـيـشـان, در اوج برادرى و برابرى و عشق مى زيند, و چون بنيانى اسـتـوار پـاس يكديگر مى دارند, در غم و شادى هم شريكند و نظام اسلامى نيز در برابر مومنان رسالتهاى ويژه اى بر عهده دارد.

ب. انـبـيـاى الهى برنامه هاى خود را كم كم بر بشريت عرضه كرده انـد. بـرنامه هاى هر پيامبر, كامل كننده برنامه فرستاده پيشين اسـت. احكام اسلام نيز, كم كم و با آماده سازيها نازل شده است.9

پـيـامـبر اسلام با در نظر گرفتن شرايط روانى و اجتماعى, برنامه هـاى خـود را سـامان مى داده است; چه كه پياده كردن برنامه هاى سـياسى, اقتصادى و... در يك زمان كارى بود سنگين و همگان آن را بـرتـابـيـدنـد. پـيامبر در پى هر برنامه و قانون, زمينه پذيرش دگركارها را فراهم مى آورد:

(انبيا, همه, دنبال اين بودند كه به تدريج آنطور كه مى شود اين بشر را سوق بدهند طرف معرفت الله.)10

ج: در مـنـطـق امام امت, براى هدايت مردم به اسلام و نگهبانى از بـاورهـا و ارزشـها, بيش از آن كه انذار كارآمد باشد, بشارت, و نـويـد و امـيـدآفـريـنـى سازنده است. بشارت دل را نرم مى كند, احـسـاسـات را بـه جوش مى آورد و روان را آماده پذيرش حقيقت مى سـازد. قـرآن پـيش از انذار و ترساندن مردم از كيفر, از بهشت و رضـوان و رحـمـت و نـور و شـاديـهاى دو جهان سخن مى گويد و رمز پيشرفت پيامبر را مدارا, مهربانى و مهرورزى مى شمرد:

(فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم....)11

بـه سـبـب رحـمت خداست كه تو با آنان اين چنين خوشخوى و مهربان هـسـتـى. اگر تندخو و سخت دل بودى, از گرد تو پراكنده مى شدند, پس بر آنان ببخشاى....

پـيـامبر(ص) با تبليغ رساندن پيام وحى به تشنگان معرفت, دين را پـيـش بـرد. به پيام رسانان دين سفارش مى كرد با حسن خلق و روى خـوش بـا مردم روبه رو شوند. فرستادگان پيامبر با در دست داشتن آيه هاى رحمت به ميان مردم مى رفتند, دلها با شنيدن اين آيه ها نرم مى شد و آماده براى پذيرش حق.

پـيـش از اين كه پيامبر به مدينه هجرت كند, بسيارى از اوسيان و خـزرجـيـان, به اسلام گرويده بودند و گسترش اسلام به ايران و روم نـيز, در پى خواسته هاى مردمان آن ديار انجام گرفت و مسلمانان, پـيـش از نبرد, با استقبال ايرانيان و روميان روبه رو مى شدند. ايـن حنجره ها و سينه ها و مغزهاى كينه آلود و كثيف است كه اين جـا و آن جـا,بـراى لكه دار كردن اسلام در تكاپويند چهره اسلام و مـسـلـمـانـان را زشت جلوه دهند12 و گرنه اسلام, زيبا, پرشكوه و داراى برنامه هاى صد درصد انسانى و به سود انسان است.

از ايـن روى امـام امـت بـه پيام رسانان دين اندرز مى داد: آيه رحـمـت بـاشـنـد و با اميد آفرينى و نشان دادن زيباييهاى قرآن, مردم را به آن جذب كنند:

(درمـسـائل ملايمت و جهت رحمت بيش تر از جهت خشونت تاثير ميكند. مـن در زمـان اخـتـنـاق رضـاخانى, وقتى در مدرسه فيضيه صحبت مى كـردم, آن گاه كه از جهنم و عذاب الهى بحث مى كردم, همه خشكشان مـى زد, ولـى وقتى از رحمت حرف مى زدم, مى ديدم كه دلها نرم مى شـود و اشـكـها سرازير مى گردد و اين تاثير رحمت است. با ملايمت انسان بهتر مى تواند مسائل را حل كند تا شدت.)13

امام تاكيد داشت كه اسلام و انقلاب را نمى شود با شمشير پيش برد. مـنـطـق و سـخن مهم ترين ابزار ماست, هدف ما صدور اسلام و انقلاب اسـت و مـبـارزه با الحاد و دين ستيزى و با سلاح نيرومند منطق و ايمان, در برابر الحاد شرق و استكبار غرب مى ايستيم.

امـام در پاسخ كارشناسان جنگهاى روانى, وابسته به غرب, كه امام را ديـكـتاتور مى خواندند و اين پندار واهى را گسترش مى دادند: وى بـر آن اسـت باورهاى خود را با نيروى شمشير بر ديگران تحميل كند و مردمان را به زور با خود همداستان كند, گفت:

(بـارهـا گـفته ام, ما با كسى جنگ نداريم. امروز انقلاب ما صادر شـده اسـت. در هـمـه جـا اسـم اسلام است و مستضعفان به اسلام چشم دوخـتـه اند. بايد با تبليغات صحيح, اسلام را آن گونه كه هست به دنـيـا مـعرفى نماييد. وقتى ملتها اسلام را شناختند, قهرا به آن روى مـى آورنـد و مـا چيزى جز پياده شدن احكام اسلام را در جهان نمى خواهيم.)14

د. در نـظر امام, خشم, كليد همه بديها و شرارتهاست. غريزه وقتى بـه جـوش آمـد و خـرد از كـنـتـرل خـارج شد, چه بسا ترو خشك را بـسـوزاند. آتش خشم وقتى شعله ور شد, اندرز در آن راه پيدا نمى كـنـد و انـسـان خـشمگين, افزون بر خود, ديگران را ممكن است به نابودى بكشاند. براى همين جهت پيامبر فرموده است:

(چـنـان كـه سـركـه عسل را تباه مى سازد, غضب ايمان را فاسد مى كند.)15

ولى خشم و غضب همه جا نكوهيده نيست, بلكه قوه غضبيه از نعمتهاى بـزرگ خـداسـت كـه آبـادى دنـيا و آخرت و حفظ فرد و جامعه بدان بـسـتـگى دارد و اگر اين نيروى با ارزش در وجود آدمى نبود, بشر در بـرابر دشواريهاى طبيعت به دفاع از خود بر نمى خاست و ترس و ضـعف و سستى و تنبلى و ناشكيبايى و بى غيرتى در انسان راه پيدا مـى كـرد. از ايـن روى, ايـن نـيروى غريزى اگر به درستى به كار آيـد, وسـيـله اى است براى رسيدن به كمال. خداوند متعال مومنان را سـتـايش كرده است كه در برابر كافران و دين ستيزان با قهر و غـضـب رفـتـار مـى كنند و با يكديگر به مهر و آشتى: (اشداء على الكفار رحماء بينهم).16

امام خمينى مى نويسد:

(اداره امـر بـه معروف و نهى از منكر و اجراى حدود و تعزيرات و سـاير سياسات دينيه و عقليه نشود, جز در سايه قوه شريفه غضبيه. پـس آنها كه گمان كردند كشتن قوه غضب و خاموش كردن آن از كمالات و مـعارج نفس است, خود خطايى بزرگ و خطيئه اى عظيمه كردند و از حد كمال و مقام اعتدال غافلند.)17

هـ: سـرانـجـام و نتيجه گفته هاى پيشين اين است كه همه باورها, ارزشـهـا و احـكـام و شيوه اداره جامعه در اسلام, براساس رحمت و بـراى رسـيدن به عدالت و بهروزى مردم سامان يافته است و اگر به درسـتـى اجرا شوند, ذره اى زيان و خسارت بر مردم روا داشته نمى شود و آزادى انسانى آنها از ميان نمى رود.

اوج حـاكـمـيـت سياسى دين بر مردم در زمان غيبت امام زمان(عج), ولايـت فـقـيـه اسـت و در مـنطق امام خمينى, در آن خشونتى و جود نـدارد; زيـرا اصـل, حكومت و اجراى قانون است. پيامبر و امامان بـر اسـاس معيارها و ترازهاى قانون عمل مى كردند و مامور اجراى دسـتـورها و آيينهاى قرآن بودند و از پيش خود فرمان نمى دادند, خـداونـد بـه پـيـامـبر هشدار داده است: اگر برخلاف دستورهاى من رفـتـار كـنـى, از تـو بازخواست مى كنم. فقيه نيز, پياده كننده احـكـام اسلام است و ناظر بر كارگزاران كشور و اگر بخواهد سر از فـرمـان خـداوند بپيچد و برخلاف قانونها و آيينهاى خداوند اراده خود را بر جامعه بار كند, ولايت نخواهد داشت:

(فـقـيـه نـمى خواهد به مردم زورگويى كند. اگر يك فقيهى بخواهد زورگـويـى كـنـد, اين فقيه ديگر ولايت ندارد. اسلام است, در اسلام قـانـون حـكومت مى كند. پيغمبر اكرم(ص) هم تابع قانون بود, نمى تـوانـسـت تـخـلـف بكند. خداى تبارك و تعالى مى فرمايد كه: اگر چـنـانـچه يك چيزى برخلاف آن چيزى كه من مى گويم تو بگوئى من تو را اخـذ مـى كـنم... ولايت فقيه ولايت بر امور است كه نگذارد اين امـور از مـجـارى خودش بيرون برود. نظارت كند بر مجلس, بر رئيس جـمـهـور كـه مـبـادا يـك پـاى خـطـايى بردارد... ولايت فقيه ضد ديكتاتورى است.)18

در احكام جزايى و دفاعى اسلام نيز, خشونتى وجود ندارد, آنچه هست و آيـيـنها و قانونها و دستورهايى كه وجود دارد, بر اساس مصلحت نـوع انسان و رسيدن جامعه به صلح و آرامش و امنيت عمومى سازمان دهى شده اند. جامعه حكم يك بدن را دارد. اگر عضوى از اعضاى بدن فـاسد شد, اگر از اصلاح آن خوددارى كنيم, به همه اندام سرايت مى كـنـد و قرار و آرامش از ديگر اعضا مى گيرد. اگر نقطه اى از يك كشتى سوراخ شد و براى بستن آن اقدامى صورت نگيرد, همه سرنشينان آن غـرق مـى شـونـد. سـلامـت و آرامـش جامعه نيز بدون مبارزه با شـرانـگـيـزى و جـنـايت دوام نمى يابد. امام بر اين نكته تاكيد دارد: پـيامبر(ص) نبى رحمت بود و مظهر عطوفت و اخلاق بزرگوارانه و داراى قـلـبـى مهربان و چشمى اشكبار, ولى گاه در آن جا كه با مـحـبـت نـمـى تـوانست تبهكاران را به صلاح آورد, ناگزير با شدت رفـتـار مـى كـرد و غـده هاى سرطانى را با جراحى از بدنه جامعه بـيـرون مـى كـشـيـد. كـار پيامبر, بسان كار پزشكى بود كه براى بـهـبودى بيمار او را جراحى مى كند, بر اين كار طبيب دلسوز آيا مى توان برچسب خشونت زد.19

بـر اين اساس قصاص و حدود و امر به معروف نيز مصداق رحمت است و برخاسته از رحمت رحيميه خداوند:

(اجـراى قصاص و حدود و تعزيرات و امثال آن كه به نظر مى رسد با ملاحظه نظام مدينه فاضله تاسيس... شده هر دو سعادت[ دنيا و آخرت ]مـنـظـور اسـت; زيـرا كه اين امور در اكثر[ مردم] براى رساندن جانى و رساندن او به سعادت دخالت كامل دارد....)20

قـرآن, اجـراى قانون قصاص را زندگى ساز مى شمرد; زيرا كه قصاص, پـيـگـرد قـانـونـى و بريدن ريشه هاى جنايت و از بين بردن كينه تـوزيها و انتقامها و برقرارى صلح و صفاست. اگر حكم قصاص كه به قـدرت حـكومت و به اختيار اولياى دم است, دقيق انجام بشود و با اين شعله انتقام گيرى خاموش شود و يا اولياى مقتول با خشنودى و رضـا, ديـه را بـپذيرند به طور طبيعى زندانها از افراد شرور پر نمى شود و صلح و صفا هم بين مردم برقرار مى گردد:

(قـرآن در مـجتمع ايمانى و برادرى حكم قصاص را اصل اولى و ثابت مـقرر داشته و به عفو قاتل ترغيب نموده, تا سايه عدل و رحمت با هـم گـسـترده شود: اجراى قصاص به دست قدرت حكومت مردم و عفو به وجـدان و صلاح اولياى مقتول, نه به اختيار حكومت, تا آتش انتقام خـامـوش شود و رابطه برادرى و رحمت برقرار گردد و نيز تبديل به ديـه, بسا به صلاح كسان مقتول و يا قاتل از اعضاى خانواده مقتول است. بر مبناى همين اصل قضايى و ايمانى, مجتمع امن و پيوسته بى مـانـندى در سرزمين كينه و انتقام پديد آمد كه در ساليان دراز, نـه دسـتـگاه قضايى وسيع و نه زندانها در ميان بود و قاتل و يا دزدى كـه در مـعـرض قـصـاص و حـد در آمـدنـد بـسيار انگشت شمار بودند.)21

از جـمله جاهايى كه شايد از سوى انسان مسلمان, خشونتى سر بزند, در گـاه مبارزه با فساد, فساد آفرين, تباهى, تباهى آفرين, و در صحنه كار زار با دشمن است كه در اين جا به شمه اى از دستورها و آيـيـنـهـاى اسـلام و ديـدگاه امام خمينى مى پردازيم و سفارشهاى بسيار ايشان, را يادآور مى شويم.

روش مبارزه با فساد

مـبارزه با فساد, بى قاعده و قانون نيست, شرايطى دارد و بايستى از حـدود و مـرزهاى آن فراتر حركت نشود. اگر كوتاهى يا تند روى شـود, بـه جـاى اصـلاح بـه افـسـاد و تباهى مى انجامد. حفظ حدود خـداونـد, نـه تنها درباره مومنان, بلكه در برخورد با كافران و مـشـركان جنگى نيز ضرورت دارد و هر چيز بايد در مرز و حدودى كه براى آن بيان شده قرار بگيرد:

(تـلـك حـدود الـلـه فـلا تعتدوها ومن يتعد حدود الله فاولئك هم الظالمون.)22

اينها حدود خداست. از آن تجاوز مكنيد. كه ستمكاران از حدود خدا تجاوز مى كنند.

امام خمينى, بر نگاهداشت مرزهاى حق و باطل, صلاح و فساد و معروف و مـنـكر حساس بود. او مرزبان دين بود و حركت در مرز و راه را, تـنـهـا وسيله رسيدن به سعادت مى شمرد و خارج شدن از آن را سبب فـسـاد. نـه مداهنه و سهل انگارى در اجراى دستورهاى خدا را روا مى شمردو نه تند روى را.

امـام تـاكيد مى كرد: افراد براى مبارزه با گناه به گناهى ديگر نـيـفـتـنـد و بـراى بـه كرسى نشاندن حقيقت از ابزار و راه هاى نـامـشروع استفاده نكنند و خداى نخواسته به نام امر به معروف و نـهـى از مـنـكـر, بـه افـراد ستم روا ندارند و به نام انقلاب و انقلابى, دستورهاى اسلام و ارزشهاى دين, فراموش نگردد.23

امـام تـنـدرويـهـايى كه گاه به اسم دين انجام مى گرفت, بر نمى تابيد و گاه تندروان و خشونت ورزان را نفوذى دشمن مى خواند.

او, بـه رزمـندگان اسلام در جبهه هاى جنگ نيز اندرز, مى داد: در جـنـگ بـا دشمن هم, اصول انسانى را پاس داريد و سيرت على(ع) را از يـاد نـبـريـد, ديـدن جنايتها و وحشى گريهاى صداميان, حلم و بـردبـارى را از كف شما نربايد, ابتدا به جنگ نكنيد, با اسيران جنگى مهربان باشيد توده بى گناه مردم عراق را, كه خود در چنگال صدام اسيرند, با جنايتكاران بعثى, يكى نشمريد.

امـام بـا يادآورى فرازهايى از سيره پيامبر و على(ع) در برخورد با دشمن, مى گويد:

(... سـربازان صدر اسلام, در عين حالى كه سربازى مى كردند وظايف صـوريه را هم به تمام معنى به جا مى آوردند, همان طور كه شمشير مـى كـشـيـدند... با خودشان به طور رحمت به طور دوستى و برادرى رفـتـار مـى كـردنـد. حـضرت امير وقتى كه مواجه مى شود با لشكر مـعـاويه, كه از كفار هم بدتر بودند, با خوارج... سفارش مى كرد كـه: شـمـاها ابتدا به جنگ نكنيد... و لو حق با شماست. بگذاريد آنـهـا ابـتـدا كـنـنـد. وقـتى آنها ابتدا كردند گاهى هم يك دو نـفـركشته مى شدند, آن وقت اجازه مى داد و با تمام قدرت تا آخر مى كوبيد.)24

مبارزه با فساد نمى شود خارج از مدار قانون انجام گيرد و افزون بـر ايـن, روشهايى دارد كه اگر آنها درنظر گرفته نشوند, مبارزه عقيم مى ماند و چه بسا اثر عكس داشته باشد.

1. مـبارزه غير مستقيم, نخستين مرحله براى جلوگيرى و مبارزه با فساد است و اين نيز مرحله هايى دارد:

الـف. در مـرحـلـه نخست شخص گمراه به اشتباه و حركت نارواى خود هـشـيـار گـردد و بدى آن را بفهمد. مى بايد رفتارى پيش گرفت كه بـفـهـمـد كـارش اشـتباه است. اگر با اين حركت ترك كار ناشايست نـكـرد, مـى بـايـسـت بـا ترشرويى با او رو به رو شد و اگر اثر نـگـذاشـت, بـايد به مبارزه منفى پرداخت و ترك رفت و آمد با وى كرد.25

ايـن شـيوه مبارزه را, پيامبر(ص) در برخورد با كسانى كه بر اثر راحـت طـلـبـى, پـيامبر را در غزوه تبوك يارى نكردند و به جبهه نـرفتند, به اجرا گذاشت و آثار سازنده اى در برداشت26 و راه بى تفاوتى را بر ديگر مسلمانان بست.

ب. در مـرحله دوم, به گونه روشن و بدون ابهام به ناشايسته كار, بايد فهمانده شود: بيراهه مى رود.

ج. درمـرحله پايانى, نوبت به تعزير و دست بردن به شمشير و جهاد مـى رسـد. يـعـنى اگر راه هاى ياد شده به نتيجه نرسيد و طرف از حـركـتـهـا و كارهاى خلاف, دست بر نداشت, بايد با شدت عمل با وى بـرخـورد كـرد. امـام تاكيد دارد در گاه در خطر قرارگرفتن اصول ديـن يـا مـذهب, ضروريات دين اهانت به قرآن و مقدسات و... مردم وظـيـفه دارند در برابر منكرات به مبارزه برخيزند و از بذل مال و جان دريغ نورزند.27

(مـرتـبه سوم, توسل به زور و جبر است. پس اگر بداند يا اطمينان داشـته باشد كه ترك منكر نمى كند, يا واجب را به جاى نمى آورد, مـگر با اعمال زور و جبر, واجب است, لكن بايد تجاوز از قدر لازم نكند.)28

جهاد در ديدگاه امام

جـهاد در منطق قرآن قانونى است خدايى و مقدس كه از روى ناگزيرى و بـراى اصـلاح جـامعه و پديد آوردن جامعه اى توحيدى و رسيدن به صـلح پايدار, تشريع شده است. در بينش قرآنى امام خمينى, هدف از جـنـگ, از بين بردن فتنه است. امام در برابر شعار توده مردم در دوران دفاع مقدس: جنگ جنگ تا پيروزى, يادآور مى شد:

(جـنـگ جـنـگ تا رفع فتنه, قرآن مى فرمايد: وقاتلوهم حتى لاتكون فتنه29. همه بشر را دعوت مى كند براى رفع فتنه.)30

در قرآن فتنه, به معناى آزمايش31, بلا و عذاب32, فريب و اغوا33, سـتـم و بـيـدادگرى34 و شرك به كار رفته است. همه اين معانى يك ريـشه دارد و آن عبارت است از: فشار و اختناق, گمراهى و توطئه, بـدبـيـن كـردن مردم به اسلام و جلوگيرى از دعوت به دين, و بستن راه برحقيقت.

احترام به مال و جان انسانها ضرورت دارد, ولى پاسدارى از كرامت و حـقـوق انسانى, مانند: عدالت اجتماعى و ستيز با ستم, آزادى و حـريـت انسانى, خداپرستى و آزادى تبليغ دين, صلح و امنيت عمومى و... از آن بـالاتـر است. براى نجات ارزشهاى والا و نجات انسان و دفـاع از حقوق عمومى, بايد شمارى از مردم جان خود را فدا كنند. در منطق اسلام, جهاد, نه مبارزه براى گستراندن قلمرو و رسيدن به مال و ثروت و زمين كه مبارزه براى خدا و خدمت به خلق اوست.

1. دفـاع: اگـر دشـمـن بـه سـرزمـينهاى اسلام هجوم آورد, بر همه مـسـلمانان, در هر كجا باشند, واجب است از حوزه اسلام دفاع كنند و اسـلام و مـسـلـمانان را از سلطه بيگانگان نجات دهند. در منطق امـام, چـيـرگـى كافران و بيگانگان تنها هجوم و يا اشغال نظامى نـيـسـت كـه سلطه سياسى و اقتصادى و فرهنگى ديگران بر مسلمانان پـذيـرفـتـه نيست و بر مسلمانان لازم است در صورت امكان و آماده بـودن شـرايـطـ, بـراى دفـاع از عـزت اسـلامـى با حاكميت كافران بستيزند.35

نـظـام اسـلامـى و مسلمانان مى بايد چنان توانمند باشند كه دشمن خـيـال تـاخـت و تـاز به آنها را در سر نپروراند. اگر دشمن, در انـديـشه هجوم به سرزمينهاى اسلامى است و مقدمات آن را تدارك مى بـيـنـد, مـسـلمانان بايد به او مهلت ندهند و پيش از اين كه به مـرزهـاى اسـلام حمله ور گردد, رو در روى او قرار گيرند با همان حـربـه هـايـى كه دشمن عليه مسلمانان استفاده مى كند, او را از هجوم, باز دارند.

عـلـى(ع) به سپاهيان خود مى فرمود: چرا منتظر مى مانيد دشمن به سـرزمـيـن شـما حمله برد و در خانه با شما درگير شود, بلكه شما بـايـد پـيش از رسيدن دشمن بر او راه بنديد و او را در خانه اش مشغول سازيد:

(وقـلـت لكم اغزوهم قبل ان يغزوكم فما غزى قوم قط فى عقر دارهم الا ذلوا.)36

و گـفـتـم: بـا آنان بستيزيد, پيش از آن كه بر شما حمله برند و بـگريزند. به خدا سوگند با مردمى در استانه خانه شان نجنگيدند, جز آن كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند.

امـام امت, به پاسداران نظام اسلامى پيشنهاد مى دهد: پرواى دشمن را داشـتـه بـاشـيـد و مـستكبران و بدخواهان انقلاب اسلامى را در مـرزهـاى آنـان مـشـغـول سـازيـد. آنـان اگـر در آرامش يابند و جـنـايـتـكـارانـى چـون اسـرائـيـل خيالشان از سوى فلسطينيان و لـبـنانيان, آسوده باشد, به سوى ما خواهند آمد و با محاصره همه جانبه ما را در چهار ديوارى خود خفه خواهند ساخت.

امـام, با ارائه نمونه هايى از تاريخ صدر اسلام, ابراز مى دارد:

جـنـگـهـاى پـيامبر با كافران, بيش تر جنبه دفاعى و بازدارندگى داشـتـه اسـت. كـفار قريش همواره در انديشه تهاجم به ام القراى اسـلام و نـابود كردن هسته مركزى مسلمانان بودند و اگر مسلمانان بـه اسـتقبال خطر نمى شتافتند و فتنه گريهاى كافران قريش را بى پاسخ مى گذاشتند, در خانه خود محاصره و نابود مى شدند.37

2. بـرداشتن بازدارنده ها از سر راه دعوت: از ديگر دليلهايى كه بـه جهاد مشروعيت مى دهد, برداشتن بازدارنده ها از سر راه دعوت اسـت. اسـلام, دينى است جهانى و مسلمانان وظيفه درند پيام توحيد رهـايـى بـخـش را بـه ديگران ابلاغ كنند و مرزهاى فكرى و عقيدتى اسـلام را بـگـسـترانند. براى اين ماموريت, مى بايست آزادى دعوت وجـود داشـتـه بـاشـد. اگـر نـظـام شرك و الحاد با تكيه بر اين انـديـشه, مردم را به بند كشيده باشد و به مردم ستم روا دارد و از گسترش اسلام جلو بگيرد, مسلمانان وظيفه دارند اين, بازدارنده را از مـيـان بردارند. در واقع اين نوع جهاد, مبارزه با اختناق و استبداد است.

امـام بـر ايـن نـظـر اسـت كـه جنگهاى پيامبران و نبردهاى رسول اكـرم(ص), بـيـش تر, براى از بين بردن بازدارنده هاى نشر توحيد در جهان انجام گرفته است:

(... انـبـيـا كـه جنگ مى كردند با مخالفين توحيد, مقصدشان اين نـبـوده كـه جـنـگ بـكـنند و طرف را از بين ببرند... آنها مانع بـودنـد... رسول اكرم(ص) مقصدشان اين نبود كه مشركين مكه را از بـين ببرند و يا مشركين جزيره العرب را از بين ببرند, مقصد اين بـود كـه ديـن اسـلام را منتشر كنند و حكومت حكومت قرآن باشد... آنها چون مانع بودند... منتهى به جنگ مى شد و معارضه.)38

3 . جهاد ابتدايى: در ديد امام, جهاد ابتدايى ويژه روزگار حضور مـعـصوم است, هدف از آن گسترش توحيد و يكتاپرستى است. امام شرح مـى دهـد: اين بخش از جهاد نيز به انگيزه جهانگشايى و رسيدن به مـال و مـنال انجام نمى گيرد, بلكه رزمندگان براى هدفهاى برتر, از جـان و مـال و آسـايـش خـود مى گذرند. جهاد مبارزه با شرك و چـپـاول است.39 دفاع از حقوق انسانى انسانها, به هدف آزاد كردن انـديـشـه هـا از بـنـد خـرافات و چيرگى خدايگان گوناگون. پيام مـسـلـمانان صدر اسلام به ملتهاى ديگر اين بود: ما آمده ايم شما را از بـنـدگـى و بـردگى خدايان و اربابان گوناگون نجات دهيم و بندگى خداوند يكتا را به شما هديه كنيم.

4. دفاع از ستمديدگان: از ديگر انگيزه هاى جهاد است. مبارزه با كـسـان كه انسانها و جامعه هاى بشرى را به بند مى كشند و منابع اقـتـصـادى و انـسـانى آنان را به يغما مى برند و... جهاد براى گـسـترش عدالت اجتماعى, پس از شعار توحيد, مهم ترين برنامه هاى پـيـامبران است. رسولان خدا براى نبرد با فرعونيان و قارونيان و سـتمكاران, توده ها را بسيج كردند و با نبردهاى خونين طاغوتهاى روزگار خود را برانداختند و مستضعفان را به حكومت نشاندند:

(تـمـام انبيا, از صدر بشر و بشريت براى اين بوده است كه جامعه را اصـلاح كـنـند و فرد را فداى جامعه مى كردند... خداى تبارك و تـعـالـى مـى فـرمـايد كه انبيا را ما فرستاديم, بينات به آنها داديـم, آيات به آنها داديم, ميزان برايشان... فرستاديم (ليقوم الـنـاس بـالـقـسـط)40 غايت اين است كه مردم قيام به قسط بكنند عـدالـت اجـتماعى در بين مردم باشد... دنبالش هم مى فرمايد: (و انـزلـنـا الـحـديد) تناسب اين چيست؟ تناسب اين است كه با حديد بـايـد اينها انجام بگيرد. با بينات, با ميزان و با حديد. (فيه باس شديد.)41

مـبـارزه بـا سـتـمـگـريها, مهم ترين انگيزه امام در مبارزه با اسـتـكـبـار جهانى بود. امام امت براى يارى ستمديدگان فلسطين و لـبـنـانـى و دفـاع از عزت مسلمانان به يارى آنان شتافت و اعلام كـرد: دفـاع از مـسـتـضعفان مرز نمى شناسد و اگر در هر گوشه از جـهـان سـتمديده اى از ما فرياد خواهى كند وظيفه داريم در صورت تـوان او را يـارى كـنـيـم. اين اصل مهمى بود كه امام بر سر آن حـاضـر بـه سازش نبود. امام, در برابر كسانى كه خواهان سازش با غـرب بـودنـد و شـعار مبارزه و مذاكره با امريكا سر مى دادند و نـيـز در بـرابـر آن دسـته كه سازش مصلحت جويانه را پيشنهاد مى كـردنـد و مـى گـفتند سرسختى نشان دادن ما را منزوى مى كند, به شـدت ايـستاد و هرگونه سازش و باج دهى به امريكا را رد كرد42 و بـر آن بـود كـه ملت ما فشارهاى اقتصادى را به جان خريده و ذلت سـازش بـا امريكا را نپذيرفته و شرايط تحميلى غرب, چون شركت در صلح خاورميانه و شناسايى اسرائيل را نمى پذيرد.

تـجـربـه هـاى بـعـدى نشان داد: راه امام درست بوده و خنده هاى دروغـيـن غـرب بـراى فـريب ما انجام مى گرفته و تا غرب كم ترين روزنـه اى بـراى قدرت نمايى و فشار بر مسلمانان پيدا كرده است, كينه هاى درونى را به نمايش گذاشته است.

امام, در پاسخ كسانى كه به امام پيشنهاد مى كردند با دشمن بعثى سـازش كـرده و بـراى جـلـوگيرى از خسارت بيش تر, به خواسته هاى نامشروع صدام و هم پيمانهاى او تن دهد, مى گويد:

(... آنـهـا كـه به ما اشكال مى كنند كه چرا سازش نمى كنيد, با ايـن قـدرتهاى فاسد, آنها از باب اين كه همه چيزرا با چشم مادى مـلاحـظـه مـى كـنند... آنها نمى دانند كه انبيا خدا چه رويه اى داشـتـنـد بـا ظـالـم, چه طور بر خورد مى كردند, يا مى دانند و خـودشـان را بـه كـورى و كـرى مـى زنـنـد. سازش با ظالم,ظلم بر مـظـلـومـيـن است. سازش با ابرقدرتها ظلم به بشر است... انبياى عـظـام, تا آن جا كه توانستند جديت كردند كه ظلم را از اين بشر بـزدايـنـد, بـه مـوعظه, به نصيحت, به امر به معروف, به نهى از مـنـكر, به (انزلنا الحديد و فيه باس شديد), (آخر الدواء الكى) آخر دوا اين است كه داغش كنند. شمشير آخر دواست.)43

5. مـبـارزه بـا بـاغـيان (گردنكشان): آنان كه عليه نظام مشروع اسـلامـى برخاسته اند, آنان كه قصد سست كردن و يا براندازى نظام را دارنـد, آنـان كه بلوا مى آفريند, رعب و وحشت ايجاد مى كند, امـنـيـت عـمـومـى را بـه خطر مى اندازند و در جامعه مفسده, مى انـگيزند, به بازگشت از شر انگيزى فراخوانده شوند و در صورت پا فـشـارى, بـه مـبارزه با آنان برخاست, تا مرز درماندگى و از هم پـاشـيـدن تـشكل و هسته مركزى آنان پيش رفت. درباره اين افراد, اسـلام شـديـدتـريـن دسـتورهاى جزايى را به حسب موارد و شرايط و چگونگى فساد, صادركرده است:

(انـما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يـقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الاخره عذاب عظيم.)44

جزاى كسانى كه با خدا و پيامبرش جنگ مى كنند و در زمين به فساد مـى كـوشـنـد, آن است كه كشته شوند, يا بردار گردند يا دستها و پـاهـايـشـان يكى از چپ و يكى از راست بريده شود, يا از سرزمين خـود تـبـعيد شوند, اينها رسواييشان در اين جهان است و در آخرت نيز, به عذابى بزرگ گرفتار آيند.

به نظر امام, حاكم اسلامى برابر گونه جرم و جنايت و گونه ستيز و گـردنـكـشـى, يـكى از مجازاتهاى چهارگانه را اجرا مى كند و اگر مـحـاربـى كـه دستش به خونى نيالوده و اموالى را از ميان نبرده بـاشـد, اگـر پيش از آن كه به او دست يابند خود را تسليم كند و از كار زشت خود پشيمان گردد بخشوده مى شود.45

مـسـلـمـانان وظيفه دارند گردنكشان و مفسدان را به صلح و آرامش فراخوانند و اگر به كار خود ادامه دادند با آنان بجنگند.46

عـلـى(ع) كـسانى كه در بصره عليه نظام اسلامى به ستيز برخاسته و مـنطقه را به آشوب كشيده بودند, دعوت به صلح و سازش كرد. بارها بـه آنان پيغام داد پس از اتمام حجت, با آنان جنگيد و آتش فتنه را خاموش كرد.

هـجـوم هـمـه جانبه گروهكهاى ستيزه گر عليه نظام اسلامى در آغاز انـقـلاب و نيز هجوم رژيم بعث عراق به سرزمين ايران, نمونه بارز فساد و محاربه با خداوند و پيامبر بود. در بامداد انقلاب و هنوز كـه چـنـد روزى از شـكـست شاه سپرى نشده بود, خواسته هاى سياسى گـروهكها از انقلاب اسلامى آغاز شد و كشور از همه سو, مورد تهاجم گـروهـكـهاى غيرقانونى قرار گرفت. حزب دموكرات, كموله, رزگارى, پـيـكـار و فـدائـيان و... با حمله مسلحانه به تصرف پادگانها و مـراكز دولتى كردستان دست زدند47 و چنين آشوبهايى در ديگر نقاط ايـران, چـون: خـرمـشـهـر و گنبد, براى تجزيه ايران اسلامى شعله كـشـيـد. گـروهـهاى ستيزه جو و محارب و باغى بر حكومت اسلامى در كـردسـتـان, بـه دستور آمريكا, در پى آن بودند كه اسلام را براى هـمـيـشـه از كـردسـتـان برانند و اين خطه از ميهن اسلامى را به پـايـگـاهـى بـراى اربابان غربى و شرقى خود بدل سازند. فرزندان اسـلام, از هر سو براى پاسدارى از عقيده, سرزمين و مرزهاى اسلام, روانـه مـرزهاى غربى شدند و با خون سرخ خود كه بر پهنه دشتها و كـوهـستانهاى غرب كشور به زمين ريختند, توطئه گروهكها را ناكام گـذاردنـد و بـه همراه پيشمرگان مسلمان كرد و دلاوران خدا جو آن ديار, پرچـم قـرآن را بـر بـلـنـدترين قله هاى اين منطقه از ميهن اسلامى برافراشتند.

در ايـن مـيان قدرتهاى خارجى و گروهكهاى وابسته و آنان كه عقبه مـحـاربـان را پـاس مـى داشـته و از شكست عوامل محارب ناخوشنود بـودند, دفاع جانانه و شورانگيز و حماسى فرزندان اسلام را و شور و نـشـور و حـمـاسه اى كه امام در بين امت غيور برانگيخته بود, خـشونت ناميدند و از گوساله هاى سامرى خود صداهايى درآوردند به قـصد فريب مردم و به خواب كردن آنان, كه شكر خدا نقش بر آب شد.

آنـان در تـبـلـيغات خود عليه حركت, رستاخيز, شور, نشور, غيرت, مـردانـگـى, واژه خـشـونت را به كار مى بردند, تا به پندار خام خـود, جـلـوى حـركـت قهرمانانه مردم ايران را بگيرند و آنچه را اربابان مى خواهند, انجام دهند.

در همان روز كه دولت موقت در مهر ماه 58 اعلان داشت: پنجاه و دو نـفـر از پـاسـداران مـظلومانه در سردشت به دست مهاجمان به قتل رسـيـده و از سرنوشت شمارى ديگر از پاسداران خبرى در دست نيست, جبهه ملى, در نامه اى سرگشاده نوشت:

(... چه كسى مسئول خون جوانان برومند ميهن ماست كه در قسمتى از بـيـابـانـهـا و كـوهستانهاى كشور به دست برادران ديگر به زمين ريـخـتـه مـى شـود, آيا عنوان شهادت و شهيد و بر پاداشتن مراسم عـظـيـم (تـشـيـيع جنازه و سوگوارى مى تواند اثرات زيان باراين برادركشى را از ميان ببرد.)48

كـدام بـرادركـشـى؟ آيـا آنان كه عليه نظام اسلامى, عليه تماميت ارضـى, بـراى خشنودى آمريكا و ديگر قدرتها, دست به اسلحه بردند و بـا تـمـام توان تلاش مى كردند, كردستان را از ايران عزيز جدا سـازنـد و آن را به پادگانى براى آمريكاييان دربياورند, به نظر اين جبهه برادر بودند؟

آيا اينان كه دست خود را به خون سربازان فداكار ارتش و نيروهاى مـومـن و بـاوفـاى ارتش, سپاه و نيروهاى مردمى كه در پادگانهاى مـرزى بـه نـگـهـبـانـى از مرزهاى ايران اسلامى, استوار ايستاده بـودنـد, آلـودنـد, بـرادرنـد؟ قاسملو كه هيچ گاه در كنار مردم ايـران نبود و از كردى تنها سبقه نژادى را داشت, از كدام پستان مـام مـيـهـن شـير نوشيده بود كه او را در كنار چمران و كاوه و بروجردى و كاظمى و ... برادر بخوانيم؟

ايـنـان و هـمپيالگيهاى اينان, خون ريزيها, خون آشاميها, شكنجه هـا, تـجـاوزهـا و يـغماگريهاى گروهكهاى آمريكايى تجزيه طلب را نـاديـده مـى انـگـاشـتند و حركت آنان را حرمت آزاديخواهانه مى نـامـيـدنـد, ولـى دفاع مردانه جوانان شريف و مردان غيور را از سرزمين اسلامى, خشونت! زهى بى شرمى.

اما امام, بارها گروهكهاى محارب و هواداران آنان را اندرز داد, آنـان را آزاد گـذاشـت تـا خـواسـته هاى خود را در جامعه منتشر كـنـند, براى بيان اهداف خود به مناظره بنشينند, هياتهاى صلح و مذاكره و حسن نيت به كردستان فرستاد, با فرستادگان و نمايندگان احـزاب بـه گفت وگو نشست, بارها كسانى را كه ناآگاهانه آلت دست عـوامـل بيگانه شده و عليه نظام اسلامى دست به آشوب مسلحانه زده بـودنـد بخشيد و فرمانده سپاه پاسداران در آن روزهاى آتش و خون كه هر روز ملت در تشييع جنازه شهيدى شركت مى كرد, اعلام كرد:

به جز سران جنايتكار حزب دموكرات كه دستشان به خون صدها مسلمان بـى گـنـاه آلـوده اسـت ديـگـر اعـضـاى اين حزب مشمول عفو حضرت امامند.50

آيـا ايـن امـام و ايـن ياران و اين مردم خشونت طلب هستند؟ كجا چـنين رهبرى مى توان سراغ داد كه با محارب, با جنگ طلب, با خون ريـز, با قاتل عزيزترين عزيزها, چنين صبورانه و ترازمند برخورد كند؟

در سـال 1360 كه گروه بى شمارى از امامان جمعه و بزرگان اسلام و انقلاب, به تيرهاى زهرآگين سازمان منافقين به خون خود غلطيدند و مـردم مسلمان به خروش آمده در انتظارمجازات جنايتكاران دست گير شـده بـودنـد, امام بر توسن سركش انتقام, كه چه بسا بسيار مورد پـسـنـد مردم باشد و او را بيش از پيش مطرح كند, سوار نمى شود, آرام, مـهـربانانه مى گويد: ما در پى انتقام جويى نيستيم و هدف از زندان اصلاح مجرمان است!

امام به مسوولان زندانها اعلام مى كند: زندانيانى كه قابل اصلاح و بـازگشت از بيراهه اند, ببخشند و اسباب آزادى آنان را از زندان فراهم سازند:

(... مـن امـروز مى خواهم تاكيد كنم در اين امر كه راجع به اين مـحـبـوسين (البته به استثناى آنهايى كه ما به حسب امر خدا نمى تـوانـيـم عـفو كنيم) باز تاكيد مى كنم كه زودتر اين قضيه تمام شـود و آقـاى مـوسـوى به هر جا به همه شهرستانها سفارش كنند كه زودتـر ايـن كار را انجام بدهند و رسيدگى زودتر شود, تا ان شاء الـلـه براى عيد جديد, يك عده چشمگيرى از اينها كه مى شود آنها را عـفـو كـرد, حـالا گـنـاه دارنـد, يـك گناهى است كه قابل عفو اسـت.... انـحـرافى است كه قابل عفو است, تهيه كنند و براى عيد جـديـد كه مى آيد بفرستند تا ان شاء الله, اينها عفو بشوند.)51

امـام بـارها به گروهكهاى محارب اندرز داد كه در راه خود تجديد نـظـر كـنـند و ميان رفتار اسلام با عملكرد قدرتهايى كه از آنها دسـتـور مـى گيرند, به مقايسه بپردازند و كوركورانه جان خود را از دست ندهند.

امام در بيانى روشنگرانه, كسانى را كه شعار حمايت از خلق سر مى دادنـد, راه هـا را نـاامـن مـى سـاخـتند, خرمنها را به آتش مى كـشـيـدند, و فرزندان مردم را به قتل رسانيدند, منافق خواند كه مـيان رفتار و گفتارشان تفاوت است و از آزادى استفاده نابجا مى كـنـنـد. آنـان بـه جـاى ايـن كه از آزادى درست استفاده كرده و انـديـشه و قلم را در راه بهروزى و از ميان بردن مشكلات و ايجاد تـفـاهـم به كارگيرند, به مقدسات اسلام توهين مى كنند52 و آب به اسياب بيگانگان مى ريزند.

گـروهكهاى قانون شكن, به اندرزهاى امام گوش نكردند و هر روز بر دامـنـه آشـوبـهـا, شـايعه پراكنيها, توهين مقدسات افزودند. در مـطـبوعات آشكارا تاريخ تحريف مى شد, احكام اسلام زير سوال برده مـى شـد و به تعبير شهيد بهشتى, متخصصان جنگ روانى دركار آشفته كردن بازار انقلاب بودند.

امـام, در سـخـنـرانـى 58/5/17 خـود, بر خروشيد و گفت: همه اين خـرابـكاريها و آتش افروزيهايى كه در گوشه و كنار كشور ديده مى شـود, بـر اثـر آن بـود كـه ما سهل انگارى كرده و به قانون عمل نـكـرديم و دست گروهكها و بدخواهان را براى هر كار بازگذاشتيم:

(اگـر مـا از اول... مـجـلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطيل كرده بـوديم و روساى و روساى آنها را به سزاى خودشان رسانده بوديم و چـوبـه هاى دار را در ميدانهاى بزرگ بر پا كرده بوديم و مفسدين و فاسدين را درو كرده بوديم, اين پيش نمى آمد.)53

گـاه, عـفـو و بخشش, شمارى از فساد انگيزان, بويژه وابستگان به قـدرتـهـاى بـزرگ را جـرى و گـسـتـاخ مى كند; زيرا آنان از روى نـاآگاهى دست به كار نمى شوند. آنان براى ويرانگرى, آشوب, فتنه انـگـيزى, براندازى, خون ريزى و... مامور شده اند و عفو و بخشش و سـياست سهله سمحه, ميدان را براى آنان باز مى كند و زمينه را مهيا مى سازد.

امـام, هجوم عراق به ايران را مصداق بارز تجاوز آشكار باغيان و محاربان به نظام اسلامى خواند.

صـدام بـه هدف براندازى نظام و تجزيه ايران با لشكريان انبوه و سـاز و بـرگـى مدرن از غرب و جنوب به كشور ما وارد شد, شهرها و روسـتا ها را اشغال كرد, مليونها نفر را آواره ساخت و خسارتهاى جانى و مالى جبران ناپذيرى به ما وارد آورد.54

امام, در گرماگرم جنگ گفت: ما هيچ گاه جنگ را شروع نكرده و نمى كـنـيم و اكنون از كشته شدن جوانان ايران و عراق ناراحتيم. اين يـك اصـل مـسلم و خدشه ناپذير است در اسلام كه جبهه حق, هيچ گاه آغـاز بـه جـنگ نمى كند, امام روى اين اصل, هميشه و همه گاه مى گفت:

(مـا هـيـچ روزى بـه عـراق حـمـله نكرديم و الان هم در حال دفاع هستيم.)55

امـام بـا استوارى به ملت ايران يادآور مى شد كه اكنون كه نبرد بـر مـا تـحـمـيل شده, به دشمن باج نمى دهيم و براى بيرون كردن دشـمـن از بـذل مـال و جـان دريـغ نداشته و حرمت و عزت و كرامت انـسانى و اسلامى خود را به چند روز زندگى بيش تر در دنياى دون, نمى فروشيم و چون امام حسين تا آخر ايستاده ايم.

امـام حـزب بعث را جنگ افروز مى دانست و مى گفت: بايد تا سر حد نـابـود كـردن ايـن غده سرطانى با اوجنگيد و ريشه هاى او را از سرزمين عراق بيرون كشيد.

وى, در پاسخ فرستادگان برخى از كشورهاى جهان گفت:

ايـن كـسـانـى كه ما را به سازش فرا مى خوانند به جاى اين كار, مـتـجـاوز را سركوب كنند. رژيم عراق مزورانه, بدون اين كه قدمى واپس نشيند و شهرهاى اشغالى را ترك كند, دم از صلح مى زند:

(ما حكم را قرآن قرار مى دهيم, قرآن كتاب آسمانى مسلمانان است. مـا يـك آيـه اى از قـرآن را حكم قرار مى دهيم... آيه اين است:

اگـر دو طـايفه اى از مومنين با هم جنگ كردند شما صلحشان بدهيد و اگـر يـك طايفه اى از اينها به طايفه ديگر تجاوز كرد همه تان مـكـلفيد كه با او قتال كنيد, جنگ كنيد تا اين كه به اطاعت خدا بـرگردد. وقتى به اطاعت خدا برگشت صلح كنيد به عدالت و قسط.)56

عـراق در سال سوم جنگ, به حمله هاى خود شدت بخشيد. شهرها را به مـوشـك مـى بـست و هواپيماهاى عراق هر روز شهرها را بمباران مى كـردنـد و در هـمـان حـال, دم از صـلح و سازش مى زد و راديوهاى بـيـگـانه, گفته هاى او را در همه جا مى پراكندند امام امت, در سـخـنـرانـيـهاى روشنگرانه خود, مردم را روشن ساخت كه صلح طلبى صـدام, بـسان صلح طلبى اسرائيل است. اسرائيل به لبنان, يورش مى بـرد, آن گاه كه توانش كاهش مى يابد, سازمان ملل را وارد ماجرا مـى سـازد و آتـش بست بر قرار مى كند و با تجديد قوا دوباره از زمين و هوا, به لبنان يورش مى آورد.

امـام, هـوشيارانه از هدفهاى شوم صدام, پرده بر مى داشت و گفت:

صـدام تـا خوزستان را به او ندهيم خرسند نمى شود و ما مى بايست بـه نـبرد ادامه دهيم تا دشمن را از تجاوز دوباره نااميد كنيم. اگـر صـدام نـيـمـه جان بماند و نيروى رزمى اش در هم نشكند, با تجديد نيرو دوباره به سرزمين ما حمله ور مى شود.

وقـتـى صـدام خـيلى از صلح دم مى زد, امام گفت: صدام بسيارى از شـهـرهـا و روسـتاهاى غرب و جنوب را به تل خاكى تبديل كرده, او بايد غرامت بدهد57 و در دادگاه صالحه محاكمه شود و...

امـام, هـجـوم به عراق را نه تهاجم, بلكه دفاع از اسلام و ايران خـوانـد و با بيانى بسيار روشن از كمكها و پاداشهاى بين المللى به عراق متجاوز پرده برداشت:

اكـنون كه استكبار جهانى به جاى تنبيه تجاوزگر, به او پاداش مى دهـد و مـوشـك و هـواپيما و كشتى و مهمات و تانگ و سلاح شيميايى بـراى كـوبيدن شهرهاى بى دفاع در اختيار او گذاشته است, ما خود بـا ضـربـه زدن بـه بـنـيه نظامى عراق, بعثيان را به مجازات مى رسـانيم و تا برآوردن خسارتهاى مالى و محاكمه تجاوزگر تا آن جا كه توان داشته و شرايط به ما اجازه مى دهد, مقاومت مى كنيم:

(شـهرهاى مرزى ما هر روز در زير توپهاى دور برد و موشكهاى دشمن اسـت... و بـر هـمه ما واجب است كه دفاع كنيم از كشور خودمان و دفـاع ايـن اسـت كـه مـا دشمن را تا آن جا برسانيم و برانيم كه نـتـوانـد بـا مـوشـكهاى خودش شهرهاى ما را بكوبد. رفتن در خاك عـراق, نـه هـجمه به عراق است, دفاع از اسلام و كشور اسلامى است. نـظـيـر ايـن كـه اگر يك كسى در خارج منزل شما بايستد, از داخل خـانـه خـودش سنگ پرانى كند و موجب خسارت مالى و جانى شود, اگر شـمـا وارد بـشـويـد درمنزل او, شما هجمه نكرديد به او, شما مى خواهيد دفاع كنيد.)58

در دفـاع مقدس, همه شرايط انسانى و اسلامى نگاهداشته مى شد و به فـرمـان امام, جز در هنگامهاى ضرورى, از حمله به شهرها خوددارى شد.

امـام, هـمـواره بـه رزمندگان, ارتشيان, سپاهيان و... سفارش مى كرد: با اسرا با ترازهاى شرعى و قانونى رفتار كنند.59

مـجازات مرتد: از ديگر مواردى كه اسلام, با شدت برخورد مى كند و از قـوه قـهريه استفاده مى برد. به كيفر رساندن مرتدان است. آن كـه از اسـلام رو بـگـردانـد60, يا يكى از ضروريات دين را انكار كـند, مرتد است. اسلام دين آزادى است. به هر سرزمينى كه چيره مى شـود و آن را در زيـر نـگـين خود در مى آورد, همگان را آزاد مى گـذارد كـه هـر مـرام و آيـيـنى كه مى خواهند, برگزينند كسى را وادار بـر پـذيـرش ديـن اسلام نمى كند ولى اگر كسى آگاهانه و با كـنـدوكـاو و تـحـقـيق و پژوهش كه مورد سفارش اسلام است و به آن تـاكـيد مى ورزد, وارد حوزه اسلام شد, نمى تواند آن را ترك كند. بـيـرون رفتن از جرگه مسلمانان و يا اهانت به مقدسات و دستورات آن, بـه مـنزله خنجر زدن از پشت به جبهه اسلام به شمار مى رود و از دين برگشته در مواردى, به سختى كيفر مى بيند.

قـرآن, از كـسـانـى نـامـبـرده كه به انگيزه ترس از كافران, يا دنـيـاطـلبى و رسيدن به دنياى بهتر و يا به قصد توطئه و خيانت, پـس از گرويدن به اسلام, به اردوگاه كافران پيوسته اند. عبدالله بـن ابـى سرح, نويسنده پيامبر, براى رسيدن به دنيا به اسلام پشت كـرد و آيه هاى قرآن را به سخره گرفت. پيامبر(ص) دستور داد: وى را بكشند, گرچه به پرده هاى كعبه بياويزد!؟61

قـرآن از يـهـوديان نام مى برد كه براى ضعيف كردن اسلام و ايجاد اخـتلاف و نگرانى بين مسلمانان تبانى كردند تظاهر به اسلام بكنند و بـه اردوگـاه درآيند و پس از چندى آن را ترك گويند;62 از اين روى اسـلام بـراى نـگـهـدارى كيان دين و حراست از حوزه مسلمانى, هشدار داده: افراد پس از پذيرش اسلام در ترك آن آزاد نيستند.

امـام خـمينى, به پيروى از اسلام راستين, انگيزه هاى كسان را در بـازگـشـت از اسلام و يا انكار پاره اى از مسائل از نظر دور نمى دارد. اگـر كـسانى از روى ناآگاهى به اسلام و قانونها و آيينهاى آن, بـه انـكـار مـسـائـلى از آن بپردازند, يا شرايط اجتماعى و فـرهـنـگـى ويـژه اى آنان را به دين بد بين بسازد و به دشمنى و سـتـيـز بـرنـخيزند, نمى توان قانون كيفر مرتد را درباره اينان جـارى سـاخـت. از اين روى, امام, افزون بركافران كه مسلمان شده انـد[ مـرتـد ملى] براى مسلمان زادگانى كه از روى ناآگاهى و بى بـصـيـرتى به گروهها و مكتبهاى الحادى پيوسته اند, راه توبه را بـاز مـى دانـد. بـى گـمـان, بيش تر افرادى كه در ايران پيش از انـقلاب و چه پس از آن, كمونيست شده بودند, مسلمان زاده بودند و بـرابر اصول فقهى, مرتد و سزاوار كيفر; اما امام راحل, با آنان از جـايـگـاه هـدايت گرانه و ارشاد روبه رو شد و بارها آنان را اندرز داد و به برگشت به اسلام فرا خواند:

(... وصيت من, به چپ گرايان مثل كمونيستها و چريكهاى فدايى خلق و ديـگـر گـروهـهاى متمايل به چپ, آن است كه: شماها بدون بررسى صـحـيـح از مكتبها و مكتب اسلام, نزد كسانى كه از مكتبها و خصوص اسـلام اطـلاع صحيح دارند, با چه انگيزه اى خودتان را راضى كرديد بـه مكتبى كه امروز در دنيا شكست خورده رو آورديد... من به ... احـزاب و گـروهـكـهـا... وصيت مى كنم كه: به ملت بپيوندند... و مـطـمئن باشند كه اسلام, براى آنان هم از قطب جنايتكار غرب و هم از قـطـب ديـكتاتور شرق بهتر است و آرزوهاى انسانى خلق را بهتر انجام مى دهد.)63

ولى برخورد امام, با جبهه ملى شديد بود; زيرا اين جبهه, از روى آگـاهى و براى سست كردن بنيادهاى اسلام و دور كردن مردم از جبهه حـق و روى گـردانـدن آنـان از اسـلام در برابر احكام جزايى اسلام مـوضـع گـرفـتـه بود. قصاص از احكام مسلم اسلام به شمار مى رود.

وهـيـچ كـس از مـسـلمانان در آن شبهه و ترديد, ولى پس از تنظيم لايـحـه قـصـاص در سال 1360 جبهه ملى با علم به موضوع به مخالفت بـرخـاسـت و بـه حـكـم خدا اهانت كرد. اين گروه با اثرپذيرى از قـانونهاى كشورهاى غربى و اعلاميه حقوق بشر, كه مجازات اعدام در آن وجـود نـدارد, حـكم قرآنى قصاص را خشونت و وحشى گرى خواند و در اعـلاميه اى آن را محكوم كرد و مردم را به راهپيمايى عليه آن فرا خواند!64

امـام در بـرابـر ايـن گـستاخى و حركت ستيزه جويانه عليه قانون حـياتى قصاص, كه اسلام در سرزمين خود آشكارا مورد بى حرمتى قرار مى گرفت, برآشفت و گفت:

(جبهه ملى از امروز محكوم به ارتداد است. بله جبهه ملى هم ممكن اسـت بـگـويـنـد كـه ما اين اعلاميه را نداده ايم. اگر آمدند در راديـو, امروز بعد ازظهر آمدند, در راديو اعلام كردند به اين كه ايـن اطلاعيه اى كه حكم ضرورى مسلمين... را غيرانسانى خوانده... از مـا نـبـوده... از آنها هم مى پذيريم, اسلام هم در رحمتش باز است به همه مردم.)65

امام به ساير گروهها, بويژه نهضت آزادى هشدار داد: اگر به اسلام عـلاقـه داريـد حسابتان را از جبهه ملى جدا كرده و تهاجم به حكم قصاص كه نص قرآن و ضرورى همه مسلمين است, محكوم كنيد.66

نـاسزا به به پيامبران: ناسزا به هر يك از پيامبران خدا, بويژه پـيـامـبـر اسلام درنزد همه فقيهان, از موجبات ارتداد شمرده شده اسـت. ايمان به رسولان الهى و احترام به آنان از اصول اسلام است.

اگـر كـسـى به هر يك از فرستادگان خدا ناسزا گويد, سزاوار كيفر اسـت و در اين حكم فرقى بين هيچ يك از مرتدان وجود ندارد; زيرا نـاسـزاى بـه انـبيا به انكار دين بر مى گردد و اهانت به قرآن. امـام در راسـتـاى اجراى اين حكم, سلمان رشدى را كه با پشتوانه هـمـه جـهان غرب و اروپا, پيامبر اسلام را هدف شديدترين اهانتها قـرار داد, مـرتد اعلان كرد و از مسلمانان جهان خواست فرمان خدا را درباره وى اجرا كنند.

(سـلـمـان رشدى اگر توبه كند و زاهد زمان هم گردد بر هر مسلمان واجـب اسـت, باجان و مال هم خود را به كار گيرد و او را به درك واصل گرداند.)67

امـام اهـانـت بـه امـامان و فاطمه زهرا(ع) را همانند اهانت به پـيـامـبـر, سبب ارتداد مى داند. ايشان درباره كسى كه به فاطمه زهـرا(س) سخنى ناشايست بر زبان رانده بود از صداى جمهورى اسلامى پخش شد, اعلام كرد:

اگـر ثـابـت شـود كه گوينده قصد اهانت به مادر امامان را در سر داشته, مى بايست به سختى كيفر ببيند.68

امـام هـمـواره بـه دولتمردان شجاعت مى بخشيد كه در برابراجراى دسـتـورهـا و آيـيـنهاى خداوند, سهل انگار نباشند و از ستايش و نـكـوهـش بـيـگـانـگان و تهديدهاى اقتصادى , سياسى و نظامى غرب نـهـراسند و از اين كه اروپا و آمريكا ما را در دنيا (به خشونت و تحجر) معرفى كنند, ترس به دل راه ندهند.69

امـام, آزاديـخـواهى غربيان را چيز واهى مى دانست و آنها را يك مـشت انسانهاى وحشى و جانى بر مى شمرد كه براى فريب ديگران, دم از آزاديـخـواهـى مـى زنـنـد.مـى گـفت: غرب و آمريكا, مظهر همه جـنايتها و وحش گريها در جهانند و ثروت همه دنيا را به يغما مى بـرنـد, نـمـونـه عـينى آن اين است كه اسرائيل فرزند غرب است و بـاحـمـايـت سـيـاسـى و نظامى آمريكا و اروپا, افزون بر اشتغال فـلـسـطـين, هر روز جنوب لبنان را به آتش مى كشد و همه دولتهاى اسـلامـى را در خـطر قرار داده است و با همه اينها, به ما كه به ستمديدگان كمك مى كنيم, انگ تحجر و خشونت طلبى مى زند:

(خـداى تـبـارك و تعالى در موضع عفو و رحمت رحيم است و در موضع انـتـقـام انـتـقـامجو, امام مسلمين هم اين طور بود.... ما نمى تـرسـيـم از ايـن كـه... در روزنامه هاى خارج از ايران براى ما چـيـزى بـنويسند. ما نمى خواهيم وجاهت... در خارج از كشور پيدا كنيم. ما مى خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد.)70

پى نوشتها:

1. (عذر تقصير به پيشگاه محمدو قرآن), ترجمه غلامرضا سعيدى; وحى و نبوت, محمد

تقى شريعتى/314, حسينه ارشاد.
2. (اسـلام و مقتضيات زمان), شهيد مطهرى, ج42/1, 50, 106, صدرا.
3. روزنامه (كيهان),1358/3/7.
4. (صـحـيفه نور), مجموعه رهنمودهاى امام خمينى, ج21/15, وزارت ارشاد.
5. (او بـه تـنـهـايـى يك ملت بود)/206. از مجموعه راست قامتان جاودانه تاريخ اسلام,ج3, واحد فرهنگى بنياد شهيد.
6. (آداب الـصلوه), امام خمينى, به اهتمام سيد احمد فهرى /260, آستان قدس رضوى.
7. (بحارالانوار),علامه مجلسى, 71/57, موسسه الوفا, بيروت.
8. (صحيفه نور), ج257/19.
9. سوره (فرقان), آيه 32.
10. سوره (آل عمران), آيه 159.
11. سوره (آل عمران), آيه 159.
12. (خـدمـات مـتقابل ايران و اسلام), شهيد مطهرى, ج اول, صدرا; (وحى و نبوت)/383.
13. (صحيفه نور), ج153/18.
14. همان, ج200/15.
15. (بحارالانوار), ج267/70.
16. سوره (فتح), آيه ;28 (صحيفه نور), ج234/5.
17. (اربعين), امام خمينى, ج133/1, طه.
18. (صحيفه نور), ج29/10.
19. همان, ج227/7.
20. (آداب الصلوه), امام خمينى/ /261.
21. (پـرتـويـى از قـرآن), سـيـد مـحمود طالقانى, ج58/2, سهامى انتشار.
22. سوره (بقره), آيه 229.
23. (صحيفه نور) ج;219/12 ج107/7.
24. همان, ج15/9.
25. (توضيح المسائل), امام خمينى, مساله 2805.
26.(تـفسير نورالثقلين), الحويزى, ج278/2, اسماعيليان, ذيل آيه 118, سوره توبه.
27. (توضيح المسائل), مساله 2792.
28. همان, مساله 2813.
29. سوره (بقره), آيه 193.
30. (صحيفه نور), ج82/19.
31. سوره (عنكبوت), آيه 20.
32. سوره انفال), آيه 29.
33. سوره (اعراف), آيه 27.
34. سوره (مائده), آيه 41.
35. (توضيح المسائل), مساله ;2826 (تحرير الوسيله) امام خمينى, ج485/1, وزارت ارشاد.
36. (نهج البلاغه), خطبه 27.
37. (صحيفه نور)
38. همان, ج44/7.
39. (كـشف الاسرار), امام خمينى;/228 (جهاد), شهيد مطهرى, صدرا; (آشنايى با قرآن), شهيد مطهرى, ج210/3, صدرا.
40. سوره (حديد), آيه 25.
41. (صحيفه نور), ج146/15.
42. (او به تنهايى يك ملت بود.)/293.
43. (صحيفه نور), ج19/19.
44. سوره (مائده), آيه 33.
45. (تحرير الوسيله), ج493/2.
46. سوره (حجرات), آيه 9.
47. (طلوع و غروب دولت موقت), احمد سميعى/155, شباويز.
48. همان/222.
49. همان/123.
50. همان;/213 (صحيفه نور) ج 261/8, (ج3/9). (ج 172/10)
51. (صحيفه نور), ج52/16.
52. همان, ج267/8.
53. همان/251.
54. مـجـلـه (حـوزه), شماره 97/13, جنگ در آيينه مبانى; (انقلاب اسـلامـى, جـنـگ تحميلى و نظام بين الملل), دفتر بررسيهاى سياسى سازمان تبليغات اسلامى, بهار 1376.
55. (صحيفه نور), ج21/19.
56. همان, 77/16.
57. همان, ج14/17.
58. همان/230.
59. همان, ج120/15.
60. (تحرير الوسيله), ج366/2, موانع ارث.
61. (تـفـسير نورالثقلين), ج;90/3 (سير اعلام النبلا) ذهبى, ج4 / 226, دارالفكر.
62. سـوره (آل عمران), آيه ;72 (مجمع البيان فى تفسير القرآن), طبرسى, ج2/115, دار مكتبه الحياه.
63. (صحيفه نور), ج197/21.
64. همان, ج17/15.
65. همان/18.
66. همان/17 و 18.
67. همان, ج87/21.
68. همان/76.
69. همان , ج109/8.
70. همان, ج251/8.

منبع:http://www.imam-khomeini.com



جذب نیروی مدیریت برای انجمن های تخصصی نگارنامه

سلام دوستان.امروز یک سایت توپ برای مدیر شدن بهتون معرفی می کنم

در پی افتتاح انجمن در تاریخ پنج دی و نیاز تالار به استخدام مدیران

مجرب،مدیریت تالار تصمیم به استخدام مدیرانی برای انجمن های مختلف

تالار با دارا بودن شرایط زیر کرده است. 


1- تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران باشد.

2- در زمینه ی وبلاگ نویسی یا عضویت در انجمن های مختلف آشنا باشد. 


در صورتی که کاربری دارای شرایط بالا می باشد پس از عضویت تقاضای خود را از طریق پیام خصوصی به مدیریت کل دهد.
پس از استخدام کاربر به عنوان مدیر،کاربر به عنوان مدیر آزمایشی یک هفته در انجمن مربوطه فعالیت می کند و در صورت مناسب بودن فعالیت و تایید مدیریت به مدیر دائمی تبدیل می شود.

خلاصه ای از مهمترین وظایف مدیران:
ارسال حداقل حداقل90 پست ماهانه(این شرط برای زمان فعلی است و ممکن است بعدا تغییر کند)
پاسخ گویی به مشکلات و سوالات کاربران

همکاری و تعامل با مدیران ارشد.

آدرس : http://negarnameh.ir/forum

توجه امام به زيارت عاشورا

آقاى سيدعلى‏اكبر محتشمى مى‏گويد:
از جمله حوادثى كه در فرانسه اتفاق افتاد در رابطه با آن حالت‏خلوص و علاقه و محبتى كه امام به ائمه اطهار داشتند. ما روزها كه مى‏شد كليه گزارشهاى شب گذشته را كه به وسيله تلفن از ايران‏رسيده بود، مى‏نوشتيم و احيانا آنهايى كه لازم بود عين صدا را امام بشنوند، جمع‏آورى مى‏كرديم و خدمت امام مى‏رسيديم و اين‏گزارشها را خدمتشان تقديم مى‏كرديم و اگر توضيح هم لازم بود،توضيح مى‏داديم.
اول محرم بود آن روز طبق معمول وقتى گزارشها را برديم خدمت‏امام، ديديم امام در اتاق قدم مى‏زنند و با تسبيح ذكرى مى‏گويند، مشخص شد كه امام زيارت عاشورا را طبق معمول كه در سالهاى‏گذشته هر سال در ايام عاشورا صبح مشرف مى‏شدند حرم و زيارت‏عاشورا را در حرم حضرت اميرالمؤمنين(ع) مى‏خواندند، در پاريس‏هم همان برنامه را ادامه داده بودند و زيارت عاشورا رامى‏خواندند. امام تذكر فرمودند:« از اين به بعد در اين ساعت‏گزارشها را نياوريد چون در اين ساعت من مشغول هستم» اين‏برنامه در ايام عاشورا ادامه داشت.


منبع:http://www.vaares.com

حاكميت ولايت فقيه در اسلام

کتاب: انقلاب اسلامى در مقايسه با انقلابهاى فرانسه و روسيه، ص 183 
نويسنده: دكتر منوچهر محمدى

عليرغم مجاهدت و تلاشهايى كه مردانى چون سيد جمال الدين اسدآبادى، نائينى، نورى، مدرس، كاشانى، و فداييان اسلام به رهبرى نواب صفوى انجام داده‏اند و اگر چه در تحقق بسيارى از اهداف ملى نقش اساسى داشتند، موفق نشدند اسلام را به عنوان ايدئولوژى انقلاب در باور توده‏هاى وسيع و على الخصوص انقلابيون جوان جاى دهند.تا اينكه از سال 1341 امام خمينى رهبر انقلاب اسلامى با شناخت دقيق مشكلات مذكور قدم به قدم در جهت از ميان بردن موانع مزبور گام برداشته و موفق شدند با توهمات موجود در اذهان مردم و طرح اسلام با شيوه جديد آن را به عنوان مطلوبترين ايدئولوژى انقلاب در جامعه مطرح نمايند. ابتدا به عنوان مرجع تقليد شيعيان، تقيه را حرام كرده و اظهار حقايق را واجب دانستند (و لو بلغ ما بلغ) . (1)

بدين وسيله و از طريق صدور فتواى تاريخى مزبور اين مشكل را برطرف كردند.امام همچنين با عنوان مرجع بزرگ و تامه تقليد و محور اصلى حوزه علميه قم، با به دست گرفتن پرچم مبارزه و حمله به سيستم سياسى حاكم، موضوع انفكاك دين از سياست را عملا به عنوان امرى باطل و نادرست‏به اثبات رساندند.

به دنبال آن در فرصتى كه در دوران تبعيد در نجف اشرف حاصل گرديد با طرح حكومت اسلامى و اصل ولايت فقيه، تحولى اساسى، در نگرش به اسلام به عنوان يك ايدئولوژى پويا و قابل پياده شدن در عصر حاضر، به وجود آوردند.در ارائه ايدئولوژى انقلاب ابتدا مى‏بايست‏حاكميت موجود را نفى و طرد نمود، ارزشهاى مسلط بر نظام را به زير سؤال كشيد و اين كارى بود كه ابتدا رهبر انقلاب به عنوان ايدئولوگ انجام داد، در شرايطى كه سالهاى متمادى تبليغ شده بود كه سلطان سايه خدا و اطاعت از سلطان اطاعت از خداست و يا اينكه سلطنت وديعه و موهبتى الهى است.رهبر انقلاب با نفى همه اين ارزشها چنين مى‏گويد:

«اين مواد قانون اساسى و متمم آنكه مربوط به سلطنت و ولايتعهدى و امثال آن است كجا از اسلام است؟ اينها همه ضد اسلامى است، ناقض طرز حكومت و احكام اسلام است.سلطنت و ولايتعهدى همان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشيد و بساط آن را در صدر اسلام در ايران و روم شرقى و مصر و يمن برانداخته است.رسول اكرم (ص) در مكاتيب مباركش كه به امپراطورى روم شرقى (هراكليوس اول) و شاهنشاه ايران نوشته آنها را دعوت كرده كه از طرز حكومت‏شاهنشاهى و امپراطورى دست‏بردارند، از اينكه بندگان خدا را وادار به پرستش و اطاعت مطلقه خود كنند، و بگذارند مردم خداى يگانه و بى‏شريك را كه سلطان حقيقى است، بپرستند.سلطنت و ولايتعهدى همان طرز حكومت‏شوم و باطلى است كه حضرت سيدالشهداء (ع) براى جلوگيرى از برقرارى آن قيام فرمود و شهيد شد. (2)

با طرح اين موضوع براى اولين بار رهبر انقلاب ارزشى را، كه نه تنها ساليان دراز تبليغ و به مردم تلقين شده بود بلكه جزء اصلى قانون اساسى (3) شناخته شده بود، باطل و ضد ارزش اعلام مى‏نمايد.

وظيفه بعدى ايدئولوگ انقلاب اين است كه جامعه كمال مطلوب را نه تنها ترسيم نمايد بلكه شيوه عملى رسيدن به آن را هم نشان دهد.براى معتقدين به اسلام كه اكثريت قريب به اتفاق جامعه را تشكيل مى‏دادند. اين امر پذيرفته شده بود كه حكومت اسلامى به طريقى كه زمان رسول اكرم (ص) پياده و اجرا شده بود مى‏تواند به عنوان حكومت كمال مطلوب تلقى شود و الگو و نمونه حكومت آينده قرار گيرد.اما نكته مهم اين بود كه بعد از چهارده قرن و با توجه به پيچيدگيهاى جامعه امروزى چگونه و توسط چه اشخاصى مى‏توان چنين جامعه‏اى را تشكيل داد.از طرف ديگر عده زيادى با اعتقاد به اين امر كه دنيا بايد پر از فساد و ظلم و جور شود تا مهدى موعود (ع) ظهور نموده و دنيا را پر از عدل و داد كرده و حكومت اسلامى را تشكيل دهد، مطلقا امكان تشكيل چنين حكومتى را در زمان غيبت منتفى دانسته و تلاش براى چنين حركتى را ضد ارزش مى‏دانستند.

در چنين شرايطى رهبر انقلاب با ارائه اصل ولايت فقيه و به زبانى ساده و در عين حال مستند به آيات قرآنى، اخبار، و احاديث ثابت مى‏نمايند كه احكام خدا تعطيل بردار نيست و در هيچ شرايطى حتى در عصر غيبت كبرى نمى‏توان از اجراى احكام الهى سر باز زد و اين مسئوليت‏بر دوش فقها مى‏باشد.

امام خطاب به طلاب و در اين رابطه اظهار مى‏دارند كه «شما در صورتى خلفاى اسلام هستيد كه اسلام را به مردم بياموزيد و نگوييد بگذار تا امام زمان (ع) بيايد.شما نماز را هيچ وقت مى‏گذاريد تا وقتى امام زمان (ع) آمد، بخوانيد كه حفظ اسلام واجبتر از نماز است.منطق حاكم خمين را نداشته باشيد كه مى‏گفت: بايد معاصى را رواج داد تا امام زمان (ع) بيايد.اگر معصيت رواج پيدا نكند، حضرت ظهور نمى‏كند» . (4)

براى اداره جامعه اسلامى دو شرط اساسى براى حاكم لازم است: اول اينكه آگاهى جامع و كامل به احكام خدا داشته باشد و دوم اينكه در اجراى احكام مزبور راه عدالت را در پيش گيرد و به عبارت ديگر فقيه عادل به عنوان جانشين رسول خدا و ائمه اظهار وظيفه اداره جامعه اسلامى و اجراى احكام آن را داشته و اطاعت از وى به عنوان ولى امر همچون اطاعت از رسول خدا واجب الاتباع است.

در مورد حاكم و ولى امر در نظام اسلامى آراى مردم تنها نقش فعليت و به مرحله اجرا درآوردن اصل ولايت فقيه را دارد، بدين معنى كه ولايت امر مقامى است كه از طرف خداوند به او داده شده است و ثبوت آن مشروط به آراى عمومى نيست، اگر چه مردم هم او را به رهبرى زعامت نپذيرند ولى عينيت و فعليت ولايت در گرو آرا و پذيرش عمومى مردم است.و از طرف ديگر در مورد فقيه ممكن است‏بيش از يك نفر شرايط و اوصاف ولايت را دارا باشد يعنى چند فقيه عادل و بصير و آگاه در جامعه داشته باشيم كه خواه ناخواه بايد يك نفر از آنها عهده‏دار زعامت و رهبرى شود.بديهى است‏يكى از راههاى عملى براى تحقق ولايت و رهبرى آن فرد از بين چند نفر راى اكثريت است كه قهرا پس از انقلاب و قيام آن فرد به مسئوليتهاى ناشى از امامت و ولايت از عهده ديگران ساقط مى‏گردد. (5)

پى‏نوشت‏ها:

1. صحيفه نور، جلد اول، ص 40.

2. امام خمينى، «ولايت فقيه‏» انتشارات، ناس، صص 11- 10.

3. اصل 25 متمم قانون اساسى سابق ايران.

4. امام خمينى، «ولايت فقيه‏» ص 75.

5. طاهرى خرم‏آبادى، «ولايت فقيه يا حاكميت ملت‏» ، ص 86.

تحریف حماسه عاشورا؛ راهکاری برای مقابله با جمهوری


دیر زمانی است که چهره ها و نهادهای فکری غرب به صرافت کشف رموز پیروزی تفکر شیعه و عدم توفیق لیبرال دموکراسی غربی در برابر تفکر شیعه افتاده اند و تا حدودی در یافتن علل آن موفق بوده اند.



به گزارش فزهنگ نیوز، یکی از استراتژی هایی که غربی ها در دشمنی با جریان شیعه به کار گرفته اند، تبدیل تهدید محرم و عاشورا به فرصت است به گونه ای که می خواهند از ماهیت انقلابی و نهضتی عاشورا در برابر ظلم، فرصتی برای خود ایجاد کنند تا با وارونه نشان دادن جایگاه ظالم و مظلوم کارکردی وارونه از روایت کربلا به وجود آورند. به طور خاص، در این استراتژی نقش ها را تغییر می دهند به گونه ای که جمهوری اسلامی که پرچمدار مبارزه با استکبار جهانی است به عنوان مستکبر و مستبد معرفی شود تا از ظرفیت استکبارستیزی روایت کربلا، در ایجاد یک ضدروایت کربلا استفاده شود و یک کودتا و قیام شبه عاشورایی علیه جمهوری اسلامی ایران به وجود آورند.

در این راستا، نقش ها در ضد روایت کربلا به گونه ای باز تعریف می شود که به ولی فقیه نسبت یزید داده می شود و به مخالفان وی نسبت حسینی و به طور خاص نقش امام حسین (ع) را در ضد روایت کربلا به شخصی به نام آیت الله شیرازی (متوفی به سال 1380) که با ولایت فقیه اساساَ دشمنی داشته است داده می شود.

اتفاقاتی که در ایام عاشورای سال 1388 در تهران رخ داد و شعارهایی که عده ای به اصطلاح عزادار در مخالفت با اصل ولایت فقیه و نیز جمهوری اسلامی سر دادند، گواه گام های عملی ای است که در این راستا برداشته شده است.

اهمیت صیانت از حماسه حسینی به عنوان گنجینه ای بزرگ برای بقای تشیع در عرصه جنگ نرم و تلاش دشمنان آن برای تحریف، مصادره و سوءاستفاده سیاسی از روایت کربلا ، مشرق را بر آن داشت تا در ایام مصادف با فرا رسیدن سالروز قیام ابا عبدالله، مقاله ای از مرکز «ائتلاف برای ارتباطات استراتژیک" دانشگاه آریزونا با عنوان " ضد روایتی برای استبداد ایرانی" که ضد روایت استراتژیک کربلاست منتشر کند:

 «ائتلاف برای ارتباطات استراتژیک»، ابتکار عمل استراتژیک دانشکده هاف دانز در دانشگاه ایالت آریزونا است. این ائتلاف از تحقیقات پیشرفته، آموزش، و گفتگوی عمومی درباره نقش ارتباطات در مبارزه با تروریسم که باعث ارتقای امنیت ملی، و بهبود دیپلماسی عمومی می شود حمایت می کند. وب سایت http://www.comops.org متعلق به مرکز مذکور می باشد و در آن، مرکز «ائتلاف برای ارتباطات استراتژیک دانشگاه آریزونا دست به انتشار گزارشی تحت عنوان «ضد روایتی برای استبداد ایرانی» زده است که طی آن به تحریف حماسه کربلا به عنوان ابزاری برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی ایران می پردازد.

این گزارش که در هفتم اکتبر 2010 منتشر شده است بیان می دارد که اقدام نظامی علیه ایران کارساز نیست. همچنین به دلیل ماهیت مذهبی مردم ایران، انقلابی سکولار را ناممکن می داند. آنچه این گزارش توصیه می کند دستمایه قرار دادن احساسات مذهبی مردم ایران به خصوص نسبت به حادثه کربلا و استفاده از آن به عنوان ابزاری برای مقابله با جمهوری اسلامی ایران است. به زعم این گزارش حادثه کربلا باید طوری روایت شود که در آن نظام، نقش یزید و یزیدیان را داشته باشد و مخالفان نظام، نقش امام حسین و یارانش را و احساسات، شعور و شور حسینی مردم ایران را طوری مستمسک قرار داد که بتوان از این پتانسیل برای براندازی جمهموری اسلامی استفاده کرد.

نویسنده این تحقیق ، محقق بورس فوق دکترا در «ائتلاف برای ارتباطات استراتژیک» در دانشگاه ایالت آریزوناست که مولف کتاب «الهیات و اصول اعتقادات در اسلام سنی» (منتشر شده در سال 2010 در انتشارات پال گریو-مک میلان)، و کمک مولف در کتاب «فراروایتهای افراط گرایی اسلامی» به همراه ایچ ال گودآل و استیون آر کارمن (در دست انتشار توسط انتشارات پال گریو-مک میلان)، نیز بوده است.

منبع: سایت خبری تحلیلی فرهنگ انقلاب اسلامی

ولایـت فقیه از دیدگاه شیخ انصارى و آیة اللّه خویى

مقدمه در صحیحه زراره از امام محمدبن على «ع » روایت مى کند که حضرت فرمود:
«بنى الاسلام على خمسة اءشیاء: على الصلاة و الزکاة و الحج و الصوم و الولایة ».قال زرارة : فقلت : و اءى شـى ء مـن ذلـک اءفـضـل ؟ فـقـال : «الـولایـة اءفـضـل ، لانـهـامـفتاحهن ، و الوالى هو الدلیل عـلـیـهـن .»«1»
اسـلام بـر پـنـج پـایـه بـنـا شده است : نماز، زکات ، حج ، روزه و ولایت .
زراره مـى پـرسـد:کـدام یـک برتر است ؟ امام در پاسخ مى فرماید: ولایت برتر است ، زیرا کلیدآنهاست ، و صاحب ولایت ، رهنمون بر آنها خواهد بود.
مکتب تشیع از روز نخست ، بر همین اساس پى ریزى شده و مساءله ولایت کبرى در شخص شخیص پـیـامـبـر گـرامـى «ص » تـحقق یافته و آن حضرت رهبرى دینى سیاسى امت را برعهده داشته و همچنان پس از وفات وى ، در امامت امامان معصوم «ع » ادامه داشته است .
ایـن ویژگى ، مکتب تشیع را از دیگر مکاتب اسلامى جدا ساخت و به همین دلیل باید این شاخصه ، پس از دوران حضور نیز ادامه یابد و مخصوص دو قرن ونیم نباشد.
در دوران غـیـبـت کـه از رهبرى مستقیم امام معصوم محروم شده ایم ، ضرورت ایجاب مى کند تا کـسـانـى ـ که شایستگى دارند ـ این مهم را برعهده گیرند، ورهبرى دینى سیاسى همچنان برپا بـاشـد، زیرا برپایى نظام که بدون رهبرى صحیح و شرع پسند امکان پذیر نیست ، از واجبات مطلقه اسـت کـه به تعبیر شیخ ‌اعظم محقق انصارى بر همه واجبات تقدم دارد و هیچ گاه قابل تعطیل و رهاساختن نیست .
از ایـن رو، فـقها چه در گذشته و چه در حال ، همگى اتفاق نظر دارند که این واجب مهم ، بر عهده فقهاى لایق و شایسته است ، تا به نحو واجب کفایى متصدى آن شوند و بر زمین نماند.
خـلاصـه سـخـن این که واجبات نظامى که شیرازه انسجام جامعه اسلامى به آن بستگى دارد ـ از جـمله ، احکام انتظامى اسلام ـ امرى نیست که شارع مقدس به مهمل گذاردن آن رضایت دهد و بـه تـعـبـیـر حضرت استاد آیة اللّه خویى ،حکمت تشریع چنین احکامى و نیز اطلاق ادله اثباتى آنها ایجاب مى کند، تاهمواره مشروعیت اجرایى آن بر دست شایستگان ادامه داشته باشد.
آنـچـه مـحور اتفاق نظر فقهاست ، امور مربوط به شؤون عامه و اقامه نظام است ، که بداهت فقهى ، تـداوم آن را بـر دست فقهاى جامع الشرایط تداعى مى کند و آنان باعنوان نیابت از سوى امام عصر عـجـل اللّه تـعالى فرجه و به گونه واجب کفایى بایدبرعهده گیرند، از این رو، عبارت «فوضوا الى فقهاء شیعتهم » از همان دوران شیخ ‌مفید و شیخ طوسى تاکنون زبانزد همه فقهاست .
به همین جهت ، صاحب جواهر، این جمله معروف را فرموده است :
«فـمـن الغریب وسوسة بعض الناس فى ذلک ، بل کاءنه ماذاق من طعم الفقه شیا ولافهم من لحن قـولـهم و رموزهم اءمرا.»«2»»جاى بسى شگفتى است که برخى از مردم ، در مساءله ولایت فقیه تـردیـد دارنـد، وحـکـایـت از آن دارد کـه طـعـم فـقـاهـت را نـچـشـیـده و از رمـوز سـخنان معصومین سردرنیاورده اند.
با این وصف ، برخى گمان برده اند که شخصیتى مانند شیخ اعظم و معاصر صاحب جواهر، با چنین اصل اصیل و مساءله انکارناپذیر و بدیهى فقاهت ، مخالفت کرده ،یا دلیل آن را سست شمرده است .
و نیز فقیهى بى مانند همچون آیة اللّه خویى درعصر حاضر، تردیدى در مساءله نموده باشد .
جاى بسى تـاءسـف است که چنین گمان ناروایى را درباره این دو فقیه بزرگ روا داشته اند، بلکه شیخ اعظم هـمـان را گـفـتـه که صاحب جواهر و فقهاى سلف گفته اند و آیة اللّه خویى همان راه را رفته که امـام راحـل و فـقـهـاى خـلف رفته اند .
آرى همگان یکسان نظر داده اند، و در به پا داشتن واجبات انـتـظـامـى «مـمـا لایـرضى الشارع بتعطیلها اءبدا» که وظیفه فقهاى جامع الشرایط است ، همگى اتفاق نظر دارند و نیز آنچه را که گفته اند، صرفا قرائت واحدى است و قرائتهاى مختلف در این باره وجود ندارد .
آنچه هست این است که آیا این وظیفه محول شده ، یک منصب است یا تکلیف ؟ شیخ و دیـگـر فـقـهـا آن رامـنصب مى دانند و حضرت استاد آن را تکلیف و روشن خواهیم ساخت که در عمل ،نتیجه یکى است و این حکم تکلیفى به همان حکم وضعى بازمى گردد.
در ایـن نـوشـتار، سعى شده تا موضع این دو فقیه بزرگوار روشن گردد، بویژه شیخ دردو کتاب مکاسب و قضا یکسان مساءله را مطرح ساخته و نتیجه گرفته است .
باشدتا دوستان فاضل بیش از پـیـش از دیـدگـاه آنـان آگاه شوند و امید است مورد رضایت حق و پسند صاحبان فضیلت قرار گیرد.

ولایت فقیه از دیدگاه محقق انصارى
مـحقق انصارى ، در دو کتاب شریف خود مکاسب و قضا، مساءله ولایت فقیه رامطرح ساخته است .
در کـتـاب مـکـاسـب ، پـس از اثبات ولایت عامه امام معصوم «ع »به مساءله ولایت فقیه مى پردازد.
نـخـسـت مـناصب سه گانه فقیه ـ افتاء، قضاء وولایت ـ را بیان داشته ، سومین منصب «ولایت » را چنین وصف مى کند:
«ولایة التصرف فى الاموال و الانفس .»
آن گاه مى فرماید:«و هو المقصود بالتفصیل هنا.» یـعـنـى ولایـت عـامـه ، کـه همان حق تصرف در اموال و نفوس است ،«3» همان گونه که براى مـعصومین «ع » ثابت بوده ، آیا در دوران غیبت ، براى فقیه جامع شرایط نیز ثابت است یا نه ؟ هدف از طرح کردن مساءله ولایت ، بحث درهمین جهت مى باشد.
سپس به تاءسیس اصل در مساءله مى پردازد:
«اصـل ، عدم ثبوت ولایت کسى بر دیگرى است ، مگر آن که دلیل قطعى ، موجب خروج از این اصل گردد.» ایـشـان دربـاره معصومین ، با دلایل چهارگانه کتاب ، سنت ، عقل و اجماع ، از اصل یاد شده دست بـرداشته و ولایت آنان را فراتر از محدوده تبیین شریعت دانسته است و هرگونه تصرف و نظرشان را در شؤون عامه ، نافذ و واجب الاتباع مى داند ودرباره فقیه جامع شرایط مى فرماید:
ولایـت ـ دراین جا ـ که به معناى تحمل مسؤولیت و مشروعیت تصرفات وى درشؤون عامه است ، به دو گونه قابل تصویر است :
نـخـسـت آن که درتمام شؤون امت حق نظر و تصرف داشته باشد،و بر مردم واجب باشد تا از وى اطاعت کنند، همان گونه که درباره امامان معصوم «ع » گفته شد.
دیـگـر، در خـصوص امورى که شرعا و عقلا باید برپا داشته شود و متولى خاصى برانجام آن معین نشده است .
آن گاه در مورد نخست مى فرماید:
اثبات چنین حقى «4» » براى فقیه ، با همان گستردگى و شمول که براى ام معصوم ثابت بوده ، مشکل است و دلایلى که در این زمینه ارائه شده ، وافى به اثبات مطلب نیست و عبارت «دونه خرط القتاد» «5» » را دومرتبه در همین باره به ک برده است .
اما در مورد دوم ، که مشروعیت انجام آن به طور مطلق ثابت گردیده و مفروغ عنه به شمار مى رود ـ «لایرضى الشارع بترکه اءبدا»، یعنى باید انجام گیرد، چه در دوران حضور و چه در دوران غیبت ، بـه گونه اى که اگر فقیه جامع شرایط نیز وجود نداشته باشد، بر عدول مؤمنان واجب است آن را بر عهده گیرند ـ در چنین مواردى ، این وظیفه فقیه جامع شرایط است که تصدى آنها را برعهده گیرد.
مرحوم محقق انصارى در این باره ، بحث را چنین آغاز مى کند:
هـر گـاه فقیه بداند امرى از امور را که مربوط به شؤون امت است مى تواندبه انجام رساند ، یعنى مـشـروعـیت انجام آن ، منوط به حضور امام معصوم نیست«6»باید آن را برعهده گیرد و انجام دهد، شخصا یا با دستیارى کسانى که او شایسته مى داند و از سوى خود، آنان را معین مى کند.
سپس به مقبوله عمربن حنظله استناد کرده ، مى فرماید:
ظـاهـر این حدیث آن است که تعیین فقها در دوران غیبت ، مانند تعیین والیان وحاکمان در عصر رسـالـت و صـحـابـه مـى باشد که مردم ، ملزم بودند در تمامى امورمربوط به شؤون عامه ، به آنان مراجعه کنند و از آنان اطاعت نموده ، پیرو نظر آنان باشند .
در این باره مى فرماید:
«بـل الـمـتـبـادر عـرفـا من نصب السلطان حاکما، وجوب الرجوع الیه فى الامور العامه المطلوبة لـلـسـلطان .»«7»
از دیدگاه عرف «فهم متعارف » هر که را سلطان «لى امر مسلمین » به عنوان حـاکـم «والـى » مـنصوب کند، بدین معنى است که در تمامى شؤون مرتبط به قلمروحکومت وى ، مرجعیت دارد و عهده دارى آن را بدو سپرده است .
ظاهر این مقبوله همین معنى را مى رساند و تنها به امر قضاوت اختصاص ندارد.در جاى خود، شیخ به این مطلب تصریح دارد که خواهیم آورد.
سپس به روایات دیگر اشاره مى کند، از جمله این روایت :
«مجارى الامور بید العلماء باللّه الامناء على حلاله و حرامه .»«8»
جریانات تمامى شؤون امت ، باید به دست عالمان ربانى که امین الهى بر حلال وحرام اند ـ فقهاى جامع شرایط ـ انجام گیرد.
آن گـاه تـوقـیـع شـریـف «9» را مـطرح مى سازد که در آن آمده است «و اءما الحوادث الواقعة فـارجـعـوا فـیـهـا الـى رواة حـدیـثنا، فانهم حجتى علیکم و اءناحجة اللّه .» «10»
در پیشامدها به بازگوکنندگان گفتار ما ـ کنایه از فقهاست که مى توانند گفتارمعصومین را بدرستى گزارش کنند ـ مراجعه کنید، زیرا اینان حجت من برشمایند، و من حجت خدایم .
یـعـنـى همان گونه که من از سوى خداوند، حجت بر شما هستم و مرجعیت شما رادارا مى باشم ، فقها نیز از سوى من حجت بر شما هستند و مرجعیت دارند.
مرحوم محقق انصارى استدلال به این توقیع را بدین سان بیان مى دارد:
مقصود از «الحوادث الواقعة » مطلق امورى است که مرتبط با شؤون عامه است ومى باید از دیدگاه عـرف ، عـقل و شرع به مقامات مسؤول مراجعه شود و تنها، مربوطبه پرسش مسائل شرعى نیست ، زیـرا ظـاهـر عبارت آن است که مراجعه به وى ـ فقیه جامع شرایط ـ براى آن است تا او درباره آن تصمیم بگیرد و اقدام کند، نه آن که تنها حکم شرعى آن را بیان دارد.
شـاهـد دیـگـر بـر ایـن مـدعـى ، تعلیلى است که در توقیع آمده است : «فانهم حجتى علیکم و اءنا حـجـة اللّه » .
ایـن مـى رساند که حجیت نظر و راءى مسؤولان درتصمیم گیرى ها از مقام منصوب بـودنـشان نشاءت گرفته که در جهت زعامت وسیاستمدارى مى باشد و گرنه باید بگوید: «فانهم حجج اللّه علیکم »، زیرا حجیت نظر و فتواى مجتهد در مسائل شرعى فرعى ، از مقام استنباط وى از کتاب و سنت نشاءت گرفته ، نه از مقام منصوب بودنش از سوى امام زمان «ع ».
سومین شاهد آن که مراجعه به فقها در مسائل شرعى فرعى ، چیزى نبود تا برکسى مانند اسحاق بن یـعـقـوب ـ کـه از مـشایخ کلینى است ـ پوشیده باشد، بلکه ازبدیهیات به شمار مى رود و جاى آن نـبوده تا در نامه اى درخواست روشن شدن آن را نماید، آن هم با این تعبیر «مسائل اءشکلت على »، مسائلى که بر من مشکل نموده ، و راه حل آن برایم پوشیده است ! آرى مسائلى همانند مصالح سیاسى ، اجتماعى ، مردم ، جاى این پرسش را دارد که در دوران غیبت ، مرجعیت آن با چه کسى یا کسانى است ؟ در واقـع از مـسـائلى پرسش مى کند که مرتبط به مقام امامت و زعامت امت است ، واین که آیا در عصر غیبت ، چه کسانى صلاحیت جایگزینى آن مقام را دارند؟ ایـن گونه پرسشهاست که شایسته است شخصى مانند اسحاق بن یعقوب ازپیشگاه بلند امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه درخواست جواب کند.
خـلاصـه سـخن این که ظاهر تعبیر «حوادث واقعه » جنبه شمولى دارد و نمى توان آن را مخصوص احکام شرعى فرعى یا مساءله قضاوت دانست .
شیخ در پایان مى فرماید:
«و على اءى تقدیر فقد ظهر مما ذکرنا اءن ما دل علیه هذه الادلة هو ثبوت الولایة للفقیه فى الامور الـتـى تکون مشروعیة ایجادها فى الخارج مفروغا عنه ، بحیث لو فرض عدم الفقیه کان على الناس القیام بها کفایة .» «11»
از دلایل یاد شده روشن گردید امورى که مشروعیت انجام آنها مفروغ عنه باشد،به گونه اى که اگر فقیه جامع الشرایطى نیز وجود نداشته باشد، بر امت واجب است آبه نحو واجـب کـفـایـى ـ آن را برپا دارند و در تحقق بخشیدن به آن به پا خیزند، درچنین امورى ـ طبق دلایـل یـاد شـده ـ ولایـت فـقیه ثابت است «و این فقیه است که منصب ولایت عامه ، از سوى ولى عصر«عج » بدو تفویض شده است .»
بـدین سان ، با در نظر گرفتن این مطلب ، که برپایى نظام از واجبات مطلقه است وهرگز مقید به زمـان ، مکان یا شخص خاصى نیست و در دوران غیبت هماننددوران حضور باید برپا داشته شود و شیخ نیز در کتاب مکاسب بارها فرموده است :«اقامة النظام من الواجبات المطلقة »، «12» » با در نـظر گرفتن این مطلب عنوان صغراى مساءله و انضمام آن با مطالب یاد شده که کبراى مساءله را تشکیل مى دهند،مساءله «ولایت عامه فقیه » در دوران غیبت بروشنى ثابت مى شود.
این بود آنچه از کتاب مکاسب شیخ به دست مى آید.
اما در کتاب قضاء مى فرماید:
حکم فقیه جامع شرایط در تمام فروع احکام شرعى و موضوعات ، حجت و نافذاست ، زیرا مقصود از لفظ حاکم که در مقبوله آمده ، نفوذ حکم او در همه شؤون وزمینه هاست و مخصوص امور قضایى نیست ، همانند آن که سلطان وقت ، کسى رابه عنوان حاکم معین کند، که مستفاد از آن ، تسلط او بـر تـمام شؤون مربوط به حکومت اعم از جزئى یا کلى است .
از این رو، لفظ «حکم » را که مخصوص باب قضاوت است به کار نبرده ، بلکه به جاى آن ، لفظ حاکم را به کار برده تا عمومیت نفوذ سلطه او را برساند .
سپس مى فرماید:
«و منه یظهر کون الفقیه مرجعا فى الامور العامة ....»
مرجعیت فقیه جامع شرایط، در تمامى شؤون عامه مرتبط با امت ، روشن مى شود.
و درباره توقیع شریف مى فرماید:
گـرچه صدر روایت مربوط به احکام شرعى کلى است ، ولى تعلیل آن که مى فرماید«فانهم حجتى عـلـیکم » مى رساند که همه احکام صادره از سوى او نافذ و حجت است ، زیرا به عنوان نماینده ولى عصر ـ «عج » ـ حکم نموده ، لذا هرگونه حکم صادره مربوط به شؤون ولایت ، واجب الاتباع است .
آن گاه براى توضیح بیشتر مى گوید:
بـى گـمـان ، حـکـم فـقیه جامع شرایط در موضوعات قضایى ، نافذ و حجت است ، ولى تعلیلى که امام «ع » براى پذیرفتن حکم فقیه بیان داشته است ، مى رساند که این پذیرش در مسائل قضایى ، فرع پذیرفتن در همه احکام صادره از سوى فقیه است ، زیرا وى نماینده امام معصوم است و هر چه حکم کند، نافذ است .
عبارت شیخ چنین است :
«ان تـعـلـیـل الامام «ع » وجوب الرضا بحکومته فى الخصومات ، بجعله حاکما على الاطلاق و حجة کـذلک ، یدل على اءن حکمه فى الخصومات و الوقائع ، من فروع حکومته المطلقة و حجیته العامة ، فـلایـخـتـص بصورة التخاصم .» «13»
سر مطلب دراین است که تعلیل ، به منزله کبراى استدلال اسـت و یـکـى از شرایطضرورى قیاس استدلالى ، کلیت کبرى است ، به گونه اى که فراتر از شعاع دایـره نـتیجه ماءخوذه باشد، و گرنه تکرار مدعى به شمار مى رود و به اصطلاح ، آن را«مصادره به مطلوب » مى گویند.
بـرخى از نویسندگان تازه وارد به توهم ایرادگیرى بر مرحوم شیخ گفته اند: کاربرد«حکومت » و «حاکم » در زبان عرب در معناى زعامت و ولایت نیامده است ، و تنهادر زبان فارسى رایج است ! ولـى اگـر ایـنـان دست کم به نهج البلاغه مراجعه مى کردند، به خود اجازه نمى دادند تااین گونه نسنجیده سخن گویند.
مـولا امـیـرمـؤمـنـان «ع » در خـطـبـه قاصعه درباره امت اسلامى که مورد عنایت حق تعالى قرار گرفته اند، مى فرماید:
«فـهـم حـکـام عـلـى العالمین و ملوک فى اءطراف الارضین ، یملکون الامور على من کان یملکها علیهم ، و یمضون الاحکام فیمن کان یمضیها فیهم .
» «14» دکتر شهیدى در ترجمه این عبارت از خطبه چنین مى نویسد:
«و نـیـکـویى حال آنان را به عزتى رساند ارجمند، و کارهاشان استوار گردید ودولتشان نیرومند، چنان که حاکم شدند بر جهانیان و پادشاهان زمین ، در این کرانه و آن کران .کار کسانى را به دست گـرفـتـنـد کـه بـر آنـان حـکـومـت مـى نـمـودنـد، و بـرکـسانى فرمان راندند که فرمانبر آنان بودند.» «15»
حضرت درباره بنى اسرائیل پس از رهایى از بردگى فرعونیان مى فرماید:
«فـاءبـدلهم العز مکان الذل ، و الامن مکان الخوف ، فصاروا ملوکا حکاما واءئمة اءعلاما.» «16» دکتر شهیدى در ترجمه آورده است :
«و از پس خوارى ارجمندشان فرمود و آرامش را جایگزین بیم کرد .پس پادشاهان حکمران شدند و پـیـشـوایـان بـا فـر و شاءن .» «17»
امام «ع » درباره منافقان و رفتار آنان پس از رحلت پیامبر«ص » مى فرماید:
«فتقربوا الى اءئمة الضلالة و الدعاة الى النار بالزور و البهتان ، فولوهم الاعمال وجعلوهم حکاما على رقـاب الـنـاس .» «18»
ایـنـان پـس از رسـول خدا برجاى ماندند، و با دروغ و تهمت به پیشوایان گـمـراهى ودعوت کنندگان به آتش ـ غضب الهى ـ نزدیکى جستند، و آنان این منافقان را به کار گماردند و بر گرده مردم حکمرانشان نمودند.
در نـتـیجه ، شیخ در دو کتاب مکاسب و قضاء، همان را گفته که فقها از روز نخست درباره ولایت فـقـیـه گـفـتـه انـد: امـورى که مربوط به برپایى نظام است و تعطیل آن نشاید، بر عهده فقیهان جـامـع شرایط است که به نحو واجب کفایى ، آن را برپا دارندو فرونگذارند .
این وظیفه از سوى امام معصوم به آنان تفویض شده است که بایستى انجام دهند و مردم باید در یارى ایشان و فراهم کردن امکانات لازم بشتابند.
شیخ مفید، سرسلسله فقهاى نامى شیعه ، فرموده است :
«اجراى حدود و احکام انتظامى اسلام را، که وظیفه سلطان اسلام است و در عصرحضور به دست امـامـان معصوم «ع » و نایبان خاص آنان اجرا مى گردید، در دوران غیبت ، به فقهاى شیعه واگذار کـرده انـد: «فـوضـوا الـى فـقهاء شیعتهم »، تا در صورت فراهم بودن امکانات و با پشتوانه مردمى ، مـسـؤولـیت اجرایى آن را عهده دارباشند.» «19» شیخ طوسى و دیگر فقهاى پس از وى یکایک بر هـمـین منوال رفته اند و آن را ازضروریات مذهب شمرده اند، از این رو، صاحب جواهر، پس از نقل اتفاق آراى فقهابر ثبوت ولایت و نیابت عامه فقیه جامع شرایط در دوران غیبت مى گوید:
«بل لولا عموم الولایة ، لبقى کثیر من الامور المتعلقة بشیعتهم معطلة » وى اضافه مى کند:
آن اندازه مساءله ولایت فقیه بر وفق مبانى فقهى ، روشن و آشکار است که هر که در آن تردید کند، گویا بویى از فقه نبرده و از اسرار کلام معصومان سردرنیاورده است .
اکنون چگونه مى توان گمان برد شخصیتى مانند شیخ اعظم ، با چنین امر بدیهى مخالف باشد؟! لذا چنین گمانى درباره شیخ ، کاملا جفاست ، یا از روى ناآگاهى به مبانى فقهى وشیوه استدلال بزرگان فقهاست .
نـکـتـه قـابل توجه آن که صاحب جواهر، تردید و وسوسه در ثبوت ولایت فقیه را به «بعض الناس » نسبت مى دهد و این خود نشان مى دهد، چنان کسانى را ازعوام الناس شمرده ، شایسته لقب فخیم فقاهت نمى داند.

دیدگاه آیة اللّه خویى
اسـتاد بزرگوار آیة اللّه خویى درباره برپایى نظام و اجراى احکام انتظامى اسلام واین که در دوران غیبت ، بر فقیهان جامع شرایط است تا این مهم را برعهده گیرند،با دو بیان استدلال فرموده است :
نخست از راه عموم مصلحت ، و دیگرى از طریق اطلاق دلیل .
ایـشـان مـى فرماید: به دو دلیل ، فقیه جامع شرایط در عصر غیبت مى تواند مجرى احکام انتظامى اسلامى باشد:
اولا، اجراى احکام انتظامى اسلامى در راستاى مصلحت عمومى تشریع گردیده وبراى حفظ نظم است تا جلوى فساد گرفته شود و ظلم و ستم ، تجاوز و تعدى ،فحشا و فجور و هرگونه تبهکارى و سـرکشى در جامعه ریشه کن شود و این نمى تواند مخصوص یک برهه ـ عصر حضور، دوقرن ونیم ـ بـوده بـاشـد، زیرا وجودمصلحت یاد شده در هر زمانى ، ایجاب مى کند تا مشروعیت اجراى احکام مربوطه همچنان ادامه داشته باشد و حضور معصوم ، در این مصلحت ، که در راستاى تاءمین سعادت و سلامت جامعه در نظر گرفته شده ، مدخلیتى ندارد.
ثـانـیـا، از نـظر فنى و قواعد علم اصول ، دلایل احکام انتظامى اسلام اطلاق دارد آاطلاق ازمانى و احـوالـى ـ و نمى توان آن را بى جهت ، مقید به زمان یا حالت خاصى دانست و همین اطلاق ، چنین اقـتـضا دارد تا در امتداد زمان همواره ادامه داشته باشد و اجرا گردد .
ولى این که مخاطب به این تکلیف کیست ، از دلایل یاد شده به دست نمى آید.
بى تردید، آحاد مردم ، مخاطب این تکلیف نیستند، زیرا در آن صورت اختلال درنظام پدید مى آید و نوعى نابسامانى حاکم خواهد شد.
به علاوه در توقیع شریف آمده است :
«و اءما الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الى رواة اءحادیثنا، فانهم حجتى علیکم و اءناحجة اللّه .»
در پـیـشـامـدهـا و رخدادها به فقیهانى که با گفتار ما آشنایى کامل دارند، مراجعه کنیدکه آنان حجت ما بر شمایند، همان گونه که من حجت خدایم .
در روایت حفص بن غیاث نیز آمده است :
«اقامة الحدود، الى من الیه الحکم .»
اجـراى احـکـام انـتظامى اسلام بر عهده کسى است که شایستگى اعمال نظر و حکم کردن را دارا باشد.
ایـن روایـت ، بـه ضـمـیـمه روایاتى که صدور حکم در عصر غیبت را شایسته فقهاى جامع شرای ط مـى دانـد، بـخوبى دلالت دارد که اجراى احکام انتظامى در دوران غیبت بر عهده فقهاى شایسته است .«20» ایشان همچنین در باب «حسبه » «21» » از کتاب اجتهاد و تقلید مى فرماى «ان هناک اءمـورا لابـد اءن تـتـحـقـق خـارجـا، المعبر عنها بالامور الحسبیة ، والقدرالمتیقن هو قیام الفقیه بـهـا.» «22» قـدر مـتـیـقـن از مکلفان به این گونه واجبات ـ که اهمال و فروگذارى آن در هر زمان ،شرعا و عقلا روا نباشد ـ فقهاى عادل و جامع شرایط مى باشند.
مساءله حاکمیت نظام اسلامى و سیاستمدارى در جهت حفظ مصالح امت وحراست از مبانى اسلام و بـرقـرارى نظم در جامعه ، از مهمترین واجباتى است که شرع و عقل ، تن به اهمال آن نمى دهد و نمى توان در برابر آن بى تفاوت بود.
از این رو، براساس دلایل یاد شده ، این وظیفه فقهاى آگاه است که مسؤولیت اجرایى آن را بر عهده گـیـرنـد و در صورت فراهم بودن امکانات ، شانه خالى نکنند.مساءله «حفظ النظام من الواجبات الـمـطلقة التى لاتقیید لها» ـ حفظ نظم از واجبات مطلقى است که هرگز نمى توان مخصوص به دوره اى دانـسـت ـ بارها و درجاى جاى کلام استاد، مورد استناد قرار گرفته ، و آن را از مهمترین واجبات شمرده ،و بر همه احکام اولیه حاکم گرفته اند.
ایـن که آیة اللّه خویى مسؤول این واجب دینى را فقهاى آگاه و شایسته دانسته است ، مطابق سخن مولا امیرمؤمنان «ع » است که مى فرماید:
«ان اءحـق الـنـاس بـهـذا الامر اءقواهم علیه و اءعلمهم باءمر اللّه فیه .» «23»
کسانى شایسته مقام رهـبـرى و عـهـده دار شـدن مـسـؤولـیـت اجـراى نظام هستند که دربینش سیاسى و امکانات ، نیرومندترین و نسبت به دیدگاههاى اسلام در امررهبرى ، داناترین باشند.
لذا مقصود از فقهاى جامع شرایط، جامعیت در شرایط رهبرى است .
نکته قابل توجه این که استدلال آیة اللّه خویى در این زمینه ، همان استدلال امام راحل است ، آن جا که از دیدگاه کلامى مساءله را مطرح مى سازد.
امام راحل «ره » در این باره مى فرماید:
«فـمـا هـو دلـیـل الامـامة بعینه دلیل على لزوم الحکومة بعد غیبة ولى الامر عجل اللّه تعالى فرجه الـشـریـف .» «24» دلیلى که بر ضرورت امامت ـ پس از رحلت پیامبر اکرم «ص » اقامه مى گردد، برضرورت تداوم ولایت در عصر غیبت دلالت دارد «و آن ، لزوم برپا داشتن نظام ومسؤولیت اجراى عدالت اجتماعى است ».
آن گاه مى نویسند:
هـمه احکام انتظامى اسلام در زمینه نظام مالى ، سیاسى ، حقوقى و کیفرى همچنان ادامه دارد و مـخـصـوص عصر حضور نبوده است .
همین امر، ضرورت حکومت و رهبرى امت را ـ برابر دیدگاه شـرع ـ ایـجـاب مـى کـند و این که فردشایسته اى ، مسؤولیت تاءمین مصالح امت و تضمین اجراى عـدالـت را بـرعـهـده گـیـرد .
و گـرنه ، تنها پیشنهاد احکام انتظامى و به اهمال گذاردن جنبه مسؤولیت اجرایى ، مایه هرج و مرج و اختلال در نظام خواهد بود، با آن که مى دانیم «حفظنظام » از واجـبـات مـؤکـد است و اختلال در امور مسلمانان از مبغوضات شرع مقدس است .
بنابراین ، هدف شـارع ، جـز با تعیین والى و حاکم اسلامى و مشخص ساختن شرایط و صلاحیتهاى لازم در اولیاى امـور، قابل تاءمین نیست .
به علاوه حفاظت ازمرزهاى اسلامى و جلوگیرى از اشغالگران خارجى ، به حکم عقل و شرع ، واجب است و اینها جز با تشکیل حکومتى نیرومند، امکان پذیر نیست بـسـیـار روشـن است این گونه مسائل ـ سیاسى ، اجتماعى ـ از امور موردنیاز مبرم جامعه اسلامى بـوده و مهمل گذاردن آن از سوى شارع حکیم ، معقول نیست
بنابراین ، هر دلیلى که بر ضرورت مقام امامت ـ ولایت کبراى معصوم «ع » ـ اقامه گردد، همان دلیل بر ضرورت امتداد مقام ولایت در دوران غیبت نیز دلالت دارد.» «25» در همین راستا، کلام مولا امیرمؤمنان «ع » را یادآور مى شویم که فرموده است :
«و ـ فرضت ـ الامامة نظاما للامة .» «26»
امامت ، پایه استوار نظام حاکم بر امت اسلامى است .
لـذا امـامـت و رهبرى امت براى همیشه در جهت حفظ و اجراى نظام ، یک ضرورت دینى و واجب شرعى به شمار مى رود.
بـخـوبـى روشـن اسـت که استدلال امام راحل ، همان استدلال آیة اللّه خویى است وهر دو یکسان مـسـاءله را از دیدگاه عقل و ضرورت شرع بررسى کرده اند و وحدت دلیل ، همانا وحدت نتیجه را در پى دارد، جز با اندکى تفاوت که اشاره خواهیم نمود.

چند نکته
در این جا باید به چند نکته توجه نمود.
1 ـ ولایت از دیدگاه محقق انصارى یک منصب به شمار مى رود، از این رو، آن رایکى از سه منصب فـقـیه شمرده است .
منصب از دیدگاه فقهى ، حق محسوب مى گردد، لذا از آن به حق تصرف در اموال و نفوس یاد مى شود .
در اصل هر نوع ولایت ، در اصطلاح فقهى ، از حقوق شمرده مى شود و از احـکـام وضعى است نه تکلیفى ، گرچه احکام تکلیفى فراوانى بر آن مترتب مى گردد .
ولى آیة اللّه خـویـى آن را یـک حکم تکلیفى و وظیفه عملى مى داند، البته وظیفه به اصطلاح فقهى ، که همان تکلیف فرعى عملى است .
عـمـده نـظر ایشان به دلیل اثباتى مساءله است که از راه عقل و قدر متیقن ، جوازتصدى و تصرف فـقـیـه در امـور یـاد شده ، ثابت گردیده است ، یعنى بر فقیه جامع شرایط واجب است تا ـ به نحو وجـوب کـفـایـى ـ عـهـده دار آن شود، همانند تجهیزمیتى که فاقد ولى مشخصى است .
بر عموم مـسلمانان واجب است تا تجهیزات وى را انجام دهند و نباید بر زمین بماند .
اگر ولى معین وجود داشـت ، حق اولویت بااو بود، ولى با نبود وى بر دیگران یک تکلیف محض است ، و در این جا مساءله حق مطرح نیست .
بـدیـن سـان در واجبات نظامى و اجراى احکام انتظامى ، به سبب عدم تعیین مسؤول مشخص ، بر فـقیه جامع شرایط ـ با عنوان قدر متیقن و به نحو وجوب کفایى ـ واجب است عهده دار شود و این ، حقى را ایجاب نمى کند.
نتیجه : فرق میان دو مسلک آن جا ظاهر مى گردد که اگر فقیه ، کسى را در یکى ازشؤون مربوط مـعین نمود، او عنوان وکالت از فقیه را دارا مى شود، و یک منصب رسمى براى او به شمار نمى آید، لـذا بـا فـوت فـقـیـه یـاد شـده ، هـمه وکلاى او عزل مى شوند و نصب مجدد، نیاز به فرمان فقیه صلاحیت دار دیگر دارد.
سـر مـطلب در این است که تعیین اشخاص از سوى فقیه یاد شده ، با عنوان نیابت از وى بوده ، زیرا تکلیف ، ذاتا متوجه او بوده و چون شخصا قادر به انجام آن نبوده ،دست به استنابه زده است .
آرى اگر خود داراى منصب رسمى بود ـ چنان که دیگر فقها گفته اند ـ منصوبان ازسوى وى نیز داراى مـنـصب مى شدند و با فوت وى ، آنان از مقامشان عزل نمى گردیدند و نیاز به نصب دوباره نبود.
تعیین متولیان بر اوقاف ، قیم بر صغار، امامان جمعه و قضات نیز بر همین منوال است و این نتیجه مهمى است که در ابعاد مختلف شؤون عامه تاءثیرگذار است .
استاد خود به این نتیجه تصریح دارد و مى فرماید:
«انما الثابت ، اءن له «للفقیه » التصرف فى الامور التى لابد من تحققها فى الخارج ،بنفسه او بوکیله و مـعـه اذا نـصـب متولیا على الوقف اءو قیما على الصغیر، فمرجعه الى التصرف فیهما بالوکالة «عن الـفـقیه » ولا کلام فى اءن الوکیل ینعزل بموت موکله ، وهو الفقیه فى محل الکلام .» «27» ولى ، آیا راه تشخیص حق از حکم و جدا ساختن حکم وضعى از حکم تکلیفى ،تنها در طریق اثباتى آن است ، یا از نحوه تشریع آن باید به دست آورد؟ بسیارى ازاحکام وضعى از احکام تکلیفى نشاءت مى گیرند و بـالـعـکـس .
چه بسا نحوه تکلیف ،ایجاب حق نماید، یا تشریع حق ، ایجاب تکلیف کند، خواه دلیل اثباتى آن ، عقلى باشد یا نقلى و اجتهادى .
بـویژه که حضرت استاد، احکام تکلیفى الزامى را «جعل عهده » مى دانند، و الزام به انجام یا ترک آن را، فـقـط به حکم عقل مى شمردند .
از این رو، میان حکم وضعى وحکم تکلیفى نباید چندان فرقى بـاشد، زیرا تشریع در هر دو به مثابه «جعل عهده »است ، یعنى مکلف ، موظف است طبق آن ، انجام وظیفه نماید و اصطلاح وضع یاتکلیف ، اعتبارى است که عقل ، آن را انتزاع مى کند.
لـذا مـسـاءلـه ولایـت ـ که یک منصب تلقى مى شود و ایجاب مسؤولیت مى کند آچیزى جز «جعل عهده » نیست ، یعنى مسؤولیتى که بر ذمه شخص نهاده شده وباید از عهده آن برآید و انجام وظیفه کند، خواه دلیل اثباتى آن ، نص شرعى ـ به تولیت وى ـ باشد یا ضرورت عقل و شرع .
از ایـن رو، هـمـگى فقها، از همین دلایلى که حضرت استاد به آن استناد فرموده ،ولایت فقیه را به عنوان یک منصب و حق شرعى ، تلقى کرده اند.
عـبـارت اسـتـاد نـیز، پس از استدلال به روایت حفص بن غیاث ، همین مطلب رامى رساند .
ایشان مى فرماید:
«فـانـهـا ـ بضمیمة ما دل على اءن من الیه الحکم فى زمان الغیبة هم الفقهاء ـ تدل على اءن اقامة الحدود الیهم و وظیفتهم .» «28»
عبارت «الیهم » و «وظیفتهم » در این جا، همان مرجعیت رسمى را مى رساند، که همان حق ولایت است .
2 ـ مـحـقـق انصارى با دیگر فقها، در کبراى مساءله اختلاف نظرى ندارند، بدین معنى که در امور مـربـوط بـه شؤون عامه و برپایى نظام که قوام جامعه بر آن استوارمى باشد و حتما باید برپا داشته شـود، تـوافـق دارد که بر فقیه جامع شرایط لازم است به عهده گرفته و در انجام آن ـ در صورت فراهم بودن امکانات ـ کوتاهى نکند .
تااین جا هیچ اختلافى میان شیخ و دیگر فقها نیست .
ولـى در بـرخـى از صـغریات مساءله اندکى اختلاف به چشم مى خورد .
در واقع ، اختلاف در برخى مصادیق است که آیا از امور تعطیل بردار است ، یا نه ؟ ایشان در این باره مى فرماید:
«ان عـلـم الـفـقیه من الادلة جواز تولیه ، لعدم اناطته بنظر خصوص الامام اءو نائبه الخاص ، تولا ه مـبـاشـرة او استنابة .. .و الا عطله .فان کونه معروفا لاینافى اناطته بنظر الامام ، و الحرمان عنه عند فـقـده ، کـسـائر الـبـرکـات الـتـى حرمناها بفقده عجل اللّه تعالى فرجه .» «29»
اگر فقیه ، مطلق مشروعیت امرى را از دلایل به دست آورد، یعنى انجام آن ، متوقف بر اذن خاص امام معصوم نباشد، مـى تواند آن را بر عهده گرفته و متصدى آن شود،و گرنه ، آن را تعطیل و رها مى سازد، زیرا تنها مـعـروف بـودن امـرى که منوط به اذن خاص امام معصوم «ع » است ، مجوز انجام آن نمى گردد و همانند دیگر برکات وجودى امام زمان ـ عجل اللّه فرجه له ـ از فیض آن محروم شده ایم .
آن گـاه بـراى مـواردمشکوک که مشروعیت آنها مطلق است یا منوط به اذن خاص امام معصوم «ع » مثال آورده مى فرماید:
«کـالحدود لغیر الامام ، و تزویج الصغیرة لغیر الاب والجد ، و ولایة المعاملة على مال الغائب بالعقد عـلـیه و فسح العقد الخیارى عنه ...فلایثبت من تلک الادلة مشروعیتها للفقیه ، بل لابد للفقیه من اسـتـنـبـاط مشروعیتها من دلیل آخر.» «30»
مثالها عبارتند از: اجراى حدود شرعى ، شوهر دادن دخـتـر نابالغى که پدر و جدندارد،داد و ستد بر اموال کسى که مدت مدیدى غایب بوده و اموال او راکد مانده است و....
ایشان مى فرماید: احتمال مى رود که تصد ى این گونه امور، منوط به نظر و اذن خاص امام معصوم بـوده ، و از فـقـیه تکلیف تصدى آنها ساقط باشد، مگر آن که ازدلیلى دیگر ـ جز دلایل ولایت عامه فقیه ـ به دست آورد که تصدى آنها جایز یالازم است .
عـمـده نظر بحث ، اکنون در مساءله اجراى حدود شرعى است که از احکام انتظامى اسلام به شمار مـى رود و هـمـان اسـت کـه حـضـرت اسـتاد آیة اللّه خویى تاءکید دارند بادر نظر گرفتن «عموم مصلحت » در چنین احکامى و نیز «اطلاق ادله » به دست مى آید که مشروعیت آن در دوران غیبت هـمـانـنـد عصر حضور یکسان است و این وظیفه فقیه جامع شرایط است که تصدى آن را برعهده گیرد.
البته این نظر با فرموده شیخ منافات ندارد، زیرا شیخ استفاده مشروعیت آن را ازادله عموم ولایت ، مـورد تـردیـد قرار داده ، به دلایل دیگر احاله نمودند و دلایل دیگرهمان است که حضرت استاد با عنوان «عموم مصلحت و اطلاق ادله » به آن اشاره دارند.
3 ـ قلمرو ولایت فقیه ـ از دیدگاه فقها ـ به گستردگى ولایت کبراى امامام معصوم نیست ، بلکه تنها در محدوده شؤون عامه است که قوام نظام اجتماعى بر آنهااستوار است ، امورى که بدون برپا داشـتـن آنـهـا، شـیـرازه جـامـعـه از هم مى گسلد، یعنى آنچه مصلحت عمومى اقتضا مى کند تا شـایـسـتـگان ، مسؤولیت آن را بر عهده گیرند و این شایستگان از نظر شرع و عقل ، فقیهان جامع شرایط هستند.
از این رو، چند نقطه را، که برخى خواسته اند نقطه هاى کور یا تاریک ارائه دهند،روشن کنیم .
الـف » در امور عامه که مربوط به برپایى نظام است ، همه فقها اتفاق نظر دارند که باید برپا شود و بر زمـین نماند، زیرا «لایرضى الشارع بتعطیلها» و این ، وظیفه فقهاى شایسته و لایق است که به نحو واجـب کفایى آن را برعهده گیرند .
البته آنان در شؤون خصوصى که مرتبط با شؤون عامه نباشد، دخالتى ندارند و ازمحدوده ولایت فقیه بیرون است .
ب » مـقـصود از ولایت فقیه در عصر غیبت ، همین عهده دارى و مسؤولیت درراستاى مصلحتهاى مـردمـى اسـت و این خود، انجام وظیفه و خدمتى است که شارع مقدس مسؤولیت آن را بر عهده فـقـیـه جـامـع شـرایـط قـرار داده اسـت .
بـنابراین ،تفسیر ولایت فقیه به قیمومیت و سرپرستى تـام الاخـتیار، که مفهوم سفاهت وقصور را در «مولى علیه » ـ مردم ـ تداعى کند، یک نوع تفسیر به راءى و معنایى تحمیلى به شمار مى رود.
ج » مـراد از «اطـلاق » در عـبـارت «ولایـت مطلقه فقیه »، شمول این مسؤولیت است که همه ابعاد مصالح مردمى را فرامى گیرد.
خلاصه این که مسؤولیت «تاءمین مصالح و تضمین عدالت » در سطح گسترده وهمگانى ، بر عهده ولى امر است و در هیچ یک از ابعاد آن ، اعم از سیاسى ، نظامى ،فرهنگى ، اقتصادى و.. .
که در راستاى منافع مردمى باشد، نمى تواند شانه خالى کند.
به علاوه ، «مطلقه » در کلمات متاءخران ، به جاى «عامه » در کلمات متقدمان به کاررفته و مقصود یکى است .
شـایـد نـخـستین کسى از متاءخران که آن را به کار برده ، محقق انصارى است ، آن جاکه در شرح توقیع و مقبوله مى فرماید:
«ان تـعـلـیـل الامـام «ع » وجوب الرضا بحکومته فى الخصومات بجعله حاکما على الاطلاق و حجة کذلک ، یدل على اءن حکمه فى الخصومات والوقائع من فروع حکومته المطلقة و حجیته العامة فلا یـخـتـص بصورة التخاصم .» «31» در این عبارت ، مطلقه و عامه را در کنار هم قرار داده و به یک معنى گرفته است .
بـدیـن سـان ، مـعنى کردن واژه «مطلقه » به «نامحدود بودن »، ناشى از جهل به اصطلاحات فقهى اسـت ، زیـرا ولایـت ـ مـسؤولیت ـ ولى امر مسلمین و تصرفات اودر شؤون عامه ، تنها در محدوده مصالح امت است و لاغیر.
4 ـ هـمان گونه که اشاره شد، در طول تاریخ فقاهت ، از دوران شیخ مفید و شیخ ‌طوسى تاکنون ، مـسؤولیت ولى فقیه را حوزه احکام انتظامى دانسته اند که تعطیل آن از نظر شرع و عقل هیچ گاه نـشـایـد .
دربـاره این مساءله همواره یکسان بحث شده ، و هرگز قرائتهاى گوناگونى از آن نشده اسـت ، لـذا آنچه اخیرا مطرح شده ونوشته هایى که با عنوان نظریه هاى دولت در فقه شیعه عرضه شده ، بى اساس وفاقد اعتبار علمى است .
آنـچـه به عنوان شاعد مدعى در این گونه نوشتارها آمده که برخى حکومت را به معناى وکالت از سـوى مـردم و برخى در حد نظارت دانسته و مساءله قبض و بسط رادر مساءله ولایت فقیه مطرح ساخته اند.. .
گفتارهایى است از افرادى بیرون از مدارحوزه هاى علمى فقهى ، کسانى که به گفته صاحب جواهر، با رموز فقهى سروکار وآشنایى ندارند.
آرى آنچه مى توان گفت ، تفاوتى است که در نظر حضرت استاد آمده و فرموده است :
«ولایـت فـقـیه به معناى منصب و نیابت از معصوم نیست ، بلکه یک تکلیف ووظیفه شرعى فرعى است که فقیه باید انجام دهد.. .»
یادآور شدیم که نظر ایشان «لزوم تصدى » در نتیجه ، با نظر دیگر فقها «منصب ولایت » یکى است و نهایتا این تکلیف ، به همان وظیفه رسمى و منصب شرعى بازمى گردد.
حـضـرت اسـتاد نیز در مورد مشروعیت حکم به ثبوت هلال اشکال نموده وفرموده اند که این ، از شؤون ولایت عامه است و براى فقیه ، به طور مطلق ثابت نشده جز مشروعیت تصرف در امورى که تـصـدى آن از ضـرورت شرع به دست آیدو مساءله حکم به ثبوت هلال ، روشن نیست از جمله این امور باشد. «32» در صحیحه محمدبن قیس از امام باقر«ع » آمده است :
«هر گاه دو شاهد، نزد امام شهادت دادند که هلال را رؤیت کرده اند، امام دستورافطار «عید فطر» مـى دهـد و نـمـاز عـیـد را بـرپا مى دارد.» «33» حضرت استاد فرموده اند: مقصود از امام در این صـحـیـحه ، شخص امام معصوم است که اجراى دستور خاص او واجب است و معلوم نیست که این مقام ، براى نواب عام وى ، یعنى فقیهان در دوران غیبت نیز ثابت باشد. «34» در این زمینه شاگرد برومندشان ، محمد اسحاق فیاض مى گوید:
«امـام ، در این صحیحه مانند دیگر موارد، کسى است که مرجعیت عامه مسلمانان را برعهده دارد، بـویژه قرینه سیاق دلالت دارد که یک دستور کلى شرعى براى اثبات هلال است و نباید مخصوص امـام معصوم باشد، تا جنبه شخصى پیداکند.» «35» 5 ـ همان گونه که در کلمات شیخ و دیگران آمـده ، لزوم تصدى امور عامه بر فقیه یک واجب کفایى است ، و این مى رساند که ولایت فقیه جنبه شـاءنـیت دارد و هرفقیه جامع شرایطى تنها شایستگى این مقام را دارد، نه آن که بالفعل این مقام رادارا باشد .
به عبارت دیگر، فقاهت شرط ولایت است ، نه آن که ولایت لازمه لاینفک فقاهت باشد.
پـس هـر فقیهى ، بالفعل داراى مقام ولایت نیست ، بلکه تنها زمینه تصدى ولایت در او فراهم است کـه با فراهم شدن دیگر امکانات ، ازجمله همراهى مردم به شکل «بیعت » «پذیرش همگانى » ولایت وى ، فـعـلـیـت پـیـدامـى کـنـد و ایـن پـذیـرفـتـن هـمـگـانـى یـا به طور مستقیم یا به وسیله خبرگان «کارشناسان » انجام مى گیرد.
بـدین سان ، تزاحم ولایات نیز به وجود نمى آید، زیرا تزاحم در صورتى است که ولایت لازمه فقاهت بـاشـد، نـه آن که فقاهت تنها شایستگى را ایجاد کند، و فعلیت به دست نمایندگان شایسته مردم صورت گیرد.
هـمـچـنین روشن گردید مقام ولایت براى فقیه جامع شرایط، از راه میانه بین انتصاب و انتخاب ثابت مى گردد، نه انتصاب مطلق است که تنها از سوى شارع شخصا معین شده باشد، بلکه با ارائه اوصاف لازم به مردم ، بر آنان است تا فردلایق و شایسته را که واجد اوصاف یاد شده باشد شناسایى کرده ، او را بپذیرند:«فارضوا به حکما».
و نـه انـتـخـاب مـطـلـق اسـت تا مردم هر که را خود شایسته تشخیص دادند برگزینند،بلکه در چارچوب ارائه شده از سوى شارع باید فردى لایق را انتخاب کنند.
لـذا انـتصاب فقیه لایق و جامع شرایط براى رهبرى امت از سوى شارع ، انتصاب بالتوصیف است نه بالتعیین .
و از جانب مردم ، انتخابى است در پرتو رهنمودشرع .

تـفـصیل و تبیین این نکات ، در رساله ولایت فقیه بشرح آمده است و در این جا به همین اندازه که ضرورت بحث ایجاب نمود، بسنده مى شود.

منبع:سایت  پاسخگویی به مسایل دینی

شهدا در کلام امام شهدا


ارزش شهادت


((از شهادت باكی نیست … شهادت ارثی است كه از اولیا ما به ما می رسد.))

***

((شهادت فخر اولیا بوده است و فخر ما.))

***

شهادت عزت ابدی است، حیات ابدی است. آنها از شهادت بترسند و از مردن بترسند كه مردن را تمام می دانند و انسان را فانی.))

***

شهادت هدیه ای است از جانب خدای تبارك و تعالی برای آن كسانی كه لایق هستند و دنبال هر شهادتی باید تصمیم ها قوی تر بشود.

***

ملتی كه شهادت برای او سعادت است پیروز است.

***

آنكه شهادت را در آغوش، همچون عزیزی می پذیرد، آن كوردلان نمی توانند مقابله كنند.

***

خط سرخ شهادت آل محمد و علی است و این افتخار از خاندان نبوت و ولایت به ذریه طیبه آن بزرگواران و به پیروان خط آنان به ارث رسیده است.

***

همین شهادتها پیروزی را بیمه می كند، همین شهادتهاست كه دشمن شما را رسوا می كند در دنیا.

***

شهادت در راه خدا چیزی نیست كه بتوان آن را با سنجش های بشری و انگیزه های مادی ارزیابی كرد.

***

خداوندا این دفتر و كتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز و ما را هم از وصول به آن محروم مكن.

***

عزیزان من! از فدائی دادن و نثار جان و مال در راه خدا و اسلام و ملت مسلمان نهراسید كه این شیوه پیغمبر عظیم الشان و اوصیاء و اولیاء آنان بوده و خون ما رنگین تر از خون شهدای كربلا نیست.

***

این حس جلو آمدن برای اسلام و شهادت بود كه ما را به پیروزی رساند.


***

شهید

امیدوارم كه این شهدا در نامه ای كه اسم شهدای بدر و كربلا نوشته می شود اسم اینها نوشته شده باشد.


***

رحمت سرشار خداوند متعال بر شهدای فضیلت، شهدایی كه با نثار خون خود درخت با بركت اسلام را آبیاری نمودند.

***

مگر شهادت هم نگرانی دارد؟ ما دوستانمان كه شهید شدند در جوار رحمت حق هستند، چرا برای اینها دل تنگ باشیم؟

***

چه سعادتمند بودند این شهیدان كه دین خود را به اسلام و ملت شریف ایران ادا نموده و به جایگاه مجاهدین و شهدای اسلام شتافتند.

***

خون سلحشوران كوخ نشین، كاخهای ستم را درهم كوبید.

***

خوشا به حال آنان كه با شهادت رفتند، خوشا به حال آنان كه در این قافله نور، جان و سر باختند، خوشا به حال آنهایی كه این گوهرها را در دامن خود پروراندند.

بدا به حال آنهایی كه از كنار این معركه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی ساكت و بی تفاوت و یا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتنند

***

رحمت خداوند بر این مجاهدین عظیم الشان كه شهادتشان پیروزی اسلام را بیمه می كند .

***


نوفل لوشاتو شاهد اشك امام در شهادت امام حسين (ع)

نوفل لوشاتو شاهد اشك امام در شهادت امام حسين (ع)

آقاى على دوانى مى‏گويد:

پسر بزرگم از خانم دكتر مهين ت استاد و صاحب نظر درهنر، نقل‏مى‏كرد كه ايشان زمانى كه حضرت امام به پاريس هجرت كرده بودند، ايشان به پاريس رفته و در بيت امام خدمت مى‏كرد. وقتى مرتب ‏اخبار وحشتناك 17 شهريور تهران را به امام مى‏دادند كه چه‏كرده‏اند و چقدر كشته شده‏اند، امام عكس العملى از تأثر وهيجان ‏نشان نمى‏داد، و هيچ تأثرى در قيافه‏شان ديده نشد، حتى وقتى‏خود اين خانم مى‏گريستند، امام او را دلدارى مى‏داده و مى‏گفتند:

«چرا گريه مى ‏كنى، صبر داشته باش.» ولى چندى بعد روزى در يكى ازمجالس امام، شخصى برخاست و شروع به ذكر مصيبت كرد; همين كه‏گفت: «السلام عليك يا ابا عبد الله!» فورا رنگ صورت امام تغييركرد و ديدم كه به پهناى صورتشان اشك مى‏ريزند.


لینک منبع

نقش انقلاب اسلامي در بيداري مردم مستضعف جهان

انقلاب اسلامي حركتي بسيار مهم در جامعه جهاني به شمار مي‌آيد. به گزارش راديو لندن امام خميني انقلابي را رهبري كرد كه جهان را لرزاند.[1] در عصري كه جاهليت مدرن همه جا را فرا گرفته بود و چشم اميد بشريت كعبه آمال خود را در بلوك شرق و غرب جستجو مي‌كرد، ناگهان انقلاب اسلامي مانند خورشيد تابان، مردم جهان را با نور اسلام بيداري بخشيد و اين رستاخيز اسلامي است كه جان‌هاي مرده را بيدار كرده و زمينه‌ را براي روزي آماده مي‌سازد كه در پاسخ به سؤال:
«لِّمَنِ الْمُلْكُ» (حج/5)

در گسترۀ زمين و از چهار گوشۀ عالم گفته شود؛
«للّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّار»[2] (غافر/16)

جاهليت مدرن:
آنچه در قرن حاضر «قرن بيستم» قبل از انقلاب اسلامي، شاهد آن بوده‌ايم مشابه همان جاهليت كهن است. عصري كه هويت انساني دچار بحران شد و كرامت انساني تعابيري متفاوت پيدا كرد، وجود رفاه مادي رد پايي از آرامش ديده نمي‌شد و چشم اميد بشريت هم تنها دو بلوك شرق و غرب را مي‌شناخت. شرق و غربي كه تلاش كرده‌‌اند به بشريت بفهماند؛ يك راه بيشتر وجود ندارد، و آن هم دنياپرستي است؛ كه اردوگاه‌هايي همچون سوسياليسم و كمونيسم و سرمايه داري در درون آن بنا شده‌اند. دشتگاه‌هايي كه جزء عنانيت و استكبار و فساد حاصلي ندارند و با فطرت انسان سازگار نمي‌باشد.[3] و هدف آنان كشاندن آحاد مردم به غفت و رها كردن زمام شهوات و هواهاي نفساني است[4] تا بدين طريق انسان را از آسمان به زمين كشانده و رخت ذلت را به او بپوشانند، نتيجۀ اسنان از هويت دور مانده و در ظلمت رنسانس، كوس أنا الحق سر دهد.
در اين عصر ظلماني كه شعله اميد بشريت، چهره خاموشي به خود مي‌گرفت، ناگهان جهانيان شاهد انفجار نوري در ادامه حركت انبياء (عليهم‌السّلام) شدند و آن هم انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني «ره» بود كه پيام آن عدالت، توسعه و رفاه بر مبناي معنويت گرديد. ميشل فوكو فيلسوف اجتماعي فرانسه مي‌گويد:

«مردمي كه روي اين خاك «ايران» زندگي مي‌كنند در جستجوي چيزي مستند كه ما غربي‌ها امكان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ معيت[5] از دست داده‌ايم و آن معنويت سياسي است».

بنابراين عالم درگير حادثه عظيم متحول كننده‌اي شد كه همه چيز را دگرگون خواهد كرد و اين تحول، خلاف اين دو قرن گذشته، نه از درون تكنولوژي، بلكه محصول تعاليم دين اسلام مي‌باشد و اين امري است كه محدود به مرزها نمي‌ماند و اگر رنسانس توجه بشر را از عرش به فرش معطوف نمود، اين تحول بار ديگر بشر را متوجه آسمان نمود و اين راهي است كه انسان را به آرامش خواهد رساند و چه بخواهد و چه نخواهد لاييسم و اومانيسم در همه صورت‌هاي آن محكوم به شكست هستند.[6] و انقلاب اسلامي بخشي از پازل ناتمام چينش نيروها در عصر حاضر خواهد بودكه توانست يكبار ديگر ردايي ايدئولوژي را به دين اسلام بپوشاند و توجه همگان را برانگيزد.
شكست شرق و غرب در رويارويي با انقلاب اسلامي بعد از فروپاشي شوروي سابق نظريات فوكوياما و هانتينگتون به عنوان دو نظريه اصلي در غرب مطرح شد:

1- فوكوياما:
كه معتقد به پايان تاريخ بود و اينكه رقيب ليبرال دموكراسي شكست خورد و ملت‌ها در عرصه جهاني ليبرال دموكراسي را انتخاب كرده‌اند؛ لذا به پايان تاريخ مطلوب رسيده‌ايم و هيچ معارضي نداريم. فوكوياما در شرح نظريه خود چنين مي‌افزايد:
دموكراسي شكل نهايي حكومت در جوامع است و تاريخ بشريت نيز مجموعه‌اي منسجم و جهت‌دار است؛ كه بخش عظيمي از جامعه بشري را به سمت نظام دموكراسي ليبرال سوق مي‌دهد.[7]

2- اما نظريه هانتينگتون «برخورد تمدن‌ها» كاملاً مقابل آن است كه ايشان درك جدي دارند كه فوكوياما از آن غافل بوده است و آن اينكه متوجه شد نيروي جديدي وارد عرصه بين‌المللي شده كه اسلام است و مدعي حكومت و عدالت اجتماعي در سطح جهاني است و در واقع پس از مرگ كمونيسم، اسلام شخصيت اصلي سناريوي مورد نظريه غرب است. با اين ميان روشن مي‌شود كه هر تمدني كه بتواند در برابر تمدن بحران زده كنوني غرب، پيام آور اخلاق و معنويت باشد مي‌تواند بر سر راه نظريه فوكوياما چالش ايجاد كند و انقلاب اسلامي ايران، از آنجا كه اين پيام معنويت را توانسته است در سراسر جهان معاصر منتشر كند، چالش‌ عملي را بر سر راه تحقق نظريه فوكومايا ايجاد كرده است. بنابراين اين انقلاب اسلامي در طي اين بيست و اندي سال كه از عمر آن مي‌گذرد توانسته است:
1- از مرزهاي خود عبور كند؛
2- منشأ شكل گيري و احياي هويت تمدني الهي قرار بگيرد و جهان را با پيام حيات بخش خود تحت تأثير قرار دهد.
جان. ال. سپوزتيو مي‌گويد:

«دوست و دشمن متفقند كه از انقلاب ايران تأثير بسزايي بر جهان اسلام و غرب داشته است».[8]

و اين تأثير از آنجا ناشي مي‌شود كه تا قبل از انقلاب اسلامي، مقوله دين جزء معضلات حل شده شبي به حساب مي‌آمد و در بين بشريت رو به فراموشي مي‌رفت چنانكه كساني مانند «ماركس»، «دوركهايم» و «وير» معتقد بودند كه دين سنتي، بيش از پيش در دنياي مدرن به صورت امري حاشيه‌اي در مي‌آيد و دنيوي شدن فرايندي اجتناب ناپذير است. امّا انقلاب شكوهمند اسلامي ايران افق جديدي را به سوي بشريت گشود و با به چالش كشيدن تئوري‌هاي پوچ و خيالي كساني مانند ماركس و .... جان‌هاي بشريت را به نور اسلام زنده كرد و حياتي دوباره بخشيد.
دانيل پايپس در كنفرانس در استامبول تركيه گفت:

«بايد اعتراف كنيم كه پس از انقلاب اسلامي‌، ما براي افكار ديني و مذهبي هيچ جايي باز نكرده بوديم؛[9] وي از اين پس براي ما آمريكايي‌ها ضروري است كه زمينه‌اي جهت مطالعه و تحقق پيرامون مذهب فراهم آوريم».

پيتر شولاتور نويسنده و مفسر سياسي مشهور كشور آلمان مي‌گويد:

«اكنون نهضت بازگشت به دين و مدينه فاضله آغاز شده است» بنابراين جهانيان به بركت انقلاب اسلامي يافته‌اند كه تنها راه سعادت، اسلام است».[10]

طي يك نظرسنجي از جوانان سوئد قبل از يازده سپتامبر مشخص شده بود، كه انتخاب اولشان اسلام است. در حالي كه مولد از توسعه يافته‌ترين كشور و در حين حال از لائيك قرين كشورهاي غرب است؛ كه بيش از پنجاه درصدد آن هيچ مذهبي ندارند.[11] اين است عظمت انقلاب اسلامي.

پروفسور حميد مولانا مي‌گويد:

«به عقيده من هيچ صدايي در قرن بيستم مثل صداي امام «ره» جهان را لرزه در نياورد ... و طلسم سكوت را در مقابل طاغوت و ظلم شكست، كه اگر اين طلسم نشكسته بود امروز شوروي زنده بود».[12]

و تمام سخن در اينجا است كه تمدن مادي دستگاهي است كه تزيين و انحواء از ويژگي‌هاي اوست و چون با اغفال بشريت به دنبال استثمار نوين آنان مي‌باشد؛ انقلاب اسلامي كه چشم بشريت را به سوي ؟؟؟ گشوده است بزرگترين خطر براي ان مي‌باشد و تمدن مادي را در سراشيب سقوۀ قرار داده است.
ايالات متحده آمريكا بر اساس شهادت واقعيت‌هاي موجود و اعتراف شخصيت‌هاي سياسي و فرهنگي و غيره آن، به شدت گرفتار مشكلات پيچيده‌اي است؛ كه آينده اين كشور را تيره و تار نموده است.
اكتاويوپاز، نويسنده معروف غربي و برنده جايزه ادبي نوبل، طي مقاله‌اي با عنوان «امپراطوري دموكراسي (آمريكا) در سراشيب سقوط» مي‌نويسند:
«چشم انداز آمريكا به هيچ وجه روي نويد و آرامش را نشان نمي‌دهد».[13]

لذا مشاهده مي‌كنيم كه انقلاب اسلامي تمدن مادي غرب را در حال غروب و افول قرار داده است و همه سر و صداهايي كه به گوش مي‌رسد، سر و صداي تمدن در حال عقب نشيني از ميدان جامعه جهاني است. بابي سعيد مي‌گويد:

«از مجموع كابوس‌هاي بسياري كه هر چند وقت يك بار در تمدن غربي پيدا شده، شايد هيچ يك به اندازه اسلام در عصر حاضر گيج كننده تر، عجيب‌تر و غير قابل جبران‌تر نبوده است».[14]

دانيل پايپس رئيس انستيتو پژوهش‌هاي سياست‌هاي خارجي آمريكا در سمينار پاييز 1368 در استانبول تركيه گفت:
«امروز ايران به مشابه يك آزمايشگاه است. اگر اين تجربه موفق شود، جسارت مسلمانان كشورهاي ديگر هم بيشتر خواهد شد. ما تا ده سال پيش حساسيت خاصي نسبت به اسلام نداشتيم، اما امروز اينطور نيست و همه ما نسبت به اين پديده جديد در ايران بايد با حساسيت بيشتري برخورد كنيم. امروز مسلمين جهان به ايران نظر دارند و از آن الگوبرداري مي‌كنند».

چنانكه «شروين ماروين» استاد دانشگاهي در آمريكا گفت:
«چگونه مي‌توان باور داشت كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران يكباره شعار «مرگ بر آمريكا» در جهان طنين افكند؟ همين اسلام بود كه آرامش را از كشورهاي عربي و طرفداران آن‌ها در منطقه خليج فارس گرفت»[15]

بنابراين ملاحظه مي‌كنيم كه انقلاب اسلامي با ظاهر ساختن باطن خبيث شرق و غرب و شكست آنان بار ديگر هوشياري و عزت را به امت اسلام بازگرداند. گرايش هر چه بيشتر مردم به اسلام در عصر حاضر نشان مي‌دهد كه ظلمت جهالت از بشريت دور گشته است.
امروز دورنماي صدور انقلاب اسلامي را در جهان مستضعفان و مظلومان پيش از پيش مي‌بينيم و جنبشي كه از طرف مستضعفان و مظلومان جهان عليه مستكبران و زورمندان شروع شده در حال گسترش است،‌ اميد بخش آتيه روشن است و وعده خداوند تعالي را نزديك و نزديكتر مي‌كند گويي جهان مهيا مي‌شود براي طلوع آفتاب ولايت از افق مكه معظمه و كعبه آمال محرومان و حكومت مستضعفان.[16] «امام خميني»
خانم پروفسور الميرا عضو هيئت تحقيقات زنان آذربايجان مي‌گويد:

«هر جا تمايلي به حق در آنجا باشد نام امام «ره» در آنجا هست»[17]





پی نوشت ها:

-[1] اكبري، محمدرضا؛ سيماي امام خميني «ره»، انتشارات پيام عترت، سال 1378، چ ششم، ص 84
[2]- موسسه فرهنگي قدر ولايت؛ ويژگي‌هاي انقلاب اسلامي در آتيه مقام معظم رهبري، بي‌جا، مؤسسه فرهنگي قدر ولايت، سال 1380، چاپ اول، ص 21.
[3]- ميرباقري، سيد محمدمهدي؛ در شناخت غرب، قم، مؤسسه فرهنگي فجر ولايت، 1385، چاپ اول، ص 47-45.
[4]- مؤسسه فرهنگي قدر ولايت؛ ويژگي‌هاي انقلاب اسلامي در آينه مقام معظم رهبري، ص 90.
[5]- قوكو، ميشل؛ ايراني‌ها چه رويايي در سر دارند؟، حسين معصومي همداني، تهران 1357، انتشارات هرمس،‌1377، چاپ اول، ص 42.
[6]- آويني، سيد مرتضي؛ آغازي بر يك پايان، تهران، كانون فرهنگي علمي ايثارگران، 1372، چاپ اوّل، ص 34.
[7]- فوكوياما، فرانسيس؛ آمريكا بر سر تقاطع، مجتبي اميري وحيد، نشر ني، سال 1386، ص 12.
[8]- اسپوزيتو، جان.ال؛ انقلاب اسلامي و بازتاب جاني آن، دكتر محسن مدير شانه چي، تهران، انتشارات بارز، سال 1382، چاپ اول، ص 325.
[9]- حاجتي، مير احمدرضا؛ عصر امام خميني (ره)، قم، مؤسسه بوستان كتاب، سال 1381، چاپ چهارم، ص 53.
[10]- حاجتي، مير احمدرضا؛ عصر امام خميني (ره)، ص 69.
[11]- ميرباقري، سيد محمد مهدي؛ در شناخت غرب، مؤسسه فرهنگي فجر ولايت، قم، سال 1385، چاپ اول، ص 67.
[12]- حاجتي، مير احمدرضا؛ عصر امام خميني، ص 60.
[13]- حاجتي، مير احمدرضا؛ عصر امام خميني، ص 244.
[14]- بابي سعيد؛ هراس بنيادين، غلامرضا جمشیدیان، موسي مبرقع، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، سال 1379، چاپ اول، ص 1.
[15]- رجبي، فاطمه؛ آمريكا شيطان بزرگ، انتشارات كتاب صبح، تهران، سال 1376، چاپ اول، ص 186-181.
[16]- آئين انقلاب اسلامي، گزيده‌اي از انديشه امام «ره»، مؤسسه تنظيم و نشر امام ره، بي‌جا، سال 1373، چاپ اول، ص 424.

[17]- اكبري، محمدرضا؛ سيماي امام خميني «ره»، ص 83.

نویسنده : محمد مظاهري

منبع:http://www.pajoohe.com/fa

امام خمینی (ره) و آیة الله خامنه ای

آیت الله خامنه ای بسیار مورد توجه حضرت امام قرار داشت و امام خمینی او را از دوستان متعهد خود و بازوی توانای انقلاب اسلامی می دانست و در جواب نامه آیت الله خامنه ای چنین مرقوم فرمود:

..اینجانب [امام خمینی ره ] که از سال های قبل از انقلاب با جنابعالی [ آیت الله خامنه ای] ارتباط نزدیک داشته ام و همان ارتباط بحمد الله تعالی تا کنون باقی است، جنابعالی را یکی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی می دانم و شما را چون برادری که آشنا به مسائل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جدا جانبداری می کنید، می دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می دهید. [1]

چنانچه خلف صالح امام خمینی ره نیز با ارادتی کامل به امام، انقلاب اسلامی را بدون نام امام خمینی ره ناشناخته می داند:

..انقلاب اسلامی، بی نام خمینی، در هیچ جای جهان شناخته نیست چرا که آغازگر زمزمه انقلاب اوست و هم اوست که آن را در لحظات سخت و دشوار رهبری کرده و از تنگناها گذرانیده و از انقلاب اسلامی مردم ایران، پدیده ای عظیم و اسوه ای جهانی پدید آورده است... او احیاء کننده بینش دینی و برافروزاننده شعله ی ایمان و آفریدگار عظیم ترین حماسه ی مردمی دوران ماست. [2]

... امام خمینی یک حقیقت همیشه زنده است، نام او پرچم این انقلاب و راه او راه این انقلاب و اهداف او اهداف این انقلاب است. [3]

این نمایه با 12 مطلب این ارتباط محکم و نزدیک رابیان می نماید.


[1] صحیفه نور، ج 20، ص 173، 17/11/66، به نقل کتاب سخن آفتاب، ص 260.

[2] صحیفه نور، ج 1، مقدمه حضرت آیت الله خامنه ای، به نقل از کتاب سخن آفتاب.

[3] پیام مقام معظم رهبری به مناسبت سالگرد رحلت امام خمینی ره، 10/3/69، به نقل از کتاب سخن آفتاب، ص 206

منبع:حوزه نت

نام‌هاى شهداى حمله اول روز عاشورا

ابن شهر آشوب تعداد شهداى اصحاب امام را در حلمه اول، چهل نفر ذكر كرده است كه نام بیست و هشت نفر از آنها را برده است و سپس مى‏گوید: ده نفر آنها از موالى حسین علیه‏السلام و دو نفر از موالیان امیرالمؤمنین بوده‏اند(5)، ولى ما براى آوردن ترجمه مختصرى از هر كدام آنها، در اینجا نام‌هاى آنان را از كتاب «ابصار العین» سماوى ذكر مى‏كنیم، كه بعضى از آنان بر اساس نقل دیگران در حمله اول شهید نشده‏اند و موارد اختلاف ذیلا مذكور گردیده است:

1 - ادهم بن امیه:از شیعیان بصره بود كه در خانه ماریه(6) اجتماع مى‏كردند، او با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمد و به امام علیه‏السلام پیوست.(7)

2 - امیْ بن سعد: او از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از تابعین و ساكن كوفه بوده، و چون از آمدن امام حسین علیه‏السلام به كربلا آگاهى یافت، در ایام مهادنه(8) به خدمت امام حسین آمد.(9)

3 - بشر بن عمر: او از تابعین بود و دلاورى فرزندان او در جنگ‌ها معروف است، در ایام مهادنه به خدمت امام علیه‏السلام آمد.(10)

4 - جابر بن حجاج: جابر از یاران شجاع امام حسین علیه‏السلام بوده و قبل از ظهر روز عاشورا به شهادت رسید.(11)

5 - حباب بن عامر: او در كوفه سكونت داشته و از شیعیان است، و با مسلم بن عقیل بیعت كرده و در بین راه به امام علیه‏السلام ملحق گردید.(12)

6 - جبلة بن على: از شجاعان كوفه و از ابتداى امر با مسلم بود و سپس نزد امام حسین علیه‏السلام آمد.(13)

7 - جنادة بن كعب: از مكه مصاحب امام بود و او و خانواده‏اش به همراه امام به كربلا آمدند.(14)

8 - جندب بن حجیر كندى: او از بزرگان و سرشناسان شیعه و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود، و در بین راه قبل از برخورد امام با حربن یزید به خدمت آن حضرت رسید و به كربلا آمد. اهل سیر گفته‏اند كه او در آغاز جنگ به شهادت رسید، بعضى فرزند او حجیر بن جندب را گفته‏اند كه در همان آغاز حمله شهید شدند ولى ثابت نشده است كه با پدرش شهید شده باشد.(15)

9 - جوین بن مالك: او شیعه و در میان قبیله بنى تمیم بوده است، و با آنان براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام بیرون آمد! و چون ابن سعد شرط‌ هاى امام را نپذیرفت، او نیز همانند گروه دیگرى دست از سپاهیان كوفه كشیده و شب هنگام(16) به سوى اردوى امام كوچ كرد.(17)

10 - حارث بن امرئ القیس: او از شجاعان بنام بود و شهرتى در جنگ‌ها به دست آورده بود، و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده بود! و چون آنها كلام امام حسین علیه‏السلام را نپذیرفتند، به امام پیوست.(18)

11 - حارث بن نبهان: پدر او نبهان - بنده حمزة بن عبدالمطلب - سوارى شجاع بود، و فرزندش حارث از پیوستگان به امام على و امام حسن علیه‏السلام بود و یا امام حسین علیه‏السلام به كربلا آمد و شهید شد.(19)

12 - حجاج بن بدر: او اهل بصره است، و همان كسى است كه پاسخ نامه امام علیه‏السلام را از بصره به خدمت امام در كربلا آورد؛ این نامه را امام به مسعودبن عمر نوشته بودند، و حجاج بن بدر با امام بود تا در اولین حمله پیش از ظهر عاشورا به شهادت رسید، و بعضى شهادت او را بعد از ظهر ضمن مبارزه ذكر كرده‏اند.(20)

13 - حلاس بن عمرو: او و برادرش نعمان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام هستند و حلاس در كوفه فرمانده نیروهاى آن حضرت بوده است. او ابتدا با سپاه عمربن سعد به كربلا آمده بود و چون عمربن سعد شرائط امام را نپذیرفت او شبانه به اردوى امام حسین علیه‏السلام پیوست.(21)

14 - زاهر بن عمرو: شجاعى با تجربه و دلاورى مشهور و از دوستان معروف اهل‌بیت بود، او از یاران عمرو بن الحمق - صحابى معروف - بشمار مى‏رفت، و چون زیاد بن ابیه در طلب عمرو بن الحمق برآمد، زاهر با او بود و در قول و فعل با او مصاحبت داشت، آنگاه كه معاویه عمرو را تعقیب مى‏كرد، در تعقیب زاهر نیز بود، و سرانجام عمرو بن الحمق به دست معاویه به قتل رسید و زاهر خود را پنهان مى‏كرد، و در سال شصت هجرى چون مناسك حج را بجاى آورد، با امام علیه‏السلام ملاقات كرد و همراه امام به كربلا آمد.(22)

15 - زهیر بن سلیم: انگاه كه سپاه كوفه تصمیم به جنگ با امام علیه‏السلام گرفتند، او از جمله كسانى بود كه شب عاشورا به خدمت امام آمد و به اصحاب آن حضرت پیوست(23) و همانند مشتاقان جنگید تا این كه در حمله اول شهید شد و بعد از رسیدن به فیض شهادت به فیض دیگرى نیز نائل آمد و آن این كه در زیارات ناحیه مقدسه سلام بر او آمده است.(24)

عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و امیدوارم جنگ با این جماعت كه با پسر دختر پیامبرشان مى‏جنگید، كمتر از جهاد با مشركین از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از این ماجرا آگاه و تصمیم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست اندیشیده‏اى، خداوند تو را به بهترین راه‌ها و درست‏ترین اندیشه‏ها راهنمایى كند، همین كار را بكن و مرا نیز با خود ببر.

16 - سالم (غلام عامر بن مسلم ): او غلام عامر بود و در بصره سكونت داشت، و عامر از شیعیان آن شهر بشمار مى‏رفت، و هنگامى كه یزید بن ثبیط با فرزندان خود و برخى دیگر در مكه به خدمت امام علیه‏السلام آمدند، این دو نیز به همراه آنها به امام ملحق و با او به كربلا آمدند.(25)

17 - سالم بن عمرو: او اهل كوفه و از شیعیان بود، و در ایام مهادنه كه هنوز كار امام علیه‏السلام با سپاه كوفه به جنگ نیانجامیده بود، به كربلا آمد و به اصحاب امام ملحق شد.(26)

18 - سوار بن ابى حمیر: او نیز قبل از شروع جنگ به امام و یارانش ملحق شد، و در حمله اول مجروح گردید. او را سپاه كوفه اسیر كرده و نزد عمربن سعد بردند، عمربن سعد خواست او را به قتل برساند، خویشان او كه در سپاه كوفه بودند از ابن سعد خواستند كه او را آزاد نماید، و چون او مجروح شده بود پس از شش ماه به شهادت رسید و در عبارت زیارت ناحیه آمده است: «السلام على الجریح المأسور سوار بن ابى حمیر الفهمى».(27)

19 - شبیب بن عبدالله: او دلاورى شجاع بود كه با سیف و مالك فرزندان سریع به اردوى امام علیه‏السلام پیوسته است و قبل از ظهر روز عاشورا از جمله كسانى بودكه در حمله اول شهید شدند.(28)

20 - عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بین راه به امام علیه‏السلام ملحق شد و حر بن یزید خواست نگذارد، امام علیه‏السلام فرمود: اینها یاران منند و نباید آنها را از این كار بازدارى.

آنها به امام علیه‏السلام ملحق شدند و راهنماى آنها طرماح بود؛ و صاحب «حدائق» او را در شمار شهداى حلمه اول ذكر كرده و دیگران گفته‏اند با پدرش در یك جا شهید شدند و این قبل از حلمه اول در آغاز جنگ بوده است.(29)

21 - عامر بن مسلم: از اهل بصره و از شیعیان بود، به همراه غلامش سالم با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمده و به امام علیه‏السلام ملحق گردید.(30)

22 - عبدالله بن بشیر: او از مشاهیر دلاوران و از حامیان حق بشمار مى‏رفت، نام او و پدرش در جنگ‌ها مشهور است؛ عبدالله بن بشیر با لشكر عمر بن سعد به كربلا آمد و قبل از شروع قتال به امام علیه‏السلام پیوست و در اولین حمله قبل از ظهر عاشوار به شهادت رسید.(31)

23 - عبدالله بن یزید: او به همراه پدرش از بصره به مكه آمد و به خدمت امام علیه‏السلام رسید، سپس به همراه آن حضرت به كربلا آمده است.(32)

24 - عبیدالله بن یزید: او نیز به همراه پدرش یزید بن ثبیط و برادش و گروهى دیگر از اهل بصره در مكه به امام علیه‏السلام ملحق شدند.(33)

25 - عبدالرحمن بن عبد الرب: او از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از مخلصین اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام است، هنگامى كه على علیه‏السلام در رحبه كوفه از مردم خواست كسى كه در غدیر خم حاضر بوده و حدیث غدیر را شنیده بپاخیزد و شهادت دهد، او به همراه گروهى دیگر برخاسته و گفتند: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدیم كه مى‏فرمود: «خداى عزوجل ولى من است و من ولى مؤمنین، پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا دوست بدار كسى را كه او را دوست مى‏دارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن مى‏دارد»؛ على علیه‏السلام او را تربیت كرده و قرآن تعلیم او نموده؛ او از مكه همراه امام حسین علیه‏السلام بوده و به كربلا آمده است.(34)



26 - عبدالرحمن بن مسعود: او و پدرش از معروفین شیعه و از شجاعان مشهور بودند، با عمربن سعد به كربلا آمدند و قبل از آغاز جنگ به خدمت امام حسین علیه‏السلام رسیدند و بر او سلام كردند و نزد امام مانده و در حمله اول به شهادت رسیدند.(35)

27 - عمر بن ضبیعه(36): او سوارى پیشتاز بود كه با عمربن سعد به كربلا آمد و بعد به حلقه یاران امام علیه‏السلام پیوست.(37) این حجر در «اصابه» گفته است كه عمرو بن ضبعه از نام آوران جنگ‌ها و مردى شجاع بوده است و افتخار درك رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دارد.(38)

28 - عمار بن حسان: از شیعیان مخلص و از شجاعان معروف بود، پدرش حسان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود و در جنگ‌هاى جمل و صفین در راه دفاع از آن حضرت مبارزه كرد و شهید گردید. عمار از مكه در خدمت امام حسین علیه‏السلام بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(39)

29 - عمار بن سلامه: از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از یاران على علیه‏السلام در جنگ‌ها بود، و هنگامى كه براى جنگ جمل همراه حضرت مى‏رفتند از آن حضرت سؤال كرد: وقتى با اصحاب جمل روبرو شدى چه خواهى كرد؟ امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمود: آنها را به خدا و طاعت او دعوت مى‏كنم و اگر خوددارى كردند با آنها جنگ خواهم‏كرد، عمار گفت: آن كس كه مردم را به سوى خدا خواند هرگز مغلوب نگردد. عمار بن سلامه در كربلا به خدمت امام حسین علیه‏السلام آمد و در حمله او شیهد شد.(40)

30 - قاسم بن حبیب الأزدى: او از شیعیان كوفه بود و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد، و قبل از آغاز جنگ به اردوى امام علیه‏السلام پیوست.(41)

31 - قاسط بن زهیر(42): او از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از جمله یاران امام حسن علیه‏السلام بود و در كوفه ماند و در جنگ‌ها خصوصا در صفین حضور داشت. چون امام حسین علیه‏السلام به كربلا آمد، شبانه به آن حضرت پیوست.(43)

چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى كه بهشت را روزى تو كرد مى‏خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.

در این اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه‏ ام وهب به آرزوى خود رسید و در كنار همسر شهیدش جان داد.

32 - كردوس بن زهیر: از اصحاب على علیه‏السلام بوده و همراه دو برادرش شبانه به امام حسین و كربلا پیوست.(44)

32 - كنانة بن عتیق(45): او از پهلوانان كوفه و از زمره زاهدان و قاریان قرآن است. در كربلا به خدمت امام حسین علیه‏السلام آمده و در حلمه اول شهید شد، و بعضى شهادت او را بعد از حمله اول ذكر كرده‏اند.(46)

34 - مسلم بن كثیر: از تابعین كوفه و از یاران امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود و در یكى از جنگ‌ها یك پاى او آسیب دید و معلول شد، و شاید به همین جهت او را «اعراج» مى‏گفتند. هنگامى كه امام حسین علیه‏السلام به كربلا وارد شد، از كوفه به سوى آن حضرت حركت كرد و در كنار او به شهادت رسید.(47)

35 - مسعود بن حجاج: او و فرزندش از شیعیان معروف و از شجاعان مشهور بودند، و در ایام مهادنه به كربلا آمده خدمت امام علیه‏السلام رسیدند و نزد امام ماندند و هر دو در اولین حمله به فیض شهادت رسیدند.(48)

36 - مقسط بن زهیر: او و دو برادرش از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از مجاهدان پیشتاز آن حضرت در جنگ‌هاى جمل و صفین و نهروان بودند. چون امام حسین علیه‏السلام به كربلا آمد، شبانه به خدمت آن حضرت رسیده و به فیض شهادت نائل شد.(49)

37 - نصر بن ابى نیزر(50): پدر او از فرزندان ملوك عجم یا از اولاد نجاشى است و فرزند او - نصر - بعد از امام على و امام حسن علیه‏السلام در خدمت امام حسین علیه‏السلام بود، و از مدینه همراه حضرت به مكه آمد و از آنجا به كربلا، و در آنجا به شهادت رسید. ابتدا سواره بود ولى اسب او را پى كردند، و در حمله اول به شهادت رسید.(51)

38 - نعمان بن عمرو الراسبى: او و برادرش از اهل كوفه و از اصحاب على علیه‏السلام هستند، چون عمر بن سعد سخنان امام را نپذیرفت، شبانه به خدمت آن حضرت آمد و در كنار او به شهادت رسید.(52)

39 - نعیم بن عجلان: او و دو برادرش نضر و نعمان هر سه از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بشمار مى‏رفتند، و در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند و از شجاعان و از شعرا بشمار مى‏رفتند، نضر و نعمان از دنیا رفتند و نعیم در كوفه باقى ماند؛ چون امام حسین علیه‏السلام به سوى عراق آمد او به خدمت ایشان رسید و در روز عاشورا به عزم جنگ پیش آمد و در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(53)

40 - زهیر بن بشر الخثعمى: صاحب مناقب او را از جمله شهداى حمله اول ذكر كرده است(54) ولى در دیگر مصادر نام او یافت نشد.

نام‌هاى شهداى حمله اول روز عاشورا

ابن شهر آشوب تعداد شهداى اصحاب امام را در حلمه اول، چهل نفر ذكر كرده است كه نام بیست و هشت نفر از آنها را برده است و سپس مى‏گوید: ده نفر آنها از موالى حسین علیه‏السلام و دو نفر از موالیان امیرالمؤمنین بوده‏اند(5)، ولى ما براى آوردن ترجمه مختصرى از هر كدام آنها، در اینجا نام‌هاى آنان را از كتاب «ابصار العین» سماوى ذكر مى‏كنیم، كه بعضى از آنان بر اساس نقل دیگران در حمله اول شهید نشده‏اند و موارد اختلاف ذیلا مذكور گردیده است:

1 - ادهم بن امیه:از شیعیان بصره بود كه در خانه ماریه(6) اجتماع مى‏كردند، او با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمد و به امام علیه‏السلام پیوست.(7)

2 - امیْ بن سعد: او از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از تابعین و ساكن كوفه بوده، و چون از آمدن امام حسین علیه‏السلام به كربلا آگاهى یافت، در ایام مهادنه(8) به خدمت امام حسین آمد.(9)

3 - بشر بن عمر: او از تابعین بود و دلاورى فرزندان او در جنگ‌ها معروف است، در ایام مهادنه به خدمت امام علیه‏السلام آمد.(10)

4 - جابر بن حجاج: جابر از یاران شجاع امام حسین علیه‏السلام بوده و قبل از ظهر روز عاشورا به شهادت رسید.(11)

5 - حباب بن عامر: او در كوفه سكونت داشته و از شیعیان است، و با مسلم بن عقیل بیعت كرده و در بین راه به امام علیه‏السلام ملحق گردید.(12)

6 - جبلة بن على: از شجاعان كوفه و از ابتداى امر با مسلم بود و سپس نزد امام حسین علیه‏السلام آمد.(13)

7 - جنادة بن كعب: از مكه مصاحب امام بود و او و خانواده‏اش به همراه امام به كربلا آمدند.(14)

8 - جندب بن حجیر كندى: او از بزرگان و سرشناسان شیعه و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود، و در بین راه قبل از برخورد امام با حربن یزید به خدمت آن حضرت رسید و به كربلا آمد. اهل سیر گفته‏اند كه او در آغاز جنگ به شهادت رسید، بعضى فرزند او حجیر بن جندب را گفته‏اند كه در همان آغاز حمله شهید شدند ولى ثابت نشده است كه با پدرش شهید شده باشد.(15)

9 - جوین بن مالك: او شیعه و در میان قبیله بنى تمیم بوده است، و با آنان براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام بیرون آمد! و چون ابن سعد شرط‌ هاى امام را نپذیرفت، او نیز همانند گروه دیگرى دست از سپاهیان كوفه كشیده و شب هنگام(16) به سوى اردوى امام كوچ كرد.(17)

10 - حارث بن امرئ القیس: او از شجاعان بنام بود و شهرتى در جنگ‌ها به دست آورده بود، و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمده بود! و چون آنها كلام امام حسین علیه‏السلام را نپذیرفتند، به امام پیوست.(18)

11 - حارث بن نبهان: پدر او نبهان - بنده حمزة بن عبدالمطلب - سوارى شجاع بود، و فرزندش حارث از پیوستگان به امام على و امام حسن علیه‏السلام بود و یا امام حسین علیه‏السلام به كربلا آمد و شهید شد.(19)

12 - حجاج بن بدر: او اهل بصره است، و همان كسى است كه پاسخ نامه امام علیه‏السلام را از بصره به خدمت امام در كربلا آورد؛ این نامه را امام به مسعودبن عمر نوشته بودند، و حجاج بن بدر با امام بود تا در اولین حمله پیش از ظهر عاشورا به شهادت رسید، و بعضى شهادت او را بعد از ظهر ضمن مبارزه ذكر كرده‏اند.(20)

13 - حلاس بن عمرو: او و برادرش نعمان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام هستند و حلاس در كوفه فرمانده نیروهاى آن حضرت بوده است. او ابتدا با سپاه عمربن سعد به كربلا آمده بود و چون عمربن سعد شرائط امام را نپذیرفت او شبانه به اردوى امام حسین علیه‏السلام پیوست.(21)

14 - زاهر بن عمرو: شجاعى با تجربه و دلاورى مشهور و از دوستان معروف اهل‌بیت بود، او از یاران عمرو بن الحمق - صحابى معروف - بشمار مى‏رفت، و چون زیاد بن ابیه در طلب عمرو بن الحمق برآمد، زاهر با او بود و در قول و فعل با او مصاحبت داشت، آنگاه كه معاویه عمرو را تعقیب مى‏كرد، در تعقیب زاهر نیز بود، و سرانجام عمرو بن الحمق به دست معاویه به قتل رسید و زاهر خود را پنهان مى‏كرد، و در سال شصت هجرى چون مناسك حج را بجاى آورد، با امام علیه‏السلام ملاقات كرد و همراه امام به كربلا آمد.(22)

15 - زهیر بن سلیم: انگاه كه سپاه كوفه تصمیم به جنگ با امام علیه‏السلام گرفتند، او از جمله كسانى بود كه شب عاشورا به خدمت امام آمد و به اصحاب آن حضرت پیوست(23) و همانند مشتاقان جنگید تا این كه در حمله اول شهید شد و بعد از رسیدن به فیض شهادت به فیض دیگرى نیز نائل آمد و آن این كه در زیارات ناحیه مقدسه سلام بر او آمده است.(24)

عبدالله بن عمیر گفت: به خدا سوگند من مشتاق جهاد با اهل شرك هستم و امیدوارم جنگ با این جماعت كه با پسر دختر پیامبرشان مى‏جنگید، كمتر از جهاد با مشركین از نظر ثواب، نباشد. پس نزد همسرش ام وهب آمد و او را از این ماجرا آگاه و تصمیم خودش را گوشزد كرد، همسرش گفت: درست اندیشیده‏اى، خداوند تو را به بهترین راه‌ها و درست‏ترین اندیشه‏ها راهنمایى كند، همین كار را بكن و مرا نیز با خود ببر.

16 - سالم (غلام عامر بن مسلم ): او غلام عامر بود و در بصره سكونت داشت، و عامر از شیعیان آن شهر بشمار مى‏رفت، و هنگامى كه یزید بن ثبیط با فرزندان خود و برخى دیگر در مكه به خدمت امام علیه‏السلام آمدند، این دو نیز به همراه آنها به امام ملحق و با او به كربلا آمدند.(25)

17 - سالم بن عمرو: او اهل كوفه و از شیعیان بود، و در ایام مهادنه كه هنوز كار امام علیه‏السلام با سپاه كوفه به جنگ نیانجامیده بود، به كربلا آمد و به اصحاب امام ملحق شد.(26)

18 - سوار بن ابى حمیر: او نیز قبل از شروع جنگ به امام و یارانش ملحق شد، و در حمله اول مجروح گردید. او را سپاه كوفه اسیر كرده و نزد عمربن سعد بردند، عمربن سعد خواست او را به قتل برساند، خویشان او كه در سپاه كوفه بودند از ابن سعد خواستند كه او را آزاد نماید، و چون او مجروح شده بود پس از شش ماه به شهادت رسید و در عبارت زیارت ناحیه آمده است: «السلام على الجریح المأسور سوار بن ابى حمیر الفهمى».(27)

19 - شبیب بن عبدالله: او دلاورى شجاع بود كه با سیف و مالك فرزندان سریع به اردوى امام علیه‏السلام پیوسته است و قبل از ظهر روز عاشورا از جمله كسانى بودكه در حمله اول شهید شدند.(28)

20 - عائذ بن مجمع: او به همراه پدرش مجمع بن عبدالله در بین راه به امام علیه‏السلام ملحق شد و حر بن یزید خواست نگذارد، امام علیه‏السلام فرمود: اینها یاران منند و نباید آنها را از این كار بازدارى.

آنها به امام علیه‏السلام ملحق شدند و راهنماى آنها طرماح بود؛ و صاحب «حدائق» او را در شمار شهداى حلمه اول ذكر كرده و دیگران گفته‏اند با پدرش در یك جا شهید شدند و این قبل از حلمه اول در آغاز جنگ بوده است.(29)

21 - عامر بن مسلم: از اهل بصره و از شیعیان بود، به همراه غلامش سالم با یزید بن ثبیط از بصره به مكه آمده و به امام علیه‏السلام ملحق گردید.(30)

22 - عبدالله بن بشیر: او از مشاهیر دلاوران و از حامیان حق بشمار مى‏رفت، نام او و پدرش در جنگ‌ها مشهور است؛ عبدالله بن بشیر با لشكر عمر بن سعد به كربلا آمد و قبل از شروع قتال به امام علیه‏السلام پیوست و در اولین حمله قبل از ظهر عاشوار به شهادت رسید.(31)

23 - عبدالله بن یزید: او به همراه پدرش از بصره به مكه آمد و به خدمت امام علیه‏السلام رسید، سپس به همراه آن حضرت به كربلا آمده است.(32)

24 - عبیدالله بن یزید: او نیز به همراه پدرش یزید بن ثبیط و برادش و گروهى دیگر از اهل بصره در مكه به امام علیه‏السلام ملحق شدند.(33)

25 - عبدالرحمن بن عبد الرب: او از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از مخلصین اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام است، هنگامى كه على علیه‏السلام در رحبه كوفه از مردم خواست كسى كه در غدیر خم حاضر بوده و حدیث غدیر را شنیده بپاخیزد و شهادت دهد، او به همراه گروهى دیگر برخاسته و گفتند: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدیم كه مى‏فرمود: «خداى عزوجل ولى من است و من ولى مؤمنین، پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا دوست بدار كسى را كه او را دوست مى‏دارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن مى‏دارد»؛ على علیه‏السلام او را تربیت كرده و قرآن تعلیم او نموده؛ او از مكه همراه امام حسین علیه‏السلام بوده و به كربلا آمده است.(34)



26 - عبدالرحمن بن مسعود: او و پدرش از معروفین شیعه و از شجاعان مشهور بودند، با عمربن سعد به كربلا آمدند و قبل از آغاز جنگ به خدمت امام حسین علیه‏السلام رسیدند و بر او سلام كردند و نزد امام مانده و در حمله اول به شهادت رسیدند.(35)

27 - عمر بن ضبیعه(36): او سوارى پیشتاز بود كه با عمربن سعد به كربلا آمد و بعد به حلقه یاران امام علیه‏السلام پیوست.(37) این حجر در «اصابه» گفته است كه عمرو بن ضبعه از نام آوران جنگ‌ها و مردى شجاع بوده است و افتخار درك رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دارد.(38)

28 - عمار بن حسان: از شیعیان مخلص و از شجاعان معروف بود، پدرش حسان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود و در جنگ‌هاى جمل و صفین در راه دفاع از آن حضرت مبارزه كرد و شهید گردید. عمار از مكه در خدمت امام حسین علیه‏السلام بود و از آن حضرت جدا نشد تا در روز عاشورا در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(39)

29 - عمار بن سلامه: از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از یاران على علیه‏السلام در جنگ‌ها بود، و هنگامى كه براى جنگ جمل همراه حضرت مى‏رفتند از آن حضرت سؤال كرد: وقتى با اصحاب جمل روبرو شدى چه خواهى كرد؟ امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمود: آنها را به خدا و طاعت او دعوت مى‏كنم و اگر خوددارى كردند با آنها جنگ خواهم‏كرد، عمار گفت: آن كس كه مردم را به سوى خدا خواند هرگز مغلوب نگردد. عمار بن سلامه در كربلا به خدمت امام حسین علیه‏السلام آمد و در حمله او شیهد شد.(40)

30 - قاسم بن حبیب الأزدى: او از شیعیان كوفه بود و با سپاه عمر بن سعد به كربلا آمد، و قبل از آغاز جنگ به اردوى امام علیه‏السلام پیوست.(41)

31 - قاسط بن زهیر(42): او از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از جمله یاران امام حسن علیه‏السلام بود و در كوفه ماند و در جنگ‌ها خصوصا در صفین حضور داشت. چون امام حسین علیه‏السلام به كربلا آمد، شبانه به آن حضرت پیوست.(43)

چون غبار میدان رزم فرو نشست، همسر عبدالله بن عمیر به سوى كشته او به راه افتاد و بر بالین او نشست و خاك از رخسار او پاك كرد و گفت: بهشت خدا تو را گوارا باد! از خدایى كه بهشت را روزى تو كرد مى‏خواهم كه مرا مصاحب تو در بهشت قرار دهد.

در این اثنأ شمر به غلامش دستور داد تا عمود خود را بر سر او فرود آورد، و در اثر این ضربه‏ ام وهب به آرزوى خود رسید و در كنار همسر شهیدش جان داد.

32 - كردوس بن زهیر: از اصحاب على علیه‏السلام بوده و همراه دو برادرش شبانه به امام حسین و كربلا پیوست.(44)

32 - كنانة بن عتیق(45): او از پهلوانان كوفه و از زمره زاهدان و قاریان قرآن است. در كربلا به خدمت امام حسین علیه‏السلام آمده و در حلمه اول شهید شد، و بعضى شهادت او را بعد از حمله اول ذكر كرده‏اند.(46)

34 - مسلم بن كثیر: از تابعین كوفه و از یاران امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود و در یكى از جنگ‌ها یك پاى او آسیب دید و معلول شد، و شاید به همین جهت او را «اعراج» مى‏گفتند. هنگامى كه امام حسین علیه‏السلام به كربلا وارد شد، از كوفه به سوى آن حضرت حركت كرد و در كنار او به شهادت رسید.(47)

35 - مسعود بن حجاج: او و فرزندش از شیعیان معروف و از شجاعان مشهور بودند، و در ایام مهادنه به كربلا آمده خدمت امام علیه‏السلام رسیدند و نزد امام ماندند و هر دو در اولین حمله به فیض شهادت رسیدند.(48)

36 - مقسط بن زهیر: او و دو برادرش از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از مجاهدان پیشتاز آن حضرت در جنگ‌هاى جمل و صفین و نهروان بودند. چون امام حسین علیه‏السلام به كربلا آمد، شبانه به خدمت آن حضرت رسیده و به فیض شهادت نائل شد.(49)

37 - نصر بن ابى نیزر(50): پدر او از فرزندان ملوك عجم یا از اولاد نجاشى است و فرزند او - نصر - بعد از امام على و امام حسن علیه‏السلام در خدمت امام حسین علیه‏السلام بود، و از مدینه همراه حضرت به مكه آمد و از آنجا به كربلا، و در آنجا به شهادت رسید. ابتدا سواره بود ولى اسب او را پى كردند، و در حمله اول به شهادت رسید.(51)

38 - نعمان بن عمرو الراسبى: او و برادرش از اهل كوفه و از اصحاب على علیه‏السلام هستند، چون عمر بن سعد سخنان امام را نپذیرفت، شبانه به خدمت آن حضرت آمد و در كنار او به شهادت رسید.(52)

39 - نعیم بن عجلان: او و دو برادرش نضر و نعمان هر سه از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بشمار مى‏رفتند، و در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند و از شجاعان و از شعرا بشمار مى‏رفتند، نضر و نعمان از دنیا رفتند و نعیم در كوفه باقى ماند؛ چون امام حسین علیه‏السلام به سوى عراق آمد او به خدمت ایشان رسید و در روز عاشورا به عزم جنگ پیش آمد و در حمله اول به فیض شهادت نائل آمد.(53)

40 - زهیر بن بشر الخثعمى: صاحب مناقب او را از جمله شهداى حمله اول ذكر كرده است(54) ولى در دیگر مصادر نام او یافت نشد.

13آبان ورخدادهای تلخ وشیرین

در تاریخ انقلاب و رخدادها و حوادث سرنوشت‌ساز انقلاب اسلامی روزی را نمی‌توان یافت كه مثل روز سیزده آبان، این همه حوادث مهم و تاثیرگذار در آن اتفاق افتاده باشد. واقعا سیزدهم آبان ماه روز حادثه‌هاست. ازجمله این حوادث.
1 - تبعید امام خمینی به تركیه، سیزده آبان 1343 ش
2 - كشتار دانش‌آموزان معترض توسط ماموران رژیم شاه سیزده آبان 1357 ش، "روز دانش‌آموز"
3 - تسخیر لانه جاسوسی (سفارت‌خانه) آمریكا توسط دانشجویان پیرو خط امام، سیزده آبان 1358 ش
فرصت و امكان توضیح و تبیین هر كدام از وقایع و رخدادهای مذكور نیست، فقط به یكی از آن كه زمینه‌ساز حوادث بعدی بوده و در تاریخ انقلاب از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، اشاره می‌كنیم. واقعه‌ای كه سرنوشت انقلاب و كشور را رقم زد؛ تبعید رهبر كبیر انقلاب، حضرت امام خمینی.
با اینكه بیش از هفت ماه از آزادی امام خمینی از زندان رژیم شاه نمی‌گذاشت، اما به دنبال اعتراض شدید و گسترده ایشان نسبت به احیاء و تصویب لایحه كاپیتولاسیون توسط دولت وقت (مصونیت قضایی اتباع آمریكایی)، ماموران مسلح رژیم شاه، نیمه شب سیزدهم آبان 1343، خانه امام را در قم محاصره كرده و از بالای دیوار، وارد منزل شدند و امام را دستگیر و شبانه‌با اتومبیل به تهران منتقل نمودند. و ازآنجا بدون فوت وقت، مستقیم به تركیه تبعید كردند.
درباره دستور تبعید و انجام آن در اسناد آمده است: حسنعلی منصور كه با انتخاب آمریكا به نخست وزیری رسیده بود برنامه‌های مهم و جامعی به سود غرب و در راس ان آمریكا داشت كه یكی از مهمترین آنها لایحه كاپیتولاسیون بود. پس از مخالفت حضرت امام و به تبع ایشان سایر مراجع و علما با این طرح و نفوذ آمریكا و غرب در كلیه شئون كشور، منصور دستور یافت كه با هماهنگی محمدرضا شاه، امام را به تركیه تبعید كند. از طرف شاه به رئیس ساواك، یعنی تیمسار پاكروان دستور اقدام داده شد و پاكروان نیز به مولوی، رئیس ساواك تهران دستور دستگیری و انتقال امام به تهران را جهت تبعید به تركیه صادر كرد. صبح روز 13/8/43 ش مولوی شخصا به همراه نیروهایی از هوابرد به قم رفته و خانه امام را به محاصره درآوردند. امام خمینی كه در آن ساعت صبح در یكی از اتاقهای منزل مشغول نماز و عبادت بود، پس از شنیدن سروصداها قصد خروج از اتاق را داشت ولی چون دری كه اتاق را به بیرون وصل می‌كرد بسته بود و كلید آن در آن لحظه در اختیار امام نبود نتوانست بیرون بیاید، ماموران ساواك هم وقتی در را بسته دیدند با مشت و لگد به در كوبیدند، امام چندین بار تكرار كرد: "وحشیگری در نیاورید الان در را باز می‌كنم." امام بعد از اینكه كلید را نیافت از در دیگر كه به كوچه باز می‌شد رفت و مهر امضای خود را به همسرشان سپرده و فرمودند: "شما را به خدا می‌سپارم" ماموران امام را محاصره كرده و بی‌درنگ سوار اتومبیل كرده و به طرف تهران راه افتادند. حضرت امام قبل از سوارشدن به اتومبیل، وقتی تعداد زیادی كماندوهایی كه ایشان را محاصره كرده بودند را دید، با لبخند معناداری به مسئول گروه آنها فرمود: "این همه قوا نمی‌خواست".
در گزارشی كه شهربانی قم به شهربانی كل كشور ارسال داشته است جریان انجام ماموریت را به مشروح بیان می‌كند كه به قسمت‌هایی از آن اشاره می‌كنیم:
"... 1 - از نظر اهمیت ماموریت از چهار روز قبل، آقای خمینی به وسیله مامورین اطلاعات در 24 ساعت تحت مراقبت قرار گرفت.
2 - به حسب اهمیت موضوع تا ساعت 3 صبح روز 13/8/43 موضوع ماموریت به هیچ یك از عناصر تابعه ابلاغ نگردید و اصولا فعالیتی كه دلیل بر وضع غیرعادی و یا انجام ماموریتی بوده باشد انجام نگردید. فقط ظاهرا از نحوه خدمتی افسران و ماموران ایراد گرفته شد. افسران را برای ساعت 22 همان شب به منظور مواخذه ولی باطنا برای آمادگی به شهربانی احضار و افراد نیز در شهربانی به ظاهر بازداشت شدند.
3 - مامورین ساواك تحت سرپرستی سروان عصار مقارن ساعت 45/3 صبح خود را به شهربانی معرفی نمودند.
4 - از ساعت 4 صبح روز 13/8/43 كلیه ارتباط تلفنی داخلی و كاریر به (ظاهرا) علت عیب فنی از كار افتاده بود كه با فعالیت مامورین فنی ادارات مربوطه در ساعت 30/8 ارتباط دایر گردید.
5 - از ساعت 18 روز 12/8/43 اینجانب تا شروع عملیات در شهربانی حاضر و طرح لازم برای انجام ماموریت تهیه و در ساعت 3 صبح وظایف افسران و ماموران ابلاغ و تفهیم گردید.
6 - صبح سرهنگ 2 عزلتی معاون شهربانی و سروان عصار و مامورین مربوطه تحت نظر مستقیم اینجانب جهت انجام ماموریت درب منزل آقای خمینی رفته بدون هیچ‌گونه اصطكاك و خسارت جانی و مالی نامبرده دستگیر و به سرهنگ 2 طاهری تحویل گردید سركار سرهنگ بدیعی رئیس ساواك قم هم در معیت اینجانب بود." سپس شرح اقدامات پس از دستگیری را نگاشته است كه شامل گماردن افراد امدادی و شهربانی در نقاط حساس شهر، تحت كنترل و مراقبت شدید قراردادن منازل آیات عظام قم و كنترل صحن مطهر و مسجد اعظم و مدرسه فیضیه است. در ادامه گزارش آمده است كه "... تا ساعت 7 صبح هیچ كس از موضوع مطلع نشده است" و در پایان نام افراد شركت‌كننده را در این فتح بزرگ! ذكر نموده است.
بدیعی، رئیس ساواك وقت قم نیز انجام عملیات دستگیری و اعزام امام به تهران را اینگونه به ساواك تهران مخابره می‌كند: "كار تمام شد، ساعت 15/5 به تهران اعزام گردید. صحن، مساجد، خیابان‌ها پاس گمارده شده، فعالیت اساسی در مورد انجام كار با مامورین ساواك بوده. وضع آرام."
پس از اعزام حضرت امام به تهران، در نامه رئیس ستاد فرماندهی نیروی هوائی (سرلشگر تدین)، درباره هواپیمای حامل امام به تركیه چنین آمده است: "به فرمان مطاع شاهانه مقرر است یك فروند هواپیمای 130-ث به شماره 103-5 با پرسنل پروازی پیوست در ساعت 130 گرینویچ روز 13/8/43 از تهران حركت و... در ساعت 554 گرینویچ در آنكارا فرود خواهد آمد. خواهشمند است دستور فرمایید نسبت به كسب اجازه فرود هواپیما فرودگاه آنكارا در اسرع وقت و اعلام آن به نیروی هوایی شاهنشاهی اقدام مقتضی معمول دارند." در ادامه نامه به ماموران همراه حضرت امام و صورت خدمه هواپیما اشاره شده است؛ "1 - سرگرد محمدعلی اروندی، 2 - سروان جواد حسینی، 3 - ستوان یار سوم ایمن الله طلوع بدیعی، 4 - ستوان یكم احمد خزری، 5 - استوار یكم نصیر بكلی، 6 - استوار عبدالله محمدتقی، 7 - گروهبان دوم عباس خالدی."
اگر مطبوعات كثیرالانتشار آن دوره را تورق كنیم، تبعید امام خمیین را اینگونه انعكاس داده‌اند:
"در اطلاعیه سازمان امنیت آمده است كه چون رویه آقای خمینی و تحریكات مشارالیه بر علیه منافع ملت و امنیت و استقلال و تمامیت ارضی كشور تشخیص داده شد، لذا ساعت 8 صبح چهارشنبه 13/8/48 از ایران تبعید گردید". آیت‌الله العظمی خمینی در صبحگاهان، به وسیله هواپیمای هركولس نیروی هوایی ایران و به اتفاق سرهنگ افضلی، مامور ساواك به تركیه تبعید شدند. با نشستن هواپیمای حامل آیت‌الله خمینی، پس از سه ساعت و سی دقیقه پرواز، در ساعت یازده و سی دقیقه در فرودگاه آنكارا، ایشان مورد استقبال ماموران امنیتی تركیه در سالن فرودگاه قرار گرفتند. مامورین تركیه پس از گفتگو با سرهنگ افضلی - رئیس بخش امور اجتماعی ساواك - ایشان رابه اتفاق نامبرده سوار اتومبیل و پس از طی سی و پنج كیلومتر مسافت، مستقیما به هتل سیلوار پالاس" (طبقه چهارم، اطاق شماره 514) كه قبلا آماده شده بود، بردند".
خبر دستگیری و تبعید حضرت امام در اخبار سراسری رادیو ایران نیز به طور خلاصه بدین شرح منتشر گردید: مطابق اطلاع موفق و شواهد و دلایل كافی چون رویه آقای خمینی و تحریكات مشارالیه بر علیه منافع ملی و امنیت و استقلال و تمامیت ارضی كشور تشخیص داده شد، لذا در تاریخ 13 آبان 1343 از ایران تبعید گردید."
همان ساعات صبح سیزده آبان، سرلشگر پاكروان، رئیس ساواك طی تلگرافی به كلیه ساواك‌های كشور می‌نویسد: "نظر به اینكه امروز آیت‌الله خمینی از كشور تبعید شده است، برای جلوگیری از عكس‌العملهای احتمالی هشیاری و مراقبت مبذول داشته باشید و از هر تحریك و تشنج شدیدا و بلادرنگ جلوگیری نمایید. وضع را دهید."
پس از تبعید حضرت امام، بدیعی رئیس ساواك قم، هر ساعت گزارشی از وضعیت و عكس‌العمل طلاب و مردم به ساواك تهران مخابره می‌كردند كه در اسناد متعدد ساواك مشهود است و می‌توان دید. این وضعیت از سایر شهرها نیز گزارش شده است.
سرهنگ افضلی پس از همراهی امام و بازگشت به ایران در گزارشهای خود اظهارات تبعید و در داخل هواپیما چنین نقل كرده است: ایشان گفتند: "من برای وطنم تبعید شدم".
حضرت امام پس از ورود به تركیه چندین نامه و تلگراف به خانواده و دیگر دوستان ارسال می‌كنند، نخستین تلگراف ایشان، خبری است كه از سلامتی خود به خانواده‌شان ارسال نمودند. در آن، خطاب به فرزندشان حاج‌آقا مصطفی می‌نویسند: "نور چشمی... با سلامت وارد آنكارای تركیه شدم. به هیچ وجه نگران نباشید. حالم خوب و راحت هستم." در نامه‌های بعدی، ضمن اعلام خبر سلامتی، تذكراتی هم می‌دهند ازجمله در نامه مورخ 9 رجب 1384 ق (23 آبان 1343) با ابلاغ سلامتی اظهار داشتند: "راضی نیستم كسی برای آزادی من نزد دستگاه جبار وساطت كند... ارزش روزدن ندارد."
منابع:
1 - امام در آیینه اسناد ساواك، جلد 1 تا 22
2 - نهضت روحانیون ایران
3 - صحیفه امام
4 - امام در آیینه اسناد شهربانی جلد 1 تا 5
5 - هفت هزار روز
6 - تحلیلی بر نهضت امام خمینی

* محمد رجائی‌نژاد

كاپيتولاسيون و تبعيد امام خميني به تركيه

امام خميني از علما و سران كشورهاي اسلامي دعوت كردند به كمك ملت ايران بيايند و به شدت از ابرقدرت هاي وقت انتقاد كردند:«آمريكا از انگليس بدتر، انگليس از آمريكا بدتر، شوروي از هر دو بدتر، همه ازهم بدتر، همه از هم پليدتر؛ اما امروز سر و كار ما با اين خبيث هاست ! باآمريكاست ! رئيس جمهور آمريكا بداند، بداند اين معنا را كه منفورترين افراددنياست پيش ملت ما!
در تاريخ ۲۱ مهر ماه سال ۱۳۴۲ ه .ش ، دولت حسنعلي منصور لايحه مصونيت مستشاران آمريكايي را به مجلس فرستاد و مجلس آن را تصويب كرد.
● متن لايحه :
«ماده واحده با توجه به لايحه ي شماره ي ۱۸-۲۲۹۱-۷-۲۱۵-۲۵-۱۱-۱۳۴۲ دولت وضمائم آن در تاريخ ۲۱/۱۱/۴۲ به مجلس سنا تقديم شد. به دولت اجازه داده مي شود كه رئيس و اعضاي هيئت هاي مستشاري نظامي ايالات متحده را در ايران كه به موجب موافقت نامه هاي مربوط در استخدام دولت شاهنشاهي مي باشند، از مصونيت و معافيت هايي كه شامل كارمندان اداري وقت موصوف در بند و ماده ي اول قرارداد وين كه در تاريخ ۱۸ آوريل ۱۹۶۱ مطابق ۲۹فروردين ۱۳۴۰ به امضا رسيده است ، مي باشد، برخوردار نمايد».
به دليل ماهيت استعماري و ضدملي اين لايحه ، رژيم سعي كرد از انتشار خبرتصويب لايحه و بازتاب آن جلوگيري كند و سانسور شديدي بر رسانه ها حاكم شد. امام خميني از طريق بعضي افراد از كم ّ و كيف لايحه باخبر شدند؛ شهيد مهدي عراقي در اين باره مي گويد:
«در اواخر شهريور بود كه يكي از رفقايي كه ما در مجلس داشتيم به ما اطلاع دادكه يك لايحه را دولت مي خواهد بياورد در مجلس و مصونيت بدهد به ۱۷۰۰مستشار امريكايي كه بعداً به همين نام لايحه ي كاپيتولاسيون مشهور شد. اين مسئله آمد با آقا ]امام خميني [ مطرح شد. آقا اين جوري قبول نكردند، گفتند تامدرك نباشد ما نمي توانيم روي آن حرفي بزنيم . شما اگر بتوانيد مدركش را تهيه بكنيد. تا اين شد كه لايحه آمد در مجلس و عده اي مخالفت كردند با لايحه ؛ مافرستاديم صورت جلسه اي كه در مجلس بود از روي آن صورت جلسه فتوكپي كردند. متن صورت جلسه را خارج كرديم و هم از مجلس شورا و هم از مجلس سنا، جفت اين صورت جلسه ها را در اختيار آقا گذاشتيم ».
امام خميني بعد از آگاهي از ماهيت لايحه و عواقب ننگين و اسارت بار آن ، تصميم گرفتند در يك سخنراني در روز ۴ آبان ماه در روز تولد حضرت فاطمه (س ) در منزل خويش عليه اين اقدام اسارت بار سخنراني كنند. همزمان نيز پيك هايي به شهرستان هااعزام كردند و تصميم خود را مبني بر سخنراني به اطلاع علما و مردم رساندند و اين اقدام امام واكنش رژيم را برانگيخت . حجهٔ الاسلام سيداحمد خميني درباره ي واكنش رژيم نسبت به اين تصميم اين چنين مي گويند:
«قرار شد اين خبر براي مردم قم و ديگر شهرها اعلام شود. رژيم سراسيمه فردي را به قم مي فرستد تا امام را با تهديد از اين اقدام بازدارد؛ اما امام او را نمي پذيرد،وي در ديدار با برادر شهيدم ، حاج آقا مصطفي صريحاً به عواقب وخيم هرگونه مواضع ضد امريكايي هشدار مي دهد. اين تهديدها هيچ گونه تأثيري در عزم امام خميني نداشت ».
تصميم امام خميني مبني بر ايراد سخنراني در منزل ، بيانگر هوشياري امام خميني درآن مقطع است .آيت الله طاهري خرم آبادي درباره ي اين تصميم هوشيارانه ي امام مي گويند:
«امام تصميم گرفتند كه روزميلاد حضرت زهرا (عليه السلام ) صحبت كنند؛ و اين صحبت هم قرار بود كه در منزل شان انجام گيرد. دليلش را من الان نمي دانم شايداز نظر جنبه ي امنيتي بوده است . معمولاً صحبت امام در مسجد اعظم ايراد شده است ... اين بار هم اگر امام مي خواست در سر درس صحبت بكنند، جمعيت زيادي جمع نمي شدند و جمعيت منحصر مي شد به طلبه هايي كه در درس امام شركت مي كردند؛ در حالي كه امام مي خواستند مردم در اين سخنراني حضورداشته باشند و قشرها مختلف مردم نيز صحبت هاي ايشان را بشنوند. اگرامام مي خواستند اين سخنراني عمومي را در مسجد اعظم ايراد كنند شايد دولت ممانعت مي كرد و مأمور مي گذاشت و در مسجد را مي بست و اين خيلي خوب نبود. به نظر مي رسيد كه امام در مورد محل و زمان سخنراني بهترين انتخاب راكرده اند. چون سخنراني در روز عيد انجام مي گرفت و اين يك چيز طبيعي بود،مردم در روزهاي عيد به ديدن امام مي آمدند؛ به مردم هم اطلاع دادند، البته نه به صورت اطلاعيه و يا مثلاً درج در جرايدو روزنامه ها».
بنابراين امام خميني در انبوه جمعيتي كه از قم و ساير شهرستان ها به منزل ايشان آمده بودند سخنراني خويش را بر عليه اقدامات رژيم و اوضاع نابسامان مملكت ايرادفرمودند. سخنراني امام به زباني ساده و با ديدي كامل و همه جانبه ماهيت لايحه رامشخص كرد و ابعاد مختلف آن را مورد انتقاد قرار داد و بدون هيچ گونه ترس و واهمه اي از شاه و قدرت هاي خارجي ، به وظيفه ي شرعي خود عمل نمود.
«اين اقدام امام تمامي محاسبات و تحليل هاي رژيم و آمريكا را بر هم زد، زيراآنان انتظار نداشتند كه حضرت امام (ره )؛ آمريكا و اسرائيل را مستقيماً محكوم كرده و خائن ، جنايتكار و منفور بداند. با اين نطق ملت ايران بطور مستقمي رودر روي آمريكا قرار گرفت .
سخنراني امام حاوي يك مطلب معمولي و تكراري نبود، بلكه در واقع استراتژي بلند مدت مبارزات اسلامي را تبيين و پيوند سه عنصر اسلام ، امام وامت را پايه گذاري كرد. اين سخنراني در واقع صريحاً، سقوط سلطنت تاپايه گذاري نظام اسلامي ، قطع نفوذ آمريكا از ايران و در دراز مدت از كشورهاي اسلامي ، نابودي اسرائيل غاصب و ايجاد يك كشور فلسطيني را در برنامه ي مبارزات امام و پيروانش قرار داد. «به اين دليل اگر رژيم تاكنون امام را در مقابل سياست هاي داخلي خود مي ديد، اكنون او و مردم را عليه موجوديت شاه وآمريكا در ايران مي بيند. اگر زندان و محدوديت ، ممنوع المنبر كردن و جلوگيري از صدور اعلاميه تا اين مرحله مي توانست كارساز باشد، از اين به بعد نمي تواندتأثير تعيين كننده اي در تغيير و نابودي اين حركت داشته باشد».
امام خميني سخنان خويش را با آيه ي استرجاع آغاز كردند و هدف شان اين بود كه به مردم اين پيام را بدهند كه مصيبتي بزرگ بر كشور ايران وارد شده است و تأثر قلبي خويش را از اين قانون اعلام و حضار تحت تأثير سخنان ايشان شروع به گريه كردند.سپس امام به تشريح قانون «كاپيتولاسيون » پرداختند و درباره ي پيامدهاي ننگين وحقارت آميز اين قانون هشدار دادند:
«... اينها از هر جنايتي كه در ايران بكنند مصون هستند! اگر يك خادم آمريكايي ، اگريك آشپز آمريكايي ، مرجع تقليد شما را در وسط بازار تروركند، زير پا منكوب كند،پليس ايران حق ندارد جلوي او را بگيرد، دادگاه هاي ايران حق ندارند محاكمه كنند،بازپرسي كنند، بايد برود آمريكا، آن جا در آمريكا ارباب ها تكليف را معين كنند». سپس امام به نحوه ي تصويب قانون در مجلس اشاره كردند وا ز دولت و مجلس به شدت انتقادنمودند و در ادامه فرمودند:
«مع ذلك ايران خودش را فروخت براي اين دلارها! ايران استقلال ما را فروخت ،ما را جزء دول مستعمره حساب كرد، ملت مسلم ايران را پست تر از وحشي ها دردنيا معرفي كرد، در ازاي دويست ميليون كه سيصد ميليون دلار پس بدهند! ما بااين مصيبت چه بكنيم ؟ روحانيون با اين مطالب چه بكنند؟»
سپس امام خميني دولت و مجلس را جدا از ملت معرفي و اعمال آنها را بي ارتباط بارأي و نظر ملت دانست و مجلس را «مجلس سر نيزه »، «مجلس غير منتخب » معرفي كردند.
«ساير ممالك خيال مي كنند كه ملت ايران است ، اين ملت ايران است كه اين قدرخودش را پست كرده است . نمي دانند اين دولت ايران است ، اين مجلس ايران است ، اين مجلس است كه ارتباط به ملت ندارد. اين مجلس ، مجلس سر نيزه است . اين مجلس چه ارتباطي به ملت ايران دارد. ملت ايران به اينها رأي ندادند.علماي طراز اول ، مراجع بسياري شان تحريم كردند انتخابات را؛ ملت تبعيت كرد از اينها، رأي نداد، لكن زور سر نيزه اينها را آورد بر اين كرسي نشاند».
امام خميني به توطئه ي رژيم براي قطع نفوذ روحانيت اشاره كردند و از نقش روحانيت در مبارزه با ظلم و فساد سخن گفتند و براي جلوگيري از سوءاستفاده ي رژيم وحفظ اتحاد روحانيت ، با كمال تواضع فرمودند:
«روحانيون با هم هستند من باز تمام روحانيين را تعظيم مي كنم . دست تمام روحانيين را مي بوسم . آن روز اگر دست مراجع را بوسيدم ، امروز دست طلاب را مي بوسم ]گريه ي حضار[.» امام خميني آنگاه قشرهاي مختف ملت را مورد خطاب قرار دادند ونسبت به عواقب اين مصوبه اعلام خطر كردند:
«آقا من اعلام خطر مي كنم ! اي ارتش ، من اعلام خطر مي كنم ، اي سياسيون ايران ،من اعلام خطر مي كنم ! اي بازرگانان ايران ، من اعلام خطر مي كنم ! اي علماي ايران ، اي مراجع اسلام ،من اعلام خطر مي كنم ! اي فضلا، اي طلاب ، اي مراجع ،اي آقايان ، اي نجف ، اي قم ، اي مشهد، شيراز، من اعلام خطر مي كنم ! خطرداراست . معلوم مي شود زير پرده ها چيزهايي است و ما نمي دانيم ...»
امام خمنيي با زير سؤال بردن انقلاب سفيد شاه ، تصويب اين قانون را مغاير باشعارهاي مطرح شده از سوي رژيم براي پيشرفت و ترقي ملت معرفي كردند و مملكت را در اشغال آمريكا دانسته و از بدبختي مردم در شهرها سخن گفتند. سپس در جواب كساني كه مخالف مبارزه و خواهان سكوت بودند فرمود:
«... آن آقاياني كه مي گويند بايد خفه شد، اين جا هم بايد خفه شد! اين جا هم خفه بشويم ؟ ما را بفروشند و خفه بشويم ؟ قرآن ما را بفروشند و خفه بشويم ؟والله گناهكار است كسي كه داد نزند، والله مركتب كبيره است كسي كه فرياد نكند]گريه ي شديد حضار[».
امام خميني از علما و سران كشورهاي اسلامي دعوت كردند به كمك ملت ايران بيايند و به شدت از ابرقدرت هاي وقت انتقاد كردند:
«آمريكا از انگليس بدتر، انگليس از آمريكا بدتر، شوروي از هر دو بدتر، همه ازهم بدتر، همه از هم پليدتر؛ اما امروز سر و كار ما با اين خبيث هاست ! باآمريكاست ! رئيس جمهور آمريكا بداند، بداند اين معنا را كه منفورترين افراددنياست پيش ملت ما!».
امام خميني در ادامه ، از وضعيت كشور انتقاد و اداره كنندگان را افرادي بي لياقت معرفي كردند و از اين كه رجال وطنخواه در رأس كارها نيستند انتقاد نمودند و به ارتشيان هشدار دادند كه با اين اقدامات رژيم ارزش آنها بسيار پايين آمده : «يك آشپز آمريكايي بر يك ارتشبد ما مقدم مي شود در ايران ! ديگر براي شما آبرو باقي ماند؟ اگر من بودم استعفا مي كردم ، اگر من نظامي بودم استعفا مي كردم ؛ من اين ننگ را قبول نمي كردم ...»
امام خميني سپس از اعمال رژيم در حبس روحانيون و علما سخن به ميان آوردند وجرم آنها را دفاع از اسلام معرفي كردند و از توطئه ي رژيم براي از بين بردن اسلام سخن گفتند: «بايد قطع يد رسول الله از اين ملت بشود. اينها، اين را مي خواهند. اين رامي خواهند.» سپس امام خميني تمام گرفتاري هاي مملكت را از آمريكا و اسرائيل دانستند و به نقش سيد حسن مدرس در مبارزه با اولتيماتوم روسيه اشاره و براي رفع فسادي كه مملكت را در برگرفته بر لزوم آگاهي مردم تأكيد كردند: «آقايان موظف اندملت را آگاه كنند، علما موظف اند ملت را آگاه كنند، ملت موظف اند كه در اين امر صدادربياورد. با آرامش ]به [ عرض برساند، به مجلس اعتراض كند؛ به دولت اعتراض كند كه چرا يك همچون كاري كرديد؟ چرا ما را فروختيد»؟
سپس امام ، نمايندگان مجلس را خيانتكار و تمامي مصوبه هاي مجلس را از زمان مشروطه تا زمان حال زير سؤال بردند و دليل ايشان اين بود كه اصل دوم متمم قانون اساسي كه بايد پنج نفر از علماي طراز اول هر عصر بر مصوبات مجلس نظارت كنندرعايت نشده است . و در خاتمه فرمودند: «ما اين قانوني كه گذراندند ـ به اصطلاح خودشان ـ قانون نمي دانيم . ما اين مجلس را مجلس نمي دانيم . ما اين دولت را دولت نمي دانيم . اينها خائن اند به مملكت ايران ! خائن اند».
علاوه بر اين سخنراني ، امام در همان روز، اعلاميه اي خطاب به ملت صادر و از قانون كاپيتولاسيون و اعمال رژيم به شدت انتقاد كردند:
«بسم الله الرحمن الرحيم
لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا»
آيا ملت ايران مي داند در اين روزها در مجلس چه گذشت ؟ مي داند بدون اطلاع ملت و به طور قاچاق چه جنايتي واقع شد؟
مي داند به پيشنهاد دولت ، سند بردگي ملت ايران را امضا كرد، اقرار به مستعمره بودن ايران نمود؟ سند وحشي بودن ملت مسلمان را به آمريكا داد؟ قلم سياه كشيد به جميع مفاخر اسلامي و ملي ما؟ قلم سرخ كشيد بر تمام لاف وگزاف هاي چندين ساله ي سران قوم ؟ ايران را از عقب افتاده ترين ممالك دنياپست تر كرد؟ اهانت به ارتش محترم ايران و صاحب منصبان و درجه داران نمود؟ حيثيت دادگاه هاي ايران را پايمال كرد؟ آيا ملت ايران مي داند كه افسران ارتش به جاي سوگند به قرآن مجيد «سوگند به كتاب آسماني كه به آن اعتقاددارم » ياد كرده اند؟ اين همان خطري است كه كراراً تذكر داده ام ، خطر براي قرآن مجيد، براي اسلام عزيز،خطر براي مملكت اسلام ، خطر براي استقلال كشور،من نمي دانم دستگاه جبار از قرآن كريم چه بدي ديده است ، از پناه به اسلام وقرآن چه ضرري برده است كه اين قدر پافشاري براي محو اسم آن مي كند... اكنون من اعلام مي كنم كه اين رأي ننگين مجلسين ، مخالف اسلام و قرآن است وقانونيت ندارد، مخالف رأي ملت مسلمان است ، وكلاي مجلسين وكيل ملت نيستند، وكلاي سرنيزه هستند، رأي آنها در برابر ملت و اسلام و قرآن هيچ ارزشي ندارد و اگر اجنبي ها بخواهند از اين رأي كثيف سوء استفاده كنند تكليف ملت تعيين خواهد شد... دنيا بداند كه هر گرفتاري اي كه ملت ايران و ملل مسلمين دارند، از اجانب است ، از آمريكاست . ملل اسلام از اجانب عموماً از آمريكا متنفراست . بر ملت ايران است كه اين زنجيرها را پاره كند. بر ارتش است كه اجازه ندهد چنين كارهاي ننگيني در ايران واقع شود...».
اعلاميه ي امام توسط اعضاي هيئت هاي مؤتلفه به سرعت در تهران پخش شد. واين سرعت عمل كه خبر از تشكيلات مخفي و گسترده اي داشت رژيم را به وحشت انداخت . از طرف ديگر متن اعلاميه ي امام بسيار تند و افشاگرانه بود و پرده ازخيانت هاي رژيم برمي داشت و قشرها مختلف را به مبارزه عليه رژيم فرامي خواند. ازاينجاست كه رژيم ديگر حضور امام خميني را در ايران به صلاح ندانست و تصميم گرفت براي جلوگيري از گسترش مبارزات و جدايي ميان رهبري و ملت ، ايشان را تبعيدكند؛ بنابراين در ۱۳ آبان ۱۳۴۳ تحت تدابير امنيتي بسيار شديد و محاصره ي مراكزحساس شهري در قم و تهران مثل بيوت علما، حرم مطهر حضرت معصومه (س )،مدرسه ي فيضيه ، بازار؛ ايشان را دستگير و به فرودگاه مهرآباد منتقل و به تركيه تبعيدكرد.
در ضمن سعي كرد از بازتاب آن جلوگيري كند و آن را مسئله اي كم اهميت جلوه دهد؛ بنابراين با تيتر كوچكي در روزنامه ها نوشتند:
«طبق اطلاع موثق و شواهد و دلايل كافي ، چون رويه ي آقاي خميني وتحريكات مشاراليه بر عليه منافع ملت و امنيت و استقلال ارضي كشورتشخيص داده شد، لذا در تاريخ ۱۳ آبان ماه ۱۳۴۳ از ايران تبعيد گرديد».آقاي افضلي كه از مأمورين رژيم و همراه امام در هواپيما بود در گزارش خود مي گويد:
«نامبرده در هواپيما چنين اظهار داشت : «من براي دفاع از وطنم تبعيد شدم ...»
آيت الله صادق خلخالي درباره ي نقش آمريكا در تبعيد امام خميني مي گويد: «اين كاربا مشورت آمريكايي ها صورت گرفت . من به اين مسئله قبلاً هم اشاره كردم . در اسنادلانه ي جاسوسي اين تصميم چنين منعكس شده است «اين سيد را فرستاديم كه الان درتركيه آب خنك مي خورد». به اين ترتيب معلوم مي شود كه تبعيد حضرت امام به دستورمستقيم آمريكا بوده است ...»
فردوست ، درباره ي دلايل تبعيد امام خميني و مسائل پشت پرده و دخالت قدرت هاي خارجي در تبعيد امام خميني مي گويد:
«منصور برنامه هاي مهمي به سود غرب داشت كه يكي از آنها «كاپيتولاسيون »بود كه با مقاومت جدي امام خميني مواجه شد... همان طور كه منصور به دستور آمريكا و با اختيارات ويژه به صدارت رسيد، تبعيد امام خميني نيزدستور مستقيم آمريكا بود. تصور من اين است كه شخص محمدرضا شاه به اين كار تمايلي نداشت و بهتر است بگويم از آن واهمه داشت . شب قبل از تبعيد،محمدرضا در كاخ ميهماني داشت و حدد ۲۰۰ نفر مدعو شركت داشتند.منصور، نخست وزير، نيز حضور داشت و حدود نيم ساعت با محمدرضا دروسط سالن قدم مي زد و من متوجه آنها بودم استنباطم اين بود كه منصور درموضوعي پافشاري مي كند و محمدرضا موافق نيست . يك بار نيز شنيدم كه محمدرضا به منصور گفت : «چرا اصرار مي داريد»؟ بالاخره محمدرضا مراخواست و با بي ميلي (چون با ژست هاي او آشنا بودم ) گفت : «ببينيد نخست وزير چه مي خواهد؟» منصور مطرح كرد بايد هرچه سريع تر آيت الله خميني به تركيه تبعيد شود. گفتم بايد به پاكروان (رئيس ساواك ) گفته شود. گفت : «تلفن كنيد» تلفن كردم . پاكروان گفت : «آيا مي توانم با شاه صحبت كنم ؟» به محمد رضاگفتم . او به اتاق ديگري رفت و با وي صحبت كرد. دستور صادر شد و همان شب مولوي ، رئيس ساواك تهران ، به همراه نيروهايي از هوا برد، به قم رفت و ايشان را به تهران آورد و صبح روز بعد با هواپيما به تركيه تبعيد شدند».
دلايلي كه باعث شد رژيم شاه امام خميني را به كشور تركيه تبعيد نمايد، مي توان اينگونه برشمرد:
۱) امام خميني كه مرجع و رهبري بزرگ و از شخصيت هاي بلندپايه ي حوزه بودند وطرفداران زيادي داشتند، اگر به كشوري غير وابسته به آمريكا تبعيد مي شد مورداستقبال قرار مي گرفت . به همين دليل به جايي تبعيد شدند كه رژيمش ضد مذهب و دين باشد. دولت تركيه لائيك و شديداً ضد مذهب بود. به راحتي مي توانست حركت هاي حضرت امام را در كشورش خنثي كند. همچنين دولت تركيه در راستاي اهداف ناتو وآمريكا حركت مي كرد و به شدت فضاي خفقان و رعب و وحشت را بر مردم مسلمان تركيه حاكم كرده بود؛ لذا هرگز اجازه نمي داد مردم تركيه با امام ارتباط برقرار كنند.
۲) مردم تركيه سني بودند و از زمان شاه اسماعيل اول و تشكيل دولت صفوي ، بامردم شيعه ي ايران اختلاف داشتند و با اين پيشينه ي تاريخي ، خطر حضور امام خميني در تركيه براي دولت هاي ايران و آمريكا و خودق تركيه به حداقل مي رسيد.
۳) زنداني كردن امام در تبعيدگاه كار مشكلي بود كه تنها، كشور تركيه انجام داد.دولت هاي ايران و تركيه هر دو سرسپرده و مزدور آمريكا بودند و در مورد سركوب حركت هاي اسلامي و اجراي سياست هاي غرب و آمريكا تفاهم كامل داشتند.دولت هاي ديگر زير بار خواست غير بشري و غير قانوني دولتين آمريكا و ايران مبني برسلب آزادي از شخص تبعيدي نمي رفتند. هيچ كشوري قبول نمي كرد كه بر خلاف اصول اخلاقي و انساني و عرف بين المللي براي امام محدوديت تا سر حد يك اسير و زنداني قايل شود.
با توجه به مباحث مطرح شده به صورت خلاصه مي توان دلايل تبعيد امام خميني رااينچنين بيان كرد:
اصلاحات به شيوه ي غرب رژيم شاه ، كه تحت فشارهاي خارجي انجام داده شد، به دليل ماهيت برون زا، صوري ، عجولانه و ضد ارزش هاي اسلامي حاكم بر جامعه ي ايران ، واكنش علما و مردم را برانگيخت . از مهم ترين دغدغه هاي علما از دست رفتن استقلال كشور، تضعيف ارزش هاي اسلامي و وابستگي به بيگانگان بود.


پژوهشگر: اكبر فلاحي

مركز اسناد انقلاب اسلامي

منبع:http://www.navideshahed.com

بيانات امام خميني (ره) در جمع دانشجويان عضو انجمن

بيانات امام خميني (ره) در جمع دانشجويان عضو انجمن اسلامي و سازمان هاي دانشجويان مسلمان دانشگاه هاي سراسر كشور و گروهي از مردم تهران 1/2/1359


بسم الله الرحمن الرحيم 


ما مي‍گوييم دانشگاه بايد از بنيان تغيير بكند و اسلامي باشد
سلام بر شما ملت بزرگ ايران، سلام بر ملت مسلمان جهان، سلام بر دانشگاهيان و دانشجويان معظم كه سربازاني براي اسلامند. و من لازم است كه يك تذكر به شما بدهم كه بدانيد مقصود ما از اصلاح دانشگاه هاچيست. بعضي گمان كردند كه كساني كه اصلاح دانشگاه هارا مي خواهند و مي خواهند دانشگاه ها اسلامي باشد اين است كه گمان كردند كه – اين اشخاص توهم كردند كه – علوم دو قسم است، هر علمي دو قسم است، علم هندسه يكي اسلامي است، يكي غير اسلامي، علم فيزيك يكي اسلامي است يكي غير اسلامي، از اين جهت اعتراض كردند به اين كه علم، اسلامي و غير اسلامي ندارد و بعضي توهم كردند كه اينها قايلند به اين كه بايد دانشگاه ها اسلامي بشود يعني فقط علم فقه و تفسير و اصول در آن جا باشد يعني همان شأني كه در مدارس قديمه دارند بايد در دانشگاه ها هم همان تدريس بشود. اينها اشتباهاتي است كه بعضي مي كنند يا خودشان را به اشتباه مي اندازند. آن چه كه ما مي خواهيم بگوييم اين است كه دانشگاه هاي ما اشخاصي را كه تربيت مي كنند، تعليم مي كنند، اشخاصي هستند كه غربزده هستند، معلمين بسياري شان غربزده هستند و جوان هاي ما را غربزده بار مي‍آورند. ما مي گوييم كه دانشگاه ها ي ما يك دانشگاه هايي كه براي ملت ما مفيد باشد نيست، ما بيشتر از پنجاه سال است كه دانشگاه داريم با بودجه هاي هنگفت كمر شكن كه از دسترنج همين ملت حاصل مي شود و در اين پنجاه سال نتوانستيم در علومي كه در دانشگاه هاكسب مي شود خودكفا باشيم. ما بعد از پنجاه سال اگر بخواهيم يك مريضي را معالجه كنيم، اطباي ما بعضي هايشان يا بسياري شان مي گويند بايد برود به انگلستان. پنجاه سال دانشگاه داشتيم و طبيبي كه بتواند كفايت از احتياج ملت بكند، به حسب اقرار خودشان نداريم. ما دانشگاه داشتيم و داريم و براي تمام شؤوني كه ملت زنده لازم دارد احتياج به غرب داريم. ما كه مي گوييم دانشگاه بايد از بنيان تغيير بكند و تغييرات بنيادي داشته باشد و اسلامي باشد نه اين است كه فقط علوم اسلامي را در آن جا تدريس كنند، نه اين كه علوم دو قسم اند، هر علمي دو قسم است يكي اسلامي و يكي غير اسلامي. ما مي گوييم كه در اين پنجاه سال يا بيشتر كه دانشگاه داريم، فراورده هاي دانشگاه را براي ما عرضه داريد. ما مي گوييم كه دانشگاه هاي ما مانع از ترقي فرزندان اين آب و خاك است. ما مي گوييم كه دانشگاه ما مبدل شده است به يك ميدان جنگ تبليغاتي. ما مي گوييم كه جوان هاي ما اگر علم هم پيدا كردند تربيت ندارند، مربّا به تربيت اسلامي نيستند. آنهايي كه تحصيل مي كنند براي اين است كه يك ورقه اي بدست بياورند و بروند و سربار ملت بشوند. آن طور نيست كه حسب احتياجات ملت، به حسب احتياجاتي كه كشور ما دارد دانشگاه به آن ترتيب رفتار كند و نگذارد اين نسل هاي بزرگ و اين جوانهاي بسيار عزيز به هدر بروند و قواي آنها به هدر برود قواي مار ا به هدر بردند يا به خدمت خارجي وادار كردند. معلمين مدارس ما، معلمين اسلامي به حسب نوع نيستند و تربيت در كنار تعليم نبوده است و لهذا آن چيزي كه از دانشگاه هاي ما بيرون آمده است، يك انسان متعهد يك شخصي كه براي مملكت خودش دلسوز باشد و تمام نظرش به اين نباشد كه منافع خودش را به دست بياورد، ما نداريم. ما كه مي گوييم بايد بنياداً – بايد – اينها تغيير بكند، مي خواهيم بگوييم كه دانشگاه هاي ما بايد در احتياجاتي كه ملت دارند، در خدمت ملت باشند، نه در خدمت اجانب، معلميني كه در مدارس ما، اساتيدي كه در دانشگا ه هاي ما هستند بسياري از آنها در خدمت غربند، جوان هاي ما را شستشوي مغزي مي دهند، جوان هاي ما را تربيت فاسد مي كنند. ما نمي خواهيم بگوييم ما علوم جديده را نمي خواهيم، ما نمي خواهيم بگوييم دانشگاه هاي ما اخلاق اسلامي ندارند، دانشگاه ما تربيت اسلامي ندارد. اگر دانشگاه هاي ما تربيت اسلامي و اخلاق ا سلامي داشت، ميدان زد و خورد عقايدي كه مضر به حال اين مملكت است نمي شد. اگر اخلاق اسلامي در اين دانشگاه ها بود اين زد و خوردهايي كه براي ما بسيار سنگين است، تحقق پيدا نمي كرد. اينها براي اين است كه اسلام را نمي‍دانند و تربيت اسلامي ندارند. دانشگاه هابايد تغيير بنيادي كند و بايد از نو ساخته بشود كه جوانان ما را تربيت كنند به تربيت هاي اسلامي، اگر چنانچه تحصيل علم مي كنند، در كنار آن تربيت اسلامي باشد نه آن كه اينها را تربيت كنند به تربيت غربي، نه آن كه يك دسته به طرف غرب بكشانند جوان هاي ما را و يك دسته به طرف شرق ويك دسته با اشخاصي كه با ما جنگ دارند و بالفعل اشخاصي كه ما را مي خواهند در انحصار اقتصادي قرار بدهند يا براي ما ادعا مي كنند كه ما شما را، حصار اقتصادي مي كشيم دور شما، و دست و پا مي كنند در اين موارد، يك دسته از دانشگاهي هاي ما، از جوان هاي ما كمك به آنها نكنند. ما مي خواهيم كه اگر چنانچه ملت ايران در مقابل غرب ايستاد جوان ها ي دانشگاهي ما هم همه در مقابلشان بايستند نه اين كه وقتي اين جوان هايي كه به واسطه ساده لوحي خودشان، تربيت هاي باطل بعضي از معلمين را قبول كردند و حالا كه ما مي خواهيم يك دانشگاه مستقل درست كنيم و تغيير بنيادي بدهيم كه مستقل بشود، وابسته به غرب نباشد، وابسته به كمونيسم نباشد، وابسته به ماركسيسم نباشد. اگر چنانچه ما بخواهيم اين طور كنيم، جبهه بندي مي كنند همين دليل بر اين است كه ما دانشگاه اسلامي و دانشگاهي كه تربيت كرده باشد جوانان ما را نداشتيم و نداريم . همين شاهد است بر اين كه جوان هاي ما تربيت صحيح نشدند و از آن طرف دنبال تحصيل نيستند، تمام عمرشان را صرف شعار مي كنند و صرف تبليغات سوء باطل، طرفداري از آمريكا، طرفداري از شوروي، ما مي خواهيم كه جوانان ما، جوانان مستقل باشند و خودشان را ببينند ، احتياجات خودشان ببينند، شرقي نباشند، غربي نباشند . اينهايي كه راه افتادند در خيابان ها يا در خود دانشگاه هاو درگيري درست مي كنند و زحمت براي دولت و ملت ايجاد مي كنند، اينها اشخاصي هستند كه طرفدار غرب يا شرق اند و به عقيده من طرفدار غرب اند، طرفدار آمريكا هستند ما كه امروز با آمريكا در قبال هم ايستاديم، در قبال اين ابر قدرت ايستاديم و احتياج به اين داريم كه جوان هاي ما هم در قبال آنها بايستند، جوان هاي ما در مقابل خودشان مي‍ايستند و براي آمريكا كار مي كنند. ما مي‍خواهيم دانشگاه هارا طوري كنيم كه جوان هاي ما براي خودشان و براي ملتشان كار كنند. اين آقاياني كه اشكال مي كنند در اين معاني و كنار نشسته و اشكال مي كنند، اينها گمان مي كنند كه اعضاي شورا ي انقلاب نمي فهمند به اين كه معني اسلامي كردن اين نيست كه - دو تا - در همه علوم دو قسم داريم، يك قسم هندسه اسلامي داريم، يك قسم هندسه غير اسلامي. اشكال مي كنند، نمي دانند كه اعضاي شوراي ما كه بعضي از آنها دكتر هستند و بعضي از آنها مجتهد هستند، نمي فهمند اينها كه علوم اسلامي جايي دارد در مدارس قديمه هست و اين جا جاي علوم ديگر است؟ لكن بايد دانشگاه اسلامي بشود تا علومي كه در دانشگاه تحصيل مي شود در راه ملت و در راه تقويت ملت و با احتياج ملت همراه باشد. ما مي گوييم كه برنامه هايي كه در دانشگاه هاهست، منتهي مي كند جوانان ما را به اين كه طرف كمونيسم كشيده بشوند يا طرف غرب و نبايد اين طور باشد، ما مي گوييم كه جوانان ما را اين معلميني كه يا اساتيدي كه در دانشگاه هابودند بعضي از آنها كه هستند نمي گذارند تحصيل حسابي بكنند، آنها را متوقف مي كنند، مانع از پيشرفت آنها هست، در خدمت غرب هستند و مي خواهند ما در همه چيز محتاج به غرب باشيم.

منبع:تبیان یزد

بشارت های امام خمینی درباره ظهور

* مگر حضرت بقيةالله به من خلاف ميفرمايد؟! شاه بايد برود.



مرحوم حجت الاسلام سيد محمد کوثري (ره)( روضه خوان مراسم های امام خمینی) نقل مينمايد: يک روز من در منزل آقاي آيت الله فاضل لنکراني، از استادان حوزه علميه قم بودم و يکي از فضلاي مشهد آنجا بودند. ايشان به نقل از يکي از دوستانشان نقل کردند که در نجف اشرف در خدمت امام بوديم و صحبت از ايران به ميان آمد. من گفتم اين چه فرمايشهايي است که در مورد بيرون کردن شاه از ايران ميفرماييد؟ يک مستأجر را نميشود از خانه بيرون کرد، آن وقت شما ميخواهيد شاه را از مملکت بيرون کنيد؟ امام سکوت کردند. من فکر کردم شايد عرض مرا نشنيده اند. سخنم را تکرار کردم.



امام برآشفتند و فرمودند: فلاني چه ميگويي؟ مگر حضرت بقيةالله صلوات الله عليه به من (نستجيربالله) خلاف ميفرمايد؟! شاه بايد برود.



و همان هم شد و شاه از مملکت بيرون رفت. ميبينم که ايشان چنين پيوندي با حضرت بقيةالله (عج) داشتند.
برای اطلاع بیشترمراجعه کنید: فصلنامه انتظار ، ش14، ص5.

***

* ايرانيان حکومت اسلامي را تداوم ميدهند؛ آنگاه حضرت مهدي (عج) ظهور خواهند کرد



مرحوم حجت الاسلام محمد دشتي ميگويد: ((در روزهاي بسيار سخت و اندوه باري که حضرت امام خميني (ره) از عراق بيرون رفتند و کويت با اقامت امام موافقت نکرد و همه عاشقان نگران بودند که امام به کجا ميرود و چرا يک ميليارد مسلمان آن چنان وابسته و خود فروخته اند که قدرت پناه دادن به يک رهبر اسلامي را ندارند، يکي از علماي عارف و اهل بصيرت و مکاشفه به منزل قبلي امام خدمت آيتالله پسنديده (ره) برادر بزرگ امام آمد و فرمود: نگران نباشيد، آسيبي به آقاي خميني نميرسد و ايشان وارد ايران شده، حکومت اسلامي تشکيل ميدهد و تا سالها آن را شخصاً اداره ميفرمايد و پس از ايشان تا سالها، ايرانيان حکومت اسلامي را تداوم ميدهند؛ آنگاه حضرت مهدي (عج) ظهور خواهند کرد.))



برای اطلاع بیشتر: فصلنامه مشرق موعود ، ش 8 ، سرمقاله

***

* حکومت اسلامي تشکيل ميدهيم و پرچم را به صاحب پرچم ميسپاريم

آقاي علي محمد بشارتي ـ وزير پيشين کشور ـ نقل ميکرد که: در تابستان سال 1358، هنگامي که مسؤول اطلاعات سپاه بودم، گزارشي داشتيم که: آقاي ... در مشهد گفته است: ((من بالاخره عليه امام اعلام جنگ ميکنم.))
من خدمت امام رسيدم و ضمن ارائه گزارش، خبر مذکور را هم گفتم. ايشان سرش پايين بود و گوش ميداد، اين جمله را که گفتم سر بلند کرد و فرمود:
((اينها چه ميگويند، پيروزي ما را خدا تضمين کرده است. ما موفق ميشويم، در اينجا حکومت اسلامي تشکيل ميدهيم و پرچم را به صاحب پرچم ميسپاريم.))
پرسيدم: خودتان؟ امام سکوت کردند و جواب ندادند .
محمد دشتي، آينده و آينده سازان، ص 105.

***


فرزند استاد عرفان امام خمینی ( آیت الله شاه آبادی ) نقل می کنند: قبل از تشریف فرمایی امام به نجف، شبی در خواب دیدم که در ایران آشوب و جنگ است، به ویژه در خوزستان. سر تمام نخل های خرما یا قطع شده بود یا سوخته بود. در این جنگ، یکی ازنزدیکان من شهید شده بود و این جنگ که خیلی طولانی شده بود، فرماندهی اش را حضرت سید الشهداء علیه السلام بر عهده داشتند که با پیروزی ایران تمام شد... و از خواب بیدار شدم. پس از تشریف فرمایی امام به نجف، خواب را برایشان تعریف کرد و ایشان گفتند: یک نکته به تو می گویم که تا زمانی که زنده ام جایی بیان نشود. روزی در قم، آیت اللّه شاه آبادی مسیر حرکت را بیان کرد و فرمود که: «تو انقلاب خواهی کرد و پیروز هم می شوید و جنگی در خوزستان برایتان رخ می دهد که یکی از اقوام ما نیز در آن جنگ به شهادت نایل خواهد شد.» سپس فرمود: «حالا البته زود است، تا آن زمانی که این مسیر شروع شود، زود است، امّا می رسد» و همان وقایع اتفاق افتاد.
آدرس :

http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=4723&id=37715

***



و با گزارشی مفصل تر امام جمعه قم حجت الاسلام سعیدی شب 21 بهمن ماه 88 در سلسله نشست های بصیرت در مسجد اهل البیت قم نقل کردند :

امام خمینی(ره) از طریق استاد عرفانش آیت الله شاه آبادی در جریان این قیام و نهضت عظیم الهی قرار گرفت و بی خبر از وقوع این نهضت نبود. آیت الله نصرالله شاه آبادی فرزند آیت الله شاه آبادی، استاد امام خمینی(ره) که الان در قم تشریف دارند می گفتند که من در سال 43 خوابی دیدم که در خوزستان نخل ها قطع و آتش همه جا را فراگرفته است و امام حسین(ع) در خیمه ای نشسته اند و بسیار ناراحت هستند و دو زن دیگر نیز در خیمه کناری ایشان مشغول ناسزا هستند و این قدر فهمیدم که ظاهرا آنها دو زن پیغمبر هستند، این خواب را به امام خمینی گفتم و از ایشان خواستم آن را تعبیر کنند. امام ابتدا تنها گفتند خیر است؛ اما با اصرار من و با شرط اینکه به عنوان راز تا هنگام زنده بودن ایشان، برای کسی بیان نکنم، فرمودند که ما از نجف به ایران می رویم، شاه می رود و نهضت پیروز می شود، در ابتدای نهضت از طرف برخی از فرقه ها توطئه هایی علیه نظام می شود؛ اما همه آنها خنثی می شود بعد از آن از طریق عراق از خوزستان به ایران حمله می شود و حتی در این جنگ یکی از اعضای خانواده شما(آیت الله شاه ابادی) هم شهید می شوند؛ اما باز هم ما پیروز می شویم.



حجت الاسلام و المسلمین سعیدی افزود: آقای شاه آبادی گفتند سخن امام به اینجا که رسید فرمودند تا اینجا تعبیر خواب شما بود؛ اما پدر شما سیر نهضت را از ابتدا تا انتها برای من گفته اند و من همه آن را می دانم.



آدرس:
http://rasanews.ir/NSite/FullStory/SendToFriends/?Id=75222

***



* پیشگویی انقلاب امام خمینی در بیان ائمه معصومین



امام موسی کاظم علیه السلام: رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ قُمَّ يَدْعُو النَّاسَ إِلَى الْحَقِّ يَجْتَمِعُ مَعَهُ قَوْمٌ كَزُبَرِ الْحَدِيدِ لَا تُزِلُّهُمُ الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ وَ لَا يَمَلُّونَ مِنَ الْحَرَبِ وَ لَا يَجْبُنُونَ وَ عَلَى اللَّهِ يَتَوَكَّلُونَ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ‏ .



***
* کنگره های کاخ کسری و انقلاب ایران عيد ولادت حضرت رسول- صلى اللَّه عليه و آله- و عيد ولادت حضرت صادق- سلام اللَّه عليه- خداوند ان شاء اللَّه مبارك كند بر همه شما و بر همه مسلمين جهان و بر ملتهاى بزرگ اسلامى خصوصاً ملت ايران، ان شاء اللَّه مبارك باشد ..... در ولادت حضرت رسول- صلى اللَّه عليه و آله- قضايايى واقع شده است، قضاياى نادرى به حسب روايات ما و روايات اهل سنت وارد شده است كه اين قضايا بايد بررسى بشود كه چى است. از جمله قضيه شكست خوردن طاق كسرى‏ ( در مدائن ) و فرو ريختن چهارده كنگره از آن قصر ..... اينكه چهارده كنگره از كنگره‏هاى قصر ظلم خراب شد، به نظر شما نمی‏آيد كه يعنى‏ در قرن چهاردهم اين كار می‏شود، به نظر شايد بيايد اين، محتمل هست كه اين بناى ظلم شاهنشاهى بعد از چهارده قرن از بين می‏رود و بحمد اللَّه رفت از بين‏ .

صحيفه نور امام، ج‏19، ص: 437



***

من راجع به حضرت صديقه- سلام اللَّه عليها- خودم را قاصر مى‏دانم كه ذكرى بكنم، فقط اكتفا مى‏كنم به يك روايت كه در كافى شريفه است و با سند معتبر نقل شده است و آن روايت اين است كه حضرت صادق- سلام اللَّه عليه- مى‏فرمايد: فاطمه- سلام اللَّه عليها بعد از پدرش 75 روز زنده بودند در اين دنيا، بودند و حزن و شدت برايشان غلبه داشت و جبرئيل امين مى‏آمد خدمت ايشان و به ايشان تعزيت عرض مى‏كرد و مسائلى از آينده نقل مى‏كرد. ظاهر روايت اين است كه در اين 75 روز مراوده‏اى بوده است؛ يعنى، رفت و آمد جبرئيل زياد بوده است و گمان ندارم كه غير از طبقه اول از انبياى عظام‏ درباره كسى اين طور وارد شده باشد كه در ظرف 75 روز جبرئيل امين رفت و آمد داشته است و مسائل را در آتيه‏اى كه واقع مى‏شده است، مسائل را ذكر كرده است و آنچه كه به ذريه او مى‏رسيده است در آتيه، ذكر كرده است و حضرت امير هم آنها را نوشته است، كاتب وحى بوده است حضرت امير، همان طورى كه كاتب وحى رسول خدا بوده است- و البته آن وحى به معناى آوردن احكام، تمام شد به رفتن رسول اكرم- كاتب وحى حضرت صديقه در اين 75 روز بوده است. ........ جبرئيل به طور مكرر در اين 75 روز وارد مى‏شده و مسائل آتيه‏اى كه بر ذريه او مى‏گذشته است، آن مسائل را مى‏گفته است و حضرت امير هم ثبت مى‏كرده است. و شايد يكى از مسائلى كه گفته است، راجع به مسائلى است كه در عهد ذريه بلندپايه او حضرت صاحب- سلام اللَّه عليه- است، براى او ذكر كرده است كه مسائل ايران جزو آن مسائل باشد، ما نمى‏دانيم، ممكن است‏.

صحيفه نور امام، ج‏20، ص: 4-5



***



* حدیث فَيُوطِئُونَ لِلْمَهْدِيِّ سُلْطَانَهُ


قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله: يَخْرُجُ أُنَاسٌ مِنَ الْمَشْرِقِ فَيُوطِئُونَ لِلْمَهْدِيِّ يَعْنِي سُلْطَانَهُ


ترجمه فارسی این حدیث در کلمات امام خمینی

بارها حضرت امام به زبان صریح و ساده این روایت بالا رو ترجمه کردند.


((انقلاب مردم ايران، نقطه شروع انقلاب بزرگ جهاني اسلام به پرچمداري حضرت حجت ارواحنا فداه است که خداوند بر همه مسلمانان و جهانيان منت نهد و ظهور و فرجش را در عصر حاضر قرار دهد.)) صحيفه نور امام، ج‏21، ص: 327


((اميدوارم که اين انقلاب، يک انقلاب جهاني بشود و مقدمه براي ظهور بقيه الله (ارواحنا له الفداء) باشد.)). صحيفه نور امام، ج‏16، ص: 131

((اميد است که اين انقلاب، جرقه و بارقهاي الهي باشد که انفجاري عظيم در توده هاي زير ستم ايجاد نمايد و به طلوع فجر انقلاب مبارک حضرت بقيةالله (ارواحنا لمقدمه الفداء) منتهي شود.)). صحيفه نور امام، ج‏15، ص: 62


((دست عنايت خداي تبارک و تعالي بر سر اين ملت کشيده شده است و ايمان آنها را تقويت فرموده است که يکي از علايم ظهور بقيه الله (ارواحنا فداه) است.)) صحیفه نور امام، ج 16، ص 130.

((ما با خواست خدا، دست تجاوز و ستم همه ستمگران را در کشورهاي اسلامي ميشکنيم و با صدور انقلابمان که در حقيقت صدور انقلاب راستين و بيان احکام محمدي است، به سيطره و سلطه و ظلم جهانخواران، خاتمه ميدهيم و به ياري خدا، راه را براي ظهور منجي، مصلح کل و امامت مطلق حق، امام زمان (ارواحنا فداه) هموار ميکنيم.)) . صحیفه نور امام، ج 20، ص 132.


((همه ما انتظار فرج داريم و بايد در اين انتظار خدمت کنيم. انتظار فرج، انتظار قدرت اسلام است و ما بايد کوشش کنيم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پيدا کند و مقدمات ظهور انشاءالله تهيه شود.))
صحیفه نور امام، ج 7، ص 255.


((با اتّکال به خداي تبارک و تعالي و پشتيباني صاحب اين کشور، امام زمان (سلام الله عليه) اين مقصد را به آخر برسانيد و خواهيد رسانيد.)) صحیفه نور امام، ج 14، ص 330


((خداوند همه ما را از اين قيدهاي شيطاني رها فرمايد تا بتوانيم اين امانت الهي [جمهوري اسلامي] را به سر منزل مقصود برسانيم و به صاحب امانت، حضرت مهدي موعود (ارواحنا لمقدمه الفداء) رد کنيم.)) صحیفه نور امام، ج 18، ص 472،


((ما امروز دورنماي صدور انقلاب اسلامي را در جهان مستضعفان و مظلومان بيش از پيش ميبينيم و جنبشي که از طرف مستضعفان و مظلومان جهان عليه مستکبران و زورمندان شروع شده و در حال گسترش است، اميدبخش آتيه روشن است و وعده خداوند تعالي را نزديک و نزديکتر مينمايد. گويي جهان مهيا ميشود براي طلوع آفتاب ولايت از افق مکه معظمه و کعبه آمال محرومان و حکومت مستضعفان.)) صحیفه نور امام، ج 17، ص 480


((سلام بر ملت بزرگ ايران که با فداکاري و ايثار و شهادت، راه ظهورش را هموار ميکنند.))
صحیفه نور امام، ج 21، ص 325،



((من اميدوارم که اين کشور با همين قدرت که تا اينجا آمده است و با همين تعهد و با همين بيداري که از اوّل قيام کرده است و تا اينجا رسانده است، باقي باشد اين نهضت و اين انقلاب و قيام تا صاحب اصلي انشاءالله بيايد و ما و شما و ملت ما، امانت را به او تسليم کنيم.))

صحیفه نور امام، ج 15، ص 230


منبع: آخرالزمان و ظهور مهدی موعود عج

ابعاد ناشناخته امام خمينى (ره)

در اين گفتار، نگارنده، سر آن دارد از ناشناختگى پاره‏اى از ابعاد مردى سخن گويد كه دست تقدير الهى، او را كه عارفى وارسته و زاهدى از دنيا گسسته بود، در راس يك قدرت نوپا و نو جو و ستيزه گر و پرخاشجو و اصلاح گر و فريادگر قرار داد كه تمامى دنياى ظلم و استكبار را در سراسر جهان، به ناوردگاه خود فراخواند و يك تنه و يك جا، با شرق و غرب دست و پنجه نرم كرد. . . اين چهره همينكه به مبارزه جويى و يورشگرى شناخته شد، ابعاد عرفانى و معنوى و اخلاص و معنويت و زهد و تقويت و بى‏پيرايگى و وارستگى و از دنيا گسستگى و به حق پيوستگى و عشق و ايثار و عبادت و راز و نياز عاشقانه شبهاى تار اين مرد شگفت انگيز در سراسر جهان - و حتى در پاره‏اى موارد در زادگاه انقلاب اسلامى يعنى ايران نيز - از انظار مردم عادى پنهان گشت. . . بخصوص آنكه، پرچم حق و عدل و دادى كه او، پرچم دار آن بود، اشارت بدان داشت كه پرچم‏هاى ناحق و ظلم و بيداد، بايد فرو كشيده شود و اين، براى ستمگران و بيدادگران كه در سراسر جهان بر محرومان و مستضعفان، حكم مى‏راندند، بسى گران و ناگوار بود. و اينان، با تمام وجود، بر آن شدند و پاى بر آن فشردند كه چهره واقعى اين مرد را، دگرگونه و تحريف شده معرفى كنند. . . اين شد كه امروزه، بر اثر تبليغات مستكبران كه دشمن حق و جدا از حقيقتند، مردى كه جز حق و حقيقت نمى‏خواست و جز رهائى مظلومان و محرومان و مستضعفان، هيچ در سر نداشت، در چهره مردى معرفى شده كه سر از نظم جهانى در پيچيده و مقررات بين المللى را زير پا گذاشته و به نظامات مقبول جهانى پشت پا زده است. بگذريم از خودمان و تعدادى كشورهاى اسلامى و جهان سومى كه به علائق همبستگى دينى و مذهبى يا منطقه‏اى و يا اشتراك در ستمديدگى و استعمار زدگى و استضعاف دير پا و رسوب كرده، به اين شخصيت الهى - تاريخى، به ديده يك منجى و يك رهبر رها سازى و آزادى مى‏نگريم - كه تازه، اين ديد هم، به ابعاد شخصيت واقعى امام خمينى نزديك نشده است - . . . تا چه رسد به آنها كه اصلا توان ديدن واقعيت را از دست داده‏اند و از اين رو با چشم دشمنانه بدو مى‏نگرند. بارى سخن از شخصيت مردى است كه نه تنها در ميان دشمنان، كه در ميان دوستان و مريدان و پيروان نيز ناشناخته و حتى غريب مانده است. و اين، كار آسانى نيست، بخصوص آنكه سخن از مدح و ثناى كسى كه مدح و ثناى او، در راستاى قدرت حاكم است، گاهى با تملق، اشتباه مى‏شود، چيزى كه روح اين نگارنده به سختى از آن بيزار است.

از خدا مى‏خواهيم كه اين سخن را براى خودش خالص كند و از هرگونه شائبه شرك و ريا و تملق بپيرايد . . . آمين براى شناخت ابعاد ناشناخته امام خمينى، بايد ابتدا از مقياسها و معيارهايى سخن گفت كه آنها نيز ناشناخته اند! تقوى، اخلاص، زهد، بى‏علاقگى به دنيا، عبادت، سرشك شوق براى خدا در نيمه شب تار از ديدگان فرو ريختن، در جستجوى گمنامى و بى‏نام و نشانى بودن، مال فراهم نياوردن، خشت‏بر خشت ننهادن، خانه نو بنا نكردن، در جايگاهى محقر زيستن و بدان دلخوش بودن، از خوراكيها و آشاميدنيهاى رنگارنگ و گونه گونه دنيا كم بهره بودن، كم خوردن، لب و دم و دامن از شهوات شستن، خواسته‏هاى دلفريب و هوس برانگيز را از ميان برچيدن و جز اينها و جز اينها. . . از ارزشهاى بى‏شمارى است كه در قاموس دين و وحى و نبوت و رسالت و در قلمرو معنويات و روحيات و در مقام شناخت انسان شناسانه و تربيتى مكاتب الهى و اديان آسمانى از آن آنها، سخن بسيار فراوان رفته است. . .

راستش آنست كه مردم دنيا، عموما - مگر آنها كه با روح و جان اين آموزشهاى ملكوتى والا آشنايند - در درك اين مفاهيم و ارزشها، همچون كودكان نابالغى‏اند كه تو بخواهى با آنها از جفت جوئى و همسر خواهى و كامجوئى سكرآور دختران و پسران بالغ و سالم و پر نشاط و پر احساس سخن گوئى! . . . كودك، از اين همه، جز الفاظى گنگ و نامفهوم هيچ نمى‏فهمد! حقيقت آن است كه درك و احساس دينى و معنوى و اخلاقى يك نوع بلوغ است و اگر كسى به اين بلوغ نرسيده باشد، با او سخن از اين مفاهيم گفتن، آب در هاون كوبيدن است. و اين است رمز ناشناخته ماندن ابعاد شخصيت مردان الهى به طور عموم و از جمله آنها امام خمينى، حتى در بين دوستان و مريدان و پيروانشان. . .

معمولا وقتى سخن از امام خمينى و ابعاد شخصيت او مى‏شود، آنچه در ابتدا به ذهنها مى‏آيد نمودهاى سياسى - اجتماعى و صلابت و قاطعيت و شكست ناپذيرى و بالاخره اصول گرايى آن فقيد يكتاست. و شما اگر به آنچه درباره امام - حتى در روزنامه‏ها و مجلات و رسانه‏هاى ديگر خودمان نيز - نوشته و گفته شده و مى‏شود، بنگريد، بيش از 95درصد را از اين مقوله مى‏يابيد. . . و فى المثل، هم اكنون در تهران كنگره‏اى برپاست كه ديدگاههاى اقتصادى امام خمينى را بررسى مى‏كنند. . . كه البته سعىاى است لازم و مشكور; اما امام خمينى هيچگاه تنها يك شخصيت اقتصادى نبوده و ديدگاههاى اقتصادى امام، هر چند كه او در اين زمينه، صاحب نظر بوده است، ولى آن چيزى نيست كه ما را به شناخت واقعى امام خمينى رهنمون شود. همچنين است ديدگاههاى آن فقيد بزرگ درباره مسائل سياسى يا نهادها و ارگانهاى كشور يا روابط بين المللى و جز اينها. . .

به پندار اين نگارنده، ما اگر بخواهيم امام خمينى را در اين مقوله‏ها بشناسيم، از شناخت اين شخصيت ناشناخته، پيوسته، محروم خواهيم ماند زيرا در اين مقولات، صاحبنظران بسيارى جز امام نيز سخن گفته‏اند و امام در اين مقولات، چونان ديگران، صاحبنظرى است كه با تفاوت، گاهى فراتر از آنان سخن گفته است. . . و چه بسا اگر ما بخواهيم در امام خمينى يك نابغه سياسى يا اقتصادى ببينيم، تا ابد از ديدن جمال و شخصيت واقعى محروم بمانيم، زيرا كه شخصيت امام، بسى والاتر و برتر از اين مقولات خاص ولى در دسترس عموم است. . . به پندار حقير اين، گزافه است كه، در صدد برآئيم امام را از نظر فنى و تخصصى در مقامى والاتر و برتر از متخصصان و صاحب فنان واقعى فنون مختلف بنشانيم زيرا اگر دقيق شويم، در اين ارزيابى، گاه، كم مى‏آوريم، آنگاه ممكن است، نه تنها عقيده‏اى به امام در اين فن و آن فن تخصصى نياوريم بلكه نسبت‏به برترى او در اين يا آن فن، حتى بى‏اعتقاد شويم! همانند كسى كه توقع آن دارد كه پيغمبر خدا بمب بشكافد و ميكروب سل كشف كند و سفينه به فضا بفرستد و چون پيغمبر چنين نكرده و ديگران كرده اند، او به خاطر اين توقع نابجا، نه تنها به پيغمبران ايمان نياورد بلكه به او كافر شود چنانكه در قرآن آمده است:

و قالوا لن نومن لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا او يكون لك بيت من زخرف او ترقى فى السماء و لن نومن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقروه قل سبحان ربى هل كنت الا بشرا رسولا ؟

يعنى گويند: به تو ايمان نياوريم تا مگر از زمين برايمان چشمه سارى روان كنى! يا خانه‏اى طلاكارى شده داشته باشى يا بر آسمان برآئى! و به آسمان برآمدنت هم ايمان نياوريم تا مگر براى ما نوشته‏اى باز آرى كه آن را فرو خوانيم! بگو: پروردگار من منزه باد! . . . مگر من جز بشرى فرستادهام؟ !

اين سخنان نه بدان مفهوم است كه امام خمينى فى المثل مرد سياست و اقتصاد و. . . و. . . نبوده است. چرا بوده. ولى سخن ما، اين است كه امتياز او اينها نبوده و ابعاد شخصيت او، فراتر از اينها بوده است. . .

اينجاست كه مشكل نويسنده، هم براى خودش، هم براى خواننده بيشتر نمود مى‏كند! چه: نويسنده در اين نوشتار كوتاه و عجولانه، برآنست كه از ابعاد ناشناخته امام خمينى سخن گويد، چيزى كه خودش بى‏هيچ تعارف - كميتش، در اين مقوله لنگ است! بارى. . . ولى. . . خود طرح و اقتراح اين مقوله و كمك خواهى از واقع نگران صاحبنظر و حقيقت‏بينان صافى ضمير براى بحث و بررسى در اين ابعاد، خود گامى است كه بايد بدينسان برداشته شود. . . اين يك واقعيت تلخ است كه گذشته از ديگران خود ما نيز، هم در شناخت و هم در شناساندن امام، سطحى نگر و ظاهربينيم. . . شايد هم حق با ما باشد! زيرا شايد توقع آن كسانى كه در فضليت و تقوا و زهد و عرفان و هر چه از اين مقولات معنوى و ملكوتى است فرودستند، بتوانند در آن كس كه در اين مقولات، دستى بالاتر دارد، ذهن بكاوند و بگويند و بنويسند، توقعى نابجا باشد. . . بهر حال، با آنكه از اين گفتار سطورى چند برنوشته شده، اما هنوز ما وارد اصل سخن نشده ايم!

حقيقت آنست كه آنچه امام خمينى را در دنيا شاخص و نام آور كرد و به جز ما مسلمانان ايرانى كه از بركت روح مخلص و حقيقت جو و آرامش ناپذير و والانگر او، اينك در فضاى عطرآگين جمهورى اسلامى - با همه كم و كاستيهاى مشهود مادى و معنوى - به سر مى‏بريم، همه مسلمانان و حق جويان و ستم ستيزان اين سو و آن سوى گيتى نيز، عاشق شيدا و مريد و پيرو صادق و متعصب او شده‏اند اينست كه وى توانست‏با اراده والا و روحيه شكست ناپذير و همت‏بلند خود، نظامى را از بيخ و بن بركند كه دو هزار و پانصد سال در اعماق تاريخ، ريشه دوانيده بود و به جاى آن، نظامى برنشاند كه در همه جهان بى‏نظير است، نه از آن جهت كه چيز تازه‏اى آورده! بلكه درست‏برعكس! از آن جهت كه به كهن ترين و اصيل ترين و ريشه دارترين و پرسابقه ترين نهادهاى جاودانه بشرى يعنى همگى اديان الهى و پيامبران آسمانى وابسته است! و اين، يك حقيقت و واقعيت است كه جمهورى اسلامى، نه تنها، از آئين خاتم الانبياء و المرسلين حضرت محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم - پيروى مى‏كند، بلكه در عين حال، احياگر نام همه پيامبران خدا و زنده كننده آئين آنها در سراسر جهان است. . . بى‏جهت نيست كه انقلاب اسلامى ايران نه تنها در خيزش و جنبش اسلامى، در سراسر جهان اسلام مؤثر بوده، بلكه موجب برانگيخته شدن احساسات دينى و احياى قدسيت مذهب در ميان همه اديان جهان و پيروان آن اديان شده است. حالا سخن، اينست كه در اين داستان نيز، نگرش واقع بينانه كه بسيارى از خود ما هم در اين شماريم، كار امام خمينى را عبارت از سرنگون سازى يك نظام سياسى و بر پاسازى يك نظام سياسى ديگر مى‏دانيم; در حالى كه حقيقت و واقعيت - چه از لحاظ تاريخى و چه از لحاظ فلسفى و عرفانى و عقيدتى بسيار فراتر از اين است. . .

به پندار اين نگارنده، فريادى كه امام خمينى برآورد و يك ديو! دو هزار و پانصد ساله، از هيبت اين فرياد، قالب تهى كرد و ذوب شد و به زمين فرو رفت، فرياد يك فرد، در يك مقطع تاريخى نبود. . . اين فرياد كه - به لطف لايزال الهى - هر روز در جهان رساتر مى‏شود. . . فرياد حقيقت‏خواهى و خداجوئى و ظلم ستيزى و عدل گرائى كل بشريت محروم و مظلومى بود كه قرنها زير شلاق ستم دوران، استخوان خورد كرده بود. اين فرياد، انعكاس فرياد رعد آساى ابراهيم عليه السلام بود كه نمروديان را در آتش افكند; انعكاس فرياد موسى عليه السلام بود كه فرعونيان را به دريا فرستاد، انعكاس فرياد عيسى عليه السلام بود كه قيصران را از تخت فرو كشيد و بالاخره انعكاس فرياد محمد صلى الله عليه و آله بود كه بر كنگره ايوان كسرائيان شكاف انداخت. . . و در يك كلام: فرياد رعدآساى امام خمينى، از نهان جان جهان - با روح و زنده و تلاشگر و خداجو - بر مى‏آمد، كه جوهره واقعى آن توانست علاوه بر نابودسازى قدرتى ديرپا و تا دندان مسلح، در نظام دو قطبى جهان زلزله درافكند و يك پايه آن را تاكنون بكلى بركند. اين لرزه كه بر اندام الحاد مغرور و سر تا پا مسلح و قدرتمند شرق افتاد و آن را از بيخ و بن برافكند، بايد درست‏شناخته شود: شرق در بنيان فلسفى بسيار مغرورانه و متبكرانه خود، از كليه عناصر پيشرفته ترين دست آوردهاى علمى زمان، بهره جسته بود و با تكيه بر ديرينه شناسى و مردم شناسى و تاريخ و فرهنگ و هنر و فيزيك و شيمى و رياضيات و همه دانشهاى پيشرفته بشرى، اعلام كرده بود كه دوران دين سپرى شده و مقوله دين تنها در نهانخانه تاريخ قابل بررسى است. . .

ماركسيسم - لنينيسم به عنوان پيشرفته ترين و علمى ترين و مقتدرترين فلسفه و نظام با پشتوانه ميليونها انسان دادخواه و ستم ستيز و با فراهم آوردن نيرومندترين پشتوانه تسليحاتى و فتح وسيعترين و پرجمعيت ترين كشورها كه در نقشه جغرافيا، چشم هر بيننده را خيره مى‏كرد دين را به عنوان افيون جامعه و زائده امپرياليسم و توجيه گر كاپيتاليسم معرفى مى‏كرد و با تمام نيرو، به محو آثار كليه مذاهب، در هر نقطه و مكان كه جاى پائى مى‏يافت، همت مى‏گماشت. . . و اين فرياد كوبنده و ديو برانداز و جمهورى اسلامى ساز امام خمينى بود كه اين الحاد علمى و مسلط و مسلح و مقتدر را از درون متلاشى كرد. گفتم: از درون. زيرا در اثر گذارى انقلاب اسلامى ايران در فروپاشى كمونيسم، نبايد از فرمولهاى معمولى و روشن و معين سياسى و بررسى روابط متقابل رائج كه مورد بررسى و تحقيق محققان سياسى است‏بهره بگيريم بلكه بايد در اين باره، از ابزارويژه‏اى كه همانا شناخت ابعاد فرامادى انسان به معنى واقعى كلمه است‏سود جوئيم. . . به عبارت ديگر، اگر بخواهيم از راههاى معمول سياسى و به كارگيرى معادلات معمول در عرصه جهان، به اثرگذارى انقلاب اسلامى در ايجاد نظم نوين جهانى كه از فروپاشى كمونيسم آغازيده است‏بنگريم، شايد راه به جائى نبريم و شايد اهل تحقيق بى‏نظر و حقيقت جو با همان فرمولها نيز به نتيجه‏اى برسند. . . ولى من مطمئنم كه پيروزى انقلاب اسلامى آن هم با چهره صد در صد واقعى ضد امپرياليستى كه با ابرقدرت آمريكا، مواجهه‏اى آشتى ناپذير پيدا كرد، فيلسوفان و دانشمندان و سياستگزاران و تحليلگران سياسى اردوى الحاد را نسبت‏به همه آنچه ماركس و انگلس و لنين و استالين بافته و ساخته بودند دچار شك و ترديد كرد و اينان، پس از چندى، به همه آنها كافر شدند زيرا آنها را سرابى بيش نيافتند. . . و اين بود كه كمونيسم در زادگاه پر صلابت‏خود كه روزى پشت پرده آهنين نام گرفته بود، از سر تا پا، فرو ريخت. . . و اين، در پى و بنيان، يك فروپاشى فلسفى و فكرى و روحى و اخلاق بود كه مى‏توان پنداشت‏بر اثر پيروزى انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمينى - اين وارث راستين مكاتب توحيدى - در اركان فكرى رهبران الحاد پديدار شده بود. و مگر هر پديده تاريخى بالاخره، به انسان منتهى نمى‏شود و انسان نيز بالاخره نه اين دست و پا و سر و تن پيداست و بلكه روح و فكر و انديشه و عقيده و اخلاق است؟ . . . پس اگر انسانهائى در سطحى عظيم، دچار يك فروپاشى روحى و روانى و اخلاقى و عقيدتى شدند، ناگزير و ناچار، رژيمى هم كه اينان بر پاى داشته اند، دچار همان تلاشى و فروپاشى خواهد شد.

بارى: فرياد ديو برانداز امام خمينى، نه تنها رژيم دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهى را در ايران به گورستان تاريخ فرستاد، بلكه الحاد جهانى را نيز سر به نيست كرد و: باش تا صبح دولتش بدمد كاين هنوز از نتايج‏سحر است آثار لرزش زلزله وار نظام امپرياليسم در مهد آن - آمريكا - در همين ايام در برابر چشم جهانيان نمودار است. ان موعدهم الصبح اليس الصبح بقريب؟

به سخن خود بازگرديم: ما در دريافت واقعى آنچه مشخصه امام خمينى در جهان است، عموما ظاهر بينيم و امام را همچون ديگر انقلابيونى مى‏نگريم كه با نبوغ ذاتى همراه با مساعدت اوضاع، توانستند رژيمى را بركنند و به جاى آن رژيم ديگرى برنشانند. و راستى اگر شخصيت امام خمينى را در اين ويژگى بنگريم پس امام چه فرقى با امثال لنين و گاندى و مائوتسه تونگ دارد؟ اگر ما ظاهر بين باشيم، كار اين نامبردگان و نمونه‏هاى ديگرى از آنان، گاه هم در كيفيت و هم در كميت ظاهرى، به پندار پاره‏اى بالاتر و مهمتر از كار امام خمينى رخ مى‏نمايد در حالى كه اين، روح و معنى و فلسفه و معنويت كار امام خمينى است كه كار او را از كار اينان و جز اينان ممتاز مى‏كند و در مقامى بسيار بالاتر و والاتر از حتى مقايسه با كار ديگران مى‏نشاند. . .

سخن به درازا نكشم: اشاره‏اى به ريشه گفتارم بكنم و بدان پايان دهم: انسانها، بر حسب علو روح و پيوستگى با خدا و حقيقت جهان ارزش گذارى مى‏شوند. هر انسانى، هر قدر، به خدا و حقيقت جهان پيوسته تر باشد، داراى روحى والاتر و بالاتر است. و چون همه پديده‏هاى تاريخ، از انسان پديد آمده است (نقش مساعد طبيعت و جغرافيا را فراموش نمى‏كنيم) پس هر چه انسان والاتر باشد، پديده تاريخى‏اى كه از او پديدار شده والاتر است و چون انسانيت انسان به والائى روح اوست، پس هر چه پديده تاريخى، والاتر باشد، انسانى تر است. و اين است آنچه امام خمينى و انقلاب اسلامى ايران را از ساير رهبران و انقلابها متمايز مى‏كند. لب كلام آنكه: ابعاد ناشناخته امام خمينى، ابعاد ناشناخته انسانى اوست و همين ابعاد ناشناخته امام خمينى، ابعاد ناشناخته انقلاب اسلامى و رهبر معظم انقلاب اسلامى و نيز شهداى گرانقدر انقلاب اسلامى و جانبازان و آزادگان و مدافعان خستگى ناپذير انقلاب اسلامى نيز هست. و اين سخن را كسى با شما مى‏گويد كه خود در انقلاب اسلامى ايران و با شهدا و جانبازان انقلاب بزرگ شده و از فضاى آن تنفس كرده و سالها شاگرد و مريد رهبر فقيد و دوست و مونس و يار و ياور رهبر معظم بوده است. اميد آنكه ما و شما بتوانيم معرفت‏خودمان را نسبت‏به انقلاب و امام و رهبر كنونى و شهدا و مدافعان انقلاب اسلامى افزون كنيم.


منبع: بنیاد اندیشه اسلامی 

محمد جواد حجتى كرمانى

آثار و ابعاد تربيتي و معنوي اسرار و معارف حج از ديدگاه امام

وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً...1

«و بر مردم است حج خانه خدا، هر آن‏كس كه توان رفتن به آنجا را داشته باشد.»

مقدمه حج، از باشكوه‏ترين شعائر اسلامي و نمايش شكوهمند انسان‏هايي است كه از اقصي‏نقاط عالم در يك نقطه، ـ مكه ـ وادي امن، گِرد مي‏آيند؛ وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَدا آمِنا...2؛ «و ابراهيم گفت: اي پروردگار من، اين شهر را جاي امني گردان.» و حاجي آنگاه كه با قافله عرفان راهيِ اين خانه مي‏شود و جامه‏هاي رنگين دنيا از تن خويش برمي‏كند و با پارچه‏اي سفيد و يكدست، ميان دريايي از انسان‏ها به سوي خدا مي‏شتابد، اين عمل او لبيك به فرمان الهي است كه فرمود: وَللّه‏ِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً...3
«و بر مردم است حج خانه خدا، هر آن‏كس كه توان رسيدن بدانجا را داشته باشد.» حج، محل دفن آرزوها و آمال انسان‏هاست.
حج، برنامه و دستوري است براي سازندگي انسان‏ها. متاعي كه در حج مي‏فروشند جز به زحمت تن و تصفيه روح به دست نمي‏آيد.

در هريك از اعمال و مناسك حج، اسراري است كه مقصود آنها تربيت آدم است؛ از پوشيدن حوله احرام گرفته تا لبّيك گفتن، سپس دم فروبستن ولبّيك نگفتن به هنگام ديدن ديوارهاي مكّه، ورود به مسجدالحرام، ديدن كعبه و طواف خانه خدا، نماز پشت مقام ابراهيم، سعي در صفا و مروه و تقصير و در روزهاي بعد رفتن به مواقف ثلاث، حضور در عرفات و مشعر و منا و از احرام در آمدن و بازگشت به‏سوي مكه و انجام اعمال مخصوص و... همه، جز آداب و برنامه‏هايي براي تربيت و تصفيه روح بشر، چيز ديگري نيست. و اينك پرداختي به بعضي از آداب، كه از ظاهري با اهميت‏تر برخوردار است و تفسير حضرت امام خميني قدس‏سره درباره اسرارو ابعاد معنوي اعمال حج:

1 ـ حضور در ميقات

اوّلين منزلي كه حاجي بدان وارد مي‏شود و آغازين عمل اوست، حضور در ميقات است.حاجي وقتي به ميقات وارد مي‏شود، هرآنچه از دنيا و بهره‏هاي آن به‏همراه دارد؛ مانند لباس‏هاي فاخر، زينت‏هاي مرسوم و متداول، وابستگي‏ها و علقه‏هاي مادّي همه را از خود دور مي‏سازد و به لباس احرام مزيّن مي‏شود.

2 ـ جامه احرام

حاجي آنگاه كه لباس احرام به تن مي‏كند، مي‏تواند مراتب و درجات بالايي از حضور را درك كند؛ زيرا از دنيا به‏جز به يك جامه، آن هم جامه‏اي كه آراسته و پيراسته نيست و ظاهري ساده دارد، و چيز ديگري همراهش نيست.

جامه سپيد احرام نشانه پاكي و صفا و علامت طهارت است.عمل حاجي به قلب و جوارح اوست؛ بديهي است قلبي كه به طهارت و پاكي مي‏انديشدنمي‏تواندظاهري‏ناآراسته داشته باشد. او بايد جوارح خود را نيز پاك سازد؛ از همين‏رو به غسل و شست‏وشو قبل از به تن كردن جامه احرام سفارش شده است.

آنگاه كه لباس احرام به تن مي‏كند، طبق دستور اسلام حتي از بعضي از حلال‏ها هم بايد بپرهيزد تا بندگي آموزد. از نگاه در آينه و زينت دربدن، حتّي از پوشاندن سر و روي پا و... ممنوع مي‏شود. جامه احرام جامه بندگي و اطاعت است.

«اين كه لباس دوخته را از تن بيرون مي‏آوري؛ يعني آن لباس گناه و عصيان را كه تاكنون تاروپود آن را بافتيد و دوختيد و در بر كرديد بيرون آوريد وگرنه چه فرقي است بين لباس دوخته و نادوخته؟! البته چنين نيست كه عبادت در لباس دوخته قبول نباشد، چون انسان در طول سال در لباس دوخته نماز مي‏خواند و عبادت مي‏كند؛ اما در حج قبول نيست، و اين براي آن است كه مي‏خواهند اسرار حج را به انسان تفهيم كنند كه او روزي را هم در پيش دارد كه بايد با لباس ندوخته وارد آن روز شود و آن روز مرگ است كه كفن در بر مي‏كند و در قيامت با همان كفن ظهور و حضور پيدا مي‏كند... امام سجاد عليه‏السلام به شبلي فرمود: معناي كندن لباس دوخته شده؛ يعني خدايا! من ديگر لباس گناه در بر نمي‏كنم و از هر گناهي توبه كردم.»4
آري، حاجي تا وقتي جامه رنگين دنيا بر تن دارد، پس هنوز مشغول است و هنگامي كه جامه رنگين از تن كند و جامه احرام پوشيد، ديگر هيچ ندارد و از تمام تعلقات مي‏رهد و چون خسي در ميقات در انبوه زائران گم مي‏شود؛ چون قطره‏اي در اقيانوس.

3 ـ در معناي لبيك

«لبّيك أللّهمّ لبّيك، لبّيك لا شريك لك لبّيك، إنّ الحمد والنعمة لك والملك لا شريك لك لبيك»

حاجي از ميقات خارج مي‏شود در حالي كه لبّيك‏گو است، به عشق ديدار كعبه سر از پا نمي‏شناسد و به عشق ديدار پروردگار اشك شوق مي‏ريزد. حضرت امام خميني قدس‏سره مي‏فرمايند: «در لبّيك لبّيك «نه» بر همه بت‏ها گوييد و فرياد «لا» بر همه طاغوت‏ها و طاغوتچه‏ها كشيد.»5 يعني با هرچه ظلم و جور است ستيز كنيد و از هواي نفس و شيطان درون گرفته تا شياطين برون و بت‏هاي زمان.

راز گفتن لبيك در اين است كه اي خدا، از اين لحظه ملتزم مي‏شوم كه تنها در مسير طاعت تو گام بردارم و چيزي جز حق بر زبانم جاري نكنم و زبانم را بر معاصي حرام گردانم. زائر خدا در حج با خداي خويش پيمان و ميثاق مي‏بندد؛ و در اصل تمامي اعمال حج پيماني است كه بين معبود و عبد بسته مي‏شود.
به فرموده امام خميني قدس‏سره :

«لبيك‏هاي مكرّر از كساني حقيقت دارد كه نداي حق را به گوش جان شنيده و به دعوت اللّه‏تعالي به‏اسم‏جامع، جواب مي‏دهند. مسأله مسأله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب. گويي گوينده از خود در اين محضر بي‏خود شده است. وجواب دعوت را تكرار مي‏كند و دنباله آن سلب شريك به معناي مطلق آن مي‏نمايد كه اهل‏اللّه‏ مي‏دانند نه شريك در الوهيت فقط. گرچه سلب شريك در آن نيز شامل همه مراتب تا فناي عالم در نظر اهل معرفت است و حاوي جميع فقرات احتياطي و استحبابي است مثل، «... الحمد لك والنعمة لك...» و حمد را اختصاص مي‏دهد به ذات مقدس، همچنين نعمت را و نفي شريك مي‏كند و اين نزد اهل معرفت غايت توحيد است و به اين معناست كه هر حمدي و هر نعمتي كه در جهان هستي تحقق يابد حمد خدا و نعمت خداست، بدون شريك و در هر موقف و مشعري وقوف و حركتي و سكون و عملي اين مطلب و مقصد اعلي جاري است و خلاف آن شرك به معناي اعم است كه همه ما كوردلان به آن مبتلا هستيم.»6
آري، زائر به هنگام گفتن لبّيك بايد از هرچه به معناي تعلّق و تملّق است پرهيز كند تا شرط حضور در محضر باري تعالي را به دست آورد و در اين آزمون سرفراز شود.

او به دعوت خداي سبحان پاي در ميقات گذارده و لباس احرام بر تن كرده و از منزل و مأواي خويش براي ديدار كعبه و زيارت بيت عتيق دور شده و تمام زخارف دنيا را يكجا رها كرده و دنيا را به اهل خود واگذارده و اينك در محضر خداست. البته انسان هميشه در محضر خداست؛ چرا كه به فرمايش امام راحل قدس‏سره «عالم محضر خداست و...» ولي در همين محضر گسترده الهي، محضرهاي خاصي نيز وجود دارد كه انسان فقط در حالت‏ها و موقعيت‏هاي خاص مي‏تواند وارد آن شود و اگر صاحب خانه دعوتي نكند شرط حضور در اين محضر عرفاني به دست نمي‏آيد. پس معناي محضر الهي و كشف جمال ربوي در سخن امام اين است كه انسان بايد به مرتبت كشف و شهود برسد و براي رسيدن به اين مرتبه، زماني بهتر از موسم حج و مكاني بهتر از ديار وحي نيست؛ جايي كه انسان به دعوت خداي متعال آنجا حضور يافته و به نداي خداوند سبحان لبيك مي‏گويد. حاجي در اصل ميهمان خداست و ميهمان اگر بخواهد از ميزبان كمال استفاده را ببرد، بايد در محضر او باشد.

حاجي با لبّيك خود اعتراف مي‏كند كه: تو بي‏شريكي و خداي واحد واحدي.

اين اعتراف زباني بايد در عمل انسان نيز پياده شود. بسيارند انسان‏هايي كه زبان به سلب و نفي شريك براي خداي متعال مي‏گشايند امّا قلب و دلشان جايگاه شيطان است و اينجاست كه بايد زائر در مقام معامله با خدا درآيد و تمام تعلّقات را رها سازد و رضايت او را كسب كند و خطاب به پروردگار بگويد: الهي، حمد براي تو است، چون تو محمودي. نعمت از آنِ تو است، چون تو منعمي. همه فقيراند و ملك و حكومت براي تو است.

ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي

نروم جز به همان ره كه توام راهنمايي


حضرت امام قدس‏سره در اين باره مي‏گويد: «مراتب معنوي حج كه سرمايه حيات جاودانه است و انسان را به افق توحيد و تنزيه نزديك مي‏نمايد؛ حاصل نخواهد شد مگر آنكه دستورات عبادي حج به طور شايسته و مو به مو عمل شود... و لبّيك‏هاي شما جواب دعوت حق تعالي باشد و خود را محرم براي وصول به آستانه محضر حق تعالي نماييد و لبيك گويان براي حق، نفي شريك به همه مراتب كنيد و از خود كه منشأ بزرگ شرك است به سوي جلّ و علا هجرت نماييد.»7

حضرت امام رحمه‏الله «خود» و «خوديت» را منشأ بزرگ شرك مي‏داند. خود چيست؟

«خود» همان غرور، كبر، نخوت و منيّت است؛ همان صفاتي كه فرعون را واداشت تا ادعاي ربوبيّت كند! پس منشأ همه آفات خودپرستي است.

4 ـ ورود به حرم و مكّه

حاجي آنگاه كه ديوارهاي مكّه را مي‏بيند، از گفتن لبيك باز مي‏ايستد و با آمادگي تمام، براي انجام شعائر الهي، پا به بلداللّه‏ الحرام مي‏گذارد.

مكّه معظمه و مشاهد مشرفه، موطن حوادث و نهضت‏هاي انبيا و پيامبر اسلام است. آنجا محل نزول جبرئيل امين و خاستگاه پيامبران بزرگ الهي است.

نور نبوّت پيامبر خاتم در اين سرزمين متجلّي شد و اسلام، اين دين كامل، از اين ديار به جهانيان عرضه گرديد. پيامبر بزرگ اسلام چه سختي‏ها و بلايايي را در سرزمين مكه به دست ابوسفيان‏ها و ابوجهل‏ها كشيد، ليكن از پاي نايستاد و اسلام، آن نهال نوپا را به درختي تنومند و پرثمر تبديل كرد. امام خميني قدس‏سره درباره عظمت مكه و كعبه مي‏گويد: «مكّه جايي است كه همه انبيا خدمتگزار او بودند.»8

5ـ در بيان فلسفه طواف

...وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ9 ؛ «خانه آزاد را طواف كنيد.» خانه‏اي كه كسي نمي‏تواند مالك آن شود. آري، زائران عاشق با طواف پيرامون كعبه كه آزاد از هر قيدي است، درس بندگي و آزادگي مي‏آموزند.

حضرت امام راحل گردش به دور خانه را رهايي از قيود دنيا شمرده مي‏گويند:

«در طوافِ حرمِ خدا، كه نشانه عشق به حق است، دل را از ديگران تهي كنيد و جان را از خوف غير حق پاك سازيد و به موازات عشق به حق از بت‏هاي بزرگ و كوچك و طاغوت‏ها و وابستگانشان برائت جوييد كه خداي تعالي و دوستان او از آنان برائت جستند و همه آزادگان جهان از آنان بري‏ء هستند.»10

پس انسان به هنگام طواف، در مدار توحيد قرار مي‏گيرد و از هرچه شرك و پليدي است، دور مي‏شود.

6ـ حجرالأسود دست راست خداست

طواف از ركني كه حجرالأسود در آن است آغاز مي‏شود و حاجي از مكان حجرالأسود، آموزش بندگي مي‏بيند. حجرالأسود يمين خدا در زمين است. سنگي كه گويند در آغاز سياه نبود بلكه سفيد و درخشان بود همراه با مقام ابراهيم به زمين نازل شد و پيامبر فرمود: حجرالأسود ياقوتي سفيد از ياقوت‏هاي بهشت بوده و خداوند آن را به سبب لمس دست گناهكاران، دگرگون ساخت.

امام خميني قدس‏سره درباره استحباب استلام حَجَر مي‏گويد:

«در لمس حجرالأسود بيعت با خدا بنديد كه با دشمنان او و رسولانش و صالحان و آزادگان دشمن باشيد و به اطاعت و بندگي آنان هركه باشد و هرجا باشيد سر ننهيد و خوف و زبوني را از دل بزداييد كه دشمنان خدا و در رأس آنان شيطان بزرگ زبونند، هرچند در ابزار آدم كشي و سركوبي و جنايتشان برتري داشته باشند.»11

همچنين درباره فلسفه عمل طواف به دور كعبه، در جمله‏اي كوتاه مي‏فرمايند:

«گردش به دور خانه خدا نشان دهنده اين است كه به غير از خدا، گرد ديگري نگرديد.»12

كعبه برترين نشانه خدا در روي زمين است و زائر خانه خدا همچون فرشتگان كه حول عرش خداوند هميشه در گردشند، مي‏چرخد. قرآن مي‏فرمايد:

وَتَرَي الْمَلاَئِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ...13

«فرشتگان را مي‏بيني كه به تسبيح و ستايش خداوند به طواف عرش مشغولند.»

همانطور كه طواف فرشتگان در عرش خدا نشانه عشق آنان به خداست، بنده نيز بايد همانند ملائك به مقام تسليم و رضا برسد و كعبه را طواف كند.

طواف يكي از بهترين حالات بنده در مقام تعظيم و تكريم خدا است.

انسان مي‏تواند در مطاف معرفت‏هاي بسياري بياموزد؛ زيرا كه در دايره توحيد، معرفت هسته مركزي است و آنكس كه به دور معرفت مي‏چرخد نور خدا در دلش جلوه‏گر مي‏شود.

7 ـ صفا و مروه

إِنَ‏الصَّفَـاوَالْمَـرْوَةَ مِـنْ شَعَـائِرِ اللّه‏ِ.14

«صفا و مروه از شعائر الهي است.»

به فرموده امام سجاد عليه‏السلام اسرار بسياري در سعي ميان صفا و مروه وجود دارد. انسان در مسعي مي‏آموزد كه بايد از گناه به سوي خدا فرار كند و سعي كند كه با سرعت به طرف خدا برود.

حاجي در هنگام سعي بين صفا و مروه در حالت ترديد بين خوف و رجا است.

هروله و دويدن بين صفا و مروه، از گناه به سوي اطاعت و از غير به حق دويدن است. معناي تردد بين دو كوه صفا و مروه؛ يعني خدايا! من بين خوف و رجاء به سر مي‏برم، نه خوف محض دارم و نه رجاء محض. نه آنچنان است كه فقط بترسم و هيچ اميد نداشته باشم و نه آنچنان است كه همه اميد باشد و هيچ ترس نباشد.15

معناي خوف آن است كه نسبت به كارهايي كه در اين دنيا انجام مي‏دهيم، هميشه خائف باشيم و گرنه حسّ غرور در وجود ما جوانه مي‏زند و درخت كبر و نخوت ريشه مي‏گيرد. و معناي رجاء و اميد اين است كه به لطف حف اميدوار باشيم كه اين اميدواري مايه نشاط او و راهنما به سوي تكامل باشد.

اين‏است كه‏امام خميني قدس‏سره مي‏فرمايند:

«و در سعي بين صفا و مروه با صدق و صفا سعي در يافتن محبوب كنيد كه با يافتن او، همه بافت‏هاي دنيوي گسسته شود و همه شك‏ها و ترديدها فرو ريزد و همه خوف و رجاهاي حيواني زايل شود...»16

8ـ اسرار عرفات

حاجي از مكّه هجرت مي‏كند و به عرفات، بيابان عرفان مي‏رسد؛ بياباني كه محلّ شناخت است، شناخت حق و دريافت نور.

جايي كه كسي ديگري را جز به مسلماني نمي‏شناسد. حاكم و زيردست و وزير و رعيت امتيازي بر يكديگر ندارند. در عرفات آنچه با عنوان يك اصل پذيرفتني است بي‏نشان بودن از تمام نشان‏هاست.

حاجي در عرفات بدنبال گمشده‏اي مي‏گردد كه از ديدها و نظرها پنهان است.

چشمهاي ناسوتي است كه پرده ناسوت را كناري مي‏زند و حجاب را برطرف مي‏كند تا به نور جمال بقية‏اللّه‏(عج) روشن شود.

قلب‏هاي رقيق و عاطفه‏مند است كه در عرفات و در محضر حق حضور مي‏يابد و اشگ مي‏بارد و سرانجام ثمر مي‏گيرد.

عرفات آيتي از آيات الهي است. نشانه‏اي از رحمت حق است. در عرفات ميزبان قائم آل محمد است.
امام خميني قدس‏سره مي‏فرمايد:

«با حال شعور و عرفان به مشعرالحرام و عرفات برويد و در هر موقف، به اطمينان قلب بر وعده‏هاي حق و حكومت مستضعفان از چنگال استكبار جهاني باشيد و راه‏هاي نجات را از حق در آن مواقف كريمه طلب كنيد.»17
در جاي ديگر مي‏گويد:

«با حال شعور و عرفان به مواقف ثلاث (عرفات و مشعر و منا) برويد»

عرفات و مشعر و منا كامل كننده حجّ است آدمي در اين مكان‏ها، باديدن دريايي موّاج از انسان‏ها به ياد صحراي محشر مي‏افتد كه همه انسان‏ها براي حساب‏رسي اعمال در آنجا گرد مي‏آيند. اين درياي موّاج انساني از چه روي بدينجا آمده‏اند. آيا اينان براي طلب دنيا در اينجا جمع گرديده‏اند؟! آيا در اينجا جز از نشاط روح و معناي تعالي و جستجوي حق طلبانه چيزي هم از دنيا و تجمّلات آن وجود دارد؟!

امير مؤمنان حضرت علي عليه‏السلام علت حضور زائر در عرفات اينگونه مي‏فرمايد: «مي‏دانيد وقتي زائر و انسان حج‏گزار احرام بست چرا بايد به عرفات رود و بعد بيايد كعبه را طواف كند؟ براي آنكه عرفات خارج از مرز حرم است و اگر كسي ميهمان خداست ابتدا بايد به بيرون دروازه رود و آن قدر دعا و ناله كند تا لايق ورود به حرم شود.»18
حاجي در سرزمين عرفات از جبل‏الرحمه، كوه رحمت بالا مي‏رود تا دعاي عرفه را آنجا بخواند، دعايي كه سرتاسرش عرفان و معناست، در قسمت چپ آن كوه بود كه سيد شهيدان حسين‏بن علي عليهما‏السلام رو به كعبه آن دعاي معروف را قرائت كرد.

9ـ بيتوته در مشعر

امام خميني فرمودند با حال شعور و عرفان به مشعرالحرام و عرفات رويد.

فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُوا اللّه‏َ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ...19

ثُمَّ أَفِيضُوامِنْ حَيْثُ أَفَاضَ‏النَّاسُ20

مشعرالحرام محدوده حرم است، اينجا محدوده حرم امن و ورودي حرم الهي است. اينجا محلي است كه بايد شب را در آن بتوته كرد.

در اين مكان است كه بايد به جمع‏آوري سنگ ريزه و به تعبير تهيّه سلاح پرداخت و به جنگ شيطان رفت.

10ـ فلسفه اعمال منا

مني بر وزن رضا يعني اميد و آرزو

از عرفات و مشعر كه مي‏گذري به منا سرزمين عشق و آرزوها قدم مي‏گذاري. پس آرزويت را از خدا بخواه، اما آنچه بر تو حلال نيست و استحقاق آن را نداري، آرزو نكن و به فرموده امام صادق عليه‏السلام «لا تمنّ مالا يحلّ لك ولا تستحقّه».21 سزاوار نيست كه زائر خدا در چنين مكاني، به دنبال حوائج دنيوي باشد بلكه بايد به قصد قربت خواسته‏هاي مشروع و معنوي و مادي خويش را طرح نمايد.

امام صادق عليه‏السلام در علّت نامگذاري اين سرزمين به «منا» فرمودند: هنگامي كه جبرئيل در اين محلّ به حضرت ابراهيم عليه‏السلام گفت: «تمنّ ابراهيم»؛ يعني ابراهيم! آرزوي خود را بيان كن، اين مكان «منا» نام گرفت. و آرزو در منا به معناي آرزوي دنيوي نيست بلكه آرزويي است همراه با اصرار و عاطفه ورزي.
انسان‏ها با آروزهايي كه دارند، زندگي مي‏كنند و اصولاً بندگي بسياري از انسان‏ها در گرو آرزوهايي است كه در دل و نهان خود دارند و چه آرزويي بهتر كه در سرزمين آرزو انسان از خدا آرزوي خير و عاقبت نيكو كند.

وقوف در منا براي حاجي به سبب اعمالي كه دارد از ديگر مواقف طولاني‏تر است پس رمز و راز منا نيز از ديگر مكان‏هاي بيرون از مكّه مي‏تواند بيشتر باشد.

امام خميني قدس‏سره در باره سرّ رفتن به منا مي‏فرمايد:

«پس به منا برويد و آرزوهاي حقّ را در آن‏جا دريابيد كه آن قرباني نمودن محبوب‏ترين چيز خويش در راه محبوب مطلق است و بدانيد تا از اين محبوب‏ها كه بالاترينش حبّ نفس است و حبّ دنيا تابع آن است نگذريد، به محبوب مطلق نرسيد و در اين حال است كه شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد و رجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاي الهي تكرار كنيد كه شيطان و شيطان زادگان همه گريزان شوند.»22
رمي جمرات در منا از مهم‏ترين اركان اعمال ايام تشريق است و در روايات آمده است كه ابليس براي بار اول در جمره عقبه خود را بر حضرت ابراهيم عليه‏السلام نماياند و آن حضرت با سنگريزه‏هايي او را از خود دور ساخت و ابليس ديگر بار در جمره وسطي و اولي راه را بر او بست و ابراهيم عليه‏السلام بار ديگر او را با پرتاب سنگ گريزان كرد. و ابليس به هنگام فرار به سرعت گريخت. و جمره و اجمار به معناي شتاب كردن و گريختن است؛ زيرا كه شيطان در اين مكان از برابر ابراهيم گريخت و اينك تو با رمي جمره و انداختن سنگ بر شيطان ظاهر، شيطان درون را نيز سركوب كن تا از شيطان پيروي نكند.

از ديگر وظايف زائر در منا ذبح قرباني است؛ در همان مكاني كه ابراهيم اسماعيل خويش را به قربانگاه برد تا به فرمان ايزدي امتحان سختي را پس دهد؛ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَي فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَي قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللّه‏ُ مِنْ الصَّابِرِينَ23

«ابراهيم به اسماعيل مي‏گويد: خداوند مرا در خواب مأمور كرد كه تو را ذبح كنم! آيا حاضري؟ اسماعيل رو به پدر كرد و گفت: آنچه به تو امر شده انجام ده، به خواست خدا مرا از صابران خواهي يافت.»

آيا امتحاني بالاتر و سخت‏تر از اين وجود دارد كه پدري سر فرزند خود را از تن جدا كند؟! البته خداوند رحيم‏تر از آن است كه چنين مقدّري را براي ابراهيم فراهم كند.

امام صادق عليه‏السلام فرمود: «إذْبَح حَنْجرة الْهَوي وَ الطَّمَع عِنْدَ الذَّبِيحَة».24

«با قرباني كردن، حلقوم هوا و طمع را ذبح كن و از خود دور گردان.»

امام عليه‏السلام در بيان روشنشان، بزرگ‏ترين شيطان‏ها را شيطان درون و هواي نفس مي‏دانند. انسان همراه با وظيفه قرباني به ظاهر گوسفند در راه خدا، بايد نفس خود را بكشد و هواي خويش را سرببرد تا چشمش به دنيا و جمال آن نيفتد، پس تمام اعمال حج، جلوه معنوي و ملكوتي مخصوص به خود را همراه دارد. قرباني در ظاهر، قربانيِ باطن مي‏طلبد. اگر زائري در منا سرخود را مي‏تراشد و به زيبايي‏اش لطمه مي‏زند. در اصل، غرور و تكبرش را منكوب مي‏كند.

مويِ سر، جمال و زيبايي انسان است و همانطور كه مي‏دانيد، در احكام فقهي آمده است كه اگر شخصي موي سر كسي را به زور و اجبار بتراشد، به زيبايي و جمال او لطمه زده و غرورش را شكسته است و بايد ديه بدهد، ولي حاجي به هنگامي كه از قربانگاه منا برمي‏گردد، بايد سر به زير تيغ بگذارد و زيبايي ظاهري خود را در راه خدا فدا كند.

اذن ورود به حرم

پس از انجام اعمال مواقف سه‏گانه، زائر از پروردگار خويش اذن ورود به حرم و بازگشت به مكّه را مي‏طلبد تا براي انجام اعمال حجّ تمتع آماده شود.

پاورقيها:

17 ـ صحيفه نور، ج19، ص197

16 ـ صحيفه نور، ج20، ص18

10 ـ صحيفه نور، ج20، ص18

11 ـ همان.

1 ـ آل عمران : 97

14 ـ بقره: 158

12 ـ صحيفه نور، ج9، ص224

19 ـ بقره: 197

15 ـ عرفان حج، جوادي آملي، ص70

13 ـ زمر: 72

18 ـ اصول كافي، ج4، ص244؛ وسايل الشيعه، چاپ جديد، ج11، ص225

23 ـ صافات: 102

2 ـ بقره : 126

21 ـ عرفان حج، جوادي آملي، ص86.

20 ـ بقره: 198

22 ـ مصباح الشريعه، ج2، ص435

24 ـ نشريه زائر، ويژه ايام حجّ، شماره 17، سال 1377.

3 ـ آل عمران : 97

4 ـ عرفان حجّ ، ص48

5 ـ صحيفه نور، ج19، ص197

6 ـ صحيفه نور، ج19، ص42

7 ـ صحيفه نور، ج19، ص42

8 ـ صحيفه نور، ج20، ص145

9 ـ حج : 29

منبع:بنیاد اندیشه اسلامی