۳۵- داغستان

دیوانه‌خانه است. به همین سرعت سی و پنج ساله شدم و هیچ کس برایش مهم نیست. راستش را بخواهید برای خودم هم زیاد مهم نیست. فکر می‌کنم بزرگترین دستاوردم این است که هر چه بزرگتر شدم فهمیدم که بیشتر نمی‌دانم. بعد هم خب اصلا انگار دنیا این طوری طراحی شده است که در عمق هر چیز بن‌بستی قرار گرفته که عقلمان بهش نمی‌رسد. دقت کردید؟ الان ما نمی‌دانیم در جهان به معنای کل جهان و کهکشان‌ها و فضا چه خبر است. از این طرف در درون ذره و کوچکترین جزء همان چیزی که هر روز می‌بینیم نمی‌دانیم چه خبر است. یعنی در میانهٔ دو نمی‌دانم مانده‌ایم. پرسش‌های اصلی زندگی‌مان بی‌پاسخ است. تلاش‌هایمان برای فهم خودمان و این جهان اغلب به قرارداد و فرضیه و نظریه و حدسیات می‌رسد. بعد آدم در پانزده سالگی خیال می‌کند که خب من که می‌دانم چه خبر است. در ۳۵ سالگی می‌فهمد که خب ظاهرا هیچی از هیچ جا نمی‌دانم و سکوت می‌کند و متواضع‌تر می‌شود. اگر بفهمد و بشود البته.

اما بعد اینکه در تاریخ ام‌ام‌ای یک رقابت بسیار عظیم و تاریخی در سال ۲۰۱۸ انجام شد. کانر مک‌گرگور در برابر خبیب قرار گرفت. کانر اهل ایرلند بود و ویسکی به دست و دختران زیبا در بغل و نماد عیش و نوش دنیا و فرهنگ غربی، بدون تواضع، اهل نمایش با زبانی نیش‌دار. خبیب از سوی مقابل نمادی از آدمی اهل داغستان، ساده‌زیست و مسلمان و مذهبی، در وزن‌کشی‌ها انگشتی به سمت خودش می‌گرفت و بعد رو به دوربین‌ها تکان تکان می‌داد و بعد به بالا اشاره می‌کرد. که بگوید من؟ هیچ نیستم. فقط خداست که مهم است.

این دو نفر بسیار در رسانه‌ها با هم کل‌کل کردند. بیشتر کانر بود که فحاشی می‌کرد، خبیب را به خاطر دین و مذهب و فرهنگ و ملیت‌اش به سخره می‌گرفت و لایک‌ها را درو می‌کرد. خبیب اما چندان اهل این نمایش‌ها نبود و بیشتر اوقات جوابی کوتاه می‌داد که: در قفس مبارزه حرفهایم را خواهم زد. مبارزه برگزار شد و خبیب کانر را شکست داد و بعد هم کل سالن را بهم ریخت و با مربیان کانر زد و خورد کرد و محروم شد و هزار تا اتفاق دیگر. اما کانر باخت.

آن زمان که در ایران بودم به خاطر علاقه‌ام به ضدقهرمان‌ها کانر را بیشتر دوست داشتم. به خاطر زندگی در حکومت دینی تمایلی به برنده شدن کسی با همان شعارها و روحیات را نداشتم. فکر می‌کردم کانر برای نمایش و دوربین جذاب‌تر است. البته که هنوز هم همین فکر را می‌کنم اما دیگر پس از زندگی در خارج از ایران امروز خبیب را ترجیح می‌دهم. فکرش را هم نمی‌کردم اما اینطور شد. امروز دیگر فکر نمی‌کنم که در جبههٔ غرب خبری هست. نه، خبر خاصی نیست. شاید کلیشه‌ای و احمقانه به نظر برسد اما اینجا هم فرهنگ عامه عین به عین شبیه همان فرهنگ عامه‌ای است که در ایران هست، با این تفاوت که قانون جلوی دست و پای اینها را می‌گیرد، البته باز هم نه همیشه، نه کاملاً، نه قطعاً و بدون تبعیض ولی عموماً.

بهرحال هیچ وقت فکر نمی‌کردم تجربهٔ زندگی طولانی مدت در غرب و زیستن با طبقهٔ متوسط و عادی این جامعه اینطور رغبت و علاقه‌ام را نسبت بهشان کم کند و ذهنیتم را عوض کند. خلاصه که در این مورد هم نمی‌دانم چنان که در بقیه موارد. در نهایت اینکه ۳۵ ساله شدم و ریش و موهایم سفیدی واضحی گرفته است و همچنان نمی‌دانم دارم با زندگی‌ام چه می‌کنم. امیدوارم بتوانم شبیه آدم زندگی کنم و شبیه آدم بمیرم. چرا که مرگ خواه نا خواه، دیر یا زود فرا خواهد رسید.

۳۴

این متن ۳۴ سالگی‌ام است، مطابق سنتی دیرینه که برای خودم دارم. این بار چند روزی بعد از تولدم دارم این متن را می‌نویسم در حالی که برای بار دوم از ایران رفتم و این بار قرار است تلاش کنم که دیگر بازنگردم. البته آدم چه می‌داند، واقعا آدم چه می‌داند قرار است آینده چه شود. اما خب، یک تصمیمی می‌گیریم و بعد هم سعی می‌کنیم عملی‌اش کنیم و بعد هم می‌نشینیم منتظر که شانس باهامان یار شود و تصمیم‌مان به ثمر بنشیند. شد، شد؛ نشد لابد حکمتی در کار بوده و دوباره این چرخه را از سر می‌گیریم.

دارم به این فکر می‌کنم که هر چه بزرگتر می‌شوم، تأثیر چیزها و کارهایی را که در سال‌های قبلش انجام دادم می‌بینم. آدم وقتی بیست ساله‌ است باورش نمی‌شود که فلان کتاب که می‌خواند، فلان فیلمی که می‌بیند و فلان آدمی که در زندگی‌اش نگه می‌دارد چطور چندین سال بعد به صورتی علنی و واضح در زندگی‌اش مؤثر است. من الان در همان مرحله هستم که گاهی می‌گویم بله، اگرچه دوران نوجوانی سختی داشتم و اگرچه سال‌هاست متن تولدم را با رنج و اندوه نوشته‌ام، اما الان خیلی هم بد نشد. بالاخره آن رنج‌ها را پیش‌پیش کشیدیم که الان برای رنج‌های بزرگتر آماده باشیم.

اصلا بگذارید طفره نروم، من به تازگی فهمیدم که به یکباره در دوره نوجوانی‌ام چه شد که زمین و زمان برایم تیره و تار شد و دیگر یک لبخند خشک و خالی هم از این جهان نصیب‌ام نشد. من خیلی زود به چیزی فکر کردم که امروزه نیهیلیسم می‌نامندش. یادم است در دورهٔ کودکی حتی این ماجرا برایم گاه به گاه پدیدار می‌شد و غمگین‌ام می‌کرد. و آنقدر غصه خوردم و خوردم که دیگر بی‌حس شدم. نه یک بی‌حسی منفعلانه و مردارگونه؛ بلکه نوعی بی‌حسی که می‌تواند گاهی به سرخوشی پهلو بزند.

یعنی دیگر می‌توانی هیچ موقعیتی را موقعیت مرگ و زندگی نبینی. می‌توانی بپذیری همهٔ این بلاها که سرت می‌آيد بدون هیچ علتی است. اصلا علت و نتیجه و معلول و هر چه هست بی‌معنی می‌شود. دیوانه و مجنون نشدی‌ها، ولی در بدترین شرایط هم می‌توانی آرامشت را حفظ کنی. حالا اصلا کاری ندارم این خوب است یا بد، ولی هر چه هست روان آدم را سالم‌تر نگه می‌دارد. هیچ چیز معنایی ندارد و هیچ هدف و غایت قابل شناختنی هم در دسترس‌مان نیست. پس بدون عجله و غصه خوردن می‌شود باقی عمر را هم مثل قبل تلف کرد.

اندیشهٔ اینکه قرار است گه عظیمی شوم از درونم رخت بربست و بعد از آن کمی آرام شدم. خبری جایی نیست. هفتاد هشتاد سال عمر داریم که زنده باشیم و رنج بکشیم. راه جایگزین‌اش این است که زنده نباشیم دیگر؟ خب فعلا این یکی برای من کار نمی‌کند. پس زنده‌ام، رنج می‌کشم و هیچ اهمیتی برای نزدیک شدنم به میان‌سالی قائل نیستم. همین که هستم و کارهایی را انجام می‌دهم که گاهی میان رنج‌ها بهم خوش می‌گذرد برایم کافی است. باقی بماند برای تولد ۳۵ سالگی، همینجا، همین موقع‌ها.

پ.ن. این را یادم رفت بگویم ولی دیدم حیف است اینجا یادداشتش نکنم. یکی از مهمترین درس‌های زندگی‌ام را فکر می‌کنید کجا گرفتم؟ سر جلسهٔ دفاع دکتری‌ام! بله، بعد از اینکه در فصل آخر رساله حسابی علیه نیهیلیسم قیام کرده بودم و داشتم به زحمت راهی برای مقاومت و مقابله با آن پیشنهاد می‌کردم، یکی از داوران گفت: اصلا کی گفته که نیهیلیسم بد است؟ و من را بگویی حسابی به فکر فرو رفتم. از پارسال تا الان مدام دارم به این جمله فکر می‌کنم و برایم آموزنده بود. احتمالاً ارزش شش سال درس خواندن و رساله نوشتن را داشت که روز آخرش کسی این جمله را با لبخند بهت بگوید و به فکرت ببرد. نمی‌دانم.

جنگ‌زدگی

نیاز دارم بنویسم، چه نیاز نامربوط و بی‌فایده‌ای.

در اینجا جنگی دوازده روزه در گرفت و همه چیز به یکباره وخیم شد. آمدند، کشتند، آسمان تهران را ترمینال کردند و دوازده روز شب‌ها از صدای توپ و ترقه بیدارمان کردند و نگذاشتند بخوابیم. بعد هم به یکباره آتش‌بس اعلام کردند و ظاهراً که تمام شد. در این میان اصلاً هم هیچ کس کاری به وضعیت و اوضاع ما مردم نداشت. هر کس آمد بمبی روی سرمان انداخت، اینترنت را قطع کردند، بانک‌ها از کار افتادند، شهرها ویران و خالی شدند و مدام از چپ و راست تهدید شدیم که در این موقعیت کاری نکنید. شروع شد و آسیب‌های عظیمی به جسم و روح و روان و زندگی ما وارد شد و تمام شد. صدا و سیما جشن گرفت، اسراییل جشن گرفت، امریکا هم جشن گرفت. فقط ما عزادارتر از قبل شدیم.

الان که انگار صلح شده، آنچه برای ما مردم مانده است، حسی عمیق از سرخوردگی و بلاتکلیفی و غصه است. از اینکه گویی بی‌پناه‌ترین انسان‌های روی زمینیم، گرفتار در چنگال بیمارترین انسان‌هایی که حکومت‌های این جهان را در دست دارند. زندگی ما هم کشتی‌ای است بی‌لنگر در دستان این کودکان کم‌عقل که بازی می‌کنند و این طرف و آن طرف پرتابش می‌کنند. البته باید بگویم حتی در همین حس هم مردم اشتراکی ندارند. هر کدام ساز خودشان را می‌زنند. یکی طرفدار بازگشت دیکتاتوری سابق است، دیگری طرفدار وضع موجود است، دیگری طرفدار استبدادی از جنس دیگر است و الان هم هر کدام پیشگویی می‌کنند که آینده از آن آنهاست و دلخوش‌اند.

یعنی می‌خواهم بگویم در این تنهایی هم اشتراکی با دیگران نداریم. تنهای تنهای تنها نشسته‌ایم. انگار وسط یک فیلم نوآر باشی با منطق فیلم‌های مثبت هجده سال. مجرم و شحنه هر دو فاسد، بیرون و درون فاسد، دشمن و دوست فاسد و هیچ روابط منطقی‌ای هم در این فساد پیدا نمی‌شود. اگر غرب چند سال است که به نیهیلیسم پی برده و دارد در برابرش نظریه‌پردازی می‌کند، من یک نفر که در میانهٔ این پوچی دارم تنفس می‌کنم. هیچ کاری هم نمی‌توانم بکنم. نه می‌دانم آینده چه می‌شود، نه تحلیل مشخصی از گذشته دارم و نه ثباتی در حال پیدا می‌کنم. رها و بی بنیان و بی بنیاد عمر می‌گذرانم.

واقعاً شرایط غریبی است و خستگی و سرخوردگی و استیصال درونم را فرا گرفته. امیدی نیست، اگر هم پیدا شود مطلقاً همراه با خوش‌بینی نیست. انگار راهی هم جز این نداریم. بگذریم، فکر کنم تنهایی سرنوشت محتوم همهٔ ماست که از قضا با پوچی و عدم قطعیت هم دست به یکی کرده است. باید منتظر ماند و نشست و مصرف قرص‌های آسنترا را از سر گرفت، کار دیگری نمی‌توان کرد.

۳۳- صورتی

فکر می‌کنم برای اولین بار است که متن مربوط به تولدم را اینقدر دیر می‌نویسم. شاید هم برای دومین یا سومین بار. عموماً وقتی همه چیز خوب پیش می‌رود و اوضاع خوب است فرصت نمی‌کنم که متن تولد بنویسم. اما این بار قضیه برعکس بود. همه چیز پر از اضطراب و فشار بود و هست این چند روز.

بگذارید برایتان از اوضاع و احوال زندگی‌ام بنویسم تا ببینید در چه وضعیتی قرار دارم. چند ماهی است که دارم می‌روم سر یک کار تخمی و دستاورد این کار این بوده که فهمیدم همیشه می‌شود انتظار داشت اوضاع بدتر شود و آدم‌های احمق‌تر در زندگی‌ات ببینی. پدیدهٔ عجیبی است، نه؟ همین الان احمق‌ترین و به درد نخورترین آدمی که در زندگی‌تان می‌شناسید را تصور کنید. تصور کردید؟ از آن احمق‌تر وجود دارد و احتمالاً خیلی زود با او ملاقات می‌کنید. نیازی به کف‌بینی و جادو جنبل هم ندارد پیش‌بینی این موضوع. خرترین وجود ندارد. همیشه خرتر هم پیدا می‌شود. خرتر به سراغتان می‌آيد. خریت تمامی ندارد.

اما بعد اینکه عجب سال مزخرفی بود پارسال. ابتدای سال داشتم بار و بندیلم را می‌بستم که برای همیشه از این ویرانه بروم که به یکباره نشد و همهٔ برنامه‌ها بهم ریخت. بعد نشستم مقاله‌ای نوشتم و تا توانستم وقت تلف کردم. بعد دیدم پولم دارد ته می‌کشد و بالاجبار باید بروم سر کار. جایی رفتم برای مصاحبهٔ کاری و گفتند باید سفتهٔ پانصد میلیونی بدهی. من هم فحشی به اقوام‌شان دادم و گفتم که سفته نمی‌دهم و دوباره رفتم نشستم در خانه. پدرم آمد گفت حالا که اینقدر علاف و بیکاری بنشین و رسالهٔ دکتری‌ات را بنویس و تمام کن. دعوای مختصری کردیم چون واقعا حالش را نداشتم اما در نهایت دیدم بهترین کار موجود همین است. پنج ماهی از صبح تا شب دربارهٔ تئوری معماری و فلسفهٔ دریدا و دلوز و نظریهٔ انتقادی خواندم و نوشتم و مجموعاً هم چیز بدی از آب درنیامد. دیگر داشت حالم از خودم بهم می‌خورد که همانجایی که برای کار مراجعه کرده بودم و سفته می‌خواست، گفت بیا و سفته هم نده چون نیاز مبرم بهت داریم و می‌خواهیم به سرعت ازت سوء استفاده کنیم.

من هم رفتم سر یک کار فول تایم به غایت تخمی و الان هم که دارم این متن را می‌نویسم در روز تعطیل رسمی نشسته‌ام در دفتر همان سر کار لجن‌در مال و دارم پست وبلاگ می‌گذارم. بعد اینکه در همین وانفسا یادم افتاد که چند ماهی است تنهام و کم‌کم دارم پیر می‌شوم و دیگر چیزی نمانده موها و ریش‌های سفیدم با یک مشت خط و خطوط عمیق روی پیشانی و کنار چشم‌ها همراه شود و دیگر کسی را پیدا نکنم. کسی را پیدا کردم و در همین وانفسا داریم به آينده فکر می‌کنیم و درآمد و مهاجرت و ازدواج و چیزهای عجیبی که فکر می‌کردم هیچوقت قرار نیست بهشان فکر کنم.

حالا حق می‌دهید که چرا متن ۳۳ سالگی‌ام را اینقدر دیر نوشتم؟ چون حتی فرصت سر خاراندن هم نداشتم. الان هم داریم مقدمات دفاع رساله را فراهم می‌کنیم که طبق معمول دانشگاه دارد کرم می‌ریزد و روی روانم رژه می‌رود و بعدش هم باید ببینم چه کار کنم با ادامهٔ زندگی‌ام. دوستان عزیزم، فکر می‌کنم کم‌کم دارم وارد بزرگسالی می‌شوم. یعنی باور کنید یا نه، پارسال به یکباره این حس سراغم آمد که نکند برخی قابلیت‌ها و فرصت‌ها را از دست بدهم. نکند چهل ساله شوم و تنها و بی‌کس بمانم. نکند قرار نیست هیچوقت زندگی را با آن کیفیتی که دوست دارم داشته باشم. نکند دست آخر نگاهی به زندگی‌ام بکنم و بگویم که ریدی. نکند...

همین. برایم کمی شانس و بخت آرزو کنید لطفا. یکی دو شانس دیگر بیاورم در زندگی‌ام در چهل سالگی خوشحال خواهم بود. همه چیز به همین شانس لعنتی بستگی دارد؛ و البته به رنگ صورتی.

بهار

امروز که بیدار شدم بلند رو به خانهٔ خالی‌ام گفتم امروز هم از آن روزهاست.

رابرت سومول دربارهٔ معماری می‌گوید مقایسه کنید میان رابرت دنیرو و یک بازیگر معمولی دیگر را که اسمش یادم نمی‌آید. می‌گوید دنیرو...

بگذارید بروم دستشویی. بر می‌گردم.

می‌گوید دنیرو شیوهٔ بازیگری‌اش متود اکتینگ است. برای اینکه شخصیت را بازنمایی کند به جزییات می‌پردازد. با تلاشی زیاد دربارهٔ کاراکتر مطالعه می‌کند، خود را کاملاً با شخصیتی که می‌خواهد بازی‌اش کند عجین می‌کند و بعد تمام جزییاتش را با تمام جزییات بدن خودش منطبق می‌کند. بازی دنیرو در جزییات چهره و ابروها و فرم دهان و چین پیشانی و خط لبخند قرار دارد. عرق از سر و رویش جاری می‌شود وقتی کاراکتر در حال تمرین بوکس است، چهره‌اش مرده و سرد به نظر می‌رسد وقتی می‌خواهد قتلی مرتکب شود و پاهایش در زاویه‌ای خاص قرار می‌گیرد وقتی برای صحبت کردن راجع به یک موضوع دست و پایش را گم کرده است. دنیرو بازیگری را جدی می‌گیرد و این جدیت در همهٔ کارهایش پیداست. دنیرو سخت‌گیر است. در طرف مقابل بازیگر خوب دیگری مثل رابرت میچم را در نظر بگیرید. او خونسرد است. بازیگری‌اش در جزییات نیست بلکه در تمام بدنش به صورت یک کل دیده می‌شود. عرق نمی‌ریزد، جزییات دقیقی برای مطالعهٔ جزء به جزء ندارد و شیوه‌اش آسان‌گیری است. آسان‌گیری به معنای سطحی و بد نیست. بلکه خونسرد است. کاراکتر را طوری بازی می‌کند که انگار واقعاً در حال زندگی عادی است.

بعد سومول می‌گوید که معماری هم باید اینطور باشد. این را در اوایل قرن بیست و یکم می‌گوید زمانی که به مدت بیش از سی سال معماری رو به فلسفه و ادبیات و رمان و ساختارگرایی و زبان‌شناسی و فروید و چامسکی و جویس و بکت و مایاکوفسکی و فرمالیست‌های روسی آورده است تا بفهمد معماری باید چطور طراحی شود. اینقدر این در و آن در زدن برای فهم خود و تأثیری که معماری بر جامعه و سیاست و همه چیز می‌گذارد و تأثیری که می‌پذیرد و همهٔ اینها وضع را به جایی رسانده که گویی معماری به روش دنیرو دارد نقشش را بازی می‌کند. سخت و عرق‌ریزان و دشوار و ترش‌روی. در حالی که در انتها بازی بهتر را رابرت میچم می‌کند و کسی که کل همهٔ اینها را پذیرفته، یا اصلاً هم نمی‌داند و نمی‌خواند که پذیرفته باشد، و با استعدادی ذاتی بازی‌اش را می‌کند. خونسرد و جالب و دلنشین. با این حرف‌های سومول آن دورهٔ عجیب از تئوری معماری و کار فلسفی به کلی تمام شد و دوران جدیدی آغاز شد.

این را که می‌خوانم به این فکر می‌کنم که دست آخر واقعاً باید چه کار کرد؟ خب بیایید از طرف دیگر به ماجرا نگاه کنیم.

پیداست که هر چه شما بیشتر بخوانید بیشتر آزار می‌بینید. یعنی برایتان سخت‌تر می‌شود. یک بار در دورهٔ دبیرستان نمایشگاه کتابی در مدرسه‌مان برگزار شده بود. ایستاده بودم یکی از کتاب‌ها را ورق می‌زدم. کتاب دربارهٔ آثار و فواید نماز شب بود که در آن زمان مسئله‌ام بود. می‌دانم. بهرحال مسئله‌ام دین بود و اینکه این دین و دیانت چطور می‌تواند از من آدم بهتری بسازد. خلاصه ایستاده بودم که مدیر مدرسه، که گوسفندی تمام‌عیار و ظاهراً مؤمن بود، آمد و جمله‌ای طلایی گفت. گفت اینها را هر چقدر بیشتر بخوانی وظیفه‌ات بیشتر می‌شود. وقتی بدانی باید عمل کنی. پس بهتر است آدم نخواند. من فکر کردم چه گوسفند تمام‌عیاری! آخر گوساله، آدم با نخواندن و نفهمیدن که آخرش می‌شود چیزی شبیه به تو. من حتماً می‌خواهم بدانم، به درک که وظیفه ایجاد می‌شود، که تو نشوم.

بعد شروع کردم به خواندن و هرچقدر بیشتر خواندم بیشتر فهمیدم که او در عین گوسفند بودنش پر بیراه نگفت. اشتباه نگیرید، نمی‌گویم نباید خواند. می‌گویم وقتی می‌خوانی و می‌دانی نمی‌توانی اطمینان داشته باشی که این خواندن کیفیت زندگی‌ات را بیشتر می‌کند. یا اصلاً کیفیت زندگی به کنار، وقتی می‌خوانی واقعاً معلوم نیست که بهتر از کسی که نخوانده عمل کنی. هر عملی. بگذارید مثالی دیگر بزنم. در اوایل ورودم به دانشگاه به این فکر می‌کردم که بروم رشتهٔ سینما بخوانم. خب خیلی فیلم و سینما برایم جالب بود. خودم هم که معماری می‌خواندم. این یکی هم برایم جالب بود. بعد شروع کردم به خواندن دربارهٔ هر دوشان. بهرحال موضوع این بود که هر مدیوم هنری جادویی دارد. جادو این است که شما درست نمی‌فهمید چه شد که وقتی این اثر هنری را می‌بینید به یکباره احساسی از شور و شعف درون‌تان پیدا می‌شود. اینکه نمی‌فهمیدش ولی حسش می‌کنید جادو است. حالا اگر بروید و بخوانید و آن اثر را تجزیه کنید و تحلیل کنید و تکه پاره‌اش کنید تا جادویش را پیدا کنید عملاً آن جادوی اولیه را ازش گرفتید. پاره‌پاره‌اش کرده‌اید دیگر. دیگر مثل قبل کار نمی‌کند. بعد من تصمیم گرفتم که خب نمی‌خواهم این جادو را از سینما و ادبیات بگیرم. دوست دارم مصرف‌کننده‌ای معصوم باشم که غافلگیر می‌شود و از اینکه نمی‌فهمد چه شد، ولی خیلی لذت‌بخش بود، لذت می‌برد.

بخاطر همین آمدم سراغ معماری که جنس جادویش فرق می‌کند و این رشته را ادامه دادم. حالا اینها را گفتم که بگویم زندگی هم انگار مثل یک مدیوم هنری است. شما می‌توانید از جادوهای زیادی که دارد لذت ببرید، به شرط آنکه از قبل تکه‌تکه و تجزیه‌اش نکرده باشید. تا حالا دقت کردید که احمق‌ها رابطهٔ جنسی بهتری نسبت به بقیه دارند؟ بخاطر اینکه می‌توانند تمرکز کنند و در لحظه بمانند. ذهن‌شان پرتاب نمی‌شود به هزار موضوع حواس‌پرت کن دیگر که موجب خراب شدن رابطه می‌شود. هر چقدر می‌خوانید و کنجکاوی‌تان بیشتر می‌شود گویی از این زندگی جادوزدایی می‌کنید. هر چه بیشتر دربارهٔ سیاست بدانید نمی‌توانید از پولی که در یک حکومت توتالیتر با هزار زحمت به دست آورده‌اید لذت ببرید. چشم‌هایتان برق نمی‌زند از دیدن شکوفه‌هایی که هر سال بر درخت‌ها ظاهر می‌شوند و اطمینان دارید که شش ماه بعد می‌میرند و دوباره شش ماه بعدترش سر بر می‌آرند. کلاً هر چقدر بیشتر راجع به هر چیزی بدانید کمتر چشم‌هایتان برق می‌زند.

حالا همهٔ اینها را گفتم که بگویم نباید خواند و نباید دانست؟ نه، من خیلی تلاش کردم که نخوانم و شبیه رابرت میچم با زندگی برخورد کنم. ولی متأسفانه نتوانستم. می‌گویم متأسفانه و واقعاً تأسف می‌خورم. این متن را اینطور نخوانید که دست آخر بگویید خب، این همه مزخرف گفت که آخرش بگوید خوش بحال ما که می‌دانیم و رنج دانستن می‌بریم و بدا به حال گوسفندان نادان. نه دوستان، به معنای واقعی کلمه فکر می‌کنم که هیچ فضیلتی در دانستن نیست و اگر می‌توانید نخوانید. اصلاً اگر می‌توانید تا هر چقدر دست‌تان می‌رسد از خواندن فلسفه و تحلیل هنر دوری کنید. اینها زندگی را به کامتان تلخ می‌کنند. اگر هم نمی‌توانید از چیزی جز اینها لذت ببرید مثل من واقعاً بدبخت‌اید. بدبخت واقعی. چون کلاً دارید برخلاف روند طبیعی طبیعت و بدن و ذهن و جامعه و همه چیز دیگر رفتار می‌کنید. و دست آخر هم چیزی به چنگ نمی‌آورید. هیچ چیز.

اگر می‌توانید و زورتان می‌رسد زودتر فرار کنید. اینجا با شنیدن یک موسیقی خوب یا نوشته‌ای درست و حسابی روح و روان‌تان برای چند روز بهم می‌ریزد. بعد می‌روید سراغ پرسش از معنای زندگی و چیزهایی که جواب ندارند. جواب نداشتن برای سؤال بدترین بلایی است که می‌تواند بر سر کسی نازل شود. خصوصاً که بهار مزخرف هم سر رسیده باشد.

یک هفته مانده به ۳۲

نوزدهم مرداد است. یک هفته مانده به تولد ۳۲ سالگی‌ام و امروز به قول گراهام گرین مثل همه‌مان که در ته چاه فاضلابیم و گاهی به ستاره‌ها نگاه می‌کنیم، من امروز به موش‌های کف چاه نگاه می‌کردم که وول می‌خوردند و حس چندش بهم می‌دادند. از صبح که بیدار شدم تپش قلب شدید داشتم و اضطرابی تمام وجودم را گرفته بود. مال امروز نیست. چند روز است که اینطور شده‌ام و نمی‌دانم چرا. قبل‌تر به این فکر می‌کردم که اگرچه خوی افسرده دارم و حال نامیزان، اما شانس آورده‌ام که این حال و احوال وضعیت جسمم را مختل نکرده است. که خب، ظاهراً شانس نیاورده‌ام و دارد کم کم علائم فیزیکی‌اش پدیدار می‌شود.

کل روز را مثل تمام روزهای اخیرم به بطالت گذراندم. تا توانستم پرخوری کردم و غذای فست فودی آشغال خوردم و بعد نشستم کتابی به درد نخور خواندم و فیلمی دیدم از موج نوی فرانسه که شخصیت اولش در انتها خودکشی کرد. امروز را اینطور شب کردم و درست قبل از اینکه این نحوست درونم فروکش کند زنگ زدم به دوست‌دخترم که هشت نُه ماهی است از ایران رفته و هر چه حال بد داشتم استفراغ کردم رویش و عمیقاً غمگینش کردم. من اگر جای او بودم همین امشب پیام می‌دادم و رابطه‌ای اینطور سمی را تمام می‌کردم. چون آن بیچاره چه گناهی کرده که روان متلاطم و حال وخیم و اوضاع نکبت‌بار من را هر شب باید تحمل کند و دم برنیاورد. البته در این میانه او هم شخصیت معصوم و بی‌نوای رابطه نیست. همین کارها را کم و بیش پارسال که من آن طرف بودم و او این طرف بر سرم درآورد، ولی خب، رابطه بر هم نخورد. گاهی واقعا فکر می‌کنم کدام‌مان آدم بدجنس ماجراست. بهرحال که آن نفس عمیقی که بعد از بالا آوردن محتویات روانم بر روی آن دخترک بی‌گناه کشیدم احوال‌ام را کمی بهتر کرد، ولی لابد باید اینها را بر سر یک تراپیست، روانکاو یا روانشناس احمق خالی کنم و پولش را بدهم، نه بر سر این آدم.

واقعا نمی‌دانم چطور می‌توانم این وضعیت گهی را که درونش غرق شده‌ام توضیح بدهم. وضعیت چیزی ورای ابزورد بودن و گروتسک بودن و بی‌معنایی مطلق لخت و زننده است. نمی‌دانم به کجا پناه ببرم از این همه پوچی که درون و بیرونم را پوشانده است. تصور کنید که من دیگر طاقتم طاق شده و می‌خواهم هر طور که بشود از این وضعی که الان درونش هستم فرار کنم. وضع چیست؟ سال آخر دکتری‌ام و عملاً کارم تمام شده. برای اینکه بتوانم دفاع کنم باید مقاله‌هایی چاپ کنم. مقاله‌های ما که در ایران کار می‌کنیم به کفر ابلیس نمی‌ارزد. چرا؟ چون همه‌مان بی‌سوادیم. یا باید در مجله‌های همین ایران چاپشان کنیم، که بچه‌های علوم انسانی و هنر همه همین کار را می‌کنند، یا در مجلات درجه چندم خارجی که بچه‌های علوم تجربی چاپ می‌کنند. نتیجه‌اش این می‌شود که مقاله را می‌فرستی برای یک «ایرانی» زبان‌نفهم پرعقده‌ٔ دیگر شبیه به خودت. و او هم ناز می‌کند، عشوه می‌آید، لفت می‌دهد، کامنت‌های نامربوط می‌دهد و دست آخر بعد از چند ماه از سر آلت‌ تناسلی‌اش مقاله را رد می‌کند. چه باید کرد؟ دوباره همین فرآیند از اول در یک مجلهٔ دیگر با یک مشت بی‌سواد دیگر.

این وضعیت به اندازهٔ کافی ابزورد نیست، وقتی که رساله‌ات را هم باز عده‌ای از همین قماش قرار است داوری کنند. معلوم است که نمی‌شود حالی‌شان کنی که ببین فلانی، بیا قبول کنیم همهٔ کار فکری‌ات یا مستقیماً کپی شده یا به صورتی دسته‌ چندم و جعلی صادر شده است. پس بیا و بیخیال شو و آسان بگیر. فکر کن یک مشت انسان بدوی اولیه و راهزن‌ایم که دور هم باید قراردادهای خودمان را ابداع کنیم و بهشان پایبند باشیم. یکی از این قراردادها این است که وقتی تو دزدی من هم دزدم پس به دزدی هم اعتراض نکنیم. بگذاریم بگذرد و برویم دنبال برنامه‌ریزی برای دزدی بعدی‌مان. ولی نمی‌فهمند که. بهرحال آدمیزاد لازم دارد که حال بدش را روی کسی بالا بیاورد. و چه کسی بهتر از کسی که بر او قدرتی داری و مجبور است این کثافتی را که روی سر و صورتش ریخته‌ای تحمل کند و لبخند بزند.

به این فکر می‌کنم که واقعا هیچ پاسخی وجود ندارد. ببینید دوستان، هر آنچه هست تفسیر من و شماست و بس. یعنی چی؟ یعنی اگر خیلی احساس بدبختی می‌کنید و به عالم و آدم شکایت دارید تقصیر این جهان و ساز و کارش نیست، تفسیر شماست این بدبختی. همین وضعیت شما را کسی دیگر خوشبختی تلقی می‌کند. یا اصلا فرض کنیم در انتهای بدبختی هستید. او می‌گوید لابد خداوند برایش حکمتی در نظر داشته و دارد آزمایشش می‌کند، و من و شمایی که این تفسیر را نداریم بیچاره‌ایم. می‌گوییم لابد این نکبتی است که سرم آمده و باید تحملش کنم. بعد قضیهٔ بعدی این است که از میان همهٔ این تفسیرها هم هیچ تفسیر برتر یا غایی‌ای وجود ندارد که بگوییم آهان، پس تفسیر من غلط بوده و تفسیر فلانی درست بوده و خوب است از این به بعد آن را باور کنم. خیر، متأسفانه درست و غلط خاصی هم در میان نیست.

حالا در این وضعیت نکبت‌بار چه کار کنیم؟ فیلسوف غربیِ جهان‌اولیِ بی پدر و مادر می‌گوید باید این بی‌معنایی را پذیرفت و از این مهمانی که برایمان تدارک دیده شده لذت برد. بسیار خوب. قبول. آدم معمولی جهان سومی که ما باشیم چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ مثلا بگوییم باید از این مهمانی که برایشان تدارک دیده شده و ما تمیزکار و خادم و روسپی و توالت‌تمیز‌کن این مهمانی هستیم لذت ببریم؟ خب پیداست که آدم می‌گوید گور پدر این مهمانی و مهمانانش هم کرده. نخواستم. یعنی می‌خواهم بگویم قاعدتاً پذیرش بی‌معنایی چیزی نیست که ما در دیکتاتوری آخوندی و فلاکت اخلاقی و اقتصادی و نکبت فراگیر اجتماعی بتوانیم انجامش دهیم. پس به قول کامو دو راه دیگر می‌ماند: خودکشی یا دین.

هر دو راه مزخرف و به درد نخور.

حالا الان که دارم اینها را می‌نویسم به ۳۲ ساله شدنم فکر می‌کنم و تصور می‌کنم دست آخر از فلسفه و این اراجیف چیزی دست آدم را نمی‌گیرد. یعنی فلسفه که هیچ، روانکاوی و جامعه‌شناسی و هنر و مابقی علوم هم در مواجهه با این سؤالات زِرتشان قمصور می‌شود و در می‌مانند. تهش ما می‌مانیم و یک معنای من درآوردی و جعلی که آنقدر احمقانه است که حتی خجالت می‌کشیم به زبان بیاریمش. بعد از فلسفه و خواندن و پژوهش هم چه کاری می‌ماند؟ هیچ. بی‌وجدانی و کار کردن و فکر نکردن. که آن هم مؤثر نیست.

الان حوصله‌اش را ندارم، ولی شاید بعدتر رفتم و متن تولد بیست و دو سالگی‌ام را هم خواندم. با تقریب خوبی مطمئنم که مزخرفاتی که آن موقع نوشتم هم محتوای یکسانی با چیزی که الان نوشتم دارد. فقط احتمالاً الان بهتر صورت‌بندی‌اش کردم و چهار تا اسم فیلسوف و فلان هم درونش آوردم. که یعنی در این ده سال بیشتر خواندم و بهتر مشکلاتم را صورت‌بندی کردم. آفرین بر تو که عمرت را به بطالت گذراندی و راه علاجی که نیافتی هیچ، داری مطمئن می‌شوی که راه علاجی هم اساساً در کار نیست. پس کی قرار است زندگی‌ات را شروع کنی خوک خیکی خر!

اشمئزاز

آهن. خودم را آهن می‌فهمم. نه استوار و قوی و براق. اتفاقاً سرد و بی‌روح. مزهٔ خون می‌دهم. تلخ و لزج. آهن خون کم که می‌شود قرص آهن می‌خورند. واقعاً هم مزهٔ میله‌های آهنی می‌دهد. مزهٔ خون. سرد. چه زمستان و چه تابستان. سرد است و مرده. در پادگان که تخت‌ها میله‌های آهنی است پایم را به میلهٔ پایین می‌چسباندم. که بتوانم ذره‌ای از خودم فرار کنم.

مخاط. خودم را مخاط می‌فهمم که دماغ را کیپ می‌کند و نفس کشیدن را سخت. دماغم همیشه مخاط زیاد تولید می‌کند. تمامی ندارد. خیال می‌کردم بخاطر سیگار اینطور است. اما سیگار نیست. خودش همین است. مثل مخاط‌ام. نرمی‌ام موقتی است. اکسیژن که درونم نفوذ کند سخت می‌شوم و سفت. مانع تنفس. نیازمند تخلیه. نیازمند ریختن در سطل زباله.

زباله. لجن. لجن‌ام. از درونم پراکنده می‌شود همهٔ لجن‌های عالم. شنیده‌اید می‌گویند آدم عالم اصغر است و عالم اکبر. این هم خطای بلاهت‌بارشان است. همیشه همه جا مهم احوالات درون آدم بود که! اصغر و اکبر را اشتباه به کار بردید کودن‌ها. لجن‌ام و لجنیم همه. دنبال فرار مالیاتی و سبقت. دردناک است حجم عظیمی از لجنی که هر روز استفراغش می‌کنیم بر سر و صورت عالم و آدم. برادرم میل به خودکشی دارد. از این می‌گوید که دلش می‌خواهد کسی را قطعه قطعه کند. مایل است همه چیز را به یکباره تمام کند. هیچ معنایی برای هیچ چیزی قائل نیست. من آدم مورد اعتمادش هستم که همراهش به دکتر روانپزشک مراجعه می‌کنیم. دکتر می‌گوید بعضی آدمها هرگز نمی‌توانند از زندگی لذت ببرند. همینکه کارهای معمولی زندگی را سامان دهند کافی است. برای کی کافی است؟ خطابش به برادرم است اما من را به فکر فرو می‌برد. آيا می‌توانم زندگی معمولی‌ام را سامان بدهم؟ سامان داده‌ام الان؟ کی قرار است فرو بریزد؟

مادرم می‌گوید دربارهٔ سیگار کشیدن با او صحبت کنم و متقاعدش کنم که ریه‌اش درگیر می‌شود و گرفتار. من در تک تک سلول‌هایم میل بازگشتن به سیگار دارد هوار می‌کشد و عربده و فغان. مادر. چه حقارتی در این کلمه نهفته است. بچه‌ها را زاییده‌ای، تربیت کرده‌ای و به این روز انداخته‌ای و بعد متعجبی که چرا اینطور شد؟ از چی تعجب می‌کنی وقتی یکسره ابله و نادانی. وقتی هنوز حقیقت مسلمی که جلویت دارد تکه پاره می‌شود را نمی‌بینی و فکر می‌کنی چون ذکر و نماز در خانه کم شده بچه‌هایت به این روز افتاده‌اند. دهنت را ببند مادر عزیزم. دهنتان را ببندید مادران و پدران نفهمی که به این روزمان انداختید.

کثافت‌ام. هر جا می‌نشینم ردی از خودم به جای می‌گذارم. من کی‌ام؟ چرا باید فردا ساعت ۱۲:۴۰ بروم مطب دکتر روانپزشک و چهل دقیقهٔ تمام به اندیشه‌های خودکشی و مرگ و قتل و مصرف مواد مخدر آدم عزیز زندگی‌ام گوش کنم و دم بر نیاورم؟ چرا نقش پدر و مادر را به من داده‌اند در حالی که اگر می‌خواستم می‌توانستم الان توله‌سگی به این دنیا وارد کنم. ولی نکردم. وقتی نکردم یعنی نمی‌خواهم پدر باشم. نمی‌خواهم هیچ چیزی باشم. استاد راهنما می‌گوید برنامه‌ات برای بعدا چیست؟ برنامه‌ام این است که روزگاری فرا برسد که هرگز تو را نبینم و نه امثال تو را. آقای دکتر تمایل ندارند در باب موضوعی جز حکمت مقاله منتشر کنند. آقای دکتر گه خورد. آقای دکتر اگر حکمت می‌فهمید که این روزگار ما نبود.

آخ که چقدر حماقت و بلاهت اطرافم ریخته است. خسته ام و صدای استخوان‌هایم را می‌شنوم. حالم رو به وخامت است. دیگر کافی است.

بقا

من از این مجتبی شکوری خوشم نمی‌آید. هم از قیافه‌اش بدم می‌آید، هم اینکه با آن سروش صحت دو زاری در تلویزیون می‌نشست و ادای آدم‌های کتاب‌خوانده را در می‌آورد حالم را ازش بهم می‌زد و هم کلا اینطور آدمها که یکهو از ناکجا پیدایشان می‌شود و با لحن ملایم حرف می‌زنند و ادای آدمهای کنجکاو نِرد مثبت اندیش را در می‌آورند بعدا گندشان در می‌آید. به همین خاطر امن‌تر این است که از همان ابتدا ازشان بدت بیاید. با این حال چند شب پیش داشتم در یوتیوب بین مزخرفاتی مثل مقایسه کپچرکارت‌های الگاتو و کامنت‌های چگونه خودارضایی کنیم دختر محجبه‌ی ایرانی و بهت قول میدم محسن یگانه میچرخیدم یوتیوب ویدیویی از این شکوری به درد نخور پیشنهاد داد که عنوانش به نظرم جالب آمد و فریب خوردم و نشستم ببینم حرف حسابش چیست.

موضوع از این قرار است که یک کتابی را در این ویدیو توضیح می‌داد که دربارهٔ افسردگی پنهان در کمال‌گرایی است. بعد نویسندهٔ آن کتاب توصیه کرده بود که برای بهبود وضعیت باید نوشت. اولین موضوعی هم که باید درباره‌اش بنویسیم شیوه‌هایی است که به واسطهٔ آن بقا داشتیم. یعنی توانستیم با این وضعیت تخمی کنار بیاییم. من هم امروز صبح که از خواب بیدار شدم حجم عظیمی از عصبانیت بهم هجوم آورده که کلافه‌ام کرده. در عین حال مجبور بودم برای اینکه از تعفن خوابگاه خلاص شوم بیایم دانشکده که مثلا کمی کارهای عقب مانده رساله و مقاله را انجام بدهم که هیچ علاقه‌ای بهشان ندارم. بعد گفتم خوب است یک قهوه بخورم که کمی سرحال شوم که بوفهٔ دانشکده بسته بود. در مرز انفجار که داشتم به زمین و زمان و آخوند توجه می‌کردم یاد شکوری پفیوز افتادم و به نظرم رسید بد نیست بیایم بنویسم که راهکارهایم برای بقا چه بوده. چرا؟ چون نوشتن تنها کاری است که برایش تا حدودی انگیزه دارم. خب بروم سراغ راه‌های بقا. (نمی‌دانم چرا اینها را اینجا می‌نویسم!)

خب فکر می‌کنم راهکار همیشگی من برای بقا خیال‌پردازی بوده. همین و بس. غرق در خیال می‌شدم. خب بگذارید کمی خلاقانه‌تر متن را بنویسم. چون کافئین خونم پایین آمده و صبح یک دعوای لفظی با یک بی‌پدری در دیوار داشتم دلیل نمی‌شود به همین راحتی متن را برایتان اسپویل کنم. البته که اسپویل شد ولی جمع کنید این مسخره‌بازی اسپویل را. فیلم و سریال و هر کوفت و زهرمار دیگری شده شبیه راز مگو که نباید درباره‌اش حرف زد چون یک موقع ممکن است دخترک چهارده سالهٔ نفهمی که تازه می‌خواهد سریال فرندز ببیند و عاشق فیبی و چندلر و عره و عوره و شمسی کوره شود ماجرا برایش اسپویل شود و بعد لب برچیند و گریه کند که اه، برایم اسپویل شد و دیگر ارزش دیدن ندارد. خب تف به قبر آن هنرمندی که اثر هنری‌اش اینطوری بی‌ارزش می‌شود. ایضا دخترک یا پسرک. نگایید این مسخره بازی‌های جنسیت‌زدگی و فلان را.

هوف. برگردیم سر اصل مطلب. خیال‌پردازی. بله، یادم می‌آید که از وقتی سبیل‌هایم درآمد و حس کردم بلاهای عجیبی دارد سر تشکیلات پایین‌تنه‌ام می‌آید بدبختی‌هایم شروع شد. یعنی یکهو به خودم آمدم و پرسیدم که من چی‌ام؟ به چه دردی می‌خورم و این چه عن‌بازی ای است که دارم درونش زندگی می‌کنم؟ یادم می‌آید گاهی در همان عنفوان بچگی وسط خر غلت زدن با بچه‌ها و گرگم به هوا و دکتر بازی ناگهان به ذهنم می‌رسید که خب، این که داریم انجامش می‌دهیم که بازی است و تمام می‌شود. ولی این دنیا که ما درونش هستیم چی؟ این هم اگر مثلا یک بازی باشد و تمام شود چی؟ خب اینکه خیلی بد می‌شود. بعد به مرگ فکر می‌کردم و بعد از مرگ. بهشت و جهنم هم که مسخره‌ترین تبیین‌هایی هستند که می‌شود برای بعدش در نظر گرفت. بعد می‌دیدم جوابی ندارم و افسرده می‌شدم و می‌ریدم توی بازی دیگران. از همان حدود چهارده سالگی دیگر همه چیز شد همین سؤال‌های بی جواب. به ناگهان حس کردم دیگر دلم نمی‌خواهد درس بخوانم. درست در میانهٔ امتحانات خرداد سوم راهنمایی بود که حس کردم دیگر آن خرخون درونم به ناگهان مُرد. نه علاقه‌ای به درس داشتم و نه هدفی را دنبال می‌کردم.

با شانس و اقبال آزمون ورودی دبیرستان را قبول شدم و وارد شدم. هفتهٔ دوم کلاس‌ها امتحان فیزیک را شدم هشت! معدل نوزده و نود و نمی‌دانم چند سال قبل امتحانش را شد ۸! خودم هم کف کرده بودم که این دیگر چه وضعیت نکبت‌باری است. امتحان بعدی را شدم ۱۱. بعدی ۹ و بعدی ۱۴. معاون ابله مدرسه گفت بروم دفتر و ازم پرسید که چی شده؟ گفتم هیچی. گفت بنشین روی صندلی. گفتم همینطوری ایستاده راحتم. یکهو نگاهی از سر غیظ کرد که من فورا نشستم اما برای اولین بار در زندگی‌ام حس کردم جرأتش را دارم و دلم می‌خواهد که طغیان کنم. چیزی درونم به یکباره تغییر کرده بود. انگار دیگر ترسی از چیزی نداشتم. فکرم مشغول این بود که اصلا کل اینها مسخره بازی است یا نه؟ کلا کسی از این به بعد حق دارد به من بگوید چه کار کنم و چه نکنم یا نه؟

افسردگی و انزوا و تنهایی همه با هم به سمت‌ام هجوم آورد. نادانی و بی اطلاعی و نگرانی بلاهت‌وار هم بهترین چیزی بود که در آن زمان از اطرافیان نصیب‌ام می‌شد. نه خودم می‌دانستم با این وضعیت نکبت‌بار باید چه کنم و نه دیگران می‌فهمیدند که چه مرگم است. هر روز صبح به اجبار می‌رفتم مدرسه و عصر بعد از کلی کلاس اضافه و فوق برنامه کنکور که مجبور بودم در آنها هم شرکت کنم خسته و لهیده بر می‌گشتم خانه که دوباره فردا صبح همان مسیر را از اول بروم. و پوچ. مطلقا پوچ. راهکارم چه بود؟ وارد خیالاتم شدم و خودم را درونش غرق کردم. در اوایل دورهٔ دبیرستان اینقدر ناخوش بودم که حوصلهٔ خواندن کتاب و داستان و فیلم را هم نداشتم. پس رفتم سراغ خیالات. خودم را آدمی ۲۳ ساله و موفق فرض می‌کردم که چهره‌ی زیبایی دارد و همهٔ دختران زیبایی که آن موقع می‌شناختم به طریقی به من مرتبط‌اند و دوستم دارند. آدمی فهیم و با کمالات‌ام که در عین اینکه فوتبالیست است اما دکترای کامپیوتر هم دارد. شب‌ها قبل از خواب در ذهنم داستان‌‌هایی را می‌دیدم از خودم در آینده و اتفاقات بامزه و تلخ و باربط و بی‌ربطی که با آن دخترها و در موقعیت‌های مختلف برایم پیش می‌آمد.

آیا همهٔ اینها خیالاتی با بار جنسی بودند؟ نه. اصلا آن موقع نمی‌دانستم ماجرای عمل جنسی چیست، ریشه‌اش چیست و اصلا قضیه از چه قرار است. هیچ چیز نمی‌دانستم و هیچ آموزشی هم ندیده بودم و حتی نمی‌دانستم چرا این میل عظیم نسبت به جنس مؤنث یکباره در من شعله‌ور شده. حس می‌کردم آدم منحرفی شده‌ام که همهٔ اینها عاقبت به بیچارگی و زوال‌ام می‌انجامد. تصورم این بود که شاید این وضعیت بد درسی‌ام عقوبت همین افکار گناه‌آلود است. اما چارهٔ دیگری هم نداشتم. آن زمان نیاز به غرق شدن داشتم. در رؤیا، در بازی‌های ویدیویی و تماشای فوتبال و گاهی در تاریکی سینما.

یادم می‌آید صبح سوار اتوبوس واحد می‌شدم در حالی که مطلقاً روز قبل‌اش را به خیال‌پردازی گذرانده بودم و هیچ درسی برای روز بعد آماده نکرده بودم. در اتوبوس بررسی می‌کردم که آیا امروز معلم از بچه‌ها درس می‌پرسد یا نه. پای تخته صدا می‌زند یا نه. علاقه‌ای به آن شرمندگی ناشی از ندانستن و تحقیر نداشتم. اگر آن روز روز سختی بود، که عموما شنبه‌ها و چهارشنبه‌ها بودند، به سرعت شروع می‌کردم تورق کتاب و جزوه و در آن دو ساعتی که تا رسیدن به مدرسه فرصت داشتم چیزی آماده می‌کردم و می‌رفتم سر کلاس. اغلب هم ماجرا در کمال تعجب‌ام آبرومندانه جمع می‌شد و هیچوقت نفر آخر و تنبل کلاس نمی‌شدم. بعد که از این مرحلهٔ درس پرسیدن و اضطرابش عبور می‌کردم و معلم شروع به درس دادن می‌کرد من وارد رؤیاهایم می‌شدم. با حدیث و بهنوش که دو دوست خیالی‌ام بودند می‌رفتیم پاریس. بعد در شانزه‌لیزه که چون نمی‌دانستم چه شکلی است شبیه چهارباغ اصفهان تصورش می‌کردم، قدم می‌زدیم و به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کردیم. می‌خندیدیم و از اینکه هم پول داریم، هم آدم‌های موفق شادی هستیم و هم از مرگ نمی‌ترسیم دلمان قرص بود.

خودم اما هیچ کدام از اینها را نداشتم. در همان جهان موازی هر چه معلم روی تخته می‌نوشت را عین به عین در دفتر دویست برگم می‌نوشتم و علاوه بر آن با دو خودکار قرمز و آبی، با علائمی که نشان دهد این مطلب مهم است. اینجا نکته است و اینجا اطلاعاتی است که در کنکور ازش سؤال نمی‌آید. چیزهایی می‌نوشتم که هیچ ازشان سر در نمی‌آوردم. یادم می‌آید همین وضعیت را زمان امتحانات هم داشتم. نمی‌توانستم درس بخوانم. مطلقاً نمی‌توانستم و فقط باید در چیزی بیرون از این جهان غرق می‌شدم. فقط در لحظه‌ای که دیگر چیزی به زمان امتحانات نمانده و اضطراب مردود شدن درس تمام وجودم را بگیرد با عجله شروع می‌کردم به ورق زدن کتاب‌ها و جزوه‌ها و حفظ کردن فرمول‌هایی که باهاشان بشود نمره گرفت. و همهٔ نمره‌ها را هم گرفتم، اما در رنج و عذابی الیم و دردناک و معدلی درب داغان.

یادم می‌آید یک روز صبح که امتحان نهایی فیزیک ۳ داشتم و با خودم قرار گذاشته بودم که شب بیدار می‌مانم و درس می‌خوانم. پیداست که بیدار مانده بودم و بازی کرده بودم. ساعت حدود شش و نیم شد که پدرم گفت بیا خودم می‌رسانمت. سوار ماشین شدیم و من چزوهٔ دویست صفحه‌ای را از کیفم درآوردم و یک لحظه به این فکر کردم که من مطلقاً هیچ چیز از اینهایی که خودم نوشته‌ام نمی‌فهمم. اصلا نمی‌دانم قانون دست راست چیست، قوانین مربوط به خازن و وات و ولتاژ چیست. اصلا همهٔ اینها روی هم چه معنی دارند؟ هرگز یادم نمی‌رود که چقدر از خودم بیزار بودم که نمی‌توانستم درس بخوانم، بیزار بودم که همش در وهم و خیالات سیر می‌کنم و بیزار بودم که از آدمی تحسین برانگیز تبدیل شده بودم به زباله‌ای که نمی‌داند دارد با زندگی‌اش چه می‌کند.

همین الان که دارم اینها را می‌نویسم اضطراب زیادی درونم احساس کردم. ولی خب هیچوقت ننشسته بودم اینها را مفصل بنویسم. اما برایم نوشتن‌اش لازم بود. از آن دوران این خیال‌پردازی شروع شد و همچنان هم ادامه دارد. منتها با این تفاوت که غرق شدن در چیزها برای فرار از واقعیت دیگر به آسانی قبل نیست. قبلتر می‌شد در شوخی با یک تابوی نرم و نازک فرهنگی که در خیالاتم با ساناز می‌کردیم سرگرم شوم اما الان دیگر نمی‌شود. باید چیزها گروتسک و ابزورد و اسلشر شوند تا سرگرم‌ام کنند. قبلتر یک بازی ویدیویی معمولی هم غرق در رؤیام می‌کرد و الان باید بازی شاهکار باشد تا حوصله‌ کنم برایش وقت بگذارم. کتاب‌ها هم به همین ترتیب.

الان که حسابش را می‌کنم من همان آدمم. فقط از دوره‌ای تصمیم گرفتم احوالات بیرونی‌ام را سامان بدهم که دیگران زیاد مزاحمم نشوند. بخاطر همین بالاجبار برای قبول شدن در کنکور کارشناسی ارشد و انتشار مقاله و پول در آوردن، بخشی از زمانم را از خیالات گرفتم و به این کارها اختصاص دادم. که کسی اذیتم نکند و مجبور نباشم به کسی جواب پس بدهم. بخاطر همین هم هی ادامه تحصیل دادم. چون همچنان کسی کاری بهم ندارد. همه فکر می‌کنند من در تلاشی عظیم برای درس خواندن و مطالعه‌ام اما من در خیالات خودم خوشترم. شیوهٔ من برای بقا این بوده و هنوز هم هست.

خب، شکوری نگفت از اینجای متن به بعد را باید چه کار کنم. مثلا الان باید به این فکر کنم که افسردگی پنهان در کمال‌گرایی داشتم و الان با این متن بیشتر شناختم‌اش؟ یا الان که می‌دانم راه من برای بقا خیال‌پردازی بوده پس خیال‌پردازی را بگذارم کنار؟ یا بیخیال بقا شوم؟ یا چی؟ شاید هم همین باشد که هنر و ادبیات برایم اینقدر جادویی و جذاب است. یعنی از همهٔ این دنیا همین هنر و ادبیات است که بهم انگیزهٔ زیستن می‌دهد. که قبلتر هم درباره‌اش نوشتم. اما خوب است کاری برای این افسردگی پنهان هم بکنم. مثلا بپذیرم که همین‌ام که هستم. یا بپذیرم و دیگر تقلا نکنم. یا نمی‌دانم، هر چی. بی سر و ته شد این متن ولی نوشتن‌اش بد نبود. اگرچه که در عین حال هیچ چیز دربارهٔ خر بودن شکوری تغییر نکرده است.

عنوان عنه؟

مدتی است دلم می‌خواهد دوباره برگردم به وبلاگ. نه این وبلاگ و نه نوشتن. رؤیاپردازی می‌کنم که چنل یوتوبی افتتاح کنم و در آنجا از هر چه که دوست دارم و ندارم حرف بزنم. بعد می‌بینم خب ادوات و وسایلی می‌خواهد که گران است و پر زحمت. مخاطب هم که نیست. با این شخصیتی که من دارم بعید است کسی علاقمند باشد اراجیف من را بشنود. بعد فکر می‌کنم دارم به این ایده نه می‌گویم چون خرجش زیاد است و دخلش کم. پس چون ازش پول در نمی‌آید باید بیخیالش شوم. بعد فکر می‌کنم آخر کدام برهه از زندگی‌ام بوده که درست و درمان پول درآورده باشم؟ هر کاری که کردم غلط اقتصادی بوده و تصمیمات نادرست. همین الان هم بلد نیستم به کارها و چیزهایی فکر کنم که ازشان پول دربیاید. در حد بخور و نمیر که درآمد دارم برایم بس است. شاید بخاطر این است که پول اجاره خانه نمی‌دهم که به صرافت رشد اقتصادی نمی‌افتم. بعد می‌بینم خب به این اجاره دادن و ندادن نیست. کلا آدم آینده‌نگری نیستم. بعد به این فکر می‌کنم که پس من کلا به چه دردی می‌خورم؟ حالا به فرض هم که مدرک دکتری‌ام را گرفتم و جایی هم چیزی درس دادم. که چی؟ الان که در اتاق مطالعه‌ی دانشجوهای دکتری نشسته ام دیوار به دیوارم یک جلسه دفاع برگزار می‌شود که قسم می‌خورم دو ساعت تمام استاد راهنما یا داور آنجا داشت زر می‌زد. مطلقا اراجیف می‌گفت و زر می‌زد. من هم این طرف دیوار داشتم قیمت کپچر کارت را نگاه می‌کردم و تعجب می‌کردم که چطور چنین چیز به این کوچکی که تکنولوژی خاصی هم ندارد ۱۴ میلیون قیمتش است؟

بعد شروع کردم به خودکاوی‌های احمقانه و بی‌ربط همیشگی. مثلا به این فکر کردم که چرا من اینطوری‌ام که نمی‌توانم خودم را مدیریت کنم یا مجبور به کاری کنم؟ یعنی مثلا پا شدم از خانه‌ام آمدم تهران به سه دلیل. اول اینکه نینتندو سوییچ‌ام را بدهم کپی‌خور کنند تا بتوانم بازی جدید زلدا که جمعه می‌آید را بازی کنم. (خجالت باید بکشم که در ۳۲ سالگی به چنین چیزی فکر می‌کنم ولی خب جور دیگری نمی‌توانم خودم را سرگرم کنم که افسرده نشوم)، دوم اینکه ببینم پس این کارت پایان خدمت من کدام گوری است؟ (باور می‌کنید دارد حل می‌شود و سربازی‌ام به زودی تمام است؟)، سوم اینکه خیر سرم بیایم در دانشکده بنشینم که یعنی مثلا اینجا کار کنم. ولی خب می‌بینید دیگر، کار کردن کجا بود؟ رؤیا می‌بافم و خیال‌پردازی می‌کنم و آخر روز فکر می‌کنم که خب امروز هم نشد کار کنم. بروم خوابگاه پیش آن دو تا هم اتاقی تعطیل‌ام که بیکار و علاف منتظرند روزی دختر صد در صد دلخواهشان در صبح زیبای ماه آوریل بیاید کشف‌شان کند و دامن فراخ کند و ملتمسانه تقاضا کند باردارش کنند.

دلم سیگار می‌خواهد و سیگار مداوم می‌خواهد. الان دارد نزدیک دو سال می‌شود که سیگار را ترک کرده‌ام اما خب، سیگار موجود خوب و جذابی است اگرچه که دهنت را آسفالت می‌کند و آدم را به روغن‌سوزی می‌اندازد. همهٔ دوستانم دارند خداحافظی می‌کنند و از ایران می‌روند. تقریبا هیچ کس نمانده. دوست جدید هم که نمی‌توانم پیدا کنم. پس چه کار کنم با این تنهایی رقت‌انگیز که در آن دلت گرمای بدن آدمی دیگر را می‌خواهد و اینکه حس کنی کسی دوستت دارد. فکر می‌کنم چقدر آدم به درد نخور و مضحکی هستم. بعد می‌بینم خب ظاهرا همینطور است دیگر. اغلب انسانها به درد نخور و مضحک‌اند. مثلا الان نمی‌توانم به یک شخص خاص فکر کنم و بگویم کاش من این شخص بودم. یا مثلا این شخص به درد نخور و کس کش نیست. کس‌ کش نه، مضحک. همه دور هم زباله و مضحکیم دیگر. بعضی‌هاتان سر وقت ریال‌هایتان را دلار و سکه کردید و بردید، بعضی‌ها هم مثل من ریدند. ولی خیلی تفاوت اساسی‌ای میان‌مان نیست.

البته که من دارم راجع به خودمان در این کشور سفله‌پرور حرف می‌زنم که سر تا ته منجلاب است و زباله می‌پرورد. همه هم عین هم. نفهم و بی شعور و عقب مانده. به شما یکی دو نفری که این متن را می‌خوانید بر نخورد لطفا. ولی خودمانیم دیگر، گاو بار آمده‌ایم. چون این مملکت قرن هاست که گاو پرورش داده نه آدم. وگرنه که تاریخ‌مان نباید این شکلی می‌شد. کل تاریخ شفاهی هاروارد را گوش دادم که یک مشت آدم حسابی روشنفکر این مملکت در انتهای حرفشان بگویند فلانی فریب‌مان داد، مردم جو گیر شدند، من نفهمیدم. خب خاک بر سر مملکتی که روشنفکرش عقب مانده‌تر از مردمش است. حالا فکر می‌کنید ماجرا مربوط به چهل سال پیش است؟ نه عزیز من. چهار صد سال است که برنامه همین است. هنوز هم همین است. یک مشت نفهم‌ایم دور هم دیگر. که اگر این را نمی‌خواهیم سلطنت مشروطه طلب می‌کنیم. آدم فکر می‌کند در فیلم‌های مونتی پایتون زندگی می‌کند. بس که سورئال و احمقیم همه با هم دور هم.

حالا اینها به کنار، یک کنترلر آبی ایکس باکس دیدم که دلم پیشش است. دوست دارم زودتر به طریقی این دکتری‌ام تمام شود و قسر در بروم. چون واقعا توان اینکه مقاله مزخرف بنویسم و چاپ کنم را ندارم. دلم می‌خواهد پول دربیاورم و سفر بروم ولی حوصلهٔ اپلای کردن و گشتن دنبال استاد و مالیدن اندام تناسلی بقیه را ندارم. اصلا حال و حوصلهٔ هیچ چیز را ندارم. تراپیست خوب می‌شناسید؟

حالا چنل بزنم می‌آیید سابسکرایب کنید واقعا؟ معلوم است که نه.

کات نوشتن

برق که رفت ویرم گرفت که بنویسم. همه جای خانه تاریک است، رفتم طبق معمول نگاهی به محله انداختم و مطمئن شدم که مشکل از فیوز قدیمی خانه نیست. همه جا تاریک است و من روی تخت دراز کشیده‌ام و به نوشتن فکر می‌کنم. نوشتن برایم شبیه دوستی است که وقتی به آخر خط نزدیک می‌شوی سراغش را می‌گیری. مابقی اوقات حتی یادت نمی‌آید چنین دوستی داری. نوشتن برای من همینقدر مظلوم است. باید الان سراغش بیایم که ناگهان برق رفت و غم‌های عالم که چند وقتی است بر سرم هوار شده‌اند به یکباره آمدند کنارم نشستند و زل زدند به چشم‌هایم. من هم که دو سه هفته‌ای است خودم را به کوچهٔ علی‌چپ زده بودم فکر کردم باید مثل همیشه باهاشان مواجه شوم. این شد که آمدم و وبلاگ بخت برگشته را باز کردم. که بنویسم.

از کدام احوال‌ام بنویسم که چهار صباح دیگر حالم از خواندن دوباره‌اش بد نشود. اصلا خوب است که به هیچ چیز از این اوضاع و احوال اشاره نکنم. داشتم به این فکر می‌کردم که بهرحال هر چه آدم حسابی آمده در این دنیا و در عسرت و رنج بوده می‌توانسته شکواییه بنویسد و ناله کند، ولی بجایش قصه گفته. قصه گفتن جربزه‌ای می‌خواهد عظیم و زیاد. سخت می‌شود بیانیه نداد و مستقیماً مجادله نکرد. ولی خب، بیانیه‌ها همه کاغذ چرک‌نویس می‌شوند و قصه‌ها می‌مانند.

من؟ سالهاست تلاشی غیر قابل وصف می‌کنم که سرم را از قصه خالی کنم. چون در اوایل دهه‌ی بیست زندگی‌ام خیال می‌کردم این واقعیت خشن و تلخ و عریان را به ناچار باید زندگی کرد، وگرنه به‌کلی از دست می‌رود. محاکمه‌ی کافکا را خوانده بودم ولی به چشم می‌دیدم که عین به عین در مدرسه و دانشگاه و اداره پیاده می‌شود و من اگر از زاویه‌ی کافکا نگاهش کنم نمی‌توانم امضای رییس اداره را سر وقت بگیرم. زندگی در این محیط به مراتب پوچ‌تر از در انتظار گودوست ولی من حق ندارم به این پوچی توجهی نشان بدهم. با خودم عهد کرده بودم که فرو بروم در نقش‌ام. نقش یک آدم معمولی مثل بقیه که حق ندارد هرگز کات بدهد و صحنه را بهم بریزد. عین یک بازیگر مطیع. هر اتفاقی هم افتاد کات نمی‌دهم. هر چه شد، هر چقدر اوضاع بهم ریخت بازی‌ام را می‌کنم و دیالوگ‌هایم را مو به مو می‌گویم.

در طی سالیان مدام در این کار تبحر پیدا کردم. یادم است شبی در دورهٔ سربازی به اردوگاهی وسط بیابان‌ها رفته بودیم و چادر زده بودیم. در چادر پنج شش نفر بودیم که همه هم حدودا هم‌سن بودیم. جا نبود و کنار هم چسبیده و فشرده خوابیده بودیم. در آن مدت سربازی برای تحمل آن همه فشار راه‌حلم این بود که در نقش یک آدم تعطیل بذله‌گو فرو بروم و داشتم به بهترین شکل کارم را انجام می‌دادم تا آن شب اردوگاه. ابراهیم آن شب کنار من دراز کشیده بود و باید زودتر می‌خوابیدیم که به نگهبانی صبح برسیم. قبلترش حسابی شوخی کرده بودم و خندیده بودیم و بعد کم‌کم خواب غلبه کرده بود و سکوت. ابراهیم کنار من بود. رو به من کرد و نجواگونه گفت فکر نکن نمی‌فهمم. پرسیدم چی؟ گفت اینکه خودت را زدی به کسخلی. ابراهیم داشت صحنه را بهم می‌ریخت. علاقه‌ای به ادامه بحث نداشتم ولی گذاشتم او حرف بزند و خودش را خالی کند. ابراهیم کم آورده بود و یک ساعتی برایم حرف زد. از خودش و سرگذشتش و نگرانی‌اش برای آینده. من ولی دوست نداشتم از نقش بیرون بیایم. چون من بیرون از این نقش ویران‌تر از آنم که بتوانم شب اردوگاه در یک پادگان دور افتاده اطراف قزوین را تاب بیاورم.

دو سه سال بعدش استاد دانشگاه بودم و نشسته بودم در کلاس و به بچه‌ها نگاه می‌کردم. با خودم عهد کرده بودم که حرف بیرون از مطالب درسی نزنم. متنفرم از مرید و مراد بازی و کافی بود به چیزهایی بیرون از درس اشاره کنم تا احتمالش برود که کسانی خیال کنند من با بقیه فرق دارم و بعد فکر کنند چه آدم جالبی و چه مراد خوبی و از این خزعبلات. پس فرو رفتم در نقش استادی که به اندازهٔ کفایت، کارش خوب است و خوب درس می‌دهد. مابقی صفات را نمی‌خواستم. به وانیا که در کارگاه طراحی نشسته بود نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که چرا وجودش آزارم می‌دهد. دختری بود بیست ساله، پر از سؤال و کنجکاوی. من را یاد خود بیست ساله‌ام می‌انداخت ولی اغلب تلاش می‌کردم از آن نقش‌ استادی‌ام بیرون نیایم. یک بار اواخر ترم وانیا آمد و پرسید که چرا اصلا باید درس بخوانم؟ گفتم خب نخوان. گفت نه، منظورم این است که شما چرا اینقدر درس خواندید؟ چطور در خودتان انگیزه و معنا درست کردید برای این درس خواندن؟ اصلا برای کل زندگی کردن‌تان چطور این انگیزه را پیدا کردید؟

اینها را که پرسید، انگار کسی به طرز قابل توجهی دیالوگ‌هایش را غلط گفته باشد و صحنه را بهم ریخته باشد، شوکه شدم. دو راه داشتم. یا من هم باید از نقشم خارج می‌شدم، آن چهره‌ی مصمم معمول‌ام را کنار می‌گذاشتم و می‌گفتم من هم هنوز نمی‌دانم که کل اینها اصلا چه معنی‌ای می‌دهد. هنوز حیران و سرگردانم و دارم جان می‌کنم که راهی برای زنده ماندن جعل کنم. من با توی بیست ساله همدردم و دلم می‌خواهد کمک‌ات کنم که اقلا بدانی تنها نیستی. چون تنهایی پدر من یکی را درآورد. من دوستت دارم وانیا و نگرانت هستم که در بیست سالگی داری برای پوچی این جهان چاره‌جویی می‌کنی. بیچاره وانیا و بیچاره من...

ولی اینها را نگفتم. بعد از کمی مکث سگرمه در هم کردم و از نقش بیرون نیامدم: بیا درباره‌ی پروژه‌ی کلاسی‌مان حرف بزنیم. بهرحال اینجا باید این مطالب درسی را یاد بگیریم و برویم. نمی‌شود زیاد حاشیه رفت... و مزخرفاتی از این دست را گفتم و طفره رفتم.

در سی و دو سالگی‌ام هنوز به این فکر می‌کنم که تا کجا و تا کی باید این نقش را بازی کنم. هنوز وسوسه‌اش به سراغم می‌آید که رها کنم و بزنم زیر میز و نقش‌ام را متوقف کنم. بعد می‌بینم که آخر فایده‌ای هم ندارد. آنها که صحنه را بهم ریختند هم دست آخر چیزی نصیب‌شان نشد. ماها که هنوز در صحنه مانده‌ایم هم چیز دندان‌گیری نصیب‌مان نشد. شاید آنقدر که باید بازیگر خوبی نبودم. شاید کلا فیلم‌نامه‌ای که بازی می‌کنیم ضعیف و زرد است. شاید کارگردان بلد نیست از بازیگرانش بازی‌ بگیرد و شاید هم کلا همه در انتظار گودوییم. با این باور قلبی که گودو روزی می‌آید. اصلا صحنه را هم که بهم بریزیم فرقی نمی‌کند. باید منتظر گودو نشست.

اینها را نوشتم که بگویم من در همان بیست و چند سالگی نوشتن را ترک کردم. چون باعث می‌شد از نقش‌ام بیرون بیایم و این خوب نبود. نوشتن شد همان دوست قدیمی که باید واقعا حالم خراب باشد که بروم و سراغی ازش بگیرم. مثلا زمانی که از نقش‌ام بیرون آمده‌ام. اما به سرعت، خیلی زود، باید بنویسم و دوباره به نقش‌ام برگردم. خیلی خیلی زود. به محض اینکه برق بیاید.