کاش میدانستیم
ای دوست قبولم کن وجانم بستان
مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قرار گیـــرد بــی تـــو
آتش بــه مـــن انـــد
ر زن و آنـــم بستـان
مولوی
ای دوست قبولم کن وجانم بستان
مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قرار گیـــرد بــی تـــو
آتش بــه مـــن انـــد
ر زن و آنـــم بستـان
مولوی
حالـ مان پرسيدن ندارد...
چون ما دچار خود سانسوري شديم ؛.
و مجــبوريم بگوییم : خوبيــم ! مجــــبوريمــ. خيــلي هم خوبيم ...
اما .... شماعاقل باش...
ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای مهربون دلـــم گرفته
از این ابر نیمــــــــــــــــــــــــه جون دلم گرفته
از زمـــین و آسمـــون دلم گرفته

آخه اشکام و ببین دلـــم گرفته
تو خطاهام و نبین دلــــــــــــــــم گرفته
تو ببخش فقــــــــط همــــین دلــــــــــــــــــــــم گفته

.....
از شـبنـم عشـق خاک آدم گِـل شد
....
صد فتنه و شور در جـهان حاصل شد
.......
سر نشـتر عشـق بـر رگ روح زدنـد
............
یک قطره فرو چـکیـد، نامـش دل شـد
یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان!!!!.......
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنـج مـرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خـطوط منحنی خنده را خـراب کـــنید
طنین نام مـرا موریانه خواهد خـورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ میخندم
مگـر به شیوه دیــگر مــرا مــجاب کنید
در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عــــشق آب کـــنید
مگر سماجت پولادی سکوت مــــــــــرا
درون کوره فریاد خود مذاب کــــنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
دکتر قیصر امین پور
از ترس تـــــــــــــنها بودنه
ای تـــــــــرس تنهایی من
اینــجا چراغـــــــــــی روشنه
اینجا یکی از حس شب
احساس وحشت میکنه
هـــــــر روز از فـــــــــــــــکر سقوط
با کـــــــــــــــوه صــــــــحبت میکنه
جایی که من تنها شدم
شب قبله گاه آخــــــــــره
اینجا تو این قطب سکوت
کابوس طولانی تره
من ماه می بینم هنوز
این کور سوی روشن و
اینقدر سو سو میزنم
شاید یه شب دیدی من و



خدایا به تلافی کدامین گناه؛مسیر را ازلی گم کرده ایم....
و تمام دنیایمان؛غرق در تباهی شده....
در شهر خراب آباد ما؛عشق حراج است و قیمت دل از مشتی گل کمتر است.....
در شهر خراب آباد ما؛واژه ی دختر تداعی نجابت و پاکی نمیکند......
دختر یادآور حماقتی پنهان شده پشت مشتی رنگ است....
کالای حراج هر بازار.؛!که هر روز تلاش میکند خوش رنگ تر و دلربا تر عرضه شود!!!..
پسر یادآور غیرت مردی نیست؛که اشکهایش را با لبخندهای روی صورت بپوشاند!؛
دستهایی که بوی نان بدهد.....پسر را تمام چشم تشکیل میدهد....
و شرفی که فروخته یا گم شده است.!!!....
در ذهن پوچمان چه میگذرد؟تمام کنیم بازی ننگینمان را با آبروی فرهاد....
تمام کنیم لیلی هر مجنون شدن را......
بمیریمکه اینگونه تهوع بر می انگیزیم.....

باید که جمله جان شوی
تا لایق جانان شوی............

#############
تو شبیه اعتمادی لحظه ی از پا نشستن
مثل بارونی ببار رو؛ تشنگیهای تن من
توئی بخشنده بزرگی
تو هم آغوش ستاره
بذار ذرات تن تو
من و بشناسن دوباره
من پناهنده تو دستات
آرزوی تو را دارم
زندگی مو میخام اینبار
به نفسهات بسپارم
عمریه که تو گناه ومعصیت غوطه ورم من
باورم کن دیگه اینبار نفسهای آخرم من
تو سفیر مهربونی
از دیار گل و بوسه
من آفت زده اینجا
بی تو میمیره میپوسه
تو همیشگی تو خوش یمن
تو مقدسی و مومن
تو نجات منی هر بار
از حریم غیر ممکن
تو نهایتی تو صادق
تو بدیع و متفاوت
کنج آغوش تو امن
باصراحتی و ساکت
ای تو مهماندار خورشید
معنی شریف انسان
شاید این کفر باشه اما
حرفات نزدیکن به قرآن
................................................
ازاین وحشت ازاین تردید
ازاین بیهودگی سیرم
توی دستای مغرورت
چه معصومانه می میرم
فقط یک آه فقط یک اشک
فقط یک بوسه بامن باش
قد لبخند قد گریه
توی این پرسه با من باش
نمیدونی نمیدونی
که تو دام چه کابوسم
تن سر در گمیها و ریاضتهاتو میبوسم
از این وحشت از این تردید
ازاین دخمه نجاتم ده
منو از سایه ها بردار منو غسل و حیاتم ده
دارم از یاد تو میرم ؛ ببین آهسته آهسته
جراحتهای این قصه ؛به مرگ ما کمر بسته
تومیتونی تومیتونی شکستن هامو دریابی
تو این تبعید تحمیلی بشی آغوش آفتابی...............
*******************************************************
حیلت رها کن عاشقا
دیوانه شو دیوانه شو
وندر دل آتش درا
پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو
حیلت رها کن ....
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها
وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
حیلت رها کن ...
یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ
توی ته مونده ی ذهنش نقش پررنگ یه باغ
شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید
برو دوشش همه پر شد ز اقاقی سپید
شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید
برودوشش همه پر شد ز اقاقی سپید
زیر سایه ی خیالی کم کمک چشماشو بست
دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر
دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر
دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود
جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود
گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره
اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره
مثل شمع نیمه جون داره میسوزه تنم
کسی باور نداره این تن خسته منم
خیره مونده به افق چشم انتظار من
همزبون شعله ها داد من هوار من
قصه ی زندگی من قصه ی ماه و پلنگ
قصه رفتن و موندن قصه ی شیشه و سنگ
شب به پایان نرسونده شعله ی آخر من
صبح صادق که دمیده روی خاکستر من
شعله از سرم گذشت آشنایی نرسید
قطره قطره شد تنم در فضای شب چکید
هر چه گفتم نشنید کسی جز سایه ی من
تو که با من میمیری سایه فریادی بزن
بی صدا سوختم و ساختم در دل این شب درد
از تنم چیزی نمونده غیر خاکستر سرد
غیرتم میکشد اما روشنی بخش شبم
میرسم به صبح صادق با همه تاب و تبم
مثل شمع نیمه جون لحظه لحظه جون به لب
داره میسوزه تنم بی صدا در دل شب
اوج التهاب من آخرین لحظه ی شب
پیک صبح شب شکن میرسه خنده به لب
تا شب از پا ننشست صبح صادق ندمید
تنم آسوده نشد تا به آخر نرسید
اردلان سرفراز
سایه وار به دنبال تو کوچه به کوچه می گردم

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی
کوه پابرجا گمان میکردم ش ، دردا که بود
از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی
دل من دیرزمانی بود (ست ) که می پنداشت ( پندارد) :
« دوستی » نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته بیازارد !
![]()
رفیق نا رفیقم
در پشت پا استادي
جواب خوبيها رو
چه نامردونه دادي
راهت دادم تو قلبم
با يک دنيا صداقت
رو دست خوردم دوباره