گاهي..
#چارلی_چاپلين
#چارلی_چاپلين
کوچه ها را بلد شدم رنگهای چراغ راهنما جدول ضرب دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم اما گاهی میان آدمها گم میشوم آدم ها را بلد نیستم…!
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت
و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه
طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت
گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد، او میایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه میایستی؟ دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!
روزهایم گذشت.. اما روزگار از من نگذشت.. از روزها و روزگار گذشتم.. بگذرید از من..
پرسیدم از حلال ماه:چرا قامتت خم است؟
آهی کشید و گفت:ماه محرم است.
گفتم که چیست محرم؟
با ناله گفت:ماه عزای اشرف اولاد آدم است
دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . . راه آسمان باز است پر بکش او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند…
خواستم برایت هدیه بگیرم
گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم
برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام
بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم
به فکر فرو رفتم و سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم
که بهترین چیز در زندگیم هست
به ناگه فریاد زدم
که قلبم را می فرستم چون
او خود زیباست، مظهرایستادگیست
سربه زیرو با نجابتست
تولدت مبارک برادر عزیزم
گاهی خداوند همه ی درها و پنجرها را میبندد چه زیباست به این فکر کنیم که بیرون طوفان مهیبی است…!

تلنگر میزند امشب
کسی بر سقف این خانه
. تویی باران ؟ تو ای مهمان ناخوانده
بزن باران ! تو هم زخمی بزن
بر زخم این خانه.
... بزن اهنگ زیبایت
صدای چک چکه سازت
میان کاسه خالی
شکنچه میکند امشب
من تنها ی زندانی
.
تو ای باران
از این ویرانه دل بگذر
یقین بیرون این خانه
هزاران دل ، هوای عاشقی دارند.
سیب...
هنوز هم شیرین است
هنوز هم آدم بهشت را
به لبخند حوا میفروشد!
شیطان بهانه ای بیش نبود....
نبض شب های تنهایی من
همین که هنوز نفسی هست تا توان دعا کردنم باشد
تا قدردان تمام داده ها و نداده ها یش باشم
و لحظه های تلخ و شیرینم را پاس بدارم
و بیاد بیاورم آنهایی را که در قلب من جای دارند
و احساس کنم که مثل همیشه در آسمان ها کسی نگاهش به من هم هست
و صدایم را میشنود
و همین که میدانم کسی هست که وارث بهترین آرزوهای من است
کافیست تا زندگی برایم معنی شود...

پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد
صبح از سمت خراسان تو بر می خیزد
نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو
بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد
اگر آنکه رفت خاطره اش را می بُرد فرهاد سنگ نمی سُفت! مجنون آشفته نمی خُفت! حافظ شعر نمی گفت…!
پاییز را دوست دارم...بخاطر انار...با آن تاج زیبا و یاقوت های سرخ که آنرا لایق پادشاهی میوه ها کرده...
انار را دوست دارم ...بخاطر پاییز...با آن نسیم روح نوازو برگریزان شاعرانه اش که به ما دلمردگان امید دوباره می بخشد
زنده یاد قیصر امین پور
- امام صادق علیهالسلام فرمود:
سه چیز موجب بزرگوارى شخص است: خوشخویى، فرو بردن خشم، و فرو بستن چشم .
امشب غریب آباد دل سیهپوش عزای توست. امشب بر گلوی آسمان بغضی سخت بر جای مانده، امشب ابرها صیحه میزنند، زمین بر خود میلرزد و ضجههایی غریب بنیان مدینه را از هم میپاشد.
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم نه دُرودی نه پیامی نه نشانی ره خود گیرم و ره بر تو گُشایم ز آنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی [فروغ فرخزاد]