قالب شعری سه گانه

تعریف سه‌گانی

سه‌گانی یک قالب شعری است که از سه مصراع یا سه سطر پدید می‌آید و در پایان آن، ضربه‌ی ذهنی می‌خورد:

آسمان با دل تنگم گریان؛

روی چترم باران،

زیر چترم بارن.

در تعریف دقیق‌تر، سه‌گانی نوعی شعر با فرم بیرونی- کلی «کوتاه» و «سه‌لَختی» و فرم درونی- کلی «بسته» و «کوبشی» است.

از میان ویژگیهای بنیادین سه‌گانی، دو ویژگی «کوتاه» بودن و «سه‌لَختی» بودن، به‌ترتیب، کمّیت هندسی و عددی سه‌گانی را می‌سازند و با یکدیگر، بنیاد «فرم مکانیک» آن را تشکیل می‌دهند؛ همچنین دو ویژگی «بسته» بودن و «کوبشی» بودن، به‌ترتیب، کیفیت هارمونیک[1] و ریتمیک[2] سه‌گانی را می‌سازند و با هم، بنیاد «فرم ارگانیک» آن را تشکیل می‌دهند. در یک سه‌گانی، وجود همه‌ی این چهار ویژگی به طور همزمان، ضرورت دارد و این بدان معناست که تنها وجود ویژگی «سه‌لَختی» بودن، سه‎گانی پدید نمی‌آورد.

اکنون به توضیح این ویژگیها می‌پردازیم:

1. کوتاه 

از گذشته‌های دور و نزدیک، شعر کوتاه در زبان فارسی، به صورت تک‌بیت،[3] دوبیتی، رباعی، شعر نیمایی و شعر سپید، رایج بوده است و ریشه‌های فرهنگی‌اش با بررسی حکمتهای بزرگمهر و امثال‌وحکم فارسی و همچنین ریشه‌های ‌ادبی‌اش با مطالعه‌ی خسروانی‌ها و فهلویات و مانند آنها جای واکاوی دارد. بر این ریشه‌ها بیفزایید اثرگذاری قرآن و حدیث و فرهنگ و ادب دوره‌ی اسلامی را در این باره. امروزه که عوامل فکری و اجتماعی، بویژه کمینه‌گرایی[4] و کم‌‌شکیبایی عام و خاص، شعر کوتاه را بر کرسی کاربرد روزافزون نشانیده است، سه‌گانی می‌کوشد خلأ شعر فارسی را از جهت نیاز جامعه‌ی ادبی به شعر کوتاه «ایرانی» و «روزآمد» و «تعریف‌شده»، پر کند. پدید آمدن سه‌گانی در این شرایط نشان از آن دارد که نظام شعر فارسی، همچنان زنده و توانمند و پویاست.

ناگفته نماند که مسئله‌ی ایرانی بودن یا ایرانی نبودن در اینجا به همخوانی یا ناهمخوانی هنجارهای شعری با ساختار ذهن و زبان ایرانیان بازمی‌گردد و از این چشم‌انداز، هر هنجاری که با این ساختار دمخور نباشد، مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد؛ چنان که هنجارهای هایکو مورد قبول عامه‌ی جماعت شعرخوان ما نیست و کار بر روی آن مانند این است که بخواهیم کباب کوبیده را به جای گوشت، با نیلوفرهای آبی بپزیم.

حال جا دارد بیفزاییم که شعر کوتاه به طور کلی با سه مشخصه‌ی زیر قابل شناسایی خواهد بود:

الف) از جهت فرم بیرونی، امکانات محدودی دارد، چنان که دوبیتی و رباعی، یک وزن با چهار مصراع و یکی- دو طرح قافیه را بیشتر برنمی‌تابند و لازم است این امکانات، برای هر قالب شعر کوتاه، کاملاً مشخص باشد تا شاعر با خیال راحت به هنرنمایی در آن قالب بیندیشد.

ب) از جهت فرم درونی، پیوسته است و به عبارتی دارای یک شگرد بنیادی بیش نیست و به عبارت دیگر، تک‌هسته‌ای است. افزون بر این، امکان دارد هر قالب، چیز اضافه‌ای در چنته‌ی فرم درونی‌اش داشته باشد؛ مانند ضربه‌ی ذهنی مصراع آخر رباعی.

ج) درکل، علی‌رغم کوتاهی، استقلال یک شعر را داراست.

2. سه‌لَختی[5]

شعر کوتاه، از جهت فرم بیرونی- کلی، محدود است و بنا بر ظرفیت ذهن آدمی در یک بخش‌بندی، ظاهراً نمی‌تواند پنج لَخت، بیشتر داشته باشد؛ خواه موزون، که در این صورت، لَخت، یعنی مصراع، و خواه غیرموزون، که در این صورت، لَخت، یعنی سطر. اینجاست که شعرهای کوتاه کلاسیک فارسی، تا کنون یا دولَختی (تک‌بیت) بوده‌اند یا چهارلَختی (دوبیتی و رباعی) و امروزه نیز شعرهای کوتاه نیمایی و سپید فارسی، اکثرا یک‌لَختی تا پنج‌لَختی‌اند و نمونه‌های فراتر از پنج‌لَختی آنها چندان نیست. این نکته را گفتیم تا بگوییم، به باور ما حدومرز شعر کوتاه فارسی، از جهت فرم بیرونی- کلی، در تقطیع معمولی لَختها، یک‌لَختی تا پنج‌لَختی است و بنابراین، سه‌گانی به عنوان یک نوع‌ شعر سه‌لَختی، نقطه‌ی تعادل شعر کوتاه را پیش روی ما می‌گذارد و یگانی و دوگانی و چهارگانی و پنج‌گانی، لبریخته‌های آن را تشکیل می‌دهند.

باری، عدد سه، یک عدد کهن‌الگویی است. برای اثبات این قضیه لازم نیست از اهرام ثلاثه و تثلیث مسیحی و سه بار سلام دادن در نماز و سه باور بنیادین پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک در آیین زردشت و مَثَل «تا سه نشه، بازی نشه» و مَثَل «یکی غمه، دوتا کمه، سه‌تا خاطرجَمعه» و این قبیل چیزها که شمارشان فراوان است، سخن بگوییم تا پیشینه‌های اسطوره‌ای و تاریخی و دینی و فرهنگی آن را نشان دهیم، زیرا وجود سربسته‌ی خسروانی‌ در ایران باستان که سه‌خشتی‌های کرمانجی بازمانده‌ی آن است و همچنین وجود هایکو در شعر ژاپنی و همینطور وجود نمونه‌های مشابه، در برخی ادبیاتها و خرده‌ادبیاتها کافی است تا این نکته را دریابیم و نوخسروانی‌های مهدی اخوان ثالث (م.امید) هم بر همین پایه پدید آمده‌اند

3. بسته 

فرم درونی- کلی بسته را در مقابل فرم درونی- کلی باز به کار برده‌ایم. برای نمونه، بیت:

مانند ماه در آب 

تابیدنت چه زیباست 

فرم درونی- کلی باز دارد و به این صورت قابل ادامه است:

دریا به رنگ چشمت 

چشمت به رنگ دریاست 

بر بوم گیسوانت 

تصویر موج پیداست...

اما همان بیت، با افزودن یک مصراع، می‌تواند فرم درونی- کلی بسته به خود بگیرد:

مانند ماه، در آب 

تابیدنت چه زیباست!

زیبا همیشه تنهاست.

همه‌ی گونه‌های شعری، اعم از کوتاه و میانه و بلند، قاعدتاً باید متناسب با شرایطشان دارای فرم درونی- کلی بسته باشند، چنان که وجود این ویژگی به طور محسوسی در تک‌بیت زیر یافتنی است:

خدایا! مرا فارغ‌البال کن!

و بنشین و...! پرواز را...! حال کن!

و بی‌توجهی به این قاعده، شعرهای ناقص پدید می‌آورد. این در حالی است که شعرهای کوتاه امروزی، بویژه در شاخه‌های نیمایی و سپید، اکثراً فرم درونی- کلی باز دارند، چنان که گویی هر کدام  یک برش از شعری بلند است. شعر سه‌لَختی زیر، همین ایراد را به رخ می‌کشد:

مَشک بر خاک و خیمه‌ها بر باد؛ 

آب از شرم، آب شد آن روز، 

آتش از غم، کباب شد آن روز.

فرم درونی- کلی باز را حتی در بسیاری از دوبیتیها و رباعیهای امروزی می‌توان دید و سه‌گانی با درک این مشکل، بر بسته بودن فرم درونی خویش اصرار می‌ورزد.

فرم درونی- کلی بسته‌ی سه‌گانی، برداشت هنری از الگوی قیاس منطقیِ «صغری و کبری و نتیجه» است و بنابراین در ذهن و زبان انسان ریشه دارد. این نکته بدان معناست که پایان‌بندی سه‌گانی حتما باید مانند الگویش، تمام‌شده جلوه کند؛ یعنی خواننده پس از خواندن سه‌گانی انتظار ادامه‌‌‌ی آن را نکشد.

4. کوبشی 

بیشتر کوتاه‌سرایان امروزی در باره‌ی فرم درونی- کلی شعر کوتاه، دریافت درستی ندارند و تمام‌شدگی آن را عین قانع‌کنندگی‌اش می‌دانند و بدین دلیل، شعرهای کوتاه امروزی غالبا از خاصیت اقناع مخاطب بی‌بهره‌اند. برای رفع این مشکل، یک راه بیشتر نمی‌شناسیم: شعر کوتاه در عوض کوتاهی خویش باید چیزهایی به مخاطب ببخشد که این کوتاهی را جبران نماید. آن چیزها چیست؟ یک موردش زدن ضربه‌ی ذهنی است؛ ضربه‌ای که به جای منفعل ساختن احساس یا اندیشه‌ی مخاطب، فعّالیت احساسی و اندیشگی او را برانگیزد. البته این کار به لحاظ تصویر و تزئین و موسیقی و زبان، همگام پیش می‌رود و یک شاعرانگی انفجاری پدید می‌آورد که همان «ناگهانیگی» یا «درلحظگی» است. ضمنا جلوه‌های تصویری و تزئینی چنین کاری، متفاوت است و گاه از راه کاربرد یک تشبیه بدیع و گاه از راه کاربرد استعاره‌ا‌ی غریب و گاه از راه کاربرد ایهام و گاه حتی از راه گره‌گشایی روایی و مانند آنها پدید می‌آید:

حیرانم از این حس؛

گلها همه زیبا،

من عاشق نرگس. 

باری، ضربه‌ی ذهنی نمی‌تواند جز در مصراع یا سطر سوم سه‌گانی بخورد و دست‌کم نمونه‌های برتر، این‌گونه نشان می‌دهند. بااین‌حال، چه‌بسا این کار، به صورت تصاعدی از مصراعها یا سطرهای پیشین آغاز شود و در مصراع یا سطر سوم، به اوج برسد:

هرچند به ماندنش در اين دنيا

جز تا سرِ ظهر، دل نمی‌بندد،

آدم‌برفی هميشه می‌خندد.


شاخه‌های سه‌گانی

هر شعری که چهار ویژگی «کوتاه» بودن، «سه‌لَختی» بودن، «بسته» بودن و «کوبشی» بودن را داشته باشد، خواه موزون و خواه غیرموزون، سه‌گانی است. براین‌پایه سه‌گانی، سه شاخه ‌دارد:  

1. کلاسیک،

2. نیمایی،

3. سپید.

در باره‌ی سه‌گانی کلاسیک و نیمایی گفتنی است که می‌توانند در هر وزنی سروده شوند و این امکان، دست شاعران را برای سرودن سه‌گانی، نسبت به دوبیتی و رباعی که تک‌وزنی‌اند، بازتر می‌کند.

گاه می‌پرسند که سطرهای یک سه‌گانی سپید با کدام معیارها تقطیع می‌شوند؟ این پرسش، بجاست، اما کلاً به شعر سپید بازمی‌گردد، نه صرفا به سه‌گانی سپید. برای نمونه ما هنوز به طور دقیق نمی‌دانیم شاملو با کدام معیارها تقطیع سطرهای اشعار سپیدش را پیش برده است. در عین حال، این که قواعد تقطیع سطرهای شعر سپید مشخص نیست، یک حرف است و این که وجود این قواعد حتمی است، حرفی دیگر. امروزه ضرورت شناخت دقیق چنین قواعدی را بیش از پیش احساس می‌کنیم و جای یک پژوهش در این باره خالی است و چنانچه این پژوهش صورت گیرد، قطعا نتایجش برای سه‌گانی سپید هم مورد استفاده خواهد بود. بااین‌وصف، چاره‌ای نداریم جز این که بگوییم، فعلا ذوق سلیم در این باره حرف اول را می‌زند؛ برخلاف سه‌گانی کلاسیک و سه‌گانی نیمایی که تقطیع مصراعهایشان، به تبع وزن عروضی آنها پیش می‌رود. ناگفته نماند منظور از ذوق سلیم، تن دادن به هر نوع تقطیع نیست، بل دل نهادن به قواعدی است که هنوز نانوشته مانده‌اند. این نکته را نیز بگوییم که در شاخه‌بندی سه‌گانی، نخستین‌بار با معرفی یک قالب بیرونی برای شعر سپید فارسی مواجهیم؛ چیزی که پیشتر، جز از رهگذر هایکوواره‌ها نمونه نداشته است و آنها هم اساساً ایرانی نیستند:

بگو دوستت دارم

و سکوت کن!

گل هم باشد، خار می‌شود.


فرمهای بیرونی- جزئی سه‌گانی

سه‌گانی در هر شاخه، فرمهای بیرونی- جزئی چندی دارد که دست سه‌گانی‌پرداز را برای گزینش هر کدام از آنها به اقتضای حال، باز می‌گذارند:

 

کلاسیک

فرمهای بیرونی- جزئی سه‌گانی کلاسیک عبارتند از:

1. کلاسیک با طرح قافیه‌ی یک- سه:

این اوجِ یک تلاقیِ زیباست:

ساحل، همیشه اوّلِ دریا،

دریا، همیشه آخرِ دنیاست.

2. کلاسیک با طرح قافیه‌ی دو- سه:

جا به جا آتشی برقرار است،

تا سیاوش چه اندیشه دارد؛

مرگ در ذهن ما ریشه دارد.

3. کلاسیک با طرح قافیه‌ی یک- دو- سه:

در کار تو آمدن جدایی‌ست،

آن‌گونه که رفتن آشنایی‌ست؛

ماهیّت ماه، خودنمایی‌ست.

4. کلاسیک با طرح قافیه‌ی یک- دو:

زندگی، پیر می‌کند ما را، 

مرگ، تحقیر می‌کند ما را؛ 

وای اگر شوکران عشق نبود!

5. کلاسیک بی‌قافیه:

بیم از مرگ، عاشقم کرده‌ست؛   

وای! اما تو آنچنان خوبی 

کز برایت سه‌سوته می‌میرم!

 

نیمایی

فرمهای بیرونی- جزئی سه‌گانی نیمایی عبارتند از:

1. نیمایی با طرح قافیه‌ی یک- سه:

برای او همین دو بال بس بود؛

دو بال ِ میله‌میله؛

پرنده‌یک قفس بود.

2. نیمایی با طرح قافیه‌ی دو- سه:

از خدایان پر،

وز خدا خالی‌ست؛

قلب ما سرزمین اشغالی‌ست.

3. نیمایی با طرح قافیه‌ی یک- دو- سه:

از بس که گَردآلودِ هر خاکیم،

هرچند بر خاکیم،

انگار در خاکیم.

4. نیمایی با طرح قافیه‌ی یک- دو:

گرمِ گفتگو، 

با زبانِ بوسه بوسه بو...، 

ماهیان.

5. نیمایی بی‌قافیه:

از کجا معلوم 

آن درختی که عاشقش شده‌ام، 

عاقبت، دارِ من نخواهد شد؟

 

سپید
فرمهای بیرونی- جزئی سه‌گانی سپید عبارتند از:

1. سپید با طرح قافیه‌ی یک- سه:

زخمهایم را بستی، 

خود به‌سان تیری 

در قلبم نشستی.

2. سپید با طرح قافیه‌ی دو- سه:

چه کودکانه جار زدیم عشق را!

غافل

که به کمین نشسته‌اند دزدان دل.

3. سپید با طرح قافیه‌ی یک- دو- سه:

در واپسین چشم‌انداز 

صدای تو به گوش می‌رسد باز، 

ای زیباترین آغاز!

4. سپید با طرح قافیه‌ی یک- دو:

خوشبخت است یا بدبخت، 

تکدرخت، 

در حیاط زندان؟

5. سپید بی‌قافیه:

عطر لازم نیست؛ 

دروغ نگویی، 

معطّر می‌شوی.

با آنچه گذشت، هر کدام از سه‌ شاخه‌ی کلاسیک و نیمایی و سپید سه‌گانی، پنج فرم بیرونی- جزئی دارد که در همه‌ی این شاخه‌ها مشترکند. براین‌پایه فرمهای بیرونی- جزئی سه‌گانی در سه شاخه‌ی کلاسیک، نیمایی و سپید، جمعا پانزده فرم را تشکیل می‌دهند.


فرمهای درونی- جزئی سه‌گانی

در یک شعر کوتاه، چاره‌ای جز ارتباط نحوی میان همه‌ی اجزای فرم درونی آن نیست، ولی چگونگی برخورد شاعر با این الزام، باعث می‌شود تا لَختهای این نوع شعر، نسبتاً مجزا یا موقوف جلوه کنند و این امر، ساختارهای نحوی چندی برای آن پدید می‌آورد. فرمهای درونی- جزئی سه‌گانی بر پایه‌ی این ساختارهای معدود استوارند. چنین ساختارهایی در هر سه‌ شاخه‌ی کلاسیک و نیمایی و سپید سه‌گانی عبارتند از:

1. فرم یک و یک و یک:

در این فرم، هر مصراع یا سطر، نسبتاً مجزاست:

فصلها جاده‌های خستگی‌اند؛ 

بی‌ نگاهت رسیده‌ام به خزان؛ 

برسانم به دور برگردان!

زهرا حیدری

2. فرم یک و دو:

در این فرم، مصراع یا سطر اول، نسبتا مجزاست و دو مصراع یا دو سطر دوم و سوم، موقوفند‌.

اوضاع، محشر است، 

وقتی که مارمولک 

میراث‌دارِ دایناسورِ کوه‌پیکر است.

بهادر باقری

3. فرم دو و یک:

در این فرم، دو مصراع یا دو سطر اول و دوم موقوفند و مصراع یا سطر سوم نسبتا مجزاست‌.

عنکبوت، سالهاست

تار می‌تند به پای طعمه‌اش؛

طعمه‌اش هزارپاست.

میثم داودی

4. فرم تمام‌یک:

در این فرم، هر سه مصراع یا سطر، موقوفند.


گلواژه‌ی بهار

شاید برای عشق 

نامی‌ست مستعار.

 سعید سلیمان‌پور ارومی


اصول سه‌گانی

این اصول، مقوّم فرم درونی سه‌گانی است. پیش از توضیح چنین اصولی این دو نکته را بگوییم که اولاً ترکیب آنها مهم است، نه کاربرد یکی از آنها و ثانیاً جزئی و عملی‌‌اند، نه کلی و نظری.

1. کشف و اتفاق شاعرانه

یک نهنگ پیر 

می‌کند شنا 

روی ماسه‌ها.

در این سه‌گانی، دو مصراع زیر، حاوی یک کشف شاعرانه است:

...
می‌کند شنا 

روی ماسه‌ها 

و همچنین دو مصراع زیر، حاوی اتفاقی شاعرانه:

یک نهنگ پیر 

... 

روی ماسه‌ها 

«کشف» بودن مورد اول به دلیل  کاربرد تعبیر «شنا» برای قرار گرفتن نهنگ روی ماسه‌ها و «اتفاق» بودن مورد دوم به دلیل همان «قرار گرفتن نهنگ روی ماسه‌ها»ست. دنیای سه‌گانی دنیای این‌گونه مکاشفه‌ها و حادثه‌هاست. البته گاه در هر سه‌گانی یکی از این دو مورد کاربرد می‌یابد و گاه هر دو مورد کاربرد می‌پذیرند. ضمنا گاه در هر سه‌گانی یکی از این دو مورد، دو بار یا حتی بیشتر به کار می‌رود. برای نمونه، سه‌گانی زیر حاوی دو کشف شاعرانه در مصراعهای دوم و سوم است:

حرفهایت قشنگ است؛ 

آری، اما تو رنگین‌کمانی، 

حرفِ رنگین‌کمان، هفت رنگ است.

به‌هرحال، در این میان، گاه سه‌گانی از داستان کوتاه کوتاه کوتاه سر برمی‌آورد:

پیچکی با نخ پوسیده‌ی خود گفت:

برنیاید به هوس، عشق؛

اعتماد است و سپس، عشق.

2. برخورد میان عاطفه و تفکر

سه‌گانی فضای احساسی دارد، اما در درون این فضا، حرفهای اندیشگی می‌زند. روشن است که احساس با زبان و موسیقی و تصویر و تزئین بیان می‌شود، ولی این عناصر در سه‌گانی، همه به سوی بیان اندیشه حرکت می‌کنند و این نه تنها برای سه‌گانی عیب نیست، که در دنیای آشفته‌ی ما، امتیاز بزرگی است. در هایکو تنها تصویر طبیعت، آن نیز بر پایه‌ی بینش ذن بودیسم، اهمیت دارد:

برکه‌ی کهن، آه!

جهیدن غوکی.-

صدای آب.[6]

باشو

 

حال آن که این نوع محوریت تصویر، مربوط به سبک خراسانی شعر فارسی بوده است:

فرو بارید بارانی ز گردون

چنانچون برگ گل بارد به گلشن[7]

منوچهری

و ما اکنون قرنهاست از آن برگذشته‌ایم و به مرزهای شاعرانه‌ی ژرف‌تری رسیده‌ایم و سه‌گانی هم تابع همین تکامل است و برخلاف سکوت هایکو، حرف می‌زند. به عبارتی، اگر هایکو معنی را با پشت گوش انداختن آن به رخ می‌کشد، سه‌گانی معنی را مانند شکوفه‌ای بر شاخه‌ی زبان می‌شکوفاند تا همگان تازگی و زیبایی آن را دریابند.

ایجاد برخورد میان عاطفه و تفکر، سه‌گانی را به شعری جرقه‌وار بدل می‌سازد؛ دقیقاً مانند این بیت حافظ که مصراع آن اول بیان احساس و مصراع دوم آن بیان اندیشه را در بر دارد:

الا یا ایّهاالسّاقی أدر کأساً و ناولها

که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها

حافظ

 روشهای این کار بسته به مهارت شاعر، گوناگون است و برای نمونه امکان دارد محسوس یا نامحسوس باشد. در روش محسوس، ضمن یک سه‌گانی، گزاره‌ای با ژرف‌ساخت عقلانی می‌گنجد و این فرایند معمولاً در آخر سه‌گانی روی‌ می‌دهد:

ای کاش باغبانان 

دیگر گلی نکارند!

گلها وفا ندارند.

اما ممکن است در اول سه‌گانی نیز اتفاق بیفتد:

شهر من زير خروارها دود، مرده‌ست؛

روی اين قبر،

گريه كن! ابر!

ولی روش نامحسوس، به صورتی است که از کل یک سه‌گانی، گزاره‌ای عقلانی به دست می‌آید:

یک نفر باز دارد در اینجا...؛ 

آ...ی 
آدمکها!

گزاره‌ی عقلانی این نمونه چنین است: «آدمهای زمان ما عواطف انسانی را پاس نمی‌دارند و نمی‌توان از آنها یاری خواست و در عوض، باید به آدمکها پناه برد». رابطه‌ی بینامتنی این سه‌گانی با شعر «آی آدمها»ی نیما بر خواننده‌ی امروزی پوشیده نیست.

3. برابری صورت و معنی

هر سبک ادبی، برخی از عناصر ادبی را پیش می‌کشد و بعضی از عناصر ادبی را پس می‌زند، اما معمولاً این‌ کار به افراط و تفریط می‌انجامد. برای رفع این ایراد، رعایت اعتدال ادبی، ضرورت دارد؛ بویژه برای سه‌گانی که قصدش صرفا شاعری نیست و از این فضیلت، رسالت می‌طلبد و به‌طور‌کلی رشد انسان معناگریز و شعرستیز و گمشده و بق‌کرده‌ی امروز را هدف قرار داده است. برابری صورت و معنی در سه‌گانی، یک اصل اساسی است. هیچ یک از شگردهای ادبی به صرف شگرد بودن در سه‌گانی جایگاهی ندارند، مگر این که خدمتگزار معنای آن باشند. پس بازیهای لفظی بیهوده‌ای مانند آنچه در بیت زیر آمده است، برای سه‌گانی مقبول نخواهد بود:

می ده پسرا بر گل، گل چون مل و مل چون گل

خوشبوی‌ملی چون گل، خودروی‌گلی چون مل

مل رفت به سوی گل، گل رفت به سوی مل

گل بوی ربود از مل، مل رنگ ربود از گل[8]

منوچهری

4. بهره‌گیری از شگردهای ویژه‌ی «امثال‌وحکم» و «کاریکلماتور» و «گزین‌گویه»

این اصل، واگویه‌ی مصداقهای اصل پیشین است، چون شگردهای ویژه‌ی «امثال‌وحکم» و «کاریکلماتور» و «گزین‌گویه» عموماً به تبع معنی کاربرد می‌پذیرند و از‌این‌رو، می‌توانند الگوهای هنری سه‌گانی قرار گیرند. در این‌ گونه‌ها، کاربرد جناسها و طردوعکس‌‌ها و آرایه‌های لفظی دیگر، رویکرد معنی‌آفرینی دارد و اینجاست که به نظر می‌رسد استقصای دقیق آرایه‌های خاص آنها با روش آماری لازم باشد:

مرزها توبه‌تو شد؛ 

آرزو زندگی شد، 

زندگی آرزو شد.

ناگفته نماند که منظور از چنین اصلی، «ارسال‌المثل»، یعنی کاربرد مَثل در سه‌گانی نیست؛ هرچند آن نیز به تبع معنی جای کاربرد در این نوعِ شعری را دارد. همچنین ممکن است یک سه‌گانی یا مصراعی از آن، مَثل شود که باز، این قضیه، با فحوای اصل مذکور، فرق می‌کند.

5. تناقض

دنیای ما دنیای تناقضهاست و در عصر ما، پارادوکس، یکی از ارکان تعریف زیبایی را تشکیل می‌دهد. سه‌گانی داتاً به اجتماع‌ نقیضین‌ تکیه دارد، چه، از یک سو حاصل برخورد میان عاطفه و تفکر است و از سوی دیگر نتیجه‌ی برابری صورت و معنی.

بااین‌همه، سه‌گانی به این میزان دل خوش نمی‌دارد و نگاهش را بر یافتن و گفتن تناقضهای شاعرانه‌ی موجود در بعد پنهان واقعیت متمرکز می‌سازد. شاعرانگی سه‌گانی نه به روساخت تصویری و تزئینی آن، بلکه به ژرف‌ساخت متناقض‌نمای آن بازمی‌گردد و اینجا رویشگاه شعر ناب است:

نقلِ جادو نیست؛ 

هرچه می‌گردم، 

زیر چترم کسی بجز او نیست.

البته سه‌گانی عموماً با روساخت تصویری و تزئینی عرضه می‌شود، ولی این موارد برای آن عارضی‌اند و ذاتش را جلوه‌گر نمی‌کنند. تناقض شاعرانه، ستون فقرات سه‌گانی است و سه‌گانی بدون آن، سه‌گانی نخواهد بود:

هرکه نزدیک، از تو بی‌خبر است؛ 

آه! بگذار از تو دور شوم!

کوه، از دور، باشکوه‌تر است.

در شاعرانگی سه‌گانی، نمادها نیز به عنوان تصویرهای چندوجهی نقش دارند. نمادها ذاتا پارادوکسیکالند، به این دلیل که واقعیت و فراواقعیت را همگام نمایش می‌دهند. در سه‌گانی، نمادها، «برخاسته»‌اند، نه «برساخته»؛ یعنی از واقعیت موجود به دست می‌آیند و اینقدر هست که تفسیر نمادین آنها هم امکان دارد و البته این امکان را حکمت‌جویی و حکمت‌گویی سه‌گانی‌ فراهم می‌آورد.

ای کاش عمری زنده باشد جوجه‌تیغی!

با خارهایش 

همواره دشمن می‌تراشد جوجه‌تیغی.

6. ایجاز مضاعف

آثار ادبی، از ایجاز و اطناب، به اقتضای حال بهره می‌گیرند، اما سه‌گانی نه‌تنها پیوسته بر پایه‌ی رعایت ایجاز استوار است، بلکه این کار را به حد اعلی می‎رساند و اینجاست که باید گفت، سرودن سه‌گانی، با رعایت ایجاز مضاعف پیش می‌رود، چنان که در سه‌گانی زیر، هیچ عنصر زبانی زایدی وجود ندارد:

بارانِ جرجر، 

یعنی از این دنیای خاکی 

آلودگی پر.

بر این پایه می‌توان سه‌گانی را «اعجاز ایجاز» نامید، زیرا از یک سو در آن، فضای مانور شاعرانه بسیار تنگ است و از سوی دیگر در همین فضا نیز، به کار نبردن حشوها و قیدهایی مانند اصوات و مضاف‌الیه‌های پیاپی و صفتهای پیاپی و مترادفها و عبارتهای فعلی ارجحیت دارد تا پیام شعر، بدون پارازیت انتقال یابد، مگر آنجا که کاربرد این موارد، جایگزین عناصر زبانی طولانی‌تر قرار گیرد:

در چه کاری؟ [هان؟]

[آه]! پس بیهوده پر داری؟ 

کفشدوزک [جان]!

در این نمونه، «هان» به جای «آگاهانه به من پاسخ بده»، «آه» به جای «غمگینانه از تو می‌پرسم» و «جان» به جای «که بسی دوستت دارم» کاربرد پذیرفته است و خلاصه، هرکدام، جانشین عنصر زبانی طولانی‌تری قرار گرفته‌ است.

همچنین حذف فعل، یکی از ویژگیهای سبکی- زبانی شایسته برای سه‌گانی است و با این کار، هم ایجاز مضاعف سه‌گانی و هم ابهام هنری آن تأمین می‌گردد:

فکرِ مردارِ تازه‌اش در سر، 

چشمِ این‌یک به مرگِ آن‌دیگر؛ 

لاشخور از عقاب تنهاتر.

7. زبان ساده و در عین حال، استوار

سه‌گانی، شعر زندگی است و براین‌پایه، نمی‌توان در آن، به بازیهای زبانی تن داد و بااین‌حال، همواره باید مراقب استحکام زبان آن بود. بر همین پایه سه‌گانی از جهت زبان، سبک «سهل و ممتنع» را در کار خویش مناسب‌تر می‌داند، چون هدف آن، رسیدن به شعر ناب است، نه هنرنمایی با زبان:

داغِ ما دق می‌شود؛ 

گیسوانت را نباف!

مرگ، عاشق می‌شود.

کاربرد تعابیر دورازذهن در سه‌گانی، به منزله‌ی سنگ‌اندازی پیش پای معناست؛ مانند تعبیر «دلچرانی» در نمونه‌ی زیر:

کار او جز دلچرانی نیست؛ 

کودکان هم خوب می‌دانند، 

بادبادک آسمانی نیست.

همچنین «باستانگرایی» و «تلمیح» و مانند آنها که با جاری زندگی، میانه‌ای ندارند، در سه‌گانی جایگاهی ندارند، مگر آنجا که کاربرد آنها، اولاً به ضرورت معنی پیش برود و ثانیاً مانع انتقال سریع پیام شعر نباشد. سه‌گانی زیر این دو مشکل را داراست:

در نگرگاه عقل ایرانی 

خارج از راه عشق می‌خوانی؛ 

با توام، زوربای یونانی! 

این نکات، بدان معناست که طبعاً هرچه در دستور زبان جایز یا صحیح نیست، در سه‌گانی نیز جایز یا صحیح نیست، باز مگر آنجا که به اقتضای روند معناآفرینی پیش برود و هنجارگریزیهای زبانی هم همگی همین حکم را دارند. برای نمونه در مصراع اول سه‌گانی زیر، تحت تأثیر فعل مرکب «شعله کشیدن»، به جای عبارت «شعله‌ام تا کجا می‌رسد»، اشتباها عبارت «شعله‌ام تا کجا می‌کشد» مورد استفاده قرار گرفته است:

ببین شعله‌ام تا کجا می‌کشد!

مرا یک دل این‌گونه آتش زده‌ست؛ 

درخت گلابی چها می‌کشد؟

 

موضوعات سه‌گانی

موضوع اصلی سه‌گانی، زندگی است با همه‌ی زیروبم‌هایش:

گاه باید برگشت،

پشت سر را نگریست!

زندگی یک دوِ ماراتن نیست.

زهرا ابومعاش

 اما زندگی، زمینه‌هایی دارد که موضوعات مشخص‌تر سه‌گانی را تشکیل می‌دهند و آنها عبارتند از:

1. انسان‌:

انسان عصر بی‌سرانجامی

زیبا، ولی با روح بیگانه‌ست؛

مانند مریمهای گلخانه‌ست.

پاییز رحیمی

در این مورد، انسان با همه‌ی مسائل او مطمح نظر است و بی‌گمان، «عشق» هم از این امر مستثنی نیست. در عین حال، شاعر سه‌گانی‌پرداز می‌داند که رسالت وی با عاشقانه‌گویی محض به پایان نمی‌رسد و بر این پایه مراقب است سه‌گانی، مانند غزل امروز، در دام عاشقانه‌گویی‌های سطحی نیفتد:

وقتی تو با منی، 

دیگر چه جای غم؟ 

سرشارم از خودم.

سید محمد نظاری

2. اجتماع:

چشم درّانده تا بترساند؛ 

دیکتاتور، درون این پوستر 

نفرتِ خلق را نمی‌داند.

محمدرضا راثی‌پور

 

3. طبیعت:

برفها که آب می‌شوند، 

قطره‌ها چه بی‌صدا 

زنده‌زنده آفتاب می‌شوند!

محمد کامرانی اقدم

البته روشن است که امکان تلفیق میان موضوعات نیز وجود دارد و چه‌بسا بیشتر، این‌گونه باشد و سه‌گانی‌پردازان معمولاً مسائل انسان و طبیعت یا اجتماع و طبیعت را می‌آمیزند و از این کار، زیبایی و شگفتی بیشتری می‌آفرینند:

ماه پشت برگ نخل

پنجه‌پنجه می‌شود؛

ماه من شکنجه می‌شود.

محمد عبداللهی

ضمنا سه‌گانی، اصالت بومی دارد و بنابراین، دید و دریافت سه‌گانی‌پرداز، تنها در حوزه‌ی فرهنگ بومی می‌تواند به آن تمایز ببخشد. پس، همچنان که هایکو مبتنی بر «ذن بودیسم» است، سه‌گانی هم باید مبتنی بر فرهنگ ایرانی- اسلامی باشد:

هی مگو که قارقار می‌کند!

تو زبان زاغ را نخوانده‌ای؛ 

عاشق است و یاریار می‌کند.

محمدشریف سعیدی

 

جهانبینی سه‌گانی

رویکرد محتوایی سه‌گانی، به اقتضای خصوصیات شکلی منحصربه‌فرد آن، رویکرد حکمت‌آمیز است. حکمت، یعنی علم به حقیقت پدیده‌ها. جهان بی‌معنای ما تشنه‌ی حکمت است و فرستادن خواننده  دنبال نخودسیاه هذیانات گنگ یا احساسات سطحی در این جهان، نوعی همنوایی با پلشتی‌های آن بیش نیست. شعر حاصل تعهد است و کدام تعهد والاتر از تعهد به نواهای جاودانه‌ی حقیقت؟  سه‌گانی‌پرداز از دریچه‌ای که سه‌گانی پیش روی او گشوده است، حکمت می‌جوید و حکمت می‌گوید، چه‌، چارچوب تنگ آن، مانند چارچوب تنگ حوصله‌های امروزین، جای بیهوده‌بافی برای وی باقی نمی‌گذارد. سه‌گانی پیشاپیش پذیرفته است که فرصتها و فراغتهایمان اندک است و از این رو، بلندی حرفش را به اندازه‌ی کوتاهی قدش می‌فشارد تا انرژی فشرده‌ی آن، روح گرسنه‌ی انسان بی‌حوصله‌ی معاصر را سرپا نگاه دارد:

تلخ یا شیرین، 

هرچه هست، این است؛ 

زندگی، لیموی شیرین است.

ادراک ماهیت پدیده‌ها و روابط نادیده و ناگفته‌ی میان آنها، راهی است که سه‌گانی‌پرداز را به حکمت می‌رساند. او این راه را با جان و دل پشت سر می‌گذارد. حکمتی که وی می‌یابد و می‌گوید، شاعرانه است، نه بدان دلیل که در پوشش تصویر و تزئین و موسیقی و زبان رخ می‌نماید، بل از آن رو که با «شعور» شاعرانه پدید می‌آید و این شعور، همان ذوقی است که شعر ناب می‌آفریند:

جنگ یک حرف دیگر است، اما

خواه‌ناخواه زنده از خونیم؛

ما به گلهای سرخ مدیونیم.

حکمت شاعرانه‌ی سه‌گانی، حاصل اشراق است. در این روش، ذهن و عین یکی می‌شوند و سوژه و ابژه، یگانگی پیدا می‌کنند و از این رهگذر، ماهیت پدیده‌ها و روابط میان آنها بدان‌گونه که حقیقتا هست، رخ می‌نماید:

زندگی جنگِ سرد است؛ 

مرگ سخت است، اما 

زندگی کارِ مردان مرد است.

ارائه‌ی نماهای متکثر از حقیقتی واحد، که برآیند هستی‌شناسی اشراقی است، به شناخت هرچه کامل‌تر آن حقیقت می‌انجامد. با این کار، سه‌گانی هیچ‌گاه موضوع کم نمی‌آورد و موضوعات برای آن همیشه تازه‌اند و هرچند حقیقتشان واحد است، نماهایشان قابلیت تکثر دارد:

مانده تا دریابد 

خانه‌ی دوست کجاست؛ 

ماه هم سربه‌هواست.

 

ستاره‌ها! جواب!

کجاست قرص ماه؟

کجاست قرص خواب؟

سه‌گانی‌پرداز، فعال است، نه منفعل؛ یعنی به بازتاب حقیقت پدیده‌ها در آینه‌ی روحش فعالانه‌یاری می‌رساند و آن را بازمی‌آفریند و گاه سرنخ‌هایی از آن حقیقت می‌یابد که گمان وجود آنها نمی‌رفت:

وای! دارد بوسه می‌گیرد،

گربه از طوطی؛

گاه زیبا می‌شود دنیای نالوطی.

باری، نگاه سه‌گانی‌پرداز، یک نگاه ویژه است؛ نگاهی سیال و حساس و دقیق و عمیق و تهوّرآمیز و خطرپذیر و بااین‌همه، ساده و بی‎شیله‌پیله. این نگاه مهمترین حدفاصل سه‌گانی و قالبهای مشابه ایرانی و غیرایرانی است. شاعری که به سرودن سه‌گانی روی می‌آورد، از چنین نگاهی چاره‌ نخواهد داشت.

 

عیوب سه‌گانی

در سرودن سه‌گانی موزون با دو عیب زیر مواجه می‌شویم که لازم است سه‌گانی‌پردازان از آنها حذر کنند:

1. بسته‌شکنی

یعنی گسستن مصنوعی یک مصراع، برای پدید آوردن دو مصراع سه‌گانی:

مگر شراب طهوري كه بي‌ رسوبي تو

خودت ببين چه زلالي

ببين چه خوبي تو

چینش درست سطرهای شعر بالا، درواقع یک بیت به صورت زیر پدید می‌آورد:

مگر شراب طهوری که بی رسوبی تو

خودت ببین چه زلالی ببین چه خوبی تو

2. شکسته‌بندی

یعنی پیوستن مصنوعی دو مصراع، برای پدیدآوردن یک مصراع سه‌گانی:

برق رفت؛

لامپ را از سر سیم، باز کردم، شکستم،

جای آن سیب سرخی، بر سرِ سیم بستم.

سطرهای دوم و سوم این نمونه، هر کدام از پیوستن دو مصراع پدید آمده است و چینش درست مصراعهای آن، یک پنجگانی به صورت زیر پدید می‌آورد:

برق رفت؛

لامپ را از سر سیم

باز کردم، شکستم،

جای آن سیب سرخی

بر سرِ سیم بستم.

ناگفته نماند که وزنهای دوری همواره امکان دارد این دو عیب را برای سه‌گانی به بار آورند و لازم است سه‌گانی‌پردازان از کاربرد آنها در سه‌گانی بپرهیزند.

چنین که با دل تنگم سرِ مجادله داری

کلاس چندم عشقی

قناری آی قناری

نمونه‌ی بالا درواقع سه‌گانی نیست، بلکه دو مصراع از یک شعر با وزن دوری است که مصراع دوم آن بر اثر بسته‌شکنی به صورت دو مصراع در آمده است و اصل آن این‌گونه است:

چنین که با دل تنگم سرِ مجادله داری

کلاس چندم عشقی قناری آی قناری

ناگفته نماند که پاره‌ای وزنها خاصیت دوگانه دارند؛ یعنی هم می‌توان آنها را گسسته نوشت و هم پیوسته، و ذوق سلیم شاعر برای این منظور، حرف آخر را می‌زند:

سالهای ما تمام، 

انتظار و انتظار؛ 

در کدام سال

می‌رسد بهار؟ 

این شعر، هم به صورت بالا قابل تقطیع است و هم به صورت زیر، و  سرانجام شاعر، تقطیع آن را به صورت زیر پسندیده است:

سالهای ما تمام، 

انتظار و انتظار؛ 

در کدام سال می‌رسد بهار؟


ترجیحات سه‌گانی

1. برای شعر کوتاه،  شماره‌گذاری از نامگذاری ارجح است.

2. بهتر است نشانه‌های نگارشی در سه‌گانی تا حد ممکن به کار بروند، چرا که ابهام عارضی تقویت شاعرانگی را از پی نمی‌آورد و ابهام ذاتی، ماورای این‌گونه ولنگاری‌هاست.

3. بجاست سه‌گانی‌پردازان اوزان دوبیتی و رباعی را برای سرودن سه‌گانی مورد استفاده قرار ندهند، به دو دلیل:

الف) احترام به استقلال دوبیتی و رباعی از سه‌گانی،

ب) جلوگیری از عرضه‌ی دوبیتیها و رباعیهای ناقص به عنوان سه‌گانی.

بااین‌حال، اگر در این اوزان خلاقیتی صورت گیرد، کاربرد آنها برای سرودن سه‌گانی بلامانع است:

به چشمم زندگی یکسر تباهی‌ست؛

پس از تجویز دکتر،

خوراکم بوسه‌ماهی‌ست

 

دلخسته‌ام از این‌همه آدم حرفی؛

دلتنگ توام

آدم‌برفی!

4. هرچند شاعر نسبت به کاربرد ردیف در سه‌گانی آزادی عمل دارد، تا آنجا که تجربه نشان می‌دهد، کاربرد ردیفهای ساده، بویژه فعل ربطی «است» در آن، بنا بر زندگی‌گرایی سه‌گانی، طبیعی‌تر می‌نماید.

 

شاخه‌ی چهارم سه‌گانی

سه‌گانی در سه شاخه‌ی کلاسیک و نیمایی و سپید پدید می‌آید، ولی بی‌گمان از زمره‌ی ساخت‌شکنی‌های پسانیمایی در شعر معاصر فارسی است. ساخت‌شکنی اصلی آن، اینجاست که ضمن پاسداشت پیشینه‌ها، دیالکتیک زوج و فرد را در کنار دیالکتیکهای حی و حاضر شعر فارسی، یعنی دیالکتیک «تساوی و عدم تساوی» (وزن متساوی و وزن غیرمتساوی) نیما و دیالکتیک «خط و نقطه» (موسیقی بیرونی و موسیقی درونی) شاملو بر کرسی می‌نشاند. بااین‌حال، ذات ساخت‌شکن سه‌گانی همچنان مستعد جلوه‌گری است. یکی از این جلوه‌گری‌ها سرودن آن با تلفیق دو یا سه وزن گوناگون و یحتمل، تلفیق موزون و بی‌وزن، در سه لَخت سه‌گانی است؛ کاری که در بیشتر قالبهای شعری میسر نیست یا دست‌کم با این اندازه تشخص، میسر نیست. طبعاً این کار، نمی‌تواند ناشی از ضعف در کاربرد وزن باشد و مهارتی می‌طلبد که چیرگی بر شعر کلاسیک و نیمایی و حتی سپید را نشان دهد. همچنین لازم است وزنهای انتخابی نزدیک به‌یکدیگر و همخوان با هم و درکل، مناسب مضمون باشند. براین‌پایه جز شاعران کارکشته نباید به این گود وارد آیند. اینک سه نمونه در این شاخه:

 (1)

باران که می‌بارد،

حس می‌کنم

سقفِ زندانم تَرَک دارد.

(2)

عشق، طرحِ یک کبوتر می‌کشد؛

وقتی که می‌میریم، مرگی نیست؛

زندگی پر می‌کشد.

(3)

آزاد شدی، نفس گرفتی،

باز آمدی و سراغ پرهایت را

از قفس گرفتی.

 

سه‌پاره

سه‌پاره، ترکیب چند سه‌گانی پیوسته است که هر کدام یک بند از شعری بلند را تشکیل می‌دهند. گاه شاعر سه‌گانی‌پرداز نیاز دارد حرفش را از یک سه‌گانی فراتر ببرد و به چند سه‌گانی برساند و اینجاست که سه‌پاره پدید می‌آید. براین‌پایه سرودن سه‌پاره تنها با تن دادن عملی یا نظری به سه‌گانی قابل توجیه خواهد بود، نه به طور علی‌حده.

در هر صورت، ویژگیهای سه‌پاره از این قرار است:

1. شمار بندهای آن محدودیت ندارد.

2. در آن، کوبشی بودن هر بند به طور مجزا ضروری نیست و کافی است سه‌گانی‌های پیوسته درکل، یک شعر واحد پدید آورند.

3. هر بند سه‌پاره می‌تواند سه‌گانی کلاسیک یا نیمایی باشد.

4. طرح قافیه‌ی هر بند سه‌پاره آزاد است و بااین‌حال باید از کاربرد بند بی‌قافیه در آن بر حذر بود.

با آنچه گذشت، مسمطهای مثلث گذشته، شکلهای ابتدایی سه‌پاره را پیش روی ما می‌گذارند.

 

اینک نخستین سه‌پاره با ویژگیهای بالا:

 

 گل صد برگ

مرثیه‌ای برای

سید حسن حسینی

و قیصر امین‌پور

می‌وزد پشت سرم باد،

پیشِ رویم گل صدبرگ،

جان‌پناهش منم، ای دا...د!

 

شبنمی بر رخ هر برگ

می‌زند برقِ طراوت،

وای از این باد که چون مرگ!

 

آسمان، ابری و من نیز

بی‌خبر از همه جا گرم تقلا

یا تماشا.

 

«من ندانستم از اول»

آسمان قاصد مرگ است،

بار این ابر، تگرگ است.

 

تفاوتهای سه‌گانی با نوخسروانی

1. در فرم درونی - کلی سه‌گانی، بر «کوبشی» بودن لَخت سوم آن تأکید می‌شود، اما در نوخسروانی، اساساً «کوبشی» بودن شعر، مطمح نظر شاعر نیست.

2. سه‌گانی در سه شاخه‌ی کلاسیک و نیمایی و سپید پدید می‌آید، ولی نوخسروانی تنها در شاخه‌ی کلاسیک پدید آمده است.

3. سه‌گانی در شاخه‌ی کلاسیک، پنج فرم بیرونی- جزئی دارد، حال آن که نوخسروانی عملاً دو فرم از این پنج فرم را بیشتر ندارد و بویژه فرم نهایی آن «کلاسیک با طرح قافیه‌ی یک - سه» است. افزون بر این، سه‌گانی در دو شاخه‌ی نیمایی و سپید نیز جمعاً ده فرم دیگر دارد که طبعاً آنها هم در نوخسروانی به کار نرفته‌اند.

4. اصول هفتگانه‌ی سه‌گانی در نوخسروانی کاربرد نیافته‌اند. سه‌گانی از طریق رعایت این اصول که حاصل تجربه‌های عملی است، جذابیت‌هایی را رو می‌کند که برای نوخسروانی آشنا نیست.

5. موضوعات سه‌گانی وسیع‌تر از موضوعات عموماً تغزلی است که اخوان ثالث برای نوخسروانی مطمح نظر قرار داده است. در سه‌گانی انسان و جامعه و طبیعت با همه‌ی وجوهشان مورد توجه قرار می‎‌گیرند.

6. سه‌گانی رویکرد حکمت‌آمیز دارد و می‌کوشد ابعاد پنهان و جاودان انسان و جامعه و طبیعت را بجوید و بگوید؛ این در حالی است که نوخسروانی‌های معدود موجود، با حکمت میانه‌ی پایبندانه‌ای ندارند.

دو نمونه از نوخسروانی‌های مهدی اخوان ثالث:

آب زلال و برگ گل بر آب،

ماند به مَه در برکه‌ی مهتاب،

وین هردو چون لبخند او در خواب.

 

گفت: «آیَمَت مَه‌بَرایان، به دیدار»،

اینک دمد مهر هم، بی وی، اما

این هرگز آیا کند یار با یار؟

 

 تفاوتهای سه‌گانی با هایکو

1. در فرم درونی - کلی سه‌گانی، بر «کوبشی» بودن لَخت سوم آن تأکید می‌شود، اما در هایکو، آرامش فضا، حرف اول را می‌زند.

2. سه‌گانی در سه شاخه‌ی کلاسیک، نیمایی و سپید پدید می‌آید و از هر جهت مطابق مقتضیات شعر فارسی است، ولی هایکو در اصل ژاپنی آن، وزن مورایی و عموماً با پنج مورا برای سطر اول، هفت مورا برای سطر دوم و پنج مورا برای سطر سوم دارد و آنچه به نام هایکو در شعر فارسی پیدا می‌کنیم، هایکو نیست، بلکه هایکوواره‌های سپیدی است که تنها به تقلید از هایکو پدید آمده‌اند.

3. ساختار نحوی سه‌گانی محدودیت ندارد و جابه‌جایی عناصر دستوری در آن به صورت مقتضی امکانپذیر است، حال آن که ساختار نحوی هایکو در فرم سنتی آن محدودیت دارد و معمولاً اسم یا گروه اسمی به سطر آخر آن انتقال می‌یابد.

4. در سه‌گانی، پدیده‌ها به‌تنهایی محل توجه نیستند، بلکه بُعد پنهان آنها محل توجه است. در این بعد، معانی نایافته و ناگفته‌ای وجود دارند که سه‌گانی‌پرداز آنها را می‌یابد و می‌گوید و فعالیت او برای بازآفرینی پنهانی‌ها پررنگ می‌نماید. در هایکو، پدیده‌ها بویژه پدیده‌های طبیعی، چنان ‌که هستند، محل توجهند و هایکوپرداز می‌کوشد تصویر آنها را بدون قضاوت در معرض دید خواننده بگذارد.

5. سه‌گانی بر پایه‌ی مکاشفه و حادثه استوار است و هایکو بر پایه‌ی مراقبه و خلسه.

6. سه‌گانی بر پایه‌ی جهانبینی اشراقی پدید می‌آید و هایکو بر پایه‌ی جهانبینی بودایی.

دو نمونه از هایکو:

گهگاه

ابرها استراحتی می‌دهند

نظّارگان ماه را.[9]

باشو

 

از تاریکی

به تاریکی،

گربه‌های عاشق![10]

ایسّا

 برگرفته از وبلاگ آقای علیرضا فولادی

 

از نفسِ نوشتن می ترسم

تازه‌ترین کتاب محمود دولت‌آبادی مجموعه داستانی است با نام «بنی‌آدم» که شش قصه را دربرگرفته که اکثر آ‌ن‌ها در چند سال اخیر نوشته شده‌اند. «بنی‌آدم» اگرچه مجموعه‌ای به‌هم پیوسته نیست اما برخی ویژگی‌های مشترک، قصه‌های این مجموعه را در پیوند با هم قرار داده است. یکی از این ویژگی‌های مشترک، فضای ابهام‌آلود داستان‌ها است و دیگری وضعیتی است که آدم‌های داستان‌ها در آن گرفتار شده‌اند. شخصیت‌های حاضر در داستان‌های «بنی‌آدم» نیز، غالبا آدم‌هایی معمولی نیستند و هرکدامشان به شکلی گرفتار وضعیتی بحرانی‌اند. خاصه در سه داستان «مولی و شازده»، «اسم نیست» و «اتفاقی که نمی‌افتد»؛ با آدم‌هایی روبرو هستیم که انگار از متن زندگی به بیرون پرتاب شده‌اند.

در اولی، صحنه‌ای مضحک از مرگ و اعدام تصویر شده و دومی داستان فرار چند زندانی از مرزهاست و آخری هم روایتی است از وضعیت بحرانی و کابوس‌های یک پناهنده سیاسی. قصه‌های حاضر در «بنی‌آدم» را به اعتبار چند ویژگی می‌توان داستان‌هایی متفاوت با آثار قبلی دولت‌آبادی دانست و از جمله این ویژگی‌ها یکی این‌که داستان‌های این مجموعه، جز یکی، در حال‌وهوای متفاوت از فضاهای رئالیستی نوشته شده‌اند. از شش قصه این مجموعه، تنها «چوب خشک بلوط» یادآور حال‌وهوای قصه‌های قبلی دولت‌آبادی و خاصه برخی قصه‌های قدیم او در «کارنامه سپنج» است. بااین‌حال، زبان این قصه‌ها همچنان همان زبان همیشگی آثار دولت‌آبادی است و به عبارتی تشخص زبانی داستان‌های او در این مجموعه هم دیده می‌شود. به مناسبت انتشار «بنی‌آدم»، که مدتی پیش در نشر چشمه به چاپ رسید، با محمود دولت‌آبادی درباره داستان‌های این مجموعه گفت‌وگو کرده‌ایم و همچنین در اواخر گفت‌وگو به دو کتاب «وزیری امیر حسنک» و «تا سر زلف عروسان سخن» هم پرداخته‌ایم. دو کتابی که به ادبیات کلاسیک فارسی مربوط‌اند و در اولی به «تاریخ بیهقی» و داستان حسنک پرداخته شده و دیگری گزیده‌ای است از بهترین‌ نثرهای قدیم فارسی. دولت‌آبادی در جایی از این گفت‌وگو، فضای متفاوت داستان‌های «بنی‌آدم» را به «طورِ دیگر شدن» جهان امروز و آدم‌هایش مربوط دانسته و گفته: «اينكه (این داستان‌ها) داستان‌هایی متفاوت با کارهای قبلی من هستند، كاملا درست است. چون آن تاملي كه در آثار رئاليستي‌ام داشته‌ام در اينجا شكل ديگري پيدا كرده و لابد آنچه در مورد اين كتاب بايد توضيح بدهم اين است كه آدميزاد ناگهان طورِ ديگري شده و اين‌ها همه، طورِ ديگر شدن آدميزاد است در عمري كه من گذرانده‌ام. اين طورِ ديگر شدن را نمي‌توانم آدرس بدهم كه كجاست ولي تاثيراتش در ذهن من چنین بوده و بيان شده است... آنچه بر فضای همه این قصه‌ها حاکم است، عصاره‌ زندگی‌ای است که من در این دوره تجربه می‌کنم. عصاره دفرماسیون، بیگانه‌شدن و بی‌سرانجامی». چنین است که می‌توان رد برخی ویژگی‌های وضعیت کنونی را در این قصه‌ها جست‌وجو کرد. در جایی دیگر از این گفت‌وگو از دولت‌آبادی درباره داستان‌‌های امروز فارسی و کارگاه‌های قصه‌نویسی پرسیده‌ایم و او درباره این شیوه از آموزش داستان گفته: «وقتی مرحوم گلشیری کلاس داستان‌نویسی گذاشت من سر کلاس او رفتم و در حضور جمع مخالفت کردم. ابتدا گلشیری این کار را کرد. من در کلاس او گفتم ادبیات خلاق آموختنی هست اما آموزانیدنی نیست. نظرم از ابتدا این بوده که برای ادبیات فرمولی وجود ندارد و با ترتیب‌دادن کلاس دست بچه‌های مردم تو پوست گردو گذاشته می‌شود؛ و این‌که اگر ادبیات در بستر طبیعی خودش خلق شود روش‌اش را پدید می‌آورد و در این شرایط هر نویسنده‌ای سبک خودش را خلق می‌کند؛ نه‌فقط سبک خودش بلکه در هر اثری سبکی را پدید می‌آورد». از دولت‌آبادی درباره آخرین وضعیت «کلنل» و «طریق بسمل شدن» هم پرسیده‌ایم و او میگوید هنوز هیچ تغییری در شرایط انتشار این دو کتاب به وجود نیامده است. در ادامه این گفت‌وگو را می‌خوانید:

از اولین آثاری که در جوانی منتشر کردید مجموعه‌‌داستان‌هایی بود که بعدها در «کارنامه سپنج» گرد آمدند، تازه‌ترین کتابتان هم مجموعه‌داستان «بنی‌آدم» است. چه شد که باز فرمِ قصه کوتاه را برای نوشتن انتخاب کردید و به سمت نوشتن این قصه‌ها رفتید؟
حقيقتش من به‌سمت چيزي نمي‌روم و آنها هستند كه به سراغ من مي‌آيند. بعد از نوشتن «روزگار سپري‌شده مردم سالخورده» فكر كردم ديگر چيزي نخواهم نوشت. ولي نشد؛ چون كارهاي ديگر آمدند. اول داستان کوتاه «آینه» آمد، سپس «سلوك» آمد، بعد «آن ماديان سرخ‌يال» آمد و بعد «طريق بسمل‌شدن» و همان ايام «عبور از خود»، كه اين دو كتاب هم به‌انضمام «كلنل» هنوز آنجا هستند.
به‌طور كلي من از «نفْسِ» نوشتن مي‌ترسم. هم از لحاظ جسمي و هم از لحاظ ذهني. پس اين نيست كه من به‌سراغ داستان‌كوتاه رفته‌ یا نرفته‌ام. نه، هركدام از این داستان‌ها يك قلنج ذهني براي من بوده كه بايد یک‌جوری آن را باز  مي‌كردم. به همين جهت هم از نوشتن‌شان دچار خستگي عجيبي شدم.
در عين‌حال، برخی از آن داستان‌هاي اوليه كه اشاره كرديد، در تعريف داستان‌كوتاه مي‌گنجند و برخي ديگر تلاش‌هايي هستند براي رسيدن به رمان‌نويسي. به اين‌ترتيب از نظر من نوشتن داستان‌كوتاه همیشه و همان‌طور كه در يكي از داستان‌های این مجموعه اشاره كرده‌ام، از مشكل‌ترين كارها بوده، با وجود اين، نوشتن اين‌ها اجتناب‌ناپذير بود. از اين زمره داستان ديگري هم بعد از «روزگار سپري‌شده» نوشتم که گفتم «آینه».
در تعريف‌هايي كه منتقدين آورده‌اند، داستان‌كوتاه عبارت است از داستاني كه در يك نشست بشود خواندش، اما تعريف من سوا از این است: داستان‌كوتاه عبارت از داستاني است كه در يك نَفَس بشود آن را نوشت. و من هرکدام از داستان‌هاي «بني‌آدم» را در يك نَفَس نوشته‌ام. منظورم از نَفَس، اتصال و پيوسته نوشتن در ذهن و روي كاغذ است. به اين‌ترتيب من به‌سراغ اين داستان‌ها نرفتم. اين‌ها آمدند و بايد نوشته مي‌شدند و شدند. طريقه كارم همیشه اين‌طور بوده است.

اما در فرایند نوشتن آیا معلوم است که آنچه نوشته خواهد شد رمان است یا قصه کوتاه؟
بله، وقتي شروع مي‌شود معلوم است كه اين باید داستان‌كوتاه باشد يا رمان. مقدمات اينها از قبل فرق مي‌كند و هركدام‌شان يك‌جوري آدم را گرفتار و دچار مي‌كنند. خود آنها هستند که مرا مجبور مي‌كنند كه بنويسم وگرنه حالم بدتر از اين می‌شد كه الان هست. در نوشتن‌شان هم خيلي عذاب مي‌كشم؛ تاثيرات جسمي‌شان هم خيلي شديدند و خستگي زيادي به‌همراه دارند. من در بهمن و اسفند چهار داستان از این مجموعه را نوشتم و هركدام باعث شد كه بسيار خسته بشوم و متاسفانه در موقعيتي كه ما هستيم معمولا نويسنده استراحتِ بعد از كار ندارد. چيزي كه جزو طبيعت كار است و شما بايستي بگذاري نسيمي به ذهنت بوزد تا بعد دوباره شروع كني.

به دشواری نوشتنِ داستان‌کوتاه اشاره کردید. در قصه اول «بنی‌آدم» که «مولی و شازده» نام دارد، داستان ‌كوتاه را هنری دانسته‌اید در توان کافکا و ولفگانگ بورشرت. دشواری نوشتن داستان‌کوتاه دقیقا در چیست؟ آیا به این خاطر است که باید در حجم کمی از کلمات آنچه را در ذهن وجود دارد نوشت؟
نمي‌دانم در چيست، اما مي‌دانم كه خيلي دشوار است. شاید حجم کم، اما هر چيزي كه به‌اختصار نوشته شود لزوما داستاني نيست كه من بگويم پذيرفتني است. دشوار است. چگونه می‌شود از عهده موضوعي برآمد كه با داستان كوتاه تناسب دارد و نه با رمان؟ شاید بخشی از دشواری‌اش فشردگي و مينياتوركاري است و اينکه باید خودت را در اختصار بيان كني و آن لحظاتي را بنویسی كه ذهن را دچار كرده. براي من داستان‌كوتاه هنوز هم دشوار است.
علي‌الاصول اعتقاد من این است كه خلق ادبيات گاهي ممكن مي‌شود. وقتي در داستان اول «بنی‌آدم» نوشتم كه ناگهان در سه صبح تصويري در ذهنم آمد واقعا همین‌طوری بود و این توضيح‌پذير نيست. فكر مي‌كردم كتاب «بنی‌آدم» كه منتشر شود چيزي ندارم كه درباره‌اش بگويم، چون توضيح‌پذير نيست. اما به هرحال انسان وقتي دچار مي‌شود بايد بتواند از عهده‌اش بربيايد.

‌بعضي از قصه‌هاي «بنی‌آدم» تجربه تازه‌اي در كارنامه شما هستند، به این معنا‌ که در آنها از رئاليسمي كه مشخصه كارهاي شما بوده خبری نیست و شاید بشود گفت به سمت نوشتن قصه‌هاي مدرن‌تر رفته‌ايد. حتي یکی دو جا در قصه‌های «مولی و شازده» و «امیلیانو حسن»، راوی به‌طور مستقیم خواننده را مخاطب قرار داده که این خلاف ساختار رئالیستی داستان است و البته تمهیدی است که در برخی قصه‌های پست‌مدرن به‌کار بسته می‌شود. دلیل نوشتن داستان‌هایی متفاوت از داستان‌های رئالیستی چه بوده است؟
نمي‌دانم واقعا، اين‌ها كه مي‌گوييد استنباط و ارزيابي شماست و شاید درست هم هست. اما باور كنيد نمي‌دانم و وقتي مي‌نوشتم‌شان فكر مي‌كردم كه همين‌جور بايد نوشتشان. ضمن این‌که اعتقاد داشته و دارم هیچ اثری غیررئالیستی نیست. اما اينكه داستان‌هایی متفاوت با کارهای قبلی من هستند، كاملا درست است.
چون آن تاملي كه در آثار رئاليستي‌ام داشته‌ام در اينجا شكل ديگري پيدا كرده و لابد آنچه در مورد اين كتاب بايد توضيح بدهم اين است كه آدميزاد ناگهان طورِ ديگري شده و اين‌ها همه، طورِ ديگر شدن آدميزاد است در عمري كه من گذرانده‌ام. اين طورِ ديگر شدن را نمي‌توانم آدرس بدهم كه كجاست ولي تاثيراتش در ذهن من چنین بوده و بيان شده است. مثلا «يك شب ديگر» را من در بعدازظهري نشستم و نوشتم.
تصويري در ذهنم آمده و من بايد آن را بيان مي‌كردم، همين. اينكه از رئاليسم مي‌گذرد و مي‌رسد به پسامدرن و چه و چه را، نه تئوري‌هاشان را مي‌شناسم و نه علاقه‌اي به آن دارم. خود زندگي است كه به نویسنده مي‌گويد چه‌كار بايد کند. آنچه در كل مي‌توانم بگويم اين است كه امروز آدميزاد در ذهن من اين شكلي شده، در موقعيت‌ها اين‌جوري شده، در ناشناختگي‌ها اين‌جوري شده.
دفرماسيون‌ها اين‌جوري به ذهن من آمده و ممكن است در امر واقع و در عالم رئاليستي اگر مي‌خواستم بنويسم‌شان، جورِ ديگري مي‌شدند ولي در اين اختصار به این شکل درآمده‌اند، يك‌جور بي‌پايانی و بي‌سرانجامي و دچار‌ بودنِ آدم‌ها در ذهن من بوده. وضعیت يكايك این آدم‌ها غم‌انگيز است و هم مضحك. در عين‌حال آنها گرفتار موقعيتی تراژیک هستند، نه در معناي ارسطويي‌اش البته. ولي آنها در معناي جديد تراژدی اين‌گونه‌اند. اين‌ها خاصيت دوره جديد است و اين‌جور به ذهن من آمده است. آیا این خود گونه‌ای از رئالیسم نیست؟!
اما در این قصه‌های متفاوت، زبان شما همچنان همان زبان همیشگی‌تان است؛ آیا به فکر این نبودید که زبانی متفاوت برای این قصه‌ها به‌کار ببرید؟
نه، داستان‌ با زبان خودش زاده می‌شود. این‌ها از معدود آثار من هستند که کم بازنویسی شدند. شما می‌دانید که مجلد سوم «روزگار سپری‌شده» را حدود سه سال بازنویسی و ویرایش می‌کردم و برخی از بخش‌های «کلیدر» به همین‌ترتیب، «سلوچ» کمتر و «سلوک» خیلی بیشتر.
ولی داستان‌های «بنی‌آدم» کمترین وقت را برای بازنویسی از من گرفت و تقریبا می‌شود گفت بازنویسی نشدند، فقط ویرایش شدند. اما خب، طبعا آن زبان هست و از نظر من عمدی هم وجود ندارد و بدیهی است که بافت زبان در این داستان‌ها هم همان شناسنامه همیشگی را داشته باشند و این اجتناب‌ناپذیر است. من اجزاء یک داستان را جدا-‌جدا نمی‌بینم. هر داستان یک هماد (مجموع) است که پدید می‌شود.

«بنی‌آدم» مجموعه‌ای از قصه‌های به‌هم‌پیوسته نیست و داستان‌ها، شخصیت‌ها و فضاهای متفاوتی دارند. اما ویژگی‌هایی مشترک در داستان‌ها وجود دارد که نوعی پیوند میان آنها برقرار کرده. یکی از این اشتراکات حال‌و‌هوای ابهام‌آلود تمام قصه‌ها است. در جایی از صحبت‌هایتان از «طورِ دیگر شدن» آدم‌ها در جهان فعلی گفتید و به بی‌پایانی و بی‌سرانجامی این وضعیت اشاره کردید. آیا فضای ابهام‌آلود این قصه‌ها برآمده از همین وضعیتی است که گفتید؟
درست است. یکی از وجوه عمده این اشتراک‌ها که گفتید، همین ابهام و ابرآلودگی است که همه‌جا را دربرگرفته و در جاهایی نشانه‌هایی هم وجود دارد. در موقعیتی که این قصه‌ها را نوشتم، اتصال میان آن‌ها همان اتصال روحی و درک و دریافت من از موقعیت بوده است. پس درست است و شاید نشانه‌های دیگری هم از این اشتراکات وجود داشته باشد.

‌شاید یکی دیگر از این نشانه‌ها تیپ آدم‌هایی است که در این قصه‌ها حضور دارند. شخصیت‌های این داستان‌ها هیچ‌یک آدم‌هایی معمولی نیستند و یکی از وجوه شباهت آنها این است که هریک از این آدم‌ها به‌شکلی از متن جامعه به بیرون پرتاب شده‌اند و در حاشیه جامعه قرار گرفته‌اند. مشخصا در «مولی و شازده» صحنه اعدام و مردی قوزی را داریم که معلوم نیست از کجا به فضای این قصه که در زمان امروز می‌گذرد آمده. در «اسم نیست» تعدادی زندانی هستند که می‌خواهند از مرز فرار کنند و در «اتفاقی که نمی‌افتد» با پناهنده‌ای سیاسی مواجه می‌شویم.

بله این‌طور هم می‌شود این آدم‌ها را تلقی کرد. اما به‌طور‌کلی آنچه بر فضای همه این قصه‌ها حاکم است، عصاره‌ زندگی‌ای است که من در این دوره تجربه می‌کنم. عصاره دفرماسیون، بیگانه‌شدن و بی‌سرانجامی. از همه جالب‌تر اینکه این‌ها ناگهان به ذهنم می‌آیند. برای خودم هم عجیب است که چرا و از کجا این‌ها ناگهان سر بر می‌آورند! مثلا در مورد همان زندانیان... «اسم نیست»؛ خود این عنوان یعنی که انتظار هویتی نداشته باشید و اسم کتاب هم ممکن بود که همین شود.
این آدم‌ها از زندگی پرت افتاده‌اند اما زندگی هنوز رهاشان نمی‌کند. ما می‌دانیم که در دوره معینی انبوهی از آدم‌های این مملکت در آن ایام، ناچار شدند که تن به مهاجرت بدهند و خب این اتفاق تاریخی در ذهن می‌ماند، در ذهن آدمی مثل من می‌ماند. شاید محض پیشگیری از فراموشی به تعبیر میلان کوندرا.
اما اگر بگویید الگویش کیست، نمی‌دانم. این‌قدر می‌دانم که موضوع مرا رها نکرده تا وقتی که بیانش کرده‌ام. تاثیر گذاشته‌اند و تخمیر شده‌اند، تا اینکه در موقعش بروز کرده‌اند. جالب است که یکی از مترجمان خوب ما قبل از اینکه کتاب منتشر شود با منزل ما تماس گرفته و گفته بود می‌خواهم این کتاب را ترجمه کنم.
اما بعد که آن را خواند گفت: نه، ترجمه‌اش نمی‌کنم. فکر کردم برای اینکه ترجمه‌کردن این کتاب و دچارشدن به آن مترجم را هم آزار می‌دهد و اگر کسی به بهداشت روان خودش توجه داشته باشد طبعا طرف همچین کاری نمی‌رود. این‌ها جمع می‌شوند از جاهایی که نمی‌دانید کجاست، در جاهایی که باز هم نمی‌دانید کجاست و نمی دانید در چه زمانی، بروز می‌کنند. اما اصل قضیه، انهدام است و از دست‌دادن و دویدن بی‌سرانجام یا بدسرانجام.

از نفسِ نوشتن می‌ترسم

آیا هدف این دویدن‌ها مشخص است؟
نه، نیست. اتفاقا این نومیدی که امروز در جهان بروز یافته و بسیار خطرناک هم است، تا حدی به این مربوط است که هدف و چشم‌اندازی وجود ندارد. اتفاقاتی که در جهان امروز ما رخ می‌دهد به‌خاطر بی‌آیندگی است. این کشش خوفناک به سمت گذشته برای این است که آینده‌ای وجود ندارد.
جوانی که در گوشه‌ای از دنیا زندگی می‌کند، اگر چشم‌انداز و ایده‌آلی برای خودش و نسل و دوره خودش داشت بلند نمی‌شد برود در قلب شهرها و صحراها سَر ببرد و منهدم کند و منهدم شود. شاید نوعی نظریه درباره این وضعیت وجود داشته باشد، اما من نامش را می‌گذارم «نظریه انهدام». انسان بی‌آرمان به نومیدی می‌رسد، نومیدی به نیهیلیسم می‌رسد، نیهیلیسم که فعال شد هم یعنی آنارشیسم، یعنی افراط و خشونت و بیگانگی از هستی و منهدم‌کردن هستی.
این وقایع از جنبه روحی-روانی همه از نومیدی و افسردگی و نیهیلیسم ناشی می‌شود. آدم در چنین وضعیتی خودش را ویران می‌کند. زندگی و دیگران را ویران می‌کند، زیرا در نظرش همه‌چیز بیهوده و پوچ و بی‌ربط است و بنابراین فکر می‌کند عدمش هم چیزی است مثل همین وجود که زیاد اهمیتی ندارد. البته این داستان‌ها قرار نیست چنان ابعادی را بیان کند، اما روح یا روانی که در آنها جاری است مربوط به همین دوره است.

چطور می‌توان داستانی نوشت که هم روح یک دوره را در خود داشته باشد و هم مختص به زمان یا واقعه‌ای خاص نباشد و به‌اصطلاح تاریخ انقضاء نداشته باشد؟
در انگارِ من، همین داستان‌های «بنی‌آدم» که حرفش را می‌زنیم از همان زمره باید باشد. و بعید است که به‌صورت آگاهانه اتفاق بیافتد. توضیح‌دادنی نیست. این‌ تأثرات می‌آیند و در انسان نشست می‌کنند، آن‌طوری که خودشان بدانند و باز خودشان آدم را وادار به بیان می‌کنند. این روند را هر شخصی خودش باید تجربه کند و هر تجربه‌ای هم خاص است و این مقوله در هر ذهنی رفتار مشخص خودش را دارد.
اما می‌توانم بگویم در نوشتن نباید به فکر اصطلاحا جاودانگی یا انقضاء نیافتن اثر بود. پیشنهادی اگر باشد، این است که غرض - همان‌طور که مولوی می‌گوید - کار را خراب می‌کند. اما دریافت اجتماعی و تخمیر آن و واگذاشتنش به حال خود و فکر‌کردن به آن و در نقطه‌ای سرنخ را در ذهن پیدا‌کردن، تجربه‌ای شخصی است. اما فرمولی برای اینکه داستانی نوشته شود که هم مربوط به یک زمانه باشد و هم در هر دوره دیگری قدرت خود را حفظ کند وجود ندارد و تضمینی هم وجود ندارد.
اصل قضیه همان است که شما نخواهی و پیدا شود، شما بجویی برای یافتن خودت، نه بجویی برای اینکه کاری جاودانه یا ماندگار بنویسی. یک‌بار در مراسمی در وین صحبت می‌کردم. گفتم من از ندانستن آغاز می‌کنم. واقعا هم همین‌طور است و «بنی‌آدم» مصداق همین حرف است. یعنی در آگاهی من هیچ‌چیزی وجود ندارد که بخواهم تصمیم بگیرم، ولی از درون من چیزی می‌آید و مرا وادار به تصمیم نوشتن می‌کند.
حقیقت این را در قصه اول «بنی‌آدم» گفته‌ام که ناگهان تصویر در نظرم آمد که ابدا خبری از آن نداشتم و وقتی به نظر آمد یعنی که مرا بیان کن، همین. این‌گونه نیست که بنشینم فکر کنم چرا دیگر نمی‌توانم بنویسم. من زندگی عادی‌ام را کرده‌ام. زندگی عادی داشتن همان هنر زیستن است و هنر زیستن پایه اصلی هنر ورزیدن است در عرصه‌های مختلف.
در جامعه‌ای که مدام در حال تبدیل و تنوع و تطور و معلق‌زدن افراد و ریاکاری آنها است، هنر زیستن عبارت است از «معمولی زیستن». اینکه انسان بتواند در شرایطی که همه‌چیز در حال معلق و واروست و همه‌چیز در سمتی است که معلوم نیست کدام سمت است، زیستن درست خود زندگی کردن است؛ مثل محمودی که همیشه زندگی می‌کرده زیرا اگر به آدم‌ها فرصت دهید، همان نخستین شخصی که با شما سلام‌علیک می‌کند آماده است تا شما را تبدیل به چیزی کند که در ذهنش از شما ساخته است. من هرگز این اجازه را نداده‌ام. می‌گویم آنچه در ذهن شماست برای خود شما؛ من که در ذهن خودم می‌دانم چه هستم.
اندوختن به‌طور طبیعی، یادگیری به‌طور مداوم، واگذاری اندوخته‌ها و تجربه‌ها به حال خود تا به‌ وقتش بروز پیدا کنند؛ برای من همیشه این اصل بوده است. این نیست که ما بگوییم حالا من می‌روم تجربیاتی را می‌آموزم تا بنشینم و چیزی را بنویسم. خوب است که شما تجربه‌ بیاندوزی، این از ضرورت‌های هنرورزی است اما اگر مقصد را این بگذاری که زود این تجربیات را منتقل کنی ممکن است در خلاقیت هنری موفق نشوی.

معمولا عنوان مجموعه‌داستان‌ها را از روی نام یکی از قصه‌های آن می‌گذارند اما «بنی‌آدم» اسم هیچ‌یک از قصه‌های کتاب نیست. این اسم را چگونه انتخاب کردید؟
«بنی‌آدم» ناگهانی به ذهنم آمده بود.

بعد از اینکه مجموعه تمام شد؟
بله، وقتی تمام شد. البته در آن اواخر این اسم را انتخاب کرده بودم اما یادم رفته بود. ناشر که پیش من آمد گفتم چطور است اسم این مجموعه را بگذارم «ندانستن». گفت شما که «بنی‌آدم» را انتخاب کرده بودید و متوجه شدم چه اسم خوبی است. «بنی‌آدم» جامع‌ترین اسم است برای این قصه‌‌ها، چون قصه‌ها می‌خواهند بگویند این‌ اشخاص آدم هستند و بیش‌تر این‌که آدمیزاد بوده‌اند!

داستان «اسم نیست» با نقطه‌ویرگول شروع می‌شود: «؛ چه جوری بگویم؟ همه‌چیز در آن دخمه شروع شد...». چرا قصه با این علامت شروع می‌شود؟ اشتباه چاپی است یا نشانه‌ای از پریشان‌گویی راوی و این‌که روایت قصه از میانه شروع شده است؟
شاید اشتباه چاپی است شاید نه. واقعا یادم نیست. اما همین «چه بگویم؟» که اولین عبارت داستان است، خودش پریشانی و کلافگی را در خود دارد و راوی می‌گوید نمی‌دانم این را چه‌کارش کنم و چه‌جوری بیانش کنم؟ یک‌جور ناگزیری است و به‌نظرم بد هم نیست که این علامت اینجا آمده است.

پیش از انتشار «بنی‌آدم»، دو کتاب منتشر کردید که هر دو مربوط به ادبیات کلاسیک بودند. یکی «وزیری امیرحسنک» و دیگری «تا سر زلف عروسان سخن» که در کتاب اخیر گزیده‌ای از نثر کهن فارسی به دست داده‌اید. معمولا شیوه مواجهه نویسندگان و شاعران معاصر ما با سنت ادبی فارسی متفاوت از آن چیزی بوده که در دانشکده‌های ادبیات وجود دارد...
بله، من همیشه به جوان‌ها گفته‌ام دانشکده ادبیات را توضیه نمی‌کنم، اگر استعداد نویسندگی دارید.

شما با چه رویکردی به‌سراغ انتخاب بهترین متون نثر کلاسیک فارسی رفتید؟ آیا هدف شما این بود که نوعی آشتی میان مردم عادی جامعه با این متون برقرار کنید و ضمنا قدرت زبان و روایت در سنت ادبی را به داستان‌نویسی امروز نشان دهید؟
تشخیص شما درست است. البته از نظر من آکادمیسین‌های ما محترم‌اند برای اینکه از روی این آثار غبار را پس زدند تا ما با آنها آشنا شویم. من همیشه گفته‌ام قدرشناس این بزرگان هستم و باید باشیم. این نظری است که متاسفانه صادق هدایت خلاف آن را داشت.
او به طنز می‌گفت آنها این متون را غبارروبی می‌کنند، اما من معتقدم این غبارروبی خیلی هم خوب بوده و بسیار خوب است. دست‌کم ارتباط من با زبان و ادبیات قدیم که عاشقانه بوده است و هست از برکت همان غبار گرفتن‌هاست.
به این‌معنا که در بیان نثرنویسان قدیم خودمان گاهی وقت‌ها اعجاز می‌بینم. ولی آکادمیسین‌های ما که با غبارروبی از این آثار کار بسیار مهمی کرده‌اند، در شیوه آموزش(در تجربه‌های من) متاسفانه وازننده هستند. تجربی این را می‌گویم. البته در دوره قدیم و آن زمان که مرحوم فروزانفر و دیگران بودند از آن شیوه آموزشی شفیعی‌کدکنی بیرون آمد، ولی در دوره جدید این‌طور نیست. زمانی جمعی پیش من می‌آمدند و اساطیر می‌خواندیم.
یکی از آن‌ها در دانشگاه ادبیات خوانده بود، اما متوجه شدم نمی‌تواند از روی متن بخواند. گفتم چرا نمی‌توانی، تو که می‌گویی فوق‌لیسانس ادبیات دارم، در آنجا چه خوانده‌ای؟ گفت بیهقی و حسنک را خوانده‌ایم. بیهقی را جلویش گذاشتم و دیدم باز هم نمی‌تواند بخواند. گفتم پس چه‌جور از دانشگاه فوق‌لیسانس گرفته‌ای؟
گفت در دانشگاهی که درس خوانده‌ام استادی داشتیم که یک نسخه اِعراب‌گذاری‌شده از این داستان را از استاد قبلی‌اش گرفته و او هم آن را از استاد قبلی گرفته بود. ما سر کلاس هرکدام یکی دو خط از آن را می‌خواندیم.
گفتم همین‌طوری به تو مدرک دادند؟ به این‌ترتیب متوجه شدم که نحوه آموزش ادبیات کلاسیک در ایران متاسفانه به‌گونه‌ای نیست که بتواند دانشجو را جذب این ادبیات کند و طبعا شرایط اجتماعی هم طوری است که اگر شما قادر نباشید طعم این ادبیات را به دانشجو بچشانید، این تصور پیش می‌آید که این‌ متن‌ها برای صدهاسال پیش است و مهم نیست مثلا رودکی چه گفته و چه کرده یا مثلا عطار نیشابوری.
البته من سر کلاس‌های آقای شفیعی‌کدکنی نرفته‌ام. قطعا ایشان شیوه دیگری دارند، ولی آنچه از طریق برخی دانشجوها دیده‌ام این است که متاسفانه اغلب از ادبیات قدیم وازده شده‌اند. یکی از اهداف این کتاب شاید این بود که بگویم این متون نه فقط زبان ما هستند که اتفاقا زبان قُدما، زبان خوب و درست ما هم هست و در اصل این نثرها مادر‌ و ‌پدر زبان امروز ما هستند.
دیگر اینکه لابد نویسندگان جوانی هم هستند که به زبان فکر می‌کنند. اخیرا شنیده‌ام که رشته فلسفۀ ادبیات، تبدیل به فلسفه زبان شده است و کار من از این حیث هم می‌تواند پیشنهادی باشد که اگر می‌خواهید مباحث زبانی را هم دنبال کنید بد نیست به این آثار توجه بشود. در مورد بیهقی هم همین کار را کردم.
هم شخصیت او را معرفی کرده‌ام و هم نوع نگاه او را به استبداد-مناسبات اجتماعی ساختار قدرت پادشاهی دست‌نشانده‌ی بغداد زمان خودش، و نگاه به امر وزارت که در کشور ما بسیار مهم بوده است. وزرای ایران از اوایل دوره ساسانیان تا بزرگمهر حکیم در اواخر ساسانیان و از خانواده‌ای که از مرو به دمشق رفتند و وزیر عبدالملک شدند تا به بعد، همیشه برای من جذاب بوده‌اند، حتی در وجه افسانه‌ای‌شان.

آیا کار دیگری شبیه به آنچه درباره بیهقی و داستان حسنک کرده‌اید، درباره دیگر آثار کلاسیک هم انجام داده‌اید؟
در مورد فردوسی هم این کار را کرده‌ام که امیدوارم آقای احسان رسولف به‌عنوان تهیه‌کننده سرانجام بعد از پنج سال آن را منتشر کند. آنجا در مورد داستان رستم و سهراب طوماری نوشته‌ام و داستان سهراب را با ویرایش جدیدی که دراما شده، خوانده‌ام. همیشه اعتقاد داشته‌ام که روحیه ما و روانشناسی مردم ما در زبان قابل‌ تشخیص است.
عبارتی از هگل می‌خواندم که درباره سه وجه مهم ادبیات فارسی اظهارنظر کرده بود. حالا از نیچه و گوته و آندره ژیدِ شاعر و نویسنده بگذریم، ولی هگل که همچنان مهم‌ترین فیلسوف دنیای جدید است درباره شاهنامه فردوسی و سعدی و مولوی صحبت می‌کند. هگل در این آثار دنبال چه می‌گردد؟ دنبال اینکه این ملت ذهنیتش چگونه حرکت کرده که از حماسه به ادبیات اندرز و آموزش در سعدی رسیده و از آنجا به  مولوی و ادبیات عرفانی. وقتی یک فیلسوف قرن نوزدهمی آلمانی‌زبان به صرافت این می‌افتد که بفهمد ما که هستیم، آیا انصاف است که خود ما متوجه این موضوع نشویم؟

آیا کار بر روی ادبیات کلاسیک را ادامه خواهید داد؟
شاید، اگر پیش بیاید. این کارها عملا عاشقانه بوده‌اند. مثلا حیفم آمد داستانی را که می‌گوید سلطان محمود به آن عظمت چه کرده تا یک نشان و لقب دیگر از خلیفه عباسی بگیرد، دوباره مطرح نکنم؛ اینکه او چگونه یک زن را با پسرش مامور می‌کند تا به مرزهای چین برود و لقبی که خلیفه به فرمانده و حاکم آنجا داده را پیدا کند و مچاله کند و به سلطان محمود بدهد و او آن را برای خلیفه بفرستد و بگوید این حاکمانی که تو به ایشان لقب می‌بخشی به تو بی‌اعتنایند و چه و چه و یک لقب دیگر بگیرد اهمیت داشته که نظام‌الملک آن را نوشته است.

او اینجا مناسبات استعماری زمان خودش را نشان داده. البته استعمار اصطلاح جدیدی است و نباید برای آن دوره به‌کار برد، «استخرابی!!» مناسب‌تر است و بهتر است بگوییم او مناسبات مسلط دوران خودش را از طرف خلیفه بغداد در مقام قدرتی مثل سلطان محمود می‌خواهد بیان کند.

در عین حال می‌گوید ببینید ما چه مذلتی را تحمل می‌کرده‌ایم که سلطان محمود، یکی از قهارترین سلاطین بعد از اسلام ایران، این‌قدر وادار به کرنش می‌شود! نظام‌الملک اگر این قصه را نوشته، می‌خواسته چیزی به ما بگوید. دریغم آمد که این به دست جوان‌ترها نرسد، چون متاسفانه این داستان‌ها و کتاب‌ها پراکنده هستند و شاید کمتر به صرافت بیفتند-چه می‌دانم؟- برای یافتن‌شان.

‌یکی از مسائل داستان‌نویسی امروز ما عدم تشخص زبان در داستان‌هاست و مسئله دیگر رواج‌یافتن قصه‌های کاروی و شخصی‌نویسی است. در این بین جای خالی نوعی از رئالیسم یا شیوه‌ای از داستان‌نویسی که هم زبان روایت در آن مطرح باشد و هم در پیوند با زمانه باشد خالی است. به نظرتان داستان‌های این سال‌ها چرا این‌طور شده‌اند؟
داستان جدی نوشتن-واقعا- زحمت دارد. برخی شاید فکر می‌کنند آخرین نویسنده‌ی غربی کامل‌ترین‌ است و می‌گویند پس ما از نقطه کمال شروع می‌کنیم. در‌حالی‌که اصلا معلوم نیست این‌طور باشد. شاید یک سوء‌تفاهم است. اینکه نویسنده‌ای در کشوری غربی -مثلا آمریکا- نام‌آور شده معنایش این نیست که کامل‌تر از جان اشتاین‌بک و فاکنر و دوس پاسوس باشد. اما ماجرا این‌جور نیست.
باز هم می‌گویم بیش‌تر کسانی که در دوره‌ای مثلا تحت‌تاثیر فاکنر بودند، نظرات فاکنر را متوجه نشده بودند و درباره او دچار سوء‌تفاهم بودند. شاید شما به یاد نیاوری که بحث تکنیک در داستان‌نویسی سی‌سالی موضوع روز بود و شاید هم باشد! اما من از خود فاکنر سند می‌آورم که تمام برداشت‌هایی که از او شده را رد می‌کند. آثار فاکنر بهانه‌ای شده بود برای یک توهم با اصطلاح «تکنیک داستان».
اما مصاحبه‌ای مفصل از او در سال ١٣٤٠ در «کتاب هفته» چاپ شده بود که همان مصاحبه می‌توانست سوء‌تفاهمات را برطرف کند. در آنجا به‌روشنی آمده که فاکنر نگاهش چیست و چگونه برداشت‌های غلط نسبت به خودش را نفی می‌کند. یک منتقد فرانسوی در گفت‌وگو با فاکنر به تکنیک در آثار او اشاره می‌کند. جواب فاکنر دقیقا چنین است: «اگر نویسنده‌ای به تکنیک فکر می‌کند بهتر است برود بنا یا جراح بشود!»
عین عبارت را آوردم تا بگویم این بدفهمی ما از ادبیات غرب هم معضلی است و شتاب‌ورزی ما برای دریافت دقیق مطالب اصلا مناسب عمق مطالب نیست. برای یادگیری تامل لازم است و این وقت می‌برد. و من همیشه تاکیدم این بوده: یادگیری، یادگیری، یادگیری. شما یاد بگیر، بعدا عرصه‌اش پیدا می‌شود برای اینکه بتوانی آن یادگیری‌ها را به کار بگیری.

امروزه اما این زحمت آموختن با شیوه‌های مختلف از بین رفته است. یکی از این شیوه‌ها کارگاه‌های داستان‌نویسی است که در اکثر آنها ادبیات به‌صورت فرمول‌هایی ارائه می‌شود تا زحمت خواندن و یادگیری از بین برود. نظرتان درباره این شیوه از تدریس داستان‌نویسی چیست؟
وقتی مرحوم گلشیری کلاس داستان‌نویسی گذاشت من سر کلاس او رفتم و در حضور جمع مخالفت کردم. ابتدا گلشیری این کار را کرد. من در کلاس او گفتم ادبیات خلاق آموختنی هست اما آموزانیدنی نیست. نظرم از ابتدا این بوده که برای ادبیات فرمولی وجود ندارد و با ترتیب‌دادن کلاس دست بچه‌های مردم تو پوست گردو گذاشته می‌شود؛ و این‌که اگر ادبیات در بستر طبیعی خودش خلق شود روش‌اش را پدید می‌آورد و در این شرایط هر نویسنده‌ای سبک خودش را خلق می‌کند؛ نه‌فقط سبک خودش بلکه در هر اثری سبکی را پدید می‌آورد.
چنانچه نویسنده بزرگ دنیا، لئو تولستوی می‌گوید، پشت هر سبکی نویسنده‌اش ایستاده است. یعنی این سبک از قبل نبوده و با این آدم پدید آمده است. حالا اگر ما این‌ها را فرموله کنیم در‌واقع دست بچه‌های مردم را در پوست گردو گذاشته‌ایم. من یکی با این اتفاق موافق نبودم و یکی هم با جایزه‌دادن هر ساله. وقتی شما جوایزی برای هر سال می‌گذارید، افرادی هستند که می‌خواهند کتابشان به جایزه برسد. جوانند، و حق دارند که اشتیاق داشته باشند.
طبیعی است و من هم بودم اشتیاق داشتم؛ که نداشتم البته. بله، معتقدم هنر خلاقیت است و فرموله‌شدنی نیست و برای همین معتقدم این فناوری‌های جدید که آمده، دست‌کم در امر ادبیات هرگز نخواهند توانست با انسان خلاق رقابت کنند، مگر اینکه ابتدا خلاقیت را از انسان بگیرند و بعد کامپیوتر را جایش بگذارند تا داستانی-داستان‌هایی سر هم کند. ولی مادامی که ذهن خلاقی وجود دارد، نه فرمولی وجود دارد نه قاعده و ترتیبی!
البته اگر مشتری نباشد مغازه‌ هم تعطیل می‌شود، درعین‌حال شاید عده‌ای هم تشخیص می‌دهند این شیوه‌ی یادگیری درست است. خب، چه‌کار کنم، بروند و تجربه کنند. بالاخره خودش جایی است برای یادگیری و تشویق به خواندن و تجربه‌اندوختن.

 در این شرایط آیا داستان‌نویسی ما راه خودش را پیدا می‌کند، شما به این داستان‌ها امیدوارید؟
باید پیدا کند. چون عده‌ای آدم عمرشان را سر آن گذاشته‌اند. لابد یک‌جایی سرشان به سنگ می‌خورد و لابد در جایی راه را پیدا می‌کنند. آدم‌هایی که تلاش کنند و کارشان استمرار پیدا کند، حتما راهی پیدا می‌کنند.
ولی وقتی می‌گویند قصه‌نویسی این نسل، من نمی‌توانم بفهمم که نسل یعنی چه و برای همین است که غالبا به طعنه می‌گویم ادبیات نسلی نیست و فصلی است. اگر نسلی بود، در دوره‌ای که سعدی پدید آمد، بعد از او ده هزارتا سعدی دیگر مثلا در جیرفت و بلخ و جاهای دیگر پدید می‌آمد. اگر نسلی بود که در نسل حافظ فقط حافظ را نداشتیم.
به این ترتیب نخست باید این را در ذهن‌مان حل کنیم که ادبیات موبایل یا کامپیوتر نیست که نسل بعد از نسل بیاید... به‌خصوص در کشور ما ادبیات کاملا فصلی است و افراد باید بتوانند فصلی را در فصل خودشان کشف کنند و آن را پدید بیاورند. و امیدوارم به این‌که چنین اشخاصی خواهند توانست خود را در ادبیات پدید بیاورند با استمرار و خستگی‌ناپذیری و پرحوصله‌گویی. حتما امیدوارم. معتقدم هر دوره‌ای نویسندگان خودش را پدید می‌آورد.

منظورتان از ادبیات فصلی، ادبیات یک دوره است؟
بله. جامعه می‌تواند فصلش را پدید بیاورد، چنانچه در دوره‌هایی پدید آورده است. در دوره‌ای مثلا هدایت و جمالزاده و علوی را پدید آورد و دوره‌ای دیگر کسانی دیگر را و این‌ها را جامعه پدید آورده است. اما کسان دیگری باید بیایند تا در فصل خودشان، خود را بیابند. کسانی که در این دوره کارشان استمرار دارد و تن به واخوردگی نمی‌دهند راه را پیدا خواهند کرد.

‌هر کتابی که از شما منتشر می‌شود، کتاب‌های چاپ‌نشده شما را هم به‌یاد می‌آورد. تغییری در شرایط انتشار «کلنل» و «طریق بسمل‌شدن» پیش نیامده؟
نه، هنوز نه! فکر می‌کنم خیلی‌ها تمایل دارند این کتاب‌ها منتشر شوند، حتی در درون خود نهادهای دولتی. اما عده‌ای هم هستند که بخل می‌کنند. ما جامعه‌ای دهقانی بوده‌ایم و من هم دهقان بوده‌ام. اما اولین خصلتی که من در کودکی از خودم دور کردم بخل بود. عده‌ای بخل دارند و امر شخصی‌شان را به امر سیاسی و اجتماعی تبدیل کرده‌اند.

این کتاب‌ها یکی سی سال پیش نوشته شده و دیگری پانزده سال پیش. از انقلاب سه دهه و اندی می‌گذرد و از جنگ بیست سال. خبرنگاران خارج از ایران غالبا از من می‌پرسند شما که در انتخابات شرکت کردی چرا به کتاب‌تان اجازه چاپ نمی‌دهند؟

جواب من این بوده که اگر من در انتخابات شرکت کرده‌ام به این امید بوده که سایه بحران از سر مملکت ما کنار برود و مرحله بعدِ آن کتاب و آزادی نشر  کتاب و این‌که البته حقوق ادعایی و مطالبات قانونی من به‌قوت خود باقی است، اما اصل قضیه آن بوده که ما از احتمال یک بحران دور شویم.
بنابراین هیچ علت سیاسی وجود ندارد برای جلوگیری از آثار من. اجازه نمی‌دهند و من نمی‌دانم چرا عده‌ای این کار را می‌کنند. ذهنم خیلی جاها می‌رود اما نمی‌خواهم این حدسیات ذهنی را به‌طور قاطع بیان کنم چون ممکن است استنباط من غلط باشد. اما تا آنجایی که به «کلنل» مربوط می‌شود، وزارت ارشاد دو سال پیش به‌اتفاق برخی مطبوعات به‌اصطلاح تجددطلب، بازیِ تلخی را ترتیب دادند و به اجراء گذاشتند!

وزارت ارشاد دولت فعلی؟
بله. در دوره قبل که می‌گفتند نمی‌شود و مدام ایراد گرفتند و من تصحیح کردم. در دوره جدید مرا دعوت کردند و صحبت کردیم. بنا شد کتاب در آستانه نوروز منتشر شود. من از وزارت ارشاد آمدم بیرون، فردایش اعلام کردند: «کلنل» از سد سانسور گذشت و منتشر شد. در حالی‌که من در پاسخ خبرنگار گفته بودم هنوز این اتفاق نیافتاده.

بعدِ انتشار خبر بلافاصله «کلنلِ» قلابی آمد. همه این‌ها بازی بود و من بسیار متاسفم. اینکه اصرار دارم کتابی که در زبان فارسی نوشته می‌شود، با تشخص زبان فارسی منتشر شود، چیزی غریب یا امتیاز خاصی نیست که من می‌خواهم. نه در اینترنت که به شیوه‌هایی دیگر می‌توانم کارهایم را چاپ کنم.
پول زیادی هم می‌دهند تا در خارج از کشور «کلنل» را به فارسی چاپ کنم. یک نسخه هم که به ایران وارد شود همه از روی آن چاپ می‌کنند. اما این کار را نکرده‌ام. من پرنسیب‌ها را رعایت کرده‌ام. انضباط یک نویسنده ایرانی را رعایت کرده‌ام، ولی برخی افراد این پرنسیب‌ها را هرگز محترم نشمرده‌اند و مانده‌ام در این سوال که آیا ایشان هموطن‌های من هستند؟ انتشار کتاب حق انسانی من است، در کنار بسیاری حق‌های دیگرم.

در این دو، سه سال وضعیت فرهنگ تغییری کرده است؟
در وجه عام و در آنچه برای دیگران می‌بینم به نظر می‌رسد اندکی بهتر شده و از این بابت خوشحالم. ولی در مورد وضعیت فرهنگ و ربط آن با آثار من تغییری حاصل نشده است. 

( زر گرفته از سایت تابناک به نقل از روزنامۀ شرق)

از نفسِ نوشتن می ترسم

تازه‌ترین کتاب محمود دولت‌آبادی مجموعه داستانی است با نام «بنی‌آدم» که شش قصه را دربرگرفته که اکثر آ‌ن‌ها در چند سال اخیر نوشته شده‌اند. «بنی‌آدم» اگرچه مجموعه‌ای به‌هم پیوسته نیست اما برخی ویژگی‌های مشترک، قصه‌های این مجموعه را در پیوند با هم قرار داده است. یکی از این ویژگی‌های مشترک، فضای ابهام‌آلود داستان‌ها است و دیگری وضعیتی است که آدم‌های داستان‌ها در آن گرفتار شده‌اند. شخصیت‌های حاضر در داستان‌های «بنی‌آدم» نیز، غالبا آدم‌هایی معمولی نیستند و هرکدامشان به شکلی گرفتار وضعیتی بحرانی‌اند. خاصه در سه داستان «مولی و شازده»، «اسم نیست» و «اتفاقی که نمی‌افتد»؛ با آدم‌هایی روبرو هستیم که انگار از متن زندگی به بیرون پرتاب شده‌اند.

در اولی، صحنه‌ای مضحک از مرگ و اعدام تصویر شده و دومی داستان فرار چند زندانی از مرزهاست و آخری هم روایتی است از وضعیت بحرانی و کابوس‌های یک پناهنده سیاسی. قصه‌های حاضر در «بنی‌آدم» را به اعتبار چند ویژگی می‌توان داستان‌هایی متفاوت با آثار قبلی دولت‌آبادی دانست و از جمله این ویژگی‌ها یکی این‌که داستان‌های این مجموعه، جز یکی، در حال‌وهوای متفاوت از فضاهای رئالیستی نوشته شده‌اند. از شش قصه این مجموعه، تنها «چوب خشک بلوط» یادآور حال‌وهوای قصه‌های قبلی دولت‌آبادی و خاصه برخی قصه‌های قدیم او در «کارنامه سپنج» است. بااین‌حال، زبان این قصه‌ها همچنان همان زبان همیشگی آثار دولت‌آبادی است و به عبارتی تشخص زبانی داستان‌های او در این مجموعه هم دیده می‌شود. به مناسبت انتشار «بنی‌آدم»، که مدتی پیش در نشر چشمه به چاپ رسید، با محمود دولت‌آبادی درباره داستان‌های این مجموعه گفت‌وگو کرده‌ایم و همچنین در اواخر گفت‌وگو به دو کتاب «وزیری امیر حسنک» و «تا سر زلف عروسان سخن» هم پرداخته‌ایم. دو کتابی که به ادبیات کلاسیک فارسی مربوط‌اند و در اولی به «تاریخ بیهقی» و داستان حسنک پرداخته شده و دیگری گزیده‌ای است از بهترین‌ نثرهای قدیم فارسی. دولت‌آبادی در جایی از این گفت‌وگو، فضای متفاوت داستان‌های «بنی‌آدم» را به «طورِ دیگر شدن» جهان امروز و آدم‌هایش مربوط دانسته و گفته: «اينكه (این داستان‌ها) داستان‌هایی متفاوت با کارهای قبلی من هستند، كاملا درست است. چون آن تاملي كه در آثار رئاليستي‌ام داشته‌ام در اينجا شكل ديگري پيدا كرده و لابد آنچه در مورد اين كتاب بايد توضيح بدهم اين است كه آدميزاد ناگهان طورِ ديگري شده و اين‌ها همه، طورِ ديگر شدن آدميزاد است در عمري كه من گذرانده‌ام. اين طورِ ديگر شدن را نمي‌توانم آدرس بدهم كه كجاست ولي تاثيراتش در ذهن من چنین بوده و بيان شده است... آنچه بر فضای همه این قصه‌ها حاکم است، عصاره‌ زندگی‌ای است که من در این دوره تجربه می‌کنم. عصاره دفرماسیون، بیگانه‌شدن و بی‌سرانجامی». چنین است که می‌توان رد برخی ویژگی‌های وضعیت کنونی را در این قصه‌ها جست‌وجو کرد. در جایی دیگر از این گفت‌وگو از دولت‌آبادی درباره داستان‌‌های امروز فارسی و کارگاه‌های قصه‌نویسی پرسیده‌ایم و او درباره این شیوه از آموزش داستان گفته: «وقتی مرحوم گلشیری کلاس داستان‌نویسی گذاشت من سر کلاس او رفتم و در حضور جمع مخالفت کردم. ابتدا گلشیری این کار را کرد. من در کلاس او گفتم ادبیات خلاق آموختنی هست اما آموزانیدنی نیست. نظرم از ابتدا این بوده که برای ادبیات فرمولی وجود ندارد و با ترتیب‌دادن کلاس دست بچه‌های مردم تو پوست گردو گذاشته می‌شود؛ و این‌که اگر ادبیات در بستر طبیعی خودش خلق شود روش‌اش را پدید می‌آورد و در این شرایط هر نویسنده‌ای سبک خودش را خلق می‌کند؛ نه‌فقط سبک خودش بلکه در هر اثری سبکی را پدید می‌آورد». از دولت‌آبادی درباره آخرین وضعیت «کلنل» و «طریق بسمل شدن» هم پرسیده‌ایم و او میگوید هنوز هیچ تغییری در شرایط انتشار این دو کتاب به وجود نیامده است. در ادامه این گفت‌وگو را می‌خوانید:

از اولین آثاری که در جوانی منتشر کردید مجموعه‌‌داستان‌هایی بود که بعدها در «کارنامه سپنج» گرد آمدند، تازه‌ترین کتابتان هم مجموعه‌داستان «بنی‌آدم» است. چه شد که باز فرمِ قصه کوتاه را برای نوشتن انتخاب کردید و به سمت نوشتن این قصه‌ها رفتید؟
حقيقتش من به‌سمت چيزي نمي‌روم و آنها هستند كه به سراغ من مي‌آيند. بعد از نوشتن «روزگار سپري‌شده مردم سالخورده» فكر كردم ديگر چيزي نخواهم نوشت. ولي نشد؛ چون كارهاي ديگر آمدند. اول داستان کوتاه «آینه» آمد، سپس «سلوك» آمد، بعد «آن ماديان سرخ‌يال» آمد و بعد «طريق بسمل‌شدن» و همان ايام «عبور از خود»، كه اين دو كتاب هم به‌انضمام «كلنل» هنوز آنجا هستند.
به‌طور كلي من از «نفْسِ» نوشتن مي‌ترسم. هم از لحاظ جسمي و هم از لحاظ ذهني. پس اين نيست كه من به‌سراغ داستان‌كوتاه رفته‌ یا نرفته‌ام. نه، هركدام از این داستان‌ها يك قلنج ذهني براي من بوده كه بايد یک‌جوری آن را باز  مي‌كردم. به همين جهت هم از نوشتن‌شان دچار خستگي عجيبي شدم.
در عين‌حال، برخی از آن داستان‌هاي اوليه كه اشاره كرديد، در تعريف داستان‌كوتاه مي‌گنجند و برخي ديگر تلاش‌هايي هستند براي رسيدن به رمان‌نويسي. به اين‌ترتيب از نظر من نوشتن داستان‌كوتاه همیشه و همان‌طور كه در يكي از داستان‌های این مجموعه اشاره كرده‌ام، از مشكل‌ترين كارها بوده، با وجود اين، نوشتن اين‌ها اجتناب‌ناپذير بود. از اين زمره داستان ديگري هم بعد از «روزگار سپري‌شده» نوشتم که گفتم «آینه».
در تعريف‌هايي كه منتقدين آورده‌اند، داستان‌كوتاه عبارت است از داستاني كه در يك نشست بشود خواندش، اما تعريف من سوا از این است: داستان‌كوتاه عبارت از داستاني است كه در يك نَفَس بشود آن را نوشت. و من هرکدام از داستان‌هاي «بني‌آدم» را در يك نَفَس نوشته‌ام. منظورم از نَفَس، اتصال و پيوسته نوشتن در ذهن و روي كاغذ است. به اين‌ترتيب من به‌سراغ اين داستان‌ها نرفتم. اين‌ها آمدند و بايد نوشته مي‌شدند و شدند. طريقه كارم همیشه اين‌طور بوده است.

اما در فرایند نوشتن آیا معلوم است که آنچه نوشته خواهد شد رمان است یا قصه کوتاه؟
بله، وقتي شروع مي‌شود معلوم است كه اين باید داستان‌كوتاه باشد يا رمان. مقدمات اينها از قبل فرق مي‌كند و هركدام‌شان يك‌جوري آدم را گرفتار و دچار مي‌كنند. خود آنها هستند که مرا مجبور مي‌كنند كه بنويسم وگرنه حالم بدتر از اين می‌شد كه الان هست. در نوشتن‌شان هم خيلي عذاب مي‌كشم؛ تاثيرات جسمي‌شان هم خيلي شديدند و خستگي زيادي به‌همراه دارند. من در بهمن و اسفند چهار داستان از این مجموعه را نوشتم و هركدام باعث شد كه بسيار خسته بشوم و متاسفانه در موقعيتي كه ما هستيم معمولا نويسنده استراحتِ بعد از كار ندارد. چيزي كه جزو طبيعت كار است و شما بايستي بگذاري نسيمي به ذهنت بوزد تا بعد دوباره شروع كني.

به دشواری نوشتنِ داستان‌کوتاه اشاره کردید. در قصه اول «بنی‌آدم» که «مولی و شازده» نام دارد، داستان ‌كوتاه را هنری دانسته‌اید در توان کافکا و ولفگانگ بورشرت. دشواری نوشتن داستان‌کوتاه دقیقا در چیست؟ آیا به این خاطر است که باید در حجم کمی از کلمات آنچه را در ذهن وجود دارد نوشت؟
نمي‌دانم در چيست، اما مي‌دانم كه خيلي دشوار است. شاید حجم کم، اما هر چيزي كه به‌اختصار نوشته شود لزوما داستاني نيست كه من بگويم پذيرفتني است. دشوار است. چگونه می‌شود از عهده موضوعي برآمد كه با داستان كوتاه تناسب دارد و نه با رمان؟ شاید بخشی از دشواری‌اش فشردگي و مينياتوركاري است و اينکه باید خودت را در اختصار بيان كني و آن لحظاتي را بنویسی كه ذهن را دچار كرده. براي من داستان‌كوتاه هنوز هم دشوار است.
علي‌الاصول اعتقاد من این است كه خلق ادبيات گاهي ممكن مي‌شود. وقتي در داستان اول «بنی‌آدم» نوشتم كه ناگهان در سه صبح تصويري در ذهنم آمد واقعا همین‌طوری بود و این توضيح‌پذير نيست. فكر مي‌كردم كتاب «بنی‌آدم» كه منتشر شود چيزي ندارم كه درباره‌اش بگويم، چون توضيح‌پذير نيست. اما به هرحال انسان وقتي دچار مي‌شود بايد بتواند از عهده‌اش بربيايد.

‌بعضي از قصه‌هاي «بنی‌آدم» تجربه تازه‌اي در كارنامه شما هستند، به این معنا‌ که در آنها از رئاليسمي كه مشخصه كارهاي شما بوده خبری نیست و شاید بشود گفت به سمت نوشتن قصه‌هاي مدرن‌تر رفته‌ايد. حتي یکی دو جا در قصه‌های «مولی و شازده» و «امیلیانو حسن»، راوی به‌طور مستقیم خواننده را مخاطب قرار داده که این خلاف ساختار رئالیستی داستان است و البته تمهیدی است که در برخی قصه‌های پست‌مدرن به‌کار بسته می‌شود. دلیل نوشتن داستان‌هایی متفاوت از داستان‌های رئالیستی چه بوده است؟
نمي‌دانم واقعا، اين‌ها كه مي‌گوييد استنباط و ارزيابي شماست و شاید درست هم هست. اما باور كنيد نمي‌دانم و وقتي مي‌نوشتم‌شان فكر مي‌كردم كه همين‌جور بايد نوشتشان. ضمن این‌که اعتقاد داشته و دارم هیچ اثری غیررئالیستی نیست. اما اينكه داستان‌هایی متفاوت با کارهای قبلی من هستند، كاملا درست است.
چون آن تاملي كه در آثار رئاليستي‌ام داشته‌ام در اينجا شكل ديگري پيدا كرده و لابد آنچه در مورد اين كتاب بايد توضيح بدهم اين است كه آدميزاد ناگهان طورِ ديگري شده و اين‌ها همه، طورِ ديگر شدن آدميزاد است در عمري كه من گذرانده‌ام. اين طورِ ديگر شدن را نمي‌توانم آدرس بدهم كه كجاست ولي تاثيراتش در ذهن من چنین بوده و بيان شده است. مثلا «يك شب ديگر» را من در بعدازظهري نشستم و نوشتم.
تصويري در ذهنم آمده و من بايد آن را بيان مي‌كردم، همين. اينكه از رئاليسم مي‌گذرد و مي‌رسد به پسامدرن و چه و چه را، نه تئوري‌هاشان را مي‌شناسم و نه علاقه‌اي به آن دارم. خود زندگي است كه به نویسنده مي‌گويد چه‌كار بايد کند. آنچه در كل مي‌توانم بگويم اين است كه امروز آدميزاد در ذهن من اين شكلي شده، در موقعيت‌ها اين‌جوري شده، در ناشناختگي‌ها اين‌جوري شده.
دفرماسيون‌ها اين‌جوري به ذهن من آمده و ممكن است در امر واقع و در عالم رئاليستي اگر مي‌خواستم بنويسم‌شان، جورِ ديگري مي‌شدند ولي در اين اختصار به این شکل درآمده‌اند، يك‌جور بي‌پايانی و بي‌سرانجامي و دچار‌ بودنِ آدم‌ها در ذهن من بوده. وضعیت يكايك این آدم‌ها غم‌انگيز است و هم مضحك. در عين‌حال آنها گرفتار موقعيتی تراژیک هستند، نه در معناي ارسطويي‌اش البته. ولي آنها در معناي جديد تراژدی اين‌گونه‌اند. اين‌ها خاصيت دوره جديد است و اين‌جور به ذهن من آمده است. آیا این خود گونه‌ای از رئالیسم نیست؟!
اما در این قصه‌های متفاوت، زبان شما همچنان همان زبان همیشگی‌تان است؛ آیا به فکر این نبودید که زبانی متفاوت برای این قصه‌ها به‌کار ببرید؟
نه، داستان‌ با زبان خودش زاده می‌شود. این‌ها از معدود آثار من هستند که کم بازنویسی شدند. شما می‌دانید که مجلد سوم «روزگار سپری‌شده» را حدود سه سال بازنویسی و ویرایش می‌کردم و برخی از بخش‌های «کلیدر» به همین‌ترتیب، «سلوچ» کمتر و «سلوک» خیلی بیشتر.
ولی داستان‌های «بنی‌آدم» کمترین وقت را برای بازنویسی از من گرفت و تقریبا می‌شود گفت بازنویسی نشدند، فقط ویرایش شدند. اما خب، طبعا آن زبان هست و از نظر من عمدی هم وجود ندارد و بدیهی است که بافت زبان در این داستان‌ها هم همان شناسنامه همیشگی را داشته باشند و این اجتناب‌ناپذیر است. من اجزاء یک داستان را جدا-‌جدا نمی‌بینم. هر داستان یک هماد (مجموع) است که پدید می‌شود.

«بنی‌آدم» مجموعه‌ای از قصه‌های به‌هم‌پیوسته نیست و داستان‌ها، شخصیت‌ها و فضاهای متفاوتی دارند. اما ویژگی‌هایی مشترک در داستان‌ها وجود دارد که نوعی پیوند میان آنها برقرار کرده. یکی از این اشتراکات حال‌و‌هوای ابهام‌آلود تمام قصه‌ها است. در جایی از صحبت‌هایتان از «طورِ دیگر شدن» آدم‌ها در جهان فعلی گفتید و به بی‌پایانی و بی‌سرانجامی این وضعیت اشاره کردید. آیا فضای ابهام‌آلود این قصه‌ها برآمده از همین وضعیتی است که گفتید؟
درست است. یکی از وجوه عمده این اشتراک‌ها که گفتید، همین ابهام و ابرآلودگی است که همه‌جا را دربرگرفته و در جاهایی نشانه‌هایی هم وجود دارد. در موقعیتی که این قصه‌ها را نوشتم، اتصال میان آن‌ها همان اتصال روحی و درک و دریافت من از موقعیت بوده است. پس درست است و شاید نشانه‌های دیگری هم از این اشتراکات وجود داشته باشد.

‌شاید یکی دیگر از این نشانه‌ها تیپ آدم‌هایی است که در این قصه‌ها حضور دارند. شخصیت‌های این داستان‌ها هیچ‌یک آدم‌هایی معمولی نیستند و یکی از وجوه شباهت آنها این است که هریک از این آدم‌ها به‌شکلی از متن جامعه به بیرون پرتاب شده‌اند و در حاشیه جامعه قرار گرفته‌اند. مشخصا در «مولی و شازده» صحنه اعدام و مردی قوزی را داریم که معلوم نیست از کجا به فضای این قصه که در زمان امروز می‌گذرد آمده. در «اسم نیست» تعدادی زندانی هستند که می‌خواهند از مرز فرار کنند و در «اتفاقی که نمی‌افتد» با پناهنده‌ای سیاسی مواجه می‌شویم.

بله این‌طور هم می‌شود این آدم‌ها را تلقی کرد. اما به‌طور‌کلی آنچه بر فضای همه این قصه‌ها حاکم است، عصاره‌ زندگی‌ای است که من در این دوره تجربه می‌کنم. عصاره دفرماسیون، بیگانه‌شدن و بی‌سرانجامی. از همه جالب‌تر اینکه این‌ها ناگهان به ذهنم می‌آیند. برای خودم هم عجیب است که چرا و از کجا این‌ها ناگهان سر بر می‌آورند! مثلا در مورد همان زندانیان... «اسم نیست»؛ خود این عنوان یعنی که انتظار هویتی نداشته باشید و اسم کتاب هم ممکن بود که همین شود.
این آدم‌ها از زندگی پرت افتاده‌اند اما زندگی هنوز رهاشان نمی‌کند. ما می‌دانیم که در دوره معینی انبوهی از آدم‌های این مملکت در آن ایام، ناچار شدند که تن به مهاجرت بدهند و خب این اتفاق تاریخی در ذهن می‌ماند، در ذهن آدمی مثل من می‌ماند. شاید محض پیشگیری از فراموشی به تعبیر میلان کوندرا.
اما اگر بگویید الگویش کیست، نمی‌دانم. این‌قدر می‌دانم که موضوع مرا رها نکرده تا وقتی که بیانش کرده‌ام. تاثیر گذاشته‌اند و تخمیر شده‌اند، تا اینکه در موقعش بروز کرده‌اند. جالب است که یکی از مترجمان خوب ما قبل از اینکه کتاب منتشر شود با منزل ما تماس گرفته و گفته بود می‌خواهم این کتاب را ترجمه کنم.
اما بعد که آن را خواند گفت: نه، ترجمه‌اش نمی‌کنم. فکر کردم برای اینکه ترجمه‌کردن این کتاب و دچارشدن به آن مترجم را هم آزار می‌دهد و اگر کسی به بهداشت روان خودش توجه داشته باشد طبعا طرف همچین کاری نمی‌رود. این‌ها جمع می‌شوند از جاهایی که نمی‌دانید کجاست، در جاهایی که باز هم نمی‌دانید کجاست و نمی دانید در چه زمانی، بروز می‌کنند. اما اصل قضیه، انهدام است و از دست‌دادن و دویدن بی‌سرانجام یا بدسرانجام.

از نفسِ نوشتن می‌ترسم

آیا هدف این دویدن‌ها مشخص است؟
نه، نیست. اتفاقا این نومیدی که امروز در جهان بروز یافته و بسیار خطرناک هم است، تا حدی به این مربوط است که هدف و چشم‌اندازی وجود ندارد. اتفاقاتی که در جهان امروز ما رخ می‌دهد به‌خاطر بی‌آیندگی است. این کشش خوفناک به سمت گذشته برای این است که آینده‌ای وجود ندارد.
جوانی که در گوشه‌ای از دنیا زندگی می‌کند، اگر چشم‌انداز و ایده‌آلی برای خودش و نسل و دوره خودش داشت بلند نمی‌شد برود در قلب شهرها و صحراها سَر ببرد و منهدم کند و منهدم شود. شاید نوعی نظریه درباره این وضعیت وجود داشته باشد، اما من نامش را می‌گذارم «نظریه انهدام». انسان بی‌آرمان به نومیدی می‌رسد، نومیدی به نیهیلیسم می‌رسد، نیهیلیسم که فعال شد هم یعنی آنارشیسم، یعنی افراط و خشونت و بیگانگی از هستی و منهدم‌کردن هستی.
این وقایع از جنبه روحی-روانی همه از نومیدی و افسردگی و نیهیلیسم ناشی می‌شود. آدم در چنین وضعیتی خودش را ویران می‌کند. زندگی و دیگران را ویران می‌کند، زیرا در نظرش همه‌چیز بیهوده و پوچ و بی‌ربط است و بنابراین فکر می‌کند عدمش هم چیزی است مثل همین وجود که زیاد اهمیتی ندارد. البته این داستان‌ها قرار نیست چنان ابعادی را بیان کند، اما روح یا روانی که در آنها جاری است مربوط به همین دوره است.

چطور می‌توان داستانی نوشت که هم روح یک دوره را در خود داشته باشد و هم مختص به زمان یا واقعه‌ای خاص نباشد و به‌اصطلاح تاریخ انقضاء نداشته باشد؟
در انگارِ من، همین داستان‌های «بنی‌آدم» که حرفش را می‌زنیم از همان زمره باید باشد. و بعید است که به‌صورت آگاهانه اتفاق بیافتد. توضیح‌دادنی نیست. این‌ تأثرات می‌آیند و در انسان نشست می‌کنند، آن‌طوری که خودشان بدانند و باز خودشان آدم را وادار به بیان می‌کنند. این روند را هر شخصی خودش باید تجربه کند و هر تجربه‌ای هم خاص است و این مقوله در هر ذهنی رفتار مشخص خودش را دارد.
اما می‌توانم بگویم در نوشتن نباید به فکر اصطلاحا جاودانگی یا انقضاء نیافتن اثر بود. پیشنهادی اگر باشد، این است که غرض - همان‌طور که مولوی می‌گوید - کار را خراب می‌کند. اما دریافت اجتماعی و تخمیر آن و واگذاشتنش به حال خود و فکر‌کردن به آن و در نقطه‌ای سرنخ را در ذهن پیدا‌کردن، تجربه‌ای شخصی است. اما فرمولی برای اینکه داستانی نوشته شود که هم مربوط به یک زمانه باشد و هم در هر دوره دیگری قدرت خود را حفظ کند وجود ندارد و تضمینی هم وجود ندارد.
اصل قضیه همان است که شما نخواهی و پیدا شود، شما بجویی برای یافتن خودت، نه بجویی برای اینکه کاری جاودانه یا ماندگار بنویسی. یک‌بار در مراسمی در وین صحبت می‌کردم. گفتم من از ندانستن آغاز می‌کنم. واقعا هم همین‌طور است و «بنی‌آدم» مصداق همین حرف است. یعنی در آگاهی من هیچ‌چیزی وجود ندارد که بخواهم تصمیم بگیرم، ولی از درون من چیزی می‌آید و مرا وادار به تصمیم نوشتن می‌کند.
حقیقت این را در قصه اول «بنی‌آدم» گفته‌ام که ناگهان تصویر در نظرم آمد که ابدا خبری از آن نداشتم و وقتی به نظر آمد یعنی که مرا بیان کن، همین. این‌گونه نیست که بنشینم فکر کنم چرا دیگر نمی‌توانم بنویسم. من زندگی عادی‌ام را کرده‌ام. زندگی عادی داشتن همان هنر زیستن است و هنر زیستن پایه اصلی هنر ورزیدن است در عرصه‌های مختلف.
در جامعه‌ای که مدام در حال تبدیل و تنوع و تطور و معلق‌زدن افراد و ریاکاری آنها است، هنر زیستن عبارت است از «معمولی زیستن». اینکه انسان بتواند در شرایطی که همه‌چیز در حال معلق و واروست و همه‌چیز در سمتی است که معلوم نیست کدام سمت است، زیستن درست خود زندگی کردن است؛ مثل محمودی که همیشه زندگی می‌کرده زیرا اگر به آدم‌ها فرصت دهید، همان نخستین شخصی که با شما سلام‌علیک می‌کند آماده است تا شما را تبدیل به چیزی کند که در ذهنش از شما ساخته است. من هرگز این اجازه را نداده‌ام. می‌گویم آنچه در ذهن شماست برای خود شما؛ من که در ذهن خودم می‌دانم چه هستم.
اندوختن به‌طور طبیعی، یادگیری به‌طور مداوم، واگذاری اندوخته‌ها و تجربه‌ها به حال خود تا به‌ وقتش بروز پیدا کنند؛ برای من همیشه این اصل بوده است. این نیست که ما بگوییم حالا من می‌روم تجربیاتی را می‌آموزم تا بنشینم و چیزی را بنویسم. خوب است که شما تجربه‌ بیاندوزی، این از ضرورت‌های هنرورزی است اما اگر مقصد را این بگذاری که زود این تجربیات را منتقل کنی ممکن است در خلاقیت هنری موفق نشوی.

معمولا عنوان مجموعه‌داستان‌ها را از روی نام یکی از قصه‌های آن می‌گذارند اما «بنی‌آدم» اسم هیچ‌یک از قصه‌های کتاب نیست. این اسم را چگونه انتخاب کردید؟
«بنی‌آدم» ناگهانی به ذهنم آمده بود.

بعد از اینکه مجموعه تمام شد؟
بله، وقتی تمام شد. البته در آن اواخر این اسم را انتخاب کرده بودم اما یادم رفته بود. ناشر که پیش من آمد گفتم چطور است اسم این مجموعه را بگذارم «ندانستن». گفت شما که «بنی‌آدم» را انتخاب کرده بودید و متوجه شدم چه اسم خوبی است. «بنی‌آدم» جامع‌ترین اسم است برای این قصه‌‌ها، چون قصه‌ها می‌خواهند بگویند این‌ اشخاص آدم هستند و بیش‌تر این‌که آدمیزاد بوده‌اند!

داستان «اسم نیست» با نقطه‌ویرگول شروع می‌شود: «؛ چه جوری بگویم؟ همه‌چیز در آن دخمه شروع شد...». چرا قصه با این علامت شروع می‌شود؟ اشتباه چاپی است یا نشانه‌ای از پریشان‌گویی راوی و این‌که روایت قصه از میانه شروع شده است؟
شاید اشتباه چاپی است شاید نه. واقعا یادم نیست. اما همین «چه بگویم؟» که اولین عبارت داستان است، خودش پریشانی و کلافگی را در خود دارد و راوی می‌گوید نمی‌دانم این را چه‌کارش کنم و چه‌جوری بیانش کنم؟ یک‌جور ناگزیری است و به‌نظرم بد هم نیست که این علامت اینجا آمده است.

پیش از انتشار «بنی‌آدم»، دو کتاب منتشر کردید که هر دو مربوط به ادبیات کلاسیک بودند. یکی «وزیری امیرحسنک» و دیگری «تا سر زلف عروسان سخن» که در کتاب اخیر گزیده‌ای از نثر کهن فارسی به دست داده‌اید. معمولا شیوه مواجهه نویسندگان و شاعران معاصر ما با سنت ادبی فارسی متفاوت از آن چیزی بوده که در دانشکده‌های ادبیات وجود دارد...
بله، من همیشه به جوان‌ها گفته‌ام دانشکده ادبیات را توضیه نمی‌کنم، اگر استعداد نویسندگی دارید.

شما با چه رویکردی به‌سراغ انتخاب بهترین متون نثر کلاسیک فارسی رفتید؟ آیا هدف شما این بود که نوعی آشتی میان مردم عادی جامعه با این متون برقرار کنید و ضمنا قدرت زبان و روایت در سنت ادبی را به داستان‌نویسی امروز نشان دهید؟
تشخیص شما درست است. البته از نظر من آکادمیسین‌های ما محترم‌اند برای اینکه از روی این آثار غبار را پس زدند تا ما با آنها آشنا شویم. من همیشه گفته‌ام قدرشناس این بزرگان هستم و باید باشیم. این نظری است که متاسفانه صادق هدایت خلاف آن را داشت.
او به طنز می‌گفت آنها این متون را غبارروبی می‌کنند، اما من معتقدم این غبارروبی خیلی هم خوب بوده و بسیار خوب است. دست‌کم ارتباط من با زبان و ادبیات قدیم که عاشقانه بوده است و هست از برکت همان غبار گرفتن‌هاست.
به این‌معنا که در بیان نثرنویسان قدیم خودمان گاهی وقت‌ها اعجاز می‌بینم. ولی آکادمیسین‌های ما که با غبارروبی از این آثار کار بسیار مهمی کرده‌اند، در شیوه آموزش(در تجربه‌های من) متاسفانه وازننده هستند. تجربی این را می‌گویم. البته در دوره قدیم و آن زمان که مرحوم فروزانفر و دیگران بودند از آن شیوه آموزشی شفیعی‌کدکنی بیرون آمد، ولی در دوره جدید این‌طور نیست. زمانی جمعی پیش من می‌آمدند و اساطیر می‌خواندیم.
یکی از آن‌ها در دانشگاه ادبیات خوانده بود، اما متوجه شدم نمی‌تواند از روی متن بخواند. گفتم چرا نمی‌توانی، تو که می‌گویی فوق‌لیسانس ادبیات دارم، در آنجا چه خوانده‌ای؟ گفت بیهقی و حسنک را خوانده‌ایم. بیهقی را جلویش گذاشتم و دیدم باز هم نمی‌تواند بخواند. گفتم پس چه‌جور از دانشگاه فوق‌لیسانس گرفته‌ای؟
گفت در دانشگاهی که درس خوانده‌ام استادی داشتیم که یک نسخه اِعراب‌گذاری‌شده از این داستان را از استاد قبلی‌اش گرفته و او هم آن را از استاد قبلی گرفته بود. ما سر کلاس هرکدام یکی دو خط از آن را می‌خواندیم.
گفتم همین‌طوری به تو مدرک دادند؟ به این‌ترتیب متوجه شدم که نحوه آموزش ادبیات کلاسیک در ایران متاسفانه به‌گونه‌ای نیست که بتواند دانشجو را جذب این ادبیات کند و طبعا شرایط اجتماعی هم طوری است که اگر شما قادر نباشید طعم این ادبیات را به دانشجو بچشانید، این تصور پیش می‌آید که این‌ متن‌ها برای صدهاسال پیش است و مهم نیست مثلا رودکی چه گفته و چه کرده یا مثلا عطار نیشابوری.
البته من سر کلاس‌های آقای شفیعی‌کدکنی نرفته‌ام. قطعا ایشان شیوه دیگری دارند، ولی آنچه از طریق برخی دانشجوها دیده‌ام این است که متاسفانه اغلب از ادبیات قدیم وازده شده‌اند. یکی از اهداف این کتاب شاید این بود که بگویم این متون نه فقط زبان ما هستند که اتفاقا زبان قُدما، زبان خوب و درست ما هم هست و در اصل این نثرها مادر‌ و ‌پدر زبان امروز ما هستند.
دیگر اینکه لابد نویسندگان جوانی هم هستند که به زبان فکر می‌کنند. اخیرا شنیده‌ام که رشته فلسفۀ ادبیات، تبدیل به فلسفه زبان شده است و کار من از این حیث هم می‌تواند پیشنهادی باشد که اگر می‌خواهید مباحث زبانی را هم دنبال کنید بد نیست به این آثار توجه بشود. در مورد بیهقی هم همین کار را کردم.
هم شخصیت او را معرفی کرده‌ام و هم نوع نگاه او را به استبداد-مناسبات اجتماعی ساختار قدرت پادشاهی دست‌نشانده‌ی بغداد زمان خودش، و نگاه به امر وزارت که در کشور ما بسیار مهم بوده است. وزرای ایران از اوایل دوره ساسانیان تا بزرگمهر حکیم در اواخر ساسانیان و از خانواده‌ای که از مرو به دمشق رفتند و وزیر عبدالملک شدند تا به بعد، همیشه برای من جذاب بوده‌اند، حتی در وجه افسانه‌ای‌شان.

آیا کار دیگری شبیه به آنچه درباره بیهقی و داستان حسنک کرده‌اید، درباره دیگر آثار کلاسیک هم انجام داده‌اید؟
در مورد فردوسی هم این کار را کرده‌ام که امیدوارم آقای احسان رسولف به‌عنوان تهیه‌کننده سرانجام بعد از پنج سال آن را منتشر کند. آنجا در مورد داستان رستم و سهراب طوماری نوشته‌ام و داستان سهراب را با ویرایش جدیدی که دراما شده، خوانده‌ام. همیشه اعتقاد داشته‌ام که روحیه ما و روانشناسی مردم ما در زبان قابل‌ تشخیص است.
عبارتی از هگل می‌خواندم که درباره سه وجه مهم ادبیات فارسی اظهارنظر کرده بود. حالا از نیچه و گوته و آندره ژیدِ شاعر و نویسنده بگذریم، ولی هگل که همچنان مهم‌ترین فیلسوف دنیای جدید است درباره شاهنامه فردوسی و سعدی و مولوی صحبت می‌کند. هگل در این آثار دنبال چه می‌گردد؟ دنبال اینکه این ملت ذهنیتش چگونه حرکت کرده که از حماسه به ادبیات اندرز و آموزش در سعدی رسیده و از آنجا به  مولوی و ادبیات عرفانی. وقتی یک فیلسوف قرن نوزدهمی آلمانی‌زبان به صرافت این می‌افتد که بفهمد ما که هستیم، آیا انصاف است که خود ما متوجه این موضوع نشویم؟

آیا کار بر روی ادبیات کلاسیک را ادامه خواهید داد؟
شاید، اگر پیش بیاید. این کارها عملا عاشقانه بوده‌اند. مثلا حیفم آمد داستانی را که می‌گوید سلطان محمود به آن عظمت چه کرده تا یک نشان و لقب دیگر از خلیفه عباسی بگیرد، دوباره مطرح نکنم؛ اینکه او چگونه یک زن را با پسرش مامور می‌کند تا به مرزهای چین برود و لقبی که خلیفه به فرمانده و حاکم آنجا داده را پیدا کند و مچاله کند و به سلطان محمود بدهد و او آن را برای خلیفه بفرستد و بگوید این حاکمانی که تو به ایشان لقب می‌بخشی به تو بی‌اعتنایند و چه و چه و یک لقب دیگر بگیرد اهمیت داشته که نظام‌الملک آن را نوشته است.

او اینجا مناسبات استعماری زمان خودش را نشان داده. البته استعمار اصطلاح جدیدی است و نباید برای آن دوره به‌کار برد، «استخرابی!!» مناسب‌تر است و بهتر است بگوییم او مناسبات مسلط دوران خودش را از طرف خلیفه بغداد در مقام قدرتی مثل سلطان محمود می‌خواهد بیان کند.

در عین حال می‌گوید ببینید ما چه مذلتی را تحمل می‌کرده‌ایم که سلطان محمود، یکی از قهارترین سلاطین بعد از اسلام ایران، این‌قدر وادار به کرنش می‌شود! نظام‌الملک اگر این قصه را نوشته، می‌خواسته چیزی به ما بگوید. دریغم آمد که این به دست جوان‌ترها نرسد، چون متاسفانه این داستان‌ها و کتاب‌ها پراکنده هستند و شاید کمتر به صرافت بیفتند-چه می‌دانم؟- برای یافتن‌شان.

‌یکی از مسائل داستان‌نویسی امروز ما عدم تشخص زبان در داستان‌هاست و مسئله دیگر رواج‌یافتن قصه‌های کاروی و شخصی‌نویسی است. در این بین جای خالی نوعی از رئالیسم یا شیوه‌ای از داستان‌نویسی که هم زبان روایت در آن مطرح باشد و هم در پیوند با زمانه باشد خالی است. به نظرتان داستان‌های این سال‌ها چرا این‌طور شده‌اند؟
داستان جدی نوشتن-واقعا- زحمت دارد. برخی شاید فکر می‌کنند آخرین نویسنده‌ی غربی کامل‌ترین‌ است و می‌گویند پس ما از نقطه کمال شروع می‌کنیم. در‌حالی‌که اصلا معلوم نیست این‌طور باشد. شاید یک سوء‌تفاهم است. اینکه نویسنده‌ای در کشوری غربی -مثلا آمریکا- نام‌آور شده معنایش این نیست که کامل‌تر از جان اشتاین‌بک و فاکنر و دوس پاسوس باشد. اما ماجرا این‌جور نیست.
باز هم می‌گویم بیش‌تر کسانی که در دوره‌ای مثلا تحت‌تاثیر فاکنر بودند، نظرات فاکنر را متوجه نشده بودند و درباره او دچار سوء‌تفاهم بودند. شاید شما به یاد نیاوری که بحث تکنیک در داستان‌نویسی سی‌سالی موضوع روز بود و شاید هم باشد! اما من از خود فاکنر سند می‌آورم که تمام برداشت‌هایی که از او شده را رد می‌کند. آثار فاکنر بهانه‌ای شده بود برای یک توهم با اصطلاح «تکنیک داستان».
اما مصاحبه‌ای مفصل از او در سال ١٣٤٠ در «کتاب هفته» چاپ شده بود که همان مصاحبه می‌توانست سوء‌تفاهمات را برطرف کند. در آنجا به‌روشنی آمده که فاکنر نگاهش چیست و چگونه برداشت‌های غلط نسبت به خودش را نفی می‌کند. یک منتقد فرانسوی در گفت‌وگو با فاکنر به تکنیک در آثار او اشاره می‌کند. جواب فاکنر دقیقا چنین است: «اگر نویسنده‌ای به تکنیک فکر می‌کند بهتر است برود بنا یا جراح بشود!»
عین عبارت را آوردم تا بگویم این بدفهمی ما از ادبیات غرب هم معضلی است و شتاب‌ورزی ما برای دریافت دقیق مطالب اصلا مناسب عمق مطالب نیست. برای یادگیری تامل لازم است و این وقت می‌برد. و من همیشه تاکیدم این بوده: یادگیری، یادگیری، یادگیری. شما یاد بگیر، بعدا عرصه‌اش پیدا می‌شود برای اینکه بتوانی آن یادگیری‌ها را به کار بگیری.

امروزه اما این زحمت آموختن با شیوه‌های مختلف از بین رفته است. یکی از این شیوه‌ها کارگاه‌های داستان‌نویسی است که در اکثر آنها ادبیات به‌صورت فرمول‌هایی ارائه می‌شود تا زحمت خواندن و یادگیری از بین برود. نظرتان درباره این شیوه از تدریس داستان‌نویسی چیست؟
وقتی مرحوم گلشیری کلاس داستان‌نویسی گذاشت من سر کلاس او رفتم و در حضور جمع مخالفت کردم. ابتدا گلشیری این کار را کرد. من در کلاس او گفتم ادبیات خلاق آموختنی هست اما آموزانیدنی نیست. نظرم از ابتدا این بوده که برای ادبیات فرمولی وجود ندارد و با ترتیب‌دادن کلاس دست بچه‌های مردم تو پوست گردو گذاشته می‌شود؛ و این‌که اگر ادبیات در بستر طبیعی خودش خلق شود روش‌اش را پدید می‌آورد و در این شرایط هر نویسنده‌ای سبک خودش را خلق می‌کند؛ نه‌فقط سبک خودش بلکه در هر اثری سبکی را پدید می‌آورد.
چنانچه نویسنده بزرگ دنیا، لئو تولستوی می‌گوید، پشت هر سبکی نویسنده‌اش ایستاده است. یعنی این سبک از قبل نبوده و با این آدم پدید آمده است. حالا اگر ما این‌ها را فرموله کنیم در‌واقع دست بچه‌های مردم را در پوست گردو گذاشته‌ایم. من یکی با این اتفاق موافق نبودم و یکی هم با جایزه‌دادن هر ساله. وقتی شما جوایزی برای هر سال می‌گذارید، افرادی هستند که می‌خواهند کتابشان به جایزه برسد. جوانند، و حق دارند که اشتیاق داشته باشند.
طبیعی است و من هم بودم اشتیاق داشتم؛ که نداشتم البته. بله، معتقدم هنر خلاقیت است و فرموله‌شدنی نیست و برای همین معتقدم این فناوری‌های جدید که آمده، دست‌کم در امر ادبیات هرگز نخواهند توانست با انسان خلاق رقابت کنند، مگر اینکه ابتدا خلاقیت را از انسان بگیرند و بعد کامپیوتر را جایش بگذارند تا داستانی-داستان‌هایی سر هم کند. ولی مادامی که ذهن خلاقی وجود دارد، نه فرمولی وجود دارد نه قاعده و ترتیبی!
البته اگر مشتری نباشد مغازه‌ هم تعطیل می‌شود، درعین‌حال شاید عده‌ای هم تشخیص می‌دهند این شیوه‌ی یادگیری درست است. خب، چه‌کار کنم، بروند و تجربه کنند. بالاخره خودش جایی است برای یادگیری و تشویق به خواندن و تجربه‌اندوختن.

 در این شرایط آیا داستان‌نویسی ما راه خودش را پیدا می‌کند، شما به این داستان‌ها امیدوارید؟
باید پیدا کند. چون عده‌ای آدم عمرشان را سر آن گذاشته‌اند. لابد یک‌جایی سرشان به سنگ می‌خورد و لابد در جایی راه را پیدا می‌کنند. آدم‌هایی که تلاش کنند و کارشان استمرار پیدا کند، حتما راهی پیدا می‌کنند.
ولی وقتی می‌گویند قصه‌نویسی این نسل، من نمی‌توانم بفهمم که نسل یعنی چه و برای همین است که غالبا به طعنه می‌گویم ادبیات نسلی نیست و فصلی است. اگر نسلی بود، در دوره‌ای که سعدی پدید آمد، بعد از او ده هزارتا سعدی دیگر مثلا در جیرفت و بلخ و جاهای دیگر پدید می‌آمد. اگر نسلی بود که در نسل حافظ فقط حافظ را نداشتیم.
به این ترتیب نخست باید این را در ذهن‌مان حل کنیم که ادبیات موبایل یا کامپیوتر نیست که نسل بعد از نسل بیاید... به‌خصوص در کشور ما ادبیات کاملا فصلی است و افراد باید بتوانند فصلی را در فصل خودشان کشف کنند و آن را پدید بیاورند. و امیدوارم به این‌که چنین اشخاصی خواهند توانست خود را در ادبیات پدید بیاورند با استمرار و خستگی‌ناپذیری و پرحوصله‌گویی. حتما امیدوارم. معتقدم هر دوره‌ای نویسندگان خودش را پدید می‌آورد.

منظورتان از ادبیات فصلی، ادبیات یک دوره است؟
بله. جامعه می‌تواند فصلش را پدید بیاورد، چنانچه در دوره‌هایی پدید آورده است. در دوره‌ای مثلا هدایت و جمالزاده و علوی را پدید آورد و دوره‌ای دیگر کسانی دیگر را و این‌ها را جامعه پدید آورده است. اما کسان دیگری باید بیایند تا در فصل خودشان، خود را بیابند. کسانی که در این دوره کارشان استمرار دارد و تن به واخوردگی نمی‌دهند راه را پیدا خواهند کرد.

‌هر کتابی که از شما منتشر می‌شود، کتاب‌های چاپ‌نشده شما را هم به‌یاد می‌آورد. تغییری در شرایط انتشار «کلنل» و «طریق بسمل‌شدن» پیش نیامده؟
نه، هنوز نه! فکر می‌کنم خیلی‌ها تمایل دارند این کتاب‌ها منتشر شوند، حتی در درون خود نهادهای دولتی. اما عده‌ای هم هستند که بخل می‌کنند. ما جامعه‌ای دهقانی بوده‌ایم و من هم دهقان بوده‌ام. اما اولین خصلتی که من در کودکی از خودم دور کردم بخل بود. عده‌ای بخل دارند و امر شخصی‌شان را به امر سیاسی و اجتماعی تبدیل کرده‌اند.

این کتاب‌ها یکی سی سال پیش نوشته شده و دیگری پانزده سال پیش. از انقلاب سه دهه و اندی می‌گذرد و از جنگ بیست سال. خبرنگاران خارج از ایران غالبا از من می‌پرسند شما که در انتخابات شرکت کردی چرا به کتاب‌تان اجازه چاپ نمی‌دهند؟

جواب من این بوده که اگر من در انتخابات شرکت کرده‌ام به این امید بوده که سایه بحران از سر مملکت ما کنار برود و مرحله بعدِ آن کتاب و آزادی نشر  کتاب و این‌که البته حقوق ادعایی و مطالبات قانونی من به‌قوت خود باقی است، اما اصل قضیه آن بوده که ما از احتمال یک بحران دور شویم.
بنابراین هیچ علت سیاسی وجود ندارد برای جلوگیری از آثار من. اجازه نمی‌دهند و من نمی‌دانم چرا عده‌ای این کار را می‌کنند. ذهنم خیلی جاها می‌رود اما نمی‌خواهم این حدسیات ذهنی را به‌طور قاطع بیان کنم چون ممکن است استنباط من غلط باشد. اما تا آنجایی که به «کلنل» مربوط می‌شود، وزارت ارشاد دو سال پیش به‌اتفاق برخی مطبوعات به‌اصطلاح تجددطلب، بازیِ تلخی را ترتیب دادند و به اجراء گذاشتند!

وزارت ارشاد دولت فعلی؟
بله. در دوره قبل که می‌گفتند نمی‌شود و مدام ایراد گرفتند و من تصحیح کردم. در دوره جدید مرا دعوت کردند و صحبت کردیم. بنا شد کتاب در آستانه نوروز منتشر شود. من از وزارت ارشاد آمدم بیرون، فردایش اعلام کردند: «کلنل» از سد سانسور گذشت و منتشر شد. در حالی‌که من در پاسخ خبرنگار گفته بودم هنوز این اتفاق نیافتاده.

بعدِ انتشار خبر بلافاصله «کلنلِ» قلابی آمد. همه این‌ها بازی بود و من بسیار متاسفم. اینکه اصرار دارم کتابی که در زبان فارسی نوشته می‌شود، با تشخص زبان فارسی منتشر شود، چیزی غریب یا امتیاز خاصی نیست که من می‌خواهم. نه در اینترنت که به شیوه‌هایی دیگر می‌توانم کارهایم را چاپ کنم.
پول زیادی هم می‌دهند تا در خارج از کشور «کلنل» را به فارسی چاپ کنم. یک نسخه هم که به ایران وارد شود همه از روی آن چاپ می‌کنند. اما این کار را نکرده‌ام. من پرنسیب‌ها را رعایت کرده‌ام. انضباط یک نویسنده ایرانی را رعایت کرده‌ام، ولی برخی افراد این پرنسیب‌ها را هرگز محترم نشمرده‌اند و مانده‌ام در این سوال که آیا ایشان هموطن‌های من هستند؟ انتشار کتاب حق انسانی من است، در کنار بسیاری حق‌های دیگرم.

در این دو، سه سال وضعیت فرهنگ تغییری کرده است؟
در وجه عام و در آنچه برای دیگران می‌بینم به نظر می‌رسد اندکی بهتر شده و از این بابت خوشحالم. ولی در مورد وضعیت فرهنگ و ربط آن با آثار من تغییری حاصل نشده است. 

( زر گرفته از سایت تابناک به نقل از روزنامۀ شرق)

پشت کردن به پشتوانه ها داستان ها را کم مایه می کند

دکتر حسن ذوالفقاری از پژوهشگرانی است که به‌طور متمرکز روی فرهنگ و ادبیات عامیانه ایران کار کرده است و کتاب‌هایی چون «فرهنگ بزرگ ضرب‌المثل‌های فارسی» و «ادبیات مکتبخانه‌ای ایران» از جمله آثار پژوهشی است که از او منتشر شده است. از ذوالفقاری اخیرا کتاب تازه‌ای در زمینه فرهنگ عامه، با عنوان «باورهای عامیانه مردم ایران» از طرف نشر چشمه به چاپ رسیده است. کتابی که با همکاری علی‌اکبر شیری گردآوری و تدوین شده است. این کتاب، منبع جامعی است برای دست‌یابی به بخشی از فرهنگ مردم ایران که شامل باورهای مردم درباره موضوعات مختلف می‌شود. موضوعاتی از «آب» گرفته تا «تولد» و «مرگ» و بسیار موضوع دیگر که عامه مردم برای آن‌ها معانی نمادین قائل بوده‌اند. این کتاب، چنانکه ذوالفقاری در گفت‌وگوی پیش‌رو اشاره می‌کند، نه‌فقط برای پژوهشگران فرهنگ عامه، که برای داستان‌نویسان نیز می‌تواند منبعی کارآمد باشد. برای همین، بخشی از این گفت‌وگو نیز به تاثیر فرهنگ عامه بر ادبیات داستانی ایران اختصاص یافته است و به اینکه نویسندگانی چون جمالزاده، هدایت، دهخدا، ساعدی، آل‌احمد، چوبک، دولت‌آبادی، احمد محمود، سیمین دانشور و... چه‌طور در آثارشان از این فرهنگ بهره گرفته‌اند. ذوالفقاری معتقد است که آن‌چه آثار این نویسندگان را «برای ما خواندنی می‌کند تنها سحر قلم یا جاذبه و کشش داستانی این آثار نیست بلکه آن فرهنگی است که پشت این قصه‌ها نهفته و خود را در این آثار نشان می‌دهد.» و همچنین تأکید می‌کند که درک وجوهی از آثار معاصر و کلاسیک ما بدون دانستن این باورها و معانی استعاری و تمثیلی آن‌ها ممکن نیست. او همچنین معتقد است که این باورها را از منظر روان‌شناسی اجتماعی و نشانه‌شناسی نیز می‌توان مورد مطالعه قرار داد. بخشی از گفت‌وگو نیز به کتاب‌های دیگری که در زمینه باورها و فرهنگ عامه در ایران نوشته شده اختصاص یافته است. کتاب‌هایی نظیر «از خشت تا خشت» محمود کتیرایی، «کتاب کوچه» شاملو و «کلثوم‌ننه» آقا جمال خوانساری. گفت‌وگو با دکتر حسن ذوالفقاری را می‌خوانید.

پشت‌کردن به پشتوانه‌ها داستان‌های ما را کم‌مایه می‌کند

‌تألیف کتاب «باورهای عامیانه مردم ایران» با توجه به حجم این کتاب و دامنه‌ای که چنین کاری دربر می‌گیرد، قاعدتا کار زمان‌بری بوده است، ایده تألیف آن به چه زمانی برمی‌گردد و چه شد که تصمیم به انجام این کار گرفتید؟

در سال ١٣٨٠ دفتر تدوین ضرب‌المثل‌های فارسی را تأسیس کردیم که به انتشار دو جلد کتاب فرهنگ بزرگ ضرب‌المثل‌های فارسی منجر شد. در خلال آن کار بود که متوجه شدیم بخش مهمی از این ضرب‌المثل‌ها ریشه در باورهای مردم دارد و این باورها آن‌قدر در لایه‌های زندگی و ذهن و افکار مردم نفوذ داشته که به مثل تبدیل شده و در واقع یکی از عرصه‌های ظهور این باورها ضرب‌المثل‌ها بوده‌اند. علاوه بر این وقتی مشغول تدوین کار مشابه دیگری به نام دایره‌المعارف داستان‌های فارسی بودیم، که آن هم در شرف انتشار است، دیدم در قصه‌های شفاهی و افسانه‌ها و داستان‌های ما هم این باورها به‌شدت نفوذ دارند. همچنین نفوذ این باورها را در شعر و ادب فارسی هم می‌بینید و این نفوذ تا آن‌جاست که شما دیوان هر شاعری را که باز می‌کنید می‌بینید که رمز گشایش معنی آن شعر، دانستن یک نکته یا یک باور در زندگی مردم است. در آیین‌ها و آداب و رسوم ما هم باز همین باورهای مردم نقش اول را ایفا می‌کنند. همچنین در زندگی عادی، در طبابت و در دیگر ابعاد زندگی روزمره مردم. در واقع این باورها چنان در اعماق وجود انسان ریشه دارد که ناخودآگاه وقتی رفتاری از یک آدم سر می‌زند اول به آن باورهای دیرینیش مراجعه می‌‌کند و فرقی هم ندارد که این آدم تحصیل‌کرده باشد یا عامی و بی‌سواد. بخشی از این باورها هم البته امروزه ثابت شده که خرافی هستند، اما همین باورهای خرافی روزگاری جایگزین علم بوده‌اند و خیلی از رویدادها بر اساس آن‌ها تفسیر می‌شده است. به هرحال این باورها با مقاصد مختلف بین مردم نفوذ دارد و ما احساس کردیم که این باورها بخشی از فرهنگ مردم هستند و باید یک‌جا جمع‌آوری بشوند و پیش چشم بیایند.

‌چنانکه خود شما هم در مقدمه کتاب اشاره کرده‌اید قبلا هم کارهایی در زمینه جمع‌آوری این باورها شده بوده، مثل کتاب‌هایی که به باورهای یک منطقه اختصاص داشته و... .

 بله، مثلا در کتاب‌هایی که به صورت تک‌نگاری درباره یک شهر یا منطقه یا یک قوم نوشته شده، بخشی از این باورها ثبت شده است و به‌هرحال قوم‌نگاران همیشه بخشی از کارشان را به ثبت باورهای مردم اختصاص داده‌اند. اما اینها کارهای پراکنده است و مربوط به اقوام مختلف. درحالی‌که لازم بود باورهای مردم ایران را یک جا جلوی چشم داشته باشیم تا بتوانیم ایرانیان را از طریق باورهایشان بهتر بشناسیم. این کتاب تألیف شد تا مرجعی باشد که با رجوع به آن بتوانیم اولا بفهمیم این باورها چه هستند و بعد حوزه و میزان وسعت و بسامدشان را نشان بدهیم و ببینیم هرکدام از این باورها در کدام مناطق رواج دارد و چه‌قدر از آن‌ها بین مناطق مختلف مشترک است. برای همین اول تمام باورهای ایران جمع‌آوری شد و بعد براساس باورهایی که در کل مناطق ایران بود آنها را بسامدیابی کردیم و نشان دادیم که مثلا فلان باور در چند منطقه رواج دارد. این کار کمک می‌کند به اینکه ببینیم کدام باورها، باورهای خیلی جاری هستند و کدام‌ها فقط به یک منطقه منحصر می‌شوند... .

‌یعنی مبنایتان فقط باورهای مشترک بین اکثر اقوام نبود و آنهایی را هم که فقط خاص مثلا یک منطقه بود در کتاب آوردید؟

بله، اتفاقا ثبت باورهایی که فقط در یک منطقه رواج دارد کمک می‌کند به اینکه محققی بعدها بتواند باورهای جمعی را از این باورها تفکیک کند و به خاستگاه و منشأ و ریشه باورهای جمعی دست یابد همچنین این کار کمک می‌کند به این‌که دریابیم چرا یک باور فقط در یک منطقه هست و مشابه دیگری ندارد. با تدوین این کتاب در واقع قصدمان این بود که یک منبع جامع در زمینه باورهای مردم ایران داشته باشیم، چون در حوزه مطالعات فولکلوریک و مردم‌شناسی و ادبیات عامه منابع جامع و قابل‌اعتماد نداریم. من تلاش کردم در این سال‌ها آن منابع اولیه را برای مطالعات محققان فراهم کنم که حاصل این تلاش، یکی هم همین کتاب «باورهای عامیانه مردم ایران» بوده است که آمدیم و در آن هزاران باور رایج در مناطق مختلف ایران را به اصطلاح یک‌کاسه‌ کردیم و به ده هزار و پانصد باور رسیدیم. بعد این ده هزار و پانصد باور را در ششصد و پنجاه مدخل تقسیم‌بندی کردیم که طول خود این مدخل‌ها میزان اهمیت هر باور را نزد مردم نشان می‌دهد. مثلا اگر می‌بینیم که مدخل‌های مرگ و تولد در این کتاب خیلی مفصل و طولانی است این نشانگر آن است که تولد و مرگ دو موضوع خیلی اساسی برای انسان بوده و زیاد به این دو موضوع فکر می‌شده. از طرفی شاکله ترتیب و تقسیم و تبویب این باورها هم خیلی مهم است. مثلا یکی از مشکلاتی که در برخی کتاب‌های مربوط به فرهنگ عامه وجود داشت این بود که در آن‌ها، باورها بدون هیچ نظم و نسقی همین‌طور پشت هم آورده شده بود. خب این کتاب می‌تواند به لحاظ روش کار، سرمشقی باشد برای کسانی که می‌خواهند در این زمینه کار کنند. چون شما وقتی بیایید و باورهای هر منطقه را طبق یک نظام و روش کنار هم بچینید و هرچه را پیرامون یک باور وجود دارد، یک‌جا کنار هم گردآوری کنید دسترسی به این باورها و قضاوت درباره آن‌ها هم آسان‌تر می‌شود.

‌در تقسیم‌بندی مدخل‌ها، مدخل‌های اصلی را هم به مدخل‌های جزئی‌تر که در زیرمجموعه آنها قرار می‌گیرد تقسیم کردید؟

بله، هر مدخل به زیرمجموعه‌های خودش تقسیم شده که این خودش عاملی است که رجوع به این کتاب را آسان می‌کند. برای همین امروز اگر بخواهیم راجع به یک موضوعی در ارتباط با باورها تحقیق کنیم خیلی راحت می‌توانیم به کمک مدخل‌های این کتاب یک تحلیل جامع و دقیق از موضوعی که درباره‌شان تحقیق می‌کنیم داشته باشیم. چون در نبود یک منبع جامع، برخی محققان صرفا با استناد به چندتا باور از چند نقطه می‌آیند و یک حکم کلی صادر می‌کنند که ممکن است نقیض آن در منطقه‌ای دیگر پیدا شود؛ اما با بودن یک منبع جامع، تعبیرهای ضد و نقیض از یک موضوع پیش چشم می‌آید و این، کار پژوهشگران این حوزه را دقیق‌تر می‌کند.

‌در مقدمه کتاب به «کلثوم ننه» آقاجمال خوانساری به عنوان اولین کتاب در زمینه جمع‌آوری فولکلور ایران اشاره کرده‌اید؛ اما از این استثنا که بگذریم، ظاهرا از مشروطه به این طرف است که جمع‌آوری فولکلور اهمیت جدی پیدا می‌کند و نویسندگان و پژوهشگران مختلف به این موضوع می‌پردازند. آیا می‌توان تحولات اجتماعی – سیاسی را که پس از مشروطه رخ‌ داد، عاملی در جدی‌‌گرفته‌شدن پرداختن به فرهنگ عامه به شمار آورد؟

بله، صددرصد مؤثر بوده. به‌هرحال فرهنگ عامه، فرهنگ شفاهی است و در قدیم عامه مردم چندان توجهی به ثبت باورهایشان نداشته‌اند و اعتقادی به مکتوب‌کردن این باورها نداشتند و چون اکثرشان اصلا سواد نداشتند، نمی‌‌توانستند باورهایشان را مکتوب کنند. درصد باسوادهای جامعه خیلی پایین بوده و کتابت هم صرفا براساس نیازهای ضروری صورت می‌گرفت و این نیازها ثبت باورهای عامیانه را شامل نمی‌شد؛ اما بعد از مشروطه، توده مردم مورد توجه قرار گرفتند و بنابراین به فرهنگ‌ و زبان‌شان هم توجه شد و مثلا روزنامه‌نگارها آمدند و آن زبان و نثر سخت و دیوان‌سالارانه قاجاری را که در دربار رایج بود، کنار گذاشتند و به زبان مردم رو آوردند و در پی همین تحول بود که شعرها و ادبیات فولکلوریک کم‌کم پر و بال گرفت. بنابراین می‌شود گفت که توجه به فولکلور یک حرکت اجتماعی بود.

‌و این توجه گویا با شکل‌گیری ادبیات داستانی در ایران نیز بیشتر می‌شود. یعنی اولین داستان‌نویسان معاصر ما مثل هدایت و جمالزاده به پژوهش در فرهنگ عامه نیز می‌پردازند و پیش از آنها دهخدا در چرند و پرند زبان و اصطلاحات عامیانه را وارد نثرش می‌کند. با این حساب آیا می‌شود گفت که خود پدیدآمدن داستان و رمان در ایران، در توجه هرچه بیشتر به فرهنگ و زبان عامه مردم نقش مؤثری ایفا کرد؟

بله، مثلا همان هدایت که مثال زدید خودش از طبقه اشراف بود، نه از توده مردم، اما بسیار به فرهنگ عامه توجه می‌کرد؛ به‌طوری‌که می‌توان گفت زیرساخت تمام داستان‌های این نویسنده بزرگ را همین فرهنگ مردم تشکیل می‌دهد و گذشته از این، کتاب «نیرنگستان» او یکی از کتاب‌های علمی و پژوهشی مهم در زمینه فرهنگ عامه است. داستان‌های هدایت را که بخوانید احساس می‌کنید که او پیش از آنکه دست به قلم ببرد، رفته و یک دور کامل در این فرهنگ غوطه خورده و زیر و بم این فرهنگ را کاملا شناخته است و بعد از رسیدن به این شناخت آمده و این فرهنگ را ثبت کرده. پروفسور اختر، استاد زبان فارسی در هند که روی آثار هدایت کار می‌کند، نقل می‌کرد که وقتی درمورد هدایت تحقیق می‌کرده متوجه شده که هدایت آن مدتی که در هند بوده بسیار در زندگی مردم آنجا تحقیق کرده. ایشان نشانی جاهایی از هند را هم که هدایت رفته بوده، می‌داد. خب این نشان می‌دهد که هدایت چقدر به زندگی و فرهنگ و آداب و رسوم توده مردم توجه داشته. داستان‌های هدایت را هم که می‌خوانید، می‌بینید که چقدر به زبان و فرهنگ و اصطلاحات توده مردم اشراف داشته و اینها را چقدر خوب در داستان‌هایش انعکاس داده و گنجینه بزرگی از فرهنگ عامه را برای ما به جا گذاشته. همین‌طور جمالزاده و دهخدا. نویسندگانی مثل دهخدا و جمالزاده و هدایت فرهنگ مردم و اصطلاحات رایج در میان توده مردم را به‌خوبی می‌شناختند و این اصطلاحات را وارد ادبیات ما کردند و از این طریق، حالا به قصد نقد، تخریب یا صرفا انعکاس فرهنگ عامه، از ادبیات به باورهای عامیانه مردم پل زدند؛ به‌هرحال باورهای عامیانه جزئی از فرهنگ و پیشینه فرهنگی ماست و نویسندگان امروز ما هم حتما نیاز دارند این فرهنگ را بشناسند تا بتوانند نثرشان را با استفاده از این پشتوانه‌های فرهنگی تقویت کنند. آنچه رمان‌هایی مثل «سووشون» سیمین دانشور، «تنگسیر» صادق چوبک و یا مثلا آثار احمد محمود را برای ما خواندنی می‌کند تنها سحر قلم یا جاذبه و کشش داستانی این آثار نیست؛ بلکه آن فرهنگی است که پشت این قصه‌ها نهفته و خود را در این آثار نشان می‌دهد. ما اگر «سووشون» را تجزیه کنیم، می‌بینیم دنیایی از باورها و فرهنگ مردم فارس پشت آن هست یا آثار چوبک و بسیاری از نویسندگان نسل‌های گذشته...

‌ساعدی هم به نوعی باورهای عامه را در داستان‌هایش انعکاس داده است، حالا اگر نه با به‌کاربردن اصطلاحات عامیانه، اما پلات بسیاری از داستان‌ها و مضمون آنها را همین باورها می‌سازد و شکل می‌دهد...

بله، مثلا همان داستان گاو، سوژه‌اش براساس باورهای مردم یک روستا شکل گرفته است و گویا ساعدی در این داستان دارد عقاید مردم یک روستا را به چالش می‌کشد که این روستا، خودش وجه تمثیلی هم دارد. برای درک این نوع داستان‌ها و رمزگشایی از آن‌ها شناخت باورهای عامه مردم ضروری است؛ بنابراین شناخت باورها هم برای نویسنده‌ای که می‌خواهد این فرهنگ را انعکاس بدهد، لازم است و هم برای خواننده به عنوان کسی که می‌خواهد از داستان رمزگشایی کند...

‌اتفاقا ساعدی هم مثل هدایت و برخی نویسندگان دیگر، جز در داستان‌هایش، به عنوان پژوهشگر هم به بخشی از فرهنگ عامه پرداخته، مثل تک‌نگاری «اهل هوا» که درباره بخشی از باورهای مردم جنوب است؛ یعنی گویا برای نویسندگان نسل‌های گذشته جز آوردن باورها در آثارشان، پژوهش و جمع‌آوری این باورها هم خیلی اهمیت داشته...

بله، مثلا آل‌احمد هم مثل یک محقق مردم‌شناس رفته روی دو، سه منطقه مطالعه مردم‌شناسانه کرده و تک‌نگاری‌هایی مثل «اورازان» و «تات‌نشین‌های بلوک زهرا» را نوشته. خیلی از نویسندگان ما چنین مطالعات و تک‌نگاری‌هایی داشته‌اند. با آقای مرادی‌کرمانی که صحبت می‌کردم ایشان می‌گفتند اصطلاحات، کنایه‌ها، مثل‌ها و باورهای عامیانه‌ای را که می‌شنوم یادداشت می‌کنم که جایی آن‌ها را به‌کار ببرم. خب می‌دانید که آقای مرادی‌کرمانی هم در قصه‌هایش، به‌خصوص قصه‌های اولیه‌اش مثل «بچه‌های قالیبافخانه»، فرهنگ باورهای مردم یک منطقه را خیلی خوب به تصویر می‌کشد. یا مثلا آثار دولت‌آبادی را که بخوانید می‌بینید که در تمام داستان‌هایش انعکاس فرهنگ یک منطقه به چشم می‌خورد، به نحوی که اگر این عناصر فرهنگی را از آثارش استخراج و جایی ثبت کنید می‌توانید بگویید که فولکلور مردم آن منطقه را جمع‌آوری و ثبت کرده‌اید... .

‌شاملو هم به فرهنگ عامه توجهی ویژه داشت و در «کتاب کوچه» به‌طور گسترده‌ای به ثبت فرهنگ عامه پرداخته است. در برخی شعرهای شاملو هم فولکلور به صورت‌های مختلف به‌کار رفته است، مثلا در «پریا» یا «قصه دخترای ننه دریا» و... .

بله، اصلا شما از شعر بسیاری از شاعران معاصر نمی‌توانید تفسیر و تاویل درستی داشته باشید اگر آن باورهایی را که پشت این شعرها هست نشناسید. خب، شاملو که با نوشتن «کتاب کوچه» نشان داده که توجهی ویژه به این موضوع داشته. شاعران و نویسندگانی مثل شاملو، هدایت، جمالزاده، ساعدی، آل‌احمد و... در کنار آثار خلاقه‌شان همواره به جمع‌آوری فرهنگ عامه و تحقیق در این زمینه هم توجه داشته‌اند و اصلا گویا بر اساس همین پشتوانه‌های تحقیقی، آثار خلاقانه‌شان را نوشته‌اند. یعنی من فکر می‌کنم فرهنگ عامه را خیلی آگاهانه وارد کار خلاقانه‌شان کرده‌اند.

‌اما به نظر می‌رسد در آثار نویسندگان امروز این توجه به فولکلور کمرنگ و پیوند با آن پشتوانه‌های فرهنگی که شما به آن اشاره می‌کنید سست شده است... 

بله، اتفاقا این مسئله‌ای است که در آسیب‌شناسی داستان‌نویسی امروز ایران باید به آن توجه کرد. یادم است چند سال پیش که نشستی با نسل پنجم داستان‌نویس‌ها داشتیم من برای این دوستان گفتم که اگر هدایت و جمالزاده و دیگر نویسندگان نسل‌های گذشته قلم شیوا و پرقدرتی داشتند و آثارشان پرخواننده بود یک دلیل اصلی‌اش این بود که آنها پشتوانه‌ای غنی از فرهنگ مردم داشتند، اما در نسل‌های جدیدتر این‌گونه نیست. البته با گذر زمان مصداق‌های فرهنگ مردم عوض می‌شود و امروز موضوعات تازه‌ای به فولکلور و فرهنگ عامه اضافه شده که قبلا نبود. مثلا امروزه همین پیامک‌هایی هم که ما می‌زنیم جزئی از فولکلور است. این درست، اما همه فرهنگ همین چیزها نیست و به هر حال جامعه ما هنوز یک جامعه سنتی است و دارد روی بستری از یک فرهنگ قدیمی حرکت می‌کند و زندگی‌اش را پیش می‌برد. بنابراین شناخت آن فرهنگ خیلی به نویسندگان ما کمک می‌کند و جداشدن از آن بستر فرهنگی و پشت‌کردن به آن می‌تواند داستان‌های ما را کم‌مایه کند و قوت و قدرت زبان را از داستان بگیرد و این را ما با خواندن داستان‌های امروز حس می‌کنیم. ما حتما نیاز داریم که برگردیم و مقدار زیادی از آن‌چه را که از گذشته به‌جا مانده بخوانیم و بشناسیم. همچنان‌که نیاز داریم ادبیات قدیم خودمان را خوب بخوانیم. نویسنده امروز نمی‌تواند بگوید که من دیگر به خواندن تاریخ بیهقی نیاز ندارم و خواندن آن به من کمکی نمی‌کند. خواندن تاریخ بیهقی، تفسیر طبری، گلستان و بوستان و دیگر متون کهن برای نویسنده امروز لازم است و نویسنده امروز حتما باید به گذشته خودش پل بزند تا بتواند با اتکا به فرهنگ و ادبیات کلاسیک خودش در مسیر نوشتن گام بردارد و به نظر من آن نویسندگانی موفق بوده‌اند که این کار را کرده‌اند. من قوت قلم و آن شگردهایی را که داستان‌نویسانی مثل دولت‌آبادی در آثارشان دارند و به کار می‌برند، حاصل همین پل‌زدن به فرهنگ و ادبیات گذشته می‌دانم. یا مثلا ابراهیم گلستان که از نویسندگانی است که خیلی به نثر توجه داشته و داستان‌هایش نثری قوی و پخته دارند. خب این نویسندگان حتما با پشتوانه‌های ادبی و فرهنگی که داشته‌اند به این نقطه رسیده‌اند. آل‌احمد که در نوشته‌هایش به‌دنبال ایجاز و نثر موجز بود، می‌گوید که من این نثر را از گلستان سعدی به ارث برده‌ام و نثر من حاصل بارها و بارها خواندن گلستان است... .

‌بله، یا خود ابراهیم گلستان که مثال زدید می‌گوید نثر و شیوه نوشتن‌اش متاثر از بوستان سعدی است... .

بله، یا آقای بیضایی که واقعا نمایش‌نامه‌های شکوهمندی نوشته، بر فرهنگ و ادبیات کهن ایران کاملا مسلط بوده و اشراف داشته و نوشته‌هایش حاصل همین تسلط و اشراف است. باورهای عامیانه هم جزئی از این فرهنگ است و لازم است که نویسنده‌های امروز ما باورهای مردم خودشان را بشناسند و این شناخت به اصلاح آن دسته از باورها که خرافی و مخرب هستند هم کمک می‌کند. بنابراین کتاب‌هایی نظیر «باورهای عامیانه مردم ایران» می‌تواند یک منبع مطالعاتی برای نویسندگان ما باشد. اصلا هر خط این کتاب می‌تواند به نویسنده ایده‌ای برای داستان‌پردازی بدهد.

‌در مورد ضرورت اصلاح برخی باورها که اشاره کردید، می‌شود گفت آغاز جمع‌آوری فولکلور اصلا با یک‌جور نگاه انتقادی به برخی از این باورها همراه بوده است؟ یعنی یک‌جور نگاه از فاصله‌ای انتقادی به آن‌ها و نقد برخی از آن باورها... .

بله، اصلا خود «کلثوم ننه» با یک نگاه انتقادی نوشته شده. قصد آقا جمال خوانساری از تألیف این کتاب این نبوده که بیاید و فقط فولکلور مردم دوره خودش را جمع‌آوری کند. قصد او نقد این باورها به شیوه‌ای طنزآمیز بوده. اما خب برای نقد آنها ناگزیر به جمع‌آوری‌شان بوده که خب هر دو کار هم مفید بوده است؛ هم جمع‌آوری این باورها و هم نقدشان. نویسندگانی هم که این باورها را در آثارشان آورده‌اند قصدشان انعکاس و اشاعه آنها نبوده بلکه می‌خواسته‌اند این باورها را نقد کنند و اصلا رسالت نویسنده همین است.

‌البته گویا بعد از «کلثوم‌ننه» دیگر تا مدت‌ها کاری در این زمینه انجام نمی‌شود، یعنی زمانی که آقا جمال خوانساری با رویکردی انتقادی دست به گردآوری بخشی از باورهای عامه زده، هنوز چنین رویکردی به باورها عمومیت نداشته...

بله، «کلثوم‌ننه» که در عصر صفوی نوشته شده، یک استثنا در آن دوره است. آقا جمال خوانساری یک فقیه و مرجع دینی بوده و «کلثوم‌ننه» علاوه بر اهمیتی که از لحاظ جمع‌آوری باورهای عامیانه دارد، یک وجه پارودیک هم دارد که من در مقاله‌ای به آن اشاره کرده‌ام. «کلثوم ننه» چنانکه گفتم هم از نظر نگاه انتقادی و طنزآمیز به باورهای عامه و به ویژه باورهای زنان، کتاب مهمی است و هم از این لحاظ که در آن برای اولین بار این باورها جمع‌آوری و ثبت شده‌اند. یعنی امروزه ما شاید بتوانیم از آقا جمال خوانساری به عنوان یکی از اولین کسانی نام ببریم که به ثبت باورهای عامه مردم پرداخته‌اند. البته در ثبت باورهای عامه نقش سفرنامه‌نویسان خارجی را هم نباید فراموش کرد. بسیاری از سفرنامه‌نویسان مثل شاردن به ثبت این باورها پرداخته‌اند و برای همین ما هنگام تألیف این کتاب به ‌سفرنامه‌ها هم مراجعه کردیم. برای خارجی‌هایی که به ایران می‌آمده‌اند رفتارهای مردم خیلی عجیب بوده و بعد که این رفتارها را پیگیری و ریشه‌یابی می‌کرده‌اند می‌دیدند که منشأ بسیاری از آنها همین باورها هستند و برای همین باورها را ثبت می‌کرده‌اند. بنابراین سفرنامه‌نویس‌ها هم در ثبت باورهای مردم نقش بسیار مؤثری داشتند.

‌در صحبت‌هایتان به تولد و مرگ به عنوان موضوعاتی اشاره کردید که در باورهای مردم جایگاه مهم و ویژه‌ای داشته و مدخل‌های مربوط به این موضوعات طولانی‌تر است. اتفاقا در زمینه فرهنگ عامه کتابی هم هست به نام «از خشت تا خشت» از محمود کتیرایی که به همین موضوع اختصاص دارد. نظرتان درباره این کتاب چیست؟

«از خشت تا خشت» کتاب خیلی مهمی در زمینه شناخت باورهای مردم تهران است و اسمش هم خیلی مبتکرانه انتخاب شده و اشاره دارد به تولد و مرگ انسان که با خشتی که برای تولد از آن استفاده می‌کردند آغاز و با خشتی که زیر سر مرده می‌گذارند تمام می‌شود. این کتاب منبع معتبری برای شناخت باورهای مردم تهران است و شیوه‌ای هم که در تألیف آن به کار رفته، شیوه‌ای است که به کمک آن از تولد آدم تا مراحل رشد و سرانجام مرگ او ترسیم شده است که این خود نشان می‌دهد که انسان در هر مرحله از گذر خود از تولد تا مرگ طبق چه باورهایی حرکت می‌کند و چه‌طور زندگی‌اش را با این باورها شروع می‌کند و ادامه می دهد و بعد می‌میرد. در این کتاب می‌بینیم که این باورها چه‌طور از بدو تولد با انسان بوده‌اند و چه‌قدر در مراحل مختلف زندگی انسان مؤثر بوده‌اند. فقط هم مردم عادی نبوده‌اند که با این باورها زندگی می‌کرده‌اند. در دربار شاهان هم این باورها نفوذ فراوان داشته، چنانکه با مطالعه زندگی شاهان در تاریخ می‌بینید که مثلا منجم‌باشی مرد اول دربار شاهان بوده و همین منجم‌باشی بوده که با رمل و اسطرلاب سعد و نحس کواکب را زیر نظر داشته و تعیین می‌کرده که مثلا چه ساعتی باید به جنگ رفت و پادشاه الان باید فلان کار را بکند یا نه. داستان‌های فراوانی هم از این منجم باشی‌ها به جا مانده. مثل داستان منجم‌باشی یزدی در دوره شاه عباس که طوفان عظیمی را پیش‌بینی کرده بود و بعد گفته بود برای اینکه این بلا از سر شاه رفع شود باید کسی را به عنوان میر نوروزی یا پادشاه موقت بنشانیم و شاه هم دستور داد یکی از دشمنان خودش را از زندان در آورند و او را پادشاه موقت کنند. بعد هم اتفاقی نیفتاد و فقط آن زندانی جان خودش را از دست داد. یا مثلا خاطرات اعتماد‌السلطنه را که بخوانید می‌بینید که تمام زندگی ناصرالدین‌شاه با همین باورها می‌گذشته.

‌به ضرورت شناخت باورها برای درک بهتر متون ادبی اشاره کردید. از این لحاظ آیا می‌توان گفت که شناخت باورها برای نقد و تفسیر متون هم لازم است؟

بله، اصلا یکی از فایده‌های شناخت این باورها در نشانه‌شناسی متون است. چون خود این باورها پر از نشانه هستند و برای همین آنهایی که در حوزه نقد و نظریه و به‌خصوص نشانه‌شناسی کار می‌کنند، می‌توانند به کمک همین باورها، علائمی را پیدا کنند که قابل تأویل و تفسیرهای جالبی هستند. ما هیچ‌وقت باورهای خودمان را نشانه‌شناسی نکرده‌ایم و این کار را بیشتر در زمینه نقد داستان و گاهی نقد فیلم انجام داده‌ایم. در حالی‌که به اعتقاد من از متن‌هایی که می‌توانند خیلی خوب نشانه‌شناسی بشوند، یکی همین متن‌های مربوط به فرهنگ و باورهای عامیانه هستند. یعنی از این منظر هم می‌توانیم به باورها نگاه کنیم که ببینیم پشت این‌ها چه مفاهیمی هست و جنبه‌های تمثیلی و استعاری آن‌ها را پیدا کنیم. یک مسئله دیگر هم که در مطالعه باورها جالب است، دگردیسی باورها است. خیلی اتفاق می‌افتد که این باورها در طول زمان پوست می‌اندازند و دگرگون می‌شوند. گاهی می‌بینید که یک باور در دوره‌های مختلف، خود را به شکل‌های متفاوت نشان می‌دهد، در حالی که این شکل‌های متفاوت همگی ریشه در یک باور دارند. یعنی آن اصل و ریشه سر جایش هست اما معناهایش در هر دوره دگرگون می‌شود. این می‌تواند موضوع خوبی برای پژوهش روان‌شناس‌ها باشد، چون باورها هم مثل خواب‌ها نمایانگر ذهنیات و روان آدمیان هستند و آن‌ها را می‌توان از منظر روانشناسی اجتماعی هم بررسی کرد.

‌در مقدمه کتاب به تأثیر باورها در شعر شاعران قدیم هم اشاره کرده‌اید...

بله، چون اگر این باورها را نشناسیم ممکن است اصلا بخشی از شعر شاعران قدیم را متوجه نشویم و غلط معنا کنیم. رمزگشایی از خیلی از این شعرها وابسته به درک درست همین باورهاست.

‌در همین مقدمه، آن‌جا که نمونه‌هایی از کارهایی را که در زمینه ثبت فولکلور و فرهنگ عامه انجام شده نام می‌برید در کنار «نیرنگستان» هدایت و کارهای انجوی شیرازی و برخی کتاب‌هایی که به ثبت باورهای یک منطقه اختصاص داشته‌اند، از «کتاب کوچه» شاملو هم به عنوان یکی از آثار مهم در زمینه جمع‌آوری فولکلور نام برده‌اید. ابوالحسن نجفی هم کتابی دارد با عنوان «فرهنگ فارسی عامیانه». نظرتان درباره این کتاب چیست؟

آن کتاب، بیشتر شرح اصطلاحات عامیانه‌ای است که در آثار داستانی معاصر به کار رفته، یعنی مبنای آن خود زبان مردم به صورت مستقیم نیست و خیلی از اصطلاحاتی هم که اقلیمی‌تر هستند در آن نیامده. اما مبنای «کتاب کوچه» شاملو خود زبان مردم است. «کتاب کوچه» جامع‌ترین کار در زمینه جمع‌آوری فولکلور و اصطلاحات عامه مردم است. اما خب متاسفانه این کتاب ناتمام ماند و واقعا هم چنین کارهایی کار یک نفر نیست و لازم است یک موسسه‌ای بیاید و با همان روش شاملو این کار را ادامه دهد. شاملو تا حرف «چ» را کامل کرد و همین که یک‌تنه چنین کاری را تا اینجا پیش برد، ارزشمند است و نشان می‌دهد که چه‌قدر برای انجام این کار تلاش کرده. او در «کتاب کوچه» در واقع کار صد نفر را یک‌تنه انجام داده است. اما این‌جور کارها کار یک تیم است نه کار یک نفر و مسئولان فرهنگی تا دیر نشده باید چنین کارهایی بکنند. ما مدام می‌گوییم که فرهنگ ما غنی است. اما این غنا را باید نشان داد و یک راه نشان‌دادن آن هم ثبت وجوه مختلف این فرهنگ است. الان اگر می‌گویند مثلا زبان آلمانی یک زبان غنی است، برای این است که فرهنگ‌هاشان را مبنا قرار می‌دهند. جمع‌کردن و ثبت عناصر سازنده یک فرهنگ خیلی مهم است و انجام آن ضروری است.

روزنامه شرق| شماره 2539 - دوشنبه 17 اسفند 1394

مصاحبه با «سوتلانا الكسيويچ» برنده جايزه نوبل ٢٠١٥ درباره كتابش «صداهايي از چرنوبيل»

بهار سرلك: «آنا لوچيچ» خبرنگار نشريه «داكلكي آرشيو» كه متعلق به دانشكده هنر و علوم هوستون و ويكتوريا است، زماني كه «سوتلانا الكسيويچ» در پاريس به سر مي‌برد با او درباره موفق‌ترين كتابش «صداهايي از چرنوبيل» مصاحبه كرد. ٢٦ آوريل ١٩٨٦ فاجعه‌بارترين اتفاق رآكتور هسته‌اي تاريخ در مجتمع چرنوبيل پيرپيات رخ مي‌دهد. گزارش‌هاي انگليسي زبان از اين حادثه روي حقايق، اسامي و اطلاعات تمركز كردند اما الكسيويچ در كتاب «صداهايي از چرنوبيل» گزارش‌هاي دسته اولي از آنچه بر مردم بلاروس گذشت و همچنين وحشت، خشونت و نوميدي كه اين مردم با آن زندگي كرده‌اند، ارايه داده است. الكسيويچ براي اينكه به تجربيات اين مردم صدايي واضح بدهد با انساني كه در معرض راديواكتيويته قرار گرفت مصاحبه با صداي خودش گرفت. او اين مصاحبه را به صورت مونولوگ‌ در اختيار خواننده قرار مي‌دهد و ديدگاهي بي‌عيب‌ونقص از ذهن مردم آسيب‌ديده به خواننده مي‌دهد. اين مصاحبه را بخوانيد.

*****

كتاب «صداهايي از چرنوبيل» كتابي تامل‌برانگيز و سرشار از عواطف است. قصد داشتيد چه احساس يا تاثيري را روي خواننده بگذاريد؟

سال‌هاست هر چيزي را كه درباره چرنوبيل وجود داشته مي‌دانيم: اينكه اين رويداد متعلق به گذشته است و هيچ‌كس دلش نمي‌خواهد راجع به آن چيزي بشنود. اما در واقع نه‌تنها اين فاجعه فراموش نشده بلكه پديده چرنوبيل هرگز به درستي فهميده نشده است.

بيشترين واكنش‌هايي كه مردم به كتاب «صداهاي چرنوبيل» داشتند، چه بود؟

واكنش‌شان مثل واكنش به افشاسازي است. آنها مي‌گويند: «نمي‌دانستيم حقيقت ماجرا چه بوده، مخصوصا از نگاه يك شخص.» اما اين كتاب درباره چرايي و چگونگي فاجعه چرنوبيل نيست. اين كتاب درباره جهان بعد از حادثه چرنوبيل، درباره اينكه چگونه مردم با آن روبه‌رو شدند و با آن زندگي كردند. درباره آسيب‌ها و صدماتي كه چرنوبيل به طبيعت و ژنتيك انساني وارد كرد هم نيست بلكه درباره اين است كه چگونه اين تجربه‌ها روي زندگي ما و روح و روان‌مان تاثير گذاشت.

در حالي كه چرنوبيل ترس‌ها و احساسات تازه‌اي را درون ما شكل مي‌دهد، اما برخي ترس‌هاي قديمي را از بين مي‌برد. ترس از دولت كمونيستي از بين رفت وقتي مردم با اين انتخاب مواجه شدند كه آيا فرار كنند و خانواده‌شان به مكاني امن انتقال دهند يا به حزب و حكومت وفادار باشند و در چرنوبيل بمانند. مردم فرار را انتخاب كردند، چون ترس از راديواكتيويته باعث شد ترس مردم از روساي حزب كمتر شود. اين مقامات حاضر شدند كارت‌هاي شناسايي حزب را كنار بگذارند تا متهم نشوند كه روي جديت فاجعه چرنوبيل تاكيد كرده‌اند.

اكثر مردم درباره اين وجه چرنوبيل چيزي نمي‌دانند. اين كتاب از واكنش‌هايي تاثير پذيرفته كه وقتي كتاب را مي‌نوشتم در ذهنم نقش بست: مردم كم كم به معني زندگي‌شان و زندگي به معناي عام فكر مي‌كردند؛ احساس نياز به جهان‌بيني تازه‌اي داشتند، جهان‌بيني‌اي كه بتواند نجات‌بخش همه باشد. چطور مي‌توانيم خودمان را نجات دهيم؟

چه مدت اطلاعات جمع ‌كردي و با شاهدان اين فاجعه مصاحبه كردي؟ چه مدت روي اين كتاب كار كردي؟ و چقدر از اطلاعات و محتوايي كه به دست آوردي وارد اين كتاب شد؟

تمامي كتاب‌هاي من حاوي اسناد شاهدان يا صداهاي آدم‌هاي زنده است. معمولا سه يا چهار سال صرف نوشتن كتاب مي‌كنم اما اين كتاب بيشتر از ١٠ سال وقت من را گرفت. نخستين ماه‌هايي كه در چرنوبيل گذراندم، روزنامه‌نگار و نويسنده از جاي جاي دنيا به چرنوبيل آمده بود و همه‌شان صدها سوال مي‌پرسيدند. متقاعد شده بودم كه با پديده‌اي ناشناخته و رازآميز روبه‌رو شده‌ايم و در عين حال سعي داشتيم اين پديده را با كلمات عادي و پيش‌پاافتاده بيان كنيم. داريم درباره اشتباه‌هاي دستگاه كمونيست و مردمي كه فريب آنها را خورده‌اند حرف مي‌زنيم. به اين مردم نگفتند در اين نوع موقعيت‌ها چه كار كنند و غيره. در بين اين مردم ناسيوناليست‌ها، ضد روس‌هايي در بلاروس، اوكراين بودند چون ايستگاه اتمي روسيه بود كه منفجر شد: مردم مي‌گفتند: «روس‌ها ما را به راديواكتيويته آلوده كردند.» به نظرم سوال درباره اين مسائل هم كمي مصنوعي هستند. جواب‌هاي سياسي و علمي خشك كافي نبودند، هيچ‌كس بيشتر از اين سعي نكرده بود عميقا به ماجرا نگاه كند. متوجه شدم مي‌توانم از ملاقاتم با روزنامه‌نگاران كتابي بنويسم. صدها روزنامه‌نگار آنجا بود. بنابراين رويكرد ديگري را انتخاب كردم. شروع به مصاحبه با شاهدان كردم كه بيش از ٥٠٠ نفر بودند كه اين مصاحبه‌ها بيشتر از ١٠ سال طول كشيد. از آنجايي كه با حقيقت تازه‌اي مواجه شده بوديم دنبال آدم‌هايي بودم كه اين مساله زندگي آنها را از هم پاشيده است؛ آدم‌هايي كه در خود فرو مي‌روند و فكر مي‌كنند واقعا چه اتفاقي افتاده است، در دنياي جديد اتفاق‌هايي در حال افتادن است و آنها سعي دارند با روش‌هاي قديمي با اين مسائل روبه‌رو شوند. براي مثال، هليكوپترهاي ارتش را به خاطر مي‌آورم كه خلبان‌هاي جنگي شوروي- افغان آنها را هدايت و روي رآكتورهاي در حال سوختن پرواز مي‌كردند؛ آنها اصلا خودشان هم نمي‌دانستند مي‌خواهند با ماشين‌هاي جنگي‌شان چه كار كنند. دستگاه ارتش اين گونه كار مي‌كند: آنها معتقدند پرسنل عظيم ارتشي و تكنولوژي جنگي مي‌تواند هر مشكلي را حل كند. بنابراين سراغ فيزيك انرژي بالا، انرژي هسته‌اي، راديواكتيويته مي‌روند.

تا آخرين لحظه اطلاعات جمع‌آوري كردم. از ٥٠٠ مصاحبه يا بيشتر ١٠٧ مصاحبه را در نسخه نهايي آوردم كه تقريبا مي‌شود از هر پنج مصاحبه يكي را لحاظ كردم. در مصاحبه با هر شخص چهار نوار كاست استفاده كردم و همين چهار كاست به ١٠٠ تا ١٥٠ صفحه مكتوب تبديل شده است كه اين هم بستگي به لرزش صدا و سرعت داستان گفتن آنها دارد كه در انتها ١٠ صفحه از آن باقي مي‌ماند.

چي شد تصميم گرفتي «صداهاي چرنوبيل» را بنويسي؟ انگيزه اصلي از كجا آمد؟

چرنوبيل به ما نشان داد چقدر «فرقه قدرت» در تمدن مدرن خطرناك است. چقدر نقص‌هاي وابستگي به قدرت در تهديد و اجبار خودنمايي مي‌كند. چقدر جهان‌بيني مدرن ما براي‌مان خطرناك است. چطور انسان‌هاي بشردوست از انسان‌هاي باتكنولوژي عقب افتاده‌اند. از نخستين روزهايي كه اين فاجعه جلوي چشم ما رخ مي‌داد- كه نه تنها به شكل ابر راديواكتيويته بود- فقط سقف ايستگاه راديواكتيويته منفجر نشد: چرنوبيل كل جهان‌بيني ما را زيرورو كرد، چرنوبيل پايه‌هاي دستگاه حكومتي شوروي را تضعيف كرد، پايه‌هايي كه پيش‌تر جنگ شوروي-افغان تضعيف كرده بود. اين انفجار زندگي ما را كاملا از هم پاشيد. تظاهرات ضد دولتي در بلاروس با حضور صدهزار نفر كه براي دفاع از مردم و بچه‌ها آمده بودند، يادم است. مي‌خواستم از اين تجربه خاص بگويم. وضعيت طوري شده بود كه بلاروس با آن فرهنگ مردسالارانه و سنتي‌اش يكدفعه بايد با ترس از آينده روبه‌رو شود.

داستان‌هايي كه تو از مردم شنيدي چقدر با داستان‌هايي كه مقامات دولتي و رسانه‌ها تعريف مي‌كردند، فرق داشت؟

داستان‌ها كاملا متفاوت هستند. هميشه چنين وضعيتي را در بلاروس و گاهي هم در روسيه مي‌بينيم كه داستاني كه مقامات از حادثه دارند براي مردم عادي گفته مي‌شود. هدف اصلي مقامات دولتي چيست؟ آنها به‌شدت تلاش مي‌كنند از خودشان مراقبت كنند. حكومت تماميت‌خواه (totalitarian) آن روزها به خوبي اين چيزها را نشان مي‌دهد: آنها از رعب و وحشت و از حقيقت مي‌ترسيدند. كمتر كسي از ميان مردم مي‌دانست چه خبر است. مقامات دولتي در تلاش براي حفاظت از خود مردم را فريب دادند. آنها به مردم اطمينان دادند همه‌چيز تحت كنترل است و هيچ خطري آنها را تهديد نمي‌كند. بچه‌ها در حياط خانه‌شان فوتبال بازي مي‌كردند، در خيابان بستني مي‌خوردند و بسياري از مردم براي تفريح به ساحل رفته بودند. امروز صدها هزار كودك آن روزها وجود ندارند و بيشتر آنها مرده‌اند. وقتي مردم با فاجعه هسته‌اي روبه‌رو شدند، فهميدند در مقابل اين مشكل تك و تنها هستند. مردم فهميدند حقيقت از آنها پنهان شده است و كمكي از دست دانشمندان و دكترها هم برنمي‌آيد. اين وضعيت، وضعيت تازه‌اي براي آنها بود. به طور مثال كسي كه در آتش‌نشاني كار مي‌كرد، خودش به اندازه يك رآكتور تشعشع اتمي داشت ولي دكترها اين افراد را با دست معاينه مي‌كردند. همين دكترها مقداري راديواكتيوته مرگبار را از چنين بيماراني گرفتند. خيلي از اين آتش‌نشان‌ها و دكترها كمي بعد جان باختند. حتي آتش‌نشان‌ها لباس محافظ درست درماني نداشتند. اصلا اين جور لباس‌ها در آن زمان وجود نداشتند. آتش‌نشان‌ها وقتي به صحنه آتش رسيدند، خيال مي‌كردند با حريقي عادي روبه‌رو هستند. هيچ كس براي چنين اتفاقي آماده نبود. مصاحبه‌شونده‌هاي من داستان‌هاي واقعي را مي‌گويند. براي مثال، قبل از اينكه تخليه خانه‌هاي چند طبقه شهر پريپيات شروع شود، مردم در بالكن‌هاي‌شان ايستاده بودند و آتش را تماشا مي‌كردند. آنها هنوز يادشان مي‌آيد كه اين آتش چه منظره‌اي داشت و چگونه رنگ قرمز لاكي در آسمان مي‌درخشيد. آنها مي‌گفتند: «اين منظره‌ نشاني از مرگ داشت. اما هرگز فكر نمي‌كرديم مرگ اينقدر زيبا باشد.» آنها حتي كودكان‌شان را صدا مي‌زدند تا اين صحنه را ببينند: «بيا ببين چه خبره! تا آخر عمرت اين صحنه يادت مي‌ماند.» حالا تاييد مي‌كنند آن صحنه، صحنه مرگ‌شان بود. اين افراد معلم‌ها و مهندس‌هاي ايستگاه اتمي بودند. مردمي كه با آنها صحبت كردم جزييات زيادي را درباره صحنه اين فاجعه به من گفتند.

يادم است دو سال بعد يك خلبان هليكوپتر به من زنگ زد و گفت: «لطفا هر چه زودتر به ملاقات من بياييد. وقت زيادي ندارم. مي‌خواهم چيزي را كه ‌مي‌دانم به شما بگويم. » وقتي اين مرد داستانش را براي من تعريف مي‌كرد به مرگ محكوم شده بود. او گفت: «خوشحالم كه آمديد. حالا مي‌توانم راجع به اين قضيه با شما حرف بزنم. لطفا تمام داستانم را بنويسيد. ما نفهميديم چه خبر بود و حتي حالا هم نمي‌فهميم چه اتفاقي افتاده. » اين احساس را داشتم كه بايد هر چه مي‌گفت را مي‌نوشتم. شايد هنوز مردم به درستي درك نكنند چه اتفاقي براي آنها افتاد و خيلي مهم است كه اسناد حقيقي، تاريخ واقعي چرنوبيل، تاريخي كه تا به امروز درست فهميده نشده را ثبت و ضبط كنيم.

شما نويسنده بلاروسي هستيد كه در پاريس زندگي مي‌كنيد. خودتان را متعلق به حلقه ادبي خاصي در يك كشور به خصوص مي‌دانيد يا اينكه فكر مي‌كنيد نويسنده‌اي مستقل از هركشور و منطقه‌اي هستيد و فرقي براي‌تان نمي‌كند؟

بهتر است بگويم من نويسنده‌اي مستقل هستم. نمي‌توانم خودم را نويسنده اهل شوروي يا حتي روسيه بنامم. منظورم از «شوروي» سرزمين امپراتوري شوروي سابق است و طبيعتا قلمرو مدينه فاضله شوروي. من حتي خودم را هم نويسنده بلاروسي نمي‌دانم. بهتر است بگويم من نويسنده آن عصر بودم، عصر مدينه فاضله شوروي و تاريخ اين مدينه فاضله را در همه كتاب‌هايم مي‌نويسم. موقتا در پاريس زندگي مي‌كنم. كتاب‌هاي من در كشورهاي مختلفي چاپ و منتشر شده‌اند اما در بلاروس منتشر نشدند: در ١٠ سال گذشته و حكومت لوكاشنكو هيچكدام از كتاب‌هايم در بلاروس چاپ نشده‌اند. اما من به نوشتن درباره تقابل مردان كوچك با مدينه فاضله بزرگ ادامه خواهم داد. ناپديد شدن اين مدينه فاضله و چگونگي تاثير آن بر مردم عادي را توصيف مي‌كنم.

كتاب‌هايت تركيبي از مصاحبه‌ها و تكنيك‌هاي داستاني است. از نظر من اين تركيب ژانري جديد است. نويسنده ديگري را هم مي‌شناسي كه چنين كاري را انجام دهد؟

رسم و رسوم داستان‌سرايي به اين شيوه، يعني ثبت داستان‌هاي شفاهي و صداهاي زنده، قبل از من در ادبيات روسيه وجود داشته است. منظورم آثار «دانيل گرانين» و «الس اداموويچ» كه درباره محاصره لنينگراد نوشتند. براي مثال، كتاب «من از يك دهكده آتشين مي‌آيم». كتاب‌هاي اين دو نويسنده الهام‌بخش آن شد كه من هم كتاب‌هاي خودم را بنويسم. فهميدم زندگي نسخه‌ها و مفاهيمي از يك رويداد به انسان مي‌دهد كه داستان و مستند به تنهايي نمي‌توانند از عهده تنوع آنها بربيايد بنابراين مجبور شدم شيوه روايت متفاوتي پيدا كنم. تصميم گرفتم از آنچه در اطرافم هست استفاده كنم و صداهايي را كه در خيابان مي‌شنوم بنويسم. هر كدام از صداي اين افراد يك متن مجزاي متعلق به خود در اختيارم گذاشتند. سپس فهميدم مي‌توانم اين صداها را به كتابي تبديل كنم. زندگي به سرعت در حال گذر است و با در كنار هم قرار گرفتن مي‌شود يك تصوير واضح و چندوجهي را به دست آورد. من تمامي پنج كتابم را به اين شيوه نوشتم. قهرمان‌ها، احساسات و عواطف و رويدادهاي درون كتاب‌هايم واقعي هستند. از داستان‌هاي ١٠٠ صفحه‌اي هر انساني بيشتر از پنج صفحه و گاهي هم نيم صفحه باقي نمانده است. من سوال‌هاي خودم را مي‌پرسيدم و قسمت‌هايي را انتخاب و سپس در خلق هر كدام از كتاب‌ها مشاركت مي‌كردم. نقش من تنها استراق‌سمع مكالمه‌ها و حرف‌ها در كوچه و خيابان نبود، من يك شاهد و متفكر بودم. اين كار براي فردي كه خارج از گود مي‌ايستد، يك روند ساده به نظر مي‌آيد: مردم براي من داستان‌هاي‌شان را تعريف مي‌كنند. اما اينقدرها هم ساده نيست. مهم است كه چه سوالي بپرسي، چطور سوالت را بپرسي و چطور جوابت را بگيري و چه چيزي را از اين داستان‌ها انتخاب كني. فكر مي‌كنم نمي‌شود گستردگي زندگي را بدون مستندسازي و بدون اسناد انساني انعكاس داد. بدون اينها تصوير كامل نخواهد بود.

گفته بودي در كتابي كه اسم آن را «در جايگاه يك خاتمه» گذاشتي، به نوعي براي آينده نوشته‌اي. مي‌تواني بيشتر توضيح بدهي؟

در آن ١٠ سالي كه از منطقه چرنوبيل بازديد مي‌كردم اين احساس را داشتم كه دارم اسناد و مداركي را براي آيندگان ثبت مي‌كنم. مردم مدام مي‌گفتند: «تا حالا چيزي شبيه به اين نديدم. هيچ جا هم مطلبي در اين باره نخواندم. در هيچ فيلمي نديدم و نشنيدم كسي در اين باره حرفي بزند. » چرنوبيل احساس جديدي را شكل داد، احساسي مثل ترس از عاشق شدن، مردم از بچه داشتن مي‌ترسيدند، احساسي جديد به نام مسووليت ايجاد شده بود و سوال‌هاي تازه‌اي مي‌پرسيدند. مي‌پرسيدند اگر بچه‌مان ناقص به دنيا بيايد چي؟ چطور مي‌توان مفاهيمي مانند دوره تجزيه ذرات هسته‌اي را كه از ٣٠٠٠ سال تا ١٠٠ هزار سال طول مي‌كشد درك كرد؟ اين چيزها يك ديدگاه متفاوت از زندگي به شما مي‌دهد. تصور كرده‌اي آن كسي كه خانه و كاشانه‌اش را ترك مي‌كند و مي‌داند هيچ‌وقت به آنجا بازنمي‌گردد، چه احساسي دارد؟ اما آن خانه يا شهر براي هميشه سرجاي خود باقي مي‌ماند. اين احساس براي اين مردم احساسي جديد بود. يا بياييد مشكل دهكده آلوده به راديواكتيويته را در نظر بگيريم. چطور قربانيان‌شان را دفن كنند؟ اول از همه بايد اين افراد را از شهر بيرون ببرند و بعد دور هر خانه‌اي را كه هنوز از متعلقات آنها پر است، خندقي بزرگ بكنند. آنها حتي همه حيوان‌ها را هم كشتند. اين طوري است كه انسان به حيوان، سرزمينش و وطنش خيانت مي‌كند.

فكر مي‌كني ذهنيت امريكايي‌ها از تو چيست؟

امريكا كشور مهمي است اما فكر مي‌كنم بعد از واقعه يازدهم سپتامبر اين كشور عوض شد. امريكا حالا مي‌فهمد اين دنيا چقدر ضعيف است و چقدر جهانيان به يكديگر وابسته هستند. اگر ايستگاه اتمي در اتريش منفجر شود باران راديواكتيو مي‌تواند انسان‌هايي را كه در نقاط مختلف دنيا زندگي مي‌كنند بكشد. فكر مي‌كنم بعد از يازدهم سپتامبر امريكايي‌ها برخورد بهتري با كتاب‌هاي من داشته باشند. احساس مي‌كنم مي‌توانم آدم‌هايي را در اين كشور پيدا كنم كه تجربيات اين كتاب‌ها براي‌شان باارزش است. در دنياي مدرن سرباز زدن از تجربيات رنج انسان‌هاي ديگر بسيار خطرناك است.

بر گرفته از روزنامه ی اعتماد

 

همراه با سایه

هوشنگ ابتهاج با یادآوری برخی خاطرات سال‌های سپری شده، درباره بهترین شعری که از میان اشعارش می‌تواند معرفی کند، با تواضع نامرسوم در این دوران معاصر تاکید کرد: شعری که دلم می‌خواهد بگویم اما هنوز نگفته‌ام!

به گزارش «تابناک»؛ امیر هوشنگ ابتهاج، متخلص به «ه‍. ا. سایه» اخیراً در حاشیه دیدار با شاعران و نویسندگان افغانستانی که برای برگزاری شب بخارا به ایران سفر کرده بودند، گفت و گویی داشته که در ویژه نامه نوروزی اعتماد منتشر شده است؛ گفت و گویی که حاوی حرف‌های تازه برجسته‌ترین شاعر زنده ایرانی است.

استاد هوشنگ ابتهاج در این گفت وگو درباره سبک شعری، شاعر افغانستانی دوران معاصر، همراهی‌اش با گروهی از شاعران از جمله سیاوش کسرایی و دوران سپری شده گذشته و همچنین از اشعارش سخن به میان آورده است. گزیده‌های این گفت و گو را در «تابناک» می‌خوانید:هوشنگ ابتهاج: شک دارم تا صد سال دیگر زبان فارسی بماند

- (درباره چرایی طرفداران زیاد شعر ابتهاج در دیگر کشوهای فارسی زبان) شاید، چون یک مقدار از مصائی که ما داریم با این کشورها مشترک است. یعنی ما دردهای مشترک و آرزوهای مشترک داریم. آرزوهای بشری و انسانی، آرزوهای کلی که متعلق به همه جوامع است. به هر حال مشکلات و گرفتاری‌هایی که ما در ایران داریم حتماً در افغانستان هم هست، در تاجیکستان هم هست. به طور کلی در ممالک دیگر هم هست، منتها زبان در میان این کشورها که نام بردم مشترک است. خب تا حدی این همزبانی و دردها و آرزوهای مشترک باعث شکل گرفتن روابط می‌شود اما البته به صورت الهام  و پیام غیبی این روابط محکم و مستمر نخواهد شد، مگر اینکه روابط ادبی و ارتباط به گونه‌ای باشد که کشورها از اتفاقات فرهنگی هم درست و حسابی خبر داشته باشند.

- مجموعاً زبانی که این روزها شاعران افغانستان در پیش گرفته‌اند زبان محاوره‌ای امروز هست و در ایران هم عده‌ای از جوانان همین کار را می‌کنند. اگر بخشی از شعرشان به این زبان باشد، باعث توسعه دادن زبان می‌شود اما اگر همه شعر به این زبان باشد، در معرض خطر خواهد بود، برای انکه هنوز این زبان عامه و زبان محاوره‌ای تثبیت نشده و شاعران و نویسندگان فارسی زبان چه در ایران و افغانستان و هر جای دیگر نباید ارتباط خود را با سرچشمه‌های اصیل زبان فارسی قطع کنند. زبان کلاسیک ما به مرور تثبیت شده و با کمک گرفتن از زبان نواحی مختلف به این شکل درآمده است. خوشبختانه زبان ما توانسته با گذشت بیش از هزار سال خود را زنده نگه دارد.

- همه چیز اقوام ایران گنج است؛ زبان‌شان، آداب و رسوم‌شان، داستان‌ها و فولکلورشان، موسیقی‌شان... اینها گنجینه‌های بشری است. بحث این نیست که شما تعصب داشته باشید که فقط در ایران این جریان است. فرض کنید در یک جزیره دورافتاده در اقیانوس آرام یک قبیله‌ای هست. اینها بخشی از گنجینه بشری هستند؛ عادات، زبان و همه کارهایشان. اینها وقتی از بین برود، یک چیزی از آدمیزاد و از تاریخ آدم کم شده است. تعصب ایرانی و آمریکایی بودن و... نیست. اما زمانه و امکانات به شکلی شده که اوضاع دگرگون شده است.

- در ایران کمتر از صد سال پیش شروع به جمع آوری ترانه‌های محلی کردند، حتی آن موقع هم دیر بود و آنچه جمع شد همه این ترانه‌ها نبود. مثلاً مردم شیراز ترانه «مستم مستم» را با تنظیم روبیک گریگوریان می‌خوانند. ایشان این را برای یک ارکستر و دسته کر نوشته بودند، حتی دیگر شیرازی‌ها هم این ترانه قدیمی را با آن تنظیم گریگوریان می‌خوانند. یعنی یک شخصی رفته آن تصنیف را برداشته، به شیوه‌ای دیگر برای گروه کر نوشته، حالا همه ناچار شدند که این ترانه را به همین شکل غیرعادی بخوانند. در نتیجه این ترانه محلی و ملی ضربش عوض شده است.

- راستش را بخواهید من شک دارم تا صد سال دیگر زبان فارسی ما بماند. همه زبان‌ها در حال از بین رفتن هستند و انگلیسی دارد جایشان را می‌گیرد. زبان عمومی اینترنت انگلیسی است و شما بخواهی یا نخواهی باید با آن زبان کار کنید. همین حالا نگاه کنید که در زبان فارسی چقدر کلمه غیرفارسی مربوط به تکنولوژی داریم. خب 100 سال دیگر خدا می‌داند چه می‌شود. چند نفر دیگر صد سال دیگر می‌توانند حافظ بخوانند؟

هوشنگ ابتهاج: شک دارم تا صد سال دیگر زبان فارسی بماند
مرتضی کیوان، احمد شاملو، نیما یوشیج، سیاوش کسرایی و هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)
- (درباره عبور زبان فارسی از زبان عربی) زبان‌هایی که پایه محکم دارند، می‌توانند این کار را بکنند، ولی این هجوم که الان داریم با آن فرق می‌کند. اولا باید مشخص کنم که من مخالف آمیخته شدن معقول زبان فارسی با دیگر زبان‌ها نیستم، چون اصلاً زبان خالص در هیچ جای دنیا ندارید. همین انگلیسی که در حال حاضر هست، مقداری کلمات فارسی هم در آن وجود دارد. حالا چقدر فرانسوی یا لاتین در آن است، بماند. مثلاً در زبان فارسی شما از «صبح» کلمه‌ای فارسی‌تر می‌شناسید؟ از «غم»  فارسی و ایرانی‌تر کلمه می‌شناسید؟ اینها کلماتی هستند که از زبان دیگر آمده‌اند. شما می‌توانید بگویید پگاهتان خوش باد؟ به شما می‌خندند! راحت می‌گویید «صبح بخیر» هم صبح هم خیر عربی است.

- (در پاسخ به معرفی برترین شعر از میان اشعار سایه) شعری که دلم می‌خواهد بگویم اما هنوز نگفته‌ام! باور کنید... راستش موقعیت فرق دارد. یک روز از شما می‌پرسند بهترین بیتی که از حافظ سراغ دارید کدام است؟ امروز یک چیزی می‌گویید فردا یک بیت دیگر را می‌گویید. برای خود من هم پیش آمده است. مثلاً روزی فکر کرده‌ام فلان بیت حافظ بهترین است، فردایش فکر کرده‌ام و بیت دیگری را انتخاب کرده‌ام. آن موضوع امروز است، فردا موضوع دیگری است. شما امروز از یکی از بچه‌هایتان دلخور هستین اما فردا هم او تا بگوید مثلاً بینی‌ام می‌خارد شما ناراحت می‌شوید. من نمی‌توانم یکی را انتخاب کنم، نمی‌دانم نمی‌شود گفت. واقعاً نمی‌دانم.

- (درباره مجموعه منتخب اشعارش توسط دکتر شفیعی کدکنی) یک بار دکتر شفیعی آمد آلمان به من گفت: «سایه کتاب‌های خودت را داری؟» گفتم: «نه بعضی‌هایش را اینجا دارم، بعضی‌ها را در ایران دارم و بعضی‌ها را اصلاً ندارم!» واقعاً هم همین طوری بود. گفت: «من اشعارت را حفظ هستم. یک کاغذ و قلم به من بدهید.» از روی حافظه اسم شعرها را نوشت. وقتی آمدم تهران یک روز در خانه‌اش بودیم و آقای کیاییان هم آنجا بود. به من گفت «این منتخب را بده آقای کیاییان چاپ کند». بعد دیدم دستپاچه شده و می‌گوید من فلان شعر را از قلم انداختم. غزل «امشب به قصه من گوش می‌کنی» در انتخاب شفیعی نیست. بعد دستپاچه شده بود و می‌گفت چطور من این را از قلم انداختم.

- من اگر سلیقه امروزم باشد، بیش از دو سوم شعرهایی که چاپ کردم دیگر چاپ نمی‌کنم. بعضی‌ها فکر می‌کنند من دارم شوخی می‌کنم یا خودم را لوس می‌کنم که مثلاً فلان شهر را می‌گذاشتم کنار، ولی من درجه بندی و دلایل فنی دارم.

- (درباره سیاوش کسرایی و جمعی که برای او شعر می‌خواندند و سایه اظهارنظر می‌کرد) جمعی بودیم که هیچ به جمع‌های امروز شباهت نداشت. در یک جمله بگویم با همه گوناگونی که داشتیم برای هم می‌مردیم. سلیقه و شیوه شعرمان با هم فرق می‌کرد. باورهای اجتماعی‌مان با هم فرق داشت. سلیقه زندگی شخصی و رفتارمان با هم یکی نبود. طبیعی هم هست؛ بعضی‌ها هم به کلی متضاد و متخالف بودیم ولی هیچکدام اینها باعث نمی‌شد که از هم دور باشیم.

- حتی به اعتبار پشتوانه دوستی که با هم داشتیم با شدت و بی‌رحمی از هم انتقاد می‌کردیم اما این باعث نمی‌شد قهر کنیم و دشمن همدیگر شویم. مثلاً من خاطرم هست شاملو شعری سروده بود برای واقعه‌ای که در تهران اتفاق افتاده... قطره‌های بلوغ از لمبرهای خیابان بالا می‌رفت... حالا فکر می‌کنم می‌بینم عجب فضایی داشتیم! با انتقادی که ما از او می‌کردیم، او حق داشت تفنگ بردارد و همه ما را بکشد؛ آنقدر که انتقادهای ما شدت داشت اما هرگز به دوستی ما صدمه نخورد. آن شعر شاملو در آن زمان برای روشنفکرها هم قابل فهم نبود. ما بحث می‌کردیم و می‌گفتیم آخر این شعر را برای چه کسی گفته‌ای؟! منظورم این است که به پشتوانه رفاقت توانستیم شدیدترین مخالفت را با هم داشته باشیم و بر عکس آن هم بود و او به من می‌گفت، چرا فلان شعر را اینگونه گفتی و این شیوه را پیاده کردی. آن فضا دیگر هرگز به وجود نیامد. حالا متاسفانه فضا پر از عداوت و حسد و کینه است.

بر گرفته از سایت تابناک، پنجم فروردین نود و پنج

چهار شنبه سوری زردشتی است یا مهری؟

نوروز اولین روز سال خورشید‌‌‌ی ایرانی برابر با اول فرورد‌‌‌ین ماه، جشن آغاز سال نوی ایرانی و یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا ماند‌‌‌ه از د‌‌‌وران ایران باستان است.خاستگاه نوروز د‌‌‌ر ایران باستان است و هنوز هم مرد‌‌‌م مناطق مختلف فلات ایران، نوروز را جشن می‌گیرند‌‌‌.

به گزارش قانون، نوروز د‌‌‌ر ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود‌‌‌ و د‌‌‌ر برخی د‌‌‌یگر از کشورها یعنی تاجیکستان، روسیه، قرقیزستان، قزاقستان، سوریه، کرد‌‌‌ستان، گرجستان، جمهوری آذربایجان، آلبانی، چین، تاجیکستان، ترکیه، ترکمنستان، هند‌‌‌، پاکستان و ازبکستان تعطیل رسمی است و مرد‌‌‌مان آن جشن عید‌‌‌ را برپا می‌کنند‌‌‌.جشن نوروز با تحویل سال یا لحظه برابری اعتد‌‌‌ال بهاری آغاز می‌شود‌‌‌؛ لحظه‌ای که خورشید‌‌‌ د‌‌‌ر سیر ظاهری خود‌‌‌ د‌‌‌ر ابتد‌‌‌ای برج حمل، از استوای زمین گذشته و به شمال آسمان میل می‌کند‌‌‌.

ایرانیان باستان از نوروز به عنوان «ناوا سرِد‌‌‌ا» به معنی سال نو یاد‌‌‌ می‌کرد‌‌‌ند‌‌‌. مرد‌‌‌مان ایرانی آسیای میانه د‌‌‌ر د‌‌‌وره‌های سغد‌‌‌یان و خوارزمشاهیان، نوروز را نوسارد‌‌‌ و نوسارجی، به معنای سال نو می‌نامید‌‌‌ند‌‌‌.منشا و زمان پید‌‌‌ایش نوروز، به د‌‌‌رستی معلوم نیست. برخی روایت‌های تاریخی، آغاز نوروز را به بابلیان نسبت می‌د‌‌‌هد‌‌‌. طبق این روایت‌ها، رواج نوروز د‌‌‌ر ایران به سال ۵۳۸ (قبل از میلاد‌‌‌) یعنی زمان حمله کوروش بزرگ به بابل باز می‌گرد‌‌‌د‌‌‌. همچنین د‌‌‌ر برخی روایت‌ها، از زرتشت به‌عنوان بنيانگذار نوروز نام برد‌‌‌ه شد‌‌‌ه، سنگ‌نگاره‌ای د‌‌‌ر تخت جمشید‌‌‌ که نماد‌‌‌ی از نوروز زرتشتیان را نشان می‌د‌‌‌هد‌‌‌. د‌‌‌ر اعتد‌‌‌ال بهاری د‌‌‌ر روز نخست نوروز، نیرو و توان شیر و گاو د‌‌‌ر حال نبرد‌‌‌ برابر است. شیر نماد‌‌‌ خورشید‌‌‌ و گاو نماد‌‌‌ زمین است.

براي روشن شد‌‌‌ن لايه هاي اين آيين كهن با د‌‌‌كتر زاگرس زند‌‌‌ تاريخ د‌‌‌ان و ايران شناس به گفت و گو نشسته ايم كه د‌‌‌ر زير مي خوانيد‌‌‌:

 د‌‌‌ر مورد‌‌‌ پيشينه نوروز و اسطوره هاي آن سخن بسيار است اما اين پيشينه از سوي شما چه طور تعريف مي شود‌‌‌؟


نوروز جشني است كه وقتي شما مي خواهيد‌‌‌ بررسي كنيد‌‌‌ به پيشينه و ريشه هاي اسطوره‌شناختي آن مي رسيد‌‌‌ و مي بينيد‌‌‌ كه قضيه خيلي پيچيد‌‌‌ه تر از آنچه كه گمان مي رود‌‌‌ است، تا آنجايي كه من كند‌‌‌ و كاو كرد‌‌‌ه ام خيلي بيشتر از آن چيزي كه نوشته و گفته مي شود‌‌‌ د‌‌‌رباره نوروزازسوي  ايران‌شناسان و فرهنگ پژوهان، نوروز كار براي انجام د‌‌‌اد‌‌‌ن د‌‌‌ارد‌‌‌ و نكات اسطوره شناختي و فرهنگ جالبي د‌‌‌ارد‌‌‌، به اين معنا كه از يك سو اسناد‌‌‌ تاريخي كه بخواهد‌‌‌ مشخصا د‌‌‌ر مورد‌‌‌ نوروز سخن بگويد‌‌‌ پيش از د‌‌‌وران اشكاني و ساساني به لحاظ شمار اند‌‌‌ك و كمي مبهم و گنگ مي شود‌‌‌، از سوي د‌‌‌يگر من معتقد‌‌‌م كه ما با جشن نوروز مواجه نيستيم بلكه با جشن هاي نوروزي طرف هستيم يعني از ميانه اسفند‌‌‌ ماه تا پايان فرورد‌‌‌ين ماه شايد‌‌‌ نزد‌‌‌يك به د‌‌‌و ماه ما د‌‌‌ر ايران باستان جشن ها و آيين ها و مراسم و باورها و كارهاي د‌‌‌سته جمعي، خانواد‌‌‌گي و باور ملي مربوط به نوروز د‌‌‌اشتيم، براي نمونه چهارشنبه سوري، خود‌‌‌ نوروز، 13 به د‌‌‌ر و... همه اين‌ها شايد‌‌‌ جد‌‌‌اي از هم انگاشته بشود‌‌‌ اما اگر كسي بخواهد‌‌‌ روي هر كد‌‌‌ام از اين موضوعات كار كند‌‌‌ اگر به د‌‌‌يگري توجه ند‌‌‌اشته باشد‌‌‌ گمراه مي‌شود‌‌‌ و كار مي ماند‌‌‌.

 يعني اين جشن ها از يك مقطعي شروع مي شد‌‌‌ و به مقطعي ختم مي شد‌‌‌؟ مثلا از سد‌‌‌ه شروع مي شود‌‌‌ و به سيزد‌‌‌ه به د‌‌‌ر ختم مي‌شود‌‌‌؟


اين را ما به لحاظ اسطوره شناختي مي توانيم به هم ارتباط د‌‌‌هيم، به لحاظ اسطوره شناختي به نقاط مشترك بر مي خورند‌‌‌، د‌‌‌ر شرق فلات ايران آنجايي كه خاستگاه آرياييان نخستين و هند‌‌‌ و ايراني  بود‌‌‌ مي توانيم با توجه به باورهاي كهن آنها با توجه به د‌‌‌نيا پرستي كه د‌‌‌اشتند‌‌‌ و باور مقد‌‌‌س فرورهرهاي د‌‌‌رگذشتگان خود‌‌‌شان، هر كد‌‌‌ام از اين خاند‌‌‌ان ها د‌‌‌ر پايان سال يك آيين هاي ويژه‌اي به پاسد‌‌‌اشت اين فرورهرها برگزار مي كرد‌‌‌ند‌‌‌ كه اين فرورهرها نام‌شان ماند‌‌‌ه روي ماه فرورد‌‌‌ين،  واژه فرورد‌‌‌ين كه يك واژه اوستايي است به معني فروشي هاست يعني جمع فروشي جمع فروهر، اين فرورهرها د‌‌‌ر واقع د‌‌‌رگذشتگان هر كد‌‌‌ام از اين تيره و تبارهاي آريايي بود‌‌‌ند‌‌‌ كه باور بر اين بود‌‌‌ه كه سر سال اين ها به خانه‌هاي خود‌‌‌شان بر مي گرد‌‌‌ند‌‌‌ به سراپرد‌‌‌ه ها، روستاها و به آن آتشي كه هر كد‌‌‌ام از اين خاند‌‌‌ان ها د‌‌‌اشتند‌‌‌ سر مي زد‌‌‌ند‌‌‌ به نوعي هم اين بازماند‌‌‌گان نياز د‌‌‌اشتند‌‌‌ به حضور آن ها و هم آن ها نياز د‌‌‌اشتند‌‌‌ به بازماند‌‌‌گان با توجه به نذر و نيازهايي كه مي شد‌‌‌ه، پس اين ماه فرورد‌‌‌ين  د‌‌‌ر واقع ماه د‌‌‌رگذشتگان و نياكان  و فروهرهاي مقد‌‌‌س است، از خرد‌‌‌ و كلان تا خود‌‌‌ اهورامزد‌‌‌ا  پس اين كارهايي هم كه انجام مي شد‌‌‌ه بيشتر جنبه اسطوره اي و آييني و د‌‌‌يني د‌‌‌اشته و د‌‌‌ر د‌‌‌ين زرتشت اين فرورها مقد‌‌‌س مي‌شوند‌‌‌ و اين نام ها به آنها باز مي گرد‌‌‌د‌‌‌ يك روزهاي ويژه اي را براي آن د‌‌‌ر نظر مي گيرند‌‌‌، ما بازماند‌‌‌ه اين آيين را د‌‌‌ر همين پنجشنبه آخر سال مي بينيم.

 همين پنجشنبه آخر سال كه ما ايراني ها براي حضور د‌‌‌ر مزار د‌‌‌رگذشتگان مي گيريم؟


بله همين است و مي بينيد‌‌‌ كه شلوغ ترين روزها اين روز است، د‌‌‌ليلش چيست؟ چرا بايد‌‌‌ آخر سال ما توجه كنيم به د‌‌‌رگذشتگان‌مان و برويم آنجا آب‌وجارو كنيم و نذر و نياز كنيم و مراسمي را بگيريم.

 به گمان من اين بازگشت و پيد‌‌‌ا كرد‌‌‌ن آتش به چهارشنبه سوري بازمي گشته، يعني د‌‌‌و بار براي د‌‌‌رگذشتگان مراسم برگزار مي شد‌‌‌؟


د‌‌‌قيقا همين هست چهارشنبه سوري هم د‌‌‌ر واقع روشن كرد‌‌‌ن آتش ها و برگزار كرد‌‌‌ن نيايش ها و جشن هاي د‌‌‌سته جمعي بود‌‌‌ه كه روزها و شب‌هاي پيش از نوروز از يك شب پيش از نوروز تا پنج شب پيش از آن برگزار مي شد‌‌‌ه و هم اكنون هم د‌‌‌ر غرب ايران و كوه هاي كرد‌‌‌ستان ايران وعراق آن ها چهارشنبه سوري را نمي گيرند‌‌‌ همين شب پيش از نوروز را آتش افروزي مي كنند‌‌‌ روي تپه ها، يعني همان چه كه د‌‌‌ر گذشته ايران باستان بود‌‌‌ه حال بعد‌‌‌ا كه گذشته نام چهارشنبه روي آن گذاشته شد‌‌‌ه و يك مقد‌‌‌ار فاصله افتاد‌‌‌ه و شد‌‌‌ه چهارشنبه سوري، د‌‌‌ر واقع جشن سوري بود‌‌‌ه. شما د‌‌‌ر فرهنگ معين ببينيد‌‌‌ مي گويد‌‌‌ جشن سوري نمي گويد‌‌‌ چهارشنبه سوري اين روشن كرد‌‌‌ن آتش چه د‌‌‌ر همان روزهاي پيش و چه د‌‌‌ر روزهاي سال نو راهنمايي بود‌‌‌ه براي آمد‌‌‌ن فرورهرها به سرزمين هاي آريايي كه از سوي آسمان به سوي زمين مي آيند‌‌‌ از سوي د‌‌‌يگر خود‌‌‌ آتش نماد‌‌‌ اهورامزد‌‌‌ا و كهن تر از آن نماد‌‌‌ ميترا و همين طور خود‌‌‌ ايزد‌‌‌ آذر همه اين ها براي آريايي ها و ايراني ها بسيار سپند‌‌‌ و مهم بود‌‌‌ه و د‌‌‌ر زمان خاصي اين آتش را روشن مي كرد‌‌‌ند‌‌‌ و نيايش مي كرد‌‌‌ند‌‌‌ و از آن انرژي و گرما و خيلي چيزهاي د‌‌‌يگر مي گرفتند‌‌‌.

 بسياري مي گويند‌‌‌ چهارشنبه سوري جشن زرتشتي نيست و به ميتراييسم ايراني باز مي گرد‌‌‌د‌‌‌ اين نظر د‌‌‌رست است؟


ما اصلا آنچنان كه  بعضي ها مي گويند‌‌‌ نمي‌توانيم تفكيك بگذاريم بين باورهاي مهري و باورهاي زرتشتي، اين مقد‌‌‌اري با سهل انگاري و ساد‌‌‌ه‌انگاري همراه است كه من زياد‌‌‌ با آن موافق نيستم، يعني باورهاي آريايي ايرانيان د‌‌‌وره به د‌‌‌وره با هم آميخته و تركيب بند‌‌‌ي مي شود‌‌‌ و نام تازه اي مي گيرد‌‌‌ و د‌‌‌وره‌هاي بعد‌‌‌ د‌‌‌وباره تفسير مي شود‌‌‌، شما با يك تيره ويژه يك د‌‌‌ست و يگانه د‌‌‌ر ايران زمين روبرو نيستيد‌‌‌، ايران زمين يك سرزمسن بسيار بزرگي بود‌‌‌ه با باورها و آيين ها و سنت ها و د‌‌‌ين هاي گوناگون و رنگ به رنگ كه همه اين ها ريشه مشترك د‌‌‌اشتند‌‌‌ كه نيرومند‌‌‌ و ستبر است اما تفاوت‌هايي هم با هم د‌‌‌اشتند‌‌‌ كه ريشه د‌‌‌ر سنت هاي گوناگون د‌‌‌ارد‌‌‌ حتي ريشه د‌‌‌ر آيين ها و سنت هاي پيش آريايي د‌‌‌ر فلات ايران و همسايه هاي فلات ايران، از اين رو شما با جشن نوروز به اين ساد‌‌‌گي نمي توانيد‌‌‌ روبه رو شويد‌‌‌ مگر با د‌‌‌يد‌‌‌ مرد‌‌‌م شناسي، بله مرد‌‌‌م شناسان مي توانند‌‌‌ بررسي كنند‌‌‌ كه الان ايراني ها چطور نوروز را برگزار مي كنند‌‌‌، بلوچ ها و تاجيك ها و تالشي ها و كرد‌‌‌هاي سوريه چطور سفره هفت سين مي چينند‌‌‌ و چه چيزهايي مي گذارند‌‌‌ سر سفره و ... اين ها بررسي هاي مرد‌‌‌م شناسي است كه خيلي هم ارزشمند‌‌‌ است، اما از نظر آييني اين بحث پرد‌‌‌امنه اي است مثلا نوعيد‌‌‌، هر كسي كه د‌‌‌ر سال گذشته د‌‌‌رگذشته اي د‌‌‌ارد‌‌‌ مي گويند‌‌‌ اين ها د‌‌‌يگر نوروز ند‌‌‌ارند‌‌‌ يعني باز همان نخستين سالي است كه براي د‌‌‌رگذشته مهم است اما الان مرد‌‌‌م اين باورها را ند‌‌‌ارند‌‌‌ و فراموش شد‌‌‌ه، اين ها نشان مي‌د‌‌‌هد‌‌‌ آيين‌ها به جا ماند‌‌‌ه و بعد‌‌‌ د‌‌‌گرگون مي شوند‌‌‌ د‌‌‌ر باورهاي جد‌‌‌يد‌‌‌.

 اما اين مراسم فكر كنم همچنان هم وجود‌‌‌ د‌‌‌ارد‌‌‌، الان د‌‌‌ر نوعيد‌‌‌ خانواد‌‌‌ه هاي ايراني آجيل پذيرايي نمي گذارند‌‌‌ خرما مي گذارند‌‌‌ اقوام به د‌‌‌يد‌‌‌ارشان مي روند‌‌‌، اين مراسم نوعيد‌‌‌ الان با قبل تفاوت هاي زياد‌‌‌ي د‌‌‌اشته؟


ببينيد‌‌‌ منظور من اين است كه مي خواهم نشانه‌هايي به شما بد‌‌‌هم كه الان هم د‌‌‌ارد‌‌‌ برگزار مي شود‌‌‌ و ارتباط به نياكان و د‌‌‌رگذشتگان د‌‌‌ارد‌‌‌ من نوعيد‌‌‌  و پنجشنبه آخر سال را نشانه آورد‌‌‌م و اين كه كسي كه د‌‌‌ر گذشته اي د‌‌‌ارد‌‌‌ د‌‌‌ر سفره هفت سين عكس او را مي گذارد‌‌‌. اين ريشه د‌‌‌ر همان باورهاي كهني د‌‌‌ارد‌‌‌ كه د‌‌‌ر آگاهي فراموش شد‌‌‌ه و اما د‌‌‌ر ناخود‌‌‌آگاه ما موجود‌‌‌ است يعني سينه به سينه منتقل شد‌‌‌ه است از سوي د‌‌‌يگر اين 10 روز پايان سال هم به فرورهرها اختصاص د‌‌‌اشته، يك نكته د‌‌‌يگر هم پايان سال و آغاز سال است كه روزهاي گاهنبار آفرينش آد‌‌‌م هستند‌‌‌، د‌‌‌ر آيين هاي اد‌‌‌يان باستان و زرتشتي 6 مرحله آفرينش ترسيم شد‌‌‌ه مرحله نخست آسمان است سپس آب و بعد‌‌‌ زمين و سپس گياهان و جانوران و انسان، هر كد‌‌‌ام از اين مراحل كه آفريد‌‌‌ه مي شد‌‌‌ يك روزهاي ويژه اي د‌‌‌ر سال مربوط به آن بود‌‌‌ه و ايراني ها نيايش مي كرد‌‌‌ند‌‌‌ و سفره هاي ويژه اي مي اند‌‌‌اختند‌‌‌ و سپاسي د‌‌‌اشتند‌‌‌ به د‌‌‌رگاه خد‌‌‌ا كه اين آفرينش انجام شد‌‌‌ه، آد‌‌‌مي واپسين آفرينش اهورامزد‌‌‌است و از همه هم كامل تر است زماني كه  آفريد‌‌‌ه مي شود‌‌‌ آفرينش كامل مي شود‌‌‌ و اين د‌‌‌ر پايان سال است و روز ويژه اش پايان سال است اين هم د‌‌‌وباره همراه مي شد‌‌‌ه با اين جشن‌هاي نوروزي، مي توان ريشه هاي فراوان اسطوره شناختي را د‌‌‌ر ايران باستان د‌‌‌ر پايان سال و آخر سال پيد‌‌‌ا كرد‌‌‌ كه انجام مي شد‌‌‌ه اين نشان مي‌د‌‌‌هد‌‌‌ كه اين روزها روزهاي مهمي بود‌‌‌ه و د‌‌‌ر اساطير و شاهنامه هم كه مي بينيد‌‌‌ خيلي از كارهايي كه پاد‌‌‌شاهان مي‌خواستند‌‌‌ انجام د‌‌‌هند‌‌‌ يا د‌‌‌ر اوايل نوروز بود‌‌‌ه يا اين كه تاج گذاري ها و پيروزي ها را منسوب مي كنند‌‌‌ به روزهاي نوروز.

  اين تحول طبيعت و نو شد‌‌‌ن روز براي ايراني ها مهم بود‌‌‌ه و باعث مي شد‌‌‌ه اين مراسم ها و جشن ها را به آن منتسب كنند‌‌‌ يا اين اتفاقات افتاد‌‌‌ه بود‌‌‌ه و مصاد‌‌‌ف شد‌‌‌ه بود‌‌‌ با نوروز؟


ببينيد‌‌‌ اين كه گفتم نوروز يك جشن وي‍ژه و پيچيد‌‌‌ه‌اي است براي اين كه لايه هاي گوناگوني روي هم سوار شد‌‌‌ه و هر كد‌‌‌ام از آن ها نوروز را تقويت كرد‌‌‌ه براي ماند‌‌‌گاري و گسترش آن، اين ها كه گفتم يك بخشي از اين ريشه هاي اسطوره اي است اما ريشه‌هاي طبيعي و زيستي و زيست بومي محكمي هم د‌‌‌ارد‌‌‌، شما خيلي از جشن هاي گوناگون ايران زمين را د‌‌‌اشتيد‌‌‌ كه د‌‌‌ر جاهاي د‌‌‌يگري از سال برگزار مي‌شد‌‌‌ه كه خيلي پيوند‌‌‌ي با طبيعت ند‌‌‌اشته و اين نكته براي آن ها باعث شد‌‌‌ه كمي از تقويت آنها كاسته شود‌‌‌ اما براي نوروز ريشه‌هاي طبيعي و زيستي و اين كه بهار مي آيد‌‌‌ و شكوفه د‌‌‌رختان نو مي شود‌‌‌ و د‌‌‌ام ها زاد‌‌‌ و ولد‌‌‌ مي‌كنند‌‌‌ و زياد‌‌‌ مي شوند‌‌‌ كه براي آريايي ها مهم بود‌‌‌ه و چراگاه‌ها سرسبز مي‌شد‌‌‌ه و اين گرد‌‌‌ش زمين و ستاره ها گاه‌شمار تازه اي را ايجاب مي كرد‌‌‌ه، براي كشاورزان گرم شد‌‌‌ن هوا و كشت و كار اهميت د‌‌‌اشته و اين د‌‌‌هقانان و كشاورزان خيلي به اين جشن ها اهميت مي‌د‌‌‌اد‌‌‌ند‌‌‌ بعد‌‌‌ آرام آرام  اين جشني كه براي كشاورزها و د‌‌‌امد‌‌‌ارها بود‌‌‌ه تبد‌‌‌يل مي شود‌‌‌ به جشن ويژه شاهان كه بارعام مي د‌‌‌هند‌‌‌ و تا د‌‌‌وره پهلوي هم اين بار عام و سلام نوروز اد‌‌‌امه د‌‌‌اشته و البته الان هم هست، شما د‌‌‌رست گفتيد‌‌‌ نوروز به خاطر اين كه زمان بسيار ويژه اي است به لحاظ زمين شناختي و ستاره شناختي و طبيعت زمين كه اعتد‌‌‌ال ربيع د‌‌‌ر آن است و اتفاقات ويژه اي كه د‌‌‌ر آسمان و زمين مي افتد‌‌‌ كه خارج از آد‌‌‌اب و فرهنگ است مورد‌‌‌ نظر است، ايرانيان چون تيزهوش بود‌‌‌ند‌‌‌  زود‌‌‌ علوم را فراگرفتند‌‌‌ چون نياز د‌‌‌اشتند‌‌‌  اين ها را زود‌‌‌ د‌‌‌ريابند‌‌‌، نوروز زمان مقد‌‌‌س است ولي به گمان من هنوز هم كه هنوز است همان ريشه هاي اسطوره اي مهم است.

 به هر حال طبيعتي د‌‌‌گرگون مي شود‌‌‌ و بهار مي آيد‌‌‌ و خب اين چه ويژگي خاصي مي تواند‌‌‌ د‌‌‌اشته باشد‌‌‌ كه د‌‌‌ر طول قرن ها و سد‌‌‌ه ها ماند‌‌‌گار شد‌‌‌ه باشد‌‌‌ براي مرد‌‌‌م؟


اين به تنهايي نمي تواند‌‌‌ به يك جشن بزرگ و مهمي كه هزاره ها بگذرد‌‌‌ و اد‌‌‌يان عوض و گاهي با آن مخالفت و مرد‌‌‌م آن را نگاه د‌‌‌ارند‌‌‌ تبد‌‌‌يل شود‌‌‌، د‌‌‌ر حال حاضر خود‌‌‌ ما با عيد‌‌‌ شما مبارك و سال نو شما مبارك از اين مهم عقب نشيني مي كنيم و فرو كاسته مي شود‌‌‌ به اين تعبير و انگار كه يك ترم عوض شد‌‌‌ه اين يعني به قرارد‌‌‌اد‌‌‌هاي اجتماعي خيلي جد‌‌‌يد‌‌‌ فرو كاسته مي شود‌‌‌ و نگراني من است، اين جشن نوروز است، جشن بسيار كهن و ما بايد‌‌‌ نوروز را به هم شاد‌‌‌باش و خجسته باد‌‌‌ بگوييم و اين نوروز است كه ويژه است و اين نوروز است كه يكي از ركن هاي پيوستگي ايرانيان د‌‌‌ر سپهر فرهنگي شان است د‌‌‌ر ميان 25كشور وجود‌‌‌ نوروز و آيين‌هاي نوروزي نشان مي د‌‌‌هد‌‌‌ كه ما چه همبستگي تاريخي با هم د‌‌‌اشتيم و از اين به بعد‌‌‌ هم مي توانيم د‌‌‌اشته باشيم و مشكلات سياسي و اقتصاد‌‌‌ي مان را با هم مي توانيم حل كنيم و هويت مشترك ملي و فراملي كه نوروز و زبان فارسي و شاهنامه براي ما ايجاد‌‌‌ مي كند‌‌‌ تكيه و پافشاري كنيم از اين رو به نظر من نوروز جشن بسيار مهمي است و خيلي لايه هاي پنهاني گوناگوني د‌‌‌ارد‌‌‌ كه ما مي توانيم بشماريم مثل اسطوره شناسي، د‌‌‌يني، زيستي، طبيعي و از سوي د‌‌‌يگر اقتصاد‌‌‌ي، اجتماعي، سياسي، هنري و بعد‌‌‌ هويت فرهنگي و هويت ملي همه اين ها لايه‌هايي هستند‌‌‌ كه اين را تقويت مي‌كنند‌‌‌ و همه آن ها هم د‌‌‌رست انتخاب شد‌‌‌ه اند‌‌‌ و هر كد‌‌‌ام هم بجا بود‌‌‌ه و هر كد‌‌‌ام از اين ها به تنهايي  مي توانسته براي هر ملتي د‌‌‌ر هر كجاي جهان يك جشن خوب ايجاد‌‌‌ كند‌‌‌ و حالا ما همه اين ها را با هم يكي كرد‌‌‌ه ايم شايد‌‌‌ يك مقد‌‌‌ار از روي ناد‌‌‌اني و يك مقد‌‌‌ار از روي نشناختن تاريخ و اسطوره شناسي و يك مقد‌‌‌ار از روي غرض و مرض ريشه هاي باستاني خيلي از امورات ما بخواهد‌‌‌ حذف شود‌‌‌ يا ناد‌‌‌يد‌‌‌ه گرفته شود‌‌‌.

 و نفس ماند‌‌‌گاري و پويايي اين آيين ستبر چيست؟


   از اواخر اسفند‌‌‌ و جشن هاي آن تا سيزد‌‌‌ه به د‌‌‌ر و حتي پس از آن همه جشن هاي ويژه نوروز بود‌‌‌ه و همه هم ريشه د‌‌‌ر اين د‌‌‌ارد‌‌‌ كه ما يك سال را نماد‌‌‌ي از 12 هزار سال تمام هستي مي د‌‌‌انيم د‌‌‌ر اساطير كهن ايران تمام هستي از آغاز تا فرجام 12 هزار سال است 12 هزاره است كه د‌‌‌ر هر 1000 سال يك منجي مي آيد‌‌‌ تا اين كه به فرجام هستي برسد‌‌‌ اين 12 هزار سال نماد‌‌‌ينه مي شود‌‌‌ د‌‌‌ر 12 ماه سال يعني يك سال از آغاز تا پايان نماد‌‌‌ي هست از آغاز آفرينش تا فرجام و اين كه آد‌‌‌ميان خويشكاري خود‌‌‌ را انجام د‌‌‌اد‌‌‌ه باشند‌‌‌ و د‌‌‌ر جبهه اهورامزد‌‌‌ا باشند‌‌‌ و با د‌‌‌يو و سياهي جنگيد‌‌‌ه باشند‌‌‌ پس اين آغاز و فرجام هم مهم است و حالا اين 12 ماه نماد‌‌‌ينه مي‌شود‌‌‌ د‌‌‌ر 12 روز نخستين سال يكم تا 12 فرورد‌‌‌ين روز 13 از اين رو تعطيلي و فراغ و جشن و شاد‌‌‌ي و به طبيعت رفتن است كه اين خويشكاري انجام شد‌‌‌ه و ما باز برمي گرد‌‌‌يم به آغوش طبيعت و روز نخستين تا د‌‌‌وباره بخواهد‌‌‌ نظم د‌‌‌يگري د‌‌‌ر هستي برقرار شود‌‌‌ و اين ها همه نماد‌‌‌ها و نشانه‌هايي هستند‌‌‌ از باورهاي بسيار كهن آريايي‌ها و همين طور بوميان فلات ايران براي همين كسي نمي‌تواند‌‌‌ بگويد‌‌‌ نوروز جشني است صرفا آريايي يا جشني صرفا زرتشتي يا جشني مختص گروه خاص همه ناد‌‌‌رست است،  تلفيقي از همه است و اين هنر ايراني بود‌‌‌ه و اصلا فرهنگ ايراني هنرمند‌‌‌ بود‌‌‌ه و ستيزي با چيزي ند‌‌‌اشته چون ما نژاد‌‌‌ پرستي ند‌‌‌اشتيم د‌‌‌ر ايران و تعصب روي چيز خاصي ند‌‌‌اشتيم و با خرد‌‌‌ برخورد‌‌‌ كرد‌‌‌يم با هر چيز و خرد‌‌‌ ايراني اين را پذيرفته و نگاه د‌‌‌اشته و تقويت كرد‌‌‌ه و ما هم اگر آد‌‌‌م هاي خرد‌‌‌مند‌‌‌ي باشيم د‌‌‌ر اين روزگار احترام مي گذاريم و پاسد‌‌‌اري مي كنيم و ريشه ها را مي شناسيم و اين را تحريف يا مصاد‌‌‌ره به مطلوب نمي كنيم. 

برگرفته از تابناک 1394/12/25 

به مناسبت درگذشت استاد ابوالحسن نجفی

ساعت ۱۴:۴۰ امروز مردی روی یکی از تخت‌های بیمارستان مهر تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد که سال‌های طولانی عمر خود را وقف زبان فارسی کرده بود و از این رهگذر در زنده و بالنده‌تر شدن آن تأثیر فراموش نشدنی داشت؛ هرچند امروز مستقیم یا غیرمستقیم خیلی‌ها از محل تلاش‌های و پژوهش‌های او در تکلم و نگارش بهره می‌برند اما شاید بسیاری حتی یک بار هم نام بلندآوازه ابوالحسن نجفی را نشنیده باشند. دانشی مردی که بعدازظهر دومین روز بهمن سال ۹۴ در هشتاد و شش سالگی رخ در نقاب خاک کشید، دسترنجش در قالب کتاب‌های فراوانی جاودانه شد.

به گزارش «تابناک»، در تاریخ فرهنگ و هنر ایران بزرگانی هستند که حجم آثار و تالیفاتشان بیش از عمر مفیدی است که برای یک اندیشمند «ابوالحسن نجفی»، مترجم و زبان‌شناس برجسته ایرانی درگذشتتصور می‌شود و بی‌شک ابوالحسن نجفی یکی از آنان است. نگاهی به کارنامه پژوهش‌ها و تألیفات و ترجمه‌های ابوالحسن نجفی بی‌شک این مسئله را مشخص می‌کند. یکی از بزرگترین مترجمان زبان فارسی که برخی از ترجمه‌های او مانند ترجمه رمان بزرگ «خانواده تیبو» را می‌توان حتی فراتر از یک رمان و به عنوان الگوی مناسبی برای فارسی نویسی درست و اصولی مطالعه کرد. بنیانگذار ویراستاری فنی در ایران که همه اسلوب‌ها و فنونی که اکنون به عنوان متد و روش در این حوزه جمع‌آوری شده حاصل تلاش‌های ایشان در انتشارات فرانکلین است.

علاوه بر همه این‌ها می‌توان به ابداعات بی‌نظیر او در عروض فارسی اشاره کرد که انقلابی در این زمینه به حساب می‌امد و منشا بسیاری از اتفاقات و پژوهش‌های فراوان شد و حتی تحسین مدعیان سنتی آن زمان چون پرویز ناتل خانلری را هم در پی داشت. همچنین او یکی از دقیق‌ترین دایره‌ها برای طبقه‌بندی وزن شعر فارسی را تدوین کرده که به دایره نجفی معروف است.

ضیا موحد یک بار بخشی از اقدامات و پژوهش‌های نجفی را چنین برشمرده بود:

اهمیّت و مقام انسان فرهنگی را باید در سهمی دانست که در پیشرفت فرهنگ مملکت خود داشته است، از خلاقیّت گرفته تا تعلیم و تبادل‌های فرهنگی و تشویق جوانان و راهنمایی‌های سازنده و میراثی که از خود به جا نهاده است. در مورد آقای نجفی به پاره‌ای از آنها اشاره می‌کنم، کوتاه:

۱. «فرهنگ فارسی عامیانه» آقای نجفی که طی بالغ بر بیست سال کار مداوم فراهم آورده‌اند، با اسلوب‌ترین و روشمندترین فرهنگی است که تاکنون در زبان فارسی در این موضوع داشته‌ایم؛

٢. ترجمه‌هایی که به‌ قول زنده‌یاد محمد قاضی ‌گل سرسبد ترجمه‌ها از فرانسه به فارسی است؛

٣. اولین پایه‌گذار ویرایش علمی و فنی در ایران. ویرایشگری در انتشارات فرانکلین، ادامه کار آقای نجفی در انتشارات نیل بود نه پایه‌گذاری آن؛

٤. پرورش‌دهنده نویسندگان فراوانی که بهرام صادقی و تقی مدرسی و هوشنگ گلشیری تنها مشهورترین آنها هستند؛

٥. معرف صادق و امین بسیاری از بهترین چهره‌های داستان‌نویسی فرانسه در ایران؛

٦. تألیف کتاب «مبانی زبان‌شناسی و کاربرد آن» که تاکنون بیش از ده چاپ از آن منتشر شده است؛

٧. تألیف کتاب «غلط ننویسیم» که حساب چاپ‌های آن از دست من در رفته، اما می‌دانم آقای نجفی برای ویرایش دوم آن مطالب فراوانی فراهم آورده‌اند که حجم کتاب را سه برابر می‌کند و به گفته ایشان کتابی می‌شود کاملا متفاوت؛ با تغییرهایی در مواضع قبلی آقای نجفی؛

٨. و از همه مهم‌تر کشف‌ها و ابداع‌های اوست در عروض فارسی. آقای نجفی عروض فارسی را بر پایه علمی تازه‌ای بنیاد نهاد و انقلابی در عروض فارسی پدید آورد که موضوع پژوهش‌های بدیع فراوان شد. متن این پژوهش‌ها را می‌توانید در مجموعه‌مقاله‌های آخرین سمینار عروض پیدا کنید.

ابوالحسن نجفی به سال ۱۳۰۶ شمسی در نجف عراق دیده به جهان گشود. او تنها عضو خانواده نجفی بود که در شهر نجف متولد شده بود چه اینکه پدرش برای تحصیل علوم دینی به عراق آمده بود و در حوزه نجف تحصیل می‌کرد. ابوالحسن نجفی کمی بعد با خانواده به ایران می‌آید و بعد از اخذ دیپلم ادبیات در اصفهان برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در رشته زبان‌فرانسه مشغول به تحصیل شد. در دوران دانشگاه، از استادانی مثل پرویز ناتل خانلری تأثیر پذیرفت. او به دلایلی دو سال ترک تحصیل کرد و در سال ۱۳۳۲ با ارائه رساله‌ای به زبان فرانسه درباره صادق هدایت فارغ‌التحصیل شد.

در سال ۱۳۳۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و تحصیلات خود را تا مقطع فوق‌لیسانس در رشته زبان‌شناسی در دانشگاه سوربن پاریس ادامه داد. در دوران تحصیل، از کلاس‌های آندره مارتینه بهره برد و قرار بود رساله دکترای خود را نیز دربارهٔ «ساخت‌های حروف اضافه در زبان فرانسه» زیر نظر او بنویسد، ولی به دلایلی در سال ۱۳۴۴ به ایران برگشت؛ البته با این هدف که به فرانسه بازگردد و کار رساله را ادامه دهد.

«ابوالحسن نجفی»، مترجم و زبان‌شناس برجسته ایرانی درگذشت
نجفی در جمع حلقه ادبی جنگ اصفهان

در بازگشت به ایران او به حلقه ادبی جنگ اصفهان پیوست و از شماره سوم مجله جنگ اصفهان با آن همکاری کرد. مجله‌ای که بعدها از دل آن نام‌های بزرگی چون بهرام صادقی، محمد حقوقی و هوشنگ گلشیری در آسمان ادبیات ایران درخشیدند.

نجفی همچنین تا سال ۱۳۴۹ در گروه ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان به تدریس مشغول بود. در مهرماه سال ۱۳۴۹، به تهران آمد و کار در مؤسسه فرانکلین را آغاز کرد. در همین حال، به عنوان استاد مدعو در گروه زبان‌شناسی دانشگاه تهران تدریس می‌کرد. از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷، در کار سرپرستی، تنظیم و ویرایش متون برای دانشگاه آزاد ایران شرکت داشت و در همین زمان کتاب مبانی زبان‌شناسی را تألیف کرد. ابوالحسن نجفی در سال ۱۳۶۹ به عضویت فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و در سال ۱۳۸۳ مدیر گروه ادبیات تطبیقی شد.

انتشار شش ماه یک بارِ مجله ادبیات تطبیقی با مقالات، گزارش‌ها و نقدهایی در این حوزه، از فعالیت‌های این بخش است که زیر نظر ابوالحسن نجفی و با نظارت او انجام می‌شدند. پیش از ایشان، دکتر جواد حدیدی مدیریت بخش ادبیات تطبیقی را بر عهده داشت، و ابوالحسن نجفی در این بخش با ایشان همکاری می‌کرد.

آثار تألیفی او، «مبانی زبان‌شناسی و کاربرد آن در زبان فارسی»، «وظیفه ادبیات»، «غلط ننویسیم (فرهنگ دشواری‌های زبان فارسی)» و «فرهنگ فارسی عامیانه» است. نجفی همچنین ترجمه‌های متعددی دارد که این عنوان‌ها هستند: شازده کوچولو (آنتوان دو سنت اگزوپری)، «شیطان و خدا» (ژان پل سارتر)، گوشه‌نشینان آلتونا (ژان پل سارتر)، ضدخاطرات (آندره مالرو)، خانواده تیبو (روژه مارتن دوگار)، بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه، بچه‌های کوچک قرن (کریستیان روشفور)، شنبه و یکشنبه در کنار دریا (روبر مرل)، کالیگولا (آلبر کامو)، ادبیات چیست؟ (ژان پل سارتر)، استادکاران (آرتور آدامُف)، همان طور که بوده‌ایم (آرتور آدامُف)، پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند (رومن گاری)، ژان پل سارتر (هِنری پیر)، درباره نمایش (ژان پل سارتر)، نژاد و تاریخ (کلود لوی استروس)، نویسندگان معاصر فرانسه (برگزیده داستان‌های کوتاه)، وعده‌گاه شیر بلفور (ژیل پرو)، عیش و نیستی (تیری مونیه) و گم‌گشته (ژیل پرو).

گپ‌وگفت با دکتر حسن ذوالفقاری
دربارۀ وضعیت کنونی و ظرفیت‌های زبان فارسی
نعیمه جاویدی
اشاره: ماهنامۀ سرآمد، نشریۀ بنیاد ملی نخبگان ایران، در نوزدهمین شماره از دورۀ جدید خود (دی‌ماه 1394)، گفت‌وگویی را با دکتر حسن ذوالفقاری، مدیر گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی و رئیس مرکز مطالعات زبان و ادبیات فارسی، دربارۀ وضعیت کنونی و ظرفیت‌های زبان فارسی ترتیب داده است. آنچه در ادامه می‌خوانید متن گفت‌وگوی مذکور است. 
 
    ــ مهم‌ترین ظرفیت زبان فارسی را چه می‌توان برشمرد؟
زبان فارسی بیش از آنکه عامل ارتباطی باشد، زبانی هویّت‌ساز است. ترک، لر، کرد، بلوچ و گیلک زمانی که یک جا جمع می‌شوند، صرف‌نظر از تنوع گویش‌های محلی‌شان، این زبان فارسی است که زبان وحدت و همدلی آن‌ها می‌شود. به عقیدۀ من این زبان عامل پیوند اقوام و عنصری هویت‌بخش در فرهنگ ما به شمار می‌رود. به تعبیری، ما ایرانی‌ها تمام افتخار و داشته‌های فرهنگی‌مان را پیرامون همین زبان فارسی به دست آورده‌ایم. اکنون اگر دنیا ایران را به‌عنوان کشوری بزرگ در حوزۀ ادبیات می‌شناسد از غنی بودن زبان فارسی است. ما شاعران بزرگ همچون فردوسی، حافظ، مولانا، خاقانی، صائب تبریزی داریم که از همین زبان غنی بهره گرفته‌اند و میراث زبان را به ما سپرده‌اند. امروز وظیفۀ ما حفاظت از این میراث ارزشمند است که ماندگاری آن بسیار به عملکرد و برخورد ما با آن بستگی دارد.
    ــ به یادگار و میراث معنوی شعرای صاحب سبک، همچنین وظایف ما در قبال زبان فارسی اشاره کردید. آیا میراثبان خوبی برای زبان فارسی هستیم و چرا؟
ما امروز نتوانسته‌ایم آن‌چنان که باید این زبان را پاسداری کنیم و ترویج بدهیم. وقتی علوم توسعه پیدا کرد و فناوری نوین شکل گرفت رشتۀ زبان و ادبیات فارسی به‌عنوان یک‌رشتۀ دانشگاهی محدود شد. به اعتقاد من رشتۀ زبان و ادبیات فارسی، در کنار جنبه‌های تخصّصی، یک وجهۀ عمومی هم دارد. هر فرد از جامعه، حتی اگر مهندس و پزشک هم شود، باید توانایی استفاده از زبان را داشته باشد. در گذشته اگر کسی حکیم می‌شد، قدرت شعر هم داشت و ادیب هم بود. اگر کسی فیلسوف بود باید مقدّمات ادبیاتی قوی‌ای می‌داشت. متأسّفانه اکنون درک دانشجویان ما از زبان و ادبیات فارسی در رشته‌های مختلف دانشگاهی در حدّ همان دو واحد زبان و ادبیات فارسی عمومی است که می‌گذرانند و این به نظر من یک نقص است.
    ــ آسیب‌های این نقصان به نظر شما تا چه حد اثرگذار است؟
یک پزشک، مهندس یا صاحبان دیگر رشته­ها و مشاغل فنّی و تخصّصی برای انتقال دانش نیاز به دانستن و یادگیری مهارت‌های چهارگانۀ زبان و ادبیات فارسی دارند که به طور کلی در دو حوزۀ کتبی، شامل توانایی نوشتن و خواندن، و حوزۀ شفاهی، شامل حرف زدن و گوش کردن، می‌توان به آن اشاره کرد. آن‌ها باید توانایی گفتاری قوی‌ای داشته باشند و در این زمینه نیاز به بهره‌مندی از گنجینۀ واژگان خوب دارند. باید مهارت شنیدنشان تقویت شده باشد. متأسفانه در جامعۀ ما همین‌که می‌گویند فلانی کر نیست، می‌گویند پس می‌شنود. درصورتی‌که شرط و مرحلۀ لازم و ضروری پس از شنوایی، خوب شنیدن، تفکیک، تحلیل و قدرت نقد آنچه شنیده‌ایم است. ما انواع شنیدن داریم. باید بتوانیم این مهارت‌ها را خوب به افراد آموزش بدهیم یا در آن‌ها بپرورانیم، چون جنبۀ کاربردی آن‌ها نه‌تنها انتقال دانش را، که سبک زندگی فرد را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد.
    ــ برخی معتقدند استعداد و توانمندی‌های زبانی در افراد تا حدی ارثی است. شما چه دیدگاهی دارید؟
صرفاً ارثی نیست. بسیاری از وقت‌ها قابل یادگیری و تقویت است. متأسفانه ما در این زمینه خوب کار نکرده‌ایم. کلاس‌هایی هست که درزمینۀ فن و آیین سخنوری فعال‌اند و در آن‌ها کتاب «دیل کارنگی»، تدریس می‌شود که از فنون صحبت کردن می‌گوید. برای مهارت‌های شفاهی زبان شاید بتوان از چنین منابعی استفاده کرد، اما درزمینۀ مهارت‌های کتبی قطعاً باید از منابع بومی بهره‌مند شد؛ چراکه بحث تفاوت‌های نوشتاری زبان‌ها از هم مطرح است. ابزار حرف زدن واژه است. ادبیات ما غنی است و واژه کم نداریم. می‌توانیم از همان دورۀ ابتدایی فنون حرف زدن را به افراد آموزش بدهیم. البته در پاسخ به سؤال شما از یاد نبریم که مهارت‌های زبانی پیوندی تنگاتنگ با توانایی تفکر منطقی افراد دارد. به این معنا که برای مثال کسی که نمی‌تواند خوب فکر کند، نمی‌تواند خوب صحبت کند. درواقع، هریک از این موارد به عاملی دیگر پیوند می‌خورد. برای مثال در بحث خوش‌زبانی افراد، بخشی از موارد به مهارت‌های زبان و ادبیات فارسی فرد مربوط است و بخشی دیگر به مسائل روان‌شناختی ارتباط دارد. باید دید فرد بنا به چه دلایلی توان صحبت کردن در جمع را ندارد؟ در چنین مواردی باید بتوان قبل از خوب حرف زدن توانایی در جمع حرف زدن را به فرد آموزش داد.
    ــ از صحبت‌های شما می‌توان این‌طور برداشت کرد که مشخصاً به نقش معلمان و مدرسان در این حوزه اشاره می‌کنید؟
بله دقیقاً. در این مباحث به نظام آموزش معلم می‌رسیم. برای مثال معلمی که قرار است مهارت‌های زبان را آموزش بدهد نباید خود دچار لکنت زبان باشد. متأسفانه گاه می‌بینیم که شیوه‌های گزینش و استخدام معلمان به بدترین شکل ممکن است و گاه عواملی در این زمینه دخیل است. در گزینش معلمان نباید تنها به آزمون شفاهی بسنده کرد. عده‌ای واقعاً عاشق معلمی هستند و توانایی لازم را دارند؛ درحالی‌که در مراحل استخدام موفق نمی‌شوند. معلم زبان و ادبیات فارسی تنها اگر بتواند شعر بخواند و معنی کند، کافی نیست. معلم باید بتواند خوب ارتباط بگیرد تا بتواند خوب مهارت را در وجود دانش آموزان نهادینه کند. ما در نظام آموزشی تنها از زبان به ادبیات بسنده کرده‌ایم چون آن را بدیهی فرض کرده‌ایم. برای مثال به نظر مسخره می‌رسد وقتی به کسی می‌گوییم گوش خود را تقویت کند. غافل از اینکه همین سهل‌انگاری در تقویت مهارت‌ها می‌تواند چه آسیب‌هایی به دنبال داشته باشد.
    ــ چه آسیب‌هایی؟!
نقص زبان به نقص رفتار اجتماعی منجر می‌شود. متأسفانه معمولاً تحمل شنیدن نداریم و بنا به آنچه اشتباه شنیده‌ایم، پرخاش می‌کنیم. بارها دیده‌ایم که دو نفر باهم درگیر شده‌اند، درحالی‌که بعد از مدتی متوجه می‌شوند در شنیدن و درک حرف دیگری دچار سوءتفاهم شده‌اند. درواقع، به‌جای درک درست سریع واکنش نشان می‌دهیم چون درست گوش کردن را آن‌چنان که باید نیاموخته‌ایم. مثالی دیگر: در نگاه خانواده‌های سنتی جایی که بزرگ‌ترها بودند معمولاً به بچه اجازۀ صحبت کردن داده نمی‌شد. این امکان در مراحل بالاتر و در جامعه هم به‌نوعی دیگر از فرد گرفته می‌شد. این نقص می‌تواند در قالب آسیب‌های اجتماعی و خانوادگی بروز کند. حتی در جامعه منجر به برخی مسائل سیاسی شود.
    ــ به غنی بودن زبان فارسی اشاره کردید و ظرفیت‌هایی که دارد. اکنون با رونق شبکه‌های اجتماعی و سبک رایج مکاتبه در این فضاها، جایگاه زبان فارسی را چطور ارزیابی می‌کنید؟
در حوزۀ استفادۀ مکتوب از ظرفیت‌های زبان امروز می‌بینیم که علاوه بر پیامک، در شبکه‌های اجتماعی مانند تلگرام، واتساپ، وایبر، لاین و غیره به‌صورت جدی از زبان استفاده می‌شود. درگذشته مکاتبات معمولاً در قالب نامه بود و در صورت ضرورت از آن استفاده می‌شد. امروز اما این فضاها در اختیار و مورد استفادۀ بسیاری است. حجم پرونجات نوشتاری زبان فارسی منتشرشده در این فضاها تا حدی است که این زبان مقام یازدهم یا دوازدهم حضور در فضای مجازی جهان را به خود اختصاص داده است. زمانی هم بود که ایرانی‌ها دومین وب‌نویسان جهان بودند. ما در دو حوزۀ استفاده از زبان، عام (عموم جامعه) و خاص (دانشگاهی)، می‌بینیم که آسیب‌های فراوانی به زبان وارد شده است که نوع نوشتار در این شبکه‌ها یکی از انواع آن است.
    ــ این سؤال طرح می‌شود که چرا در گذشته زبان فارسی این‌قدر آسیب نمی‌دید؟
دلیلش کثرت استفاده از زبان است. در گذشته زیاد از زبان به این معنا استفاده نمی‌شد. 95 درصد مردم بی‌سواد بودند، اما اکنون 5 درصد بی‌سواد هستند و 95 درصد باسواد. کاربران زبان فارسی امروز ناشی هستند و زبان به استهلاک می‌افتد. در گذشته همان کاربران (افراد باسواد معدود) آموزش‌دیده بودند، اما کاربر امروزی به دلیل نداشتن مهارت‌هایی که اشاره شد، نمی‌تواند از زبان درست استفاده کند.
    ــ اشاره کردید امروز افراد باسواد بیشتری داریم، با‌وجود این ناشی بودن کاربران از چیست؟
به دلیل اینکه خواندن و مطالعه کاهش پیدا کرده است. گنجینۀ واژگان و شمّ زبان فارسی با مطالعه تقویت می‌شود. خواندن از آسیب رسیدن به زبان جلوگیری می‌کند. از سویی، ما دچار شتاب‌زدگی در تولید محتوا هستیم. سرعت انتشار محتوا، فرصت بازبینی و بازخوانی را از ما گرفته است. قدیم اگر نسخه‌ای خطی اشتباه داشت، یک نسخه بود، اما ببینید اکنون سراچه‌های ما چقدر بازدیدکننده در روز دارند؟ شمار روزنامه‌ها چقدر است؟ در میان رسانه‌های مکتوب، روزنامه‌های ورزشی هم پراشتباه‌ترین هستند، چون معمولاً دست به اصطلاح‌سازی و بعضاً واژه‌سازی می‌زنند. این وظیفۀ نهادهای آموزشی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و فرهنگستان زبان و ادب فارسی و همچنین صداوسیما را در این حوزه یادآوری می‌کند.
    ــ و البته دغدغه حفظ زبان فارسی را.
بله. زبان فارسی از زمان سعدی تا کنون که حدود 800 سال می‌گذرد، به دست ما رسیده است و این نشان می‌دهد تا اینجا توانسته‌ایم خوب از آن مراقبت کنیم. مهم از این به بعد است. مهارت‌های زبانی افراد باید تا حدی تقویت شود که در پایان‌نامۀ دانشجوی دکتری شاهد ابهام و درازنویسی نباشیم. مجلات فنی و پزشکی را ببینید! پر از واژه‌هایی به زبان‌های دیگر است و فقط افعال فارسی هستند. این یعنی دانش زبانی ما به کمک دانش فنی ما نیامده است. مسلط به زبان نبوده‌ایم که معادل و برابر مناسب تولید کنیم. با ادامۀ این روند زبان رو به تباهی می‌رود. باید دقت و تلاش کنیم که روزی سر برنگردانیم و ببینیم زبانمان را از دست داده‌ایم. باید حواسمان باشد امتزاج با دنیای مدرن که برایمان ترسیم شده به زبانمان آسیب نزند؛ زبان را که دریچه فرهنگ است از دست ندهیم. متأسفانه برخی آگاهانه و با افتخار، کلام بیگانه را استفاده می‌کنند؛ درصورتی‌که می‌توان از معادل‌ها استفاده کرد. وقتی به open kitchen می‌توان گفت، آشپزخانۀ باز، چرا  از واژۀ غربی استفاده می‌کنیم؟!
    ــ یک واقعیت وجود دارد که بعضی واژه‌های جایگزین مأنوس و ملموس نیست.
این را در نظر بگیرید که ما هم به آن واژه‌های بیگانه عادت کرده‌ایم. باید خودمان هم تلاش کنیم. بین کاربران زبان فارسی متأسفانه تعصب زبانی کم شده است که شاید متأثر از کم‌رنگ شدن تعصب به فرهنگ باشد. در ملت‌های دیگر مانند چین و ژاپن و یا کشورهای افریقایی می‌بینیم که در آیین‌های ملی و جشن‌ها و سنّت‌هایشان لباس‌های محلی می‌پوشند، اما در ایران این را کمتر می‌بینیم. فرهنگ ایرانی اصیل است. ما در تربیت مشکل داریم. باید فرزندانمان را طوری تربیت کنیم که به فرهنگشان افتخار و آن را حفظ کنند. باید طوری باشد که دو فارسی‌زبان هر جای دنیا یکدیگر را می‌بینند با افتخار باهم فارسی صحبت کنند. این را می‌توان در مصادیق مصرف کالای ملی و ترجیح پوشش ایرانی هم دید و صد البته که در این زمینه باید به فکر کیفیت هم بود.
    ــ با توجه به تجربه‌ای که در حوزۀ تألیف کتاب‌های درسی دارید، وضعیت زبان در تألیف کتاب‌های آموزشی را چطور می‌بینید؟ این روزها می‌بینیم روی برخی کتاب‌ها عناوینی مانند خوانداری چاپ شده که نامأنوس است.
طی پانزده سال حضورم در این حوزه که تا سال 1384 ادامه داشت، سعی کردیم آموزش مساوی و موازی و خط تحریری را تقویت کنیم. بله، خوانداری یا واژه‌هایی مانند فهمش غلط است. به‌عنوان منتقد در این حوزه می‌گویم که مشکل کتاب‌های درسی ما ویراسته نبودن است. فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی و آموزش‌وپرورش خوشبختانه در تعامل با یکدیگر به دنبال این هستند که درست‌نویسی نهادینه شود. شاید همه اهل مطالعه نباشند، اما همه حتماً کتاب‌های درسی را می‌خوانند. در آخرین پژوهشی که داشتیم هشت‌هزار واژۀ بیگانه در دویست کتاب درسی یافتیم. این مصداق بی‌توجهی به زبان فارسی در کتاب‌های درسی است. در کشور ما کتاب‌های درسی توسط یک نهاد چاپ می‌شود. در نتیجه شرایط رقابتی وجود ندارد تا رو به بهبود رود؛ درحالی‌که در کشورهای دیگر چنین نیست. اگر فضا با حضور مؤسسات فرهیخته و انجمن­ها رقابتی شود، این مشکل حل می‌شود.
    ــ به‌این‌ترتیب ممکن است چاپ درس‌ها سلیقه‌ای شود. تعدد و تنوع دروس امکان برگزاری آزمون‌های سراسری را کم‌رنگ نمی‌کند؟
ما باید مهارت را به فرد آموزش بدهیم. این مهم است. برای مثال در آموزش چهار عمل اصلی جمع و ضرب و ... مهم اعداد نیست. مهم توانایی انجام صحیح آن عمل است. نظام آموزشی ما باید عمقی باشد نه حفظی و سطحی. ما کتاب‌های درسی پرحجم اما به عمق یک سانتی‌متر از اقیانوس علم را چاپ می‌کنیم. درحالی‌که آن مهارت‌آموزی‌ای قوی است که می‌تواند دانش ما را تقویت کند نه حجم کتاب‌ها را. دانش‌آموز باید نوشتن را در کلاس تمرین کند. ممارست داشته باشد، اما حجم دروس این اجازه را به او نمی‌دهد. او باید در صحن کلاس تمرین کند تا تفکر و خلاقیتش پرورش پیدا کند. یک مثال می‌زنم. اول سال می‌بینیم که بیشتر دبیران ادبیات به بچه‌ها می‌گویند کتابشان را باز کنند. بین همۀ شعرها یک برگۀ سپید بگذارند و سیمی‌ کنند برای نوشتن معنی شعری که معلم می‌گوید. این یعنی معلم ناخواسته می‌گوید من دیکته می‌کنم و تو بنویس! خلاقیت دانش‌آموز در این میان از دست می‌رود. برای داشتن معلم خلاق باز همان موضوع نظام تربیت‌معلم طرح می‌شود. ثمرۀ تلاش معلم خلاق پرورش فهم دانش‌آموزان است. اگر نگرش را حفظ نکنیم دانش القایی می‌شود. درحالی‌که کودک از همان کودکی باید فرهنگ و قانون‌گرایی را دریابد. باید به او بیاموزیم که زبان تو همه ‌چیز تو و دروازۀ ورود به شهر وجود توست.
    ــ برخی معتقدند فارسی زبان علم و دانش نیست، دیدگاه شما دراین‌باره چیست؟
نه، اتفاقاً زبان فارسی این قابلیت را دارد. فارسی زبانی ترکیبی است. در زبان‌های ترکیبی قابلیت واژه‌سازی حاصل از ترکیب عنصر زبان بیشتر است. ما هستیم که نتوانسته‌ایم از این ویژگی استفاده کنیم. اگر واژه‌ها و قابلیت ترکیب آن را در قالب یک نرم‌افزار طراحی کنیم خواهیم دید که با چه دنیایی از واژگان روبه‌رو می‌شویم. بعضی زبان‌شناسان معتقدند فارسی ‌زبان علم نیست و مشکلات عمده‌ای برای آن قائل‌اند. حتی عده‌ای پیشنهاد تغییر خط را مطرح می‌کنند. ترکیه این کار را انجام داد، اما تجربۀ موفقی نداشت. به نظر من زبان موجودی زنده است. نمی‌توان و نباید مسیر آن را عوض کرد. مثل کسی که می‌خواهد مسیر کوه‌ها و دریاها را تغییر بدهد. زبان تا امروز در مسیر خود آمده و در همان مسیر پیش خواهد رفت.
    ــ راهکاری که شما ارائه می‌کنید چیست؟
باید همین زبان را تقویت کنیم، با همین ویژگی‌هایش. آسیب‌هایش را رفع کنیم. زبان قابلیت خودترمیمی دارد، به‌خصوص زبان فارسی که سابقۀ کهن دارد و خط فارسی که هزار سال از عمرش می‌گذرد. همین زبان درون خود نوابغ و دانشمندان بسیاری پرورانده است، مانند ابن‌سینا، فارابی، رازی و بسیاری دیگر. آن‌هم زمانی که گویش‌ها قوی بود و فارسی مانند امروز زبان معیار نبود. 
برگرفته از سایت فرهنگستان زبان و ادب فارسی

شعر چیست؟

شعر کلامی است که بدون استعانت از منطق بر خیال و عاطفه اثر بگذارد.( احمد شاملو) 

شعر اجرای زبانیِ سرور آمیز و اندوهگنانه ی جان آدمی است.( منوچهر آتشی) 

شعر آن پرتو گریزای سبک پاست؛ آن مایه ای از روح و سبک روحی که بر همه چیز پرتو می افکند، امّا نه به یک نسبت. 

شعر در جهان پراکنده است.هر جا که چیزی سبک روح و سبک بال و سیّال و خیال انگیز هست، هر جا که هستی سبک می شود یا « آنی » دیگر می یابد، ردّ پای شعر را باید آن جا جست.( داریوش آشوری) 

شعر تعبیری لطیف و خیال انگیز از یک اندیشه یا احساس تازه ای است در عبارتی موزون.( محمّد استعلامی) 

شعر عبارت است از خلق زیبایی به وسیله ی کلام که گاه به وسیله ی وزن و قافیه انجام می گیرد و گاه هم بدون این ها.( سیمین دانشور) 

شعر وزن ها نیست، قافیه ها نیست؛ گلی است در یخ، تمام یک آهنگ است که مسیرش را در باران گم کرده است. 

شعر دخالت در عدم امکانات است؛ در عدم آن هایی که اتّفاق تمی افتد؛ در عدم آن هایی که رخ نمی دهد و آن چیز که رخ می دهد خوشبختی است، لبخند است، عشق است.( احمد رضا احمدی) 

شعر محصول بی تابی آدم است در لحظاتی که شعور نبوّت بر او پرتو انداخته؛ حاصل بی تابی در لحظاتی که آدم در هاله ای از شعور نبوّت قرار گرفته.( مهدی اخوان ثالث) 

شعر یعنی احساس؛ یعنی حضور؛ یعنی ظهور؛ یعنی غیبت؛ حضور در خویش ، ظهور در خویش ، غیبت از خویش( قیصر امین پور) 

شعر هنر یگانه کردن لذّت و حقیقت است به واسطه ی فراخوانی خیال برای یاری اندیشه.( ساموئل جانسون)

تا یک سر مویی ز تو هستی باقی است                   اندیشه ی کار بت پرستی باقی است

گفتی بت پندار شکستم٬ رستم.                              آن بت که به پندار شکستی ٬ باقی است

                                                                                                                                  سعدی

«اندر فواید جزوه گفتن»/ دکتر کاووس جسن لی

ما که از جان دوستدار جزوه ایم

مایه دار از اعتبار جزوه ایم

جزوه گفتن شیوه ی دیرین ماست

جزوه گفتن جزوی از آیین ماست

جزوه یعنی نظم و منطق داشتن

حاکمیت بر دقایق داشتن

مهلت پرسش ندادن در کلاس

پیش گیری کردن از پرتِ حواس

راه بستن بر سوال و بر جواب

سد شدن بر اضطراب و التهاب

جزوه یعنی یک نفر گوینده بس

یک نفر گویا و دیگر هیچکس

گفت و گو و پرسش و بحث و جدل

نیست جز از شیوه های مبتذل

جزوه یعنی اقتدار یک نفر

یک نفر از هر دو عالم باخبر

یک نفر در جایگاه عقل کل

مقتدر مانند چنگیز مغول

جزوه پرهیز از جدال و دلخوری ست

راه و رسم بهترین دیکتاتوری ست

جزوه یعنی من که می گویم سخن

سر به زیر انداز فورا پیش من

تا نگیرم نمره ات را در گرو

سر به زیر انداز و بنویس و برو

از نوشتن لحظه ای غافل مباش

ذره ای در شک بی حاصل مباش

هر که را گویند شاگردی نکوست

سربه زیری بهترین اخلاق اوست

هرچه در ذهنت بیاید ای جوان

از سرت بیرون کن الّا امتحان

شغل ما تقویت دانشوری ست

کار ما در حوزه ی اندیشه نیست

شیوه ی آموزگاران جهان

نیست جز تدریس و غیر از امتحان

کار ما اندیشه پروردن که نیست

از سر و ته سر درآوردن که نیست

از سرت بیرون کن این اندیشه را

شاخه را بنگر، رها کن ریشه را

چشم و گوشت بسته باشد بهتر است

چشمِ بینا باعث دردِ سر است

نام اینجا هست بر راهش گواه:

هست «دانشگاه» نه «اندیشه گاه»

رودکی هم مثل من ده قرن پیش

گفته دانش را بجو در بیت خویش:

«دانش اندر دل چراغ روشن است

وز همه بد بر تن تو جوشن است»

دانشت از جزوه می آید به دست

جزوه ات را پاس دار از هر چه هست

جزوه در کنکورها ناموس ماست

جزوه افلاطون و جالینوس ماست

جزوه ما را رهنمای مقصد است

در تمام درس ها کارآمد است

هر که از کنکور رنگش می پرد

جزوه حالش را به جا می آورد

هر که را از تست باشد ترس و بیم

مغز او را جزوه درمانی کنیم.  

مولوی آمد به خواب من شبی

گفت: می بینم که در تاب و تبی!

تا ته شعرت بگیرد رنگ و بو

این حکایت را به جای من بگو:

«از قضا یک روز آن استاد مست

ادعا می کرد پیغمبر شده ست

خلق گفتندش به رسم داوری

کو کتاب تو اگر پیغمبری؟

گفت: اگر من بی کتابم، راحتم

جزوه می گویم برای امتم»  

مطالعۀ حرفه ای متن در رشتۀ ادبیات/ دکتر محمود فتوحی

 

متون ادبی را اغلب متخصصان رشته‌های علوم انسانی(فلاسفه، روانشناسان، جامعه‌شناسان، مردمشناسان، زبانشناسان، اسطوره‌شناسان) برای مقاصد علمی خویش می‌خوانند. آنها از خوانش متون ادبی، دستاوردهای مهمی برای قلمرو تخصصی خود حاصل می‌کنند. اما خوانش حرفه‌ای متن در رشتۀ ادبیات چه تفاوتی با خوانش آن رشته ها دارد؟ یا باید داشته باشد؟

تفاوت در اینجاست که در رشته های دیگر متن ادبی به مثابه خزانۀ مصالح و معدن استخراج اطلاعات، مورد استفاده قرار می‌گیرد یا محملی می‌شود برای تأملات نظری و فلسفی. آنها با ذات متن ادبی و ادبیت آن کاری ندارند. اما برای رشتۀ ادبیات، شناخت و تبیین سرشت خود متن و از همه بیشتر ادبیت آن اهمیت دارد، خود متن سوژۀ اصلی ماست. تمام بحث و فحص ما راجع به متن است.  با توجه به موضوعیت خود متن در مطالعات ادبی، ما متخصصان ادبیات سه نوع مطالعه روی متن صورت می‌دهیم:

الف) متن‌شناسی[1]: مجموعۀ کاوشها برای شناسایی هویت متن و امور متعلق به آن را متن شناسی‎می‌گویم. فعل «شناختن» در این مطالعات، فرایندی است علمی متکی به اسناد و مدارک عینی. همۀ جست‌وجوها با هدفِ شناخت پیکرۀ متن و مسائل مربوط به آن انجام می‌پذیرد. برخی از پژوهشهای متن شناختی عبارتند از: نسخه‌پژوهی (دستنویس، کاغذ، خط، کاتب، چاپها، ...) بازسازی متن (تصحیح و ویرایش)، بررسی‌های زبانی، سبک، گونه‌شناسی (ساختار، شکل و قالب متن)، تبارشناسی متن، مأخذشناسی، خویشاوندی متن با دیگر متن‌ها، فرایند شکل‌گیری متن، نسبت متن با ماتن، زمان و مکان تولد متن، بافت شناسی و بسیاری مطالعات دیگر که هدفشان شناخت ماهیت متن است.

ب) متن‌ گُشایی:[2] عبارت است از هر گونه خوانشی که با هدف گشودن ابعاد دلالی و محتوایی و جنبه های زیبایی‌شناختی متن انجام گیرد. در این کنش فعل «گشودن» به فرایندهای شرح، تفسیر، تحلیل، تأویل و رمزگشایی، در متن دلالت دارد. در این خوانش، فرایند اکتشاف و خلق صورت می‌گیرد. کشف معانی، کشف زیبایی‌های متن، کاری خلاقه است. خواننده (شارح، مفسر، منقد) از قِبَل متن فضاها و معانی تازه می‌سازد. متن ادبی نوعی توریه است. از آنجا که متن ادبی با رمز و استعاره معنا را در خویش «نیم‌پوشانی» می‌کند و ساختار خویش را می‌شکند پژوهشهای متن‌گشا ضرورت می‌یابد مانند شرح متون ادبی، تفسیر، تأویل رمزها، کشف نظامهای استعاری متن، تحلیل دلالتهای ضمنی و اشارتگرها، و بسیاری کارهای دیگر

ج) متن‌سنجی[3]: مراد خوانش انتقادی متن است. این خوانش، با هدف «سنجیدن متن» انجام می‎گیرد. سنجش اصالت متن (وجه نوآورانه و ابداعی آن)، ارزش‌های درون متن، بررسی نسبت متن با ارزشهای ادبی و ارزشهای زیبایی‌شناختی روزگار تولد متن و زمانۀ خوانندگان آن. نسبت ارزشهای متن با ارزشهای روزگار ما مثل ارزشهای دموکراتیک، نقد قدرت، حقوق زن، هویت و .... در این خوانش مسأله قدرت و ایدئولوژی در متن، یا نسبت متن با قدرت و ایدئولوژی مورد بررسی قرار می‌گیرد. البته این نوع پژوهشهای تا آنجا در قلمرو ادبیات قرار دارد که نتایجش به کار شناخت خود متن و تبیین جایگاه آن در تاریخ ادبیات بیاید. در غیر این صورت اگر نتایج پژوهش، معطوف به اهداف دیگر و قلمروهای علمی دیگر باشد از وجه حرفه‌ای آن کاسته می‌شود.

سه عملِ شناختن، گشودن و سنجیدن متن، با هدف تبیین سرشت خود متن، کار و وظیفۀ حرفه‌ای در رشتۀ ادبیات است. این سه فرایند همه مرتبط با متداخل و مترابط هستند. سخت نیازمندبه همند. بسته به این که قصدِ ما کدام وجه متن (پیکره، محتوا و زیبایی، اصالت) باشد، یکی از این کنشها در کانون خوانش ما قرار می‌گیرد.

دستاورد مطالعات تخصصی ادبی فارسی در درجۀ نخست نصیب خود متن، دانشهای ادبی، تاریخ ادبیات فارسی، و پس از آن نصیب دیگر دانشها می‌شود. این وجه تخصصی مطالعات ماست. خوانشهای دیگری که دستاوردی برای رشته‎های دیگر دارد در شمار مطالعات بینارشته‌ای است که در جای خود ارجمند و کارآمد است.

مرثیۀ دوست

سوگواران تو امروز خموش اند همه

که دهان های وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوش اند همه

آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب باده فروش اند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر، ببار!

بیشه و باغ به آواز تو گوش اند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه،

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوش اند همه.

(شفیعی کدکنی)

شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام
تا بسـوزد دلت از بهر دل سوختـــه‌ام

با نگاهی  اجمالی به تاریخ ادبیات هر ملّتی و با بررسی روابط بین شاعران و نویسندگان با حکومتها می توان به دو موضع عمده در جبهه گیری شاعران و نویسندگان با حکومتها رسید:

1) آنها که با حکومتها پیوند خورده زبان به نعت و منقبت ایشان گشوده مدح و ثنا گویی کردند و صله ستاندند.

2)  آنها که بر حکومتها بودند و زبان به لعن و ذم و تقبیح ایشان گشوده با نشان دادن ضعف ها و زشتی ها بر موضع حق خود پایمردی کرده و به تبعید و زندان و شکنجه و قتل تاوانش را پرداخت کرده اند.

در این میان البته می توان به چند گروه دیگر نیز اشاره کرد؛ گروهی از شاعران که شعر را در بیان عشق و وصف معشوق و حالات و آناتش بکار بسته و یا از فراق و هجرش ناله و فغان سر داده و خود را از هرگونه موضع گیری سیاسی رها کرده اند.
یا شاعرانی که هنرمندانه و به دور از رک گویی در بستر کلمات شاعرانه و ارسال مثل ها و ایهام ها و استعاره ها و بکار بستن صنایع ادبی موضع سیاسی خود را بیان نموده تا علاوه بر بازنمایی نقص ها و زشتی ها در امن و سلامت حرف خود را نیز زده باشند.

اما فرخی یزدی نه رندانه، بلکه جسورانه از آن گروه دوم بود؛ کسی که بارها روزنامه اش توقیف شد، بارها به زندانش انداختند و لبش را دوختند و در آخر پس از مسموم کردنش در زندان قصر و با تزریق آمپول هوا توسط پزشک احمدی به سال 1318 او را به قتل رساندند، (هرچند در گواهی رئیس زندان مرگ فرخی بر اثر ابتلا به مالاریا و نفریت دانسته شده!) در آخر هم  پیکرش را به طور ناشناس دفن کردند (که احتمالاً در گورستان مسگرآباد است)

سوگـواران را مجـال بازدیــد و دیـــد نیست
ازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
عیــد نوروزی که از بیداد ضحــاکی عــزاست
هرکه شادی می‌کند از دوده جمشید نیست
بی گناهی گر به زندان مُرد با حــــال تباه
 ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست
وای بــــر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست
 زندان قصر-۱۳۱۸

نگاهی اجمالی به زندگی فرخی یزدی:


میرزا محمد متخلص به فرخی فرزند محمد ابراهیم سمسار یزدی در سال 1267 - 1306 هجری - در یزد دیده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران کودکی به آموختن فارسی و مقدمات عربی پرداخت دوره تحصیل او در مدرسه تا حدود سن شانزده سالگی ادامه یافت. سپس به کارگری در نانوایی و پارچه بافی مشغول شد .در آغازین روز های مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران فرخی از دموکراتهای جدی و در شمار آزادی خواهان شهر یزد قرار گرفت:

قسم به عزت و قدرت و مقام ازادی
که روح بخش جهان است نام آزادی
هـزار بار بود بـه ز صبــح استبـداد
برای دسته پا بسته ، شام ازادی
به پیش اهل جهان محترم بود آن کس
که داشت از دل و جــان احتـرام آزادی

در نوروز 1288 مسمطی ساخت خطاب به حاکم یزد در مجمع ازادی خواهان یزد خواند و موجب خشم حاکم شد تا جایی که دستور داد دهان فرخی را با نخ و سوزن بدوزند و به زندان بیافکنند ولی وی به کمک چند تن از دوستان از زندان گریخت.

در اواخر سال 1388 به تهران رفت و اشعار و مقالات موثری درباره آزادی ایران در جراید آن شهر انتشار داد که مورد توجه ملی گرایان و آزادی خواهان قرار گرفت.

در اوایل دوره جنگ جهانی اول به بین النهرین مهاجرت کرد و مورد تعقیب انگلیسی ها واقع شد از این رو از بغداد به کربلا و از آنجا به موصل رفت و سرانجام پای برهنه از بیراهه ها به ایران بازگشت.
در دوره نخست وزیری وثوق الدوله با حکومت وی و قرار داد 1919 به مخالفت پرداخت و مدتها در شهربانی تهران زندانی شد.

در اواخر سال 1300 روزنامه طوفان را منتشر کرد . این روزنامه با کلیشه سرخبه طرفداری از توده رنجبر و کارگران انتشار میافت به همین جهت فرخی در اکثر کابینه های ان زمان در حبس و تبعید به سر میبرد . روزنامه طوفان بیش از پانزده بار توقیف شد . تا آنکه در سال 1307 نماینده مردم یزد در مجلس شورای ملی شد و همراه با نماینده رشت (محمودرضا طلوع) در جناح اقلیت قرار گرفت و با مخالفت‌های شدید بدخواهان روبرو شد. او به ناچار ایران را ترک گفت و طوفان برای همیشه تعطیل شد.

فرخی یک بار از طرف دولت اتحاد جماهیر شوروی برای جشن دهمین سال انقلاب کبیر روسیه دعوت شدو مدت یازده روز در آن کشور اقامت گزید
پس از پایان دوره هفتم مجلس مخفیانه از ایران می گریزد و از روسیه به برلین میرود در آنجا مقالات تندی در روزنامه پیکار علیه حکومت استبداد ایران مینویسد چندی بعد سفیر ایران در برلین جلسه محاکمه ای از طرف شاه ایران علیه روزنامه پیکار و نویسندگان آن تشکیل داد و در آن فرخی با مدرک و بیانات خود منجر به محکومیت شاه ایران و سفیر او میشود . در همین هنگام فرخی روزنامه نهضت را برای انتشار عقاید خود به وجود میاورد که پس از نشر چند شماره آن عوامل دولت ایران سبب میشوند که فرخی از آلمان خارج گردد . در آن گیرو داد تیمور تاش وزیر دربار ایران به اروپا رفت و از فرخی خواست که به ایران بازگردد و بدون دغدغه در ایران زندگی کند فرخی نیز در سالهای 1311 تا 1312 به ایران باز می گردد . اما تحت نظر ماموران شهربانی قرار گرفت و بعد یک سال به عمارت کلاه فرنگی نقل مکان کرد و شدیدا تحت نظر ماموران شهربانی قرار گرفت

پس از مدتی در سال 1316 به اتهام بدهی سه هزار ریالی به آقای رضای کاغذ فروش به زندان افتاد در آنجا نیز به سبب اشعار تند خود به زندان قصر منتقل شد
در شب چهاردهم فروردین 1316 فرخی در زندان قصر با خوردن مقدار زیادی تریاک قصد خود کشی داشت و ابیاتی بر دیوار زندان نوشت:
هیچ دانی از چه خود را خوب تزیین می کنم/بهر میدان قیامت رخش را زین می کنم
می روم امشب به استقبال مرگ و مرد وار/تا سحر با زندگانی جنگ خونین میکنم
نامه ی حقگوی طوفان را به آزادی مدام/منتشر بی زحمت توقیف و توهین می کنم
می روم در مجلس روحانیون آخرت/واندر آنجا بی کتک طرح قوانین می کنم

ولی پاسی از شب نگذشته بود که ماموران زندان متوجه موضوع شده و فرخی جان سالم به در میبرد
سرانجام در پی گزارشات جاسوسان به رئیس زندان مبنی بر اینکه فرخی اشعار سیاسی می سازد و بین زندانیان منتشر میکند او را از زندان قصر به زندان موقت تهران و در سلول انفرادی انتقال می دهند . تا اینکه او را در شب25 مهر 1318 به بیمارستان زندان برده و با تزریق آمپول هوا  توسط دکتر احمدی به زندگی سراسر رنج و مبارزه اش، خاتمه می‌دهند.

فرخی شخصیتی چند بعدی داشت و در عمر نسبتاً کوتاه خود آثار مهمی را از خود به جای گذاشت. در عرصه روزنامه نگاری نویسنده ای  پرشور و مردمی بود که با مقالات اجتماعی و سیاسی خود طوفانی به پا  می کرد. او نشریات متعددی را منتشر ساخت که همگی از اقبال عموم برخوردار بودند: طوفان، ستاره شرق، پیکار،  قیام و ...

معمولاً در هر شماره در پیشانی روزنامه یک رباعی از خود فرخی با موضوعات روز به چاپ می رسید. به قدری به کار روزنامه نگاری علاقه‌مند بود که زمانی که از توزیع نشریه اش جلوگیری به عمل آوردند خودش در خیابان ها روزنامه اش را پخش می کرد.

در شاعری، فرخی شاعری خوش سخن و صادق بود. اشعار او لطیف و دارای نکات ادبی است. با این که از شعر برای بیان عقاید خود استفاده می‌کرد، اما شعر او خالی از لطیفه های ادبی و هنرنمایی های زبانی نیست، مهم ترین هنر او در شاعری بیان مسائل اجتماعی ضمن ابیات عاشقانه است. دفتر شعر فرخی دیوار زندان و مهم ترین موضوع شعر او آزادی بود.

مهم ترین آثار او عبارتند از: دیوان اشعار، یادداشت های سفر شوروی، فتح نامه و نشریات متعددی که در طول سال ها منتشر ساخت.
فرخی یزدی از جمله شاعران آزادی خواه و وطن پرستی بود که با افشاگری ها و حقگویی هایش مورد غضب حکومت رضاخانی قرار گرفت و مرگ شهادت گونه اش نامش را در تاریخ ادبیات فارسی برای همیشه جاودان کرد.

چه زیبا گفته‌اند: سیاستمداران مهمانان تاریخ می‌باشند، اما آزادی‌خواهان همیشه زنده و جاویدان خواهند بود.

نقل از: تابناک فرهنگی

بزرگداشت مولانا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد 

به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد  

در این بازار عطّاران مرو هر سو چو بی کاران 

به دکّان کسی بنشین که در دکّان شکر دارد 

 ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس 

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد  

تو را بر در نشاند او به طرّاری که می آید 

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد  

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین 

که هر دیگی که می جوشد درون چیز دگر دارد  

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد 

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد  

بنال ای بلبل دستان ازیرا نالۀ مستان 

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد  

بنه سر، گر نمی گنجی که اندر چشمۀ سوزن  

اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد  

چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می دار 

از این باد و هوا بگذر هوایش شوز و شر دارد  

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی 

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد  

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی 

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر داردَ  

     هشتم مهر روز بزرگداشت شاعر شهد و شکر، عشق و مشتی  

 و دلدادگی و دارندۀ چیز دگر، مولانای بزرگ، گرامی باد!

روزگار غریبی است نازنین

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند 
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

                                                                احمد شاملو

غزلی از دیوان شمس

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد  

وان سیمبرم آمد، وان کان زرم آمد  

مستی سرم آمد، نور نطرم آمد  

چیز دگری خواهی ،چیز دگرم آمد 

آن راهزنم آمد، توبه شکنم آمد 

وان یوسف سیمین بر، ناگه به برم آمد 

امروز به از دینه، ای مونس دیرینه 

دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد 

آن کس که همی جستم، دی من به چراغ او را 

امروز چو تنگ گل، بر رهگذرم آمد 

دو دست کمر کرد او، بگرفت مرا در بر 

زان تاج نکو رویان، نادر کمرم آمد 

آن باغ و بهارش بین، وان خمر و خمارش بین 

وان هضم و گوارش بین، چون گلشکرم آمد 

از مرگ چرا ترسم ، کاو آب حیات آمد 

وز طعنه چرا ترسم، چون او سپرم آمد 

امروز سلیمانم، کانگشتری ام دادی 

وان تاج ملوکانه، بر فرق سرم آمد 

از حد چو بشد دردم، در عشق سفر کردم 

یا رب چه سعادت ها، که زین سفرم آمد 

وقت است که می نوشم، تا برق زند هوشم 

وقت است که بر پرّم، چون بال و پرم آمد 

وقت است که در تابم، چون صبح در این عالم 

وقت است که بر غرّم، چون شیر نرم آمد 

بیتی دو بماند امّا، بردند مرا جانا 

جایی که جهان آن جا، بس مختصرم آمد

هنوز صدای ارّابه‌های داریوش، از دانوب تا سند

از سیحون تا مصر شنیده می‌شود.

جهان وحشی هنوز از خون کوروش ارغوانی‌ست.

سواره‌نظام پارسی صدها سال، غرب مهاجم را جارو کرد و به دریا ریخت

تا نجیب‌زاده‌ی آریایی، هگمتانه را بسازد!

تا جهان متمدّن، چوب سدر را از لبنان

طلای ناب را از یونان

عقیق سرخ را از خوارزم

نقره‌ی خام را از مصر

و عاج را از هند به دوش بکشد

و شوش را بسازد!

تا زرگران مادی

سنگ‌تراشان یونانی

و میناکاران بابلی

شاهکار همیشگی جهان، تخت‌جمشید ، را بسازند!

تا شیهه‌ی گله‌های اسب، درّه‌های زاگرس را بلرزاند

و ساتراب‌های پارسی، قاصدان شرقی نور باشند

تا جایی که زمین باشد و زمان فرصت پیمودنش را!

روزی‌ که جهان تخته‌پاره می‌ساخت، ما تخت‌جمشید را ساختیم!

زمانی که بهار را تجربه می‌کردند، ما بهارستان را بافتیم!

آب، اولین عنصر مقدّس ما بود که آنها دزدان دریایی بودند!

قبل از آن‌که مسیح بیاید، منشور آزادی کوروش آمده بود!

و پیش از آن‌که{...}

ما به گفتار نیک حرف می‌زدیم

و به کردار نیک عمل می‌کردیم،

شوش، تلاقی قیصر بود و امپراتور بود و شاهنشاه

و خارج از این دایره، بربر بود و بدویان صحرا !

و اکنون کتیبه‌های گنگ این سرزمین

در صخره‌های دوردست، با چهار زبان سخن می‌گویند، و دریغ از پژواک !

قاتل کوروش را تحسین کردیم

بر جنازه‌ی بربرها نماز خواندیم

پیش از آن‌که بهارستان را تکّه‌تکّه کنند، فلات مقدّس را پاره‌پاره کردیم !

قبل از آن‌که راهی بر این سرزمین پیدا کنند

راه شاهی را در اختیارشان گذاشتیم !

سپیدار خانگی را به تبر سپردیم، تا سایه‌سار همسایه نباشد !

سرباز پارسی، نگهبان موزه‌ی لوور شد

تا زنان پاریسی، موهایش را به رنگ خورشید

و چشمانش را به رنگ دریا ببینند !

و این ارثیه‌ی نفاق، چنان استوار است

که سواران پارتی را پیاده، و تیر آرش را سرخورده از پیوند می‌کند !

پس از سه هزار سال، مرغ همسایه هنوز غاز است !

و این‌بار چنان به چپ و راست‌مان می‌کشند

که گویی هیچ‌وقت در وسط نبوده‌ایم !

نه آشوریان را به دجله ریختیم، نه مقدونیان را به مدیترانه!

نه با رومیان پانصد سال جنگیدیم!

نه اعراب را به خلیج‌فارس جارو کردیم !

نه چنگیز و تیمور از سرهایمان مناره ساختند !

و نه می‌دانیم چه کسی خانواده‌اش را به سند ریخت

ولی نجابت وطنش را به پای مغول، هرگز!

اکنون باید که غرب وحشی، فرهنگ وطنم را بالا بکشد !

و دبلیو بوش

با رمز: دبلیو، دبلیو، دبلیو

کتیبه‌های شوش را به زبان مدرنیته ترجمه کند

و ارّابه‌هایش را به گور اتحادیّه‌ی شرق براند !

شاید کسی بگوید: «از ماست که بر ماست» ...

محمدتقی حرآبادی فراهانی

درست بنویسیم و درست بگوییم

بها/ بهاء: بها واژه ی فارسی و به معنی «قیمت» است ودر پایان همزه ندارد. 

        بگفتمی که بها چیست خاک پایش را            اگر حیات گرانمایه جاودان بودی ( حافظ) 

بنابراین نباید گفت و نوشت « بهاء این کتاب صد هزار ریال است» بلکه باید گفت و نوشت« بهای این کتاب صد هزار ریال است» 

بهاء با همزه ی پایانی، کلمه ی عربی و به معنای «فروغ و روشنایی» است وبرای اینکه با بهای فارسی اشتباه نشود، بهتر است که همزه ی پایانی آن در نوشتن حفظ شود: 

    بهاءِ روی تو بازار ماه و خور بشکست        چنانکه معجز موسی طلسم جادو را (سعدی) 

  خر یا الاغ: این دو واژه مترادف نیستند. خر ،حیوان معروف ، واژه ی فارسی است ولی الاغ در ترکی به معنی «چاپار» است و در متون قدیم فارسی نیز به همین معنی به کار رفته است. سعدی گوید:  

 مثال اسبِ الاغ اند مردمِ سفری        نه چشم بسته و سر گشته همچو گاو عصّار 

امروزه در فارسی، هم در نوشتار و هم در گفتار، الاغ را به معنای«خر» به کار می برند ولی در نثر فصیح بهتر است  از به کار بردن آن به این معنی پرهیز شود.

  درب  یا در: کلمه ی «درب »عربی است و نباید به جای واژه ی فارسی «در »به کار رود. درب به معنای«دروازه ی شهر و قلعه »است و جمع آن «دروب» می شود.( معادل درِ فارسی در عربی باب است)؛ بنابراین« درب اصلی دانشگاه» غلط است  و به جای آن باید گفت درِ اصلی دانشگاه. به جای « درب باز است» باید گفت و نوشت «در باز است» و...  

              برگرفته از « غلط ننویسیم »  استاد ابوالحسن نجفی، با اندکی تصرّف

        

    

وداع رمضان

           افسوس که ایّام شریف رمضان رفت 

           سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت 

           افسوس که سی پاره ی این ماه نبارک 

           از دست به یک بار چو اوراق خزان رفت 

           ماه رمضان حافظ این گلّه بد از گرگ 

           فریاد که زود از سر این گلّه شبان رفت 

           شد زیر و زبر چون صف مژگان، صف طاعت 

           شیرازه ی جمعیّت بیدار دلان رفت 

          بی قدری ما چون نشود فاش به عالم؟ 

         ماهی که شب قدر در او بود نهان، رفت 

          برخاست تمیز از بشر و سایر حیوان 

          آن روز که این ماه مبارک ز میان رفت 

          تا آتش چوع رمضان چهره بر افروخت 

         از نامه ی اعمال سیاهی چو دخان رفت 

         با قامت چون تیر در این معرکه آمد 

         از بار گنه با قد مانند کمان رفت 

         برداشت ز دوش همه کس بار گنه را 

        چون باد سبک آمد و چون کوه گران رفت 

        چون اشک غیوران به سراپرده ی مژگان 

         دیر آمد و زود از نظر آن جان جهان رفت 

          از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب 

          آن ها که به «صائب» ز وداع رمضان رفت 

   دمیدن هلال عید و رسیدن جشن بندگی و فرمانبرداری خدای روزه و رمضان، بر همه ی خدا پویان و خدا جویان پهنه ی عبادت و اطاعت خجسته باد! 

چند درصد دانشجویان شاهنامه را می شناشند؟

دبیرکل بنیاد فردوسی اظهار کرد: براساس تحقیقات صورت‌گرفته در سال 1390 با همکاری جهاددانشگاهی، مشخص شد تنها چهار درصد دانشجویان‌ کشور با «شاهنامه‌» فردوسی آشنا هستند.

یاسر موحدفرد در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا درباره میزان ‌شناخت جامعه از فردوسی و آثار او گفت: در سال 1390 که دهه «گرامی‌داشت هزاره ‌شاهنامه» نام گرفت با همکاری جهاددانشگاهی تحقیقی درخصوص میزان ‌شناخت قشر فرهیخته دانشگاهی و دانشجویان انجام شد تا مشخص شود چقدر از این ‌قشر جامعه با «شاهنامه‌» فردوسی آشنا هستند.در این‌ تحقیق متاسفانه تنها چهار درصد اعلام کردند که «شاهنامه‌» فردوسی را می‌شناسند و جالب این‌که این ‌چهار درصد نیز تنها به واسطه شعرهای‌ «شاهنامه» که در کتاب‌های‌ درسی آمده بود با «شاهنامه» آشنایی داشتند.

موحدفرد اظهار کرد: متاسفانه این‌ اشعار «شاهنامه» در کتاب‌های درسی نیز در حال کم‌رنگ‌ شدن و بعضا حذف‌ شدن هستند.

دبیرکل بنیاد فردوسی با بیان ‌این‌که بسیاری از بخش‌های شاهنامه برای تمام‌ سنین قابل‌ فهم هستند و می‌توان آن‌ها را در قالب داستان‌های‌ کوتاه به جامعه ارائه کرد، گفت: متاسفانه تاکنون بخش‌های قابل‌ فهم «شاهنامه» به جامعه ارائه نشده و در همین راستا تلاش داریم تا در جشنواره «حکمت‌ فردوسی» که از 19 تا 30 اردیبهشت‌ سال جاری در تمامی مراکز استان‌ها برگزار می‌شود بخشی از این‌ خلأ را پر کرده و بخش‌های قابل‌ فهم «شاهنامه» را به جامعه ارائه کنیم.

موحدفرد اظهار کرد: در این‌ جشنواره بخش‌های قابل‌ فهم «شاهنامه» که حاوی مضامین ‌اخلاقی بوده و می‌تواند در جامعه امروزی کاربردی شود، به جامعه ارائه می‌شود.

او بسیاری از ناهنجاری‌های‌ اخلاقی موجود در عرصه‌های مختلف اقتصادی، سیاسی و ورزشی کشور را ناشی از دور شدن از فرهنگ اصیل و غنی ایرانی اسلامی دانست و اظهار کرد: چنان‌چه بتوانیم رجوع دوباره‌ای به این‌ فرهنگ داشته‌ باشیم، قطعا بسیاری از ناهنجاری‌های ‌اخلاقی موجود کشور اصلاح می‌شود.

دبیرکل بنیاد فردوسی گفت: حتی می‌توانیم با رجوع به فرهنگ ‌اصیل خود، این‌ فرهنگ غنی و اصیل را به دنیا نیز ارائه کنیم و آن‌ها را با فرهنگ ایرانی و اسلامی خود آشنا کنیم.

موحدفرد به تلاش‌های حکیم ‌ابوالقاسم فردوسی در زمینه پیوند دو فرهنگ ایرانی و اسلامی اشاره کرد و افزود: فردوسی تنها کسی بود که این دو فرهنگ را به خوبی در «شاهنامه» خود پیوند زد و به همین‌ علت «شاهنامه» منبع‌ خوبی برای شناخت فرهنگ اصیل و غنی ایرانی اسلامی است.

او با بیان این‌که بنیاد فردوسی به عنوان یک نهاد مردمی تلاش دارد تا فعالیت‌های گسترده‌ای را در زمینه شناساندن و ترویج فرهنگ‌ غنی ایرانی و اسلامی داشته ‌باشد، بیان کرد: این ‌بنیاد از سال 1384 به‌طور رسمی کار خود را آغاز کرده و در حال ‌حاضر بسیاری از ادیبان، هنرمندان و شاهنامه‌پژوهان نام‌آشنای کشور عضو این‌ بنیاد هستند.

دبیرکل بنیاد فردوسی به اقدام‌های این ‌بنیاد در زمینه ترویج‌ «شاهنامه» با استفاده از زبان ‌هنر اشاره کرد و گفت: خوشبختانه در حوزه‌ موسیقی در این‌ زمینه اقدامات‌ خوبی صورت‌ گرفته و بسیاری از هنرمندان برجسته عرصه‌ موسیقی کشور از جمله استاد شهرام ناظری، همایون شجریان و نیز برخی خوانندگان‌ جوان بنام کشور در سال‌های اخیر آثاری را با موضوع شاهنامه ارائه و اجرا کرده‌اند.

او بیان کرد: در عرصه هنر تئاتر نیز بسیاری از اهالی‌ هنر تئاترهای بومی و محلی را با موضوع شاهنامه و فرهنگ پهلوانی اجرا کرده‌اند.

موحدفرد به هنر نقالی نیز اشاره کر و افزود: در حال‌ حاضر در کشور نسل خوبی در حوزه نقالی‌ وجود دارد و سال‌ گذشته و در پی برگزاری جشن ثبت‌ جهانی هنر نقالی از 50 نقال برتر کشور تقدیر شد.

او گفت: در حوزه فرهنگ‌ پهلوانی که بسیار به «شاهنامه» نزدیک است امسال برگزاری ششمین جشنواره سراسری مرشدان ‌برتر ایران‌زمین را خواهیم داشت که یکی از شاخه‌های مرشدی زورخانه بحث حماسه‌خوانی است که به «شاهنامه» برمی‌گردد و در این‌ مراسم از شاهنامه‌خوانان برجسته کشور تقدیر می‌شود.

دبیرکل بنیاد فردوسی در ادامه درباره راه‌اندازی شاخه‌های بنیاد فردوسی در سطح‌ کشور اظهار کرد: با توجه به اساسنامه‌ بنیاد و نیز مجوز سازمان ‌میراث‌ فرهنگی، صنایع‌ دستی و گردشگری امیدواریم بتوانیم شاخه‌های این‌ بنیاد را به‌صورت منطقه‌ای در سطح ‌کشور راه‌اندازی کنیم.

موحدفرد خاطرنشان کرد: در حال‌ حاضر شاخه این‌ بنیاد در شهر توس سال‌هاست که فعال است و شاخه ‌دیگر این‌ بنیاد نیز در استان ‌کرمان 19 اردیبهشت‌ماه همزمان با آیین گشایش جشنواره «حکمت فردوسی» راه‌اندازی می‌شود.

وی افزود: در حال‌ حاضر تفاهم‌نامه‌ای در خصوص راه‌اندازی شاخه این‌ بنیاد در استان‌ کرمانشاه به عنوان قطب غرب ‌کشور منعقد شده و به زودی شاخه بنیاد فردوسی در این‌ استان راه‌اندازی می‌شود.

دبیرکل بنیاد فردوسی اظهار کرد: همچنین این ‌آمادگی را داریم تا بتوانیم دبیرخانه دائمی جشنواره آیین‌های پهلوانی، حماسه‌خوانی و نقالی را با همکاری اداره‌ کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و نیز نهاهای‌ فرهنگی استان در کرمانشاه راه‌اندازی کنیم.

موحدفرد کرمانشاه را پایتخت فرهنگ ‌پهلوانی دانست و گفت: این‌ استان از دیرباز فرهنگ پهلوانی و شاهنامه‌خوانی را در خود جای داده و امیدواریم بتوانیم با راه‌اندازی دبیرخانه‌ دائمی جشنواره آیین‌های پهلوانی در استان شاهد فعالیت‌های این‌ جشنواره در سطح ملی و بین‌المللی باشیم. 

                                                                                                     به نقل از تابناک 16 اردیبهشت 1394

عطّار

 

          ای در درون جانم و جان از تو بی خبر  

         وز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر  

         چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان 

         در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر  

         ای عقل پیر و بخت جوان گرد راه تو 

         پیر از تو بی نشان و جوان از تو بی خبر 

        نقش تو در خیال و خیال از تو بی نصیب 

        نام تو بر زبان و ، زبان از تو بی خبر 

       از تو خبر به نام و نشان است خلق را 

       وانگه همه به نام و نشان، از تو بی خبر                                     

      جویندگان جوهر دریای کنه تو  

      در وادی یقین و گمان از تو بی خبر 

    چون بی خبر بود مگس از پرّ جبرئیل 

    از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر 

    شرح و بیان تو چه کنم زانکه تا ابد 

   شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر 

   عطّار اگر چه نعره ی عشق تو می زند 

   هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر 

بیست و پنجم فروردین، سالروز بزرگداشت شیخ فریدالدّین عطّار نیشابوری شاعر و عارف نامی سده ی ششم و هفتم گرامی باد!

شاد باش نوروزی

اسم و وابسته های آن

در پی پرسش برخی از همکاران ارجمند پایه ی هشتم درباره ی گروه اسمی و وابسته های آن، نوشته ی زیر در خصوص گروه اسمی و وابسته ها جهت بهره گیری این بزرگواران ارائه می گردد. چشم به راه نقدها و نگرهای شما هستم.  

گروه اسمی از یک اسم به عنوان هسته درست می شود. که می تواند یک یا چند وابسته( پیشین و پسین ) بگیرد. وجود وابسته برای هسته اختیاری است نه اجباری. 

اگر اسم وابسته هم نگیرد باز هم گروه اسمی است زیرا قابلیّت پذیرش وابسته یا وابسته های گوناگون را دارد. 

هسته ی گروه اسمی، اسم یا هر چه که در حکم اسم باشد است. 

سیاوش کیف خرید.        سیاوش آن را خرید.                      سیاوش چه خرید؟ 

در جمله های بالا سیاوش گروه اسمی در نقش نهاد و (کیف ، آن و چه  )گروه اسمی در نقش مفعول هستند. 

هر جمله از یک گروه فعلی و یک یا چند گروه اسمی ساخته می شود. جمله می تواند گروه قیدی هم بگیرد. 

وابسته های اسم :  

 صفت اشاره: کدام ، چند، چندمین، چه وقتی پیش از اسم بیایند.  

یک نکره: یک دانش آموز آمده بود و سراغ شما را می گرفت. 

صفت تعجّبی:چه، عجب اگر همراه با اسم بیایند و تعجّب را برسانند. 

صفت مبهم:هر، هیچ، همه، فلان و ... 

 صفت شمارشی اصلی:یک دو سه.. ده بیست...صد، دویست...هزار، میلیون... 

صفت شمارشی ترتیبی با پسوند ـــُ مین: یکمین دومین ، سومین و...  

صفت عالی: بزرگترین هنر فردسی حماسه سرایی اوست. 

شاخص: استاد ، آقا، خانم، سر کار و... استاد فردوسی بزرگ پاسبان زبان پارسی است.) 

پسین: 

« ی » نکره/ نشانه های جمع: چه نشانه های جمع فارسی چه نشانه های جمع عربی که در زبان فازسی کاربرد دارند. 

صفت شمارشی ترتیبی نوع دوم: یکم ، دوم، سوم چهارم و...  

 مضاف الیه/ صفت بیانی( بیانی عادی، صفت فاعلی، صفت مفعولی،صفت لیاقت،صفت نسبی 

جمله ی ربطی توضیحی : مرغی که انجیر می خورد، نوکش کج است. 

گزارش نقد و بررسی کتاب انشا (پایۀ هشتم)

 
دومین جلسه از سلسله نشست‌های تخصصی نقد و بررسی کتاب‌های درسی، ‌ادبیات فارسی، مقاطع ابتدایی و متوسط، عصر روز شنبه، پنجم مهرماه، در انجمن قلم ایران با حضور دکتر غلامعلی حدّاد عادل، رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، محمد میرکیانی، نویسندۀ حوزۀ کودک و نوجوان، سیّد حسین محمدی حسینی‌نژاد، عضو شورای علمی گروه آموزش زبان و ادبیات فرهنگستان زبان و ادب فارسی و مدیر مسئول مجلۀ انشا و نویسندگی، فریدون اکبری شلدره، دیگر عضو شورای علمی گروه آموزش زبان و ادبیات فرهنگستان و مدیر گروه تدوین کتاب‌‌های ادبیات فارسی، و جمعی از مؤلفان و نویسندگان حوزۀ کودک و نوجوان برگزار شد.
  

پست‌مدرنیسم و الزامات آن در باب سبک زندگی

چندی است که سخن گفتن از سبک زندگی در جوامع علمی ایرانی شایع شده است. البته این مسئله نیز مانند بسیاری از مسائل بنیادین دیگر، به دلیل تأکید و پیگیری مدبرانه‌ی مقام معظم رهبری، به پیش‌خوان مباحث علوم انسانی ورود نموده است. در این میان، آشنایی با جریان‌ها و دوران‌های تاریخی معروف در غرب و تأثیر آن‌ها در سبک زندگی غربی، در تبیین مدل رقیب با این سبک، بسیار مؤثر و مفید خواهد بود. در این نوشتار، به اختصار به تبیین مفهومی و ساختاری جریان پست‌مدرنیسم پرداخته شده و در نهایت، اقتضائات حیات‌شناختی این جریان مورد بررسی قرار گرفته است.

مفهوم‌ پست‌مدرنیسم‌

در زبان انگلیسی واژه‌ی «Post» غالباً زمانی به‌ صورت پیشوند به کار می‌رود که مقصود گوینده بیان استمرار و پیش‌روند‌گی در متعلّق و پس‌آمد این قید باشد. این واژه در زبان فارسی، به معنای «فرا»، «پس» و «پسا» ترجمه شده است. واژه‌ی پست‌مدرنیسم[1] نیز در زبان فارسی به معنای پسامدرنیسم، فراتجددگرایی و نوگرایی ترجمه شده است. این واژه اولین بار در سال 1979 میلادی، در عنوان کتابی به نام «وضعیت پست‌مدرن»، نوشته‌ی «ژان فرانسوا لیوتارد»، مورد استفاده‌ی محققان فلسفی قرار گرفت.

از پست‌مدرنیسم در معنای اصطلاحی، به معنای جریانی که پس از مدرنیسم شکل گرفته است، یاد می‌شود. این جریان در پی عدم خرسندی و تلخ‌کامی‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در حدود سال 1968، به ‌خصوص برای نسل جوانِ غربی و در اروپای غربی و آمریکا شکل گرفت. البته اینکه پست‌مدرنیسم تابعِ مدرنیسم و تداوم‌بخش مدرنیسم است یا ضد آن است، مورد اختلاف محققینِ مباحث مدرنیته‌شناسی است. برخی پست‌مدرنیسم را روش تلطیف‌یافته‌تر از مدرنیسم در پرداختن به عقل و خرد ریاضی می‌دانند و از این‌ رو، آن‌ را تداوم‌بخش مدرنیته می‌دانند؛ لیکن برخی این جریان را به عنوان جریانی معرفی می‌کنند که باعث افول مدرنیته و غروب آن می‌گردد. برخی دیگر، پست‌مدرنیسم را بازگشت به سنت به معنای اصطلاحی آن می‌دانند؛ لیکن فارغ از ارتباط بین مدرنیته و پست‌مدرنیته، اصولی برای پست‌مدرنیسم ارائه می‌گردد که در خور توجه است.

1. اولین اصل و چه بسا مهم‌ترین و محوری‌ترین اصل در بین اصول پست‌مدرنیته، اعتقاد به اصل سوبژکتیویته است. این اصل بیان می‌دارد که هیچ حقیقت مطلقی ورای اندیشه‌ی ذهن، موجود نیست و هر آنچه انسان آن‌ را حقیقت می‌انگارد، چیزی بیش از انگاره‌ها و تصورات خودساخته توسط ذهن نیست. البته ذهن انسانی به انگیزه‌های مختلفی که ناشی از امیال مختلف درونی وی است، اقدام به حقیقت‌سازی و به تعبیر بهتر، خرافه‌سازی می‌کند.

2. اصل دوم، نتیجه‌ی اصل اول است. بر اساس سخن فوق، هر گونه تصور و تصدیق و حکمی، در راستای همین انفسی بودن تفسیر خواهد شد و لذا روش علمی، به کنار نهاده می‌شود.

3. اصل سوم نیز از توابع اصل اول است. بر اساس نظریه‌‌ی انفسی بودن حقایق، حق و باطل، تمایز حقیقی نداشته و امر واحد هم می‌تواند حق انگاشته شود و هم باطل. مهم آن است که چگونه بدان توجه گردد. بر اساس این اصل، تمام گزاره‌های اخلاقی مبتلا به نسبیت هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی خواهند شد.

4. بر طبق اصل سوم، اخلاق امری نسبی و فردی خواهد بود و ضرورتی بر پیروی از اخلاق کلی و عموم‌پسند نیست.

 

مهم‌ترین و محوری‌ترین اصل در بین اصول پست‌مدرنیته، اعتقاد به اصل سوبژکتیویته است. این اصل بیان می‌دارد که هیچ حقیقت مطلقی ورای اندیشه‌ی ذهن، موجود نیست و هر آنچه انسان آن‌ را حقیقت می‌انگارد، چیزی بیش از انگاره‌ها و تصورات خودساخته توسط ذهن نیست.

 

5. بر طبق اصل چهارم، اخلاق لیبرالیستی باید مورد تبلیغ قرار گیرد، زیرا اساساً نسبیت و فردیت، نتیجه‌ای غیر این نمی‌تواند داشته باشد.

6. هیچ امری مشروع و معتبر مطلق نیست. این اصل به کلیه‌ی موازین و قوانین سیاسی و اجتماعی، دست‌اندازی می‌کند و به مشروعیت مطلق آن‌ها صدمه می‌زند. این اصل نیز از توابع اصل اول است.

7. مالکیت جمعی از جمله مؤلفه‌های صریح در اقتصاد پست‌مدرنیته است.

8. جهانی‌سازی و جهانی شدن، نه تنها مورد قبول است، بلکه ضروری است و مرزهای ملی و ناسیونالیسم، مانع ارتباط انسانی و مایه‌ی تنش‌افروزی است.

9. هیچ دینی حق مطلق نیست و هیچ دینی باطل نیست.

10. محیط‌زیست مورد دغدغه‌ی پست‌مدرنیسم است. حمایت از محیط‌زیست الزامی است.

11. نباید لحظه‌ای در برابر وضع موجود، آرامش داشت و لزوماً باید آن را مضر دانست.

12. اومانیسم مردود است، بلکه فقط باید با اعتقاد به اصالت ساختارهای اجتماعی به سوی جامعه‌ی مطلوب پیش رفت.[2]

بن‌مایه‌های فلسفی پست‌مدرنیسم

جریان پست‌مدرنیسم دارای ساختار فلسفی هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی به شرح ذیل است:

1. سوبژکتیویته

سوبژکتیویته اشاره به ویژگی آگاهی فرد می‌کند، آن‌ گاه که به عنوان امری مستقل، آزاد و صاحب اراده در نظر گرفته شود. بر اساس این نگاه، سوژه عبارت از خود ذهن است، نه شیء خارجی و هیچ گاه تابع شرایط خارجی و فرهنگی و اجتماعی قرار نمی‌گیرد.[3] در چنین تبیینی، جوامع حالت فرد‌ـ‌فردی پیدا خواهند کرد و جامعه به شدت، فردی خواهد شد.

2. نفی ذات‌انگاری یا ذات‌باوری

در جریان پست‌مدرنیته، چیزی به نام جوهر و ذات، اصالت و حقیقت ندارد. لذا هر گونه کوششی برای یافتن حقیقت و ذات، ناکام است. به اعتقاد پست‌مدرن‌ها، تحمیل نمودن ذات و جوهر دارای اصالت و حقیقت بر قالب‌ها و فرم‌های موجود، غیرممکن است. در نتیجه هیچ فرم و قالب و رویه‌ای، دارای ذات ارزشمندتر نیست؛ چرا که هیچ ذاتی در میان نیست.

3. نقد جایگاه عقل

به اعتقاد سردمداران این جریان، دوران عقلانیت به سر آمده است و عقل، دیگر قابل اعتماد نیست. لیوتار در این خصوص می‌نویسد:

خرد «راوی اعظم» یا راوی اصلی در عصر مدرنیسم بوده است و اکنون تک‌گویی این راوی به پایان رسیده است و پسامدرنیسم در واقع به معنای خلاص شدن از زیر بار راوی و روایت تک‌گویی است. اکنون می‌توانیم به راحتی دریابیم که نه فقط خردباوری دوره‌های گذشته، بلکه خرد تنها یکی از راویان بوده و تازه چندان هم روایت‌گر خوبی نبوده است. شاید برای کسانی، در لحظاتی، چیز­های خوبی روایت کرده باشد؛ اما به هر حال، یکی بوده میان دیگران، هرچند مقتدرتر (یعنی توجیه‌کننده‌ی بهتر اقتدار) بوده است. پس او را نمی‌توان یگانه راوی معرفی کرد.[4]

4. حیات گفتمانی و دیالوگی

به اعتقاد پست‌مدرنیسم، گفتمان و دیالوگ، جمیع جوانب حیات بشری ما را احاطه نموده است. گفتمان به اعتقاد برخی از متفکرین پست‌مدرنیسم، نظام‌واره‌ای برای کنترل تولید دانش است.

5. معرفت‌شناسی بر پایه‌ی هرمنوتیک فلسفی

پست‌مدرنیسم، عصر نفی و طرد تک‌روشی بودن و تک‌ساختاری بودن و آغاز دوران روش‌ها و ساخت‌هاست. اگر در عصر مدرنیسم، پوزیتیویسم به عنوان روش و متدولوژى آن معرفی می‌گردد، رویکرد هرمنوتیک در مقابل پوزیتیویسم به عنوان متدولوژى پست‌مدرنیسم معرفی می‌شود. بر همین اساس، تمام نیکی‌ها و بدی‌ها، حقایق و امور کذب، همگی ساخته و پرداخته سوژه‌ی متکی بر دانش فردی یا قدرت است.

الزامات سبک زندگی بر اساس پست‌مدرنیسم

هر مکتب و هر قرارگاه فلسفی، بر حسب نوع نگاه و بینشی که نسبت به حقیقت و حقانیت دارد، بستر خاص و ویژه‌ای را برای حیات و زندگی نمودن، توصیه خواهد نمود و این امر، نتیجه‌ی عملی و رفتاری التزام به آن مکتب و عقیده است. پست‌مدرنیسم نیز از این قاعده مستثنی نیست. لذا جریان پست‌مدرنیسم نیز بر اساس اصول تعریف‌شده‌ی فوق، الزاماتی را برای حیات تعریف نموده که به شرح ذیل است:

الف) افراط‌گرایی در حذف سنت‌ها و روش‌های مقبول اجتماع

شاید هیچ جریانی همانند جریان پست‌مدرنیسم در صدد نفی و حذف هنجارها و الزام‌ها نیست. این جریان هیچ ‌الزام و هیچ تحمیل و دستوری را برنمی‌تابد، هیچ حریمی را حرمت نمی‌نهد و هیچ ارزش و سنتی را محترم نمی‌شمارد. به عنوان نمونه، ارزشی مانند تشکیل خانواده برای پست‌مدرن‌ها یک امر نامطلوب جلوه می‌کند و لذا از نظرگاه آنان، باید نابود شود.[5]

ب) گرایش به جهانی ‌شدن و جهانی‌سازی

جهانی شدن یکی از مفاهیمی است که در عصر اخیر و در پی ظهور جریان پست‌مدرنیته، در میان محافل علمی مطرح گردید؛ لیکن قرائت افراطی آن، که عبارت از جهانی‌سازی است، سخنی است که امروزه با عبارت نظم نوین جهانی و به رهبری برخی از کشورهای سردمدار پست‌مدرنیته، مطرح شده است. این روندِ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، از لوازم اعتقاد به نفی هر گونه شاخص و معیار است.

البته از آنجا که این امر، بر اساس اقتضائات درونی خود، هیچ فلسفه و قاعده‌ای را پیروی نمی‌کند و از ‌این ‌رو، به معنای واقعی کلمه، به پوچی ارزش‌ها معتقد است، با مشکلات هنگفتی روبه‌روست. البته قدرت‌های کنترل‌کننده‌ی جهانی‌سازی، طبعاً شوق استیلا بر دهکده‌ی جهانی را دارند و لذا از طریق کسب برتری‌های مادی و جذب افراطی تمام پیشرفت‌ها برای خود، سعی بر برتری‌جویی خواهند داشت و مانع رشد همگام و همه‌جانبه‌ی همه‌ی کشورها خواهند بود.[6]

ج) عدم تمایل به ادیان الهی

بیرون راندن و به حاشیه راندن از تمام سطوح اجتماعی، یکی از آرمان‌‌ها و ارمغان‌های جریان پست‌مدرنیته است. از دیدگاه پست‌مدرنیست‌ها، اساساً جامعه‌ی سکولار جایزه‌ی نفیسی است که تاریخ، بعد از سال‌ها تکاپو، بدان دست یافته است و لذا باید در حراست از آن کوشید؛[7] چرا که دین در صدد ارائه‌ی برنامه‌ی برون‌نهاد و برون‌داد است و اساساً اصل سوبژکتیویته منافی با آن است.

د) نادیده انگاشتن تمایزات فرهنگی

یکی از مشخصه‌های دوران پست‌مدرنیسم، بی‌توجهی به مرزهای فرهنگی جوامع مختلف است. آنچه مسلم است این است که هر جامعه‌ای دارای یک سری اصول و باورها و سنت‌هایی است که بر حسب آن‌ها، جامعه شکل می‌گیرد و نضج می‌یابد. احترام به این اصول، جزء عناصر ابتدایی پلورالیسم رفتاری‌ـ‌دینی است که در دوران مدرنیته نیز مورد ادعا قرار می‌گرفت؛ لیکن ظهور شخصیت‌هایی از قبیل سلمان رشدی و مدونا و گابریل که هر کدام به ‌گونه‌ای متعرض مقدسات و فرهنگ‌های اصیل جوامع گشتند، نشان‌دهنده‌ی نقض اصول مدرنیته در جریان پست‌مدرنیسم است.

هـ) رسانه‌سالاری

طبیعتاً برای حاکم نمودن جریان‌های ضدفرهنگ و ضدسنت، باید از ابزارهایی استفاده نمود که بتوان بر فکر و ذهن مردمان جوامع، حکمرانی کرد. رسانه‌ی امروز به عنوان ابزاری بسیار قوی و قدرتمند در حیطه‌ی نرم‌افزاری، استعداد آن را دارد که با استفاده از فاکتورهای مختلف در حوزه‌ی جذابیت، ذهن انسان‌ها را به اسارت درآورد. چه بسا جوامعی که بر خلاف سنت‌های گذشتگان خود و صرفاً تحت تأثیر اغواگری‌ها و غوغا‌سالاری‌های رسانه‌ای، مشی عقلای قوم خود را رها نموده و به سبک‌های غیرمتعارف روی آورده‌اند.[8]

و) مصرف‌گرایی

گروه کثیری از محققین درباره‌ی پست‌مدرنیسم معتقدند که مصرف‌گرایی، یکی از شاخص‌ها و وجوه شکل‌دهنده به دوران پست‌مدرنیسم است. صاحب‌نظران معتبر و نظریه‌پردازان معروف دوران مدرنیته‌ی متأخر، مانند آنتونی گیدنز و بک از همین دسته‌اند. لایون در این باره می‌نویسد:

اگر پسامدرنیته معنایی داشته باشد، آن معنا، جامعه‌ی مصرفی است. اگر این موضوع درست باشد، در واقع چیزهای بسیاری تغییر کرده‌اند و به نظر می‌رسد که نتیجه‌ی‌ آن، وضع اجتماعی بی‌سابقه‌ای است.

به تعبیر باومن، نظریه‌پرداز معروف در باب پست‌مدرنیسم، تحولات راهبردی رویدادها در عرصه‌ی تولید و در مقابل، کاستی‌های اقتصاد، منجر به شکل‌گیری شیوه‌ی تولید انعطاف‌پذیر گردید؛ شیوه‌ای که ماهیت و تعریف و هدف و سرشت مصرف را تغییر داد. از ممیزه‌های این روش تولیدی جدید می‌توان به سرعت بسیار بالای تولید به همراه تنوع خیره‌کننده‌ی محصولات و ظهور انواع کالاها، مدل‌ها، سبک‌ها و تیپ‌ها به همراه تنوع و بخش‌بندی در خود اربابان بازار اشاره نمود. به اعتقاد باومن، جایگاهی که زمانی در سرمایه‌داری مدرن به کار اختصاص یافته بود، اکنون به آزادی مصرف هماهنگ با بازار مصرف اختصاص یافته است.

در این دنیای جدید، سوپژکتیویته‌ی فردی در نسبت بین مصرف و معنابخشی، خود را بارز می‌نماید. سوژه خود را ملزم به رعایت یک سیره و سنت و سبک و تیپ و مدل نمی‌بیند و لذا علاقه‌مند به تجربه نمودن جهان‌ها و دنیاهای متعدد است. در این راستا، می‌توان به تزریق مداوم آرزومندی و آزمندی به الگوها و سبک‌های مختلف در زندگی به عنوان فاکتورهای تنوع‌بخش و نافی اصالت هر گونه روش و سبک، توجه نمود.

در چنین موقعیتی، علایق و امیال فردی و شخصی (که محصول و شکل‌گرفته توسط نظام‌های تولیدی و مصرفی است) بیش از بنیان‌ها و بنیادها و ساختارها، در تعیین رفتارها و افعال ایفای نقش می‌کنند. از این ‌روست که اصطلاح «همه‌چیزخواری» تعبیری برای بیان و نشان دادن نحوه و شیوه‌ی مصرف در دوران پست‌مدرن است.

ز) عدم تمایل به پذیرش الگو در زندگی

از نتایج حذف باور به ذات، حذف برتری‌های اشخاص نسبت به یکدیگر است. در واقع آنچه صرفاً حقیقت دارد، فرم‌ها و شکل‌ها هستند و ورای این‌ها، حقیقتی در پس پرده وجود ندارد. در نتیجه، هیچ کس ذاتاً برتر از دیگری نیست و از همین رهگذر، هیچ شخصی الگو برای هیچ شخص دیگری نخواهد بود.

از سوی دیگر، اصالت معرفت‌شناختی هرمنوتیک، نتیجه‌بخشِ عدم تعین و امتیاز و برتری هیچ سبک و فرمی نسبت به هر گونه سبک و فرم دیگر است.

به اعتقاد محققین پست‌مدرنیته، مسطح گشتن طبقات جوامع و نفی هر گونه برتری و الگودهی یک طبقه نسبت به دیگر طبقات جامعه، از ارمغان‌های ستودنی جریان پست‌مدرنیسم است.

ح) فمینیسم به معنای نفی تمایز جنسی زن و مرد

در باب نحوه‌ی تکون هویت جنسی و نقش‌های اجتماعی مبتنی بر آن، سویه‌های و دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد. برخی از زیست‌شناسان در یک مطالعه‌ی صرفاً زیست‌شناختی بر آن هستند که جنبه‌هایی از هویت طبیعی انسان از قبیل هورمون‌ها و کروموزوم‌ها و یا اندازه‌ی‌ مغز و یا تفاوت ژن‌ها، موجب تفاوت‌های رفتاری بین زنان و مردان هستند. بدین معنا که واکنش‌ها و تجارب زنان و مردان با توجه به هورمون‌های پیش از تولد، دوره‌ی‌ نوجوانی و بلوغ و در طول بزرگ‌سالی متفاوت است.

این تبیین بر اساس نفی باورمندی به هویت و ذات، طبیعی است که مورد انکار جریان پست‌مدرن قرار گیرد. از این رو، گروهی به نام فمینیست‌ها شکل گرفتند که شعار اصلی آن‌ها نفی هر گونه الزام بر تمایز جنسی، هویتی، رفتاری و اجتماعی بین زن و مرد است. بر اساس دیدگاه فمینیست‌ها، انسان بر حسب محیط و عوامل اطراف، شکل و فرم می‌یابد و این امر، هیچ ربطی به هویتِ اندرونی شخص ندارد. جالب اینجاست که به اعتقاد فمینیست‌های پست‌مدرن، که رادیکالی‌ترین این گروه هستند، حتی نظریه‌ی‌ زیست‌شناختی درباره‌ی‌ تفاوت جنسی، محصول و تولیدشده از اجتماع و محیط و ابزاری در خدمت منافع گروه‌های مسلط جامعه است.(*)

پی‌نوشت‌ها:


[1]. Postmodernism
[2]. ر.ک: مارشال برمن، پست‌مدرنیسم، تدوین و ترجمه‌ی حسینعلی نوذری، ص 516.
[3]. بابایی، پرویز، مکتب‌های فلسفی از دوران باستان تا امروز، ص 810.
[4] . کهون، لارنس، از مدرنیسم تا پست‌مدرنیسم، ص 508.
[5]. اکبر احمد، پست‌مدرنیسم و اسلام، ص 41.
[6]. همان، ص 224.
[7]. مارشال برمن، پست‌مدرنیسم، تدوین و ترجمه‌ی حسینعلی نوذری، ص 167 تا 169.
[8] . پست مدرنیسم و اسلام، اکبر احمد، ص 450


* دکتر سید احمد غفاری قره‌باغ؛ عضو هیئت علمی مؤسسه‌ی حکمت و فلسفه‌ی ایران، استاد همکار گروه‌ فلسفه‌ی مجتمع عالی امام خمینی (رحمت الله علیه)/

نکاهی به واژه ی سپند

با عنایت به پرسش برخی از همکاران ارجمند درباره واژه ی سپند که در جمله ی کشور ما همواره سرزمین سپند فرّ و فروغ فرزانگی و فرهیختگی بوده است. در س سوم فارسی هستم در نگاهی کوتاه این واژه را بر می کاوییم.

واژه ی سپند(پاک، مقدّس) گونه ای دیگر از و اژه ی سپنته یا سپنت است.

در اوستا سپنته صفت است؛ یعنی پاک و مقدّس. این صفت از برای خود اهورا مزدا و گروهی از ایزدان و مردمان و جز آن آورده شده است.

سپنته در بسیاری از کلمات بسیط و مرکّب فارسی به جا مانده؛ مانند: (اسفند یا سپند) گیاهی که در لاتینی روتا نام دارد و دانه ی آن بخوری است معروف. حنظله ی باد غیسی گوید:

        یارم سپند اگر چه بر آتش همی فکند                       از بهر چشم تا نرسد مر ورا گزند

        او را  سپند و آتش ناید همی به کار                         با روی همچو آتش و با خال چون سپند

هم چنین سپند (اسپند) نام کوهی بوده در سیستان. اسدی توسی گوید:

         یکی شهر بد پشت اسپند کوه                   بسی رهزنان گشته آن جا گروه

فردوسی گوید:

          به خون نریمان کمر را ببند                  برو تازیان تا به کوه سپند

واژ ه های اَمشاسپند، گوسپند و اسفندیار ترکیب یافته از لغت سپنته هستند.

امشاسپند: ( جاودان مقدس)در اوستا اَمِشَه سپَنتَه؛ مرکّب از دو جزء امشه(مرکّب از اَ علانت نفی و مَشَه از ریشه ی مَر به معنی مردن)جزء دوم سپنته ؛ یعنی مقدّس.

گوسپند: ( جانور (اهلی) پاک. در اوستا گئو سپنتا؛ مرکّب از گئو به معنی گاو و سپنتا به معنی مقدّس و پاک.

اسفندیار: (آفریده ی ( خرد) پاک. در اوستا سپنتو داته. در پهلوی سپنت دات؛ مرکّب از دو جرء؛ جزء یکم سپنتو: مقدس، پاک، جزء دوم داته از مصدر دا به معنی آفریدن. 

ما کو تا اونا شیم؟!

ما کو تا اونا شیم؟!

«ما کو تا اونا شیم؟» جدیدترین مجموعه شعر طنز «اکبر اکسیر» است که انتشارات «مروارید»آن را در تیراژ 1100 نسخه و با قیمت 6500 تومان چاپ و روانۀ بازار کتاب کرده‌است.این مجموعه از 62 قطعه شعر فرانو تشکیل یافته‌است. از «اکبر اکسیر» قبلاً مجموعه های ذیل چاپ شده‌است:
-بفرمایید بنشینید صندلی عزیز!
-زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند
-پستۀ لال، سکوت دندان شکن است
-ملخهای حاصلخیز
-مالاریا

*

چهار قطعه شعر از مجموعه شعر طنز «ما کو تا اونا شیم؟»:



«اعتبار»

آن روزها یادش به خیر
تا می‌گفتی:ستاره
شب باشکوه می‌شد
آسمان،نقره‌پوش
و انبوه سوژه بر سرم می‌ریخت
این روزها تا می‌گویم:ستاره
ملیحه ادامه می‌دهد:
ستاره،صد و چهل ویک،ستاره،یک،مربع!

*
«او کو تا ما شه؟!»

شاعران ما
هزار سال از لب شیرین نوشتند
هرچه فرهاد بود مرض گند گرفت
شاعران ژاپن امّا
از ناوک مژگان
سرنگ انسولین ساختند
ما کو تا اونا شیم؟!

*

«کارواش»

امیرکبیر را اول شستند، بعد کشتند
ناصرالدین شاه را اوّل کشتند،بعد شستند
-حسنک را هم آویختند تا خشک شود-
پدرم خدابیامرز می‌گفت:
سیاست مثل خاکبازی کودکان
هنر ظریف کثیف شدن و کثیف کردن است

آن زن خطیر بود ...(برای سیمین بهبهانی)

آن زن خطیـــر بود که می فرمود : در خاطرم خطور ندارد مرگ
جایی که با غزل نفسم جاری است ، پروانه ی عبور ندارد مرگ

تا زنده ام به کسوت درویشی ، دور از من است ننگ بداندیشی
سرمستم از ترانه ی بی خویشی ، راهی مگر به گورندارد مرگ

تا داده ام جـــزای بــــــدی نیکی ، بی وحشت از تلافی تاریکی
حتی بـــه مــــن گرایش و نزدیکی ، از قرنهای دور ندارد مرگ

با هر غزل به سبک اهورایی ، بــا رنگ و بوی تازه ی نیمایی
اهریمن است و حسرت بینایی ، جـــــز دیدگان کور ندارد مرگ

در بیت بیت هر غزل نابم ، ازبس چــــراغ عاطفــــــه می تابم
شــــور «حیات طیّبه» می یابم ، آنجا که درک نور ندارد مرگ

هردم «خطی ز سرعت و از آتش» با رنگ اشتیاق رقم می زد
بر هر ورق ز دفتــــر عمر من ، کاینجا دل حضور ندارد مرگ

هشتاد و هفت سال شکیبایی ، در خانه ای به وسعت شیدایی
آموخت بـــر ســـریـــر توانایی ، آخر مـرا که زور ندارد مرگ

مردآفرین زنان دیارم را ، از من وصیت این که به صد معنا
وقتی عفـــاف باشد و استغنا ، در خانه ای ظهور ندارد مرگ.


                                                                                             عباس خوش عمل کاشانی