I’m a pharmacist now
خیلی وقته نیومدم بنویسم چون حال دلم خوب نیست و دستم به نوشتن نمیره مخصوصا توی بلاگفا. ولی خب اینجا گنجینه خاطرات منه و دلم نمیاد ول کنم برم.
الان نزدیک به یک ماهه که به عنوان دکتر داروساز کار میکنم. تیمم رو خیلی دوست دارم و احساس خوبی دارم. داروخانه داخل یک فروشگاه مواد غذایی هست. تعداد نسخه ها خیلی زیاد نیست و این باعث میشه که به عنوان اولین کارم بهم فشار نیاد.
صبحا با کلیدم داروخانه رو باز میکنم و چون هنوز سیستم قدیمی داره دستی کرکره هارو میکشم، میرم از مدیریت فروشگاه صندوق رو تحویل میگیرم و خلاقه حس خفن بودن بهم دست میده (مثل این بازاریا که حجرشون رو باز میکنن!😄) دستیارم قفل قفسه داروهایی که حضور داروساز برای فروش لازم هست و باز میکنه و روزمون رو شروع میکنیم.
معمولا یک دستیار همیشه دارم. دستیار اصلی یک پسر فیلیپینیه که توی کانادا بزرگ شده و ۳۶ سالشه. خیلی ماهر و زبله و خلاصه تا مشکل برمیخورم میگم "رومیو" و اونم با شتاب میاد که کمکم کنه. خیلی بامزست ولی خب بعضی اوقات هم زیاد صحبت میکنه. مدیرم هم که مرد هندی هست که آدم خوب و محجوبیه. خیلی سخت گیر نیست و توقع زیادی ازم نداره. بقیه دستیار ها هم بد نیستن ولی کم تجربه تر از رومیو هستن. دوتاشون هندین و یکی دیگه هم فیلیپینی.
ساعت کاریم معمولا ۱۱ ساعته. دوشنبه، چهارشنبه و جمعه و یا دوشنبه چهارشنبه و آخر هفته کار میکنم. میانگین ۳۵ ساعت.
♥