خداحافظ پدر...

ابی حسین، عَلَی الدّنیا بعدك العفا

پدر، دلم برای تو تنگ شده

الان روزهاست که در این دنیا نیستی، در دنیای من نیستی، پدر نبودنت معنای خاصی دارد، مثل دیگر نبودن ها نیست، گویا زندگی من خورشید خودش را از دست داده است. دیگر فکر نبودن لبخندهایت عذابم میدهد. هر لبخندی و هر لحظه ای که عادی باشد مرا مداوما عذاب می دهد.

ادامه نوشته

درد چیست نازنین؟

درد چیست نازنین؟
درد انچیزیست که انتقال ناپذیر است
نه با نوشتن، نه با خواندن، نه با گفتن، نه با نواختن و نه با هنر
شاعر عزیزی که میگویی درد را با کلمات نمی توان گفت و کاش موسیقی دان بودم تا بتوانم درد را بنوازم، وه که تو چه ساده ای، به قول نویسنده ها، درد را نمی شود حالی کرد
درد را نمی شود گفت یا بیان کرد یا انتقال داد
درد مفهوم عجیبیست نازنین
درد را فقط میشود تجربه کرد

ادامه نوشته

امیدم نا امید شد...

با قلبی اشکبار و چشمی خونین، با قلبی غرق و دیده ای به خون نشسته، باید ترک این دیار گفت. اری چنین است ای برادر، دستم از گور بیرون بود به امید دست گرفتنی، دستم که نگرفتند، لگد مالم کردند. ای عشق، خدا را به شهادت میگیرم که این بار از همه چیزم گذشتم، از غرورم، از شخصیتم، از انچه برایم مانده بود برایت گذشتم که بدانی من تو را می خواهم، اما چه کنم که مرا با تمام نداشته هایم نخواستند. ما اسیر نخواستن ها بودیم ای عشق، من تو را خواندم و به تو وفادار ماندم، اما چه کنم که دلم پر است و دستم خالی.

ادامه نوشته

ماه بی تکرار من

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم، مرده را زنده کردی و زنده را پیر.

نازنین دنیای عاشقی این است، عشق خون دل می خواهد نه اشک چشم، دلم برای تو تنگ است و تنگ تر خواهد شد همانگونه که دنیای بی تو مرا در فشار قبر میگذارد و بی تو هر لحظه به خود می پیچم، برو ای نازنین که تو را ماندن و نماندن عذاب است. لب خندانت برایت همیشه لبخند یادگار بگذارد که مرا شادی داد و اسایش گرفت. تو را هر لحظه می خواهم و هر اینه دلتنگم می کند، نبودنت و نتوانستن به خواستنت. چه نزدیک بودی و چه دور، نزدیک تر از هر ارزویی و دور تر از هر رویایی.

ادامه نوشته

آمدی جانم به قربانت

خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته....

من در چکاچک اخرین ضربه ها در اخرین نفس های زندگی

در هنگام درخشش بالهای مرگ

زمانی که شمشیر امید نای جنگیدن نداشت

تو را دیدم

دیدم و دلباختم

ادامه نوشته

کوتاه نوشته ها...

قلم به دست من اما، قلم چه می کنی با من
دلم به دست تو اما، چه می کنی با من
قلم را بستان که من از استخوان شکسته در زخمم قلم خواهم ساخت
مرکب را بگیر که چه مرکبی بهتر از خون دل هایی که خوردم
و مرا چه نیازی به کاغذ است، زمانی که پاره پاره های دلم کافیست برای سال ها نوشتن
#محسن بزرگ


ای نازنین هوای ما را داشته باش که در این هوای ابری، تنهایی خودش یک دنیا عذاب و خودکشیست
ما را در این میانه غریب افریدند و به احساس قربتمان تلاش می کنیم با تو از این تنهایی فرار کنیم
ای نازنین، محبوب دل ها، هوای من را داشته باش که هوایی لبخندت شده ام
ما را مران که رانده و مانده ی این دیار پر دشمنیم
#محسن بزرگ

 

 

درد کشیدن هیچوقت هنر نبود و ما با درد هنرمان درد کشیدیم. بترس از روزی که حرفهایت پنداموز شوند چرا که حرفهای پنداموز نشانه ی تفکر زیاد است و تفکر زیاد نشانه ی غم انبوه و انباشته. نشانه ی عبرت و تجربه و سعی کن هیچگاه برای کسی عبرت نباشی. الگو و عبرت یکیست، هیچکدام نباش. حرفهایی که در زندگی میزنیم و ارزشمندند نشانه ی دردهایی است که جای شادی ها را گرفته اند.
غمی که سرچشمه شد جوشان است و انتهایی ندارد و چشمه های جوشان همیشه با خود حکمت به بار می اورند. من مانند کوهم که از دور پر ابهت است و همیشه دوست داری بر قله اش باشی اما وقتی به کوه زدی تازه می فهمی که چقدر سخت است بالا رفتن.
من فنجانی قهوه ام که بویش مستت می کند و هوس نوشیدنش می کنی اما وقتی طعم تلخش همه ی وجودت را گرفت، تازه میفهمی چه کرده ای. بماند که خواب را از سرت می پرانم و ارامشت را از تو میگیرم.
#محسن_بزرگ

رهگذر...

 

22/6/1396

زمانه عوض شده است، کاش زمان نیز عوض می شد. کاش می شد به جلو پیش رفت و زمانی بیدار شد که گرد و خاک فراموشی سراسر این خاطرات را پوشانده باشد. من با بازگشت میانه ی خوبی ندارم چرا که از گذشته پشیمان نیستم. حسرت، زیاد در دل پر دردم هست اما همه را با همه ی سختی هایش در اغوش می کشم چرا که این سختی ها جزیی از منند و من هیچ گاه از من بودن افسرده و نالان نبوده ام. حال ما خراب است باید از حال گریخت. از حالی که ساختیم و برایمان ساختند.

ادامه نوشته

وحشت از دوست داشتن....

96/1/6

مانده بودی اگر نازنینم
زندگی رنگ و بوی دگر داشت
هیچ چیز ترسناک تر از این قلب درون سینه ی من نیست
کاش راهی بود که ان را از جای دراورده بودم و هرگز سراغش را هم نمی گرفتم
من به این مرگ پوچ و زنده ماندن بی دلیل عادت کرده ام
نمی خواهم به یادم بیاید که زمانی چه بودم و الان چه می توانستم باشم

ادامه نوشته

پایان یک سال طولانی...

اخرین ساعات سال 94

اکنون به پایان سال 94 نزدیک و نزدیک تر می شویم. هر چه که در زمان به پیش می روم و به انتها نزدیک و نزدیک تر می شوم، از تو دور و دور تر می شوم. اسفناک است که حتی زمان هم علیه من شمشیر کشیده است. ثانیه ها چون ضربات پیاپی در پی جدایی ما می کوشند و هر لحظه تو را از من جداتر می کنند.

ادامه نوشته

پدر...

10-12-1394

رفتم از دست
رفتم از کوی پدر
نازنینم، پدرم
نگران بر پسرت
پسرت تاب ندارد غم چشمانت را
پسرت تاب ندارد غم پنهانت را

اشک پریشانی

6-12-1394

پس از تو طعم همه چیز از وجودم رفت. چه جادویی در لبان تو بود که دوستت دارم های تو، طعم تمامی دوستت دارم ها را تلخ کرد. تو می گفتی، دوستم داری و من هر لحظه قلبم زنده تر می شد، دیگری می گوید و هر لحظه قلبم به یاد تو بیشتر می میرد. چه جادویی است که دیگری می گوید دوستم دارد و من از لبان تو می شنوم. دیگری می گوید قربانم برود و من هر لحظه قربان تو می روم. دیگری محبت می کند و من محبتم به تو بیشتر می شود. چه جادویی در تو بود که همان کلمات بر زبان تو جوانم می کرد و بر زبان دیگری اتشم می زند.

ادامه نوشته

خدانگهدار...

 

1394-11-22

به خدا قسم که مرده بودم و هر لحظه در برزخ سخت این دو راهی، میان مردن و نمردن، هزاران بار جان می کندم. به خدا که تاریکی، سراسر این زندگی را تیره و سیاه کرده بود و من با چشم هایی خیس به خون، به این سراچه ی نا امیدی می نگریستم. دیگر برایم امیدی نمانده بود. دیگر برایم دستاویزی نمانده بود و جاذبه مرا بر این سرزمین کویری نگه نمی داشت. اری، زمان پرواز و رفتن فرا رسیده بود.

ادامه نوشته

قصار...

 

خوابیدن تو اتوبوس باعث رفع خستگیت نمیشه
فقط کمک میکنه متوجه گذر زمان نشی
وقتی رسیدی به مقصد تازه باید بخوابی که خستگی خواب تو اتوبوس رفع بشه
بعضی دوس داشتنا و رابطه ها هم حکم خوابیدن تو اتوبوس رو داره...

 

به دریا دل مبند
غرق می شوی....

 

تنها چیزی رو که واسه خودم خواستم

تنهایی بود...

به قیمت تنها نبودن بقیه

 

 

پاسخ به هرکسی جز او...

عزیز دوست داشتنی
انجا که تو در پاییز زرد رنگ مینگری من در سفیدی این زمستان زمین گیرم
بهار را در من جستجو مکن که در این زمستان سفید وجود من، تمام بهاران عالم پژمرده میشوند
در من از دور بنگر که سفیدی این سرما از دور زیباست و سرمایش در دل ما، بس جانفرساست
بذر محبت تو در این زمین یخ زده و بی روح وجود من، سرنوشتی جز مرگ نخواهد داشت.
این نفس های اخر است که مرا بر زمین نگه داشته است. تو را باغی بهارین سزاوار است که بر فراز رویاهایش پرواز کنی، من کوهی استوارم که برف پیری بر سرم نشسته است و زمستانیم.
از من بگذر که عالم و ادم از من گذشتند.
برایت بهترین ها را ارزو میکنم

محسن عزیز...

نامه ای که روزی خواهد امد

محسن عزیزم
انگاه که به افق ها خیره می شوم رنگ زرد خورشید مرا به یاد روزهای پاییزیم می اندازد که بدون تو می گذرد و لحظه ها را به تنهایی در این تنهایی زرد رنگ قدم میزنم
در ارزوی داشتن دستان تو
ارامشی که هوای این سرمای بی انتها را بهاری کند
محسن عزیرم
گرچه دیدار تو در افق های دور و زرد رنگ نیز نصیب من نشد، اما باید بدانی که یادت زندگیم را گرم می کند وگرنه روزها و سالها پیش من در پی این سرمای کشنده ی تنهایی جان داده بودم
گرچه سهم من نمی شوی و خواستنت نیز اسیبیست به ان روح بزرگ و خواستنی، اما چه کنم که هوای داشتنت تنها اکسیژنیست که مرا زنده نگه میدارد

سایه...

نیمه شب 29 دی ماه 94

همچون شبی سیاه و تاریک که در دمادم سحر چونان نقاب از رخ فروزنده ی خورشید کنار میرود و زیبایی های مهر اسمان تاب را نمایان میکند، گیسوان سیه فام تو، رخ زیبا و چون ماهت را پوشانده اند
نامت سایه و وجودت چون سحر است. اری سحرگاهانی که سیاهی موهایت را به فجر رخت بشارت میدهد و سراسر امید و ارزو طلوع میکند

 

ادامه نوشته

درد دل با خدا....

درد دل با خدا

غریب به سی سال است که در این زمانه و روزگار نفس کشیده ام. خدای من، سی سال است که جهانت مرا در خود زندانی کرده است، اما افسوس که تنها یک سال زندگی و زنده بودن را تجربه کرده ام. نمی دانم شاید سهم هر کسی از این دنیای لعنتی، یکسال شکفتن است و من چه زود شکفتم. گل عمری بس کوتاه دارد.

 

ادامه نوشته

مسافر

 

 22-8-94

در حیرتم که ایا رفته ای یا هنوز بر قله های وجودم نشسته ای. رد پای تو را در وجودم دنبال کردم و به سرسرای تاریکی ها گام گذاشتم. همچون ماسه ای ساحل این دریای همیشه ابی، مدام امواج حضورت مرا زیر و رو می کند. اری تو مانده ای! تو نمی توانی رفته باشی، این دریچه تنها اجازه ی ورود دارد و گورستان خاطرهاست. مانند ساحل که گورستان امواج مرده است. چه خاطراتی از امواج مرده را در خود جای داده است. ای ساحل، حالت را با من بیان کن، بگو که چون من اسیر دست یک موجی که این چنین تمامی امواج را از خود پس می زنی. دلت با کدامین موج است که هیچ موج دیگری از خیل این امواج را در اغوش خود جای ندادی.

گاهی یک گام انچنان ماندگار می شود که هرگز تلاطم وجودش را فراموش نخواهی کرد. دریا طوفانی است ای ساحل!

مبادا هجوم این بحر مواج تو را به فراموشی ببرد و غرق ذرات وجودی شوی که از ان تو نیست. سهم این ساحل به این عظمت یک موج است و سهم دل دریایی من یک نفر.

چه شباهتی بین ماست. دریایی شده ام. هوای طوفان های دریا را در دلم دارم. طوفانیم کن ای اسمان. بگذار که به یاد خاطرات رفته در گوشه ای از این ساحل زمینی بی قرار باشم.

قسم به سهم...

 

قسم به تو ای خدا، که سههم از تو جز ترس نیست
قسم به تو ای اسمان، که سهمم از تو جز دل گرفتگی نیست
قسم به تو ای زمین، که سهمم از تو جز یک گور نیست
قسم به تو ای روزگار، سهمم از تو جز غم نیست
قسم به تو ای فلک، که سهمم از تو جز ناکامی نیست
قسم به تو ای زمان، که سهمم از تو جز خاطراتی اندوه بار نیست
قسم به تو ای زندگی، که سهمم از تو جز مرگ نیست
قسم به تو ای دل، که سهمم از تو جز درد نیست
قسم به تو ای عشق، که سهمم از تو جز شکستن نیست

قسم...

 

 

قسم به اسمان، انگاه که با دیدنش دلم گرفت
قسم به هوا، ان زمان که دونفره بود و من تنها
قسم به درختان، ان زمان که سرسبز بودند و من پاییزی
قسم به خیایان، ان زمان که تنهاییم را به رخم کشید
قسم به لب های تو، ان زمان که خندان بود و من گریان
قسم به اشک، ان زمان که برای تو شادی بود و برای من حسرت
قسم به تمام داشته هایم، که تو بودی
قسم به خاطرات، ان زمان که مرا به خود فرو میبرند
قسم به شب، ان زمان که روشن ترین لحظه است
قسم به ارامش، ان زمان که رنگش را ندیدم
قسم به دوست، ان زمان که کنارم نبود
قسم به معرفت، ان زمان که تشنه اش بودم
قسم به محبت، ان زمان که نثار دیگری شد
دوست داشتن دوستان، مرا در زمین نگه داشته است

تیر خلاص

مهر ماه 94

دنیایمان پرامید و ارزو گشت، اما روحم پرواز می کند. در اوچ بوسیدن و گذاشتن، هنر می طلبد و من هنرش را دارم. اری اکنون زمان نا امیدی ها به پایان رسیده است و تلالو انوار ستاره ی امید را در اسمان دلم می بینم. اما شوریده سری... اخرش کارم به دار خواهد کشید. تا کنون از دل دیوانه و دیوانه دلی می کشیدم، حال که دل اسایش دارد، از سر شوریده و شوریده سری می کشم. دودمانم را جاودانه کردند، چه دل، چه سر. دل با دیوانگی و عاشقی، سر با شوریده سری و ازادگی.

بر لب ابم و با یاد دلت می میمیرم

 

21-8-94

دریای بی کران، چه زیبا و پر ابهت است. این موسیقی که خدا می نوازد به دستان یک پهنه ی وسیع اب، چه هارمونی دارد. سمفونی خدا کجاو سمفونی ما کجا! در تعجبم چه کسی ویالون به دست این اهنگ ها را می نوازد. موسیقی که جنسش زمینی است و روح اسمانی دارد. نه خشک پوستی و نه خشک چوبی و نه خشک سیمی، اما اوای دوست از زمین و اسمان می اید. روح به پرواز می اید.

ادامه نوشته

همه به یاد او، او به یاد یکی

چه کسی خبر دارد از روح زخمی یک مرد که التیامی او را نیست
عشق کدامین حوا او را اینگونه حیران نموده است؟
آیا امیدی بر التیام روح لطیف او وجود خواهد داشت؟
این روزها فکر من این است که این پرنده زخمی کجا آشیانه خواهد گرفت؟
در وصف او فقط می توان گفت:
خوب است و عمری خوب می ماند
مردی که روی از عشق می گیرد
دنیا اگر بد بود و بد تا کرد
یک مرد عاشق ،خوب می میرد

گلی

 

30-7-94

گلی

انجا که اسمان به زمین گره می خورد، پیوندی اسمانی تشکیل می شود. محبت، اسمانی ترین پیوند زمینی است که نامش را در نمادش نهاده اند:

گل....

بوستانی که آبش محبت و خاکش دوستی باشد، گل هایی خواهد داشت از جنس آسمان و چه خوشبختم من که اسمانی ترین شکوفه در زندگیم سرباز کرد.

گلی به رنگ محبت و دوستی که رنگ به رنگ هر گلبرگش، طراوت و تازگیست. چه کسی می داند در سینه این گل چه دردهایی نهفته است. اما همه می دانیم که جز لبخند، نشان نخواهد داد. دردهایم را شنید، دردهایی که مانده بود برای نگفتن رنگ و رویش گرفته شد اما رنگ و روی زندگیم را نگرفت.

در این سیاهی شب، که هیچ مهربانی به در نمی زند که از بی کسی رهاییم دهد، یک گل که خود یک بوستان می ارزد، درون زندگی من سرباز کرد و درها را شکست.

اری به یک گل، زمستان زندگی من بهاری شد و چنان گلی که هیچ شاعری ان را نمی شناسد. چرا که هیچ شاعری تصور نمی کند با یک گل هوای زمستان بوی بهار به خود گیرد.

اری زمستان به سخره گرفته شده است توسط گلی. گلی که ترنم محبتش، بهار را زمزمه می کند و عطر گلبرگ هایش، روح زندگی را تداوم می بخشد.

نامه ای به یک دوست

30-7-94

 

گویند که بزرگ ترین گناه، نا امیدی است. نا امیدی از رحمت الهی و می خوانند افرادی را که از بخشش، ناامیدند، به روزهای خاص در طلب بخشش. از فضیل ترین شب ها، شب قدر است که درهای رحمت الهی گشاده اند و خواسته های انسان ها، اجابت می شود.

ادامه نوشته

گذشته های دور 1

 

نمی دانم چرا می نویسم. اصلا نمی  دانم ساده بنویسم یا عاشقانه، ولی مهم این است که برای تو می نویسم عزیزم.

کنون که اینگونه سرد و لرزان در وجود خود خلا گرمی جان بخش را حس می کنم، درد زخمی، سوزش به جانم می انگارد که نمی دانم، دلی برای سرما بسوزانم یا برای درد. ولی چرا؟ چرا هر وقت بد می اورم، چند تا چند تا. درد زخم جسم، چه جرقه گونه در برابر جهنم سوزان دزد جان، روحم ارام می گیرد و سرکرنش به پایین می اندازد. چرا؟ چرا هم لرزش سرمای وجود و هم درد زخم، زخمی که فوران انشین دردش، تمام روحم را الوده می کند.

ادامه نوشته

نامه ای به پریماه

تصویری از پریماه در اهنگ به یاد شروین

در ادامه تنظیم اهنگ، برای صدای خانم، به بانو پریماه پیشنهاد دادم. یک بار از طریق دوستم که از اقوام ایشان بودنند و ایشان متاسفانه قبول زحمت نکردند و بار دوم طی نامه ای از ایشان درخواست همکاری کردم.

متن نامه را  در این قسمت قرار داده ام. امید است که همراه شویم.

ادامه نوشته

نوای عاشقی....

نوای عاشقی به یاد شروین

پس از مدتها اکنون به یکی از ارزوهایم نزدیک شده ام
ساخت اهنگی به نام و یاد عشق سفرکرده ام، در این مسیر دوستانی چون اقای پرهام فتحی (اهنگ ساز) و سعید صدیقی (خواننده مرد)، با من همراه خواهند شد.
تنها خواننده زن، ندارم که اون رو هم انشالله با بزرگی صحبت کرده ام که انشالله قبول زحمت میفرمایند

ادامه نوشته

خاص...

9/5/94

 

هوایی شده ام.

هوایی در سینه دارم. بر اسمان ها، چقدر دنیا با من تنگی می کند. ارزویم شده است که ارزوی کسی نباشم که ارزویم است. تیشه ای که رو به خود می زنم، رگ و پی این زندگی در حال ویران شدن است. دیگر افسار این اسب سرکش دل، در دستان من نیست.

ادامه نوشته

یوسفی شدن و کاروان قرص های اعصاب

تنهایی عشق قرص اعصاب

نیمه شب بیستم تیرماه 94

چه کسی باور می کرد، این چنین تنها شدنم را. چه کسی باور می کرد، این چنین پریشان شدنم را. امواج تنهایی و دریای زندگی، تمام وجودم را فراگرفته است. تلاطم این بحر بی کران، که نه ساحلی در ان می توان دید و نه قایقی برای نجات، من چه کنم در این تلاطم.

 

ادامه نوشته