قلم به دست من اما، قلم چه می کنی با من
دلم به دست تو اما، چه می کنی با من
قلم را بستان که من از استخوان شکسته در زخمم قلم خواهم ساخت
مرکب را بگیر که چه مرکبی بهتر از خون دل هایی که خوردم
و مرا چه نیازی به کاغذ است، زمانی که پاره پاره های دلم کافیست برای سال ها نوشتن
#محسن بزرگ
ای نازنین هوای ما را داشته باش که در این هوای ابری، تنهایی خودش یک دنیا عذاب و خودکشیست
ما را در این میانه غریب افریدند و به احساس قربتمان تلاش می کنیم با تو از این تنهایی فرار کنیم
ای نازنین، محبوب دل ها، هوای من را داشته باش که هوایی لبخندت شده ام
ما را مران که رانده و مانده ی این دیار پر دشمنیم
#محسن بزرگ
درد کشیدن هیچوقت هنر نبود و ما با درد هنرمان درد کشیدیم. بترس از روزی که حرفهایت پنداموز شوند چرا که حرفهای پنداموز نشانه ی تفکر زیاد است و تفکر زیاد نشانه ی غم انبوه و انباشته. نشانه ی عبرت و تجربه و سعی کن هیچگاه برای کسی عبرت نباشی. الگو و عبرت یکیست، هیچکدام نباش. حرفهایی که در زندگی میزنیم و ارزشمندند نشانه ی دردهایی است که جای شادی ها را گرفته اند.
غمی که سرچشمه شد جوشان است و انتهایی ندارد و چشمه های جوشان همیشه با خود حکمت به بار می اورند. من مانند کوهم که از دور پر ابهت است و همیشه دوست داری بر قله اش باشی اما وقتی به کوه زدی تازه می فهمی که چقدر سخت است بالا رفتن.
من فنجانی قهوه ام که بویش مستت می کند و هوس نوشیدنش می کنی اما وقتی طعم تلخش همه ی وجودت را گرفت، تازه میفهمی چه کرده ای. بماند که خواب را از سرت می پرانم و ارامشت را از تو میگیرم.
#محسن_بزرگ