چند ساله دارم زور می‌زنم، ولی این دنده‌ی لعنتی جا نمی‌ره

چند ساله دارم زور می‌زنم، ولی این دنده‌ی لعنتی جا نمی‌ره

  در زمانهای قدیم من دو تا پسرخاله داشتم به نامهای سعید و عمید. عمید همسن من بود و سعید سه سال از ما بزرگتر بود. هر دو آنها کچل بودند ولی موهای من آلمانی بود. پدرم مرا به سلمانی تهِ فاز یکِ اکباتان می‌برد و آنجا محمود یک تخته روی دو تا دسته صندلی می‌گذاشت. «آقا، لطفاً دورشو واسش خالی کنین، روهاشو فقط کوتاه. آره دیگه، همون آلمانی به اصطلاح.»

  سعید و عمید هر دو به مدرسه علوی می‌رفتند و کچل بودن جزو لباس فرم آنجا بود. البته پدرشان هم از آن تیپهایی بود که اگر موهای پسری از نمره چهار بلندتر بود و سنش کمتر از ۱۳ بود سریع پسر مزبور را گوشه‌ای خفت می‌کرد، می‌نشاندش روی پایش، لُپش را نیشگون ملایمی می‌گرفت و می‌گفت «مگه دختری عمو جون؟ دخترا موهاشونو بلند می‌کنن. اونم تازه زیر چادر. به بابات بگو ببره موهاتو مثه یه پسر خوب بزنه.» معمولاً وقتی پسر مزبور قبول به اشتباهش می‌کرد، می‌توانست از روی ران‌های عضلانی شوهرخاله من بلند شود و به ادامه فوتبالش برسد. ولی گاهی یک بار اعتراف به اشتباه کافی نبود و آقا اُسموزی ضمن ادامه نیشگونهای ریز از گَل و گردن پسر برای بار چندم می‌پرسید «پس چی شد عمو جون؟ چیکار می‌کنی؟ بگو؟»  - به بابام می‌گم ببرتم سلمونی موهامو پسرونه بزنه.  - آفّرین پسّر آقا.  - مرسی آقا اسموزی، حالا می‌شه برم فوتبال بازی کنم؟  - بله که می‌شه پسّر خوب.  ولی همه می‌دانند که از لحظه گرفتن جواز فوتبال بازی کردن، تا لحظه جدا شدن باسن از روی ران‌های عضلانی آقا اسموزی و دویدن به سمت زمین فوتبال معمولاً چند نیشگون ریز دیگر راه است. این مالیاتی است که در دوران کودکی پسران به «عموهایشان» می‌پردازند.

عمید پسرِ خوب آقا اسموزی بود. به حرفهایش گوش می‌داد و یک بچه مسجدی کلاسیک بود. از آن طرف سعید از همان دوران کودکی با آقا اسموزی سر ناسازگاری داشت. تابستانها تا جایی که جا داشت موهایش را بلند می‌کرد، دنبال تی‌شرت و شلوار جین بود، بعدترها ژل، کمربند چرم سگک گنده و اینها. علیرغم اینکه خانواده خاله‌ام مشخصاً مذهبی و حکومتی بودند و ما مشخصاً نبودیم (حداقل آن سالهای دور) اما کماکان تقریباً همه سالهای دوران کودکی ما با هم گذشت. شب جمعه آنها با اتوبوس می‌آمدند خانه ما. بساط لحاف و تشک به راه می‌شد و می‌ماندند تا آخرین قطره‌های جمعه که باید بر می‌گشتند سر خانه و زندگی‌شان.

در همه آن سالها بر خلاف چیزی که اختلاف سن‌مان دیکته می‌کرد، من و سعید با هم جور بودیم و عمیدی همیشه چرخ سوم ما بود. ما همیشه دنبال شکستن همان خط قرمزهای فوق‌العاده بسته‌مان بودیم و عمیدی همیشه مشغول نهی از منکر ما بود. «بچه‌ها تورو خدا نکنین، بخدا خطرناکه‌ها، بابام می‌فهمه خیلی بد می‌شه‌ها، بچه‌ها توروخدا، دیر شده بخدا، بچه‌ها بیاین بریم نمازامونو بخونیم، بخدا ۵ دقیقه دیگه قضا می‌شه‌ها، بیاین بریم، الآن بریم می‌تونیم جماعتم بخونیما…»

خط قرمزی که مشغول جابجاییش بودیم معمولاً چیز وحشتناکی هم نبود؛ یا می‌خواستیم بیشتر فوتبال بازی کنیم، یا می‌خواستیم بعد از فوتبال با پولهای دزدی از جیب پدرم کیک و نوشابه بخوریم، و یا می‌خواستیم یک دستبرد اساسی به جیب پدرم بزنیم و برویم ساندویچ سوسیس بخوریم.

  یواش یواش من و سعید متوجه شدیم که بهتر است دو نفره برانیم و از شر این چرخ سوم مزاحم راحت شویم. اما فِر دادن عمیدی به این سادگی شدنی نبود. عمیدی گرچه مخالف برنامه‌های ما بود اما همیشه حضور نامحسوسش کاملاً محسوس بود؛ یا گوشه اتاق نماز می‌خواند، یا با آن دست‌خط تعلیم دیده‌اش مشق می‌نوشت، یا مشغول وضو توی توالتی با دری نیمه باز بود، یا کنار اتاق خوابیده بوده و دست توی دماغش می‌کرد.

اما بهرحال جمله‌ای از مکالمات سری و تبهکارانه ما در مورد ساندویچ سوسیس نشنیده از زیر گوشش در نمی‌رفت.  جمعه‌ بعد از ظهری از ۱۸ سال پیش را یادم است که هر سه‌تایمان خیس عرق از فوتبال برگشته بودیم. عمیدی نمازش را خواند و بعد همانطور با بدن چسبناک، کنار اتاق زیر شمد سبز من چرت زد. من و سعید وقتی مطمئن شدیم که عمیدی زیر باد خنک فن‌کويل بیهوش شده شروع کردیم مثل دو تا تبهکار بالفطره در جملات کوتاه و با صدایی خفه شده از طرح‌مان حرف زدیم.

«ببین، من می‌رم توی هال با مامانم اینا حرف می‌زنم، تو آروم برو توی انباری، یه دویستی از جیب شلوار قهوه‌ایه وردار. اگه خیلی کم بود ورنداریا، می‌فهمه ضایع می‌شیم. پول خُردم اگه زیاد بود چنتا پنج تومنی و اینا بیار. فقط جرینگ جرینگ نکنیا…»  یک ۲۰۰ تومانی مچاله توی مشتم بود و با سعید یکی یکی پیلوتی‌هایی خاکستری اکباتان را جست می‌زدیم و می‌رفتیم به سمت «ستاره».

اینجا ساندویچی مورد علاقه‌مان بود که همبرگرهایش را به قیمت ۶۰ تومان عرضه می‌کرد. با آن اسکناس سرخابی مچاله شده حتی تصویر سیب‌زمینی سرخ کرده و کوکا هم ته ذهن‌هایمان بود. هم از دستبردمان راضی بودیم، هم از فر دادن عمیدی، هم از نقشه حرفه‌ای‌مان و بیشتر از همه اینها، از با هم بودن‌مان.  آخرین پله‌های قبل از ستاره را داشتیم پایین می‌رفتیم که صدای قژقژ دوچرخه بی‌ام‌ایکسم از پشت سرم آمد.

«نامردا؟ خیلی نامردین. فکر کردین من خوابم نمی‌شنوم؟ خیلی آشغالین، بخدا می‌خواستم به بابا اینا بگم ولی دلم واستون سوخت. فکر کردین من خوابم نمی‌شنوم؟ من همه حرفاتونو می‌شنوم. ولی خیلی نامردین. یادتون باشه.» همینطور که گلایه‌اش را ادامه می‌داد، دوچرخه را به پله بتنی تکیه داد و سه تایی وارد ستاره شدیم.  پس از تعقیب شدن توسط عمیدی، دومین ضربه را توی خود ستاره خوردیم. وقتی به منوی محقرش نگاه کردیم متوجه شدیم که همبرگر از دو هفته پیش تا حالا شده ۸۵ تومان.

«آقا؟ اینو اشتباه زدین انگار. ما هفته پیش هم همبرگر خوردیم ۶۰ تومن بود. خودتونم همینجا بودین. بخدا دروغ نمی‌گیم… از خودتون خریدیم.» معلوم بود که دروغ نمی‌گفتیم. هم ما قیمت سرتاپای منوی تمامی ساندویچی‌های اکباتان را بلد بودیم، و هم اصغر از روز افتتاح ستاره به نوبت یا پشت دخل آنجا بوده یا در حال همبرگر سرخ کردن و سس‌مالی نان. پس حتماً خودش با آن پیراهن سفید چرکش که گوشه چپ سینه‌اش نوشته «سس مهرام» به ماها همبرگر ۶۰ تومانی فروخته بوده.

«آره دیگه گرون شده. الآن ۸۵ تومنه.» دلیلی نمی‌دید به سه پسربچه عرقو که دوتایشان کچل هستند و یکی‌شان آن دوتای دیگر را زیر لب ناله و نفرین می‌کند توضیح بیشتری بدهد.  دست خودم نیست، اما هنوز که به آن روز و صورت سفت اصغر فکر می‌کنم با خودم می‌گویم که حقش است پشت همان دخلِ ستاره دفن شود. گزینه‌های انسان‌دوستانه زیادی داشت: می‌توانست با همان دویستی کهنه سه تا همبرگر تپل بدهد دست ما به علاوه یک لبخند، می‌توانست بقیه‌اش را «دفعه بعد» ازمان بگیرد، یا حتی می‌توانست بگوید بعد که وقتی خوردید بروید و بقیه‌اش را بیاورید.

اما هیچکدام اینها را نکرد. کل اعتراض و عجز و لابه ما تبدیل شد به سه تا همبرگر حرامزاده: نان + همبرگر بدون هیچ مخلفات اضافی. حتی تلاش نکرده بود دو لُپه‌ی نان را درست روی هم بگذارد، انگار هر لحظه ممکن بود همبرگر سُر بخورد بیرون. «آقا این چیه؟ ما که نصف بیشتر پولو دادیم؟ این آخه چیه؟» سبد پلاستیکی را ازمان پس گرفت و لای هر ساندویچ یک برش خیارشور هم گذاشت. «سُس قرمز هم اونجا رو میزه، زیاد نزنین ولی.» 

علاقه ما به همبرگر و سوسیس و کالباس بیشتر از اینکه یک سلیقه غذایی باشد، مخالفت با یک طرز تفکر خاص بود. و بیشتر از اینکه یک مخالفت مستدل با یک تفکر خاص باشد، یک اعتراض بدوی به تفکرات فاشیستی دایی‌ام هاشم بود.

هاشم نه تنها هیچ نوع غذای ناسالمی مصرف نمی‌کرد (و خانواده‌اش را هم در بند کشیده بود)، بلکه مصرف‌کنندگان این محصولات را هم با ادبیات عصا قورت داده‌اش تحقیر و تمسخر می‌کرد. سوسیس‌خواری افراطی ما در حقیقت بیلاخی بود به سیستم عقیدتی هاشم و ریش مهوعش؛ همدردی نمادین ما بود با پسردایی عزیزمان که در زندان هاشم به سر می‌برد.

انقلاب نه چندان مخملی ما در حقیقت همان روز کوهنوردی خانوادگی به درکه صورت گرفت. روی آن تخت لق‌لقو، ساعت ۱۱ صبح جمعه هاشم از فلاسکش چایی ریخته بود و هورت می‌کشید و «رطب»هایی که اختصاصی از جهرم برایش فرستاده بودند را می‌جوید. هسته‌هایشان را منظم چیده بود کنار تخت. من و سعید در این سوی تخت به چشمانش زل زده بودیم و منتظر بودیم کافه‌چی پُرسِ سوسیس آلمانی‌مان را بیاورد. چند دقیقه بعد با حرکات فک محکم و منظم برش‌های سوسیس آلمانی را می‌جویدیم و لبخند مریضی حواله آن سوی تخت می کردیم. هاشم هم مریض می‌خندید، «نمی‌دانم این جوان‌ها چه می‌بینند توی این سوسیس و کالباس؟» ما حتی نیازی به پاسخ دادن نمی‌دیدیم.

زیردستی سوسیس که روغنهای کفش آرام آرام داشت می‌ماسید خودش گویای همه چیز بود.  الآن که فکر می‌کنم، این خانواده ما را مریض کرد. این نبرد فکری به جایی رسید که ما در خفا از یخچال‌مان سوسیس می‌دزدیدیم و خام می‌خوردیم. حتی برای سفر خانوادگی به شمال، من و سعید بزرگترین مشکل‌مان نداشتن سوسیس بود. چند‌تا سوسیس از تهران گذاشتیم توی جیب بغل ساک ورزشی. گرمای صندوق عقب و رطوبت مازندران فردایش خمیر فشرده سبز رنگی تحویل‌مان داد. نه، دیگر مبارزه ایدئولوژیک با هاشم به بهای مسمومیت فایده نداشت. سوسیس‌ها را پرت کردیم گوشه باغ.

با رسیدن سن بلوغ، خط قرمز ما هم از سوسیس و همبرگر به مسائل بدوی‌تر تغییر پیدا کرد. یا حداقل برای سعید تغییر پیدا کرد. دیگر خوابیدن با سعید توی یک اتاق امر خطرناکی محسوب می‌شد. «بچه‌ها؟ خوابین؟ خوابین؟ من خوابم نمی‌بره. میاین شورتامونو در بیاریم؟»  بعضی‌ها برچسب منحرف به سعید می‌زنند. من چنین چیزی را قبول ندارم. به نظرم بیشتر یک «نوجوان کنجکاو» بود.

این هم چیز بدی نیست. حتی الآن سالها بعد از آن دوران من خودم به یک «میان‌سال کنجکاو» تبدیل شده‌ام. حتی شاید ماجرای مسجد بعثت هم ریشه‌اش کنجکاوی بوده باشد؟ کسی نمی‌داند. ما گله بچه‌های فامیل طبق معمول هر بعد از ظهر جمعه با دوچرخه و اسکیت و دیگر وسایل نقلیه برای خودمان لای پیلوتی‌ها می‌چرخیدیم و یکهو از کنار مسجد بعثت سر در آوردیم.

«بچه‌ها بریم نمازمونم بخونم تا اینجا اومدیم؟ ثوابش بیشتره‌ها توی مسجد…» این صدای نازک عمیدی بود. پیشنهادش با سکوت مرگباری مواجه شد و مجبورش کرد که تنهایی توی مسجدِ خالی قامت ببندد. بقیه‌مان دور و بر مسجد می‌پلکیدیم.

هاجر یکی از دختردایی‌هایم رفت دستشویی. سعید هم همینطور. با هر استانداردی که حساب کنی رفع حاجت طولانی‌ای بود. در نهایت بعد از چندین دقیقه انتظار، به جای سعید و هاجر سر و کله یک بسیجی پیدا شد. کسی داستان را درست نمی‌داند.

احتمالاً غیر از سعید که الآن توانایی بازگو کردنش را ندارد. بعداً بریده بریده گفت که رفته به هاجر کمک کند، ولی بیشتر از این توضیح نداد. مادربزرگ من در طول عمر طویلش یا در مسجد بوده یا در راه مسجد و آن روز هم استثنا نبود. از راه می‌رسد و نوجوانان کنجکاو را از مخمصه نجات می‌دهد.

ما خانواده آبروداری هستیم و تبعاً این ماجرا همان جا در زیرزمین‌های مسجد بعثت دفن شد. هیچ کس علاقه خاصی به صحبت در موردش نداشت و به مرور زمان بیشتری‌ها حتی منکر وقوعش شده‌اند. اما حداقلش این است که کل قضیه یک اشتباه استراتژیک نابخشودنی بود.  آ

قا اسموزی با اینکه زیاد حرف نمی‌زد اما قطعاً آدم کلیدی‌ای در این خانواده بود. زمانی تفریحش این بود که آستینهای گرمکن نایلونی‌اش را بالا بزند و توی دستشویی ما وضو بگیرد. با آرنجش در دستشویی را می‌بست تا وضویش باطل نشود. پشمهای پرپشت دستش خیس و صاف می‌شدند. در حالت عادی پشمهای دستش شاید اندازه هر مرد دیگری بود ولی وقتی وضو می‌گرفت هر تار پشمش به رشته‌ای ۲۳ سانتیمتری تبدیل می‌شد. آرنجهایش را قائم توی هوا نگه می داشت و مرا که می‌دید جفت آرنجهایش را به سمتم تاب می‌داد. اینجوری ذرات آب از لای پشمهای طولانی دستش به صورت من می‌پاشیدند. «تو رو خدا نکن آقا اسموزی، بخدا دوس ندارم…» در حالیکه از تیررس آب وضویش فرار می‌کردم اینها را می‌گفتم ولی آقا اسموزی هم گام‌های بلندی داشت و صدایش را پشت سرش می شنیدم که فریاد می‌زد «این آبه تبرکه، نترس، بیا… ثواب داره.»

  مجموع این جملات کل دایره گفتاری آقا اسموزی را تشکیل می‌داد. اگر اندازه هاشم سر و زبان داشت لابد غیر از مکالمه با بچه‌ها و ارعاب‌شان، تعلق خاطرش به جناح فکری هاشم را هم اعلام می‌کرد. من از همان دوران کودکی این را می‌دانستم.

شک‌ام هم وقتی برطرف شد که آقا اسموزی به تمکن لازم رسید و با خاله‌ام اولین حج واجب زندگی‌شان را انجام دادند. بر خلاف تصور همه آقا اسموزی سعید و عمید را پیش هاشم گذاشت. دایره گفتاری‌اش پیشرفت کرده بود، «من طرز زندگی اینا رو قبول ندارم، آقا هاشم خوبه…»

دوران نوجوانی ما همه چیز این خانواده در حال تغییر بود. اختلافات ایدئولوژیک بساط سفرها و معاشرت خانوادگی را برچید. همین اختلافات ایدئولوژیک به تفاوت در حساب بانکی هم انجامید. آقا اسموزی مسافر درجه چندم یکی از کوپه‌های قطار آقا ارسنجانی و چند تا آقای دیگر شد.

تبعاً صندلی راحتی نصیبش شد و سفرهای حج به سفر اروپا تبدیل شدند. از آن طرف پدر من به صورت گردشی در دانشگاههای مناطق حاره ایران به «ماموریت» می‌رفت. هنوز هم می‌رود.

سعید هم بوق مخالفتش بلندتر شده بود. ژل، صورت سه تیغه، روزنامه سلام، بحث سیاسی، خاتمی. همه اینها توی خاندان اسموزی تابوشکنی بود.

حتی در یکی از آخرین دیدارهایمان سعید بهم گفت که تارک شده. «باور ندارم دیگه، چیکار کنم؟» وقتی چهره کماکان گنگ من را دید توضیح داد که یعنی تارک الصلاة شده، یعنی نماز نمی‌خواند. موضوع خیلی سریع جذابیتش را از دست داد و با بغض رفت روی سوژه جدید؛ «ببین آخه نمی‌دونی این پراید هاچ‌بکا چی می‌رن… می‌کَنه، آسفالتو می‌کَنه. وای، اگه یه سفیدشو داشتم…» محرم بود.

پیچ ضبط را پیچاند. سیاوش قمیشی شروع کرد به خواندن. سیگارش را گیراند. دسته دنده‌ی دراز پاترولِ دولتی را توی یک جا زد. برف شروع شده بود.

  یک بعد از ظهر تنبل تابستانی بود. تازه جوابهای کنکور آمده بود. من و پسرِ هاشم پلی‌استیشن می‌زدیم. گرافیکش فوق‌العاده بود. مادرم آیفون را برداشت. گوشی پلاستیکی که خورد روی پارکت‌ها ما برگشتیم و به مادرم نگاه کردیم. دستش توی مو‌هاش بود و نشسته بود روی زمین. چند دقیقه طول کشید تا پدرم به حرف آوردش. چند دقیقه بعدش -بدتر از همیشه‌اش- داشت گاز می داد به سمت بلوار کشاورز، بیمارستان پارس. ماها عقب ماشین بودیم. هوا کم بود. پنجره‌ها را پایین داده بودیم، ۱۲۰ تا سرعت داشتیم ولی باز هم هیچی باد نمی‌آمد. همه‌شان توی پارس بودند غیر از سعید. محتویات تختهایی که توی راهروهای مرمر از جلوی روی‌مان سُر می‌خوردند ارتباطی با فک و فامیل ما نداشتند. ولی می‌گفتند دارد؛ آن توده‌های گوشتی ملافه‌پیچی شده‌ روی تختها را نشان‌مان می‌دادند: «این مادربزرگته، اون یکی خالته، بقیه‌شونم می‌آن حالا.»

سعید را برده بودند بیمارستان بغلی که مال بنیاد مستضعفان و جان‌بنزان است.  «امروز با سعید حرف زدم، جواب که نمی‌ده خب، خوابه، کُماس، ولی باور کن ازش پرسیدم سعید؟ منو می‌شناسی؟ بعد سرشو خیلی آروم تکون داد. ینی می‌فهمه. به نظر من که می‌فهمه. داره بهتر می‌شه. دکترام می‌گن داره بهتر می‌شه…»

اینها را برادر آقا اسموزی می‌گفت. نام او هم آقا اسموزی بود اما بعداً خودش رفت ثبت احوال و نامش را به آقای جاکشیان تبدیل کرد. اینجوری برای همه راحت‌تر بود. روز سوم بعد از تصادف‌شان بود. ما جلوی پنجره آی‌سی‌یو بودیم و چیزی غیر از یک توده گوشت خواب‌رفته نمی‌دیدیم.

می‌خواستیم بفرستیمش انگلیس. شاید فرقی می‌کرد. اما آقای جاکشیان می‌گفت «داره خوب می‌شه، دکتراش گفتن.»  توی برخورد ماشین‌شان به گاردریل، و بعد پرواز، معلق زدن و فرود آمدن‌شان توی شانه اتوبان، آقا اسموزی ساعد راستش یک خراش کوچک برداشته بود. این خراش ظرف ۴۸ ساعت ترمیم شد. اگر می‌خواست حتی می‌توانست باز هم وضو بگیرد و آب تبرک به من بپاشد. ولی خب می‌دانست که الآن با یک دوپای قاطی طرف است. عمیدی دو تا خراش برداشت و ظرف ۷۲ ساعت خراش‌هایش ترمیم شدند. خاله و مادربزرگم هرکدام به ۲۳۶ تکه نامساوی تقسیم شدند و بعد با همین تعداد پلاتین به هم دوخته شدند.

چهار سال پیش مادربزرگم به خارش افتاد و نصفی از پلاتین‌ها را در آوردند.  سعید هم بعد از دو هفته کما مُرد. دم در خانه‌شان یکی بهم گفت.

یک راست رفتم توی توالت‌شان. هنوز یادم است که دیوار بغل آیینه ۴۶ تا و نصفی کاشی دارد. بعد چند بار سرم را کوبیدم به میله‌ی جاحوله‌ای. صدای پخ‌اش رفت بیرون. عمید آمد و جمعم کرد. چهلم‌اش خورد اواسط مهر. هشت صبح ریاضی یک داشتم و مراسم ۱۱ صبح بود. ۸:۳۰ با یک کلاسور و پیراهن روی شلوار و کتانی سر قبر بودم.

هیچ کسی نبود. من هم کاری نداشتم. از اولش هم به هیچ چیز باور نداشتم، الآن هم مسخره‌ترین وقت ممکن برای نماز و دعا بود. بی‌هدف نشستم کنار قبر. کلاسور سیاهم را گذاشتم روی بیت مهملی که روی سنگ قبر نوشته بودند. الآن فقط اسمش و تاریخها معلوم بودند. به نظرم یک چیزی توی این ماجرا اشتباه بود، ولی نمی‌فهمیدم چه چیزی. به جای فکر کردن زدم زیر گریه. نیم ساعت قبل از مراسم سر و کله آقا اسموزی پیدا شد. «عه! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ هنوز که شروع نشده!» جوابی نداشتم برایش. کلاسورم را برداشتم و رفتم پشت مقبره.

آقا اسموزی داشت صندلی تاشو می‌چید. چند تا قلوه سنگ را به نوبت شوت کردم روی علف‌های هرز.


پ.ن=کامل بخونید خواهشا

بدهکارم

بدهکار مهربونیِِ قلب یه زنم که از بچگی صدام زد پسرم
بدهکار یه مرد که خودِ عشقه,بدهکارِ خودش و چروک دور چشمش
بدهکارِ کفنی ام که میپیچن دورم
خندتون و با چشام میبینم خودم
بدهکار دست هایی ام که منو غسل میدن
بدهکار یه خونه ی نقلی از جنس خاک
بدهکار یه مشت گل که روی سنگ قبرم خشک میشن

منو بشناس

منو بشناس
من سرشار از غم و احساس
من تاریکم پر از اشکال
با گوش پر از فحش و اخطار از
دنیای ادما اخراجم
منو به ذهنت بسپار
من زودتر از این حرفا رفتنیم
پس نمی تونم دنیا رو سخت نگیرم
شکل یه شبکه ی برفکی ام
شکل یه کاغذ خط خطی ام
یه تصویر عجیب ضرب دری ام
که پاییزمو بهار پس زمینم

پ.ن=سلام چطورید؟ بخشید انقدر دیر آپ کردم شرمنده دیگه

آگهی ترحیم

آگهی‌های ترحیم روزنامه را که خواندم
با خودم گفتم:
چرا هر روز اینقدر دکتر، مهندس، مدیر شرکت، استاد و حاجی... فوت می‌کنند؟
اما وقتی از قیمت چاپ یک آگهی ترحیم در روزنامه مطلع شدم،
فهمیدم؛
"فقرا"
!!...همیشه بی‌صدا می‌میرند

بوی عیدی

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

              شهریار قنبری

پ.ن:بهترین شعر برای عید
پ.ن:دوستای گلم عید همتون مبارک(با تاخیر) سال خوبی داشته باشین

پرنده و عید


پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود

برف

اخوان ثالث


پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد
چون پر افشاني پر پهاي هزار افسانه ي از يادها رفته
باد چونان آمري مأمور و ناپيدا
بس پريشان حكمها مي راند مجنون وار
بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته
برف مي باريد و ما خاموش
فارغ از تشويش
نرم نرمك راه مي رفتيم
كوچه باغ ساكتي در پيش
هر به گامي چند گويي در مسير ما چراغي بود
زاد سروي را به پيشاني
با فروغي غالبا افسرده و كم رنگ
گمشده در ظلمت اين برف كجبار زمستاني
برف مي باريد و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه مي رفتيم
چه شكايتهاي غمگيني كه مي كرديم
با حكايتهاي شيريني كه مي گفتيم
هيچ كس از ما نمي دانست
كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين بادبرف آغاز
هم نمي دانست كاين راه خم اند خم
به كجامان ميكشاند باز
برف مي باريد و پيش از ما
ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود
زير اين كج بار خامشبار ،‌از اين راه
رفته بودندو نشان پايهايشان بود

پاسي از شب رفته بود و همرهان بي شمار ما
گاه شنگ و شاد و بي پروا
گاه گويي بيمناك از آبكند وحشتي پنهان
جاي پا جويان
زير اين غمبار ، درهمبار
سر به زير افكنده و خاموش
راه مي رفتند
وز قدمهايي كه پيش از اين
رفته بود اين راه را ،‌افسانه مي گفتند
من بسان بره گرگي شير مست ، آزاده و آزاد
مي سپردم راه و در هر گام
گرم مي خواندم سرودي تر
مي فرستادم درودي شاد
اين نثار شاهوار آسماني را
كه به هر سو بود و بر هر سر
راه بود و راه
اين هر جايي افتاده اين همزاد پاي آدم خاكي
برف بود و برف اين آشوفته پيغام اين پيغام سرد پيري و پاكي
و سكوت ساكت آرام
كه غم آور بود و بي فرجام
راه مي رفتم و من با خويشتن گهگاه مي گفتم
كو ببينم ، لولي اي لولي
اين تويي آيا بدين شنگي و شنگولي
سالك اين راه پر هول و دراز آهنگ ؟
و من بودم
كه بدين سان خستگي نشناس
چشم و دل هشيار
گوش خوابانده به ديوار سكوت ، از بهر نرمك سيلي صوتي
مي سپردم راه و خوش بي خويشتن بودم

اينك از زير چراغي مي گذشتيم ، آبگون نورش
مرده دل نزديكش و دورش
و در اين هنگام من ديدم
بر درخت گوژپشتي برگ و بارش برف
همنشين و غمگسارش برف
مانده دور از كاروان كوچ
لك‌لك اندوهگين با خويش مي زد حرف
بيكران وحشت انگيزي ست
وين سكوت پير ساكت نيز
هيچ پيغامي نمي آرد
پشت ناپيدايي آن دورها شايد
گرمي و نور و نوا باشد
بال گرم آشنا باشد
ليك من ، افسوس
مانده از ره سالخوردي سخت تنهايم
ناتوانيهام چون زنجير بر پايم
ور به دشواري و شوق آغوش بگشايم به روي باد
همچو پروانه ي شكسته ي آسبادي كهنه و متروك
هيچ چرخي را نگرداند نشاط بال و پرهايم
آسمان تنگ است و بي روزن
بر زمين هم برف پوشانده ست رد پاي كاروانها را
عرصه ي سردرگمي هامانده و بي در كجاييها
باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
بي نشانيها فرو برده نشانها را
ياد باد ايام سرشار برومندي
و نشاط يكه پروازي
كه چه بشكوه و چه شيرين بود
كس نه جايي جسته پيش از من
من نه راهي رفته بعد از كس
بي نياز از خفت آيين و ره جستن
آن كه من در مي نوشتم ، راه
و آن كه من مي كردم ، آيين بود
اينك اما ، آه
اي شب سنگين دل نامرد
لك‌لك اندوهگين با خلوت خود درد دل مي كرد
باز مي رفتيم و مي باريد
جاي پا جويان
هر كه پيش پاي خود مي ديد
من ولي ديگر
شنگي و شنگوليم مرده
چابكيهام از درنگي سرد آزرده
شرمگين از رد پاهايي
كه بر آنها مي نهادم پاي
گاهگه با خويش مي گفتم
كي جدا خواهي شد از اين گله هاي پيشواشان بز ؟
كي دليرت را درفش آسا فرستي پيش
تا گذارد جاي پاي از خويش ؟

همچنان غمبار درهمبار مي باريد
من وليكن باز
شادمان بودم
ديگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت
خويشتن هم گله بودم هم شبان بودم
بر بسيط برف پوش خلوت و هموار
تك و تنها با درفش خويش ، خوش خوش پيش مي رفتم
زير پايم برفهاي پاك و دوشيزه
قژفژي خوش داشت
پام بذر نقش بكرش را
هر قدم در برفها مي كاشت
شهر بكري برگرفتن از گل گنجينه هاي راز
هر قدم از خويش نقش تازه اي هشتن
چه خدايانه غروري در دلم مي كشت و مي انباشت

خوب يادم نيست
تا كجاها رفته بودم ، خوب يادم نيست
اين ، كه فريادي شنيدم ، يا هوس كردم
كه كنم رو باز پس ، رو باز پس كردم
پيش چشمم خفته اينك راه پيموده
پهندشت برف پوشي راه من بود
گامهاي من بر آن نقش من افزوده
چند گامي بازگشتم ، برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها تازه بود اما
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها ديده مي شد، ليك
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها باز هم گويي
ديده مي شد ‌ليك
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
برف مي باريد، مي باريد، مي باريد
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده ست

اخوان ثالث

پ.ن:به مناسبت این روزهای برفی

سنگ صبور

اولین کتاب,رمان سنگ صبور اثر صادق چوبک هستش که آخرین رمان چوبک هستش و بعد آن دیگر چیزی ننوشت.

ماجرای داستان در دهه های اول و دوم قرن شمسی یعنی در دوره ی رضا شاه ودر شهر شیراز اتفاق می افتد.

چوبک در سال های 1310 تا1318 در شیراز زندگی میکرده و شاهد ماجرایی که در سال 1316 در شیراز تفاق افتاده بوده است.در این سال ها در شیراز قاتلی به قتل زن های فاحشه یا به اصطلاح معروفه با سیانور معروف شده که چوبک نیز ماجراهای مربوط به قتل آن را روایت میکند.

از جنبه های دیگر رمان ,گفت و گوی لهجه دار در آن از جمله بوشهری شیرازی و هندی است که بسیار زیبا است.

سنگ صبور،  از پنج منظر روایت می شود: از منظرِ احمد آقا، بلقیس، کاکل زری، جهان سلطان، سیف القلم. شخصیت های سنگ صبور در خانه ای فقیرنشین، در دوران رضاشاه، در شهر شیراز سکونت دارند.

یکی احمدآقا است، که مرد جوانی است، و ظاهراً معلم است و هوای نویسندگی هم در سردارد. ـ می تواند «من» نویسنده باشد. او در اتاقش سنگ صبوری ـ عنکبوت ـ دارد به آسید ملوچ که با او بحث می‌کند و حرفهای مهم می‌زند.

دیگر زنی است به نام گوهر که پسر کوچکی دارد به نام کاکل‌زری.

گوهر قبلا زن شخصی بوده‌است به نام حاج اسماعیل و کاکل‌زری را هم از او دارد، اما یک روز در صحن شاه‌چراغ دست یک دهاتی به بینی کاکل‌زری می‌خورد و پسرک خون دماغ می‌شود، و مردم بچه را به نام این که حرامزاده است از صحن بیرون می‌اندازند و حاج اسماعیل هم گوهر و بچه را از خانه بیرون می‌کند و گوهر به بدبختی می‌افتد و در خانه‌ای که گفتیم ساکن می‌شود، و برای گذراندن زندگیش هر روز صیغۀ یکی می‌شود، ولی ظاهراً عاشق احمدآقا است و هروقت بتواند بغل او می‌خوابد. این را هم باید دانست که خود گوهر هرگز در کتاب ظاهر نمی‌شود، و ما این چیزها را از حرفهای آدمهای دیگر می‌فهمیم.

آدم دیگر پیر زنی است به نام جهان سلطان که در تمام مدت داستان توی طویله زیر یک لحاف پاره خوابیده است و پایین تنه‌اش کرم گذاشته، و لگن پر از کثافت زیر تنه‌اش مانده، و کسی نیست لگن را ببرد خالی کند، و پیر زن فصل به فصل توی لگن خرابی می‌کند، ولی از قراری که خودش می‌گوید، متوجه این مهم نمی‌شود و فقط از بویش می‌فهمد که چه کرده‌است، و البته مراتب را به اطلاع خوانندگان محترم می‌رساند.

آدم دیگر بلقیس است که آبله‌رو و زشت است و شوهری دارد تریاکی و بلقیس در خانۀ او باکره مانده‌است و مدام او را نفرین می‌کند که «به اندازۀ یک خروس هم کاری ازش ساخته نیست،» و نذر و نیاز می‌کند که بغل احمد آقا بخوابد، و به مرادش می‌رسد.

آدم دیگر کاکل‌زری است که توی حوض می‌افتد و خفه می‌شود.

دیگر سیف‌القلم، قاتل معروف شیراز است که ـ چوبک ـ مختصری از کارهایش را از نظر خوانندگان می‌گذراند.

کتاب فوق العاده ایی هستش حتما پیشنهاد میکنم بخونید

جراحت

   جراحت

دیگر اکنون دیری و دوری ست

 کاین پریشان مرد
 این پریشان پریشانگرد
 در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
 سخت بیزار از دل و دست و
زبان بودن
جمله تن ، چون در دریا ، چشم
 پای تا سر ، چون صدف ، گوش است
 لیک در ژرفای خاموشی
ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود ؟
 آنچه می دیدیم و می دیدند
 بود خوابی ، یا خیالی بود ؟
خامش ، ای آواز خوان ! خامش
در کدامین پرده می گویی ؟
 وز کدامین شور یا بیداد ؟
 با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
 این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
 که نشوید همت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید
 کی کند سیراب جود جویبارانش ؟
 با بهشتی مرده در
دل ،کو سر سیر بهارانش ؟
خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند
 عقده اش پیر است و پارینه
 لیک دردش درد زخم تازه را ماند
 گرچه دیگر دوری و دیری ست
 که زبانش را ز دندانهاش
 عاجگون ستوار زنجیری ست
 لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ
 بی که خواهد ،
یا که بتواند نخواهد ، گاه
ناگهان از خویشتن پرسد
راستی را آن چه حالی بود ؟
دوش یا دی ، پار یا پیرار
چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟
 راست بود آن رستم دستان
 یا که سایه ی دوک زالی بود ؟


 اخوان ثالث

پ.ن:بالاخره بعد مدت ها آپ کردم....امیدوارم دیگه هرگز آپ کردن به این درازا نکشد

پ.ن۲:قراره به پیشنهاد یکی از دوستام هر هفته یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم و معرفی کنم پس منتظر باشید امیدوارم خوشتون بیاد

وصیت نامه ی حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم
... ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباش

روحش شاد

به مناسبت زادروز فروغ فرخزاد

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

 

 

آن  بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم  به روی هرچه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشد

گویی میان مردمکهای

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت

 

 

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام میبارید

 بر نردبام کهنه ء   چوبی

بر رشته ء سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

وو فکر می کردم به فردا ، آه

فردا

حجم سفید لیز .

 

 

با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

- که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور -

 وطرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه.

فردا ...

 

 

 گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های با طل را

از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده 

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

آن روزها رفتند

آن روزهای ذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبه‌ی صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد

هر گوشه، در سکوت ظهر ،

گویی جهانی بود

هرکس از تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

 

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع اکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار میکردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن مشد ، کش میامد ، باتمام

لحظه های راه می آمخت

و چرخ میزد ، در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم

های رنگی سیال

و باز میامد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،

که میرخت

 

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای  جسم

آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های

آبی رنگ

دستی که  با یک گل از پشت دیواری صدا میزد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر  ، بر این دت مشوش ،مضطرب ، ترسان

 

 

و عشق ،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو میکرد

در ظهرهای گرم دودآلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم

ما بازبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه

میبردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی

هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسمهای دزدانه

 

 

آن روزها رفتند

آن روزها مپل نباتاتی که در خورشید میپوسند

از تابش خورشید، پوسند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت .

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
 و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .
فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است.

در کوچه باد میاید


پ.ن:گوشه ای از شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"فروغ فرخزاد

پ.ن2:خدایا پاییز که فصل عالی بود برای من  زمستان نیز برای همگان فصل خوبی قرار بده
                                                                                                              آمــــــــــــــــــین

به مناسبت زادروز استاد شاملو

پدر، ۲۱ آذر ماه، هشتاد و ششمین سال طلوع ات گرامی باد.
--------------------------------------------------------------------

"بامداد"

... یه مرد که واژه ی مردو رو سفید کرد

یه مرد که مرگو واسه انسان بعید کرد

یه دشت بود که کوه پیشش زانو زد

یه مرد به شکل اسطوره ای هر درد

خط بطلانی بود روی تز سقوط عشق

اون تموم واژها رو دوباره تعبیر کرد

پر گرفت رو اوج قصه مرثیه نخوند

اون آب و آتشو تو شعر بغل هم نشوند

وقتی هر کی از سایه ی خودش دیگه می ترسه

پشت هر دیوار یک کسی داره می لرزه

وقتی برادرمون یا رو داره یا تو بنده

فروغ شعرو تو زندگیمون تکثیر کرد

فریدون قصه رو دوباره تصویر کرد

گم نشد ! چشاشو رو مرگ اقاقی ها نبست

نشست ! اما وقتی که پاشو زدن نشست

اون خم نشد ! تو اوج و ایستاده مرد

از خورش درگاه ضحاکی نخورد

پدر تو تکثیر یه درد دوباره ای

پدر تو معنی زندگی شاعرانه ای

پدر تو خشم کوچه ای که تو مشتته

پدر تو شاعر نسلی هستی که پشتته

وقتی دجال عشقو کشت و از معنی افتاد

تا از گلوی قناری آوازی در نیاد

شبی که حتا جلاد پای جوخه گریه کرد

نعره ی کاوه مرد و تکبیر سرد

پیچیده توی کوچه پس کوچه ها ی شهر

ننه دریا ٬ پسرای عمو صحرا رو حد زد

روزی که حافظو تو خیابونا چرخوندن

واسه خیام بی خدا حبس تعزیری بریدن

روزی که صادقو به جرم خود کشی کشتن

هرچی سگ ولگرده شده بود تهمتن

تموم پنجره ها بسته شد ! سیاه شد

امید یه نفس راحت کشیدن تباه شد

خدا نشست و گریه کرد و خداییشو پس داد

ابلیس از غصه مست کرد ! هر چی خورد پس داد

کلمه ها رو که از تو کتابا دیگه شستن

هرچی واژه بود نشوندن و گردن زدن

ولی من یه نسلم که از اصلم نیفتادم

یه بغض شکسته ام و یه حنجره فریادم

یه صورت سیلی خورده و یه کفن دردم

تو هر شکل و لباسیم و زنم یا مردم

این روزاهم می گذره ! من با این امید زنده ام

این وضعیت عوض می شه !

عوض می شه ! می دونم !

این وضعیت عوض می شه !

عوض می شه ! می دونم !

پدر تو تکثیر یه درد دوباره ای

پدر تو معنی زندگی شاعرانه ای

پدر تو خشم کوچه ای که تو مشتته

تو شاعر نسلی هستی که پشتته




پ.ن:شرمنده با تاخیر 7 روزه.ببخشید
پ.ن 2:خیلی گشتم تا یک شعر مناسب برای استاد شاملو پیدا کنم و در آخر ناخودآگاه به یاد شعر شاهین نجفی که برای او خوانده بود افتادم که خیلی هم دوستش دارم(البته بنابه دلایلی شعر کامل نیست)

اخوان ثالث

دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
استاد اخوان ثالث

فروغ

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
... بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید ... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم ... ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم ... ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما"

                                  شعری از فروغ

شیشه خرده

بعضی ها از دور میدرخشند نزدیک که میشوی میبینی خرده شیشه ای بیش نیست

پرنده

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

"فروغ فرخزاد"

ابله

جواب ابلهان همیشه خاموشی نیست چون آدم ابله معنی اون سکوت هم نمیفهمه گاهی وقتها یک سیلیه تا همه چی دستش بیاد

پ.ن=مخاطب خاص


کوچه

کوچه

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
... شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت ...

اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

     فریدون مشیری

در آبهای سبز تابستان


اینم گوشه ایی از شعر در آبهای سبز تابستان از فروغ

تنها تر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام میرانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پائیزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایهٔ بی اعتبارعشق
در سایهٔ فرّار خوشبختی
در سایهٔ نا پایداریها
شبها که میچرخد نسیمی گیج
در آسمان کوته دل تنگ
شبها که میپیچد مهی خونین
در کوچه های آبی رگها
شبها که تنهائیم
با رعشه های روحمان،
تنهادر ضربه های نبض میجوشد
احساس هستی، هستی بیمار...

کارو

طبال!بزن

بزن که نابود شدم

بر تار غروب زندگی پود شدم

عمرم همه رفت خفته در کوره ی مرگ

آتش زده استخوان بی دود شدم

از کارو


پ.ن:این پست به اون کسی که کارو رو به من شناساند

دوباره سیب بچین حوا

دوباره سیب بچین حوا...
من خسته ام، بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند،
روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد...

7آبان

تقویم رو نگاه کن!
7 آبان است!
اما چرا چیزی توش ننوشته؟
مگه اینجا ایران نیست؟
...مگه 7 آبان  روز پدر ایران بنیانگذار حقوق بشر کورش بزرگ نیست؟
نمیدانم علت چیست...
به هر حال این روز بزرگ بر تو ایرانی گرامی باد.

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوروش

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوروش  تو آسوده نخواب ، بیدار شو که ما همه خوابیم ، کورش تو را به آن یزدان پاکی‌ که به فرمانش ظلم را ریشه کن کردی نخواب ، بیدار شو یک بار دگر ملت خسته و گرسنهٔ خویش را آبادی ببخش .

ملتت زیر سلطهٔ تازیان به راه جهل و... نادانی رفتند ، کورش عصبانی‌ نشو ، میدانم كه عرب را چه به این کارها اما کورش بعد از حمله تازیان کشور ما عقب کرد داشته.

کورش ما همه پشیمانیم اما متعصبیم به آنچه که خود به آن تعصب پشيمانيم، کورش تو که از آزادی دینی دم زدی و محبوب شدی امروز آزادی دینی گناه است.

تورا به آن یگانه یزدان مقدست بیدار شو و ننگ خوارج بودن از انسانهای روشن فکر و دوستدارت را پاک کن ،

کورش آسوده نباش که ما آسوده نیستیم ، میدانم که از دست همهٔ ملتی که حتی روز تولد و مرگ توراهم

نمیدانند ناراحتي ، میدانم ناراحتي از اینکه ملتت حتی در تمام طول عمر خویش سنگهای مقبرهٔ تورا حس نکردند

و در عوض سالی‌ ده بار پنجره های فولادی بارگاه امامان را طواف میکنند ، اما تو بیدار شو ؛میدانم ناراحتی

مردمت به جای بوسه زدن بر مقبره ات انواع و اقسام یادگاری روی آن مینویسند. کوروش بیدار شو چون ما

آسوده نیستیم ، کورش ، دیگر ما خواب خوابیم ؛ گرسنهٔ گرسنه ایم ؛ فقیر فقیریم ، مظلوم مظلومیم ، اما باز هم

تمنای اعادهٔ کورش دیگری را نداریم . کورش پشيمان شدم ، تو رو خداآسوده بخواب ، بیدار نشو و به این دنیا پا

نگذار چون اگر بیايي و حرفهای آزادی منش خویش را به زبان بیاوری مردم برای دیدن مراسم اعدامت هجوم می

آورند و سر صبح از خوابشون میزن پا میشن میان شاید مثلا میدان سعادت آباد . کورش بخواب که اگر بخوابی‌

محبوب تر میمانی. بخواب که این ایرانت دیگر ایران نیست . بخواب که امپراتوری بزرگ ایران نیست ، جمهوری

اسلامیست . مرز پر گهری نیست … خاکی نیست… وطنی نیست … آبی نیست… دریای کاسپین نیست

دیگر… خلیج پارس کجا بود …اسمش را گذاشتند خلیج عرب طاق بستان کجا ؟ هرات کجا ؟ نخجوان و ایروان

کجا ؟ آنوقت تو حرف از کانال سوئز میزنی‌ ؟ تو معبد در اورشلیم می سازی ؟ کورش تمام شد آن همهٔ رویاهای

شیرین تاریخی ما که تو آنرا به وجود آوردی تمام شد . مردم ملت نیستند ، مردم آحاد ملت است . کشورت را از

دروغ و خشکسالی در امان میخواستی ؟ امروز هم خشکسالی داریم هم دروغ. پس کورش بخواب اما راحت

نخواب چرا که در نزدیکی‌ مقبرهٔ بزرگت سدی ساختند که به زودی مقبره ات را خراب کرده تا سالیان آینده

کودکان فردا حتا کورشی نشناسند. کورش مرا ببخش فقط خواستم بهت هشدار بدم که مراقب جای خوابت

باش اما اینها همه واقعیتی بود که پس از ۲۵ قرن از حکومت تو گریبان مردم همان کشور را گرفته . من میروم و

پنهانی به سلامتی ات شرابی‌ بنوشم . کجا میروم ؟ چرا همینجا نه ؟ کورش انگار از آن موقع تا به حال روضه

میخواندم ؛ شراب حرام است مگر نمیدانی ؟ آزادی کیلويی چند ؟ میپرسی روضه چیست ؟ کورش بی‌خیال شو

چون توان بازگو کردن فرهنگ امروز برايم زجر و درد آور است فقط این را بدان که شاید بعد از این نامه به همت

برادران بسیجی‌ به جرم نوشیدن مخمرات و صحبت و ارتباط با طاغوت زندانی شوم

7آبان سالروز کوروش کبیر مبارک

اشک ماهی

شک ندارم اشک میریزند ماهی ها در آب......!

                            اشک ماهی ها نباشد آب دریا شور نیست.......!!

باب اسفنجی و پاتریک

اگه لحظۀ مرگ
فرصتی
برای حسرت خوردن باشه
بزرگترین حسرتی که میخورم
داشتن یه دوسته
... یه دوست واقعی و همیشگی
مثل

باب اسفنجی و پاتریک

پ.ن:مطلب از یکی از دوستان عزیز بود ولی چون حرف دل خودمم بود گذاشتم

خطر ِ ریزش ِ اشک

نرسیده به بعضی خاطره ها ...
باید بنویسند :
آهسته بیاد بیاورید ...


خطر ِ ریزش ِ اشک

ازآدم‌ها بگذر!

ازآدم‌ها بگذر!
دلت را بزرگ‌تر کن…
ناراحت این نباش که چرا جاده‌ی رفاقت با تو همیشه یک‌طرفه است….
مهم نیست اگر همیشه یک‌طرفه‌ای
شاد باش که چیزی کم نگذاشته‌ای
و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی...............

به نقل از سروش صحت

داستانی به نقل از سروش صحت:

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند.
ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند.
یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.»
«می دونم.»
دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد.
چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد.
دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم.
به دست هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست هایش پیدا بود، پرسیدم «حالتون خوبه؟»
گفت «نه.»
نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می گوید خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید. چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی دانست.

پرسیدم «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت «خدا نکنه» بعد گفت «اگر ماه دیگر نیاد می میرم.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: ...

خاتون

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
 هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی ..

( احــــمد شـــامــلو )