چند ساله دارم زور میزنم، ولی این دندهی لعنتی جا نمیره
چند ساله دارم زور میزنم، ولی این دندهی لعنتی جا نمیره
در زمانهای قدیم من دو تا پسرخاله داشتم به نامهای سعید و عمید. عمید همسن من بود و سعید سه سال از ما بزرگتر بود. هر دو آنها کچل بودند ولی موهای من آلمانی بود. پدرم مرا به سلمانی تهِ فاز یکِ اکباتان میبرد و آنجا محمود یک تخته روی دو تا دسته صندلی میگذاشت. «آقا، لطفاً دورشو واسش خالی کنین، روهاشو فقط کوتاه. آره دیگه، همون آلمانی به اصطلاح.»
سعید و عمید هر دو به مدرسه علوی میرفتند و کچل بودن جزو لباس فرم آنجا بود. البته پدرشان هم از آن تیپهایی بود که اگر موهای پسری از نمره چهار بلندتر بود و سنش کمتر از ۱۳ بود سریع پسر مزبور را گوشهای خفت میکرد، مینشاندش روی پایش، لُپش را نیشگون ملایمی میگرفت و میگفت «مگه دختری عمو جون؟ دخترا موهاشونو بلند میکنن. اونم تازه زیر چادر. به بابات بگو ببره موهاتو مثه یه پسر خوب بزنه.» معمولاً وقتی پسر مزبور قبول به اشتباهش میکرد، میتوانست از روی رانهای عضلانی شوهرخاله من بلند شود و به ادامه فوتبالش برسد. ولی گاهی یک بار اعتراف به اشتباه کافی نبود و آقا اُسموزی ضمن ادامه نیشگونهای ریز از گَل و گردن پسر برای بار چندم میپرسید «پس چی شد عمو جون؟ چیکار میکنی؟ بگو؟» - به بابام میگم ببرتم سلمونی موهامو پسرونه بزنه. - آفّرین پسّر آقا. - مرسی آقا اسموزی، حالا میشه برم فوتبال بازی کنم؟ - بله که میشه پسّر خوب. ولی همه میدانند که از لحظه گرفتن جواز فوتبال بازی کردن، تا لحظه جدا شدن باسن از روی رانهای عضلانی آقا اسموزی و دویدن به سمت زمین فوتبال معمولاً چند نیشگون ریز دیگر راه است. این مالیاتی است که در دوران کودکی پسران به «عموهایشان» میپردازند.
عمید پسرِ خوب آقا اسموزی بود. به حرفهایش گوش میداد و یک بچه مسجدی کلاسیک بود. از آن طرف سعید از همان دوران کودکی با آقا اسموزی سر ناسازگاری داشت. تابستانها تا جایی که جا داشت موهایش را بلند میکرد، دنبال تیشرت و شلوار جین بود، بعدترها ژل، کمربند چرم سگک گنده و اینها. علیرغم اینکه خانواده خالهام مشخصاً مذهبی و حکومتی بودند و ما مشخصاً نبودیم (حداقل آن سالهای دور) اما کماکان تقریباً همه سالهای دوران کودکی ما با هم گذشت. شب جمعه آنها با اتوبوس میآمدند خانه ما. بساط لحاف و تشک به راه میشد و میماندند تا آخرین قطرههای جمعه که باید بر میگشتند سر خانه و زندگیشان.
در همه آن سالها بر خلاف چیزی که اختلاف سنمان دیکته میکرد، من و سعید با هم جور بودیم و عمیدی همیشه چرخ سوم ما بود. ما همیشه دنبال شکستن همان خط قرمزهای فوقالعاده بستهمان بودیم و عمیدی همیشه مشغول نهی از منکر ما بود. «بچهها تورو خدا نکنین، بخدا خطرناکهها، بابام میفهمه خیلی بد میشهها، بچهها توروخدا، دیر شده بخدا، بچهها بیاین بریم نمازامونو بخونیم، بخدا ۵ دقیقه دیگه قضا میشهها، بیاین بریم، الآن بریم میتونیم جماعتم بخونیما…»
خط قرمزی که مشغول جابجاییش بودیم معمولاً چیز وحشتناکی هم نبود؛ یا میخواستیم بیشتر فوتبال بازی کنیم، یا میخواستیم بعد از فوتبال با پولهای دزدی از جیب پدرم کیک و نوشابه بخوریم، و یا میخواستیم یک دستبرد اساسی به جیب پدرم بزنیم و برویم ساندویچ سوسیس بخوریم.
یواش یواش من و سعید متوجه شدیم که بهتر است دو نفره برانیم و از شر این چرخ سوم مزاحم راحت شویم. اما فِر دادن عمیدی به این سادگی شدنی نبود. عمیدی گرچه مخالف برنامههای ما بود اما همیشه حضور نامحسوسش کاملاً محسوس بود؛ یا گوشه اتاق نماز میخواند، یا با آن دستخط تعلیم دیدهاش مشق مینوشت، یا مشغول وضو توی توالتی با دری نیمه باز بود، یا کنار اتاق خوابیده بوده و دست توی دماغش میکرد.
اما بهرحال جملهای از مکالمات سری و تبهکارانه ما در مورد ساندویچ سوسیس نشنیده از زیر گوشش در نمیرفت. جمعه بعد از ظهری از ۱۸ سال پیش را یادم است که هر سهتایمان خیس عرق از فوتبال برگشته بودیم. عمیدی نمازش را خواند و بعد همانطور با بدن چسبناک، کنار اتاق زیر شمد سبز من چرت زد. من و سعید وقتی مطمئن شدیم که عمیدی زیر باد خنک فنکويل بیهوش شده شروع کردیم مثل دو تا تبهکار بالفطره در جملات کوتاه و با صدایی خفه شده از طرحمان حرف زدیم.
«ببین، من میرم توی هال با مامانم اینا حرف میزنم، تو آروم برو توی انباری، یه دویستی از جیب شلوار قهوهایه وردار. اگه خیلی کم بود ورنداریا، میفهمه ضایع میشیم. پول خُردم اگه زیاد بود چنتا پنج تومنی و اینا بیار. فقط جرینگ جرینگ نکنیا…» یک ۲۰۰ تومانی مچاله توی مشتم بود و با سعید یکی یکی پیلوتیهایی خاکستری اکباتان را جست میزدیم و میرفتیم به سمت «ستاره».
اینجا ساندویچی مورد علاقهمان بود که همبرگرهایش را به قیمت ۶۰ تومان عرضه میکرد. با آن اسکناس سرخابی مچاله شده حتی تصویر سیبزمینی سرخ کرده و کوکا هم ته ذهنهایمان بود. هم از دستبردمان راضی بودیم، هم از فر دادن عمیدی، هم از نقشه حرفهایمان و بیشتر از همه اینها، از با هم بودنمان. آخرین پلههای قبل از ستاره را داشتیم پایین میرفتیم که صدای قژقژ دوچرخه بیامایکسم از پشت سرم آمد.
«نامردا؟ خیلی نامردین. فکر کردین من خوابم نمیشنوم؟ خیلی آشغالین، بخدا میخواستم به بابا اینا بگم ولی دلم واستون سوخت. فکر کردین من خوابم نمیشنوم؟ من همه حرفاتونو میشنوم. ولی خیلی نامردین. یادتون باشه.» همینطور که گلایهاش را ادامه میداد، دوچرخه را به پله بتنی تکیه داد و سه تایی وارد ستاره شدیم. پس از تعقیب شدن توسط عمیدی، دومین ضربه را توی خود ستاره خوردیم. وقتی به منوی محقرش نگاه کردیم متوجه شدیم که همبرگر از دو هفته پیش تا حالا شده ۸۵ تومان.
«آقا؟ اینو اشتباه زدین انگار. ما هفته پیش هم همبرگر خوردیم ۶۰ تومن بود. خودتونم همینجا بودین. بخدا دروغ نمیگیم… از خودتون خریدیم.» معلوم بود که دروغ نمیگفتیم. هم ما قیمت سرتاپای منوی تمامی ساندویچیهای اکباتان را بلد بودیم، و هم اصغر از روز افتتاح ستاره به نوبت یا پشت دخل آنجا بوده یا در حال همبرگر سرخ کردن و سسمالی نان. پس حتماً خودش با آن پیراهن سفید چرکش که گوشه چپ سینهاش نوشته «سس مهرام» به ماها همبرگر ۶۰ تومانی فروخته بوده.
«آره دیگه گرون شده. الآن ۸۵ تومنه.» دلیلی نمیدید به سه پسربچه عرقو که دوتایشان کچل هستند و یکیشان آن دوتای دیگر را زیر لب ناله و نفرین میکند توضیح بیشتری بدهد. دست خودم نیست، اما هنوز که به آن روز و صورت سفت اصغر فکر میکنم با خودم میگویم که حقش است پشت همان دخلِ ستاره دفن شود. گزینههای انساندوستانه زیادی داشت: میتوانست با همان دویستی کهنه سه تا همبرگر تپل بدهد دست ما به علاوه یک لبخند، میتوانست بقیهاش را «دفعه بعد» ازمان بگیرد، یا حتی میتوانست بگوید بعد که وقتی خوردید بروید و بقیهاش را بیاورید.
اما هیچکدام اینها را نکرد. کل اعتراض و عجز و لابه ما تبدیل شد به سه تا همبرگر حرامزاده: نان + همبرگر بدون هیچ مخلفات اضافی. حتی تلاش نکرده بود دو لُپهی نان را درست روی هم بگذارد، انگار هر لحظه ممکن بود همبرگر سُر بخورد بیرون. «آقا این چیه؟ ما که نصف بیشتر پولو دادیم؟ این آخه چیه؟» سبد پلاستیکی را ازمان پس گرفت و لای هر ساندویچ یک برش خیارشور هم گذاشت. «سُس قرمز هم اونجا رو میزه، زیاد نزنین ولی.»
علاقه ما به همبرگر و سوسیس و کالباس بیشتر از اینکه یک سلیقه غذایی باشد، مخالفت با یک طرز تفکر خاص بود. و بیشتر از اینکه یک مخالفت مستدل با یک تفکر خاص باشد، یک اعتراض بدوی به تفکرات فاشیستی داییام هاشم بود.
هاشم نه تنها هیچ نوع غذای ناسالمی مصرف نمیکرد (و خانوادهاش را هم در بند کشیده بود)، بلکه مصرفکنندگان این محصولات را هم با ادبیات عصا قورت دادهاش تحقیر و تمسخر میکرد. سوسیسخواری افراطی ما در حقیقت بیلاخی بود به سیستم عقیدتی هاشم و ریش مهوعش؛ همدردی نمادین ما بود با پسردایی عزیزمان که در زندان هاشم به سر میبرد.
انقلاب نه چندان مخملی ما در حقیقت همان روز کوهنوردی خانوادگی به درکه صورت گرفت. روی آن تخت لقلقو، ساعت ۱۱ صبح جمعه هاشم از فلاسکش چایی ریخته بود و هورت میکشید و «رطب»هایی که اختصاصی از جهرم برایش فرستاده بودند را میجوید. هستههایشان را منظم چیده بود کنار تخت. من و سعید در این سوی تخت به چشمانش زل زده بودیم و منتظر بودیم کافهچی پُرسِ سوسیس آلمانیمان را بیاورد. چند دقیقه بعد با حرکات فک محکم و منظم برشهای سوسیس آلمانی را میجویدیم و لبخند مریضی حواله آن سوی تخت می کردیم. هاشم هم مریض میخندید، «نمیدانم این جوانها چه میبینند توی این سوسیس و کالباس؟» ما حتی نیازی به پاسخ دادن نمیدیدیم.
زیردستی سوسیس که روغنهای کفش آرام آرام داشت میماسید خودش گویای همه چیز بود. الآن که فکر میکنم، این خانواده ما را مریض کرد. این نبرد فکری به جایی رسید که ما در خفا از یخچالمان سوسیس میدزدیدیم و خام میخوردیم. حتی برای سفر خانوادگی به شمال، من و سعید بزرگترین مشکلمان نداشتن سوسیس بود. چندتا سوسیس از تهران گذاشتیم توی جیب بغل ساک ورزشی. گرمای صندوق عقب و رطوبت مازندران فردایش خمیر فشرده سبز رنگی تحویلمان داد. نه، دیگر مبارزه ایدئولوژیک با هاشم به بهای مسمومیت فایده نداشت. سوسیسها را پرت کردیم گوشه باغ.
با رسیدن سن بلوغ، خط قرمز ما هم از سوسیس و همبرگر به مسائل بدویتر تغییر پیدا کرد. یا حداقل برای سعید تغییر پیدا کرد. دیگر خوابیدن با سعید توی یک اتاق امر خطرناکی محسوب میشد. «بچهها؟ خوابین؟ خوابین؟ من خوابم نمیبره. میاین شورتامونو در بیاریم؟» بعضیها برچسب منحرف به سعید میزنند. من چنین چیزی را قبول ندارم. به نظرم بیشتر یک «نوجوان کنجکاو» بود.
این هم چیز بدی نیست. حتی الآن سالها بعد از آن دوران من خودم به یک «میانسال کنجکاو» تبدیل شدهام. حتی شاید ماجرای مسجد بعثت هم ریشهاش کنجکاوی بوده باشد؟ کسی نمیداند. ما گله بچههای فامیل طبق معمول هر بعد از ظهر جمعه با دوچرخه و اسکیت و دیگر وسایل نقلیه برای خودمان لای پیلوتیها میچرخیدیم و یکهو از کنار مسجد بعثت سر در آوردیم.
«بچهها بریم نمازمونم بخونم تا اینجا اومدیم؟ ثوابش بیشترهها توی مسجد…» این صدای نازک عمیدی بود. پیشنهادش با سکوت مرگباری مواجه شد و مجبورش کرد که تنهایی توی مسجدِ خالی قامت ببندد. بقیهمان دور و بر مسجد میپلکیدیم.
هاجر یکی از دخترداییهایم رفت دستشویی. سعید هم همینطور. با هر استانداردی که حساب کنی رفع حاجت طولانیای بود. در نهایت بعد از چندین دقیقه انتظار، به جای سعید و هاجر سر و کله یک بسیجی پیدا شد. کسی داستان را درست نمیداند.
احتمالاً غیر از سعید که الآن توانایی بازگو کردنش را ندارد. بعداً بریده بریده گفت که رفته به هاجر کمک کند، ولی بیشتر از این توضیح نداد. مادربزرگ من در طول عمر طویلش یا در مسجد بوده یا در راه مسجد و آن روز هم استثنا نبود. از راه میرسد و نوجوانان کنجکاو را از مخمصه نجات میدهد.
ما خانواده آبروداری هستیم و تبعاً این ماجرا همان جا در زیرزمینهای مسجد بعثت دفن شد. هیچ کس علاقه خاصی به صحبت در موردش نداشت و به مرور زمان بیشتریها حتی منکر وقوعش شدهاند. اما حداقلش این است که کل قضیه یک اشتباه استراتژیک نابخشودنی بود. آ
قا اسموزی با اینکه زیاد حرف نمیزد اما قطعاً آدم کلیدیای در این خانواده بود. زمانی تفریحش این بود که آستینهای گرمکن نایلونیاش را بالا بزند و توی دستشویی ما وضو بگیرد. با آرنجش در دستشویی را میبست تا وضویش باطل نشود. پشمهای پرپشت دستش خیس و صاف میشدند. در حالت عادی پشمهای دستش شاید اندازه هر مرد دیگری بود ولی وقتی وضو میگرفت هر تار پشمش به رشتهای ۲۳ سانتیمتری تبدیل میشد. آرنجهایش را قائم توی هوا نگه می داشت و مرا که میدید جفت آرنجهایش را به سمتم تاب میداد. اینجوری ذرات آب از لای پشمهای طولانی دستش به صورت من میپاشیدند. «تو رو خدا نکن آقا اسموزی، بخدا دوس ندارم…» در حالیکه از تیررس آب وضویش فرار میکردم اینها را میگفتم ولی آقا اسموزی هم گامهای بلندی داشت و صدایش را پشت سرش می شنیدم که فریاد میزد «این آبه تبرکه، نترس، بیا… ثواب داره.»
مجموع این جملات کل دایره گفتاری آقا اسموزی را تشکیل میداد. اگر اندازه هاشم سر و زبان داشت لابد غیر از مکالمه با بچهها و ارعابشان، تعلق خاطرش به جناح فکری هاشم را هم اعلام میکرد. من از همان دوران کودکی این را میدانستم.
شکام هم وقتی برطرف شد که آقا اسموزی به تمکن لازم رسید و با خالهام اولین حج واجب زندگیشان را انجام دادند. بر خلاف تصور همه آقا اسموزی سعید و عمید را پیش هاشم گذاشت. دایره گفتاریاش پیشرفت کرده بود، «من طرز زندگی اینا رو قبول ندارم، آقا هاشم خوبه…»
دوران نوجوانی ما همه چیز این خانواده در حال تغییر بود. اختلافات ایدئولوژیک بساط سفرها و معاشرت خانوادگی را برچید. همین اختلافات ایدئولوژیک به تفاوت در حساب بانکی هم انجامید. آقا اسموزی مسافر درجه چندم یکی از کوپههای قطار آقا ارسنجانی و چند تا آقای دیگر شد.
تبعاً صندلی راحتی نصیبش شد و سفرهای حج به سفر اروپا تبدیل شدند. از آن طرف پدر من به صورت گردشی در دانشگاههای مناطق حاره ایران به «ماموریت» میرفت. هنوز هم میرود.
سعید هم بوق مخالفتش بلندتر شده بود. ژل، صورت سه تیغه، روزنامه سلام، بحث سیاسی، خاتمی. همه اینها توی خاندان اسموزی تابوشکنی بود.
حتی در یکی از آخرین دیدارهایمان سعید بهم گفت که تارک شده. «باور ندارم دیگه، چیکار کنم؟» وقتی چهره کماکان گنگ من را دید توضیح داد که یعنی تارک الصلاة شده، یعنی نماز نمیخواند. موضوع خیلی سریع جذابیتش را از دست داد و با بغض رفت روی سوژه جدید؛ «ببین آخه نمیدونی این پراید هاچبکا چی میرن… میکَنه، آسفالتو میکَنه. وای، اگه یه سفیدشو داشتم…» محرم بود.
پیچ ضبط را پیچاند. سیاوش قمیشی شروع کرد به خواندن. سیگارش را گیراند. دسته دندهی دراز پاترولِ دولتی را توی یک جا زد. برف شروع شده بود.
یک بعد از ظهر تنبل تابستانی بود. تازه جوابهای کنکور آمده بود. من و پسرِ هاشم پلیاستیشن میزدیم. گرافیکش فوقالعاده بود. مادرم آیفون را برداشت. گوشی پلاستیکی که خورد روی پارکتها ما برگشتیم و به مادرم نگاه کردیم. دستش توی موهاش بود و نشسته بود روی زمین. چند دقیقه طول کشید تا پدرم به حرف آوردش. چند دقیقه بعدش -بدتر از همیشهاش- داشت گاز می داد به سمت بلوار کشاورز، بیمارستان پارس. ماها عقب ماشین بودیم. هوا کم بود. پنجرهها را پایین داده بودیم، ۱۲۰ تا سرعت داشتیم ولی باز هم هیچی باد نمیآمد. همهشان توی پارس بودند غیر از سعید. محتویات تختهایی که توی راهروهای مرمر از جلوی رویمان سُر میخوردند ارتباطی با فک و فامیل ما نداشتند. ولی میگفتند دارد؛ آن تودههای گوشتی ملافهپیچی شده روی تختها را نشانمان میدادند: «این مادربزرگته، اون یکی خالته، بقیهشونم میآن حالا.»
سعید را برده بودند بیمارستان بغلی که مال بنیاد مستضعفان و جانبنزان است. «امروز با سعید حرف زدم، جواب که نمیده خب، خوابه، کُماس، ولی باور کن ازش پرسیدم سعید؟ منو میشناسی؟ بعد سرشو خیلی آروم تکون داد. ینی میفهمه. به نظر من که میفهمه. داره بهتر میشه. دکترام میگن داره بهتر میشه…»
اینها را برادر آقا اسموزی میگفت. نام او هم آقا اسموزی بود اما بعداً خودش رفت ثبت احوال و نامش را به آقای جاکشیان تبدیل کرد. اینجوری برای همه راحتتر بود. روز سوم بعد از تصادفشان بود. ما جلوی پنجره آیسییو بودیم و چیزی غیر از یک توده گوشت خوابرفته نمیدیدیم.
میخواستیم بفرستیمش انگلیس. شاید فرقی میکرد. اما آقای جاکشیان میگفت «داره خوب میشه، دکتراش گفتن.» توی برخورد ماشینشان به گاردریل، و بعد پرواز، معلق زدن و فرود آمدنشان توی شانه اتوبان، آقا اسموزی ساعد راستش یک خراش کوچک برداشته بود. این خراش ظرف ۴۸ ساعت ترمیم شد. اگر میخواست حتی میتوانست باز هم وضو بگیرد و آب تبرک به من بپاشد. ولی خب میدانست که الآن با یک دوپای قاطی طرف است. عمیدی دو تا خراش برداشت و ظرف ۷۲ ساعت خراشهایش ترمیم شدند. خاله و مادربزرگم هرکدام به ۲۳۶ تکه نامساوی تقسیم شدند و بعد با همین تعداد پلاتین به هم دوخته شدند.
چهار سال پیش مادربزرگم به خارش افتاد و نصفی از پلاتینها را در آوردند. سعید هم بعد از دو هفته کما مُرد. دم در خانهشان یکی بهم گفت.
یک راست رفتم توی توالتشان. هنوز یادم است که دیوار بغل آیینه ۴۶ تا و نصفی کاشی دارد. بعد چند بار سرم را کوبیدم به میلهی جاحولهای. صدای پخاش رفت بیرون. عمید آمد و جمعم کرد. چهلماش خورد اواسط مهر. هشت صبح ریاضی یک داشتم و مراسم ۱۱ صبح بود. ۸:۳۰ با یک کلاسور و پیراهن روی شلوار و کتانی سر قبر بودم.
هیچ کسی نبود. من هم کاری نداشتم. از اولش هم به هیچ چیز باور نداشتم، الآن هم مسخرهترین وقت ممکن برای نماز و دعا بود. بیهدف نشستم کنار قبر. کلاسور سیاهم را گذاشتم روی بیت مهملی که روی سنگ قبر نوشته بودند. الآن فقط اسمش و تاریخها معلوم بودند. به نظرم یک چیزی توی این ماجرا اشتباه بود، ولی نمیفهمیدم چه چیزی. به جای فکر کردن زدم زیر گریه. نیم ساعت قبل از مراسم سر و کله آقا اسموزی پیدا شد. «عه! تو اینجا چیکار میکنی؟ هنوز که شروع نشده!» جوابی نداشتم برایش. کلاسورم را برداشتم و رفتم پشت مقبره.
آقا اسموزی داشت صندلی تاشو میچید. چند تا قلوه سنگ را به نوبت شوت کردم روی علفهای هرز.
پ.ن=کامل بخونید خواهشا


داستانی به نقل از سروش صحت:
سلامتی همه اونهایی که همیشه تو جمع میگن و میخندن ولی دو دقیقه که باهاشون تنهایی حرف بزنی میفهمی یه دنیا غصه دارن