(عباراتی که داخل علامت [...]
هستند و همچنین پاورقیها را برای فهم بهتر به متن اصلی اضافه کردم)
از هیچ جا نیامد، همیشه اینجا بود—یا شاید عجیبتر از بهشت اینگونه بهنظر بیاید.
جیم جارموش اولین فیلمش، تعطیلات دائمی، را در 1980 به پایان رساند و چهار سالِ بعدی را بر روی فیلم دوماش کار کرد. عجیبتر از بهشت، که چند باری تکهتکه نمایش داده شده بود، تکمیل شد و در جشنوارهی فیلمِ کن برای نخستین بار نمایش داده شد، درست قبل از تابستان ملالانگیزِ 1984: صبحی تازه در آمریکا1 ، رونالد ریگان برای انتخابِ مجدد رقابت میکند. ریگان و بهشتاش—و جارموش؟
ترکیب چشمگیرِ جارموش عشقِ فیلمِ مدرسهی سینما را با فرهنگ کلابهای مرکز شهر پیوند زد، همانقدر کوچک و مستقل که غنی و متمایز. جارموش با نیک رِی [نیکولاس ری] در دانشگاه نیویورک درس خوانده بود و ویم وندرس را در تصویر کردنِ ری، آذرخش روی آب، یاری کرده بود؛ با یک گروه موسیقیِ No Way به نام دِل-بیزانتینز و با تبعیدیهای مجاریِ دیوانه در تئاتر اِسکوات گَشت. آن روزهایی بود که [گروه موسیقیِ] B-52 مرتب در [کلاب موسیقیِ] CBGB بودند، وقتی مکسِ کانزاس سیتی فیلمهای سوپر 8 نمایش داد، وقتی اسلاید شو ی اتوبوگرافیکالِ حماسیِ نان گولدین حادثهای زیرزمینی در یو پی سینما بود و آن مَگنوسون شبهای "فلینتاِستونز" در کلاب 57 راه میانداخت.
از یک سو، عجیبتر از بهشت یکی از نابترین تجلیهای احساسی است که در کلابهای پایینِ منتهتن رشد کرد و در اوخر دههی هفتاد و اوایل هشتاد به هوا رفت؛ از سوی دیگر، فیلمِ جارموش متعلق به یک گرایش مخصوصِ دههی هشتاد است که در آن تمام عادات و رسوم مهاجران، موجوداتِ فرازمینی، پری د:.8'یاییها، مسافرانِ زمان، و هنرمندان سوهو ییِ متولد حومهی شهر—در یک کلام، بیگانگان—سر زده به آمریکا آمدند، و همچون رئیسجمهور هالیوودیمان، به خدمت اعتبار دادن به آن برای ما در آمدند. اما در جایی که بلاکباسترِ مستقلِ سال پیش آسمان مایع، ساختهی گروه شگفتانگیزی از مهاجران روس، دیدگاه صحیحِ بیگانهای در همین محیط به راه انداخته بود، عجیبتر از بهشت به شکل توصیفناپذیری شیرین بود.
به همان اندازهی موجود فرازمینیِ ستودنیِ استیون اسپیلبرگ یا روسیِ دلربای رابین ویلیامز یا سلطان آفریقایی ادی مورفی، ایوا یِ عجیبتر از بهشت درسی آمریکایی میگیرد. هرچند برخلاف ای.تی، ایوا در درهی سن فرناندو فرود نیامده است. بیشتر از حومهی شهرِ آمریکایی، او خود را جایی در مجاورت آمریکاییهای رابرت فرَنک مییابد. عجیبتر از بهشت آمریکا را به عنوان تعبیری تمام عیار از ملیتِ بیگانهی هر کس به ما ارائه میکند. به ندرت توصیفِ فیلمی تا این حد مفرح است، که من در شمارهی 2 اکتبر 1984 ویلج وویس این شانس را داشتم. آن مطلب را در ادامه میخوانیم.
اطلاعات و حقايق مربوط به امريکا، درست و غلط
پس از يک دهه تبليغاتِ کلي و بيرويه و کار غيرقانوني و اعانهايِ ديوانهوار، جوايز اروپايي و توزيع و پخشِ نامنظم، اين به اصطلاح سينماي مستقل به قدرت سوم در فيلم داستانيِ آمريکايي تبديل شد. با از دور خارج کردنِ هالیوود جدید و همچنین قدیم، فیلمهای مستقلِ کمخرج تحقیق و توسعه را برای تولیدات اخیر به گوناگونیِ Beat Street، Swing Shift، Under Fire و Yentl (بدون در نظر گرفتن Zelig) فراهم کردهاند. [همیشه] فیلمِ مستند برگ برندهی مستقلها بوده است، اما بالاخره آنها دارند فیلمِ بلند [داستانی] میسازند که میتواند با فیلمهایی که در هر زمان، هر مکان و توسط هر کسی تولید شده است به اندازهی دیگر فیلمها موفق باشند. برای مثال عجیبتر از بهشت جیم جارموش را در نظر بگیرید، که در ماه مِی دوربینِ طلا را در کن بُرد.
عجیبتر از بهشت، شاعرانهای غمانگیز درست در مرزِ سانتیمانتال، بزرگداشتِ وقتگذرانی، ول گشتن و یک شبه پولدار شدن است—مشاغلِ(دلمشغولیهای) آمریکایی، همانقدر عمیق و تماموکمال که مایهی ننگ و رسوایی. فیلم، که این آخرِ هفته در جشنوارهی فیلم نیویورک و بعد هم در سینما استودیو به نمایش در میآید، یک فیلمِ جادهای سفت و سخت است بهاضافهی شخصیتهای ابزورد، با یک گروهِ سه نفره از لُمپنهای بوهِمین—یک مهاجر نوجوان از بوداپست، پسرخالهی آمریکاییزه شدهاش و رفیقِ خوشبرخوردش—بهشکلی جسورانه مزین به یک سری از مناظرِ باشکوهِ ساکن و مرده (محلهی لوور ایست ساید، حومهی کلیولند، سواحل ناشناش فلوریدا). بسیار بامزهست، و سینمای خالص است. هیچگاه کسی این چیزِ سرد و بیروح را با یک تئاتر آف-آفِ2 شکستخوردهی برادوی اشتباه نخواهد گرفت.
ایوا (اِزتر بَلینت) که به بیخانمانها میماند و موهایش را چنان سفت به موکدترین دم اسبی و چتریِ دنیا تبدیل کرده، مثل یک گیاهِ عجیب و غریب در آمریکا ظاهر میشود. (ناشی بنامیدش). ولی با عشقاش به زبان عامیانهی دِمُدهی آمریکایی 3("bug off") و جِی هاوکینزِ جیغکِش، همانقدر یک آدمِ نوپرستِ [آپ تو دیتِ] مسلم است که پسرخالهی بزرگش ویلی (جان لوری)، به همان اندازه استیلیزه، آرایشِ بدترکیبیست از کلاهِ stingy- brimmed و بند شلوار. رفیق شفیقِ ویلی، اِدی (ریچارد ادسون)، کوچولو و افسردهای کمتر وحشی، تیپِ حتی زمختتری دارد—فِدورای هر جاییاش را با یک لباس تکی از پلیور آرگایل و پیراهن وحشتناک چهارخانه سِت کرده است.
با یک بار دیدن، این گروه سه نفره کاملا ماندگار میشوند: بَلینتِ نوزده ساله، بچهی تئاتر اسکوات، گندکاری را به ارتفاعاتِ سرخوشِ بینظمیِ متفکرانه میبرد. لوری، کهنهکارِ صحنهی سوپر 8 اواخر دههی هفتاد و یک موزیسین که برای کارش با لانج لیزادرز مشهور است، یک شمایلِ حیرتانگیز است—یک احمقِ عبوس و خطرناک با میلی باطنی برای درآوردن ادای ماهی در لحظات نامنتظره. اِدسون، یک موزیسین دیگر، ماگی از یکی از سیاهقلمهای بن شان دارد، که خیلی شبیه به نیمرخِ مجروحِ لوری است. نصف لذت فیلمِ آهسته و آسودهی جارموش فقط به تماشای نفس کشیدنِ این احمقهای بدترکیب است.
عجیبتر از بهشت، اگر یک پیرنگِ واقعی ندارد، تعداد زیادی موقعیت دارد، و کُنش، در سه حرکت رُخ میدهد، همین است که هست. اولی، که بهعنوان فیلمی مستقل در 1982 توسط جارموش به نمایش درآمد4، به سادگی اسمش هست: "دنیای نو"5: ایوا، از آسمان نازل شده بر ویلیِ عبوس، مجذوب شیوهی زندگیِ تیپیکالِ آمریکایی او میشود ("چرا به این میگن 'تیوی دینر'؟ این گوشتِ چیه؟") همچنین بهطور کل مجذوبِ این فرهنگ، [سیگارِ] چستر فیلد کشیدن، کامیک بوک خواندن، و تا دمِ صبح تلویزیون نگاه کردن. پس از ده روز، او به کلیولند میرود تا پیش خاله لاتیِ [Lotte] عتیقهشان بماند (که نقشاش را سیسیلیا استارک به عنوان یک عجوزهی مجارستانیِ غُرغُروی فوقالعاده بازی میکند).
در حرکتِ دوم، "یک سال بعد"، ویلی و ادی که وقت تقلب در پوکر گیر میافتند، ماشینی کرایه میکنند و به کلیولند میروند. آنجا با خاله لاتی ورق بازی میکنند (بعد از هر دست، خاله با لحنی بیاحساس اعلام میکند "I am the veenor" ["من برندهام"، ولی خاله winner را veenor میگوید!] )، ایوا و دوستپسرش را در دیدن فیلمهای کنگفویی در سالنی عملا خالی همراهی میکنند، و از مکان مشهورِ دیدنیِ آنجا، دریاچهی ایری، دیدن میکنند. آخرین حرکت، که با ظرافت عنوان "بهشت" بر آن گذاشته شده است، ویلی، ادی و ایوا را دارد که بهسمتِ فلوریدا در پیشاند، خانهای موقتی در یک اتاق مُتل کهنه ترتیب میدهند، سپس—با تقارنی کمیک و بدبختیای تیپیکال—سهوا در سرتاسر مرزهای بینالمللی متفرق میشوند.
عجیبتر از بهشت با عشقِ زشتیهای صنعتی جلوه میکند. آشناییمان با کلیولند [از طریق] یک ترمینالِ گریهاوندِ مخروبه است کنار یک قوطیِ دوغابمالی شده که با خوشبینی اسمش را نایت لایف کافه گذاشتهاند؛ ایوا در یک هات داگفروشیِ نفرتانگیز کار میکند که شبیه آشیانهی هواپیمای کوچکی است که نیمی از آن با نئون پوشیده شده است. حتی در "بهشت"، امداد غیبیِ نهاییِ غیرمحتملِ فیلم از متروکترین مغازهی قابل تصور فراهم میشود. موسیقی متن اندکِ لوری—والسِ آرامی که به تقلید از بارتوک ساخته شده—ذرهای شیرینی به این بیابانِ حراجیهای دستدوم میبخشد. اولین باری که فیلم را دیدم شک داشتم که این دقت و ظرافتاش در بارهای بعدی تماشا کهنه شود؛ برعکس، برای کامل مزه کردنِ شوخیهای بصریِ جارموش، قرینههای پنهانی، و استفادهی استادانهاش از کلیشه (ادیِ همواره مصالحهجو به ویلیِ خشمگین بعد از اینکه بهشکلی احمقانه پولهایشان را در مسابقهی سگدوانی به باد میدهند میگوید: "همیشه نمیتونی ببری، این اسمِ بازیه.")، فیلم دو بار دیدن را میطلبد.
بهلحاظِ ساختار، فیلم یک شاهکار است—توالی تصاویری که با تصاویر سیاه [بینشان] نقطهگذاری شده است. هیچ زاویهی معکوسی6 وجود ندارد، هیچ نمای نقطهنظری [POV] نیست؛ هر صحنه در یک برداشت است. شخصیتها وارد قاب میشوند انگار که صحنهی نمایش است، و نتیجه مثل کمدی موقعیتهای ک:.7-بوکی7، و با این حال شدیدا ناتورالیستی، شده است—ملغمهای از دیمن رانیان و پیِت موندریان که دستاوردی در ایجاد سبک است. خودِ جارموش بهترین توصیف را دربارهی فیلم مطرح کرد، با خوشی آن را "یک کمدی سیاهِ نئورئالیستی به سبک یک کارگردانِ خیالی از اروپای شرقی که دیوانهی ازو و ماهعسلیها است" نامید. تنها اخطار من این است که فیلم بیشتر یک نمایش متنوع [واریته، vaudeville] بهنظر میرسد تا کمدیِ سیاه—در واقع یک سری از شیرینکاریها و شوخیهاییست که بعدِ هر کدام صحنه خاموش میشود [مثل آیتمهای کمدی]، بعضیهاشان آنقدر ابزورد است که حس میکنی بازیگرها دارند زور میزنند که سر پا نگهاش دارند.
جارموش، سی و یک ساله، یک فارغالتحصیل دانشگاه فیلم نیویورکِ متولد اوهایو و یکزمانی دستیار استادِ نیکولاس ری است. (بر روی رِی و آذرخش بر روی آبِ ویم وندرس، در میان سایرِ تولیدات مستقلِ محلی کار کرد.) چندان طرفدارِ اولین فیلماش، تعطیلات دائمی 1980 ، نبودم—تصویری بدون پیرنگ از یک نوجوان سرگردان، نصف [به سکونِ ف] حقایق پس از [جنبشِ] پانک، نصف شعر با حال و هوای لوور ایست ساید—ولی عجیبتر از بهشت جهشی به جلو در کنترلِ فرمی است. جارموش موفق میشود، بدون اینکه لقمهی حاضر آماده در دهانِ بیینده بگذارد، اثراتِ بعضی از قویترین فیلمهای دههی گذشته را مورد پسند عامه کند.
با این فیلمِ سفریِ از هم گسیخته، عجیبتر از بهشت یادآور سلاطینِ جادهی وندرس است؛ مناظر رمزآلود و نخنمای یادآور سطحِ ماه، خبرهایی از خانهی شانتال آکرمن را به یاد میآورد، و غیاب زوایای معکوس ژان دیلمناش را؛ و روایت 8shaggy-dog و [این] ساختارِ موجز را پیشتر در 1/2 8 x 11 و 11 x 14 جیم بنینگ دیده بودیم. جارموش کششی آزادانه به فیلمسازانی به ناهمگونیِ ران رایس و کارل دریر را هم به نمایش میگذارد، ولی عجیبتر از بهشت چیزی فراتر از برآورد این منابع الهاماش است. فیلم آنقدر قوی تصور و کنار هم گذاشته شده که هرگز تقلیدی بهنظر نمیآید. تمام و کمال و بیشبهه خودش است.
فیلمِ جارموش خصلتِ ابدیِ یک کمیکاستریپِ طولانی را دارد. بهاندازهی Gasoline Alley و Moon Mullins فورا آشنا و خودمانی و بهشکلی غیر قابلِ توصیف عجیبوغریب است. ایوا، ویلی و ادی میتوانند شخصیتهای کارتونی باشند با زندگیهای درونیِ پیچیده و نامفهوم، اما همین دوبعدی بودنِ مبهم است که عجیبتر از بهشت را اینقدر بامزه میکند و به فیلم، که همزمان لطیف و خشن است، ظاهر و حسِ یک اثر کلاسیک را میدهد. فیلمبرداریِ برجستهی سیاه و سفید تام دیچلو با پرتشویشترین آثار برگمان برابری میکند، ولی دنیایی که تصویر میکند عمدا، بهشکلی مضحک و بیش از حد خالی، به کهنهترین بی موویها یا نفرتانگیزترین درامهای تلویزیونی میماند. (تمام کار—لوازم صحنه، دکورها و لباسها—میتوانست توسط تشکیلات مسیحیِ کمک به فقرا تامین شده باشد.) این فیلمی است که از نوستالژی فراتر میرود تا به مفهومی افلاطونی از آمریکاییبودن برسد.
فیلم حتی موفق میشود عنوانِ ناشیانهاش را توجیه کند. آمریکا [واقعا] عجیبتر از بهشت است. همانطور که ادی وقتی به کلیولند میرسند میگوید، "میبینی، خیلی مسخرهست. میای یه جای جدید، و همهچی همون شکلیه." مجارستانی که ویلی، ایوا و خاله لاتی هر کدام جداگانه از آن فرار کردند یک مفهومِ کاملا منفی است—تنها دلالت بر غیرِ آمریکا دارد. در حقیقت، ایدهی کاملا آمریکاییزه بودنِ ویلی استعارهای بینظیر است. آمریکای او نفیِ نفی است. جایی در فیلم ایوا، ویلی و ادی را به دیدنِ دریاچهی ایری میبرد. باد میوزد، برف میبارد، آنها به نردهها تکیه میدهند و به یک خلاء بزرگِ سفید مینگرند. این یکی از گویاترین بخشهای فیلم است. واقعا هیچ آنجایی آنجا نیست.
-----------------------------------------
1. صبح در آمریکا / Morning in America: نام متداول برنامهی تلوزیونی تبلیغاتی مبارزات سیاسی.
2. off-off-Broadway play: اغلب به تئاترهایی گفته میشود که کمتر از 100 صندلی دارند با بازیگرهایی که عضو اتحادیه نیستند.
3. bug off: شاید بتوان معادلش را چیزی مثل "برو کنار بذار باد بیاد!" در نظر گرفت.
4. منظور نسخهی کوتاه عجیبتر از بهشت است که قبل از فیلمِ بلند به نمایش درآمده بود.
5. The New World: اسمی که جداگانه بر نسخهی کوتاهِ عجیبتر از بهشت گذاشته شد.
6. مثل نماهای روبرو و معکوسِ هم که در هنگامِ مکالمهی دو نفر در فیلم به هم قطع میشوند.
7. تئاتر سنتی ژاپنی که در آن تمام نقشها را مردها بازی میکنند.
8. در معنای اصلی، داستان شگی-داگ یک حکایتِ شدیدا طولانی است که مشخصهاش روایت گستردهای از حوادث بهطور معمول بیربط است و با یک ضدِ اوج یا یک پایانبندیِ بیمعنی تمام میشود. در داستانهای شگی-داگ جوکگویی هم مرسوم است. جوکگوییهای طولانی. شوخیهای این داستانها از جوکهای طولانی (گاهی بیش از چهار پنج دقیقه) میآید، و در واقع گویندهی جوک توجه تماشاگر را با این جوکهای طولانی بدون هیچ دلیلی متوجه خود میکند چون نتیجهگیریِ نهایی اساسا بیمعنی است.