دوست داشتن به حرف نیست!!!
به وقتیه که برات میذاره.
به ارزشیه که برات قائل میشه.
به دلگرمیه که بهت میده.
اما وقتی طرفت همش نیست...
وقتی تو تو لحظه لحظه زندگیت تنهایی...
این دوست داشتن نیست!!!
دوست داشتن این نیست که ...
جا خالی هاشون رو با تو پر کنند!
اینه که به خاطر تو
جا خالی کنند....

مکالمه ی غیر حضوری | علیرضا اسفندیاری |

من از اتفاق های بین مان می ترسم ... همین چیزهایی که تو فکر می کنی بی اهمیت هستند ... همین نگاه های سر سری تو ... لعنتی ! اینها چیزهایی هستند که به راحتی می توانند من را عاشق کنند!

راه گریزی نبود

عشق آمد وجان مرا

درخود گرفت وخلاص

من در تو

همچون جزیره ای خواهم زیست.

بهرام ریحانی

بانو!
ایمان دارم به زیبایی
به معجزه - به عشق
و به بهشت..
زیرا که زیباترین تصویر همه ی هستی
که تو صاحب آنی
چنان شگفت و سحرانگیز است
که برای این چنین "شیدا"یی بودنم
دگر مرا نیازی به برهان و حجت نیست
بانو! من این را به صد ایمان زاهدان راستین می گویم
بهشت من با نگاه تو 
و لبخندی که
روح آرامت را هویدا می کند...
شکل می گیرد..
بیا...بمان...بخند ...و بهشتم را بساز


با همه بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی ی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن . ابر مرا باز کن
دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام!

"ﮐﻠﯿﺪﺭ/ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ"

ﺑﻴﺎ ﻭﺩﺍﻉ ﻛﻨﻴﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﻨﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺗﺎ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ..!

فرخی یزدی

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم

حسین پناهی


با یک لیوان چای هم
میتوان مست شد

اگر آنکسی که باید باشد
باشد ....

شعری از رؤیا زرّین


نزدیک نشو آقا
شما کلاه خودت را بچسب
من روسری ام را شل بسته ام که
باد بیاید و هر چه باداباد ! ماه در اید و
عریان تر از همیشه
زیر براده های سنگ و صدف و ستاره بخوابم
بلکه بار بگیرم از آب های این همه آزاد
لطفا کنار
کسی به شما نگفته از غلاف چرمی باتوم
بوی بهبود نتراویده تا به حال ؟
چشم
کم کم خفه می شوم آقا
من ریه هایم پر از هوای عفونت است
و گرده ی زرد گل های بچه های خیابان
و صبوری بیهوده و این کرم ها
که تمام تنم را
تمام تنم را که بگردید هم
چیزی دستگیرتان نمی شود آقا
روی پیشانی گلبول های سفیدم
از نشانی نجات دهنده ای
خبری نیست


وقتی که می رفتی، بهار بود
تابستان که نیامدی، پاییز شد
پاییز که برنگشتی، پاییز ماند
زمستان که نیایی، پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات ، فصلها را به هم نریز
...

شعری از سهراب


فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی

نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر ، سحر نزديک است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
وای ، اين شب چقدر تاريک است!

خنده ای كو كه به دل انگيزم؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم؟
صخره ای كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليک، غمی غمناک است

احمد شاملو


اگر می خواهی نگهم داری دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهيم کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم، ميان ما
همبستگی از آن گونه می رويد
که زندگی ما هر دو تن را
غرق در شكوفه می کند

ليلا كرد بچه

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند
تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد

شعری از عبدالقهار عاصی

اگر ميشد كه دردم را برايت گريه می كردم
زمين و آسمان را پيش پايت گريه می كردم

جوانی را وفا را عشق را ديوانگی ها را
بنام آرزو در يك لقايت گريه می كردم

اگر ميشد نماز عشق را پيشت ادا كردن
دو زانو می نشستم از جفايت گريه می كردم

لبانت گر به تكليفی ز نامم داغ می آمد
گل سرخی به تمهيد صدايت گريه می كردم

اگر عيبی ترا نسبت نمی شد در تقلايم
بد آموزانه بر درب سرايت گريه می كردم

شعری از قیصر امین پور


این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده، به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق «آفتاب»
آن سایه ای که در دل شب راه می رود

فریدون مشیری


صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ ”انسانیت“ است.

رسول یونان

اگر مرا دوست نمی داری
دوست نداشته باش !
من هرطور شده
خودم را از این تنگنا نجات می دهم
اما دوست داشتن را فراموش نکن
عاشق دیگری باش !
این ترانه نباید به پایان برسد
سکوت آدم ها را می کشد
این چشمه نباید بند بیاید
میخک هایی که در قلب شکوفا شده اند
از تشنگی می خشکند
اگر دوست داشتن را فراموش نکنی
تمام زیبایی ها را به یاد خواهی آورد !

کیکاوس یاکیده

باران که می بارد
تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
که می گویم
من تنها نیستم
تنها ، منتظرم
تنها .

سیدعلی صالحی

من نمک پرورده ی زخم های از آشنا خورده
آنقدر با خرابی این گریه ساخته ام
که هر کنج این خانه
از دست دیده ام ، دریاست

سید علی صالحی

همه ما
فقط حسرت بی‌پایان یک اتفاق ساده‌ایم
که جهان را بی‌جهت
جور عجیبی جدی گرفته‌ایم
فراموشی، فراموشی، فراموشی
...سرآغاز سعادت آدمی‌ست!

شل سیلور استاین

من دوستت دارم
خدا هرکسي را که مثل من خوب باشد
دوست دارد
اما هر کسي را که مثل تو بد باشد
دوست ندارد
اما من تو را با همه بدي ات دوست دارم
چون دلم برايت مي سوزد
وقتي مي بينم هيچ کس دوستت ندارد

مولانا


با درد بساز چون دوای تو منم
در کس منگر که آشنای تو منم
گر کشته شدی مگو که من کشته شدم
شکرانه بده که خون بهای تو منم

دل در بر من زنده برای غم توست
بیگانه ی خلق و آشنای غم توست
لطفی است که می‌کند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم تست

باز آمدم و برابرت بنشستم
احرام طواف گرد رویت بستم
هر پیمانی که بی‌تو با خود بستم
چون روی تو دیدم همه را بشکستم

اسماعيل فصيح


دوست داشتن يه چيزه و تحمل كردن چيز ديگه. آدم بعضي ها را دوست داره اما نمي تونه تحمل كنه ... بعضي ها را هم مي تونه خوب تحمل كنه، بدون اينكه دوستشون داشته باشه.

احمد شاملو

در دنیایِ بدی زندگی می کنم
در دورانی بدتر از بد
با دو چشم باز به جهان نگاه می کنم
خشم و اندوه مرا سراپا می جود
و من به سی و دو دندان جگر خود را....!


روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید
یادت باشد
کارِ ناتمامی نداشته باشی
یادت باشد
حرفهای آخرت را
به خودت
و همه
گفته باشی

فکرِ برگشتن
به روزهای قبل از بوسیدنم را
از سَرَت بیرون کن
تو
در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری
که شباهتی به خیابان های شهر ندارد
با تردید
بی تردید
کم می آوری ...

داستان

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد .... که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.
وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند.
همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.
راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟
مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته ام."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

قلب مادر (ایرج میرزا)

قلب مادر

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌
کُند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر
کُجا بیندم‌ از دور کُند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌
پُر آژنگ

با نگا
هِ غضب‌ آلود زند
بر د
لِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

مادر سنگ‌دلت تا زنده‌ست
شهد در کا
مِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را

تا نسازی‌ د
لِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌
بی‌خوف و درنگ

روی‌ و
سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌
سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌

تا
بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عا
شقِ بی‌خرد ناهنجار
نه
،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز
بنگ

رفت‌
و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ معشوق‌ نمود
د
لِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد د
مِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌
سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز

اوفتاد از کف‌ آن‌
بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهن
گ:

«
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ
»


در فولكلور آلمان، قصه اي هست كه اين چنين بيان ميشود:
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده است. شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد، براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد، مثل يك دزد راه ميرود و مثل دزدي كه ميخواهد چيزي را پنهان كند، پچ پچ ميكند. آنقدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند، نزد قاضي برود و شكايت كند. اما همين كه وارد خانه شد، تبرش را پيدا كرد؛ زنش آن را جابجا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود، حرف ميزند و رفتار ميكند.


پائولو کوئيلو ميگويد: «هميشه اين نکته را به ياد داشته باشيد که ما انسانها در هر موقعيتي، معمولا آن چيزي را ميبينيم که دوست داريم ببينيم».

آدمیت / فریدون مشیری


از همان روزی که دست حضرت قابیل!

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان « آدم »

  زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

                                              آدمیت مرده بود

                                              گر چه « آدم » زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

                                              آدمیت مرده بود

بعد

دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

 قرن ها از مرگ « آدم » هم گذشت

ای دریغ!

آدمیت برنگشت

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبیها تهی ست

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی ست

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

                            قرن «موسی چومبه هاست»!

 

من که از پژمردن یک شاخه گل

از فغان یک قناری در قفس

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از غم یک مرد در زنجیر

 

                       حتی قاتلی بر دار !

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

واندرین ایام، اشکم در پیاله، زهر و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود خود را

در پیش چشم خلق پنهان می کنند!  

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست!

فرض کن

یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن

جنگل بیابان بود از روز نخست!

 در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت

مرگ عشق

               گفتگو از

                                 مرگ انسانیت است!

خورخه لوییس بورخس


پای هر خداحافظی محکم باش ...

کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد مي‌گيری که بوسه‌ها قرارداد نيستند
و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند ...
کم کم ياد مي گيری
که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيري
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسي باشی
تا برايت گل بياورد ...
ياد ميگيری که ميتواني تحمل کني
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی ...