سلام



امروز اومدم بهترین روز ...


روزی که عشقم با اومدنش دنیا رو زیباتر کرده...روز میلادش رو تبریک بگم.


درسته امسال تو این روز عزیز کنار هم نیستیم


 و خیلی دلم براش تنگ شده ولی به زودی میاد...


از خدا میخوام سال های سال کنار هم خوشبخت باشیم

 و امسال اخرین سالی باشه که تو این روز از هم دوریم...



همسر مهربونم...شهروز عزیزم روز میلادت مبارک!!!


با ارزوی بهترین ها.....



تاثیر قرآن



یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای “کنتاکی شرقی”(یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم.چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟
پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!
آن پسر انجام داد آنچنانکه به او گفته شده بود، اما همه آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او دوباره به خانه بیاورد.

پدربزرگ خندید و گفت:تو مجبور هستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی.، و او را به عقب ، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند. این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد خالی می شد قبل از اینکه او به خانه برگردد. پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.پیرمرد گفت:من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم. تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.
در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او به خانه برگردد.پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود. پسر گفت:
دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.
پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
نگاه کن به داخل سبد!
آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده بود.آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز بود.
آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا بخاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون تو تغییر خواهد کرد.
آن، کار خداست در زندگی ما! یعنی هدایت!

شهادت امام علی تسلیت باد


http://topcloob.ir/wp-content/uploads/2012/09/emam-ali.jpeg

بامبو


روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را مذهبم را زندگي ام را!! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم: آيا ميتواني دليلي برا ادامه زندگي برايم بياوري؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آيا سرخس و بامبو را ميبيني ؟ پاسخ دادم : بله
فرمود: هنگامي كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم به خوبي از آنها مراقبت نمودم به آنها نور و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فراگرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبودها خبري نبود.
من بامبوها را رها نكردم. درسالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم.
درسال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيد ه بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو در گير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي. من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كننند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني وقد مي كشي!
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم؟
در پاسخ از من پرسيد:با مبو چقدر رشد مي كند؟
جواب دادم: هر چقدر كه بتواند
فرمود: تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ٬ هر اندازه كه بتواني.
به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد.

عشق یعنی:


معنای عشق عشق یعنی

* ملاقات با خدا *


ظهر يك روز سرد زمستانى، وقتى «اميلى» به خانه برگشت، در پشت در خانه‌اش، پاكت نامه‌اى را ديد كه نه تمبرى داشت و نه مُهر اداره پست روى آن بود! فقط نام و آدرسش روى پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه داخل آن را خواند:

«اميلى عزيز، عصر امروز به خانه تو مى‌آيم تا تو را ملاقات كنم.»
... با عشق، خدا

اميلى همان‌طور كه با دست‌هاى لرزان نامه را روى ميز مى‌گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مى‌خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمى نبود! در همين فكرها بود كه ناگهان يخچال خالى آشپزخانه‌اش را به ياد آورد و با خود گفت: من كه چيزى براى پذيرايى ندارم؛ سپس نگاهى به كيف پولش انداخت، او فقط 5دلار و 40 سِنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت... يك قرص نان فرانسوى و دو بطرى شير خريد.

وقتى از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برگردد و عصرانه را حاضر كند. در راه بازگشت، زن و مرد فقيرى را ديد كه از سرما مى‌لرزيدند. مرد فقير به اميلى گفت: خانم، ما خانه و پولى نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكى كنيد؟

اميلى جواب داد: متأسفم، من ديگر پولى ندارم و اين نان و شير را هم براى مهمانم خريده‌ام.

مرد گفت: بسيار خوب خانم، متشكرم. و بعد دستش را روى شانه همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.

همان‌طور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلى درد شديدى را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد و گفت: آقا، خانم، خواهش مى‌كنم صبر كنيد. وقتى اميلى به آن زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كُتش را درآورد و روى شانه‌هاى زن انداخت.

مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد. وقتى اميلى به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد؛ چون خدا مى‌خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزى براى پذيرايى از خدا نداشت. همان‌طور كه در را باز مى‌كرد، پاكت نامه ديگرى را روى زمين ديد. نامه را برداشت و بازكرد:

«اميلى عزيز، از پذيرايى خوب و كت زيبايت متشكرم.»
با عشق، خدا

--
هرگاه، هر روز دقيقآ آنچه را ضمير درونت احساس مى‌كند كه همان روز بايد به انجام برسانى و به انجام رساندى، هر روز احساس مى‌كنى آزادى كه جهان را ترك كنى.

مارك فيشر
-----------------------------------

برگرقته از جلد دوم کتاب «تـو، تـــویی؟!» - داستانهای کوتاه و شگفت انگیز

تبریک

سلام

بعد از مدتی اومدیم

و جا دارد ما نیز به نوبه خودمان این پیروزی های پی در پی رو به ملت شریف ایران تبریک عرض کنیم هم برگزاری انتخاباتی باشکوه و انتخاب جناب اقای دکتر حسن روحانی به عنوان رییس جمهور منتخب ملت و هم صعود تیم ملی به جام جهانی 2014 برزیل


سال نو مبارک


با سلام

و امروز ظهر سال رو تحویل کردیم تا با اتمام سال 1391 وارد سال 1392 هجری شمسی شویم به امید آنکه این سال بهتر و پربارتر از سال قبل باشد

بوی عید


والنتاین مبارک