خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد

اگــــر روزے دلمـــ گرفتــــ .. !

یادمـــ باشـــد؛

ڪه خـــدا با من استـــ .../..

ڪه فرشته هــا برایمـــ دعا مے کننـــد ..

ڪه ستاره هـــا شبـــــ را برایمـــــ روشن خواهنــد کــرد ..

یادمـــ باشد؛

ڪه قاصدڪـے در راه استـــــ

ڪه بهار نزدیڪــ استـــ ...!

ڪه فـــردا منتظرمـــ مے مانــد ..

ڪه من راه رفتنـــ مے دانمــ و دویدنـــ ...

و جاده هـــا قدم هایمـــ را شماره خواهند کــرد ..

اگر روزے دلمـــ گرفتــــ!

یادمـــ باشد؛

ڪه خداے من اینجاستــــ ..

همینــ نزدیڪے ها

و منـــ،

تنها نیستمــ


+دلـــم خیلـــے گرفتـــــه ../..




בلَـــمْ پر  اَزْ حرفهـ

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است ، پر بکش

او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟

اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .

وَقتی وآژِه هآ دَرد رآ نِمی فَهمند

زیاده خواه نیستم!

جاده ی شمال

یک کلبه ی جنگلی

یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی

کمی هیزم، کمی آتش، مه جنگلی،

کمی تاریکی محض، کمی مستی، کمی مهتاب

و بوی یـار و بوی یـار و بوی یـار!

تـو باشی، مـن باشم


و ...هــیچ !

دنیا هم ارزانی خودشان
 
 

مـــ♥ـــاه مـــــن

سکوتم را بشناس

بعضــــے وقتــــا سڪـــوتـــــ میڪنــے


چوטּ اینقدر رنجیدے ڪــہ نمــے خواے حرفـے بزنـے . . .


بعضــــے وقتــــا سڪـــوتـــــ میڪنــے


چوטּ واقعاً حرفـے واســہ گفتن ندارے . . .


گاه سڪـــوتـــــ یــہ اعتراضــہ . . .


گــاهــے هم انتظار . . .


اما بیشتر وقتــــا سڪـــوتـــــ واســہ اینــہ ڪہ


هیچ ڪلمــہ اے نمـے تونــہ غمـے رو ڪــہ تو وجودت دارے ، توصیفـــ ڪنــہ!


خر خودمم

خودم رو می زنم به اون راه که

اصلاً به من ربطی نداره که هرکی تو زندگیش داره چیکار میکنه


من هوای کار خودمو داشته باشم؛ هنره!


اما، خر خودمم!

حس بدون شرح

دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

گریه

میپرسند چرا نگاه هایت غم دارد؟

ومن در پاسخشان فقط به بغض توی گلویم میگویم صبور باش...

میپرسند چرا لبخندروی لبانت نمینشیند؟

ومن در پاسخشان به اشک هایم میگویم الان وقت بارانی شدن نیست...

می خواهند سوال بعدی را بپرسند که بغض گلویم میترکد و اشک هایم سرازیر میشوند و بغض و اشک هایم به من میگویند الان

وقتش بود...

بهترینم ..

خـُـدا تـو تــنــهــا روزنـه امـیــدی هـــسـتــی کــه هـیـچ وقـت بـسـتـه نـمـیـشـی …



تــنــهـا کـسـی هـسـتـی کـه بــا دهــن بـســتــه هـم مـیـشـه صـدات کـنـم …



بـا پــای شــکـســتــه هــم مـیــشــه سـراغـت بـیـام !



تـنـهـا خـریـداری هـسـتـی کـه جـنـس شـکـسـتـه رو بـهــتـر بـر مــیـداری …



تــنـــهـــا کــسـی هــسـتـی کــه وقــتــی هــمـه رفـــتـند مـیمـونـی بـرام …



وقــتــی هــمــه پــشــت کـردنــد بـهـــم آغـوش تو بازه …



وقــتــی هـمــه تـنـهــــام گـــذاشـــتـــــن مـحـرمـم مـیـشـی …

خدای من ...


شیطان به خداوند گفت:

چگونه است که بندگانت تو را دوست دارند و تو را نافرمانی میکنند

در حالی که با من دشمنند و از من اطاعت میکنند.

خطاب رسید که ای ابلیس:

به واسطه ی همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو ،

از نافرمانی های آنان در میگذرم...

بی تو ام

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟



میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

باران می بارد

باران می بارد

و من در ایستگاه همیشه،

ایستادهْ پیر می شوم

بی آن که بدانم سال هاست

هیچ قطاری این جا توقف نمی کند!

دَرد

مَــتــرسَـــک ،


حــرف ِ دلــت را خــوب میــدانَــم،

میــدانَــم دَرد دارد !

باشــــی ُ

وجـودت را هیـچ بدانـَنـد ...!!!



سقــوط

سقــوط

تنهــا از پریـدن از پنجــرهـ اتفـاق نمـے افتـد ...

زنـے کـهـ در نوشتـه هـایش مـےمیــرد(!)

احتیـاجـے بـه جلـب توجـه نـدارد /.