سلام گرم میان زمستان سرد 94

سلام به دوستان عزیز و مهربان...

بعد از مدت ها این پست نوشته میشه...مدت ها دوری از دل مشغولی های قبلی...وبلاگ نوشتنی که فیس بوک جاشو تا حدودی گرفت و اخیرا هم تلگرام که محفل مجازی رو پر کرده...

بعد از مدت ها دلم هوای بودن کنار نوشته های دلم رو کرد...کنار شما که حرف های دلم رو خوندین و نظر دادین...
امیدوارم حال تک تک شماها خوب و خوش باشه و سلامتی همیشه برقرار...

خیلی وقت بود نبودم...خوشحال میشم دوستانی که حضور دارن نظر بدن...

به گرمای دلت بفشار قلب سردم را...
اینجا نگاه ها سرد است...
من سراغ چشمان مهربان تو آمده ام...


"محمد"

سرمای دوری...

میان این همه سرمای دوری

دلم گرم تو دارد

نفس با یاد تو آید

بیا بنگر وجودم را

که نامت حک شده با خاطراتت...

و میان دفترم گلبرگ خشکی بود که هنوز طراوت نفسهایت را بر وجودم میدمید.

من از خویش تا بی انتها دورم...

بر بلندای تنهایی خویش،دیوار سکوت میسازم...
عکس خاطراتم،هنوز روی دیوار جا گرفته...
میبینی...شیشه اش شکسته...
نمیدانم کدام طوفان وجودم طغیان کرده است...
آهی میکشم...شاید سکوتم بشکند...
قطره اشکی که تنها امید خاموشی بر این آه سوزان وجودم خواهد بود...
من از خویش تا بی انتها دورم...!!!

شانه هایت...

عجیب احساس سنگینی روی شانه هایم میکنم...

یادت هست...گفتی شانه هایت را به من بسپار...

از وقتی رفتی عادت به سنگینی شانه هایم ندارم...

کاش بودی...باز به خودت میسپردمشان...

 

سرمای دوری...

شیشه را دیدی که طاقت سرمای زیاد ندارد و ترک می خورد...

این سرمای دوری هم دلم را ناجوانمردانه شکست...

آرومم

ولی سرد است

تنم

وجودم

چشمانم بسته است

گویی دنیا روی تنم سنگینی میکند

صدای شکستن ذره ذره وجودم گوش را کر میکند

دلم پر از سرمای تنهایی است

آن هم میشکند

خانه تنهاییم چقدر تنگ است

تاریک

حتی گرمای نفسی هم نیست

میمانم اینجا

تا زمانی که فریاد زنند

مرده ها برخیزید...

روی مزارم سنگی نیست بر خاکش بنویسید:

"رفتن زود بود و آمدن دیر و چه زود دیر می شود"

 

حوض نقاشی...

میان نقاشی هایم همیشه حوض کوچک آبی بود...
شاید میان ذهنم یک ماهی از بی آبی داشت،میمرد...!

اوج...

گاهی باید به اوج گرفتن اندیشید نه فقط پرواز...
کرکس ها هم پرواز میکنند...
پرنده بودن در اوج ریباست...

عبور...

من از غبار دوزخم...
نیم شوم خیال تو...
من از عبور گذشته ام...
به حال من،هوای تو...

سیب...

سیب افتاد و جهانم سنگین شد...
پای درخت سیب دلی غمگین شد...
افتادی و اندیشه من پیش خداست...
افتادن هر چیز کنار،سیب جداست...
طعم زیبای تو را در یاد خواهم داشت...
جای افتادن تو،گلی خواهم کاشت...

برگ پاییز...

من از پاییز،نگاهم رو به یک برگ است
من از پاییز،نوشتارم فقط متن است
ماه آبانم،سر آغاز بودن من به این دنیاست
صدای مرد آبانی،یه انشایی رو به فرداست
مهر پاییزت گرچه می رود بیرون از این فصل
مهر مرد آبانی به پهنای یک عمر،باقیست...

سلامی دوباره...

سلام خدمت دوستان عزیز و مهربانم...
خیلی وقت بود نبودم و معذرت که پیام ها و حضور شما رو بدون پاسخ گذاشتم.
امیدوارم لحظه هایی همیشه زیبا کنار زندگی شما جا داشته باشد.
موفق و سربلند باشید تک تک شما عزیزان.

من خسته ام...

من خسته از ترانه های بی ثمر

خسته از صدای بر ریشه ی تبر

من خسته از تمام فریاد های بی اثر

خسته از این همه دروغ های بی پدر

من خسته از آسمان بی رنگ شهر

خسته از هیاهوی مردمان بی رحم

من خسته از تمام خستگی

خسته از این همه شکستگی...


::::> دوستای عزیز و مهربان سلام...

خیلی معذرت که نمیتونم بموقع سر بزنم به شما عزیزان...

از نگاه همیشه زیبای شما سپاس...

موفق باشید...

سکوت...

میان این همه هیاهوی نبودن،گویی فریادی شنیده نمیشود...

زبانم دیگر لهجه سکوت گرفته...

و حال خیلی ها میشوند...اما معنایش را نمیدانند...

http://files.myopera.com/www.shahvatraan.blogfa.c/files/f_Seviorsevmim_830e786%5B1%5D.jpg

::::> سکوت،فریاد معناداریست که فقط شنیدنش سخت است...


آسمانی...

هر چه از زمین فاصله بگیری،دنیا در نگاهت کوچک میشود،
وجودت را تا بینهایت آسمان اوج بده،تا از زمینی بودن رها شوی،
آسمانی باش،بزرگ،به وسعت بی پایانش...

https://lh5.googleusercontent.com/-iQovz-CUR2I/UIIDtewlbdI/AAAAAAABh5Y/rZ_FdWa4db0/w500/2817573.jpeg

طوفان درون...

آرامم...
آرام به این آرامشی که دارم...
و تو...ظاهر بین مباش...
و اندیشه ات را گمراه مکن...
آنچه میبینی فقط نسیمی از های دمم هست...
مگذار طوفان درونم وجودت را درهم شکند...

Photo: ‎آرامم...
آرام به این آرامشی که دارم...
و تو...ظاهر بین مباش...
و اندیشه ات را گمراه مکن...
آنچه میبینی فقط نسیمی از های دمم هست...
مگذار طوفان درونم وجودت را درهم شکند...

By : Mohammad.A‎

::::> تلاطم خروشان درونم صلابت ناپایدارت را میشکند...
آرام تر قدم بگذار میان هیاهوی وجودم...