فقط برای تو

ای مرگ بیا 

.

.

.

که زندگی ما را کشت

کاش بدونی به اندازه ی تمام  دل شکستگیت خسته م.

یه 3 مهر دیگه

امروز تولدم بود. یه حسی دارم که اولین باره که تجربه ش میکنم. نه حس قشنگیه، نه حس بدیه.

از چند روز پیش کلی اتفاق جورواجور افتاده.

مهم ترینش که از همه بیشتر روم تاثیر گذاشته اینه که تو سفر به گرگان دوباره گوشی نازنینمو گم کردم. گم نکردم، یکی از دوستان عزیز گرگانی دزدیدنش. چرا آیا؟

بابا و مامانم توی دو سه روز گذشته شاید هجده بار بوسم کردن.

برام سه بار برام جشن تولد گرفتن.

بعد از شش ماه قرآن خوندم.

داداشم، جواد جون، واسه تبریک تولد بهم یه مسیجی داد که نیم ساعت داشتم گریه میکردم.

امروز ظهرم یه چیزی شد که اینجا نمیشه بگم.

دخترعمه م کلی باهام دردو دل کرد و بهم گفت خواهرشم.

80 تا لغت انگلیسی حفظ کردم.

دوبار یاد دانشگاه افتادم و گریه کردم.

کلی سهراب خوندم.

.

.

.

و...

و اینکه به اینجا سر زدم. چه ابتذالیه داشتن این حس! همشم این شعر تو سرم می چرخه: 

سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب میبینند، تو را در قریه هایی دور مرغانی به هم تبریک می گویند.


پ.ن. دوست خوبم اگه فراموش شده بودم امروز ازم یاد نمی کردی. دوست اونیه که هیچوقت فراموش نشه. 

حیراینیییییییییییییم

گاهی بساط عشق خودش جور می شود

گاهی به صد مقدمه ناجور می شود.


پ.ن.1. دلم برا اینجا خیییییلی تنگ شده بود.

پ.ن.2. یه حالی دارم این روزا، نه آرومم نه آشوبم.

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

اصلاً حس و حال نوشتن نیست، نمی دونم چرا.

چند باره

یه بار دیگه بهم ثابت کردن که به این سادگیام نیست.

there will be time

Do I dare to disturb the universe?

And indeed there will be time.

For the yellow smoke that slides along the street

Rubbing it's back upon the window-panes,

There will be time, there will be time

To prepare a face to meet the faces that you meet,

There will be time to murder and create,

And time for all the works and days of hands

That lift and drop a question on your plate,

Time for you and time for me,

And time yet for a hundred indecisions,

And for a hundred visions and revisions,

Before the taking of a toast and tea....

یاد باد

شاید  تو این چند روز چهارصد بار این آهنگ یاد باد سالار عقیلی رو گوش کردم.

عالیه!

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد            به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

دل به امید صدایی که مگر بر تو رسد        ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

میتونید تو سایت جوان امروز بشنوید. آدرسش اینه:

http://javanemrooz.com/music/album-745.aspx

اگه نگم میترکم

ایستاده ام. شفاف و رام به دنیا نگاه می کنم. اما کاسه ی چشمم پر از هیاهو می شود. انگار که درگیر یک آشوب ازلی است. آشوبی که تازه کشف شده. ولی من صبورانه، دلیرانه، متین و با سرگیجه ادامه می دهم تا... . نمی دانم کجا! آنجا که مقدسات روی زمین افتاده و خاک می خورند.

بر روی منحنی های فراز و فرودهای ذهن، علامتهایی می گذارم. در طول مسیر پلهایی می بندم، راههایی باز می کنم و تونل می زنم. به زور میان پدیده ها و کائناتی که خودم آفریده ام رابطه ایجاد می کنم. برای راحتی و فهم خودم بین آنها تمایز قائل می شوم. با احتیاط و دلهره میان آنها قدم بر می دارم و وحشت زده آنها را با مفهوم هنجار و قانون به هم متحد می کنم. و بعد تک تک آ نها را به نیازهای خودم گره می زنم.

مثل تکه ای آهنربا اینجا ایستاده ام و این همه آشوب را که مثل براده های آهن به من چسبیده اند را می بینم و دلم می لرزد. می خواهم هر تکه براده را از خودم جدا کنم؛ اما کابوس هست. و در بیداری بیشتر.

این آشوب فرزند من است. مثل اربابان، فرموده ام که تمام خرمن هستی را بکوبند و به دست باد دهند. و حالا فقط دست به کمر ایستاده ام... .

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره

من و شک جفت شده ایم

فکر و ایمان در دهانم آب می شوند

و حسی شبیه به اینکه کسی با روده هایم طناب بازی می کند

به سجاده

به نفس

به صدای تپش قلبی که چندیست بی بهانه می زند

به جنون

به عشقی که بوی نفرت می دهد

به سایه های بی نور

به تصویر...

این زمین که می چرخد گهواره ی کابوس هایم شده

ریزشی، غرشی، فریادی، یا مشتی آب باید....


پ.ن1. فقط چند قطره تا لبریز شدن دارم. راه دوری نیست...

پ.ن2. بقول آقوی همساده له له شدم، داغون شدم، هویتم خرد شده.

چی میشه گفت؟

فاجعه یعنی تو یه بعد از ظهر بهاری که همه اصولاً حال و هوای گشت و گذار و تفریح دارن بری سینما و ببینی برای فیلم "انتهای خیابان هشتم" فقط خودت و دوستت و سه تا پسر بچه ی سوم، چهارم ابتدایی بلیط گرفتن، بعد که از سالن میای بیرون ببینی واسه فیلم "فیتیله و خاله نمیدونم چی..." که تو سالن کناری قراره نمایش داده بشه مردم  تو صف ایستادن.

میخواستم خودمو خفه کنم.

انتهای خیابان هشتم شاهکار بود. حتماً ببینید.