نیمه پر لیوان...
کنار دستم دوستم، همکارم، هم دانشگاهیم میگه دیگه حالم از هرچی سوژست به هم میخوره
راست میگه. وقتی تمام روزت بشه فکر کردن و نوشتن و پیدا کردن موضوعی واسه صحبت و خبر نوشتن دیگه نه وقتی هست، نه حوصله ای واسه وبلاگ نویسی. وبلاگی که قرار بود روزانه نویسی باشه شده مثل جعبه خاطرات خاک خورده تو انباری که دو هفتست کسی بهش دست نزده. فقط من موندم و خودم و پیچ خوردنم تو اتفاقات روزانه و درگیریهای دنیا و بدبخیتی مردم
البته که همه چیز سیاهی و خستگی نیست. امروز یه اتفاق خیلی خوب افتاد. شاید سالها منتظرش بودم منتظر روزهایی که دونه دونه ارزوهای کوچیکمو از تو دفترم خط بزنم و مطمئن باشم روز موعود داره نزدیک میشه. امروز با دیدن یه دوست خوب یکی از این آروزها خط خورد. دیدار با کسی که جزو افراد لیست شده تو آرزوهام بود اتفاق بزرگیه. بزرگم نه؛ خیلی خیلی بزرگ
پی نو:
همین الان یکی با یک عدد جعبه شیرینی بزرگ تو دفتر کار ظاهر
شد. ما داریم ذوق میکنیم واسه شیرینیای توش. فک کنم اگه یه پاکت پول میدادن انقد
خوشحال نمی شدیم :))
خدایا این شادیارو از ما نگیر
زیارت



تو دلم ولولست واسه رفتنش!
این جمله کلیدی رو بعد شنیدن خبر انفجار لبنان گفتم. هوای رفتنه از سرم بیرون نمیره و این ولولهه با اتفاقات این مدلی نه تنها خاموش نمیشه که بدتر آتیشش میره بالا. دروغ نگفتم اگه بگم دو روز قبلش بابا داشت راضی میشد. برای رفتنم عزمم جذم بود که تا راضیش نکنم فکر هیچ سفر دیگه ای نیوفته تو سرم منتظر بودم بابا از سفر بگرده تا اقدامات لازم جهت راضی شدنش انجام بشه که اینجوری شد...
قضیه لبنان که صد درصد منتفی شد، امام رضا طلبید.حکمتش رو ندونم به قسمت بودنش شک ندارم، بهترین قسمتم همین دل آرومیه که قراره برم از
میون شبکه های کوچیک ضریح جم کنم و برگردم. قربونش برم، هر وقت خستمه خودش به دادم میرسه. دید
قرار ندارم گفت بیا پیش خودم
درسته یه سفرایی 1 بار امکان رفتنش پیش میاد، درسته مشهد رو همیشه میشه میرفت و
لبنان رو نه. درسته از بس دلم رفته حرم و برگشته شدم دائم الزیاره آقا ولی هنوزم که
هنوزه وقتی اسم سفر مشهد میاد میخوام تمام دنیامو بریزم یه طرف زیارتو بزارم
یه طرف دیگه اگه هزارتا سفر لبنانم میریختن دورم و میگفتن یا مشهد یا هزارتا سفر شک
نمیکردم انتخابم خود خود آقا بود.
یه جمله: انقدی که از رفتنم خوشحالم از نرفتم ناراحت نیستم!
انباری خونمون به اندازه انباری 70 متری خونه های قدیمی پر از خاطراته. بابا هرچی میتونسته وسایل جمع کرده و انباری تا جا داره پر از وسیله ست اگه مامان نبود احتمالا محل زندگیمون به انباری تبدیل میشد و خودمون میبایست از خونه میرفتیم بیرون! رفته بودم از تو پنج تا جعبه کارتون بزرگ کتابی که بابا از سالهای جوونیش تا الان جمع کرده کتابای به درد بخورش رو پیدا کنم... از سبک شناسی بهار تا کتابای چاپ شده اوایل انقلاب...شاید جز ورقه های کهنه و قدیمی چیزی از کتابا نمونده باشه ولی دلبستگی به همین کتابا نذاشته بابا بعد این همه سال اونارو به جایی اهدا کنه! به بابا حق میدم اینکه نخواد اهداش کنه به کتابخونه یا حداقل حراج بزاره٬ نمیشه به راحتی عوض کردن یه تیکه ظرف یا دور انداختن لباسای کهنه با کتابای با ارزش دوران جوونی همچین رفتاری کرد حتما اون زمان برای خریدش زحمت زیادی کشیده... همه این کتابا برای بابا دنیاییه نه بابت نوشته های توش که کتابا فقط نوشتهاش نیستم به خاطر اتفاقات پشت هر کدومش قصه ی خریدنش پیدا کردن یا هدیه دادنش یه وقتایی خرید یه کتاب یا گرفتنش به عنوان هدیه ارزش اونو بیشتر از نوشته های توش میکنه. اصلا روایت داریم یکی از اسباب تجدید خاطرات همین کتاباست!

این سه تا کتاب حاصل تفحصم تو انباری خانه ست. خاله گلدونه و جوجه نازدونه همراه تمام سالهای بچگیم بود تایکی از شماره هاش منتشر میشد مامان برام میخرید... شعرای هر صفحه رو باز باز کردن اون صفحه میخوندم و مامانم تو ذهنش میگفته چه بچه باهوشی دارم احتمالا جزو زنان نخبه هم عصر خودشه :) کتاب تخم طلارو تو سنای ۸ تا ۱۰ سالگی خریدم و اون یکی کتاب حاصل اولین بازدید خانوادگی ما از نمایشگاه کتاب بود که بابا خرید.

این یکی عکس پیک شادی پنجم دبستانم هست که از عملیات آشغال ریزون مامان در آمان مونده ...
واقعا یه لحظه تمام روزای خوب بچگیم تو خونه ی کوچکیمون وقتی مامان شعرای کتاب رو برام میخوند و یه جاهایی صدای شخصیتای قصه رو در میاورد و من سراپا گوش میشدم اومد جلو چشمم و جون گرفت.
پی نو:
*می تونم تصور کنم تو دلتون میگید اخه کدوم بی سوادی نوشته های منو انتخاب کرده! ولی من خوشحالم٬ این اولین باره نوشتم تو یه روزنامه سراسری به اسمخودم چاپ میشه :)
*این روزا هرجا همایشی دعوت میشم امکان نداره چندتا از همکلاسیام رو نبینم... واقعا وقتی به عنوان عکاس٬ خبرنگار٬ و سوال کننده از شخص رئیس جمهور جدید میبینمشون خوشحال میشم
*فردا آخرین روز ماه رمضونه...ماه رحمت و برکت خدا داره تموم میشه و به زندگی عادیمون برمیگردیم. همیشه فک کردم اگه پیامبر رحمت نبود و مسلمون نبودیم شاید هیچ وقت لذت خوندن نماز عید فطر بعد یک ماه بندگی خدارو بین جمعیت نماز خون و شنیدن صدای گریه های آروم خیلیارو تجربه نمیکردیم یا اون لحظه های ناب شبهای قدر که دستای همه میره بالا و دعا میخونن. باز شدن سفر کرم خدا دم افطار و خیلی چیزای دیگه...شاید هیچ وقت با یه سری آدم از دورترین کشورهای دنیا تو یه صف رو به یه قبله وای نمیستادیم خدارو عبادت کنیم٬ عید رو از راه دور بهم تبریک بگیم و حس کنیم چقد فاصله ها کمتر شده...دوست دارم بیشتر از همه به پیامبر رحمة للعالمین عید رو تبریگ بگم. جشن یک میلیاردی مسلمونها که نتیجه سالها تلاش های اون هست
کودکی در روزهای اغاز 23 سالگی
نشسته بودیم روی سرازیری چمن ها و ساعت نزدیکای یک شب را نشان میداد. دختر عموی جیغ جیغویم که فقط همین یک ویژگیش به من رفته روی زیر انداز سر میخورد و عمو از پایین پاهایش را میکشید و صدای جیغ خوشحالی بود که به هوا میرفت و در ان نصفه شبی مردم بیچاره را آزار میداد!... نتیجه ی جیغ های گوش خراش و از سر شوق دختر عمو تلنگر احساسات کودکانه ام در اغازین روزهای 23 سالگی بود! سر خوردنم همان و ول نکردنش همان! با برادرم و پسر عمو و دختر جغله ی عمو مینشستیم روی زیر انداز و دست جمعی سر میخوردیم و جیغ میزدیم و خوشحال از کشف بازی جدیدمان بودیم
یک لحظه یادم افتاد همین یک هفته پیش وارد 23 سالگی شدم... همکلاسی دبیرستانم 6 ماه پیش بچه اش به دنیا امد و بقیه ای که سنشان از من کمتر است سر خانه و زندگی خودشانند و من اینجا... سرسره بازی میکنم روی چمن!
سخت ترین لحظه های زندگی همین جاهاست دیگر... اینکه تاریخ و ساعت و اسم یک چیز را نشان دهد و خودت چیز دیگر باشی
کار جدید هم خوب است. دوستش دارم و همین که بار اول چیزی برای توی ذوق خوردنم پیدا نکردم نشانه ی رضایت کلی ست... از بابت بودن در کنار دوست چهار ساله ی دانشگاه، موقعیت هایی که برای ارتباط با افراد جدید پیدا میکنبم و از همه مهمتر روابطمان با مقامات سیاسی کشور خودمان و کشورهای دیگر ...اگرچه قضیه مسافرتم تقریبا منتفی شده و امکانش 1 درصد هم نیست ولی رابطه های کاری این امید را میدهد در سالهای اینده از این سفرها داشته باشیم و به امید خدا که بابا هم راضی شود :)
ماه خوبی ها
داشتم برای بابا و داداش توضیح میدادم که انواع سوسک ها به مدل پاهاشون باهم فرق میکنن... ادای پای سوسکارو درمیاوردم و توضیح میدادم از بینشون من فقط اونی که پاهاش جمه و یک سانتیمتر هم نمیشه و رنگشم پر رنگ نیست و در بین گونه های سوسک چلاغ محسوب میشه رو میتونم به زور و زحمت بکشم... الان یکی از همون چلاغا رو کشتم و منتظرم بیان جنازش رو از زیر در اتاق بردارند
دقیقا بعد از نوشتن پست پایین شاید حدود دو روز بعد من و دوستم به کاری دعوت شدیم و اولین روزش که چهارشنبه باشد رفتیم سر کار! همه چیز خوب و عالیست و یک اتاق دادند دست ما... قرار است بعد ماه رمضان میوه بیاوریم توی اتاق و با ان یک نفری که به جمع ما اضافه میشود برنامه ی میوه خوری بریزیم و هر روز به نوبت یک کیلو میوه ببریم تا از مهمانان احتمالی نیز با همین میوه پذیرایی شود. دمپایی راحتی پا کنیم و یک گوشه از دفتر را هم فرش کنیم تا از کمر درد ناشی از نشستن پشت زیاد پای سیستم خلاص شده باشیم...
رفتن به سفری که پدر راضی نباشد مثل خوردن زهر مار در بهترین رستوران است...
حتی اگر انتخاب شدنم برای همچین سفری مثل یک رویا بوده باشد و تک تک آیتم های ارزویم هم قرار باشد اتفاق بیوفتد مهم ان رضایتست که اگر هم زبانی گفته باشد میدانم دلی نیست معجزه میخواهد مثل همه ی اتفاقاتی که در زندگیم با معجزه رخ داده و باورم نشد
معجزه در زندگی من جزو ان گزینه هاییست که میتوانم در رابطه با همه ی ارزوهای در انتظار وقوع رویش حساب باز کنم...
سفر پر خطریست، خیلی هم پر خطر! اتفاقات ناخوشایند یک سفر پر ماجرا امکان رخ دادنش زیاد است هم من میدانم هم بابا با این همه دلم برای رفتن پر میکشد خدا کند بابا راضی شود، از ته دل
برای دل بی قرار بی مرهم
با همه ی خوش بینی به خواب چند شب پیشم خوابی که توش یه بچه ی دیگه به جمع چهارنفرمون اضافه شده بود و من فارغ از حرفهای خاله زنکها چشم دوخته بودم به هدیه ی خدا... و از خواب بیدار شدن بعدش... و منتظر شدن برای افتادن اون اتفاق خوبه...با همه خوش بینی و انتظار برای مقلب القلوب دوباره تو حال و احوال این روزا مثل بهار فصلها، ولی دیده میشه قطار اتفاقات ناخوشایند طولانی تر از این حرفاست...
احساس گناه میکنم و مطمئنم دارم تاوان اشتباهی رو پس میدم که خدا حالا حالاها قرار نیست ازش بگذره
امشب به طرز فجیعی سر نماز گریه کردم. خواستم خدا یه بار دیگه ببخشتم... نمیدونم اگه خداوندی خدا به بزرگی اسمون باشه و گناه من به بزرگی ابرای سیروس کومولوس کومولونیمبوس! میشه یه بادی از طرف خدا بیاد تا این ابر ننگین از صحنه ی آسمون محو بشه؟!
من هنوز امیدوارم...هنوز منتظر اتفاق خوبم
پی نو:
انقد هوای کودکانه خوب و دلنشینه که وقتی رو تاب بزرگ پارک جوانمردان نشستم و با هل دادن محکم دوستم رفتم تو اسمون به یاد همه ی روزای شیرین بچگی دلم هوری ریخت پایین...چقد زود بزرگ شدیم!
به بابا میگم عروسی فردا چه نسبتی با ما دارن؟
میگه فامیلیم هاااا! بابای داماد که ۲۰ سال پیش به رحمت خدا رفته با مادربزرگ بابام پسر دایی دختر عمه میشدن
بنده دیگه حرفی ندارم :/
کش مکش ها
به طرز خنده اوری تمام مسیر های ارتباطی، اول صبح قطع شد. اسمسی در رابطه با یک طرفه شدن گوشی و پایان شارژ نت و تمام شدن اعتبار کارت عابرم درست در اولین روز چهارمین ماه سال! قرار بود روز افتضاحی باشد ولی نشد.... نشستم فکر کردم به هفته ای که داشتم. هفته ی بدی که تمام شد (صرف نظر از ان یک روز خوبش) و حالا در حال گذران هفته بعدی و پس لرزه ها هستم
فکر کردم به اتفاقاتی که افتاد، به اشتباهاتی که داشتم، به جر و بحث هایی که داشتیم و اینکه اگر ما جهان اولی هم بشیم و پدر و مادرم جزو روشنفکرترین و بهترین پدر و مادرهای دنیا هم که باشند یک جایی از زندگی زور جهان سومی بودنشان بر من غلبه میکند و اصرار هاشون مبنی بر ازدواجم با پسری که دوستش ندارم عملی میشه. تمام جر و بحث یک هفته ای برای همین بود. با اینکه از نیتشان باخبرم و مطمئنم از ان پدر مادرهای لجوج نیستند و هیچ وقت بدون نظر کاملا مثبتم اقدامات بعدی را انجام نمیدهند ولی همین قضاوت های یک طرفه و جهت خوبی که به طرف مقابل دارند و نمونه اش سوال هایی از این قبیل که "واقعا پسر خوبیه میخوای جواب ردی بدی؟!" و هزاران سوال مشابه دیگر کافیست تا تمام ادم را بهم بریزد انهم نه برای یک هفته برای کل عمر مجردیت و ادمرا از بابت احترام به نظر طرف مقابل خانواده مایوس و نا امید کند. و بدتر از همه گفتن موضوع به در و همسایه و عمو و خاله و نگاه موشکافانه ی فامیل برای خبرهای بعدی که اغاز جدلی جهانی در خانه میشود...
مامان بیشتر از این میترسد هدفم برای زندگی مشخص نیست بی انگیزگی در من موج میزند و تا به حال به مرد اینده کوچکترین فکری هم نکردم... اینکه یک مادر دخترش را در سن 22 سالگی نشناخته هم در نوع خودش عذاب اور ست ( فعلا همه ی تیرها به سمت مامان نشانه میرود!) من هم ننشسته ام برای مادرم حرف بزنم. دوست ندارم از رازهای درونیم که فقط خودم میبایست درباره اش نظر دهم با کسی حرف بزنم حتی نگفته ام باید کمی صبر کند و ضرب المثل گر صبر کنی ز قوره حلوا سازی را برایش مثال بیاورم و بگم تقریبا مطمئنم چه کسی رو میخوام فقط مطمئن نیستم پیدا میشه!! و یا انقد در نظر شما عجیب و شاخ و دار و غیر قابل تصور باشه که قبول نکنید :(
این ترم زبان را هم افتادم!
شاید ادم خنگی باشم ولی شل نیستم! به این زودی ها وا نمیدهم...هرکس دیگری جای من بود ول میکرد. نمیخواهم تنها راه روزنه امید روزهای تابستانی و هدفم و همه ی خیالاتم را حتی اگر کور سویی باشد با انگوشتان خودم ببندم!
پی نو:
*همیشه مثل امشب نیست که همه چیزم را راحت بنویسم.
*با دایل اپ امدم...خوشبختانه تلفن خانه قطع نیست!
یک روز دوست داشتنی
نشسته بودیم دور میز بزرگی و حرفهای معمولی میزدیم. حرفهایمان که ته میکشید یا به جایی میرسیدیم که زبان هم را نمیفهمیدیم لبخند میزدیم... حرف ها لبخند نداشتند، لبخندهامان پر از حرف بود ما بودیم و چشمهایمان با دنیای از حرف... کلمه ها گنگ میشد چشمها زبان میشدند.
بحث رسید به جاهای حساس. سه نفر با تمام تلاش و فارسی دست و پاشکسته سعی میکردند جوابم را بدهند
تمام مدتی که سه نفر همزمان در حال کلنجار رفتن با کلمه های فارسی بودند من به شیرینی این نگاه ها فکر میکردم. از حرفهایشان هیچی نفهمیدم! حواسم جای دیگری رفت، پرت شده بودم به یکی دو سال پیش، یادم امد نشستن در جمعی که حالا برایم عادی و بی تفاوت مینمود آرزویم بود! فکرش را هم نمیکردم من کجا و حز*ب ال*له و حم*اس کجا؟ من کجا و فاصله های هزاران کیلومتری را کمتر از دو متر کردن کجا...
وسط حرفها دیگر چیزی نشنیدم فقط چشمهایم کمی تر شد، لبخندم را غلیظ تر کردم و یکی ان وسط بحث را جمع کرد!
خواستم اینجا بنویسیم... بنویسم 29 خرداد 1392...در اخرین روزهای هفته ای پر از تلخی، شیرینی این اتفاق خوب و ِآرزویی که تنها در ذهن و قلبم جا داشت اولین قدمش را برداشت... من به قدم های بعدی. به نیت های خالصانه مان و راه پیش رو ایمان دارم
رای مارو پس بدین!

چهار سال پیش جشن پیروزیمون با وایسادن جلوی بعضی کج فهمی ها و شایعه ها و ریختن تو خیابونا حروم شد. در واقع جشنی نداشتیم...همش داد زدیم نتیجه ی حاصله، رای ملته
امسال داریم جشن دیگران رو نظاره میکنیم... نه حرفی از تقلب چهار سال پیشه نه رای مارو پس بدید نه اینکه رای هارو به نفع خودشون میکنن!!!
من به روحانی رای ندادم...و چون اهل ریختن تو خیابون و اتیش بازی و کشت و کشتار نیستم با کمال تشخص و ادب و شعور به دوستان عزیزی که کاندیدشون انتخاب شد تبریک میگم :))
به امید ایرانی بهتر
پی نو:
شربت ابلیمویی که گفتم... الان وقت خوردنشه! اخیییییییشششششش
دلنامه

قرآن توی کیفم... یک بطری آب و دلی که تا لبریز از غصه های دنیا نشود تنگ آن دنیا و آدمهای آسمانیش نمیشود
کوله ام را پر میکنم
میروم مینشینم بالای سنگ های مانده از نام و نشان آدمهای قدیم... همین جا قصه شروع میشود: گریه گریه گریه
اشک ها هیچ وقت امان صحبت و درد و دل را نمیدهند. وقتی میدانم خودشان از همه چیز خبر دارند دیگر حرفی برای گفتن نیست. همین اشک ها حرفهای خودشان را میزنند
نقطه آخر همیشه سنگ کسی است که عکسش را بالا گذاشته ام... کسی که هنوز هم بعد این همه سال سر زدن نفهمیدم اینجا خوابیده یا چند صد کیلومتر آنورتر. جالب است هربار کسی پیدا میشود روایت جدید میگوید و مرا بیشتر از قبل توی معمای "بلاخره قبر اصلی کجاست؟" گیر میندازد. با این همه در قلبم، گوشه ی همه اتفاقات بی خودی دنیا جایی برایش هست... سنگش را به سینه خواهم زد!
سفر که تمام میشود... به حالم که نگاه میکنم...به لبخندم بعد از بازگشت...تازه میفهمم بهشت همین نزدیکی ها بود. توی جاده ی بهشت زهرا... جاده ی بهشت نزدیک بود ما خودمان را از ان دور می دیدیم
پی نو:
انتخابات تمام شود یک پارچ شربت ابلیمو درست میکنم. یک هفته مینشینم خانه، خودم را مهمان غذاهای جدیدی که باید یاد بگیرم تا در آینده نشان لیاقت دختر کدبانوی خانه بودن را بابتش دریافت کنم درست میکنم و پذیرای خودم میشوم... با اینکه نشستن در خانه برایم به مثابه زندانی شدن در سلول دو متری زندان گوانتاناموست با این حال دوری بیش از حد خانه دارد حالم را بهم میزند. از بلوار کشاورز؛ خیابان ولیعصر؛ چهارراه ولیعصر؛ هفت تیر عقم گرفته. اسمش که می اید دچار الرژی خارشی میشوم چه برسد به دیدنشان.. به امید خدا تا یک ماه اینده طلا هم مجانی بریزند این محله ها پیدایم نخواهد شد دوستان میتونن طلاهارو به راحتی بردارن :)
یک روز بهاری زیبا
رفتم روی ترازو. عقربه ها دقیق روی عدد 56 و 200 گرم بود که ترازو شروع کرد به سوت زدن. یعنی همینی که هستی، برو پایین!..یکی از جمله اهدافم برا رفتن به کلاس و کشیده شدن پایم به کانون همین ترازوی دیجیتالی خیریه است که تا به حال یک قرونی هم داخلش ننداختم ولی همیشه مشتری ثابت عدد و رقم هایش هستم
خیالم از بابت آن یک کیلوی اضافه شده در هفته های گذشته که راحت شد نشستم روی صندلی های آبی پلاستیکی، ساندویچم را از کیفم دراوردم و با اولین گاز یادم افتاد امروز به دوستم زنگ نزدم. تولدش بود. چقدر فراموش کار شده ام...شاید هم برعکس بعضی ها با وجود نبودنشان هنوز هم تولدشان درست روز موعود زنگ میخورد توی خاطرم، درست مثل الارم... یاداوری میکند هنوز خاطرش توی ذهنم مانده. بیدار شو!
گاز دوم مسبب یک سکسکه ی عمیق شد. ول کن نبود. مثل اینکه تا اعضا و جوارح داخلی را جلوی چشمم نمیاورد راحتم نمیگذاشت. همیشه تند تند غذا میخورم، نه از روی گشنگی که از روی یک عادت مسخره... لقمه های بعدی را کوچکتر کردم وزمان جویدنم را بیشتر... داشتم مزه مزه میکردم که یاد کنکور افتضاحم افتادم و ان خونسردی جالبم و اعتماد به نفسم که به همه گفتم کنکور خوبی بود. به هر حال مهم نبود. هنوز هم مانده ام اگر قبول شدم بروم یا نه. میارزد این همه خرج تراشی بیخود روی دست بابا؟ دلم نمیخواهد همش مصرف کننده باشم. از خرج کردن پول بی هدف متنفرم. با این همه میترسم روزی پشیمان این روزها شوم و توی دلم گله کنم ای کاش ارشدم را خوانده بودم...
خب. ساندویچ دیگر تمام شد
خودم را از روی صندلی میتکانم. میروم توی خیابان پردرخت. آفتاب تند تابستان چشمهایم را اذیت میکند. زنگ میزنم به دوستی که تولدش نیست! جواب که نمیدهد بیخیال همه چیز میشوم. از آفتاب گرفته تا خورده های نان روی لباسم و کنکوری که هنوز جوابش معلوم نیست. اصلا همه اینها چه فایده؟ وقتی دوستت جوابت را نمیدهد؟!
هر روز از بهار
ضربه ای روحی به این بزرگی نمیشود که صبح زیبایت را همراه با نم بهاری دل انگیز مانده از دیشب شروع کرده باشی به خودت رسیده باشی و اماده برای رفتن دنبال یک لقمه نان حلال... وسط بی ار تی بین دو عدد زن نالان و مخلوطی از درد ها و غم ها گیر کنی آن یکی از پسرش که توی زندان است و بچه ی خیلی خوبیست بگوید و اخر هم نفهمی چطور یک بچه ی خوب میرود زندان و آن دیگری از دعوایش با خانواده ی شوهر دخترش بگوید آن یکی از شوهر شیمیایی اش بگوید این یکی از دختر بی محبتش... انگار هر دو نفر برای اثبات بدبختی از هم سبقت بگیرند همچین حالتی... تا ثابت نکنند وضعیت خودشان بدتر است ول کن ماجرا هم نیستند و این وسط من بی نوا باید چهارده پونزده ایستگاه مستمع این کلکسیون شنیداری درد و غم باشم... در اخر خانومی که با خانواده شوهر دخترش دعوا کرده یک دعوا هم با راننده میکند... جیغ و داد و هوار و خداحافظ![]()
پی نو:
میشود وسط بهار بود و به تو فکر نکرد؟ شکوفه هارا دید و به صورتت لبخند نزد؟ بی تو بود و با تو نبود؟! وقتی همه جا عطر تورا دارد...

طرز خیار خوردن یه آدم خوشحال...
سهم عوض شدن حال و هوایم به کوچکی گاز زدن برعکس خیار است! تنها کاری که در مواقع بیکاری از دستم و فکر خلاق برمی آید همین است و بس... شما هم امتحان کنید ببینید چه مزه ی فوق العاده ای که نمیدهد
از کنکور چه خبر؟
سلام میرسونه و در سالهای اینده در خدمتشون هستیم. انگیزه اش را ندارم حوصله دفتر و کتاب هم همینطور فقط فکر خالی بودن بخش درس و مشق کمی روحم را دچار عذاب وجدان کرده که هر بار با رویارویی یک ارشد خوانده ی نالان از درس و بی کاری این مشکل برطرف میشود!
جلسه های ما این طوریه...
برعکس شمایی که توی جلسه هاتان احتمالا با کت و شلوار و مانتو شلوار رسمی مینشینید و از سختی های کار و برنامه های اتی صحبت می کنید باید عرض کنم زمانی که یک عدد شفته ی خوشحال دور یک میز نشسته باشد فرد مذکور سر گروه ما نمیبایست در مورد نحوه ی برگزاری مراسم از ما به عنوان خواننده ی سرود دسته جمعی دعوت به عمل آورد. نتیجه اش میدانید چه شد؟ جلو چشم شش نفر روی میز، روی زمین، روی دست بغل دستیها پهن شده و توی ذهنم مجسم میکردم من و چهار نفر دیگر ایستاده ایم روی سن و یک دستکش سفید هم دست کردیم و داریم سرود مثلا ای ایران میخوانیم. چهار دقیقه بدون وقفه با اشک و اه و فغان خندیدم و عملا جلسه به میز مذاکره برای چگونگی بند آوردن خنده ی من تبدیل شد
پیدا کنید هدف را...
زبان آموزا آدمای جالبین برخلاف دانشجوها که بی هدفن و اکثرا دنبال گرفتن یه مدرک همینجوری بچه هایی که زبان میخونن دقیقا میدونن دارن چیکار میکنن هدفشون چیه و مدرکو میخوان واسه چی مخصوصا زبانی که هم اکنون در حال گذراندن ترم هاش هستم! بعد وقتی نگاه میکنم به هدف خودم با هدف بقیه.... عاشق خودم میشم از اینکه هنوز ته مایه های توهمات دوران نوجوانی در سر میپرورانم و در این سن و سال هم از تک و تا نیوفتادم و عمرا اگه شما بدونید در مغز متوهم بنده چه ها که نمیگذره چه آرزوهایی، چه خیالاتی، چه فانتزیهایی :))
با تشکر از پشه های عزیز که این وقت شب منو در نوشتن این پست همراهی کردن
مرغ سحر؟!
انگار که همه ی اتاق را با آب مرغ آبیاری قطره ای کرده باشند بوی مرغ تا توی موهایم هم رفته. قابلامه روی گاز است و مرغ در پاسی از شب در حال آب پز شدن برای ساندویچ نهار فردای برادر است. اگر نگویم هر شب باید بگویم حداقل 2 یا 3 شب در هفته ما این وضعیت اسفبار و تحمل بوی غذا با معده ی سیر را داریم.
پنجره باز است و از بالکن روبه روی ما پسر بچه ای دارکوب وار دارد بازی میکند. از همین بازیهایی که صدای دارکوب میدهند و دوتا گوی را باید به هم بزنید و مهمترین شایعه ی عید در رابطه با همین بازی این بود که برج میلاد بابت یک ربع بازی کردنش یک تبلت میداد. از همان بازیها! یحتمل مادر بچه دچار مریضی اعصاب و روان شده و بچه را انداخته توی بالکن و در را از پشت بسته. به هر حال شب شده و مردم خوابند و نمیشد بچه را انداخت توی حیاط و در خانه رو به رویش قلف کرد بهترین جا همین بالکن خانه است
بوی مرغ آبپز را در نظر بگیرید با صدای این بچه...حال من را تصور کنید در این شب بهاری زیبا!!!
:|
پی نو:
امروز دوتا دانشجوی شریف را دیدم، معتاد! داغون! زار... دلم به حالشان سوخت :(
آب و جارو

اینجا را دوست دارم. به نظرم ویوی قشنگی دارد و همیشه یک ساعت قبل از کلاس من را لپه ی پنجره در حال دید زدن بچه های جغرافیا و مردمی که کیف به دست و غذا به دست و دست در دست :) و غیره از زیر پنجره رد میشوند میبینید...بعضی ها کله شان کچل است بعضی ها پر از مو بعضی ها روسری سرشان است ولی عملا چیزی سرشان نیست بعضی ها انقدر در خودشان غرفند که اگر صدای آوازتان کل ساختمان را بردارد چیزی از ان نمیفهمند...صحنه ی خوبیست، من حواسم به همه هست بدون اینکه کسی مرا ببیند... آلوچه که دستم باشد ما بین کار نظاره گری شیطان دست به کار میشود. هسته ها را چه کار کنم؟ بله... در ظاهر اگرچه 22 ساله ام ولی در باطن یکی از 2هارا کم دارم... خیلی هوس انگیز است از ان بالا سرهارا با هسته الو نشانه گیری کردن ولی چه فایده که به هزار و یک دلیل که یک دلیلش ترس از آبرو و شناسایی متهم هسته انداز است این عمل در مرحله تئوری میماند و به سرانجام نمیرسد
پی نو:
یک اتفاق باور نکردنی... امروز تنها بودم. تنها کارم را کردم. تنها خرید رفتم. تنها خانه ماندم. تنها... اگر قرار باشد زندگی هدفمند باشد کلیدش تنهاییست! واقعا دارم روی دور هدفمندی میوفتم :)
امشب و هزار شب
خب این قاعده ی زندگیست وقتی حالت بد است همه چیز حال بهم زن به نظر میرسند و هرچه بدیست میایند ادد مینشیندد جلوی رویت... مانده ام این همه تلخیم را پشت کدام شیرینی پنهان کنم. پشت خنده هایم که هنوز نفهمیدم واقعیست یا الکی یا زیر گریه هایم که ارامشم است، ارامش قلبم است و نمیدانید وقتی گریه میکنم دنیا برایم بهشت میشود!
امشب با بهترین دوستم تمام کردم و جالب است که گریه نکردم! معنیش را نمیفهمم که خوشحالم یا ناراحت. این نیمچه بغضم را هم گذاشته ام جمع شود برای پنج یا هفت سال بعد وقتی توی مترو یا خیابان دیدمش بغلش کنم و بابت تمام روزهای نبودنش زار بزنم... فقط نگران آرزوهایم هستم که چقدر زود تمام شد... همه ی شبهایی که از سر شوق رسیدن بهشان اشک توی چشمهایمان حلقه میزد و توی ذهنمان خیالات میبافتیم و منتظر بودیم تا درخت جوان آرزوهایمان به ثمر بنشیند... نگرانم حالا تک و تنها میتوانم بار ارزوهایم را به دوش بکشم؟
میدانید ادم بدی هستم... حرف نمیزنم، سکوت میکنم و یکباره کات! همه چیز تمام میشود من میمانم تنهایی خودم... این خیلی بد است که نتوانی مسائلت را حل کنی انهم با بهترین دوست چهار ساله ات اینکه هنوز هم نزدیک ترین ها برایت غریبه ترین ها باشند و حرف زدن با انها از حرف زدن با دیوار اتاقت هم سخت تر شود... اینجور رابطه ها را باید چه کار کرد؟ وقتی جواب پیدا نمیکنم یک قیچی برمیدارم از بیخ میبرم و تمام
و تمام
پی نو:
دوستانی که هربار وقت سختی ها برایشان رجز خواندم از امید گفتم از زیبایی از دنیای قشنگ دور و برم... من هنوز پای حرفهایم هستم. هنوز در اوج ناراحتی وقتی به مرگ و تمام شدن زندگی فکر میکنم ته دلم یک ایست می آید که دلت می آید زندگیت تمام شود وقتی چشمان کودکت را ندیدی... یا روی بلندی های جبل عامل و بنت جبیل نفس نکشیدی. یا غروب خورشید کرمان را ندیدی یا قطره های اب ابشار ویکتوریا به صورتت نخورده... همه اینها مانع هایی هستند برای اینکه هنوز هم زندگی را دوست داشته باشم. ولی... حرف دیگری نیست فقط اینکه من خیلی هم ایمانم قوی نیست و آنجور که دوست دارم محکم و سرو راست قامت نیستم!
یک لیوان شیر و کیک و امانوئل اشمیت!
کتاب را آخرین جلسه ی کلاس تاریخ مطبوعات خواندم... بعد از یک چرت چند دقیقه ای در حضور استاد مثل همیشه کتابم را از کیفم دراوردم و شروع کردم به خواندن. من و یکی از دوستانم که گه گاهی باهم حرف میزدیم و سلام علیک داشتیم. نشسته بودیم کنار هم و کتابهایمان را میخواندیم بدون کوچکترین دقتی به حرفهای استاد... کلاس که به نیمه رسید کتابهایمان را خوانده بودیم و داشتیم کتاب یکدیگر را ورق میزدیم... من خرده جنایت های زن و شوهری او را میخواندم و او احتمالا قلابی من را
تمام زمان انتراک وسط کلاس و کنفرانس بچه ها و تاریخ گفتن های استاد را مشغول خواندن بودم... تمام که شد کتاب را پس دادم و گفتم یکی از قشنگ ترین هایی بود که خواندم و با اینکه هیچ ربطی به من و زندگیم نداشت، همانجا، روی میز یکی مانده به اخر گوشه دیوار، سرم را گذاشتم توی دستهایم
و گریه کردم... درست مثل امشب که دوباره فرصت شد بخوانمش
نمیدونم تجربش رو داشتید... یه جمله از قرآن یه پاراگراف از یه کتابی که خیلیم شناخته شده نیست چقدر حالتون رو خوب کرده؟
پی نو:
از کارم کشیدم بیرون! برای تغییر ذائقه یا برای حبس کردن خودم توی خانه یا دادن فرصت دوباره زندگی بدون قید و بندش را نمیدانم... فقط اینکه از یک چیز راحت شدم، آنهم غیبت و فضای کوچک مسخره ای که درست کرده بودند... با همه ی ناراحتی این روزهایم از این بابت خوشحالم. هرچقدر هم به خوب و بد کارم فکر میکنم تهش به یک رضایت الکی میرسم! همین کافیست...
میخواهم به این نتیجه برسم با همه چیز کنار بیایم... به این نتیجه برسم که خدا میبایست در کنار بهترین هایش یک بدترین هایی هم خلق کند و احتمالا من ان بدترینم! راستش جور دیگری نمیتوانم به خودم دلداری بدهم و این به درد بخورترین راه حل پیش رویم است
خوب نیست
جالب نیست؟ همه آروزها و داستان های خیالی ذهنتان با همان شخصیت ها و حتی با همان اسامی با همان دکور با همان خصوصیات منحصر به فرد داستان های رویایی به یکباره برای دوستتان براورده شود؟ همه ارزوهای نقشه کشیده شده و منتظر برای به ثمر نشستنش فقط برای دوستم یک اتفاق ساده، عادی است
سخت است. دارم تحمل میکنم و این اولین ضربه در اولین روزهای سال جدید! نمیتوانم به خوش یمن بودنش امیدوار باشم به بد یمن بودنش هم همینطور فقط این را میدانم دارد ذره ذره ام را داغان میکند
چند روز است بی اختیار گریه میکنم. بی اختیار می خندم. بی اختیار انقدر یا الله میگویم که متوجه سرازیر شدن اشک هایم نمی شوم... بیچاره خودش هم مانده. مانده این سکوتم برا چیست. همیشه وقت ناراحتی فریاد میزدم، حرف میزدیم، ناراحتیم را میگفتم فوقش چهار روز قهر بود و بعدش تمام میشد ولی الان چه؟ دعوا کنم سر چه موضوعی؟ از کدام دلخوریم حرف بزنم؟... سکوت میکنم و متهم میشوم به بی معرفتی به سنگدلی به اینکه دوست خوبی نیستم
راه حلی ندارم. حوض کوچک دلم هم دریا نمیشود! یا باید بمانم و ببینم و بمیرم! یا بروم... هر دو حالت اتفاق خوبی نیست
پی نو:
خدایا میشود تمامش کنی
سینزده به در

لذت بخش ترین قسمت به کوه کمر زدن همین چایی کوهیست. آتیش و یک کتری سیاه شده و چایی که مزه اش به همه نوشیدنی های پر آوازه دنیا می ارزد... همین یک قلم را اگر از ما بگیرید نه تنها از تشنگی میمیریم همه صفای بیرون رفتن هم از بین می رود. اگر قرار باشد جوجه کباب جزو تفریحات ایرانی ها باشد برای ما دم کردن چایی این مدلی جزو لا ینفک تفریحمان است و انقدر این موضوع جدی ست که یک نفر مسئول دم کردن چایی دم به دیقه و تقسیم ان به همه افراد خانواده و مهمان هایی که به باغ سر میزنند هست...
امسال هم سبزه گره زدنی در کار نبود. راستش نه یادم بود نه آن موضوع مربوط به سبزه گره زدن برایم مهم است. دوستان امسال نیز چونان سالهای گذشته من دختر پدر مادرم هستم :)
چهاردهم هم به هیچ رسمی رفتیم باغ و استانبولی دور هم خوردیم و مقادیری نرده دور باغ کشیدیم و فیلم مراسم ساز و دهلی که دیروز در ده اجرا شد و ما نبودیم ببینیم را تماشا کردیم
آغاز
همه خانه به جز بابا بیدار است. منظور از خانه فقط افرادش نیست همین که در این ساعات شب چراغ یکی از خانه های شهر روشن باشد معنیش میشود بیدار بودن خانه، افرادش هم خیلی مهم نیستند. دلم به حال کتاب های نخوانده شده ام میسوزد که فعلا نزدیک ترین موجود به من و ظلم شده در حقشان هستند. ظلم از این نظر که تمام وجود یک کتاب بسته به خواننده اش هست که بگیرد دستش ورقش بزند و بخواند... هنوز ذوق خواندنش را پیدا نکرده ام از مامان هم خجالت میکشم که هر بار یک قصه ی جذاب تعریف میکند و آخرش متذکر می شود از همان کتاب های نخوانده هست!
همیشه برای خودم شروع یک سال جذاب و جالب را نوید سالی با همین ویژگی میدانم. اینکه مثلا اول سال دور خانواده توی جنگل نشسته باشی و درست سر تحویل سال در حال حرکت پایت برود توی یک چاله ی گل و همه بخندند و آهنگ تحویل سال از رادیو شنیده شود، حتما بقیه سال هم جالب و هیجان انگیز خواهد بود! یا توی ماشین باشی به سمت نا کجا اباد در حرکت، چند دقیقه مانده به تحویل سال با همسفران از ماشین پیاده شده همه باهم شمارش تحویل سال را همراه با رادیوی ماشین بخوانند و بعد هم هورااااا سالمان وسط جاده تحویل شد... نه اینکه مثل امسال ما ده دقیقه مانده بدو بدو برویم خودمان را برسانیم سر خاک پدر بزرگ، نصفمان وسط راه باشند و رادیو هم نداشته باشیم سفره هفت سین دست عموی نرسیده باشد خرما دست بابا که دارد قبرستان را بالا می آید خیره میشوم به ساعت روی گوشی میبینم بله سالمان تحویل شد! همه که میرسند گریه و زاری و کجایی بابابزرگ جایت خالیست آنقدر ادامه پیدا میکند تا افراد فامیل از اطراف قبرستان بیایند و مارا دلداری بدهند ناگهان خودشان هم گریه ی نبودن پدر بزرگ مهربان و خوش اخلاق را سر دهند و این بارعموها برای دلداری فامیل دور دست به کار می شوند... به هر حال اینم یک جورش است!
پی نو:
*با کوله باری از رخت چرک و خستگی مهمان داری برگشتیم :)
پایان
وسط خیابان آدم هارا نمیبینم انگارهنوز توی بیابان برهوت و بدون آدم قدم میزنیم و بلند بلند میخندیم. آدم های کنارم را نمیبینم حتی صدایشان هم نامفهوم و گنگ میشنوم عوضش شعر آقا موشه که روزی 3 وعده دسته جمعی قرائت میکردیم ناخوداگاه زمزمه میشود روی زبانم و من فارغ از تمام هیاهوی این روزهای تهران فقط به سفرمان فکر میکنم... مثل اینکه همه چیز خواب بود. به همان اندازه شیرین و باور نکردنی.. همه آرامش این روزهایم و در یک کلمه سکوت قلبم را مدیون سفرمان هستم مدیون همه سفرهای ساده و بی ریایی که تنها در سال های آینده عمق درد نبودنش معلوم می شود...
دوس ندارم سالی که دارد تمام میشود و روزهای آخرش را زندگی می کنیم توی تقویمم سال خوبی نباشد... درست که پدربزرگم فوت کرد درست که بعضی شبهایش مثل هزار شب شد همه سختی هایش به کنار خوبی هایش هزار برابر بود
22 سالگی زیبایم
91 روزهایم
تیک آخرین روز تقویمم پشت آخرین برگه اش مهر عالی میزنم به امید روزهای بهتر
پی نو:
هفته اول عید تقریبا تمام فامیل برای عرض تسلیت می آیند طالقان... نبودن پدر بزرگی که جایش بیشتر از همیشه سر سفره هفت سینمان خالیست و خاطره هایی که هر کس با ورودش به خانه داغ دلمان را تازه می کند حال وهوای عید را عوض می کند.
اگر دلخوری بود به خوبیتان ببخشید... اگر حرفی زدم که زدم. اگر دلی شکستم که مطمئنم این یکی را به مقدار زیادی انجام دادم! لطفا این آخر سالی ببخشید. قرار است هر سال دختر خوبی شوم، امیدوارم امسال همان سال موعود باشد :))
در آرزوی دیدن
نشسته ایم برای هم عکس میفرستیم و قربان صدقه هر کدامش می رویم. از آب دهن آویزان شده بگیرید تا دستهای کوچک به هم قلاب شده تا پسر جوانی که بغل یک بچه ی کوچک خوابیده... هر کدامشان عالمی دارد که اگر جای منه دختر بیست و دو ساله نباشید نخواهید فهمید
واقعا دلم میخواهد تمام دنیایم را بدهم و دستهای کوچک کودک نداشته ام را توی دستهایم بگیرم...
فهمیدنش سخت است، وقتی همه ی آدم خلاصه میشود توی ان نیم متری دو کیلو و خورده ای یعنی چه. وقتی همه آرزوهایت را توی چشمهای کوچک مشکی رنگش ببینی و دنیایت را با همه آسایش بدهی و نق زدن های شبانه و گریه های تمام نشده اش را بخری یعنی چه
فقط این را میدانم نگاه شیرین وقت شیر خوردن و آب شدن قندهای دنیا توی دل می ارزد به همه سختی ها
پی نو:
*در تمام مدت نوشتن این پست با تصور وجود یک بچه ته دلم ضعف رفته!
*زمستان دارد تمام میشود! بهار امده... حتی اگر قرار باشد برفهای سرسخت سبزی بهار را سفید پوش کند
*فردا به مدت یک هفته همراه دوستانم عازم سفریم. چمدان پر از لباس، نمیدانیم توی این هوا دقیقا مسافرت را کجای دلمان بگذاریم؟

هسته ی زمین پیدا شد!
متروی تجریش جایی در نزدیکی هسته ی زمین است و این را اولین باری که از پله های بلند و طویل مترو بالا می آمدم فهمیدم. آخرین پله برقی دیگر امید دیدن نور خورشید را هم نداشتم انگار که گیر کرده باشم بین داستان سفر به اعماق زمین! واقعا حالت دلگیر و ناامید کننده ای بود هرچه بالاتر میرفتم نمیرسیدم نور خورشید که نمایان شد باورم نمیشد. پایم را که از سالن مترو بیرون گذاشتم روی سطح زمینم دلم برای مردمم تنگ شده بود، برای درخت، برای اب، برای جنگل و همه پدیده های طبیعی :))
چقدر خوب بود، همیشه، مثل امروز، بدون هیچ توقعی مطمئنم باشم که زبانم پاس نخواهد شد نه دعایی بخوانم نه حرکتی نه چیزی حتی تست های اخر را با ده بیست سی چهل و ارمان مان نباران تو توی اسکاچی؟ بزنم و قبل شروع امتحان هم کلی با بچه های کلاس بخندیم و خوشحال باشیم که تنها مانده های کلاس ماییم و ... و شبش ببینیم که درس پاس شد
نداشتن هدفی مثل بی نفسی است
یک حس خورنده ای تمام فکرم را گرفته. حس زیاده خواهی غیر ممکنه و نا معقول! مثل اینکه دوست ندارم یک جا بمانم، جلوی رویم پله هایی را میبینم که در قاعده اش پایین رفتنی در کار نیست و میبایست بالا رفت و بالا رفت. امروز زودتر از موعد به کلاس رسیدم، بیکار بودم و بین کلاس ها میچرخیدم و از بچه ها سوال میکردم چه زبانی میخوانند. به دوستم پیش نهاد خواندن زبان اسپانیایی را دادم در شرایطی که همین یک زبان نصفه و نیمه را هم چلاق و لنگان لنگان هر ترم حواله ترم بعد میکنیم و به احتمال زیاد یا این ترم پاس نمیشویم یا در حالی رهسپار ترم بعد خواهیم شد که سر جمع صد کلمه ی مفید و کاربردی حفظ نشدیم
زبان خواندن سرخوشانه! تنها دلیل این روزهای کلاس رفتن. میترسم هدفی که داشتم بین این بی توجهی ها و درس نخواندن ها گم شود
حرفم نمیاد
این روزها بیشتر ازهر چیز دنبال سکوتم اینکه ساعت ها حرف نزنم و فقط خودم باشم و خودم... اگر بر خود دیوانگی نمیگذارید و از لابه لای کتابهای روانشناسی و مکتب های روانشناختی و نظریه ها نسخه ای بر این مبنا که هرکس با خودش حرف میزند دیوانه است نشانم نمیدهید، اکثرا حرفهایم را با خودم نجوامیکنم، موضوعی که جزو جذاب ترین خاطرات برادرم از من در سنین کودکیش هم محسوب میشود.
مقایسه کردم فرقم با اقای مسنی که توی محل به دیوانه مشهور است، شبیه به فلاسفه، با اندامی لاغر، تند و تند راه میرود و بلند بلند مثل اینکه موضوع مهمی را توی یک جلسه مناظره دارد برای همگان روشن می کند برای خودش می گوید، فرقی ندارم. تنها فرقم در صدایمان است صدای او کمی بلندتر و احتمالا ترسش از دیوانه نامیدنش کمتر و من صدایم کوتاه تر و ترسم از مردم؟ بیشتر!
پی نو:
از این پست های سردرگم و خود گم کرده شده! خوشم نمیاد. فقط برای خالی نبودن عریضه وبلاگ نویسی و خاک برداری از نوشته ی قبلی به روز شد و اینکه به همگان اعلام کنم ما تا آخرین قطره ی خون خود میدان سخت وبلاگ نویسی را ترک نخواهیم کرد!!!
:|
برای بودنی که کاش نباشم
باید فکرهایم را روی هم بریزم برای تنگی اتاق کارم که تحملش روز به روز سخت تر و سخت تر میشود و همکارانی که فکرهای تنگشان بیشتر از اتاق عذابم میدهد راه حلی پیدا کنم. فکرش را بکنید کنار کسی هفت ساعت سر کنید که مدام به بچه های کوچک و ملوس مدرسه میگوید جونور غیبت هایش پست سر دیگران مثل نقل با بیرون گذاشتن پای همکاران از اتاق، بر سر و روی بنده میریزد! دیروز با یکی از همکارانم که مرد چهل و خورده ای ساله است دعوایم شد. سنش را نمیدانم ولی باید همین حدودا باشد. دلیلش؟ اینکه مردها همیشه فکر میکنند یک زورگوی بزرگ هستند و ما باید حرفهایی که روی هوا میزنند یا تو دلشان به آن فکر میکنند را هم انجام دهیم. سرم بلند داد کشید و من تا ظهر عین بهانه گیرانه کوچک به هر اتفاق بی اهمیت و غیر منتظره ای واکنش عصبی نشان دادم!!!
پی نو:
دلم میخواهد از اینجا بروماز کلوچه اثباب کشی کنم به جای دیگر... چشم های نامحرمی هستند که دوست نداشتم اینجا را بخوانند ولی میخوانند، بودنشان نوشتن را برایم سخت میکند
این نیم ساعت های عمر
نیم ساعت پشت درهای ورودی آزمون هر ده ثانیه یک بار خمیازه کشیدم. چهره ی هرکسی جز خودم را اماده برای کنکور میدیدم و خودم را شبیه بچه مدرسه ای که هنوز خوب و بد را از هم تشخیص نمیدهد و با زور مادرش برای مدرسه رفتن اماده شده... نیم ساعت بعد یا چندتا از دوستانم که حداقل چهار صفحه از کتاب های زمان دانشجویی را خوانده بودند سر جلسه نشستیم من همچنان خمیازه می کشیدم و پلک های پر از خوابم به محض رسیدن به هم باز نمیشد و بچه های دیگر شاد و خوشحال از رتبه و دانشگاه حرف میزدند. بیست دقیقه اول جلسه خوابیدم. بیدار که شدم داشتند دفترچه ها را باز میکردند تست ها که تمام شد نیم ساعت اخر هم خوابیدم... سرم را که بلند کردم مراقب از دور به روی نشسته ام لبخند میزد. برگه را که تحویل دادم گفت چه خوب خوابیدی!
فقط اینکه با این انگیزه علامه قبول میشوم یا تهران؟ :))
کلوچه :)

کوفته تبریزی به بزرگی سر بنده! یه کیک خوشمزه، ژله، سالاد الویه، لازانیا، آش گندم، کشک بادمجون تنها گوشه ی کوچکی از آنهمه غذای خوشمزه ی امروز بود :)) در ابتدا با اکراه به غذاها نظری انداخته و در ذهن خود دستهای مادران و عزیزانی را تصور کردیم که نشسته یا شسته دست به پخت و پز زدند پس از دقایقی اختیار از کف داده و ابتدا کیک مذکور و سپس سالاد الویه و باقی...
نتیجه را در تصویر زیر مشاهده میکنید
یک عدد کلوچه...
