تولدت مبارک عشقم


سوم مرداد خورشید زندگی ما طلوع کرد
تولدت مبارک پرنسس قشنگم،،،شکوفه هلو


سوم مرداد خورشید زندگی ما طلوع کرد
تولدت مبارک پرنسس قشنگم،،،شکوفه هلو
نی نی خاله جان ۲۲ تیرماه بدنیا اومد. به جمع ما خوش اومدی امیرحسین
دیشب سالگرد ازدواج من و بابایی بود. ازدواجی که حاصلش تو دردانه شیرین زبون شدی.
دیشب یه عالمه خاطره برامون ساختی.
انگار یه بخش مهمی از زندگی را ندارم.
فعلن تا اطلاع ثانوی به وبلاگ نی نی سایت هلیا هجرت می کنم.
مامانی باید دو ماهه دیگه برگرده سر کارش و من باید برم مهد همبازی های جدید پیدا کنم و پیش یه عالمه نی نی نازنازیه دیگه دنیای جدید را بیشتر بشناسم.
نی نی های عزیز واسه مامان و بابام دعا کنید که همه کارهاشون خوب پیش بره. راستی من سرما خوردم. چند روز پیش تبم به 39 درجه رسید. الان دارم دوران نقاهت را می گذرونم. کمی کج خلق و بهانه گیر شدم. اما بازم با این حال با سینه خیز و غلط زدن همه جای خونه را سر می زنم و تغییرات جدید را متوجه می شم. آواز خوندن را هم فراموش نکردم و سعی می کنم موقع تمرین جیغ کشیدن و آواز خوندن همه همسایه های آپارتمانمون صدامو حتما بشنون.
چند روز پیش یکی از همسایه ها مامانی رو توی راه پله ها دید و بهش گفت که ماشالله صدای من رسا و بلنده همه را مستفیض می کنم.
این روزها مثل مرد عنکبوبتی به همه چیز می چسبم و وقتی توی بغل مامانی یا بابایی هستم دستم به هر چی برسه اونو برمی دارم تا سرفرصت باهاش بازی کنم. اما بعضی وقتها این کنجکاوی من اشک مامانی را در میاره مثل هفته قبل که بغل مامانی بودم و وقتی از آشپزخونه اومد بیرون چسبیدم به گلهای گلدون بزرگه تا بیارم و باهاشون بازی کنم اما نمی دونم چرا گلدون یهو افتاد و شکست. فدای سرم خوب چیکار کنم می خوام همه چیز رو کشف کنم دیگه.


عکسها مربوط به جمعه سه هفته قبل است

در حال کشیدن نانان بربری داغ از دست بابایی و رساندن کل نان به دهان

رسیدن به مراد دل

و ادامه ماجرا ....
پی نوشت هلینازی: تازه بعدش هم کلی برای شکلات گریه کردم. این مامان و باباها فکر نمی کنن یه موقع ما نی نی ها هم دلمون بخواد. جلومون همه چیز می خورن. اما خوب بابای من که کلی بامعرفته چون همه شکلاتشو داد من خوردم مامانم هم مثل گندم برشته رفت آسمون و اومد زمین که چرا بابایی بهم شکلات داده.
عکسمو ببینید چقدر مظلومم


اینجا نگرانی که نکند من از آشپزخانه بیرون بروم و تو را با آن بچه تنها بگذارم.
کنارت می نشینم تا با همبازیت احساس راحت تری داشته باشی.

سرگرم بازی می شوی. نکته قابل توجه این است که با این دوست جدیدت که هرگاه اراده کنی مانند همزاد جلویت ظاهر می شود خیلی رودربایسی داری

دوستت جواب لبخند و خنده ترا را داده و تو با رضایت این موضوع را به من می فهمانی


امروز 200 روز است که بند دلم به دلت بسته است. 200 روز است که با تو نفس می کشم و 200 روز است که معنای مادری را با تمام وجودم حس می کنم.
دوستت دارم پاره تنم. تو تکه ای از قلبم هستی که به جای سینه ام در آغوشم زندگی می کنی
******

پیشانی اش را ببوسید،
قربان صدقه اش بروید،
مـــــــــــــــادر را می گویم
گاهی هم برای مادر ،
مـــــــــــــادری کنید
دلیل این اضطراب هم چیزی جز واکنش هلیا به محیط های شلوغ نیست.
هلیای آرام و نازم در جمع تبدیل به بچه ای نق نقو و ناآرام می شود و این ناآرامی تا آنجا پیش می رود که همه به سلامت دخترم شک می کنند.
هلیا در مهمانی های شلوغ به ویژه اگر خانه میزبان کوچک باشد یا اتاق دیگر و خلوتی نداشته باشد چنان ناآرام می شود که رفتارش من و پدرش را بسیار مشوش و نگران می کند.

هلیا قبل از رفتن به مهمانی

هلیا ساعتی بعد در مهمانی


دختر آرام و ساکتی که با چشمان جذاب و لبان خندانش در خانه و حتی بیرون از خانه در محیط های باز برای دیدن و آموختن آماده است در مهمانی های خانوادگی آنچنان با جیغ های پی در پی و گریه های شدید غوغا به پا می کند که واقعا هیچ نسخه ای برایش آرام بخش نیست مگر اینکه به منزل بازگردیم.
بعد از برگشت به خانه
هلیا در ماشین کمی آرام می شود. سپس چرت کوتاهی می زند و به خانه که می رسیم دوباره همان پرنسس زیبا و خنده روی خودمان می شود.کمی شیر می خورد، بازی می کند و در کمال آرامش به خواب می رود.

اشکال کار کجاست؟
از این رفتار دخترم چنان مستاصل و درمانده شده ام که برای یافتن علت موضوع تمام سایت ها و کتاب های مربوط به کودکان و نوزادان را زیر و رو کردم. اما بیشتر مطالب مربوط به کودکان بزرگتر می شد. در نهایت با یک مشاور کودک صحبت کردم و وقتی فهمیدم این رفتار دخترم غیر طبیعی نیست و نشانه سطح هوشیاری اوست دلم آرام شد.
تنها و تنها دلیل گریه نوزاد در جمع در چند خط خلاصه می شود:
گاهي اوقات نوزادان از محركهاي زياد و شديد اطراف خود که بیشتر آنان را به دلیل سطح هوشیاری بالا نسبت به هم سالان خود، دریافت می کنند خسته ميشوند و نياز به استراحت دارند و به دلیل آنکه نمی توانند خستگی خود را با زبان ابراز کنند با گریه برای تغییر فضا از مادر و پدر مدد می خواهند.
چاره کار چیست؟
در چنين مواقعي شما نبايد به اطرافيان توجه كنيد؛ آنها با نگاه ملامتبارشان يا پيشنهادهاي غير مفيدشان به شما هيچ كمكي نميكنند. فقط ممكن است حواس شما را از توجه به فرزندتان پرت كنند و باعث شوند شما براي ساكت كردن فرزندتان كاري انجام دهيد كه در درازمدت به ضررتان است.
سعي كنيد با كودكتان به يك گوشه خلوت برويد و مشكل را در آرامش و فقط بين خودتان حل كنيد.
من: هلینازم مامانی هر چی میگردم مرواریدای اون لباس صورتیه رو پیدا نمی کنم. آخه مرواریدا که به لباس چسبیده بود، شما نمی دونی چی شده؟
هلیا: نه مامان جونی من ندیدم!

من بعد از یه عالمه گشتن: هلینازم مرواریدهای اون لباسه شبیه مرواریدای همین لباس سفیداس که تنته ها، بازم ندیدی؟
هلیا: ها... چی؟ به اینا میگن مروارید؟ من فکر میکردم اینا رو آویزون کردین به لباسم که من بخورمشون!!!

هلیا در پس افکار پلید: مهره های سفید عزیز! مهم نیس که خوردنی نیستین، مهم اینه که به دهن من خوشمزه این از نظر مامان هیچی تو این دنیا خوردنی نیس!

پ.ن: تخیلات ذهن یک مادر با دختر 6 ماهش
این لینک دومین عکس هلیا خانوم در یک خبرگزاری رسمیه کشوره ... به امید روزی که دخترمون به جایی برسه که وجودش باعث افتخارمون بشه و عکس بزرگیهاشو در این خبرگزاری و در یک مصاحبه رسمی ببینیم برای دیدن عکس هلیا کنار یک خبر البته غیر مرتبط اینجا را کلیک کنید.
اولین عکس هلیا اینجا کار شد. کلیک کنید تا خبر باز بشه.

پ.ن: بخدا هلیا توی تاکسی بدنیا نیومده. عکسش فقط کنار اون خبر کار شده.
ای بابا نگید این حرفها رو من می ترسم. خبرش به من و هلیا بی ربطه
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از گذاشتن این کامنت یه عالمه آدم اومدن از من بخاطر زایمان در تاکسی دلجویی کردن. ممنون اما بخدا من اون نیستم فقط از عکس دخترم استفاده شده. همین. جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ