خوشحالم

پارسال اولين سالي بود كه ايام  نيمه شعبان نشد بمونم ايران و با بچه هاي بهزيستي همراه بشم .... 

امسال نميخوام خودم رو از اين لذت محروم كنم .....

اقامت تمديد شد و  اكنون بسيار خوشحالم .... 

والبته خوشحالي مضاعف ديگري هم دارم  كه اميدوارم تبديل به ناراحتي نشود .....!!!

مستر پرزیدنت !

برشی از یک نامه ی سرگشاده ....

.... اندر احوالات ما اگر بخواهید بدانید، بارزترینش این است که حس و حالمان در روزهای ابتدایی سفر به مانند اصحاب کهف میمانست و همچنان هم گیج و مات و مبهوت، میان تغییرات این سرزمین دست و پا میزنم!

از سکه های جدیدی که جایگزین اسکناسها شده اند بگیرید تا قیمتهای نجومی افزایش یافته ریزترین چیزها!

از نگاه عاقل اندر سفیه ٍمسئولٍ خط ٍاتوبوس ٍپایانه ی تجریش که گاه ٍپرسش من ،در مورد محل فروش بلیط !! به سر تا پای من انداخت ، تا اخبار تغییر چندباره ی نظام آموزشی کشور !! سرعت اینترنت هم که به هزار و یک دلیل !!! روی ذغال را هم کم کرده است....

قیمت نجومی خانه ها را از این طرف و آن طرف میشنوم و این سوال در ذهنم جولان میدهد که: این طرح "مسکن مهر " شما واقعا چه تاثیری بر قیمت خانه گذاشته است؟!! مگر نه اینکه باید اوضاع در این زمینه بهبود پیدا کند ...؟؟

این همه تهدید شما مبنی بر واردات آزاد ماشینهای خارجی، بدون تعرفه ی گمرکی، چه تاثیری بر قیمت ماشینهای تولید داخل گذاشته است؟؟!!! به حمد الله و المنه! تعداد ماشینهای بالای 100 میلیون تومان  با رانندگان جوان! در شهر،  دارد نزدیک میشود به تعداد ماشینهای زیر 30 میلیون تومان با رانندگان میان سال !!!!  در دل زمزمه میکنم : مقابل واژه ی عدالت در فرهنگ دهخدا چه کلماتی نوشته شده است ؟!؟!

در این هیر و ویر تغییر ریاست مجریه ی کشور هم ، همه مثل 8 سالٍ قبل شما، برنامه های آرمانی برای یک مدینه ی فاضله ی ایرانی دارند !! مردم ٍخسته و کلافه ی شهر هم میان وعده و وعیدها گیج شده اند و هنوز هم عده ای چشم بسته میخواهند صرفا به کسی رای دهند که به زعم خودشان صرفا " آدم خوبی" است ! بی آنکه به این فکر کنند که آیا این شعارها با توجه به فضای موجود جامعه و دنیا عملی هست یا نه ؟!  آیا فرد مورد نظر، ویژگی های ظاهری و باطنی یک مدیر ارشد را دارد یا نه ...درست مثل زمانی که این جماعت مظلوم به شما رای دادند با صدها هزار امید !

یادم می آید وقتی اولین بار با آن کاپشن کرم ساده در میان مردم ظاهر شدید ، هوادارانتان با مشتهای گره کرده فریاد میزدند : " صل علی محمد/ بوی رجایی آمد " ... زمان رجایی که من هنوز وارد این دنیای پست و بی مایه نشده بودم ... اما هر چه لابه لای تاریخ گشتم شباهتی میان شما و ایشان نیافتم ...

خبر دارید که در کوچه و خیابانهای این شهر به خاطر ایست بازرسی گروههای متفاوت !! ترافیک سنگین این شهر بسیار سنگین تر میشود؟ رفتار زننده ی جوانکهای سرمست این سرزمین، که همچنان ادعای محدودیت هم دارند ... مرا به فکر فرو برده است...! اینکه آینده این مردم و سرزمین چه خواهد شد ؟! سرزمینی که در نسل جدیدش نه اخلاق حکم میکند و نه مذهب ... نه عرف و نه فرهنگ .... به هیچ چیز معتقد نیستند ...به هیچ چیز ! در بایگانی مغزم به دنبال نمونه ی مشابهی از این رفتارها در بلاد شیطان بزرگ می گردم و چیزی به یاد نمی آورم ....

این روزها داستان قدیمی " مقایسه " خواب را از چشمانم گرفته است ....من کشورم را دوست دارم ... دغدغه داشتن را دوست دارم ... اعتقادم این است که افراد با دغدغه باعث پیشرفت خود ، دیگران و جامعه میشوند ....نمیخواهم تبدیل به یک فرد بی تفاوت شوم ... نمیخواهم مثل خیلی از هم سن و سالانم ابراز بیزاری از وطنم کنم ... همیشه به این امید بودم که روزی بازمیگردم و در وطن و خانه ی خودم ، خدمت میکنم ... اما هر سال شوقم کمتر میشود و  دلم سرد تر ...

......

p.s: این روزها به دوستانی که مشتاقانه مناظرات را دنبال میکنند، میگویم : گزینه ی مورد نظرتان را برای لحظه ای کنار بگذارید ...چشمانتان را ببندید و بدون تعصب به حرفهایشان گوش کنید ...بدون اینکه تعصب اجازه ی تصمیم بدهد ...آیا باز به همان گزینه میرسید؟؟ آیا به صرف داشتن یک ظاهر خاص، یک ویژگی فیزیکی ، وابستگی حزبی ، مخالفت با گروهی خاص و امثالهم ... میشود سرنوشت یک کشور را به دست کسی داد که هنوز پختگی لازم برای این کار را ندارد ؟؟ آیا ویژگی های یک مدیر ارشد را میدانیم ؟ آیا میدانیم که امروز کشور به فردی احتیاج دارد که با آرامش و یدون تعصب ، با تعادل و تعامل بحران را کم کند و نه بیشتر؟! ( آن هم در کشوری که بی ثباتی امروزش در تاریخش بی سابقه بوده است ! یک کاندیدا ثبت نام میکند دلار 300 تومان ارزان میشود ... رد صلاحیت میشود ، 300 تومان گران میشود ! این خنده دار نیست ... درد است ... درد ... )


اينجا وطن...

سلامي نزديكتر از هميشه 

از همين دور و برها ...

با يك اينترنت بسيار با كيفيت !! براي بار دوم و از طريق يك عدد گوشي تلفن در حال تلاش براي نوشتن چند خطي هستم . چون :

- اينترنت فعلا ندارم ... تا اطلاع ثانوي ... لذا كامنتها رو ممكنه به موقع نبينم ...

- شماره تلفن هيچ كس رو هم ندارم ... متاسفانه !!  :-((((

دليلش هم اينه كه در يك حركت سرشار از نبوغ ، تلفن همراه حاوي شماره ها رو جا گذاشتم !! و بماند كه با چه مصيبتي خطهام رو راه انداختم  و الان خطوط تلفن داير ميباشد !! ليكن امكان تماس با هيچ كس رو ندارم. . و اومدم تا از اين تريبون خواهش كنم كه هر كس مايل هست ديداري تازه كنيم ، بيزحمت يك عدد تماس كوچولو بگيره ، و در ضمن در اس ام اس ها خودتون رو معرفي كنيد .( چون زمان كمي دارم كلا و دو تا سفر داخلي احتمالا در پيش ... ممنون ميشم زودتر خبر بدين تا براي ارايل هفته بعد هماهنگ كنيم )

اينها رو گفتم كه موجب ناراحتي دوستاني كه محبت داشتن نشم و خبر ندادنم رو حمل بر بي محلي و بي تفاوتي نكنين ...

دوستتون دارم و پيشاپيش ممنونم زيادددد

رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون ...

اول سلام و دوم سپاس ...

بابت پیامهای تبریکتون در سال نو و همینطور روز تولدم ... امیدوارم برای تک تک تون امسال سال خوبی باشه ...

جدای از عذر و بهانه های همیشگی و گرفتاریهای این دنیای مادی ٬ یک دلیل بزرگ و عمده ی دیگری هست که در این مدت رغبتم را به بلاگستان فارسی کم کرده ... فقط هر از چندی کامنت دونی را باز میکنم و پیامهایتان را میخوانم ...و بعضی ها را چند بار ....و در دلم صدها خط جواب برایشان مینویسم ...در جواب صدها کامنتی که محبتشان را در قالب کلمات ریخته اند و ابراز دلتنگی و نگرانی کرده اند و من شرمنده ام که نتوانستم حتی جواب یکی از آنها را بدهم باید بگم که : 

ــ لایق این همه محبت نیستم / من هم دلتنگ خیلی از شماها هستم/ در حال هماهنگ کردن اوضاع هستم تا بتوانم برای مدتی هر چند کوتاه به سرزمینی که همچنان " وطن" میخوانمش سفر کنم / واقعا برایم مقدور نیست که جواب کامنتها را بدهم و یا زود به زود پست بنویسم ... چون همچنان کامپیوتر شخصی ندارم ! و از طریق تلفن یا آیپد هم چند بار سعی کردم اما نشد پستی ثبت کنم / اگر امری بود از طریق کامنت یا ایمیل یا مسنجر در خدمتم/ و مهمتر از همه دوستتون دارم و همچنان در یاد و دلم هستید ....

در ادامه مطلب کمی درباره ی علت بی رغبتی و ننوشتنم ٬ نوشتم ... تلخی و سردی کلامم را به شرینی و گرمی وجود خودتون ببخشید و اگر چند دقیقه اضاقه تر وقت دارید ادامه مطلب را هم بخوانید ...

p.s: دوستتون دارم  و به زودی میبنم اونایی رو که دوست دارن دیداری تازه کنیم ٬ اگر عمری باقی بود !ساعت ۵:۱۹ بعد از ظهر به وقت محلی / ۱۵ آوریل ۲۰۱۳ / کتابخانه دانشگاه

ادامه نوشته

حول حالنا ....

سلام ... 

و به قول شاعر سلامي چو بوي خوش آشنايي .... 

ساعات آخر سال ٩١ است و  ساعتي است از مراسم شب چهارشنبه سوري به خانه آمدم .... براي چندمين بار در حال تلاش ثبت چند خطي هستم تا دل نگران دوستاني بامعرفت را آرام كنم ... 

قطعا دلايلم  مبني بر اين نبودنهاي طولاني ، هر چند موجه ، باري از شرمندگي ام نمي كاهد .... اما دلم مي خواهد از ته دل بگويم شرمنده ام ...شرمنده ي عده اي كه كامنتهايشان بي جواب ماند و ممنون محبت همه ي كساني  كه با واژه هايشان تعريف ديگري از " دوست " را به من هديه كردند .... اما ميخواهم بدانيد كه نبودم چون : لپ تاپم مدتي است به رحمت ايزدي پيوسته .... تعميرش كه به صرف نيست ... پول لپ تاپي را هم كه مي خواهم بخرم را هم ندارم ... از لپ تاپي هم كه محل كارم در اختيارم قرار داده ، براي كارهاي شخصي استفاده نمي كنم ....  مي ماند يك اوضاع جسماني نيمه مساعد و يك آيپد ناز و عشوه دار كه فقط كارهاي ضروري ات را راه مي اندازد ... و چندين و چند دليل ديگر كه مجال گفتنش نيست ... 

آمدم بگويم كه كامنتهايتان را با جان و دل ميخوانم و بعضي هايش را با طعم محبت خالصانه تان تا عمق وجودم مزه مزه مي كنم ... آمدم بگويم بعضي هايتان را خيلي دوست دارم و البته بعضي هايتان را خيلي دوست مي داشتم .... آمدم بگويم در اين ساعات آخر سال ٩١ ، هر آنچه تلخي در وجودمان هست را با آخرين گرد و غبارهاي خانه هايمان  روانه كنيم و آماده شويم تا در لحظه ي تحويل سال براي قلب هم دعا كنيم .... 

دعا كنيم خداوند امسال قلب تمام جنبندگان ذي شعورش را چنان متحول كند ، كه ديگر جايي براي خشم و كينه ، نفرت و بدخواهي ، دروغ و فريبكاري ، جنگ و خونريزي ، تحقير و توطئه و تزوير و دو رويي نداشته باشد .... 

دعا كنيم خداوند امسال حالمان را چنان تحويل كند كه دلي را نشكنيم و قطره ي اشكي را بر چشمي جاري نكنيم .... بدانيم هست و  مي بيند و مي شنود و لحظه اي چشم بر هم نمي زند ..... پس حواسمان را جمع كند تا حقي را نا حق نكنيم و منفعت دنياي فاني مان را به انصاف و انسانيتمان ترجيح ندهيم .... 

و در آخر اينكه چه خوش گفت شاعر كه : دوست آن باشد كه گيرد دست دوست / در پريشان حالي و  .....  ممنونم دوستانم  و سال نو مبارك 

تمامی دینم به دنیای فانی /شراره عشقی که شد زندگانی*

بیش از دو هفته است ٬ شاید بیش از ۲۰ روز ...که  نمیدانم کجای تقویمم ...که لحظه لحظه اش  در دل و یادم ، یاد تو، یاد همیشگی نیست ٬جور دیگری است ... شبیه همان حسی که میگویند نزدیکتر از رگ گردن است ... حسی که ثانیه ثانیه بر لبانم جاری میکند که ... :  تو بزرگتر از آنی که در وصف بیایی ...

بیش از ۲۰ روز است که خوابیدن و غلط زدن، دویدن و نشستن طولانی، حمام و دستشویی رفتن ، رانندگی و خرید کردن ، گریه کردن و خندیدن از ته دل ، لباس پوشیدن و هزاران هزار کار ریزو درشتم ،دیگر مثل یک موجود دو پای معمولی که تو اسمش را انسان گذاشتی نیست . این روزها یکی با یک ظرف غذا در خانه ام را میزند و یکی با چند بسته نان ٬  یکی با ساز "تار "ش می آید و میگویم برایم  "ای ساربان" بخوان ... میزند و میخواند و من اشک میریزم ... دیگری قابهای کوچک و بزرگم را به دیوار میکوبد  و سعی میکند آثار اسباب کشی را از خانه ام بزداید ٬ یکی با من همراه دکتر و فیزیوتراپی میشود و دیگری خانه را تمیز میکند ... و در آخر این منم که  حسرت میخورم به غنای زبان فارسی و دنبال واژه های بیگانه میگردم تا بتوانم جایگزین واژه های بی حد و حصر تعارف و تشکر ایرانی کنم ... و در آخر هیچ چیز در این زبان اجنبی نمی یابم تا حق مطلب را ادا کند ...  و اینجاست که چشمانم را به یاری میطلبم و سعی میکنم تمام محبتم را نثارشان کنم...

 این روزها شاید به لحاظ جسمانی به ۲۰ و اندی سال  پیش برگشته باشم٬اما درونم این ۲۰ روز به اندازه ی۲۰ سال بزرگتر شده است و به آسمان نزدیکتر ... هر وقت زیادی مست دنیایش شدم زود حواسم را جمع کرد ... خیلی زود فرصتی داد تا مستی و خماری از سرم بپرد ...میان همه ی شلوغی ها و خوشی هایم فرصتی زیاد و طولانی برایم فراهم کرد تا به خیلی چیزها فکر کنم ...به خیلی چیزها ... به خودم ... به زندگی و دوستانم ... به هر لحظه ای که میتواند لحظه ی بعدش ورق زندگیت را عوض کند ... به آنهایی که نه ۲۰ روز ، که ۲۰ سال است پا ندارند ... دست ندارند ...اصلا حس ندارند ...این روزها هر چیزی میتواند به آسانی مرا به هرکجا که میخواهد ببرد . تا جاییکه محفظه ی تنگ و کوچک دستگاه ام آر آی با اینکه هم هواکش دارد و هم نور٬ برایم یاد آور اینجا ست ..... یا داروی مخدر قوی بیمارستان٬ واژه ی هپروت و نئشگی و رخوت را تمام و کمال برایم معنا میکند و می هراسم از هر آنچه در آن تخدیر وجود دارد و با خودم فکر میکنم چرا آدمها سمتش میروند ...

این روزها وقت زیادی دارم که چشمانم را ببندم و آهنگهای خاطره انگیز گوش کنم و تمام موفقیتها و شکستهای زندگیم را  جمع و تفریق کنم و در آخر یک برآیند مثبت از آن بگیرم و بگویم خدایا شکرت ... خدایا شکرت که هنوز سالمم و خیل نعمتهایت در زندگیم سرازیر ...

p.s: خداحافظ  فوق العاده است ( و شاید برای همان مخاطب خاص پی نوشت پست قبل )

p.s.s: ادامه مطلب برای amin و  حس این روزهایم * تقدیم شماها که نتونستم جواب محبتهاتون رو بدم

ادامه نوشته

آنچه گذشت ...

گاهی اینقدر حرف برای گفتن داری که ترجیح میدهی سکوت کنی ....اما نگرانی دوستانت باعث میشود که بیایی و کمی از شلوغی هایت برایشان بگویی ... فقط چند موردش را بشنوید حق میدهید که اولویت 48 ام تان بلاگستان باشد ! 

-- آخر ترم که میشود انگار زمین تند تر دور خودش میچرخد ... همه ی اتفاقهایی که میتواند فشار را مضاعف کند با هم می افتد ...  با استاد و گروه تحقیق پروژه ای که رو به اتمام بود به دعوت دانشگاهی چند روزی را در یک ایالت دیگر دور از خانه و کاشانه سر کردیم  و این درست در زمانی بود که اسباب کشی در پیش بود و خانه پر از کارتن ها ی  نیمه پر و  ریخت و پاش ... پروژه ام را باید تحویل میدادم  و اولین و شاید آخرین ! مقاله ام رو کامل !  .. امتحانات اخر ترم هم قوز بالاقوز  ...!

-- حماقتی کردم و کار جدیدی را دو ماه قبل شروع کردم که نه به رشته ام مربوط بود و نه با روحیه ام  ... که به شدت برنامه زندگی ام رو مختل کرده بود ... اینکه چرا سر از آنجا در آوردم بماند که خودش داستانی است مجزا ! اما دقیقا 4 روز مانده به پایان سال 2012 ،  دو  تصمیم مهم گرفتم ! یکی اینکه کار مزخرفم را کوییت کنم  و  دوم اینکه با یک ضرب الاجل 2 روزه اسباب کشی کنم و وسایل را بریزم در خانه ی جدید و برای سال نو با جماعتی از اقوام و دوستان راهی کانادا شوم ! از آخرین باری که رفتم کانادا شاید بیش از 10 سال میگذشت و فرصت خوبی بود... مضاف بر اینکه رانندگی 12-10 ساعته در جاده ی سرد و زمستانی تجربه ای بود که تا به حال نداشتم ... 8 روزی را با دوستان و اقوام به گشت و گذار و ورزشهای زمستانی و بازدید از آبشار نیاگارا در هوای برفی و مه آلود و غیره گذراندیم ...و به وطن دومان بازگشتیم ...

-- برگشتم به خانه ی جدیدی که نه اینترنت دارد ، نه تلویزیون ، نه تلفن ...و  بدتر اینکه تمام وسایلش در کارتنهای باز نشده  به سر می برد  !  بعد از چند روزی که رنگ زندگی به خانه ی جدید بازگشت ، رفتم سر کار و روز سوم آنچنان با شدت زمین خوردم که دست و گردن و سایر اعضا و جوارحمان آسیب دید ! خلاصه اینکه اینترنت داشتم و یارای نوشتن نداشتم ... همچنان هم تحت نظر دکتر محترم میباشم .... از طرفی هم برنامه ریزی کرده بودم قبل از عید سفری کوتاه به ایران داشته باشم که باید مقدماتش رو فراهم میکردم و همچنان درگیر جور کردن یه فرصت 2/3 هفته ای بین این همه شلوغی هستم ...

p.s:  گاهی خیلی راحت تر از آنچه فکر میکنی فرق دوستان واقعی را بادوستان غیر واقعی میفهمی .... فقط یک اتفاق کوچک است کافی است تا بفهمی چه کسی در این مجازستان برایت حقیقی است و چه کسی نه ...

p.s.s : واقعا ممنونم از محبت همه تون و شرمنده از اینکه نبودم و جواب ندادم و نگرانتون کردم ...سعی میکنم به مرور جواب خصوصی هاتون رو هم بدم ... چقدر دنبال نام بعضی از دوستان لابه لای کامنتهام گشتم و اثری نبود و چقدر حس خوبی داشت وقتی نام کسانی که اصلا انتظاری از انها نداری را میان دوستان نگرانت میبینی ... ممنونم از همه به اندازه ی همه ی ثانیه هایی نبودنم ...

نسلی سوار بر موج(محرم)

اصلا حس مقدمه چینی و پست نوشتن ندارم ... فقط اومدم درباره چیزی که خیلی وقته ایام محرم اذیتم میکنه با شما حرف بزنم... والبته این پست یک نظر شخصی است ..

چند سالیه مد شده که نوحه ها با موسیقی عجین شده اند ... شخصا معتقدم هیچ توجیهی نداره ...نوحه ٬ به خصوص نوحه های مربوط به ماه محرم ٬ به نظر من حرمت جداگانه ای دارن... دو ماه عزاداری و سیاه پوش شدن شهر به صرف عشق به امام حسین(ع) نیست ... این عزاداری مفصل به خاطر عمق فاجعه ای است که بر امام حسین(ع) و عزیزانش واقع شده  ... اگر کمی مطالعه در باب فلسفه ی گوش دادن به نوحه کنیم ٬ متوجه میشیم که هدف٬ شنیدن ذکر مصیبت و متاثر شدن از کلام جانگدازه ... اگر کلام اینقدر قوی نیست که اون تاثیر رو بذاره ٬ نباید با ریتم جایگزین بشه .... کلام باید اصلاح بشه نه اینکه ریتم سوزناک بهش بدیم و فضا رو تلطیف  کنیم ... اصلا قرار نیست فضا تلطیف بشه... حالا بماند که موسیقی رپ و پاپ هم به آن اضافه شده !! میدونم خیلی از خواننده ها زحمت کشیدن و آهنگهایی در این زمینه تولید کردن ...که قطعا نیتشون خالصانه بوده ... حرف من اینه که این ایام حرمت ویژه ای داره ....عزاداری ویژه ای هم براش تعریف شده .... اگر ما به امر بزرگان دین عزاداری میکنیم ٬ پس باید همونجوری که اونها گفتن پسندیده اس عزاداری کنیم .. نه هر جوری که حال میکنیم  و خودمون دوست داریم !

درست مثل عزاداری با آرایش غلیظ و کفش پاشنه بلند و موهای تقریبا شینیون شده میمونه! نیاین بگین ما محدودیم و از هر فرصتی جوانها استفاده میکنن و ...  اون به جای خود و من هم قبول دارم ... اما عزاداری امام حسین(ع) فرق داره ....! البته من فرض رو میذارم بر اینکه همه ی اونهایی که اونجا هستن به خاطر اعتقاد و عشقشون به امام اونجان ... شاید فرض درستی نیست و اصلا هدف چیز دیگری است و عزاداری بهانه است ... الله اعلم !!!

خلاصه اش میشود اینکه : نسل ما ٬ نسل آدمهای "سوار بر موجه " ... هیچ کس به عمق کاری که میکنه فکر نمیکنه ... فقط دنبال جریان آب میرویم ... مهم نیست کجا میرویم ! اگر هنوز سوار موج نشدیم یا میتونیم توقف کنیم .. شاید بد نباشه کمی فکر کنیم...

وقتی کسی مادر ٬ پدر یا عزیزترینش رو از دست میده بازم حس و حال این کارا رو داره ؟ یا روز خاکسپاری و ختم و ... به فکر گوش دادن به یک موسیقی غمناکه ؟!!

 p.s: ممنونم از امیرحسین عزیز(یکی از با معرفت ترین خواننده های وبلاگ من ) بابت لینک نوحه ها ...خیلی خوب بود ... اگر نوحه ای گوش دادین که دوسش داشتین ممنون میشم لینکش رو برای من هم بذارین ...

 p.s.s: عزیز دلم خانم مارپل  ما رو درغم خودت شریک بدون ...امیدوارم خدا به تو و همه عزیزانت صبر بده :-(

Argo

دو هفته پیش با جماعتی از دوستان رفتیم یک رستوران ایرانی ... حس خوبی دارد وقتی آمریکایی ٬هندی ٬ فرانسوی و لبنانی و همه ی آدمهایی که به فرهنگ و سنت تو تعلق ندارند همه با هم به شام ایرانی رای میدهند .. حسی شبیه به غرور ملی ... در لیست غذاها نام "کوکوسبزی" آنچنان وسوسه ای در دلم می اندازد که نام هیچ غذای دیگری را نمیبینم . با یکی از دوستان توافق میکنیم "کوکوسبزی " را هم کنار غذایمان داشته باشیم . دقایقی بعد ساندویچ خوشرنگ و لعابی را می آورند و من با اولین لقمه ای که قورت میدهم چشمانم پر از اشک میشود ... عطر سبزی اش انگار مغزم را گیج کرده است... عجیب دلم تنگ ایران میشود ... یاد مامان می افتم و اینکه چند ماه است او را ندیده ام ... و همزمان یاد خیلی چیزهای دیگر که نمیشود اینجا نوشت ... اصلا آنچنان حالم بهم میریزد که توان خوردن لقمه ی دوم را ندارم . سعی میکنم ظاهر را حفظ کنم تا کسی متوجه نشود. با دوستان به ظاهر میخندم اما فکر و ذهنم جای دیگری است ... بعد از شام همه با هم تصمیم میگیریم برویم به تماشای فیلم Argo ... بیش از یکساعت تا شروع فیلم باقی مانده و  من همچنان در جمع میگویم و میخندم اما ذهنم مشغول موضوع  فیلمی است که متعلق به سالهای خیلی دور کشورم هست . همان روزهایی که به دنیا نیامده بودم اما هنوز عواقبش را در سطح اقتصاد و زندگی مردم میبینم ... فیلم شروع میشود و دوستان غیر ایرانی هر کدام کنار یکی از ما مینشینند تا برایشان قسمتهای احتمالی فارسی را ترجمه کنیم ...! بماند که تماشاچیان چه عکس العملهای نابی در بعضی صحنه ها نشان دادند .. دلم میخواست توان تدوین یا سانسور این فیلم را داشتم ... فیلم تمام میشود  و من مانده ام و اذهانی که مدتهاست تحت تاثیر رسانه ها ٬ تصویری در ذهنشان نقش بسته بود و  اکنون پررنگ تر شده است و چندین و چند سوالی که پرسیده میشود و هیچ جوابی برایش ندارم ... ! تنها چیزی را که خوب حس میکنم این است که دیگر طعم کوکو سبزی و دلتنگی را فراموش کرده ام ...و در اعماق دلم میگویم حیف !

و اکنون بعد از بعد .....

این بار اگر کامنتها تایید نشد ... اگر خبری ازمان نشد ... اگر خصوصی ها بی جواب ماند ....

فقط و فقط یک دلیل دارد ...

طوفانی که قرار است تا چند ساعت دیگر شهر را منهدم کند ....  و به تبع آن چند روز بی برقی و بی نتی و بی آبی و غیره ....!

اگر جان سالم به در بردیم و به دنیای تکنولوژی بازگشتیم که در اسرع وقت جبران میکنیم ... اگر نه که .. 

حلالمان کنید ...

بعد از طوفان نوشت :خدا رو شکر خوبیم و زنده ایم و اوضاع در منطقه ی ما به بدی پیش بینی هایشان نبود ... اما کمی اینطرف تر و کمی آنطرف تر ... بندگان خدا منهدم شده اند ! تا دو سه روز آتی هم همچنان برق ندارند .... :-(

یک جای دنیا زلزله ... یک جای دنیا سیل و سونامی  ... یک جای دنیا طوفان ... یک جای دنیا آتش سوزی و آتشفشان و ...

به حای اینکه بنشینیم و همه چیز را به غضب خدا وصل کنیم و فکر کنیم گناه و بد بودن آدمها و فی المثل  ز.نا و غیره و غیره سبب این بلایاست ... فکر کنیم به اینکه شاید خدا میخواهد گاهی نعمتها را یادآور بنده هایش شود ... فکر کنیم به اینکه اگر سختی نباشد ٬ قدر آسانی را هیچوقت نخواهیم دانست .... و درآخر فقط بگوییم خدایا شکرت به خاطر داشته هایمان و البته بابت نداشته هایمان ....

p.s: یک دنیا ممنونم از همه ی اونایی که با تماس تلفنی و یا اس ام اس هایی که از یاهو به موبایلم فرستادن یا با کامنت عمومی و خصوصی جویای حالم شدن  .... و خوشحالم که همچنان نام بعضی از دوستان رو در کامنت دونی ام میبینم که فکر میکردم اینجا رو نمیخونن .... ممنونم از همه تون و امیدوارم همیشه سالم و شاد باشین

آیفون فایو ! یا همان پنج خودمان ...

همه منتظر بودند بیاید! آنچنان در موردش صحبت میکردند که گویی قرار است معجزه ای رخ بنماید! اخبار را دنبال میکردند ٬ تبلیغات بیداد میکرد و تاریخ رونمایی اش دقیق مشخص نبود یکی میگفت تابستان و یکی میگفت پاییز و ...!

قبل از "ریلیز" شدن٬ یعنی قبل از اینکه به بازار بیاید٬ از مدتی قبل تر پیش فروش شده بود. روزی که قرار بود به بازار بیاید غوغایی بود٬ از نیمه های شب جماعتی پشت درهای بسته فروشگاه صف کشیده بودند تا محصول جدید شرکت اپل را به وسائل شخصی شان اضافه کنند!

از آن روز تا به حال که حدودا یک ماهی میشود ٬ هر شب ساعت ۱۰ شب سایت رسمی اپل استور بیشترین تعداد حضور کاربر را دارد ... افرادی که امیدوارند در یکی از این شبها صاحب یک دستگاه آیفون ۵ شوند ... و معمولا هیچ آپشنی برای خرید آیفون ۵ ٬ به خصوص به صورت تمام بهاء وجود ندارد ...!

سفارش در سایت اپراتورهای موبایل (مثل at&t و verizon و... ) هم ۲ تا ۳ هفته زمان میبرد ... هر روز ۸ صبح پشت درهای بسته ی فروشگاههای اپل جماعتی منتظرند ... تیکت های محدودی بین مردم یا پخش میشود یا نمیشود! یعنی بستگی به موجودیشان دارد !  آیفون میخواهی ؟ یا شانس و یا اقبال ! هر روز میتوانی بروی و منتظر بلیط رویایی باشی ! ناگفته نماند که به هر نفر ۲ عدد هم بیشتر نمیدهند !!!  از ۱۰ صبح تا ۸ شب  هم جای سوزن انداختن در فروشگاه نیست ....

یکی از دوستان هم قبل از ۱۲ سپتامبر خودش را به اینجا رسانده بود و با خواهر و شوهر خواهر و ... رفته بود به سفارش دوست موبایل فروشش چند دستگاه آیفون بگیرد و ببرد ایران ! نمیدانم با این دلار ۳۵۰۰ تومانی ٬ قطعا چیزی حود ۵/۳  - ۳  میلیون تومان آب میخورد ! کاری به تورم ندارم اما هنوز فکر میکنم با این مبلغ میشود خیلی کارها برای خیلی ها کرد! حداقل میشود پول پیش سرپناهی برای یک خانواده ی بی بضاعت ...

روحت شاد جناب استیو جابز ... نمیدانم برنده ی بازی در دنیای تکنولوژی شدی یا دنیای ماتریالیسم ! و  البته به قول آمریکایی ها "ولکام ابورد"  آقای سینا تمدن !

تابع درجه 3

۱) یکی از مشکلات و مصیبتهای درس خواندن در این مملکت این است که فقط جلسه اول کلاس است که میروی و در کمال آرامش در کلاس می نشینی و فارغ البال از کلاس بیرون می آیی . از جلسه دوم آوار امتحان و کوییز و کلی مشق است که روی سرت هوار میشود! یعنی جوری هوار میشود که مثل خفگی در عمق ۲۰ متری دریا هر چقدر دست وپا بزنی و فریاد بکشی ره به جایی ندارد ! از آن بدتر این است که به برکت رونق تکنولوژی ٬ ۴۰ تا ۸۰ درصد این تکالیف (بنا به سلیقه استاد) باید به صورت آنلاین انجام شود ... و نوعا هم تا ساعت ۱۲ شب یک روز مشخص مهلت داری ... اگر شانس بیاوری و بلایی برسرت نازل نشود که هیچ ... اگر نه درست حس سیندرلایی را داری که  بعد از ساعت ۱۲ کالسکه اش قراره کدو شود و خدم و حشمش موش ! برای من ساعت ۱۲ مدتهاست تبدیل به یک نقطه عطف شده است ... نقطه عطف منحنی یک تابع درجه ۳ .... یعنی مسیر زندگیم میتواند در کمتر از یک دقیقه عوض شود !

۲)دنیای مجازی دنیای عجیبی است... خیلی عجیب... آدمهای جور واجوری را وارد زندگی تو میکند. از هر گوشه دنیا و از هر طبقه اجتماعی... و گاه یک آشنایی خیلی ساده تبدیل میشود به یک دوستی عمیق... تا آنجا که روزی میبینی پدر و مادر یکی از دوستان مجازی ات که خودش در استرالیا تحصیل میکند٬ به همراه دوست دیگرشان سر از خانه ی تو در این سر دنیا در آورده اند و انگار سالهاست تو را مشناسند... تو را با سوغاتی هایشان شرمنده میکنند و به دیدار بعدی دعوت. دنیای مجازی است دیگر ...هر چیزی در آن ممکن میشود...

 ۳)این اولین باری نبوده که به مسلمانان و اعتقادشان حمله میشود و قطعا آخرین بار هم نخواهد بود ... نمیدانم چرا یک میلیارد و اندی مسلمان نه فکر چرایش هستند و نه فکر برخورد درست با این مسائل ... فیلمی - که نه تنها من ٬ بلکه هر موجود زنده ی اکه که عقل وخردش را بکار بگیرد اسمش را فیلم نمیگذارد - پخش شد . بسیار سخیف ٬ موهن ٬ بچه گانه ٬ غیر حرفه ای و در یک کلام چیپ  ... آنقدر مزخرف بود که ارزش دیدن نداشت و البته همان چند دقیقه هم کافی است تا آنقدر حالت را بهم بریزد که تا ساعتها دست و دلت به هیچ کاری نرود  ...چیزی که برای من قابل هضم نیست این است که در این مملکت که شعار برابری شان گوش فلک را کر کرده و هیچ احدی حق ندارد به هیچ دین و رنگ و نژادی توهین کند ٬ چطور میشود که چنین چیزی ساخته شود و توقع داشت که یک میلیارد اعتقاد ساکت بماند ... هرچند رفتارهای غیر منطقی و غیر عاقلانه که از برخی افراد به اصطلاح مسلمان در گوشه و کنار دنیا سر میزند ٬ به هر آنچه جوامع و عقاید دیگر به غلط در مورد مسلمانان فکر میکنند دامن میزند ....!  نه بدی را باید با بدی جواب داد و نه خشونت را با خشونت بزرگ تر ...هر اعتراض و مخالفتی راهی دارد .... و این وسط فقط درایت و زکاوت است که میتواند افراد ساده ی دنیا را برنده از بازی روباهان مکار بیرون آورد .... و افسوس که بیشتر اوقات بازنده ایم !

۴)چند هفته ای بود به پیشنهاد یکی از دوستان آخر هفته ها میرفتیم کایاک سواری... برای زندگی دانشجویی من حکم اکسیر شفابخشی را داشت که با هزینه کم میتوانستم تمام استرس و خستگی هفته را تقدیم آب دریاچه کنم و با یک حس خوب و لذت بخش هفته ی بعد را شروع . حالا هوا سرد شده است و آنها هم بساطشان را جمع کرده اند و از این هفته دیگر دریاچه کوچک به استقبال سکون و سرمای پاییز و زمستان میرود... منحنی تابع زندگی باز به نقطه عطف نزدیک شده است و من مانده ام که چه چیز میتواند در چند ماه آینده جایگزین آرامش عجیب و  وصف ناپذیر نهفته در این پارو زدن و شناور ماندن روی آب شود!

P.S for Hot & Spicy

 تقدیم به همه ی اونایی که یاد حس کودکانه - احمقانه ی سالها قبلشان افتادند ... برای من حسش خیلی نزدیک به حس پست قبله ... شلوغ ... پرهیجان و ...

یادم رفت برای پست قبل آپلودش کنم

p.s: صوتی Prestij feat   و تصویری ( برای اونایی که زبونم لال پیل شکنی چیزی دارن)  Prestij feat

Hot & Spicy

گاهی بعد از سالها برمیگردی به هیجان دوران نوجوانی... همان روزهایی که از ذوق یک احساس جدید و ناشناخته قلبت تند تند میزند و صورتت سرخ میشود ... همان روزها که دست و پایت را گم میکنی و دنبال فرصتی میگردی تا بهانه ای پیدا شود و دقایقی در سرخوشی ات غرق شوی... همان روزها که عین مجانین روبروی آینه با خودت حرف میزنی و هزاران رویا پردازی میکنی... روزهایی که دوست داری زیباتر و خوش لباس تر از همیشه بگردی و فکر میکنی لباس و کفش خوب تمام هویت توست ... همان روزها که توی ایوان و روی پشت بام دل به دل دختر یا پسر همسایه میدهی... روزهایی که یا عاشق استاد 40 ساله ات میشوی... یا معلم شیمی و فیزیک و یا حتی ممکن است دل به دل شاگرد مغازه سر کوچه هم بدهی... همان روزها که سپاه عقل و منطق و تجربه دیگران در برابر تو مثل تار عنکبوتی است که با حرکت آرام دستت پاره میشود... همه آن روزها را خوب به یاد دارند ...گاهی بعد از سالها تحصیل و تجربه و شناخت و عقل و درک و فهم و قس علی هذا دلت تنگ میشود برای داشتن آن حس مخلوط کودکانه - احمقانه ... اینکه بدانی احساست نه از سر عقل است و نه از سر تجربه ...هیجان ساده ای است که نگه داشتنش در وجودت تو را به وجد می آورد ....

برای من درست مثل غذای تند هندی میماند ... جان میکنی و عرق میریزی و  پول در می آوردی و آنوقت مفت و مسلم میروی غذایی بخوری که بسوزی ... آنقدر بسوزی که گویی اژدهایی شدی و هر لحظه از دهانت قرار است آتش بیرون بیاید ... تا این بار نوع دیگری از شرشر عرق ریختن تجربه کنی و آب سرد بنوشی و باز هم بخوری و بسوزی و لذت هم ببری !! پول میدهی ... فلفل قرمز چیلی میخری و باز هم میسوزی ... آنقدر میسوزی که سیستم مغز و اعصابت از کار می افتد ....به راستی که حکایت غریبی است ...لذتی که در این سوختن وجود دارد ... هیجانش را دوست داری ... میدانی شاید حتی دستگاه گوارشت اذیت شود ... اما آن را با لذت سوختن تاخت میزنی... انگار تمام سلولهای بدنت به نشاط می آیند ...همه با هم مجلس پایکوبی در بدنت برقرار کرده اند ...گویی یک جور زور آزمایی است با خودت !  و همین است که تو را به وجد می آورد و وسوسه امتحان دوباره را در تو نگه میدارد ... و چه لذت بخش است وقتی ما آدم بزرگها ٬ تصمیم میگیریم ذوق کودکی را که چشمانش از داشتن یک آب نبات چوبی برق میزند ٬ در وجودمان تداعی کنیم ... و چه لذت بخش تر است وقتی در اوج یکی زندگی جدی و آرام ٬ شیطنت و برق نگاهت دیگران را هم به وجد آورد ... انگار آنها هم دلشان میخواهد حس این غذای تند را تجربه کنند ...

گذشته ها

ساعت 1:46 بامداد ...

با همه حزنش حس سبکبالی خوبی را به من داد ...

خواستم با شما شریک شوم

همین !

 گذشته ها (ندیم)

 

شرم بر ما

هنر دست و انگشتانش کافی است تا نتوانی به مضمونش فکر کنی ...

حیف که دیدنش پیل شکن میخواهد ...

شرم بر ما

بدون نقطه ...

یادگاری عجب چیز خوبی است ... و چه نشاط آور است اگر از یک خاطره صادقانه و دوست داشتنی باشد ... و چقدر شیرین است وقتی یک دست خط باشد ... یک دست خط ساده ٬ روی یک کاغذ ساده...با واژه هایی که کنار هم ردیف شده اند و اسمشان شده است "درد دل" ... یا شاید به قول نادر ابراهیمی " یک عاشقانه آرام " .... 

دوست داشتنی است چون میتوانی روی قلبت بفشاری یا اشکهایت را رویش بچکانی ... گاهی ببوسی اش و گاه در دستانت مچاله اش کنی...بعد مچاله را باز کنی و آرام با نوازشت صاف کنی... گه گداری سری به آن بزنی و غبار یادش را بزدایی...حس خوبی دارد چون میتوانی وجودش را زیر دستانت لمس کنی... درست مثل نابینایی که نقطه های ریز بریل او را تا عمق واژه ها میبرد ، چشمانت را ببندی و انگشتانت را روی سطر سطر کاغذ بکشی... حس دستانش را گاه نوشتن به خودت نزدیک کنی و زبری ظریف شیارهای سر انگشتانش را لمس کنی  ... آن وقت است که تک تک واژه ها به تو امنیت میدهند... امنیت از عریانی آنچه که دیگر در اعماق نهفته ی دل پنهان نیست ... نه نامه مجازی میتواند این حس را به تو هدیه دهد و نه سیاهی های تایپ شده ...

دلت میخواهد کاغذی برداری و برایش بنویسی... اما با واژه هایی که نقطه ندارند... نوشته های بی نقطه خیلی حس خوبی دارند... اصلا نقطه ها هیچ خاصیتی ندارند جز اینکه رازت را فاش کنند!  از فاش شدن نمی هراسی... اصلا مینویسی تا فاش شوی... اما دلت میخواهد بدون نقطه بنویسی برای کسی که رمزش را میگشاید و تک تک واژه ها را در یاد میسپارد... لیکن هراسی در دل داری ... هراس از اینکه روزی او هم تصمیم بگیرد بی نقطه بنویسد و تو نخوانی... یا بخوانی و نفهمی... و یا بفهمی و آرام فراموش کنی... و فراموش کنی که فراموش کرده ای ... آرام چشمانت را میبندی و میگویی: خدایا... میشود هیچوقت بی نقطه ننویسد ؟! هیچوقت ....

p.s: دوستان عزیزی که با نام و نشان یا بی نام و نشان سراغ جناب "تنهایی" را میگیرید . ایشان هنوز مایل نیستند که آدرس وبلاگ جدیدشان به کسی داده شود. به محض کسب اجازه قطعا به سمع و نظر شما خواهد رسید و خواهم رسانید :-)

من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردانِ ایرانم(2)

  ساعتی از نیمه شب گذشته ...  خوابم نمیبرد ...

حرفهای دلم را از زبان  این  " ماهی سیاه کوچولو "  گوش میدهم ....

" این پست"   را میخوانم و  بغضم با صدای بلند میترکد ...

من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردانِ ایرانم(1)

من آن خاک بلاخیز ِ بلاگردان ِ ایرانم / من آذربایجانم ٬ پرورشگاه دلیرانم

بگو با خصم من گر بگسلد زنجیر چرخ از هم / مرا از جان ایران نگسلاند عهد و پیمانم

(استاد بسیج خلخالی)

سریالهای آبکی ماه رمضان همچنان پخش میشد و اختتامیه بازیهای المپیک آغاز شده بود....

در میان این همه هیاهو ...زمین تصمیم میگیرد بلرزد...نه یکبار.. نه دوبار ... چند بار... میلرزد و میلرزد و مردمانی از جنس سادگی به سادگی روی خاک می آرامند ...همان مردمانی که سالهای سال پیش زمانی که بحث جدایی آذربایجان از ایران بود ، نگذاشتند که  ناموس وطن به تاراج رود ...

اخبار خیلی دیر منتشر میشود .... خیلی دیر ... خیلی دیرتر از دیر .... 

در هیاهوی مصیبت و آشفتگی... یکی نشسته است روی صندلی، زیر باد خنک...میگوید: زلزله زده ها از دولت توقع کمک نداشته باشند....!! یکی نیست بگوید کی داشته اند؟؟ یکی نیست بگوید: نگران نباشید! ما عادت کرده ایم به دولتی که سالهاست از مردم توقع داشته است ...! اصلا کاش خیلی ها بودند تا خیلی چیزهای دیگر بگویند!

دیگری میگوید: این هشداری است برای زلزله قیامت!! بترسیم از زلزله قیامت!! و یکی  هم نیست در این گیر و دار ، از ایشان من باب امر مقدس امر به معروف بسیار به موقع و به جا تقدیر کند!!! عده ای هم نشسته اند و تحلیل اخلاقی و اجتماعی برای علت آن میکنند و چیز را به چیز نسبت میدهند!!

یکی یکی صفحات را میبندم و به جمعه فکر میکنم... به جمعه ای که قرار است مثلا دست یاری همه در دستان خاک آلود و چشمان خیس این مردمان باشد... جمعه ای که باید امید به زندگیشان و همدردی به دلهای داغدیده شان هدیه شود ... جمعه ای که شاید باید جور دیگری باشد ... خیلی متفاوت تر از جمعه های دیگر ...  اما افسوس که خیلیها ، خیلی برنامه های دیگر برای جمعه خودشان چیده اند ...!! 

در دلم آرام میگویم کاش همین جمعه ...

همین جمعه ...

دست یاریت برای همیشه دستان ما را بگیرد ...

چه خوش نگفت ....

خدا رحمت کند حکیم ابوالقاسم فردوسی را ... روانش شاد .... مدتی است شدیدا نام و یادش در ذهن من پر رنگ است ... نه اینکه فکر کنید عرق ملی ام گل کرده یا خبری من باب حماسه ملی شده.. خیر ...جلسه ی شاهنامه خوانی ای هم در کار نیست ... همایش و بزرگداشتی هم بر پا نشده ... فعلا اینقدر در کشور ما حماسه آفرین زیاد شده که دیگر وقتی نمی ماند کسی یاد از بزرگان گذشته کند!!

بیش از دو هفته است که هر روز بر روان حکیم بزرگوار درود و رحمت می فرستم !  داستان از آنجا شروع شد که یک عدد بستنی در ابعاد بسیار کوچک میل نموده و پوستش را در سطل زباله حصیری اتاق انداختم . فردای آن روز که مشغول " النظافة من الایمان " بودم ، متوجه شدم تعدادی جانور عظیم الشان در  اتاق مشغول ارتزاق هستند . از آنجا که فردوسی عزیز و عظیم از همان اوان کودکی ، بدون راه انداختن داد و فریاد و انجمن حمایتی و قس علی هذا ، کانسپت بسیار بزرگی را به نام رعایت حقوق حیوانات و حیوان دوستی و ... به سادگی در اذهان ما جا انداخت ، جوری که هر جا مورچه ای را در حال دانه کشیدن میدیدم حق تقدم عبور را به او میدادیم و احیانا با دنیای کودکانه مان سعی میکردیم خرده های نان را نزدیک لانه اش بگذاریم تا کمتر بار بکشند و یا خدای نکرده لگدشان نکنیم  ، با خود زمزمه کردیم : " میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است ! " ...

ادامه مطلب...

ادامه نوشته

بس که نازک بود مینا ....

امسال بعد از سالها اولین سالیه که نیمه شعبان و ماه رمضان ایران نبودم. از وقتی ماه رمضان افتاد توی تابستون بنابر یک توفیق اجباری هر سال این موقع ایران بودیم و لذا خاطرات به یاد موندنی زیادی برای من نقش بست که بیشترش عجین شده با بهزیستی و بچه های بی سرپرست ... جوری که کم کم یه تعصب و حساسیتی نسبت به این موضوع در من ایجاد شد . همیشه دلم میخواست بهترین جشنها و افطاری ها رو با کمترین هزینه برای این بچه ها داشته باشیم . همیشه از خدا میخواستم مرا در راه و رشته ای قرار بده که پول خوبی توش باشه و بتونم به جای جمع کردن کمکهای مردمی روی پول خودم حساب کنم. ناگفته نماند که همیشه اینقدر انسانهای خیر و بزرگوار اطراف ما بودن که مشکلی در این زمینه نبود . اما یکی از مشکلات ما اصولا مسئله " جوگیر" بودنه که در همه زمینه ها صدق میکنه ! مثلا مردم کشور ما بعضی از مواقع سال خیرّتر و مومن تر از همیشه میشن ٬ محرم و صفر که میشه (به خصوص دهه ی اول) همه دوست دارن نذری بدن و تقریبا تمام آشپزخونه های توی خونه ها تعطیله ! جوری که متاسفانه گاهی اسراف هم میشه .. یا مثلا ماه رمضان ... و اونوقت بقیه سال هیچ خبری نیست و احتمالا عده ای تصور میکنند که  افراد کم بضاعت ۱۰ ماه دیگر سال را با بضاعتند ! این قضیه در بین بچه های بی سرپرست و خانواده های کم بضاعتی که حداقل من باهاشون سر و کار داشتم هم به شدت صدق میکرد ... یادمه پارسال یکی از این واحدها که تو منطقه نیاوران هست ٬ از روز پنجم ماه رمضون تمام افطارها و حتی سحر هاشون بانی برای غذا و خوراکی داشتند و واحد دیگری که در پاکدشت ورامینه فقط شب و روز نیمه ماه رمضان را دعوت بودند ! که ما پارسال  نیاوران نرفتیم و یکبار با بچه های وبلاگ و دو بار دیگه با گروه خودمون برای پاکدشتی ها افطار بردیم ...بگذریم ...

داشتم از حساسیتم روی این موضوع خاص میگفتم ... که نقطه ضعف بزرگی است در وجود من . تا اسم بهزیستی و بچه های بهزیستی میاد حاضرم هر کاری براشون بکنم ... هر کاری ! و متاسفانه تا میبینم کسی به این بچه ها محبت میکنه یا میخواهد کاری براشون بکنه و قدمی برمیداره فوری به اون شخص اعتماد میکنم که البته جز چند مورد اشتباه نکردم .( اون چند مورد هم متاسفانه از افرادی بودن که از طریق وبلاگ به جمع ما پیوسته بودن و خب شناخت کافی در موردشون وجود نداشت ...) این حساسیت اونقدر زیاده که هفته پیش وقتی شنیدم یکی از سریالهای ماه رمضان به موضوعی مرتبط با این بحث پرداخته و حتی یکی از مراکزی رو که ما به اونجا مراجعه میکردیم نشان داده و ... دست و پام شل شد و حماقتی بس بزرگ باعث شد که این سریال بسیار مزخرف را نگاه کنم ! و اکنون بعد از دیدن ۱۱ قسمت ٬ همچنان دارم به خودم تلقین میکنم که هنوز برای قضاوت زود است ... اما نمیشود که نمیشود !! هر ثانیه از این سریال رنج و عذابیه برای من ... نه صرفا به خاطر دیالوگها و حرکات کودکانه ... نه صرفا به خاطر حماقتهای یک زوج نسبتا بالغ ...  نه به خاطر صحنه هایی که در دلم میگم : چه دروغها ! نه به خاطر سناریویی که کاملا صحنه های بعدیش را میشود حدس زد و حتی آخر ماجرا را ... نه به خاطر سطحی و احساسی برخورد کردن با موضوعی چنین ریشه دار در فرهنگ ما ...ناراحتم به خاطر احساسی که در وجود تمام بچه های بهزیستی با دیدن این سریال ایجاد میشود !!  بچه هایی که برایشان هر ماه رمضان سفره افطار میچیدیم و آنها بلافاصله اولین سریال بعد از افطار را با ولع تمام نگاه میکردند... بعضی دیالوگهای این سریال آنچنان قلبم را میفشارد که چشمهای نمناکم را میبندم و سعی میکنم صورتهای معصومی که چشم به تلویزیون دوخته اند و این قضاوتها را میشنوند را تصور نکنم ... شاید عده ای معتقد باشند که خب آنها هم باید با این واقعیت مواجه شوند و اثری که روی جامعه دارد بزرگتر و مهمتر است و در نهایت به خود آنها کمک میکند و قس علی هذا .... من هم در جوابشان میگویم : (...) بابا ! شیوه و روش هم مهم است ..! مسئله ای به این مهمی که گریبان خیلی از خانواده ها را گرفته است نباید اینچنین سطحی و پیش پا افتاده ٬ کاملا بر اساس یک احساس غریزی !! در سطح وسیع مطرح بشه ...دو سه روز با خودم مقاومت کردم که  ادامه این مزخرفات را نبینم٬ اما نشد ! نشستم و قسمتهای جا مونده را هم دیدم !!! این سریال تا همینجا روح و روان آن بچه ها را زخمی تر کرده ... امیدوارم آخرش ختم به خیر شود ... هر چند پیام !! و آخر قصه را میتوان کاملا حدس زد ...

اصلا قصدم تحلیل و پرداختن به جنبه های نقد این داستان نبود که خود چندین و چند پست است .. صرفا خواستم احساسی که این چند روز به شدت رنجم میدهد را با شما در میان بگذارم .. همین :-(

از جنس فطرت

دو سه روزی بود که در صفحه ی نمایشگر جلوی ماشین علامتی زرد رنگ روشن شده بود که متاسفانه به واسطه مشغله و ایضا جنسیت مان که اساسا به این جور مسائل علاقه ای ندارم و توجه نمیکنم٬ بیخیالش بودم . تا اینکه دیروز احساس کردم یک بلایی دارد سر ماشین می آید و گویی در جاده لغزنده حرکت میکنم ! اول فکر کردم لاستیکها پنچر شده اند ! لیکن بعد از مشاهده و معاینه به این نتیجه رسیدم که خیر٬ بسیار هم سالم میباشند! دفترچه ماشین را نگاه کردم و متوجه شدم که این علامت به معنی کم باد بودن لاستیکها است ! با توجه به اینکه افطار مهمان بودیم و نزدیک غروب هم بود ٬فرصتی برای رفع مشکل نبود . امروز بعد ازظهر ٬ وقتم را به زور آزاد کردم و رفتم دنبال راه چاره .  اولین باری بود که خودم بودم و خودم ! تا قبل از این پدر جان زحمت تمام این کارها را میکشیدند و مواقعی هم که ایران بودیم با یک عدد ۲۰۰ تومانی و یا نهایتا ۵۰۰ تومانی سر و ته قضیه را هم می آوردم و روحم هم خبر نداشت که باد و تنظیم باد چیست ! اما افسوس که در این مملکت به لطف ایزد منان ٬همه چیز در اوج خودکفایی است و هیچ کس نه رحمی به جنسیتت میکند و نه دلسوزی ای برای ناشی بودنت ! راهی پمپ بنزین شدم ...به این نتیجه رسیدم که باید کمی اطلاعاتم را قبل از اقدام بالا ببرم .یک عدد تماس حاصل نموده و پرسیدم که چه کنم ! دوست هموطنمان هم رگ غیرتشان کمی متورم شد و به جای راهنمایی و تقویت روحیه٬ غرغرشان نصیب بنده شد که چرا همان دیروز و پریروز ایشان را مطلع نساختم. هرچه گفتم بیخیال فایده نداشت و تقریبا به شکر خوردن افتادم که از تجربیاتشان کمی اینجانب را بهره مند ساختند و فهمیدم که باید یک عدد" گیج " داشته باشم یا داشته باشند،که یک وقت باد اضافی در لاستیک نچپانده و لاستیک را نترکانم! خلاصه اش یعنی باید تنظیم باد بنمایم! آب دهانم را قورت دادم و گفتم متوجه شدم و با قاطعیت گفتم نیازی به حضور ایشان نیست! پیش خودم گفتم " نخوردیم نون گندم ٬ دیدیم دست مردم" !!  خب لابد این " گیج " از همان دایره های مدرجی است که در مکانیکی های خودمان دیده بودم که هنگام باد زدن استفاده میکنند و احتمالا اینقدر پیشرفته است که هر وقت باد ِلاستیک کافی شود٬ دیگر اجازه ورود هوا را نمیدهد ! کمی روی دستگاه را مطالعه کردم که چیزی عایدم شود که نشد ! یک عدد شلنگِ نازک ِسیاه ِدراز هم روی زمین ولو بود . شلنگ را ترسان و لرزان در دست گرفته و کمی بررسی کردم ! نه " گیج " داشت و نه درجه ای ! تصمیم گرفتم به جای پاسخ به تماسهای مکرر آن بنده خدا ٬ با یکی از دوستان غیر هموطن تماس بگیریم !

 ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

مرغ همسایه !

حدود ۱۰:۳۰ شب ... همه جا تاریک میشود ... نه چراغی نه کورسویی... ظلمات است و ظلمات... ضرباهنگ شدید باران بر شیشه و طوفانی که میان آن میپیچد٬هیچ خوشایند نیست . رعد و برقهای پشت سر هم است که شیب تند دانه های باران را که باد فرصت فرود آمدن به آنها نمیدهد٬نشان میدهد. پنجره ی اتاق صدا میدهد٬ گویی میخواهد از جا کنده شود... هر از گاهی هم صدای تق و توق و شکستن و خرد شدن چیزی از اطراف می آید... هیچ کجا دیده نمیشود... کورمال کورمال دستم را روی تشک میکشم و موبایل را پیدا میکنم... ۲ خط از باتری اش بیشتر نمانده است! با وحشت به خواهرم و یکی دو نفر دیگر زنگ میزنم . تمام برق شهر قطع شده است! آنتن تلفن هم هی میرود و می آید... از ترس اینکه مبادا همان دو خط باتری هم تمام شود٬ تلفن بازی را تمامش میکنم . صدای آژیر ماشینهای آتش نشانی و آمبولانس و پلیس ٬ رعب و وحشتم را بیشتر و بیشتر میکند ... انگار آسمان به زمین چسبیده است ! صدا و نور رعد و برقهای پیاپی وحشتناک است٬ واقعا وحشتناک! بغضم میترکد ... نفسم تنگ شده است ... نمیدانم چقدر از زمان گذشت که صدای آژیر ماشینها  خیلی نزدیک میشود. از پنجره قدی اتاق چیزی دیده نمیشود ٬اما نور قرمز رنگ و صدای بلند آژیر که ناگهانی قطع میشود٬ میگوید ماشینها خیلی نزدیک هستند٬ در همین کوچه ! از پنجره هال نگاه میکنم... .چند خانه آنطرف تر آتش گرفته ...

از خانه های چوبی و مقوایی این سرزمین متنفرم ! مرا به یاد داستان سه بچه خوک می اندازند! (یادتان هست که؟ اولی با کاه و دومی با چوب و سومی با آجر ! ...) خانه هایی که  به طرفة العینی طعمه حریق میشوند و خاکستری ناب از آن بر جای میماند! اشکهای آرامم تبدیل به یک گریه واقعی میشوند. چند بار دستم به سمت گوشی میرود تا شماره پلیس را بگیرم  ۹...۱..۱.. میخواهم بگویم که وحشت کرده ام و بیایید مرا به خانه خواهرم ببرید ... و هر بار قبل از برقرای تماس ٬ قطع میکنم و بر خودم نهیب میزنم که هی دختر! زنگ بزنی بگویی چه ؟ بگویی از باران و طوفان میترسی؟؟ اما واقعا ترسناک است! دوباره با خواهرم تماس میگیرم و میبینم او هم وحشت کرده است و بچه ها گریه میکنند... رویم نمیشود بگویم من هم از وحشت در حال سکته هستم ! آب دهانم را چند بار محکم قورت میدهم و سعی میکنم خود را قوی و خونسرد نشان دهم ! تنها فکری که به ذهنم میرسد این است که بخوابم ! بخوابم تا شاید فردا صبح یا در دنیای دیگر باشم یا در خانه ی خودم با چراغ روشن اتاق ! سرم را در لحافم فرو میبرم تا صدای ضربات باران و طوفان را کمتر بشنوم! فایده ندارد ...کورمال کورمال به سمت دستشویی میروم٬ وضو میگیرم و سرسجاده مینشینم و بعد هم نماز تا شاید آرام شوم ... تلفن هم دیگر آنتن ندارد و از باطری اش هم یک خط بیشتر نمانده ! از ترس اینکه مبادا همین یک خط هم تمام شود٬ خاموشش میکنم! ... و بعد آرام دراز میکشم و چشمانم را میبندم و به کوچه های شهرم فکر میکنم... به آن قدیمها ٬به خانه ها و دکه های کوچک روزنامه فروشی که حتی در ظلمات و بی برقی ٬ چراغی ٬ شمعی٬ فانوسی روشن میکنند! یادش بخیر ... وقتی برق میرفت ٬ ۲ ساعت بعد می آمد... تازه کوچه بالاتری یا پایین تری هم برق داشتند! برق شهر هم برقرار بود ... اگر آب هم طولانی مدت قطع میشد ٬ منبع های بزرگ آب می آوردند و در محلات میگذاشتند و جماعت ٬ آب ِبرنج و آب ِ خوردن و گلاب به رویتان آب ِ آفتابه شان تامین بود !

لعنت به این نظام سرمایه داری ! نمیدانم چرا اینقدر دولتها را خسیس کرده است ...! برق شهر هم وجود ندارد... اصلا در سراسر شهر چراغی نیست که حداقل در حالت عادی روشن باشد٬ چه برسد به این اوضاع ! ظلمات شد .. برق رفت ... نه یک روز نه دو روز ... بلکه در بعضی جاها چندین روز! هوا هم کانه یک سونای بخار مجانی...! مرطوب و داغ .. عین هوای سر ظهر مرداد ماه مازندران !  یخچال و فریزر هم که تبدیل به کمدی شده بود با مواد غذایی در شرف فاسد شدن ! بعضی جاها که سیستم آبشان هم به برق وصل بود ٬ آب هم نداشتند ! تمام شهر هم شبانه روزی مشغول بودند و باز هم فایده نداشت...! خیر سرشان تکنولوژی هم به غایت مدد میرساند ! دانشگاهها تعطیل ...اکثر سوپرمارکتها و رستورانها هم تعطیل ! ... برای خیلی ها امکان پختن غذا هم نبود (اجاق گاز برقی) کلا شهر عین قبرستان شده بود...! تمام فروشگاهها ٬ ژنراتورها و فن های موجودشان را تند و تند میفروختند ! شاید تصورش برای کسی که در این موقعیت هرگز نبوده مشکل باشد . مشکل منطقه ی ما تقریبا خیلی زودتر از بقیه حل شد و دوستانمان مهمان خانه های ما شدند و بعد از یک هفته ی سخت و طولانی اوضاع به حال عادی برگشت ...حال آنکه در سرزمین مادریمان نه قدر آب میدانند و نه قدر برق! حتی تحمل ۲ ساعت قطعی برق را هم ندارند ... کاری به مسائل جانبی !! هم ندارم ... اما اگر همچین اتفاقی برای امت همیشه در صحنه افتاده بود .....؟! (جای خالی را با وجدانتان پر کنید نه با ربط دادن چیز به چیز ! )

P.S: جمعه ۹ تیر ٬ ۲۹ جون ۲۰۱۲

آنچه گذشت و میگذرد :-)

۱) هیجان انگیزترین کاری که در این مدت عدم حضور کردم خرید دو عدد فلاور باکس و یک گلدان بود که در آن نخودفرنگی و تربچه و ریحان و شاهی و نعنا کاشتم ! آب دادن به دانه های ریزی که توی خاک می کاری و جوانه های ریزی که بعد از مدتی سر از خاک در می آورند ٬ حس شیرینی دارد.... مثل حس کودکی که لوبیاهای خیس کرده اش زیر پارچه نمدار جوانه زدند... هیجان و ذوق زیادی دارم و لحظه شماری میکنم که ماه رمضان امسال با سبزی خوردن خانگی در فضایی که ریحان و شاهی جز یاد ایران چیز دیگری ندارد از دوستان و اطرافیان پذیرایی کنم ( حالا فکر نکنم بیشتر از یه بشقاب بشه ها ! :دی )

۲) دکتر س. را خیلی اتفاقی به همراه همسرشان دیدم . مردی مهربان و دوست داشتنی٬ بذله گو و فروتن ٬ فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد و فول پروفسور ... استاد دانشکده حقوق دانشگاه تهران که متاسفانه سال گذشته از این سمت اخراج شده اند و به آمریکا مهاجرت کرده اند . نمیخواهم قضاوتی در مورد علت اخراج ایشان  بکنم اما به هر حال هم کلامی و هم صحبتی با ایشان مرا برد به روزهای پر شر و شور "در پنجاه تومانی !"  ... استاد را در یک فضای غیر رسمی ملاقات کردم. مرا با نام کوچک صدا میزد ٬ اما  من خودم را همان دانشجوی ۱۸/۱۹ ساله میدیدم که جز واژه استاد چیزی بر زبانش نمی آید ...

۳)ماه رجب و شعبان برای من خاطرات خیلی زیادی دارد ... چه سالهایی که در اینجا گذراندم و چه سالهایی که بر حسب اتفاق در ایران بودم . یادش بخیر٬ همیشه روز نیمه و روز قبلش با تعدادی از دوستان میرفتیم عیادت بیماران بیمارستانها . هم تبریک میگفتیم و هم از آنها میخواستیم با دلهای شکسته شان دعا کنند . امسال اگر برایتان مقدور بود و فرصتی داشتید بد نیست سری به بعضی بیماران بزنید. یاد من هم باشید... هر سال برای بچه های بهزیستی هم مفصلا برنامه داریم که امسال من توفیق نداشتم ایران باشم و دوستان دیگر هر روز با ایمیلها و پیام هایشان دل را عجیب آب میکنند ... دوستان وبلاگی که پارسال در جمع ما بودند شاید دلتنگی اکنون من را بیشتر درک کنند . لیکن اینجا هم بیکار ننشستیم ! امسال به مناسبت نیمه شعبان جشنی برای کودکان و بزرگترها در دو سالن جداگانه در ویرجینیا در نظر گرفتیم که شدیدا مشغول آماده کردن برنامه های جشن هستیم ...من و دوستم مسئولیت سالن کودکان را بعهده گرفتیم و امیدوارم روز خوب و به یاد ماندنی ای برای بچه ها ثبت کنیم ...

۴) در رشته ی دومی که در کنار درس اصلی میخونم ٬ دو تا کیس مشاوره به عنوان پروژه این ترم بهم داده شده که تمام صحبتهای جلسه ضبط میشه و بعد در حضور استاد تحلیل میشه ! ستمی است برای خودش! کار طاقت فرسایی است و تهذیبی است برای شخص خودم! چند روزی هم با گروه دوستان و یک از اساتیدمان سفری برای کار و تفریح رفتیم که در کنار تجربیات خیلی زیادش٬ لذت درس و علم واقعی را در کنار لحظات شاد و دوست داشتنی برام به یادگار گذاشت و تا حدودی خستگی فوق الذکر رو برطرف کرد .هرچند درس و مشق در این دیار با تمام لذتهایش شوخی ندارد و پوست هر بنی بشری را غلفتی (قلفتی ؟) میکند !

۵)در یکی از شب نشینی ها منزل یکی از دوستان دو تا فیلم ایرانی که فکر میکنم زیر زمینی بود یا رو زمینی یا ... دیدم . فوق العاده مزخرف و اعصاب خرد کن !فکر نمیکنم درست باشد که اسم ببرم ٬ دلم نمیخواهد کسی به خاطر این بند از نوشته ام برود و این مزخرفات رو ببیند ! نقطه بارز هر دو ٬انحرافات جنصی و آزادیهایی که صرفا در پارت.ی و الکل و روابط آزاد خلاصه میشود ! من که به شخصه پیام شاخصی از آنها نگرفتم! اگر بنا به ساخت فیلمی با این موضوعات است٬ فیلمهایی که حول این محور در هالیوود ساخته شده بسی جذاب تر و قوی تر است ! واقعا نمیدانم هدف از ساختن این فیلمهای بی سرو ته و سطحی چیه ؟ یکی اگر میداند به من هم بگوید !!! 

p.s: هدف از نوشتن این پست این بود که اعلام کنیم که خوبیم و خدا رو شکر خوش میگذرد و این صوبتا ... شما هم این ایام به جای ما حسابی خوش بگذرانید و احیانا هر جایی که حس کردید دلتان یک قدم به خدا نزدیکتر شده یاد ما هم باشید

هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت

روز ۱۳ رجب رو خیلی دوست دارم. روزیه که برای من تحول بزرگی در زندگیم ایجاد شد. دو تا از بزرگترین و ارزشمند ترین هدیه های زندگیم رو توی این روز از خدا گرفتم ...دیروزحال روحی خوبی نداشتم ...تا ظهر همه اش بغض داشتم و گریه میکردم و دلم بدجوری هوای امام رضا(ع) رو کرده بود ...  فلش پلیر و کلا کامپیوترم هم خراب بود و هیچ فیلم و تصویری از یوتیوب و ... رو نمیتونستم ببینم .طبق معمول پناه بردم به دعاهایی که صبح زود گوش میدادم ... اونها هم خیلی فایده نداشتند. حدود ظهر بود که یکی از دوستام اومد و با هزار بدبختی فلش لپ تاپم رو درست کرد. دیگه آروم شده بودم و عصر هم مهمون داشتم. تا شب هم یه سی دی که مربوط به یکی از کلاسام تو اون یکی رشته ام بود رو گوش دادم و خوابیدم ....

خواب خیلی خوبی دیدم ... شاید مدتها بود چنین خوابهایی ندیده بودم ... خواب دیدم با یکی از معلمهام که فوق العاده معلومات مذهبی و علمی خوبی داره و بسیار متدینه رفتم حرم امام رضا(ع) ... روز عید بود .. شاید همین ۱۳ رجب ... اما مطمئنم ماه رجب بود ... ظهر بود رسیدیم توی یکی از صحن ها ... دو تا از خادم ها دعوتمون کردن برای غذا ... ما هم نگاهی متعجب به هم کردیم و با تردید و خوشحالی نشستیم سر سفره ای که وسط صحن از قبل پهن بود ... ناهار عدس پلو بود با گوشت و کشمش و ماست (که من خیلی علاقه ای به این غذا ندارم ) اینقدر این غذا خوشمزه بود که دلم نمیخواست تموم بشه و یواش یواش میخوردم ... دلم میخواست بهشون بگم بازم میشه برام بریزین اما روم نمیشد ...تا غروب توی حرم بودم ... نزدیکهای اذان اعلام کرده بودن هر کسی خوراکیهای نذری داره ( مثل آجیل و شکلات و ...) اگر مایله بده به خادمها تا همه رو با هم پخش کنن ... خادمهای مرد هم کیسه های بزرگ دستشون بود و همه رو جمع میکردن و به ثانیه پر میشد ... من هم لباس سبز خانمهای خادم تنم بود .. ازدحام شده بود و من هم از این طرف به اون طرف میدویدم و بسته های پسته و شکلات و ... را جمع میکردم ... حتی یادمه یه خانمی یه بسته عناب! داد. بیشتر از پیرزنهایی که نمیتونستن راه برن ٬ نذری هاشون رو میگرفتم و به کیسه ها میرسوندم و اونها هم کلی دعا میکردن و خوشحال میشدن .اینقدر احساس خوبی داشتم که همه غم و غصه هام رو فراموش کرده بودم ...خیلی حال و هوای خوبی توی حرم بود...

ساعت موبایلم زنگ زد و برای نماز صبح بیدار شدم ...اینقدر احساس خوشایندی داشتم که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم تا به این راحتی ها فراموشش نکنم ... الان ساعت ۶:۳۵صبحه و من برای چندمین بار رد پای خدا را خیلی زود در زندگیم دیدم ... این ماه رجب اگر مشهد رفتید و مهمان بهشتیان شدید یادی هم از من بکنید ... (امام رضا(ع) توی این ماه زیارت مخصوص دارن ) ...هرچند حتی اگر به اندازه دو قاره و یک اقیانوس هم فاصله داشته باشی٬ باز هم حواسشان هست .... راستی کسی را میشناسید تعبیر خواب درست بلد باشد ؟!

آدمهای سرزمین من ....

آدمهای سرزمین من تحمل صداقت را ندارند . به دو رویی و دو رنگی عادت کرده اند . بدجوری هم عادت کرده اند ! اگر صاف و رک و پوست کنده احساس و نظرت را رو در رویشان بگویی قطعا تاب شنیدن ندارند ! یا خود را به در و دیوار میکوبند یا مظلوم نمایی میکنند و یا انتقام میگیرند ...گاهی برای نجات خودشان تا مرز حراج شرافتشان پیش میروند ...آخر سر هم تو را به جرم یکرنگی متهم خواهند کرد ...

آدمهای سرزمین من بازیگران خوبی شده اند . رفتار چندگانه را دوست دارند... عادت کرده اند که در رو بخندند و پشت سر عیب جویی کنند ...اصلا تفریحشان همین است ...و هر روز تو بیشتر میفهمی که اگر خدا " ستار" نبود چه میشد ...

 آدمهای سرزمین من٬ ظرفیت ایثار و گذشت دیگران را در مقابل خود ندارند ...حتی سعی میکنند درد دیگران را نفهمند ... ترجیح میدهند خود را به تغافل بزنند و به روی خود نیاورند ....عجیب هم منفعت طلب شده اند ... تا روزیکه چیزی یا کسی برایشان نفع مادی یا معنوی دارد٬ خود را در زرورق اخلاص!!! میپیچیند و عرضه میکنند ... وقتی نفع تمام شد مثل آب تبخیر میشوند ...

آدمهای سرزمین من دوست دارند احمق فرضشان کنی و فریبشان دهی ...ترجیح میدهند زنی با طنازی و زبان بازی ٬ مادی و معنوی تلکه شان کند... تا اینکه رک و راست بی توجهی و بی میلی اش را نشان دهد .... یا مردی ٬ با چند هدیه مادی و معنوی و گردش و تفریح ٬ به مطامعش دست یابد تا آنکه با شرافت و مردانگی فقط خودش باشد و خودش! 

آدمهای سرزمین من همیشه از سکوت دیگران به نفع خود بهره برده اند ...تا میدان را خالی میبینند ٬ ۴ نعل میتازند ... مثل راننده های ناشی که در بزرگراه خالی و بدون تردد ٬ تخته گاز ویراژ میدهند .... هیچ کس بهتر از خودشان نمیداند که واقعیت چیز دیگری است ...و شاید ناظر این صحنه از سر ترحم و دلسوزی با خود بگوید : بگذار حالش را ببرد ... این تنها فرصت اوست ...

آدمهای سرزمین من در آسمان به دنبال خدا میگردند.... گویی خدا آن بالا بالاها لابه لای ابرها محو و ناپدید شده است ...شاید فکر میکنند میرود سرکشی به سیاره های دیگر ! شاید هم فکر میکنند مشغول استراحت است ... یا سرش به حساب و کتاب بنده ها گرم است !!! فکر میکنم برای همین است که راحت سرشان را زیر انداخته اند و روی زمین هر کاری دلشان میخواهد میکنند ...!!! من هم از آدمهای همین سرزمینم ....

 p.s: چون مدتی است فرصت خوندن وبلاگها و کامنت گذاشتن رو ندارم ٬ ترجیح دادم کامنت دونی رو ببندم که تصور توقع کامنت برای بعضی مخاطبان پیش نیاد . اگرنه با کمال افتخار پذیرای کامنتهای پرمهر دوستان عزیزم بوده و هستم :-)

یک کلیک آرامش !

 ساعت ۶:۰۵ بعد از ظهر ۲۹ می ... با ۵ دقیقه تاخیر میرسم سر کلاس .جمعیت کلاس با حضور من ۱۲نفر میشود. استاد ، مرد میانسالی است با موهایی کاملا سفید ٬صورتی سرخ و فوق العاده پر انرژی . دو سه برگه A4 جلویم میگذارد . سیلابس درسی و برنامه کلاس و امتحانات تا آخر ترم ...بدون وقفه صحبت میکند و هر از گاهی نقبی به گذشته میزند و همزمان به یاد همسرش نیز هست! کلاس تا ۱۰ شب است و به همسرش قول داده ۱۰:۳۰ خانه باشد ! از مدارج و مدارک تحصیلی اش میگوید و بعد از نیم ساعتی شروع به تدریس میکند. ترم تابستان است و درسها خیلی فشرده! دو فصل را باهم تدریس میکند و ۱۰ دقیقه بینشان زنگ تفریح میدهد. از دو ساعت دوم تقریبا چیزی نمیفهمم ! کمی از صحبتهایش را ضبط میکنم . خوابم می آید ...هنوز ساعت خوابم تنظیم نشده است. گیج و منگم و ثانیه ها را میشمارم تا عقربه ها به ساعت ۱۰ نزدیک شوند ... حدود ۱۱۰ صفحه از کتاب ۲۰۰۰ صفحه ای این واحد را تدریس کرده است ... کتابش را نخریده ام ... ۲۱۰دلار بود ! استفاده شده اش هم از ۱۲۰ دلار به بالا .... ! وبسایتی را معرفی میکند برای بخشی از تکالیفمان . حدود ۱۰۰دلار هم باید حق عضویت بدهیم برای ورود به بخش تکالیف این واحد در آن وبسایت! مسخره اس واقعا ! دکان درست کرده اند ! ساعت حدود ۱۰ میشود و خوشحال از کلاس بیرون می آیم ... باران شدیدی میبارد ... خیلی شدید ... همه یا در حال دویدن هستند یا سریع راه میروند اما من آرام آرام قدم برمیدارم..به ماشین که میرسم تمام لباسم خیس خیس شده است و به تنم چسبیده ...قطعا سرماخوردگی ام بدتر خواهد شد ! مغزم هنگ کرده است ... درس سختی است ... وحشت تمام وجودم را گرفته است .... پیش نیازهای این درس را سالها پیش به زبان فارسی در ایران گذرانده ام ... خب پرواضح است که از کلاس هیچ نفهمم !! حدود ساعت ۱۱ شب به خانه میرسم ...توان انجام هیچ کاری را ندارم ... تنها کار مثبتی که میکنم این است که نمازم را میخوانم و بعد هم شروع میکنم به بالا پایین کردن صفحات مجازی تا فایل پی دی اف کتاب را پیدا کنم ...! موفق میشوم .. دانلود میکنم و در همان وضعیت پای لپ تاپ خوابم میبرد ... 

روز ۴ شنبه ... ساعت۶ صبح بیدار میشوم .. دلشوره ام تمامی ندارد ... نوشته های ریز ریز کتاب و نمودارها و تحلیل ها نگرانی ام را بیشتر و بیشتر میکند ...شروع میکنم به پرینت گرفتن از دو سه فصل اول ... حدود ۱۴۰ صفحه را پرینت میگیرم ...تعداد زیادی از تکالیف را باید تا روز یکشنبه برای استاد بفرستم ... ! تا شب با خودم کلنجار میروم و سعی میکنم  یخهای مغزم را باز کنم ...اما فایده ندارد ! هر چه به پایان روز نزدیک میشوم دلشوره ام بیشتر میشود ...! سرمای شدیدی خورده ام ... پشت سر هم عطسه میکنم و از چشم و بینی ام آب می آید ... ساعت ۱۱:۵۶ دقیقه ۴ شنبه شب است و من فقط ۴دقیقه وقت دارم تصمیم نهایی را بگیرم ... ادامه راه یا حذف واحد ! کلافه ام ... نشانگر موس را  روی آیکون drop می برم . چشمهایم را میبندم و فشار کوچکی میدهم ... به طرفة العینی واحد حذف میشود و دلشوره ی من تمام ! تمام ِ تمام ! با خوشحالی به دوستم زنگ میزنم و او را از تصمیمم مطلع میکنم .مکث میکند ٬ شاید هم هنگ میکند ! هیچ کس از من چنین انتظاری ندارد ! نه یارای سرزنش دارد و نه تاب تایید ! سکوت میکند و سکوتش به شدت آزاردهنده است ... میگوید تو از پسش بر می آمدی ... با لبخند شب بخیر میگویم و به این مکالمه پایان میدهم ... بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد ... راحت و آسوده خود را در لحاف نرم و گرمم میپیچم و آرام میخوابم ...!  نمیخواهم به " بعد " فکر کنم ... ! فقط خوشحالم که با یک کلیک ساده دنیای آرامش را امشب مهمان وجودم کردم ...کاش همیشه با یک کلیک آرامش به زندگیمان راه میافت ...کاش ....

بسیار سفر باید ...

آخرین باری که این مدلی سفر کرده بودم را به یاد ندارم . سفر ۲۰ روزه با یک لیست بلند بالا از ضروریاتی که باید انجام شود. هر چند با تمام سختی ها و خستگی هایش٬ یکی از پر برکت ترین و لذت بخش ترین سفرهای عمرم بود ... اتفاقات این ۲۰ روز ٬ دیدارهای این ۲۰ روز٬ مهمانی های این ۲۰ روز و سفرهای کوتاه این ۲۰ روز ... همه و همه به من فهماندند که لحظه لحظه ی این سفر را خدا مقدر کرده بود. بعد از ۱۱ ساعت خواب ٬ همچنان گیج و منگم اما کارهای نیمه تمام اجازه خوابیدن بیشتر نمیدهند . دیشب به طرفة العینی خانه ی نقلی دسته گلم را به میدان جنگ تبدیل کردم! محتویات چمدانها تقریبا تمام فضای خانه را اشغال کرده اند. اگر مامان اینجا بود در همان ساعت اول همه جا عین روز اول میشد ! چرا من مثل مامان نشدم ؟!

امروز تعطیل رسمی است و از فردا کار و درس و زندگی جدی و آرام من دوباره شروع میشود . اما با این تفاوت که  این بار بخش کوچکی از فکر و دلم را زیر آسمان خاکستری شهرم جا گذاشتم . فکر میکنم یک هشتم اش را ! نه بیشتر ... پس خیلی جدی نیست ..!! هر چند شاید اگر بیشتر مانده بودم مقدارش بیشتر میشد ... اما فعلا همین هم برای من خیلی زیاد است! یعنی در حقیقت شاهکار است!! همین که بعد از ۱۰ سال خاطرات غبار گرفته ای را از بایگانی مغزت بیرون بکشی و فراموش کنی که ۳ سالی است هیچ خبری از او نداری ... حتی فراموش کنی که ۴/۳ سال پیش تلاش میکرد دختر دیگری راکه به لحاظ ظاهری شبیه توست٬ بدست آورد!  اما فکر میکنم در این ۲۰ روز یکمرتبه خیلی بزرگ شدم ... نگاهم باز هم به زندگی تغییر کرده است... خیلی چیزها برایم بی اهمیت شده است .... خیلی از حساسیت ها و کلیشه ها ... و مهمتر اینکه تصمیم گرفته ام که زندگیم را از وجود آدمهای بی خاصیت ٬ کارهای بی خاصیت٬ محبتهای بی خاصیت و ارتباطات بی خاصیت خلوت کنم! به این فکر میکنم که دیگر نباید عشق و محبت و صمیمیت را در طبق اخلاص گذاشت و به همه تعارف کرد چرا که با شربت و شیرینی نذری اشتباهش میگیرند!! البته خیلی وقت بود به این نتیجه رسیده بودم اما دل عمل کردن به این دست آورد جدید را نداشتم و حالا پیدا کردم ...

این ۲۰ روز به لطف دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی خیلی بهم خوش گذشت ... دلم میخواست خیلی های دیگر را هم ببینم و خیلی جاهای دیگر بروم که نشد ...شرمنده ی خیلی از دوستان شدم که نتوانستم  قرار دیگری را هماهنگ کنم ....خیلی از کامنتها و اس ام اس ها یا بی جواب ماند و یا دیر جواب دادم ... از ته دل عذر خواهی میکنم و امیدوارم حمل بر بی محلی و بی تفاوتی نکنید ... واقعا سرم شلوغ بود ...حتی صدای مامان و بابام هم در آمده بود ! ایشالا سفرهای بعدی جبران میکنم ...در اولین فرصت عکسها را هم میذارم ... ممنونم از همه ی کسانی که لحظه های دوست داشتنی این سفر را برایم به یادگار گذاشتند ...

اطلاع رسانی

من باب ابراز نگرانی دوستان و گلایه ها گفتم بیام اینجا بنویسم بهتره ...

این سفر کوتاه تا اینجاش که خیلی پربرکت بوده و خیلی خوش گذشته و صبح تا شب اینور اونورم و دنبال کارام ...

شرحش رو هم بعدا میام میگم ... فقط بدونین خیلی خیلی خیلی خیلی سرم شلوغه ...

فعلا بگم که خوبم .... هستم ... ببخشید کامنتهای خصوصی رو دیر جواب دادم ...

همچنان کامنتها رو میخونم ...و تلاش میکنم زودتر جواب بدم ....

۵ شنبه هم میرم مشهد اگه خدا بخواد ....

همین ...

محبت با طعم ...!

هر چقدر واژه ها را قطار کنی٬ هرچقدر از عمق دلت ٬احساس خالصانه ات رو بیرون بکشی ٬هر چقدر خودت رو به در و دیوار بکوبی و دنبال راهی برای جبران بگردی !باز هم نمیتونی! نمیتونی بگی مزه این محبت٬ تو بساط خدا جزو اون نعمتهایی بوده که نصیب هر کسی نمیشه ! و شاید به ندرت کسی تو این دنیای مجازی باشه که این طعم از محبت رو چشیده باشه ... محبتی که جنسش فرق داره٬رنگش فرق داره ٬بو و مزه اش فرق داره ... مبحتی که بدون هیچ چشم داشتی٬ خیلی وقتها یک طرفه به سمت تو میاد ... یه احساس گرم و خالص که از دل سرد ترین و خشن ترین ابزارهای دنیای مدرن بیرون اومده٬ یه انرژی مثبتی که از بطن واژه های سیاه ٬قلمبه شده و پلقی زده بیرون ...بعد هم اینقدر زیاد و زیاد شده که راه نفست رو میبنده ٬اشک رو به چشمات میاره و تو رو با خودت درگیر میکنه که چرا لال میشی ! چرا در مقابل لحظه لحظه محبتی که آدمهای غریبه ی آشنا ٬ بهت هدیه میکنن خفه میشی و هیچی نمیتونی بگی ...

* یه روز جماعتی با دل پاک میان دست تو دستات میذارن و دلشون رو با دلت یکی میکنن و از "یک دونه پست ِ"بچه های آسمونی ٬ یه آرشیو بچه های آسمونی میسازن....

*یه روز دیگه تو یکی از مهمترین روزای زندگیت یادت میدن چطوری محبت رو هجی کنی ! و یه خواننده خاموش از خطه جنوب ٬با اصرار آدرست رو میگیره تا هدیه ای برات پست کنه و تو مات و مبهوت با خودت میگی ٬ مگه هنوز آدمها محبت بی چشم داشت رو بلدن ؟!

* یه روز دونه دونه شون با یه کلیک ساده تو رو غافلگیر میکنن و تو فقط تشکر ! میکنی که تو رو لایق برتری دونستن (کاغذ کاهی و جشن پرشین بلاگ)

* یه روز تو اوج بغض و دلتنگی و روزهای تلخ خداحافظی مرهم دلت میشن و تو رو راهی میکنن ...

*بعد که میری دونه دونه میان یادت میندازن که یادت هستن . در اوج مشغله ات همچنان مینویسی تا "زبان مادری" به فریاد دلتنگی ات برسه و اونها هم با یک خط که یه دنیا انرژی مثبت توشه یاد میارن که خیلی بزرگوارتر از اونی هستن که تو بخوای بفهمی! و برای هزارمین بار به خودت نهیب میزنی که این جمله باید از مثلهای زبان فارسی حذف بشه: از دل برود هر آنکه از دیده رود ! چون نه اونها از دل تو بیرون رفتن و نه تو از دل اونها...

*و بالاخره بعد از چند ماه دلتنگی ٬ برمیگردی و از همون فرودگاه محبتهای قاب گرفته شون رو تقدیمت میکنن ... بعد هم در یکی از روزهای اردیبهشت ٬ قدمهای نازنینشون رو با دل تو همراه میکنن و از گوشه و کنار شهر که چه عرض کنم ! از گوشه کنار این سرزمین مادری ٬ از راههای خیلی خیلی دور ... با یه عااااااااااالمه مهربونی میان و تو رو اینقدر شرمنده میکنن که هنوز با خودت زمزمه میکنی : من لایق این همه نیستم ... و نه زبان تقدیرش رو دارم٬نه یارای جبرانش رو .... اما دلم میخواد مزه ی این محبت رو تا همیشه برای خودم تازه نگه دارم ... محبتی با طعم  صداقت ..!

ادامه نوشته