بیماران روانی مدرن! (فوری/مهم )

 اطلاع رسانی !

هر دم از این باغ بری میرسد !

این روزها برای چند تن از دوستان و از جمله خود ِ من ٬ که یا در بلاگ اسکای و یا در بلاگفا ٬ صاحب وبلاگی بودند ٬ فرمی ایمیل شده که پس از چند خط مزخرفاتی که به خورد همه دادن ٬ مشخصات وبلاگ نویسنده ٬ را خواسته و از جمله رمز آن را ! که صد در صد جعلی است ! فرم را در ادامه مطلب گذاشتم .اما قبل از آن شما را دعوت میکنم نکات زیر را بخوانید :

موارد زیر دلایل بدیهی و پیش پا افتاده جعلی بودن این ایمیل هاست ٬ موارد غیر بدیهی پیش کشتان !!!

۱) سرویس دهنده ای که وقتی شما رمز عبور خود را فراموش می کنید ٬ قادر است به شما رمزتان را بازگرداند ٬ چطور باید از شما رمز بخواهد ؟؟

۲) همه ما هنگام ثبت وبلاگ ٬ یک ایمیل خصوصی به بلاگفا معرفی کردیم و رمز عبور به آن ارسال میشود ! چرا این نامه فدایت شوم ٬ به آن ایمیل ارسال نشده ؟ و به ایمیلی ارسال شده که در دسترس همگان است ؟!

۳)ایمیل جعلی سرویس بلاگفا با آدرس gmail است ! خب چرا باید ایمیل سرویس بلاگفا متعلق به سایت خودشان نباشد ؟ یعنی آدرسی مثل  info@blogfa.com  !!!! در حالیکه  با یک آدرس مسخره (services.blogfa@gmail.com) این فرم فرستاده شده .

۴) آقای شیرازی تمام اخبار لازم و تغییرات احتمالی را در صفحه اول سایت بلاگفا ٬ و مشروح آن را نیز در وبلاگشان اعلام میکنند ! دیگر چه نیازی به این گانگستر بازیهاست !!

۵) عقل هم که دارید خدا رو شکر ! استفاده کنید از این موهبت الهی !! کما اینکه مال بعضی ها که گول همچین موجودات بیماری را میخورند ٬ اندازه هسته آلبالو است !!!!

خب تشریف ببرید ادامه مطلب و ببینید بیماران روانی چه تلاشی کردند ! من الان عصبانی ام ! نه از آن بیماران ! از کسانی که گول آنها را میخورند !!!

ادامه نوشته

نماز عاشقانه

من اذانهایم را

از فراز گلدسته ی مهر تو ٬ به گوش همه عالم می رسانم

و نمازم را

در محراب عشق تو می گزارم

بر سجاده ای که

تار و پودش را ٬ از تمنای تنت بافته اند ...!

پول ِ خودم !

وقتی خیلی کوچیک بودم ٬ بابام روزهای جمعه روزنامه پهن میکرد و کفشهای خودش و مامانم رو می آورد و واکس میزد ٬همیشه می نشستم و نگاهش میکردم . بهم یاد میداد که چطوری واکس رو بمالم و چطوری کفش رو برق بندازم و هر کدوم از برسها مال چیه و ....بزرگتر که شدیم ٬ وقتی پول تو جیبی بیشتری میخواستیم ٬ به من و خواهرم می گفت بیاین بشینین  واکس بزنین!  لنگه ای ۵ تومن بهمون میداد . ۵ تا تک تومنی! از همون سکه های برنزی رنگ و سنگین .میگفت باید بفهمین پول در آوردن سخته ! زحمت میخواد ... ترفندهای خیلی زیادی رو در طول سالها بکار برد که ما بفهمیم پول در آوردن زحمت میخواد و قدر پول رو بدونیم و به هر چی داریم قانع باشیم !

بابام وقتی ۲۵ سالش بود ٬ با دست خالی میره آمریکا . شبها تو پارکینگ کار میکرده و روزها میرفته دانشگاه .خرج تحصیلش رو خودش در می آورده و با کلی زحمت از یه دانشگاه خیلی خوب مهندسی اش رو میگیره و میره سر کار . میگفت ۲ تا پیراهن داشتم که وقتی یکی اش خیس عرق میشد ٬ اون یکی رو میپوشیدم تا بتونم بیشتر کار کنم و مجبور نشم برم خونه . از بچگی هم ٬ تو نجاری و طلافروشی و آهنگری و خلاصه هر جا فک کنین کار کرده بود . برای همین هم خیلی با تجربه است . یه جورایی مشاور و تکیه گاه همه فامیله ... همیشه پولی که به من و خواهرم میداد ٬ حساب و کتاب داشت . حق نداشتیم هر کار دلمون میخواد باهاش بکنیم و هر چی میخوایم بخریم ! هر وقتم یه چیزی میخواستیم ٬ باید کلی توضیح و تفسیر میدادیم و قانعشون میکردیم که والا بلا لازم داریم ! هر وقت میگفتیم این پول خودمونه ! میگفت : پول خودتون ؟؟ مگه خودتون هم پول دارین ؟؟ پول خودتون رو از کجا آوردین ؟!!

تا اینکه بالاخره یه روزی از روزهای دانشجویی ام ٬ بعد از یه ماه که هفته ای ۳ روز ٬صبح های زود تو تاریکی هوا ٬ پا میشدم و تا کیلومتر ۱۴ جاده کرج میرفتم ٬ اولین حقوقم رو از یکی از خودرو سازان این مملکت گرفتم ! یه درآمد واقعی که مال خودم بود ! ۹۰ و خورده ای هزار تومان ! یه خورده دیگه گذاشتم روش و شد ۱۰۰ هزار تومان ! با ذوق و شوق و یه جعبه شیرینی اومدم خونه و کل حقوقم رو گذاشتم رو جعبه و دادم به مامان وبابام ! گفتم میخواستم یه چیزی براتون بخرم ٬ حالا خودتون زحمتش رو بکشین ! تا اومدن یه چیزی بگن ٬ گفتم : این دیگه پول خودمه نه ؟! حالا دیگه خوب فهمیدم که پول درآوردن سخته !

p.s:جمع بندی در راهه ها ! یادمان نرفته !

چمدون چمدون سوغاتی !

مامانم زنگ میزنه : آب دستته بذار زمین بیا چمدون ببند !!! (جااااان ؟؟؟) تو خوب چمدون میبندی !

 - مامان جان کاری نداره ٬ خودتون ببندین خب . من دارم بیهوش میشم از خستگی ! بعدشم چه عجله ایه ! حالا چند روز مونده به پرواز ! ...

- نه ..  آخه تو خوب میبندی(اینم از اون هندونه ها بوداا ) !! بیا ٬میخوایم ببینیم چقدر جا داریم و چی دیگه میتونیم بخریم !!! امر مادر بود و اطاعت واجب ! آب رو گذاشتم زمین و تخته گاز به سمت خونه مادر بزرگ تاختم . باور کنید وقتی وسائل و چمدونها رو دیدم٬ داشتم سکته میکردم ! به اندازه ۵ تا چمدون فقط خوراکی روی زمین بود ! از زرشک و زعفران گرفته ٬ تاچند کیلو قره قوروت و کشک رشته ای و کشک توپی و مرباهای مختلف !  حالا بقیه وسائل به کنار ... هرچمدان نباید ۲۵ کیلو بیشتر باشه ! مگه می شد ؟؟ ماشالا خاله ها و دایی ها و بچه هاشون٬ سفارش زیاد داشتن ! چمدون اول و دوم رو که بستم ٬ وزن کردیم ! هر دو نزدیک ۳۰ کیلو ! خلاصه اینقدر کم و زیاد کردم که درست شد! چمدانهای بعدی ! کلافه شده بودم ! به مادر بزرگم گفتم ٬اگه چمدونتون رو باز کنن بیچاره این !! همه رو میریزن سطل آشغال ! مامانم چشم غره میرفت و میگفت نه ایشالا ! چند کیلو تخمه ژاپنی مونده بود رو دستم ! گفتم مامان جان٬ تخمه میخواین چی کار ٬ باور کن اگه بگیرن ٬ پوستتون کنده است ها ٬ اونوقت درسته همه چیز رو میریزن دوووووووور !! گفت :خاله هوس کرده ! .... ای بابا ! مگه زن حامله است !!! تخم گشنیز و تره و جعفری ! سفارش فلانی ...فلان چیز ٬ سفارش فلانی ! خیلی سعی کردم غر نزنم ٬ اما واقعا نمیشد ! مامان جون ٬حداقل دو تیکه لباس بدین بذارم لابه لای این خوراکی ها !... مامان بزرگم از اتاق رفت بیرون . رو به مامانم میگم : ببخشیدا ... حالا نخورن اینا رو چی میشه ؟! تازه مگه نه اینکه همه چی اونجا پیدا میشه ؟ پس چرا این همه بار میبرین ؟؟ مامانم با غیظ میگه : خب دست خالی که نمیتونیم بریم!  گفتم :آهان از اون لحاظ !! راستی مامان جون....آب تهران رو نمی خواین ببرین ؟! خوبه ها ! خاک باغچه چی؟! ببرین والا خاطره است! نون سنگک و بربری هم یادتون رفته ! مامانم به زور جلوی خنده اش رو نگه میداره و میگه :میشه ببندی هیچی نگی ! میگم نه ! آخه مامان ِ من ٬ این چه مدل چمدون بستنیه ! همش قلمبه سلمبه ! خب باید با یه چیزی لا به لاش پر بشه ! محض رضای خدا چند تا لباس بدین ! مامان میگه : خب لباسها رو خواهرت برده ! دیگه خیلی لباسی نمونده !! با بدبختی چمدانها رو بستم ... امیدوارم که بدون هیچ مشکلی این خوراکی ها به دست صاحبهاشون برسه !واقعا این چه فرهنگیه ما داریم ! اول اینکه به شدت مقید سوغاتی هستیم ! و دوم اینکه وقتی کسی از ایران میره٬ بهترین سوغاتی٬ همین خوراکی هایی است که به طرفة العینی خورده میشن و هیچی ازشون باقی نمی مونه  !!

p.s: به دلیل پاره ای از مشکلات سفر مشهد لغو شد ! مادرگرامی امر فرمودن که نرین ! چون مسافر هستن و خلاصه صداشون در اومده بودکه کار دارررریم و اینا ! اما شما فرض کنین که ما رفتیم !! :دی

اسطوره

من ٬ روح سرگردان مجنونم ٬ در صحرای سوزان عربستان

و آوای گرم فرهادم ٬ در صخره های شکسته بیستون ...

من هرگز به لیلی نخواهم رسید و طنینم ٬ تارهای زلف شیرین را نوازش نخواهد داد !

حتی اگر سالها بگذرد ... اسطوره می مانم !

 

p.s: از همه دوستانی که در پست قبل ٬ زحمت کشیدن و نظرشون رو درج کردن خالصانه سپاسگذارم .

یک نوشته ! صد عنوان !

 پست "واتر صکص " رو نوشتم تا مقدمه ای باشه برای یه بحثی که خیلی وقته میخوام مطرحش کنم .

دلم میخواد همه توی بحث شرکت کنن ٬ تا به یه جمع بندی برسیم .فقط قبل از اینکه برین ادامه مطلب ! نکات زیر رو بگم :

۱) هر نظری رو دارید بی پرده بگین ٬ فقط خواهش میکنم شئونات رو رعایت کنید .

۲) بحث رو به هیچ وجه سی A سی نکنین ! صرفا از لحاظ اجتماعی و جامعه شناسی و البته ویژگی های روانشناختی به موضوع بپردازید .

۳) واقع بینانه نظرتون رو بگین . جدای زن بودن یا مرد بودن و دفاع از جنس خودتون !

۴) فعلن در قالب سوال مطرح کردم تا بعد با هم به یه نتیجه گیری برسیم .

 

حالا تشریف ببرید ادامه مطلب !

ادامه نوشته

واتر صکص !

 

پیشاپیش مراتب عذر خواهی ما رو بپذیرید ! 

 این پست را گذاشتم در ادامه مطلب تا بگم که خیلی با حیام !

ادامه نوشته

خدایی بزرگ در دستانی کوچک !

روی پیشانی دخترک چین افتاده بود ٬ ابروهاش رو در هم فرو کرده بود و با دقت به دستهاش نگاه میکرد . هرچند لحظه یک بار ٬ یکی از انگشتهاش رو باز میکرد . کنارش نشستم و با مهربونی بهش گفتم : خاله داری چی کار میکنی ؟

بدون اینکه سرش رو بلند کنه ٬ گفت : می شمرم . 

 - می شمری ؟ چی رو میشمری ؟!

سرش رو با اخمی به نشانه اعتراض که گویی حواسش رو پرت کردم٬بالا گرفت:خانوم مون تو مهد گفته خداخیلی ما رو دوست داره ٬ خیلی بهمون نعمت داده . دارم نعمتهای خدا رو میشمرم !

-نعمت ...؟؟!!!

با کلافگی گفت :آره دیگه ! خانوم مون گفته نعمت یعنی جایزه ٬ هدیه  ...

دوباره دستهاش رو جلوی صورتش میگیره و از اول شروع میکنه به شمردن . دونه دونه انگشتهاش رو باز میکنه و بی صدا لبهاش رو تکون میده . یه دفعه چشمهاش گرد شد و با تعجب به هر دوتا دستش نگاه کرد. انگشتهای کوچولوش رو با اون ناخنهای لاک زده ٬ از هم باز کرده بود و به کف دستش خیره شده بود . لبخندی زد و آروم زیر لب گفت :

ده تا .... ده تا ...!!!!

فکرکنم اون لحظه با تمام وجودش خدا رو کشف کرده بود ! چیزی رو که من به این سن هنوز نتونستم !

یک فریم از هزاران !

از ۴ راه گلوبندک تا پارک شهر! سمت راست خیابان ٬ساختمانهای عظیم الجثه ٬به ترتیب نظر تو را جلب میکنند . از دادگاه های عمومی و کیفری و تجدید نظر و ... که رد میشوی٬ میرسی به کاخ دادگستری ! ضلع شمال پارک شهر هم٬ دادسرای ناحیه ۱۲ است .خلاصه اون منطقه غرق شده ی قوه قضاییه است !

ساختمان کاخ دادگستری٬ همانی است که توی فیلمها نشان میدهند! وقتی وارد ساختمان میشی٬ هیبت و عظمت سالن و پله های عریض و طویلش تو را میگیرد.با دقت به تک و توک آدمی که رد میشوند٬ نگاه میکنم تا ببینم از کی بپرسم کجا باید برم ! طبقه دوم ٬ سمت چپ ! دادستان کل کشور !! احتمالا همین آقایی که توی تلویزیون ٬گه گاه نشانش میدهند! در تمام اتاقها بسته است ... راهروهای باریک وقدیمی... وحشتی وجودم را فرا میگیرد ... کاش تنها نمیومدم ... بالاخره با هزار بدبختی اتاق مذکور را پیدا میکنم و نامه ممنوعیت خروج از کشور رو ثبت میکنم . کارم تمام شده . اما فکرم مشغول ....

از بالای پله ها ٬ پایین را نگاه میکنم . به این فکر میکنم که اینهمه آدم ٬ از ۴راه گلوبندک٬ به بالا ٬ نان میخورند و حقوق میگیرند ٬ فقط برای رسیدگی به جرائم نه حتی برای جلوگیری از آن !!!  تازه این یک فریم از هزاران تصویر این شهر است ... این کره خاکی را انسان به گند کشیده ! در درونم فریاد میزنم : خدایاااا .... چرا باران نمی آید ؟؟!!!  تا کی ؟؟ تا کی میخواهیم حق هم را بخوریم ! جنایت کنیم ! و به حق دیگران تجاوز کنیم ؟؟

اینها جرمهایی است که دیده میشود ! خیلی از جرمها را جرم نمیدانیم و تقاصشان هم شاید اینجا باشد ٬ شاید هم نباشد ! چقد راحت آبروی هم را می بریم ! چقدر راحت بدگویی میکنیم !چقدر راحت راز هم را فاش میکنیم ! چقدر راحت بساط تهمت و غیبت و ناروا را باز میکنیم ! چقدر راحت دل هم را میشکانیم ! چقدر راحت در مورد هم قضاوت میکنیم ! چقدر راحت .... برای دو روز دنیا ! دنیایی که به آب دهانی بند است !

دنیایی که زرق و برقش را با یک تکه پارچه سفید و یک خانه دو متری تاخت میزنیم و میرویم !

 p.s: هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم . قصد کردم که امروز خیلی ها رو وارد لینکدونی گوگل ریدرم کنم .  خودتون هم کمک کنید و یاد آوری بفرمایید !

احساسمان تقدیمشان

وبلاگ تولد یعنی :

::::: کوچکترین هدیه  :::::

الان تقدیم بابا محمود شد !

میتونین عکس ایشون رو هم ببینید .....  دست گل همتون درد نکنه !

تقدیم به بابا محمود

 

امروز  این پست  بابا محمود رو دیدم .... اشک ریختم و خوندم .... شاید بی اغراق یه ساعت گریه کردم !

امشب ٬ شب تولد بابا محموده !!

ما هم به رسم ادب وبلاگ « کوچکترین هدیه  » رو با اونایی که بابا محمود رو دوست داشتن درست کردیم  .... که همگی بریم و احساس خالصانه مون رو توی چند خط بهشون هدیه کنیم . در قسمت درباره وبلاگش میتونین انگیزه این کار رو بخونید ...

اگه دوست داشتین ٬ شما هم هدیه های خودتون رو توی اون وبلاگ به یادگار بذارین .....

قرار بود آدم باشیم !

جمله آخر این پست رو خوب یادمه :

"" و من میترسم از آن روز ٬ روزیکه از زیباییها جز معدودی بر زمین نمانده باشد ! شاید هم هیچ نمانده باشد ! ""

فکر میکنم آن روز خیلی وقت است رسیده است !

خدا میخواست " آدم " باشیم ! یعنی " آدم بودن" اینقدر سخته ؟؟

 

p.s: نقطه اوج هر فواره ای ٬ سرآغاز انحطاط آن است !

p.s.s: از قدیم گفتن : آب میگرده و چاله رو پیدا میکنه !

 

حکم جلب2

حکم جلب ۱ را چندی پیش اینجا نوشتم . هیچوقت فکر نمیکردم جلب فردی اینقدر مشکل باشه. علیرغم داشتن حکم جلب سیار ۲ ماهه ٬ البته معتبر از طلوع آفتاب تا غروب آن !! مرحبا به این قانون گل و بلبلمان ! یعنی اگه متهم مورد نظر یه چند ساعتی را تحمل کنه٬ میتونه از سیاهی شب برای انواع و اقسام کارهاش استفاده کنه ! واقعا که !! به مسئول دایره قضایی در کلانتری میگم : ساعت ۵ بعد از ظهر هوا تاریکه ! پس به نفع شاکیه که تابستون حکم جلب بگیره ! لبخندی میزنه و میگه : خب قانونه دیگه ! میگم: یعنی چی ؟؟خب راهش چیه ؟! شرایط رو براش توضیح میدم٬ میگه : برو دادگاه٬ اگه قاضی مربوطه ٬ پایین حکم بنویسه " جلب تا ساعت ۲۳ بلامانع است " ٬ ما حرفی نداریم ! نا امید به دادگاه میرم . توی راه با خودم جملاتی رو که میخوام به قاضی بگم مرور میکنم.

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

برگشتم !

یه هفته ای هست که قالبهای وردپرس فیلتر شده ... از دیروز هم به سختی میتونم وارد مدیریت وبلاگ بشم ....

خلاصه اینکه برگشتم به خونه قدیمی خودم ...!

چون خیلی از شماها اینجا رو بیشتر دوست داشتین ...

اینجا برام حس یه خونه قدیمی کاهگلی رو داره ... باهمه سادگی و کم و کاستی هایش باز هم دوست داشتنی تر از محیط پر زرق و برق و پر امکانات ورد پرسه ....

فعلن اومدم اینجا ....شاید روزی رفتم بلاگ اسکای ... اما الان حس اسباب کشی نیست اصلا !!!

خلاصه شرمنده بابت این سرگردونی دو هفته ای تون ...

p.s: اول صورت منو شطرنجی کنین ...بعد اگه دوست داشتین لینک این کاغذ کاهی بیچاره رو بلاگفایی کنین ...

خورشید

دیگر به روز و شب خورشیدی نیازی ندارم .
طلوع و غروبم در چشمان توست …
خدایا تو که میدانی طلوع نگاهش چه زیباست !
پس چرا خورشید را به کهکشانهای دیگر نمی فرستی ؟؟!!