سلام.ما اومدیم...
چند روز میخوام شروع کنم بخونم نمیتونم....
چند روزیه باید نشون بدم خوبم.روزگارم باید خوب بشه.
خوابم بهم خورده...یه پسر خاله دارم پسر بدی نیست.بعضی وقتها مشکلاتی که با دوست دخترش داره رو به من میگه...منم کمکش میکنم...خیلی دوسش داره

شبهها سرگرمیم همینه که به دردوو دل های بقیه گوش بم...منم دردوو دل هامم با دوست های مجازیممممم.هرکمتر بدوونه بهتره
دیروووز کوشولووووو بزرگ شدهه بود.با بابایی عزیز تر از جانم که بعضی وقتها ناراحتم میکنه حرفیدم.تونستمممممم تونستم مشکلی که داره اذیتمون میکنه رو امروز حل کنیم.
خوب برم از قشنگی های زندگیم بگم.....



دومین امتحانم میبود.سر جلسه میبودم که یه پسر چاققققققق . سال بالایی کنارمون نشسته بود.وبه ما گفت خوندی گفتیم ای بد نخوندیم .گفت اگه تونستم ببنم از رو دستت میزنم وما هم گفتیم باشد بزن...
استاد:سام برو جلو بشین
من:
سام:
داستان به اینجا ختم نشد ماکه در حال چک کردن سوال ها میبودیم هی میدیدم این سام بر میگرده وبه ما نگاه میکند ما هم نگاهی کردیم وبه ادامه سوال هایی که درست زده بودیم واشتباهش میکردیم ادامه دادیم

در یک حرکتی که همین الان به او فکر میکنم تپش قلب میگیریم برگشت با اون هیکل گنده وسروصدا برگه ما رو از رو میز ما برداشت..
من
وبازم من
وبازم من
استاد:


اینها همه جلو استاد میبود که او استاد رو در پشت سر خود نمیدید..
روزگارمون سیاه وتار شد.اری ما را به دفتر اموزش بردن...
سام:استاد به خدا این دختره روحشم خبر نداره
قربون معرفتت سام که دلت برای ما میسوخت...
وما شدیم سوژه دانشگاه...



اینم از داستان من...من شدم ۱۲
سام شد۰.۲۵
بعد از این داستاها یه روز به ما زنگ زد داشت جریان را برایمان تعریف میکرد اینگار ما اونجا نمیبودیم....پوکیده بود از خنده
نمیدوونممم چی بش بگم داشت بدبختم میکرد بعد میخنده....والله با این نوناش
دوستتون دارم
کوشولووووو