هیچ از اول نگفتی باید کم کم، کم شوی

قسمتی از خاطرات بودنت با من شوی

هیچ آرامم نکردی تا نیفتم از دلت

هی شکستی، هی شکستی شیشه را از بودنت

آه باران می زند احساس تنهای مرا

در شگفتم تا کجا بردی دل دیوانه را

---------------------------------



تو چرا خاموشی

قصه قاصدک شهر چو پایان شده است

سنگ گشتم دل من

همه شیدایی تو آتش پنهان شده است

باد آمد نه نسیم

کولی عشق دگر بی سر و سامان شده است

نه پری رو نه گلی

رو به شب مرغ، غزل خوان شده است

خسته از حادثه ها

تو بخوان

بارش ابر چونان دخترکی زار و پریشان شده است

ماه اسمانی

ماه آسمانی

دنیایم پر از آشوب های تنهایی است

گاه رفتن نیست

خاموشی نه

سنگینی دلم بغضی است

بی تو

مدام می بارد

و پایان  نمی یابد ....

راست گفتی

این تنهایی

مرا می کشد

کم کم....ک

من مسافر خسته سرزمین دردم

روزی

باور کردم

قصه شیرین سواری سبزپوش

بر ستیغ کوهی بلند

که چون خورشید مهربانی

نور می پاشید

کولی آشوبگر شهر را....!

تو چنان پرتو نور

تابیدی

با نگاهت

کوی افسرده دل

وه چراغانی شد

تو به یغما

ندانسته نهادی جان را

من آواره شدم باز اسیر

تو رها بند زدی

خلسه بی خبری بود که کابوس کشید

...

توی سنگین دل از این خانه به دوش

بستانی دل دلتنگ مرا!