تنهایی...
آروم آروم به نبودنت عادت میکنم...
چون هیچوقت داشتنت رو تجربه نکردم....
دیگه به داشتن چشمهای پر از حسرتم عادت کردم ...
سهم منم همینه تنهایی تنهایی تنهایی
انقدر این بغض گلومو سنگین کرده که حتی...
نمیتونم حرفامو اینجا بنویسم.
دیگه بی هوا خندیدن رو یاد گرفتم
دیگه تنهایی رو خیلی وقته یاد گرفتم .......
تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفتم ...
یاد گرفتم چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی ...
یاد گرفتم نفس بکشم...
بی تو...و بیاد تو
یاد گرفتم چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطراتت پر کنم....
از یه روزی ...
از یک روزی به بعد...حذف می کنی عادت ها را...احساس ها را...آدم ها را...آدم ها را...آدم ها را...
یک کاغذِ سفید،
یک به نام ِخدا،
یک نقطه سر ِ خط....
از یک روزی به بعد، برایِ خودت،
برایِ دلت، روز می گذرانی،
بی خیال می شوی...
از یک روزی به بعد،
برایِ آدم بودن، آدم ماندن،
برایِ احساست
برایِ خودت میروی و پشتِ سرت را هم نیم نگاهی نمی کنی

دلم
دلــــم بالــکنی می خواهـــد رو به شهـــر…
و کمی بـاد خنکــــ و تاریکـــــی …
یکــــ فنجان بــزرگــــ قهوه …
یکـــ جرعه تـ♥ـو … یکــــ جرعه من …
و سـکوتـــی که در آن دو نگـــاه گـــره خـــورده باشـــد …
بی کلام…
میـــــدانی…!؟
دلــــم یک “من” می خواهــد بـــرای تــو…
و یک “تــو” تـــا ابــــد بــرای من …
تنهایی
چقــــدر بـده ازشـــــ خبـــر نداشتهــــ باشیـــــ
sMs بـدیــــ جوابتـــو نـــده
ســآعتهـــا نگرانشـــــ باشیــــ
بعد بآ یه خطــ دیگهـــ بهشــــ زنگـــــ بزنیــــــ با دومینــــــ بوق گوشیـــــ رو بردآرهـــــ
اونــــ وقتـــهـ کهـــ میفهمـیــــ تنهاییـــــــ
اونــــ وقتـــهـ کهـــ میفهمـیــــ دیگهـــ دوستتـــــ نـدآرهـــ
آدمــآ از همینـــ جـآ تنــهاییــــ رو وآســهـ خودشونــــ انتخابـــ میکننـــــ








ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم