تو را به حکایت شیدایی ما

تبسمت مرا به سر حد جنون می رساند ... که نا همگونگی را بی عقلی شرط است ...

تو در ناز گری و من نظّاره گری ...

تو راوی و من وا کاوی ... 

تو آنی و من فانی...

تو یک سر خوبی و من ... من ... لبخند دیگر غیر چوبی!

اینجا ... کنار امید

اینجا ... دنیایی است پر از چاه هایی عمیق ... مخفی در زیر جهل ... و زیر چشم های بسته ما ...

روزگاری از نا امنی زمین زیر پایم نوشتم ... سقوط مزد حرکت چشم بسته است ... جای بلند پروازی بایست زیر پا را نگاه کرد ... به دنبال زمین محکم باشی، به دنیال اطمینان باشی، هست ... حتی در همین جهنم پر شده از کثافت ... فقط باید بگردی!

به امید یافتن و نگاه داشتن و قدر دانستن!

تغییر

روزهای یکی بودن گذشت ... ایام دوتاییست!!!

تغییر

روزهای یکی بودن گذشت ... ایام دوتاییست!!!

سالگرد

ناگهان زنگ می زند تلفن ... ناگهان وقت رفتنت باشد
مرد هم گریه می کند وقتی ... سر من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش ... بکشد دست از تو و دنیات
...

....................
پاورقی: یک سال گذشت و من  ... دارد کم کم واقعن باورم می شود ...

زندگی

یک روزهایی هست که ...

خب بگذارید این گونه شروع نکنم ... بروید به آغاز این وبلاگ که با پست "start" بود...

دنیای این روز ها، هر روز خراب تر از دیروز است ... حرکت به سمت نابودی ... زندگی آدم ها بی معنا ... سراسر درد ...

بحث این روز ها عشق نیست ... انسانیت نیست ... بحث این روز ها "دلار" است ... و "سکه" ... و "تورم" ... و "اقتصاد" فنا شده و "تحریم" های بی اثر ...

گم کرده ایم همه چیزمان را ... زندگی مان را ... لبخندمان را ...

شصت و یک روز بود که نیامده بودم ... امروز اما آمدم ... با حال و هوای جدید ... نگاهی به جلو ... سری بالا ... با امید به زندگی حتی در لجن ... حتی در جهنم ... با تلاش برای "لبخند" ... تلاش نه ... با "لبخند" ... لبخندی پیدا شده ... آمدم امروز ... با شور زندگی ... حتی به بهای عبور از کوه و دریا ...

مطالب وبلاگ را خواندم، از بدایت تأسیس تا امروز ... همه چیز برایم زنده شد ... لبخند زدم و غمگین شدم و ... روزها را مرور کردم و ... 

یادم هست دست های محکم و مراقبی داشتم ... یادم هست این ویژگی را از دست داده بودم ... گوش زد هم کرده بودند ... یادم هست محکم و پر امید راه میرفتم ... این را هم از دست داده بودم ...

امروز اما خوشحالم ... که به یمن این روزهایم و آن ها که در آن دخیل اند ... باز همان شدم که باید ... دست هایم محکم و مراقب شده اند ... محکم و پر امید راه میروم ...

و این را مدیون تمام آنها هستم که دوستشان دارم ...

یادم هست که در همان پست "start" ، نوشته بودم امیدوارم در پایان این وبلاگ، خنده های چوبی مان تبدیل به لبخند شکوفه ها  شده باشد ... دارد می شود ... به امید خدا 


....................

پاورقی: این پست قیمت دارد ... زیاد ... به ارزش حضورت

به رنگ شازده

مرا به حاشیه ی جزوه های دانشگاه

دو سرنوشت جدا در کنار هم، همراه

و فخر ما به همه لحظه های غمگینی

و سنگ های درآورده از ته این چاه


تو را به انتهای تمام سیاهه ها اما

تو را به چالش مستی سایه ها اما

مرا به قبل، گذشته، به ساقه ها و تبر

تو را به دست گرفتن چو دایه ها اما


تو را به ابر، به سرما، درخت های چنار

به انتهای زمستان، به ابتدای بهار

به چشم های پر از اشک های ساکن مان

به حرفِ ساده زدن روی نیمکت نم دار


به روزهای شکستن به رسم رسوایی

غم ِ چو زهر فرو خورده و شکیبایی

تو را به تو، به من، یادگار تنهایی

هنوز هم نفس شاعری، تسلایی


(تقدیم به "شازده"، که شاهزادگی دنیامان را کرد)


....................

پاورقی: رنگ و بوی این روزها فرق دارد ... زیاد ... و من ... و شما ... حواسمان باشد به فاصله از آنچه بودیم و دوستش داشتیم و نیستیم ... باشد که بشویم!

هیس!

ساکت است اینجا ... سکوت جنس دارد ... گاه از جنس خستگی ... گاه بی حوصلگی ... گاه مشغله ... حتی از بی تفاوتی ... یا حتی دلواپسی ... حتی غم ... حتی خشم ... کمتر می شود سکوت از فقدان حرف باشد، هرچند می شود ...

سکوت این روزهای اینجا از یکی از همین جنس هاست معمولن ... هرچند هر لحظه متفاوت از قبل ... ساکت است اینجا اما ...

نمی دانم این سکوت دوست داشتنی ست یا نه ... گمان نکنم باشد ... به قول ش همان رفتن در کلونی خود است ... نمی دانم ...

هر چه هست، اینجا دفتر زندگی من است ... و این سکوت ... روزی می رسد که با من حرف ها می زند.


....................

پاورقی: نوستالوژیک ترین بخش زندگی من همین پاورقی هاست ... نوشتنش حتی

این عکس که آن بالا هست ... آن نور که به خانه می تابد ... دارد می گوید که اگر در آن زندگی کنی، نور هست ... حتی اگر برود باز می آید، باز روشن می کند ... دارد می گوید که آن خانه سرچشمه ی امید است ... ابتدای حیات ...

عکس آن بالا، کتاب ها حرف با آدم می زند ... دارد حرف 3 سال پیش خودم را به خودم می زند ... که این بازی نیست ...می گوید خود را سرگرم بازی طبیعت نکن ... ننشین ... تمرکز کن ... روزنه ی امید را باید زندگی کرد ...

عکس آن بالا با من حرف می زند ... گاه به نرمی، گاه تندی ... می گوید ناایست ... ناایست ... ناایست ... می گوید رمز چرخه طبیعت حرکت و نور است ... باید این ها را پیدا کنی ...

شایدهم ... شاید هم می گوید سرت را از لابه لای بلندی گون این سبزه های خاکستر گرلفته از مرگ بیرون آر ... خودت را پیدا کن ...

می گوید ... به خودت برگرد ... شاید دارد دیر می شود...



....................

پاورقی: به سلامتی همه ی آن ها که ما را تنها نمی گذارند یا می گذارند 


داستان های زمان ما

مرد در جوانی معروف بود به "حسین پهلوون" ... همه به خوبی و پهلوونی و بزرگی میشناختنش ...

مرد یک زن خوب داشت ... زنی که شصت سال با هم زندگی کردند ... با هم ... باهم خندیدند ... گریه کردند ... با هم شادی کردند ... غصه خوردند ... شصت سال باهم وابستگی کردند ...

مرد پیر شد ... مریض ... ضعیف ... خمیده ... همچنان نورانی و دوست داشتنی اما ... اما از آن همه شکوه جوانی، فقط زنش مانده بود ...

مرد زنش را دوست داشت ... تنها کس و همه کس مرد، زنش بود ... 

زن مُرد ...

مرد امروز تنها ست ... مظلوم و دوست داشتنی و تنها ...

مرد دلش خیلی زود برای زنش تنگ شده است ... این را چشم هایش می گوید ...

مرد امروز گریه اش می آید ...

و من برای مرد ...

تنهایی یعنی این ...

یک ثانیه پایانی

سر صبح ... از ماشین بابا پیاده میشوم ... خداحافظی میکنم ...

وارد دانشگاه که میشوم ... از میدان که میخاهم رد شوم ... نگاه که میکنم ... ماشین می آید ... می ایستم ... سرعتش زیاد است ... خیلی زیاد ... این روزها همه عجله دارند ...

شتاب زدگی ارمغان کثرت است ... ازدیاد کار نه اما ... ازدیاد بیهودگی ... وگرنه انسان به چیزهای مهم چنان بها می دهد که با آرامش به پیشوازشان می رود، با آرامش لمسشان می کند، طولانی حفظشان می کند، آرام از دستشان می دهد ... 

خیلی عجله دارد ... آنقدر که باید بایستم ... مستقیم به سمت من می آید ... اگر به هر سمت بروم ممکن است او هم تصمیم بگیرد دقیقن به همان سمت بیاید ... پس می ایستم ... اما مسیرش را عوض نمیکند ... ترمز هم نمیگیرد ...

ده - دوازده متری بیشتر فاصله ندارد ... با این سرعتی که او دارد، الان دیگر مطمءن هستم کمتر از یک ثانیه دیگر با تمام قدرت به من میزند ... چیزی بیش از پنجاه کیلومتر سرعت ... میتوان مطمءن بود که ضربه ی وارده حداقل پنج متر من را پرت خواهد کرد ... اگر ترمز بگیرد روی کاپوتش می افتم، شیشه را میشکنم، چون سرعت بالاست غلت خواهم خورد از روی سقف و از پشت می افتم ...

اگر با یکی از این دو ضربه سرم به زمین بخورد قطعن خواهم مرد ... اگر نخورد اولین پیامدش این است که کلن کمرم نابود میشود ... خوش بین باشیم که قطع نخاع نشوم ...

سه چهار متر دیگر نزدیک شده ... هنوز ترمز نگرفته ... مسیرش را هم تغییر نمیدهد ...  انگار نمیبیندم اصلن ... برخورد ماشین به من ناگریز است ... 

لحظات انتهایی زندگیم را احساس میکنم ... در فیلمها دیده بودم آدم ها در این لحظات تمام خاطره هاشان مرورشان میشود ... باورم نمیشد ... راست بود اما ... نه همه اش ... آن مهمتر ها ... 

یادم می آید یک روز ... پارسال بود ... عصر بهار ... امیر.س میگفت آدم ها در لحظات حساس مغزشان به گونه ای عمل مل کند که سرعت پدیده ها را آرامتر حس کنند تا عملکرد مطلوب داشته باشند ... راست میگفت ... معمولن برای مرور این همه خاطره، این همه آدم، به این وضوح، با این جزئیات، حداقل دوساعتی وقت لازم دارم ... 

یادم می آمد از کودکی ... از کار های بچگانه ... از بزرگتری ها ... اشتباه ها ... درست ها ... از آدم ها ... آن ها که مدیونشان بودم ... آن ها که دوستشان داشتم ... و هستند ... آن ها که نیستند دیگر ... آن ها که دیگر هیچوقت نخواهند بود ... اما شاید تا لحظاتی دیگر بیایند همه ... آن ها که ظلم کردندم ... نامردی حتی ... همه را ... آهنگ ها حتی یادم می آمد ... ترتیب خاصی داشت یا نداشت یادم نیست ... فکر کنم اول آنها که مرده اند یادم آمدند ... نمی دانم ...

یادم می آمد دوست داشتم پشت فرمان، موقع شنیدن آهنگ "مای ایمورتال اونسنس" بمیرم، اما الآن پیاده ام ... ساکت ...

سه - چهار متر بیشتر فاصله نداشت ... تازه ترمز گرفته بود ... اما مسیرش را عوض نکرده بود ... به این زودیها نمی توانست بایستد ... دیگر داشت همه چیز تمام میشد ...

بهشتی میشوم یا جهنمی؟ ... ها خدا؟ ... من بنده ی خوبی نبودم، قبول ... اما بدتر از من زیاد است ... همه مان را جهنم میفرستی؟ ... جهنمت این همه جا دارد؟ ... خدایا جهنمت خیلی بد است؟ ... از اینجا هم بدتر است؟ ... خدایا ... این آدم ها مرا می بخشند؟ ... مگر تو همه چیز را نمی دانی ... می بخشند؟ همم؟ ... من آن ها را ببخشم؟ ... بدی هاشان را؟ ... نامردی هاشان را؟ ... بی مرامی هاشان را؟ ... تهمت هاشان را؟ ... دروغ هاشان را؟ ... ادعاهاشان را؟ ... ظلم هاشان را؟ ... کشت و کشتارشان را؟ ... ها خدا؟ می بخشند؟ ببخشم؟ ... خدایا ... من هم اینجوری بودم؟ ... ظلم زیاد کردم؟ ... دروغ میگفتم؟ ... تهمت میزدم؟ ... ادعا بودم فقط؟ ... نامردی کردم؟ ... بگو خدا ... چرا ساکتی؟ ... من خیلی آدم بدی بودم؟ ... این ها به کنار ... آدم ها به کنار ... تو چی؟ ... تو خدایی ... من را می بخشی؟ ... آتش عذاب نابخشودگی آدم ها فدای سرم، فدای سرت ... تو می بخشی؟ ... 

دارد گریه ام می گیرد ... چشم هایم خیس دارد می شود ... و ماشین نزدیک و نزدیکتر میشود ... 

نگفتی خدا ... می بخشی؟ ... همه می گویند خدا می بخشد ... از مادر مهربان تر است ... من لیاقت مهربانیت را دارم خدا؟ ... این همه لطف کردی و من پررویی هنوز هم می توانی لطف کنی؟ ... خدایا ... داره تموم میشه دیگه ... زودتر بگو ... می تونی ببخشیم؟ ... نمی تونی ... خدا ... هر چی شد ... بدون هر اشتباهی کردم، از سر سرگرم شدنم بود ... لج بازی نبود ... بی مهری نبود ... دوست داشتم خدا ... حلالم کن ...

 دو متر تا مرگ ... دو دهم ثانیه تا آخر دنیا ...

نمی دانم ناخوداگاه ذهنم بود ... نه ... خودآگاه بود ... مطمئن که میشوم که مسیر ماشین قرار نیست عوض شود، می پرم ... خودم را به جلو پرتاب میکنم ... چراغش یا شاید هم سپرش به دستم و کیفم میخورد ... پهلوی ماشین به کنار پایم میکشد ... و رد میشود ... ضربه آنقدر محکم نبود که تعادلم را بهم بزند ... هنوز روی پاهایم ایستاده ام ...

کمی جلوتر می ایستد ... راننده شاکیست ... پر روست ... از من پر رو تر ... بهش یادآور میشوم که اینجا اتوبان نیست ... می روم ...

کجایی خدا؟ ... دنیا تمام نشد ... نتوانستی ببخشی اما دلت به رحم آمد؟ نه؟ ... باز هم ممنونم ...


....................

پاورقی: می دونم همیشه بدهکارتم ... می دونی نمیشه فراموش کرد ... من از بس که توو خابتم زخمی ام ... نمیشه که کابوسمو گوش کرد ... نمیشه که این وحشتو دوره کرد ... نباشی، نمونی، نخندی، بری ... یه عمری جنونو تحمل کنم ... به دیوونگیم دل نبندی، بری ...

نفس سبز

دو روز دیگر ... قرار است بیایم ... هستی؟ ... مگر نمی گفتی "بیا ... بیا اینجا دلت باز شود ... آنجا تنهایی" ؟ ... هستی؟ ... مگر نگفتی "بیا با مهدی خوش می گذرد اینجا ... حال و هوایت عوض می شود" ؟ ... مگر نگفتم عید؟ ... نگفتم عید می آیم ؟ ... می آیم و زیاد می مانم و کلی گپ و گفت و دل همه مان باز می شود ... نگفتم؟ ... عید است ... دو روز دیگر می آیم ... هستی؟ ... نیستی ...

چشم در چشم تو نمی شوم ... اما ... چشمم به در خانه ات که افتاد ... از خجلت چگونه سر بالا آورم ؟ ... اگر با زبان بستگی اش سراغ صاحبش را گرفت ... اگر گفت مگر همه اش نگران تو نبود ... مگر همه اش چشم به راه تو نبود ... اگر این ها را پرسید من چه بگویم ... اگر پرسید از حالت خبر دارم یا نه، چه جواب دهم؟...

آهنگ به انتها دارد می رسد ... می خواند ... "برگرد، سفر طول کشید ای نفس سبز ... تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟" ... بر می گردی؟ ...

.

.

.

بر نمی گردی ...

می نویسند ... "آمدیم...نبودید...رفتیم" ... راست می نویسند اما ... نیستی که بخوانی ... چه باک ... امسال موقع عید بر دلم می نویسم ... "آمدم ... نبودی ... نمی روم"

مگس

پاییز و زمستان را دوست داشتم ... چون سرد بود ... و مگس نداشت ... دوستان گرمش کردند ... مگس ها آمدند!



....................

پاورقی: پاور ... چند بار نکست فولدر ... ترک 70 ... من از صدای گریه ی تو ... به غربت بارون رسیدم ... تو چشات..باغ بارون زده دیدم ....... چشم تو هم رنگ یه باغه ... تو غربت غروب پاییز ... مث من..از یه درد کهنه لبریز ...

شاید روزهایی مثل الآن

آدم ها همه ... همه عقب ایستاده اند این روزها ... انگار معرکه ای باشد ... هولناک باشد ... سخت و جان کاه ... انگار که کسی را یارای جلو رفتن نباشد ... من اما می شناسم ... خودم را ... آدم ها را ... ما همگی سخت تر از این ها را زندگی کرده ایم ...

آدم ها! ... مکافات درد دارد، اما ترس ندارد ... بیایید دنیامان را، با سختی و آسانی ها، زندگی کنیم!

آدم ها ... بیایید برگردیم ... از این روز ها مان ... به خودمان ...



پند پدربزرگ (1)

حق با توست ...

آدم ها را تحمل کردن سخت ترین بخش زندگی ست ...

حق با توست ...

آدم ها لایق تنفر تو هستند ...

اما ...

تو لایق محبت ورزیدنی ... نه نفرت!

کیو دارم به جز تنهایی امشب؟

خواب بودم...

می دیدم در جاده ام ... پشت فرمان ... تابلو نوشته بود "ت..  1400km" ... ضبط ماشین با صدای بلندش می خواند "کنار تو آروم میام پا میذارم ... چراغی تو دست شبا جا میذارم ... که روشن بمونه آسمون بی ستاره ... به شوق تو عهدی با چشمات می بندم ... دوباره به این عشق، به این ذل می خندم ... قصه عشق بازی چرخ روزگاره"

نمی دانستم این ها را ... نمی فهمیدم چیستیش را ...

تلفن زنگ می زند ... صبح زود است ... بابا جواب می دهد ... مدام می پرسد "چی شده؟" ... قلبم دارد از شدت تپش می ایستد ... آنقدر محکم می زند که ضربه های گاه و بی گاهش را تا کف پا حس می کنم ... می گوید "تموم کردن؟ ... چی شده؟ ... مردن؟" ... نفسم بالا نمی آید ...

یادم نمی آید بابا پشت تلفن گریه کرده باشد ... هیچ وقت ... فقط یادم است که چهار-پنج باری فقط اشک هایش را دیدم ... محکم تر از این حرف هاست که اشک هایش را من ببینم ... گریه می کند اما الآن پای تلفن ...

نمی گذارد من رانندگی کنم ... خوب می کند ... حال من بدتر است ... می رویم "ت..." ... همه جلوی در خانه ایستاده اند ...

"م" جلو می آید ... بغلش می کنم ... زار می زند ... یادم می آید از وقت هایی که سه تایی می نشستیم دور هم ... در همین خانه ... ساعت ها و ساعت ها ... حرف می زدیم و درد دل می کردیم ... از همه جا ... یاد کودکی ... بزرگی ... تنهایی ... یاد روز های خوبمان ... بدمان ... با هممان ...

آنقدر خاطرات سه تایی داریم که ضمن وبلاگ نویسی ... که هر روز ... اشکم را درآورد ...

صورتم خیس خیس باید شده باشد ... قبلن تر ها فکر می کردم گریه و خنده ی آدم کاملن تحت کنترل خودش است ... نیست اما ...

تنها شدم ... "عمه ف" چند وقت پیش می گفت "گاهی بهش میگم تو که نامهربون نبودی، چرا تنهامون گذاشتی؟" ...

می دانید آدمها! ... یک چیزهایی درد جاودان است ... مرگ ماندگار ... همیشه همه درد ها قابل هضم نیست ... همیشه از همه چیز نمی شود رد شد ... می شود برگشت ... ایستاد ... اما با "عدم" نمی شود کنار آمد ...

هر کس به زبانی ...



آدم ها به کنار ... تنهایی ام به درک ... با جای خالی ات چه کنم؟... 

قطره قطره اشک هایم ارزانی همه ی آن غصه هایی که برای بیماری ام میخوردی ... با نبودت چه کنم؟ ... با نداشتن دست هایت ... نشنیدن صدایت ...

  کسی نمانده برای این روز هایم ... نباید اینجا، این روزها، در این وضع ... نباید تنهایم می گذاشتی ... باید با هم می رفتیم .... آن قدر خوب بودی اما که دلم به گلایه ات نرود ...

(آقاهه بغض آلود می گوید ... "نمی ترسی ببینی ... برای دیدن تو ... یه روز از درد دلتنگی بمیرم ... تو که باشی کنارم ... می خوام دنیا نباشه ... تو دستای تو آرامش می گیرم ...... بگو سهم من از تو ... چی بوده غیر از این تب؟ ...")

اما با دردت چه کنم؟ ... با لحظه های خالی از تو ...



....................

پاورقی: از نوجوانی به عدد هشتادوسه علاقه مندم ... همین قدر است که نیامدم ... این ها را باید امشب میگفتم ... وقتی که ولنتاین باشد ... شبی که دم کنکور ارشد باشد ... معمولن این ایام کنار هم بودیم ...


حرف های تکراری میزد ... شاید هم نه ... اما من بلد بودم حرف هایش را ...

میروم بیرون می ایستم کنار پنجره ... یادم می آید که گفت دکتر که ایستادن برایت مضر است ... دکتر اما جسم را می فهمد ... روح را نمی فهمد ...

باران ... تند ... گاهی هم دانه های سفید ... کوه ها بر چهره نقاب ابرناکی کشیده ... از این بالا شهر خیس گون جلوه ای در وصف نگنجیدنی دارد ... من غرق در همین باران ...

نه ...

من غرق در زندگی ... من غرق در یاران ...

من غمگین ِ خرسند ... من خرسند ِ نالان ...

من ایستاده محکم ... چشم ها نیم بسته کرده به نشان تمرکز ...

من امیدوار ...

من ایستا ...

من باز گشته به زندگی ... من ...

یه خنده ام سلام کن ...

کیمیای سعادت ... رفیق ...

هوا سرد است ... از آن جنس سرماهای سوزناک رؤیایی من که از تندی رهایت می کند از هرآنچه که باید ...

شستم را کنار گیجگاه گذاشتم و با دو انگشت دیگر پیشانی ام را ماساژ می دهم ...

به فکر کردنم کمک می کند ...

اس ام اس اش را می خوانم ... یادم می آید که امروز گفت باید می گفت ...

نمی دانم که این را می خواند اصلن؟ .. می آید اصلن؟ ...

بعضی حرف ها را نمی شود زد ... باید یک همچین جایی نوشت ...

می خواهم بدانی که ...

" این سه ماه که گذشت ... هیچکس نبود ... هیچکس ... نه دوستی ... نه دشمن ... و این است معنی زندگی از جنس من"


....................

پاورقی: یک ماه از پست قبل ... می دانم که می آیی و می خوانی و باز این حس غم دار حرف های اینجایی من ... دنیا اما گاهی کوه های غم می سازد که سرریزش معمولن نصیب قلم می شود ... و من شرمنده ی همیشگی که گاهن قابلیت هضم این سرریزها را به تنهایی ندارد ...

نازک آرای تن شاخه گلی ...

سکوت یاور این روزهای ما نیست رفیقان ... دوای درد ما نیست ...

به بطلان می رویم ... داردمان می برد ... به سقوط ... به ذلت ... به تباهی ... سیاهی ... به آنجا که بازگشتی نیست ... ما وارثان کور سوی امیدی بودیم که این روزها داردش رو به نیستی می گذارد ... وارث، امانت دار است ... روا نیست این چنین بی تفاوتانه در گریبان سر کنیم ...

ما را قرضی ست ... دِینی ست رفیقان ... دِین ...

ما به زمانه بدهکاریم ... به آینده مسئول ...

ما به جامعه مقروضیم ... به روز ... به نور ... به امید ... به حرکت ...

ساکنیم ... سکون در دنیای ما عامل تباهی ست ...

ما به ادبیات مدیونیم ...

به خودمان نیز ... به آدم ها نیز ...

اهل سخنرانی نیستم ... اما این گونه نظاره گری بی وجدانی ست ... قلم ... قلم نباید این قدر بی تفاوت باشد ... قلم بر دستان ما حکایت پرواز برای آیندگان را باید رقم زند ... آن روز که انسانیت ارزشش را باز یابد ...