ثابت

دلم یخ زده از سردی غم های این شبهایم..

سپر ی شدنشان مثل قصه هزارو یک شب می ماند..

ava32sp@gmail.com

موزیکو پلی کن

 

 

 

 

قطره قطره...شب باران...

میزند باران ..

قطره قطره بر پشت پنجره ی اتاقی که سالهاست گرد تنهایی گرفته ...

پاییز است و فصل نفس کشیدن من...

فصل بی قراری ها و دل واپسی هایم...

نمیدانم در کجایی و چه میکنی...

جایت خوب است..؟

حالت چطور...؟

من  که بایادت..پشت این شیشه باران زده نشسته ام ..

چشم دوخته ام  بر آسمانی که تو رفتی...

راستی  

آنجا کلبه های چوبی و شومینه هایی با  آتش سرخ دارد؟

همان کلبه همیشگی آرزوهامان...

Image result for ‫شومینه  سنگی در کلبه‬‎

همان شومینه ای که قرار بود روزی زیر یک پتو  در کنار اتش سرخش..در اغوش هم غرق شویم و چای بنوشیم...

نه..صبر کن..

اصلا انجا باران می بارد..؟

آنجا آسمانش آبی است..؟

نکند دلت غصه بگیرد ..تنگ شود...سرد شود..و نباشد شومینه ای..آغوشی..که تورا گرم کند..

خوابت میبرد انجا؟؟

لالایی چه کسی میخاند ..برای پلک هایت که ارام مست شوند و به خواب روند....؟

من که اینجا ,

هم حالم خوب است ,هم جایم..

میبینی که باران می بارد..

آسمان  آبی  است..

شومینه هم هست..

آتش سرخش هست..

کلبه هست...

پتو هست و یک لیوان چای داغ..!

فقط..

تو نیستی..!

دیدی؟!

همه چیز خوب است و وقف مراد..!

راستش..دیشب نبودی...

بیاد شبهای بارانیمان..

تاخود صبح برایت  قصه ی هزار و یک شب را خواندم..

و

هزارو یک شب را طی کردم..تا خود صبح...

اما نیامدی..

Image result for ‫باران در شب‬‎

مگر از یاد برده بودى شبهای بارانی قرارمان راس ساعت " صفر عاشقیاست...؟

 

 اما...

نه... !

انگار حالت و جایت ....    

پیش خدای قطره ها  ...

امن ...امن  ... است....!

 

 

ava#

 

 

 

من..و...تنهایی..

 

 
این روزها  دورار دو زیاد به کلبه یخ زده ام  سر میزنم...
میگویم یخ زده...
 آخر روزی  گرمایی داشت و نوری..یادش بخیر...
آن روزها در در دل آن جنگل من بودمو همان کلبه  کوچک...مینشستم بر روی صندلی چوبی قدیمی که  تنها یادگار مادر بزرگم بود...درحالی که اتش  هیزم ها درون شومینه  به فضا   گرمای دلچسبی میبخشید و سرخی آتش نیز  لحظه هایم را  سرخترو سرخ تر میکرد از تنها پنجره کوچک کلبه بیرون را مینگریستم...تنهای تنها......پاییز بود ....برگ ریزان  چه غوغایی میکرد...
هنگام غروب   که میشد پسرکی  را میدیم که  تکیه بر درخت کهن سالی میداد و مدتها خیره میماند به پنجره کلبه ام.. و...وقتی خورشید جایش را به مهتاب میداد پسرک با همان حالت همیشگی  فانوس به دست و با  آن قدم های سنگینش..در دل سایاهی  شب گم میشد ... من میماندمو دنیایی از فکرو خیال همراه آن پسرک ...
جنگل تاریک آبی
و مدتها درگیر نگاه های معصوم او بودم ...
روزی..هنگام غروب...زودتر از ا و خودم را به کنار ان  درخت کهن سال رساندم...و اینبار چشم های من خیره به راه او بود....اما......
پسرک دیگر نیامد...
میدانی..؟
دیدمش که تکیه بر درخت دیگری داده و چشمهایش خیره به پنجره ی ایست که  سرخی اتش شومینه اش سرختر از اتش شومینه کلبه من بود...
از ان روز من ماندمو ان درخت پیر ..
زمستان شد و ...
کلبه ام  هیزمی ندارد...
همه خاکسترند..
کلبه ام نوری ندارد...همه چیز یخ زده است...
و من  گه گاهی به آنجا میروم...و دورادور  میشمرم قندیل های آویزان شده از درب  کلبه چوبی ام را...
آنجا یادم می آورد  چشم هایی را که  مرا درگیر خود کردو بعد......
اما...
عجیب است ..
بازهم... سایه ای را. ..
..صبر کن...اری...
تازگی ها .پسرک دیگری را دیدم...او کیست..؟
نمیدانم چه میخواد...او خیره مانده به کلبه یخ زده من...نمیدانم در پی چیست..؟
خاکستر هارا میخواد...؟
یا کلبه قندیل بسته ام را.....؟
و شاید
هم  نمیداند ک دیگر دخترکی  آنجا نیست...
سوز می آید...من یخ زده ام ...
اما او هنوز  ایستاده  و چشمهایش  دوخته به پنجره تاریکی که...ر گرمایش را به باد های پاییز سپرده است....
بیایید و ببریدش....
آن  چهار چوب برفی....بی رحم است...
بگویید برود...فانوس در دست ندارد...فانوسش دهید...
او باید برود...
پ ن :
نمیدونم چرا اینو نوشتم...ادوروز بود که فکرم درگیر این  صحنه ها بود...
تا نمینوشتمش راحت نمیشدم...
نمیدونم چرا این صحنه ها همش میومد جلوی چشمم...
 پ ن 2:
اما این یک داستان نیست..کسی چه میداند شاید حقیقت است..
آشیانه چوبی من خیلی وقت است که قندیل بسته...
تویی که ایستاده ای...برو.............
ادامه نوشته

یه روز مزخرف تر از اون روز!

ادامه نوشته

یه روز مزخرف.

ادامه نوشته

شب بارانی..

باران عجیبی است..آسمان امشب تاریک تر از قبل است .و میبارد و میبارد..

اینجا سرزمینش غریب است اما آسمانش همان آسمان همیشگی من است..آسمانی که شبها  و اشکهایم را بر روی پشت بام خانه یمان با او تقسیم میکردم...
همه خواب هستند و من ارام در را باز میکنم...و خیلی اهسته از پله ها پایین می روم..ساعت یک و 15 دقیقه بامداد است...
گویی آسمان تیرگیش را به خیابانها  منعکس کرده و تنها جای روشنی که به چشمم میخورد تک نیمکت سبز رنگیست که در محوطه ساختمانمان به چشم میخورد...
 
 
کلاه چرمیه کاپشنم را به سر میکشم و آرام آرام به سمت روشنایی حرکت میکنم...صدای برخورد باران با کلاهم صدای گوش خراشی را تولید میکند..برایم نا خوش آیند است..آمشب آسمان خشمگین است و من دلیلش را نمیدانم..کلاهم را پس میزنم...قطره های بارن محکم به صورتم میخوردند و درد خفیفی را حس میکنم..اما تحملش از ان صدای گوش خراش راحت تر است..
و رسیدم به نیمکت سبز ..که یک تیر چراغ برق قدیمی چوبی بالای سرش سو سو میزند..هوا سرد است...نمیدانم چرا این موقع شب بیرون امدم..هیچ کسی اینجا نیست...
ذهنم پر از خط خطی های سیاه و سفید است..دنبال خط های ذهنم را گرفتم و مرا به این نیمکت رساند...
مینشینمو...سرم را به پشت نیمکت تکیه میدهم..باران مستقیم به صورتم میخورد..و آن حس درد با خنکای قطرات آسمان  توئم میشود و مزه اش برایم دلنشین است...
و ...
 
 
حال نوبت اشکهای پر حرارت چشم های من است...
و امشب من و اسمان در رقابت هستیم....
 
 
 
 
 
ava#
 
 
زمستان است
نیمکتی تنها در پارک نشسته است
من تنها بر نیمکت
و
تو تنها در من …
می بینی ؟
چه در همیم و تنها ؟
 
 
پ ن:
امشب بارون وحشت ناک میباره..اولین باریه که از بارش بارون ترس برم داشته...
خیسه خیسم...
 
 

...

 

دلم تنگ است ,عجیب تنگــــــ
اما دلم حتی نمی داند برای کی...!
چیزی غریبناک تر از این هم هست که …
توجیهی برای قلبت نداشته باشی؟
من در جواب قلبم همیشه سکوت کرده ام ..

 

امروز واقعا ب این پی بردم ک چقد بعضی دخترها سادند...فوری دل میبازن به گفتن یه دوستت دارم...و بعد حالو روزشون میشه مثل امروز یکی که وقتی دید بارون میاد هندزفری گذاشت تو گوشش و با چشم گریون راهی مدرسه شد...چرا که همونی که گفته بود بهش دوستت دارم رهاش کرده بود..

به پاس تمام خاطراتم....

تکـــــــیه بــده....
امــا!
بـه شـانـه های کســـی کــه اگــر خوابـتــــــــــ بـــــرد ،
ســـــرت را زمیـــــــن نگــــذارد.

 

 

 

 

 
 
 
هیچوقت فراموش نمیکنم این اهنگو....
 
 
 
 
 
ادامه نوشته

بچه ها دعا کنید برام...کنکور دارم..و با این وضعی که اینجاست..واقعا دارم زجر کش میشم..نمیدونم چیکار کنم..نمیدونم چجوری بخونم.. 5ماه دیگه مونده و هیچی درسام پیش نرفته ..نمیشه بخونی بابا اینجا خیلی وقت کمه... تورو عزیزتون...تورو هرکی میپرستید..تورو به هرکی دنیاتونه...منو دعا کنید..میترسم...

تنها نوشت:

چه اعتماد ب نفسی...نوشتم بچه" ها"دعا کنید...مگه کی میاد اینجا که من جمع بستم ..

همین شما "دو سه نفری "ک میاید دعام کنید..

درضمن یادتون نره من خیلی خوشحاااااااااااااااااااااااااااااالم..(هویجوری گفتم گفته باشم.)

ادامه نوشته

عجیییییییییییییییییییبهههههههههههههه

اگزچه گاهی   آوایم بی صدا میشود..
و یا به مرگ ثانیه هایم نزدیک میشوم...
اما خوشحالم...
خوشحالم از تمام تلخی هایی که گاهی اوقات زیر زبانم مزه مزه شان  میکنم...
خوشحالم.. از  همان هوای  سرد همیشگی که دست هایم را کبود میکند و قندیل های دلم را قطور تر!
با بودن تمام دلشکستی هایم...هنوز بر پاایستاده ام...
با بودن تمام زخم هایی که خوردم...هنوز بر پا ایستاده ام..
من همان دخترک قوی  گذشته ام...همان که دست شیر را از پشت سر میبست..!!
هرچند تن شکسته ام اما
هنوز سخت ترین ضربه های زندگی مرا از پا در نیاورده است..
فقط مراقب احساس من باشید..
احساسم توان شکستنی دوباره را ندارد...من از پا درنمیا آیم تا زمانی که احساسم از پا در نیاید..
پ ن:
یادم نمیره طالع بینی ماهم رو..من خودم رو فراموش میکنم...اما ازاین به بعد طالع بینیم رو قاب میکنم میزنم به دیوار تا یادم نره کیم..
صبا هنوزم باور داری که قوی ترین دختر دنیام؟؟از اونا که کامیون و با دندون جابه جا میکنن نه ها!!!!


به افتخار تموم آبانی های
 خوشتیپ و
خوشگل
 ورزشگار 
 صدا محشر "
دین و زندگی نمره  20 بگیر 
 ریاضی 17 بگیر  (به به )
مهربون
باصداقت
حسود
بداخلق بشو مثل ......(دور از جون البته ها)
خانوم خونه
دست پخت خفن
جذاب
مدل 2014 خارجی اصل!!!از نوع تاجیک×!!!(خیلی الان خفن ناک دارهمیشه)
...

عاشق کلبه تو جنگل
عاشق قرمز
عاشق شنا
عاشق آسمون شب
عاشق دریا و صدف هاش
عاشق  بارون
عاشق رفیق با معرفت
عاشق فسنجون (چقددلم میخواد )
عاشق همه چی غیر دوتا چی....
اگه گفتی چی؟کاکتوس (مخصوصا از اون قد بلند تیغ  دار هاش!!!) و استقلا ل!

هو هو بزن افتخارم..هوهو  کف و برو تو کارم
من که نمیگم منظورم از این همه صفات برتر خودم بودم که اصلا من  نبودم..به هیچ وجه..میدونم که میدونید...!!من این همه نیستم..جون تو راست میگم
صبا میدونه من خودم هر گز اینجوری تحویل نمیگرم..اهنوزمیگم من صلا نمیگم که اینا  در وجود من نهفته ..خخخخخخخ
الان  صبا تو خوشبخت ترین ادم رو کره زمینی اجی..بوگو چرا..چون من رفیق فابریکتم..حال میکنی بامن رفیقیا!!
ببین من تا روز بعد کنکورم همینم..
یه روز یه بنده خدایی میگفت اخه چه دردی تو دلته که همه زندگیتو داری به پاش آتیش میزنی..؟؟؟؟
نشستم فکر کردم دیدم هیچی درد دل من بی پولی بود که حل شد امروز خدارو شکر!! !!!مرض دیگه ای ندارم که خب راس میگه چرا باید همه چیو به انیش بکشم؟؟!!!!نه خدایی من چ فکری میکردم صبا؟ها نه تو که با منی بگو من چه فکری میکردم انقد تو اون جنگل تاریک زیر برفا وایسادم؟؟!!فقط اخرش زجر کش میکنم اون یارورو حالا صبر کن..."انتقاااااااااااااااام"
خب همین دیگه ..باریک ..دور از جون همتون...بوووووووق بودم...هه!!!!شمول الان شادی به شادیه من؟؟؟!!!هو هو..(ب این میگن آرامش قبل از طوفان!!)
ادامه نوشته