قدّ ناچیز


مرا نخوانده نرو ، شعر سرخ پائیزم

به سنگفرش دلت برگ مهر می ریزم

 

نه ! ای " تمام " من ، ای جان بمان که با تو هنوز

به پای " هیچ " رسیده ست قدّ ناچیزم

 

هوائی تو شدن اعتیادآور بود !

میسر است مگر از نفس بپرهیزم !؟

 

چگونه بگذرم از پیچ موی لرزانت !؟

گرفته رنگ بهشتت ببخش اگر هیزم

 

خلیل وارم و دارم سرشت ققنوسی

بگیر جان مرا تا دوباره برخیزم

 

به دور گردن تو خوشه های اشکم را

شبی به خواب " قشنگم " بیا بیاویزم

 

...

نیا که سایه ی من همدم من است ای ابر

مترسکی تک و تنها کنار جالیزم


رباعی


در شهر قلم چرا من آخر بشوم ! ؟
یا پاپتی ِ ته ِ اکابر بشوم !

آرایه ی " چشم " تو برایم کافی ست
تصمیم گرفته ام که شاعر بشوم

*****
با گوشه ی چشم تو دلم عالم داشت
کولاک تو گرچه یک تبسم کم داشت

وابسته شدم ولی ! دهن وا کردی
با بوی خوشی که " دوستت دارم " داشت

*****
از خط ِ شکست ِ خشت خشتم پیداست
روی گسلم ! ... وَ سرنوشتم پیداست

بندم به تلنگرت فنا تا بشوم
هرجا که خودم گم ام بهشتم پیداست

*****
از پرده ی اشک خیره در چشم تو ام
خود ، جانی و کرده جان به سر عکس تو ام

برگرد و نگو که سیری از لبهایم
من تشنه ی بوسه باز بر عکس تو ام

*****
امروز هوا دوباره آلوده شده
می سوزم و شهر ، مات ِ این دوده شده

آخر ، من وناوگانی از خاطره ها
با تلــّی از آرزوی فرسوده شده !!؟؟

خویش ِ خورشید

تا چشم می بندی منم در سایه محصور
وا کن ، بماند بین دلهامان گره ، کور

هم خون نخلستان عشق  و خویش ِ خورشید
ای چشم خرمائیت ! ای زیبای مو بور!

تنها توئی در ازدحام بی کسی هام
ای در هبوطم جفت و در پرواز من جور!

هنگامه ای بر پاست در من از مرورت
بگذار شیرین تر شود در جان و سر شور

راهم بده یک شب به تاکستان لبهات
داغ است تا این روزها بازار انگور

گفتم نسیم و قاصدک دورت بگردند
هربار آغوشت کشیدند این دو مأمور

...
سیب خیالت بود و این دیوانه در خواب
نزدیک بود آدم شوم از چشم دل دور


شهره


تـُـنگ ترک خورده ی بی تابی ام ماهی شوریده خطر میکنی
باله ی سرخ - آبی احساس - ناز ... باز مرا زیر وزبر میکنی

زمزمه های شبم آواز توست هلهله ی صبح من از ساز توست
طوق پر آوازه ی لبخند سبز ، هر قدم آویز سحر میکنی

پشت تو گمنام ترین سایه ام شهره ی آبادی حیرانی ام
چشم به اتراق تو میدوزم و از دل ویرانه گذر میکنی

شب که سرآغاز نسیم است وشور ، پرزدنت جلوه ای از رقص نور
فاجعه آنجاست که باور کنم باد بهانه ست و سفر میکنی

دست بکش بر سرآواره ام پانکش از خلوت رؤیائی ام
چشم مرا در خلاء روی خود غرقه ی در خون جگر میکنی

گوشه ی تنهایی من کارگاه ، نقش تو، نقاش تو الگوست ماه
بوم پریشانی ِ من نقش ِ تو ، باقلم " مو " چه هنر میکنی !

رمز عبور از خط لبهات در معبر چشمان تو جانبازی است
قصد فنا در تب لب کرده ام لب زده مفقودالاثر میکنی !؟

رباعی

از من طلب ، از تو باز سنگ اندازی
تا کی من ِ سرشکسته ظاهر سازی!؟

تا کوره ی چشمهاست روشن بگذار
خاموش شویم گرم آتش بازی

*****
تا پای رفیق کو به کو باید رفت
با پای خیال و آرزو باید رفت

با پای تنم نه ! در حریم سر او
با دست دلم که مو به مو باید رفت

*****
با اسب خیال تا سحر شب گردی
هم کیش شدیم و هم دل از هم دردی

شطرنج میان ما پر از مهره ی مهر
من محو رخ تو و تو ماتم کردی

*****
تا گوشه ی چشمهات ضرب المثل ند
انگیزه ی التماس و خیر العمل ند

عریان شده دل که سیر تطهیر کنند
حالا که سراب شاهرود عسل ند

*****
نبض و نفسم به دست و بر گردن توست
تو جان منی تمام ِ تو در من توست

هر قطره ی آن عصاره ی جان من است
هر خوشه ی اشک من که بر دامن توست

رباعی


با اینکه هوای کعبه بر سر دارم
در پای حساب باز سر بر دارم

تا ششدر قبله اش شود وا ، باید
از سجده به سمت خویش سر بردارم

*****
دور از منی و مجال هم آوازی
با سینه ی پر شرار ، کی می سازی !؟

آخر ، لب گــُر گرفته دارم ، دارم
در باغ تنت خیال آتش بازی

*****
تا خیره به روی زیر آن روسری ام
بیهوده پی بهشت و حور و پری ام

آغوشت اگر چه آتشین است و گناه
شش دانگ جهنم تو را مشتری ام

*****
امشب که روانه اند فانوس به دست
از هر مژه  دختران سجاده پرست

تا یک دل سیر لب به لب بگذاریم
باید که جلوتر از دل تشنه شکست

پای سرت

شکستنی ست ! شکسته دلم فدای سرت
خوشم که رد شده از تو قضا - بلای سرت

برای زینت دیوان عاشقی ، بگذار
به پای چشم تو افتد غزلسرای سرت

شبی که طفل جنون پا گرفت در من ... بود
میان شانه و بازو و دست ، پای سرت

به دور هر چه شقایق غریب می گردم
به سر که می زند ای آشنا هوای سرت

قسم به عافیت آسمان عشق ، منم
میان این همه سرگشته ،  مبتلای سرت

به روی سینه ی من هم بیا و خیمه بزن
که آتشم بزند رقص دلربای سرت

...
شگرف فلسفه دارد فروغ تاریخیت
از اتفاق طلوعت به ماجرای سرت

قلمرو

دور از شعاع چشم تو شاعر نبوده ام
هر جا ردیف بوده دل ، آنجا سروده ام

شش سوی سرزمین من آغوش تنگ توست
آتش گرفته باز وطن را ستوده ام

تا رو شود به زیر قدومت حریر عشق
بر سنگلاخ حوصله ها چشم سوده ام

هر بار ردّ می شوی آوار می شوم
انگار در کلاس فنا آزموده ام

دستان تو قلمرو این مرغ وحشی اند
عمری به قصد شانه ی تو پر گشوده ام

" تو " چشم بسته ای که شرارت نسوزدم
" من " بوسه های پر شرر از لب ربوده ام
 
رؤیای تو حقیقت شیرین زندگی ست
از سر خیال بی کسی ام را زدوده ام
 

وباز قصه ای از تاریخ...

از بزم ما رقاصه ی شب را که بردند
شوریده ها را کشته ، قاتل را ستودند

ما را که سر در بند دل بردیم عمری
با چارمیخ چشمهامان آزمودند

بر جایشان آتش به پا کردند وقتی
ازدفتر احساس " دل " ها را زدودند

در گوشه ی غم ، قصه را تا اوج بردند
وقتی قناری ها قفس را می سرودند

هر روزنی بر آسمان وا بود بستند
با تیشه بر اندیشه هامان در گشودند

رندانه در تاریخ سرها رخنه کردند
از موزه ی لبها تبسم را ربودند

...
باشد که بر هفت آسمان تا سر بسایند
نیلوفران محتاج یک مرداب بودند

چشمه های نور

 
وقتی سران ایل مرا سر بریده اند
یعنی که بال هرچه کبوتر بریده اند
 
داری برای سرخ لبی تا به پا کنند
از بیخ ، باغ سبز صنوبر بریده اند
 
دل را به جرم جرعه ای از شهد عاشقی
حبسی ابد به گوشه ی مجمر بریده اند
 
جوشیده از گلوی عطش چشمه های نور
روزی که روی قافله ، معبر بریده اند
 
پرواز را چگونه به خاطر بیاوریم !؟
آنجا که جای قفل  قفس ، پر بریده اند 
 
می دوزد آه ! دست فلک بر قواره مان
هررنگ رنج را که فراتر بریده اند
 
...
درد از نگاه خیس شقایق شنیدنی ست
لبهای خشک را که مکرر بریده اند

« دوستت دارم »

 
امشب به شوق شانه ات – تنها – سر آوردم
 
پیشانی تب دار با چشمی تر آوردم
 
 
تا امپراطوری یخ ، دیگر به سر آید
 
یک خوشه آتش از دل خاکستر آوردم
 
 
با پای تن آوردمت جان ، سر سپردم باز
 
گفتی به پای دل بیاور آخر ! آوردم
 
 
شعر شرر می جوشد از چشمان خوش ذوقت
 
بر بال دل بنویس ، پرپر دفتر آوردم
 
 
از آیه ی رویت گل خورشید می روید
 
هربار رو بر هاله ی پیغمبر آوردم
 
 
شد فاش عشقم گفتمت تا " دوستت دارم "
 
مبهوتم از دنیای رازت سر در آوردم
 
 
دل کندنم از بیستون عشق ممکن نیست
 
ایمان به درد ِ از عسل شیرین تر آوردم

بازی


روح ، که جان از لب خندان گرفت
لب زدم و برق لبش جان گرفت

تا ببریم از " عطش " و " اشتیاق "
بازی باران و بیابان گرفت

بزم شقایق پُر ِ پابوس و باز
امشب از این دست پشیمان گرفت

خادم تالار نگاهش شدم
کفتر دل ، خو که به ایوان گرفت

کوه غم و شانه ام ! اما عجیب
تاب مرا موی پریشان گرفت

شیوه ی شب بوست مگر !؟ سینه ام
رایحه ی سنبل و ریحان گرفت

...
روز و شبم گوشه ی چشمش دخیل
هرکه سراغ از من ِ حیران گرفت

جزء به جزئش شده - عشق - از برم
برسرم آن " قدر " که قرآن گرفت



کاش در محشر آغوش تو مدهوش شوم
روی زانوی تو خاکستر و خاموش شوم

آنچنان از تب لبهای تو تبخیر شوم
که در این مهلکه بر باد و فراموش شوم

دل به دریا زده با موج تمنا ، دمساز
غرق در گوشه ی آرام بنا گوش شوم

هوش از سر ببری هر چه دهن باز کنی
تا سحر لب به لب ِخمره ی پر جوش شوم

مو ، پریشان بکنی بر سر و بر سینه ی من
تا فنا در تو و خود نیز سیه پوش شوم

...
حکم عقل ست که دیوانگی از سر گیرم
باتو تا شهر خدا هم دل و هم دوش شوم

آسمان رونق مهتاب ندارد ، تا کی !؟
بی تو با یاد تو تا صبح ، هم آغوش شوم

پلاک 14

نه تاب خشک لبی دارم و نه گونه تری
ببار و باز بخند ای که خود بهارتری

برای چاره ی شب کوری ام دوباره بتاب
از آفتاب ِ یقین ، شکّ  نیست معتبری

به تن ، شراره ی عشقی ، به سینه ، مرهم زخم
خوشم که پای دل از هر چه هست درد ، سری

زلال جان تو در جان تشنه ام جاریست
چه ساده  ! از پل بین دو چشم میگذری

از آن شبی که هم آغوش ... مانده رو دستم
چروک پیرهنم از بساط عشوه گری

بیار قاصدک ِ عشق را شبانه ، نسیم
نمانده تاب تحمل به صبح بی خبری

دو پای تاولی ام - شهر سایه - کوچه ی نور
پلاک چاردهم کو !؟ بس است در به دری