بیست و چهارم ! 12 ...

ستاره دوازدهم :


از اینجا به بعد قصه زمان و مکان وجود ندارد !


اولین و شاید منطقی ترین کار ممکن اطلاع رسانی و دعوت از افراد صاحب سبک و صاحب نظر و بی دل در این موضوع بود.

و هنوز مانده ام در عجبِ دل هایی که برای شهدا می تپید و گام هایی که ذره ای جابجا نشد ...

می شود به این گفت جامع الاضداد ؟؟؟


+ پ .ن : شاید به زودی همه ی مشق هایم را رمز دار کردم ، حس خوبی ندارم نسبت به اینکه برخی می آیند ، می خوانند و بی صدا می روند

بیست و چهارم ! 11 ...

ستاره یازدهم :


قزوین - ایام تعطیلات نوروز - نِت !


خیلی اهل تماشای تلویزیون نیستم ؛ تنها همان سال که کنکور داشتم حتی تله تئاتر های شبکه 4 را هم دنبال می کردم .

اخبار را هم از نت پیگیری می کنم ، اصلن تا وقتی نت هست چه حاجت به تلویزیون و جراید !!!

بعد از یک هفته بی خبری از عالم و آدم ، تند تند صفحات خبرگزاری ها را رصد می کردم ؛

همان چند کلمه برای میخکوب شدنم کافی بود ...

شهیدگمنام - تدفین - دانشگاه آزاد اسلامی ! قزوین

بیست و ششم ! بی سواد ها ...

بسم رب السائحات

 

من ع.  زارعی یک بی سواد هستم !

بی سواد ها اگه تمایل داشتید تشریف ببرید ، امضا کنید ...


http://bisavadhaa.blogfa.com/

بیست و چهارم ! 10 ...

ستاره دهم :


قزوین - ایام تعطیلات نوروز - جایی پُر از آرامش و بدون نِت !


یکی از اجزای جدا نشدنی تمام آن روزها صدای پیامک تلفن همراهم بود !!!

متن پیامک درست در خاطرم نمانده ، شاید به این خاطر که نگارش خوش ترکیبی نداشت ...

اما مضمونی قریب به این داشت ؛

_ میهمانان آسمانی شهرت آمدند ...


یا من گنگ بودم یا متن پیامک ؛ هرچه بود بی تفاوت از کنارش گذشتم و گوشی بی نوا که باز هم به طرفی پرتاب شد

بیست و چهارم ! 9 ...

ستاره نهم :


مسیر برگشت - اتوبوس


هنوز چشم هایم خمار خواب بود که تلفن همراه دوستم را برای دیدن عکس هایش بعد از چند روز روشن کردیم .

از شدت خنده در حین دیدن عکس ها اشک از چشمانم سرازیر بود که ...

صدای دریافت پیامک ؛

توی مراسم وداع خیلی دعا کنید ، امسال اسم دانشگاه ما هم توی سهمیه تدفین شهید گمنام هست ...


و این بار چشم هایی که با بهت و حسرت بهم خیره شد و شاید چند قطره شبنم هم از آن چکید

اگر بگویم چند لحظه ای زمان از توقف ایستاد گزاف نبوده ...

بیست و چهارم ! 8 ...

ستاره هشتم :


خوزستان - مسیر برگشت - معراج الشهدا


وقتی کفش به پا و خواب آلود این سو و آن سو بدوی یعنی سفر آسمانی ِ امسالت هم تمام شده ...

چقدر سنگین شده بودم آن شب ! سنگینی از دلِ پُرم بود یا از سیاهی رویَم ، الله اعلم ...

توقف در معراج برای استراحت و شام بود به گمانم .

آخرین نفر وارد محوطه شدم و عجیب که درب حسینیه هنوز باز بود ...

دستی بر شانه ام خورد که رفیق زیارت !

اما این دلِ پُرِ لعنتی گفت : نه ! و برگشت ...

در دلم غوغا بود و منتظر یک دعوت دیگر که با سَر بروم  . حیف ...


و عجیب تر اینکه هنوز به ناز کردن های من عادت نکرده اند ...


پی نوشت :

برای شهدا ناز کنید اما به وقتش ...

بیست و چهارم ! 7 ...

ستاره هفتم :


خوزستان - شلمچه - وداع


هرچه کردم نشد ( نتوانستم ) از شلمچه و آن شب نورانی اش بنویسم ...

نوشتن از شلمچه اذن می خواهد و گرفتن اذن ؛

قلبی پاک و دلی آرام ...

شاید علت غوغای آن شب

حضور شهدا در کنار بچه ها بود و این نه یک باور بلکه اتفاقی است با یک راوی و شاهد زنده !!!

دختر یکی یکدانه شهید "بابا" را در میان جمعیت دید ...

و این یعنی در شلمچه هرچه دور و برت خلوت تر

جا برای نشستن شهدا بیشتر !

آن شب همه چیز خوب و عاشقانه بود به جز :

قلب نا آرام یک نفر و مشت هایی که متکبرانه بر لاله زار می خورد !

وقتی دلت پُر باشد و زبانت مُهر چاره ای نداری جز اینکه مثل بچه ها بهانه بگیری ،

اشک تمساح بریزی به امید توجه و نگاهی ...

از آن شب فقط جنون ، سرگشتگی ، بغض و شرمندگی ماند و ...

حسرت دیدن گنبد فیروزه ای !




پی نوشت : این بی دلِ مجنون امسال باید به شلمچه برسد ...

برایش دعا کنید



بیست و پنجم ! عوام فریبی یا روشنفکری ؟

سعید جلیلی : گفتمان بسازید؛ رئیس‌جمهور مجبور می‌شود اجرایش کند!

پی نوشت :
دلم می خواهد به واژه ی سفر های استانی بلند بلند بخندم ...
کار پوپولیستی دیروز ، کار روشنفکران امروز !

بیست و چهارم ! 6 ...

ستاره ششم :


خوزستان - شلمچه - ورود به لحظه های آخر


چند عکس یادگاری جلوی اتوبوس ها و حرکت به سمت منطقه .

به محض ورود به شلمچه باید زانوها از شدت عجز به زمین بخورد .

این یک رسم و عادت دیرینه است !

زانوها به زمین نخورد ! شاید کشش صدای حاج حسین بود که مانع از این اتصال شد ...

تیمم با خاک بهشت و تماشای دلگیرترین غروب دنیا از پشت فنس ها ...


فقط الله اکبر اذان بود که غریق در افکار را از مرگ حتمی

نجات داد !

بیست و چهارم ! 5 ...

ستاره پنجم :


خوزستان - معراج الشهدا - ...


درست یادم نیست فاصله شهدا از ضریح زیاد بود که دستم سعادت لمس این وجود مبارک را از دست داد

یا بیم نگاه نامحرم بر دست هایم را داشتم.


هرچه بود دقایقی انگشتانم در شبکه ها گره خورد و ...

همه ی حرف ها در سکوتی مبهم در نطفه خفه شد.



و به ما که رسید بازهم آسمان تپید !