تاحالا شده ۳۶۵روز منتظر یه روز خاص باشی؟؟شبا وروزامو به امید پنجشنبه سر کردم که ببینمت که بیای وداغ دلم تازه بشه.
اونروز یه حس عجیب داشتم قلبم تند میزد استرس داشتم درست مثل روزای اول...
بهم قول داده بودی بیای میگفتی توهم دلت تنگه...
با صدای هر ماشینی پله هارو ۲تایکی میپریدم ومیومدم دم در...
ولی....................
ماشینتونو دیدم تو نبودی.چه حال بدی بود...
مامانم هر لحظه چشمامو نگاه میکرد ومنتظر عکس العمل من بود...
حالا دیگه باورش شده بود جداشدیم...
یه بغض بد راه نفسمو گرفته بود تنها راه اس دادن به دوستت بود گفت خونه ای وخوش خوش نشستی.
چه روز نکبتی بدی بود...دلم میخواست گریه کنم و نمیشد
امید یک سالم خراب شد...
اونروز لعنتی همه چیز دورم انگار بهم پوزخند میزند...شبو با بغض غریبی سر کردم
روز بعد حالم هنوزم بد بود
با یه اخم مادرم اونم بازم به خاطر تو یه بهونه پیدا کردم واسه گریه
گریه کردم و به خودم لعنت میدادم که چرا بامنم؟؟؟
آزارم میدهـــــــــی ..
به عمد ... یا غیر عمد خدا میداند ...
اما من آنقدر خسته ام
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است ...
اشک میریزم ...
سکوت میکنم و تو ...
همچنان ادامه میدهی ...
نفرینت هم نمی کنم ...
خیالت راحــتـــــ . . .
شکســـــته ها نفرین هم بکــنند ،
گیرا نیســـت … !
نـــفرین ،
ته ِ دل می خـواهد ..
دلِ شکســـته هـم که دیگر
ســــر و ته ندارد ...