پست ثابتی که جا خوش میکنه برای یک سال

حـآل و هـوای اینـــ  روزهای دلـم


هــوای غبــارآلود روز جــدایی استـــ


هوایی که شبنم برایش رویا شده


روزی که باید دل بکنــی از تمــــام خوشی های کوچک


خوشی هایی که مصور کردند خاطره هایی بزرگـــ


برای قاب خاک گرفته سـال


خاطره از انسان هایی که نبـودند


اما حضورشان بهتر از هوای نفّس احساس میـشد


انسان هایی که بوی نــاب آدمـیت را


تقدیم چشمـان غبار زده ات می کردند


انسان هایی که عشـقشان احاطه کرده بود نوشته هایشـان را


انسان هایی که معـنای شکستن را لمس کرده بودند


اما نشنـــاخته محبت رانثار دلـهای تنها می کردنـد


ایـــن روزهــــآ عجیـب روزهای سردی استـــــ


روزهایی ســردتر از دستـــــان یخ زده جاده های برف گرفته


روز هــــایی که مـرا می سپارند به روزگار بی رحم


به دست سرنوشت دل سنگـــــــــ


روزهــایی که هر لحظه


ثانیـه های پر ز سکـوت فردایم را به رخـــم می کشند


سیلـــــی می زنند بر قلــب تازه جــــان گرفته من


روح تازه متولد شده من


چه قدر لحظه ی دشــواری ست


آن لحظه که تنهایی می کـُشد روح های بلورین را


آن لحظه که سپـری کردنشان برایــم


یعنی هــزآر بار از دل آتش گذشتن


بـــــــــدون همدم و همـــــــدل


پروردگــــــــــــــارا !


یاری ام کن تا سادگـی هایم


که عـادت کردند به صداقت اهل قلم


فریـب حقـه های تاریـک زمان را نخورد


فریب وعــده های گرگ های بره نمــــا را نخورد


تا اگر تنهــــــایی سردواند در جـانم


خاطره هایمـــان را کافوری کنم بر زخـم های غریـبه ها


تا اگر سکـــوت چیره شد بر فریـــادهای منــــ


حس ِحضور بی ریای فرشته های زمینـــی قلبم را تسکین دهـد


تا رهـــا شوم از قفس ِ تنگ ِ دغدغه های تکـــراری


تا بفهمـم پنجــــره آدمـ های پــاک همیشه روشـن می کـند


اتـــــاق خالی دوستی های ناب را

-------------------------------------------------------

مراقب خودتون و دلتون باشین.


دنیا خیلی بی وفاتر از اونه که بخواد نگهتون داره


خاطره هاتونو آسمونی کنید تا دووم بیارن تا ابد


التماس دعا

باز هم میام

هر از چند گاهی،پروازی آرام و پرخاشجو

میدرد سکوت مرگبار باغچه ها را

فریاد میکند

اما..

به تارهای ذهن آدمیت اعتمادی نیست

صبور باش!

از دل روشن جویبار می شود پرسید

گویی اندیشه اش روان است.

میشود پناهی برای شاپرک ها ساخت؟؟

هیس..

آرام تر!!

از ستاره ها شنیده ام اسم و رسمش بزرگ بوده

شاه ، صدایش میزدند

آسمانیان

اما...

باد خیال های جوانی

رویای بلندِخاک بودن ، زمینی شدن

پر ِپرواز را

از او ربود

و اینک امروز

نامش نهادند

" شاپرک "

 

 

 

شتاب ثانیه های 0 و 1

ﺧــــــﺪﺍﻳـــــﺎ...

ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ؟

ﺑﺮﺍﯼِ ﮔﻔﺘﻦ ! ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ِ ﺷﻨﻔﺘﻦ ِ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼِ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﺴﯿﺎﺭ. .

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﻢ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ﻣﮕﺮ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﯽ. .

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺧﺪﺍﯾﺎ ؟ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ﺟﺎﻥِ ﺩﻟﻢ. .

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﯿﺎﯾﯽ ؟

ﺗــــﻤــــﻨــــﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... 



(( مراقب دلتون باشین...))




سلامی کوتاه

سلاااااااااااااااام به همه ی داداش های خشجل و ابجی های ناناز

بعد از مدت ها امشب تونستم بیام نت و یه عرض ادب کنم.

نظرات همتونو هرروز میخوندم و به یادتون بودم و از همه شما ها که افتخار دادین تشکر و سپاس فراوان دارم.

امیدوارم باز هم بتونم بیام پیشتون حتی برای چند دقیقه مثل امشب.

همتونو دوست دارم.

امیدوارم بتونم همه ی لطف هاتونو جبران کنم.

تا یه فرصت دیگه همتونو میسپرم به خدای تنهامون.

مراقب خودتون و دلتون باشین.

خداحافظ


دلتنگی ابدی

هنوز تفسیر کودکی هایم میان صندوقچه های ذهن ِجامانده ام ، جامانده است.

مدتی است با بادبادک های باد برده ، خاطره هایم را می دوزم بهم 

از حوض کوچک حیاط همسایه مان خیاطی دفتر خاطرات را آموخته ام.

گویی سرشت آدمی گره خورده است به آیینه ها ؛ به شمعدان های خالی.

مادربزرگم حالا دیگر تنها شده است.

فانوس اتاقش برای تنهایی سفره ی کوچک ساده ی خانه ی کاهگلی اش کافیست.

مهمانی در قلب او شده است آواز و دبکه ای خاموش.

دیگر رمق برای نفس های رز های بی باغبانِ خشکیده نمانده است.

شاید حقیقت را پذیرفته و شاید هم هنوز در میان خاطرات شیرین او سیر میکند

پدرم هر پنج شنبه قرآن میخواند. میگوید حقیقت عالم است . حتی برتر از هر برتری

میگوید تنها آرامگه ادمیان است.برایش همین کافی است که که خدایی دارد

بیخبر است از سرک کشی های شبانه ام. میان قاب عکس دیوار اتاق

مادرم ، شمع صبور خانه؛ پروانه ی عاشق ؛ این اسوه ی فرشته ها

صدایش گه گاهی میلرزد.گاهی هم سکوت را تقدیم نگاه های ایینه میکند

آخر چند ماهی است درد قدیمی اش دوباره سر باز کرده است.

خرما و حلوا نمک میپاشند به زخم کهنه ی کافور ندیده اش

میان این همه واژه جای یک چیز خالی است.جای یک حس خاص و گمشده

جای نوازش ، بوسه و حتی اخم های ظاهری

آری

سفر طولانی پدربزرگم بدجور پشتمان را خالی کرده است

و حالا خاطره هایش شده است تسکین خانه خالیمان

------------------

دلم براش خیلی تنگ شده.8 ماهه ندیدمش.

دیدارمون موکول شد به قیامت.

خدا بیامرزتش.

اللهم صل علی محمد و ال محمد.




خفتگی اجباری

دستی به روی تاقچه ی خاک گرفته نکشید


به روی غبار اتاقم ننویسید


به خدای جویبار ها سوگند


یادگاری ها هم پس از مدتی خاک می شوند زیر غبار بی کسی


چمدان ها را عمریست بسته ام


اما چیزی را جا گذاشته ام میان قفسه های چشمانش


چیزی که جدا نمی شود از تنهایی ام


وابسته شده به این سکوت کّر کننده


گلدان های شکسته خود شاهد پرپرشدن  گل ها بودند


و در میان فریاد های زنجیر شده تکه تکه شدند


پنجره ی نیمه باز را خیلی زودتر از این ها باید به روی


غروبش میبستم


غروب هایی که قلبم را وسیله ی عشق بازی اش کرد


او رفت و پشت این رفتنش فقط قلم ماند و قلبی شکسته


دستانی تهی و اشک هایی یخ زده


بهانه نمی خواهم برای نوشتن


کارم از بهانه گیری گذشته است


دیگر مرا جستجو نکنید میان کلماتم


مرا سال هاست در میان واژه ی " رفتن " گم کرده است


من جا ماندم در همان برگ سوخته ی تاریخ


به او بگویید:


« برگرد به گذشته ی فراموش شده ات نگاهی بینداز !


به خدای پروانه ها قسم


چیزی از قاصدک ها کم نمی شود


اگر لحظه ای آرام گیرند کنار جاده


می دانم برای درختان ننگ است خمیدگی و دست گیری


میدانم پایین نمی آیی


بال هایم را پس بده! من دیگر طاقت خفتگی اجباری را ندارم


هوس پرواز برای چشمانم تابی باقی نگذاشته است


تو در اوج باش ولی ببخش !


ببخش کوتاهی روزگارم را ، از خطای دلم بگذر !


جریمه ای سنگین تر از رفتنت برای احساسم نمیشد نوشت


اما ببخش


می دانم در میان ابر ها رسوا شده ام


می دانم برای عشق در این روزگار اعتباری نمانده


کسی دل شکسته را ضمانت نمیکند


اما  بگذار رها شوم


بال هایم را ببخش . خمیدگی نمی خواهم ، گذشت میخواهم!


نه برای خود


برای عشقی که متهم کردی به رسوایی


برای احساسی که جنونش آتشی شد به جانش


آری


از من و عاشقی ام بگذر


ببخش بچگی های احساسم را


پرواز را فراموش نکرده ام


رویای پرواز را بر من مبند


تو قفس را بگشای !


به گمانم می دانی که "  پرنده مردنی است "...

تولد تنها آبجی گلم


سپیده جان!

ای تنها مونس من!

بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست
و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت.
8 سالگیت مبارک


خدای من

یخ زده ام-ذره ذره وجودم میان سردی زمین یخ بسته است


خداوندا


آغوش بی ریایت را بگشای


من کودکی هستم غریب


مرا همچون غنچه ای در آغوش بگیر


خداوندا


دستان کوچک و آلوده ی مرا میبینی


خالی تر از آن است که بتواند پر بودن را لمس کند


تو دستانت را بر دستانم بـِکش ، لمس کن تمنای وجودم را


خداوندا


چشمانم را به سیاهی عادت نداده ام


اما مرا متهم کردند به جنون


آری


ایها الناس من جنون خلوتگاه خداوندگارم!


اما کِی عاقل از احوال دیوانه آگاه شده است؟!!


خداوندا 


زبانم قاصر شده


بغضی بزرگ تر از دنیایم ، راه گلویم را بسته


تو خود آگاه ترینی


من سکوت میکنم


این برگ از کاغذ دفتر خاطرات روزگارم را


تو بنویس ، من میخوانم


خداوندا


بر بلندای بوم پلک هایم اعتمادی نیست


اشک هایم مدت هاست پشت پنجره ، این روزنه دلم به قهری


روزگار می گذرانند


تو خود


که پروردگار و تنها نسیم آرامش بخش قلب طوفان زده ای!


بی آنکه ندایی سر دهم از میان روزنه های دل تنهایم


تکه های شکسته ی مرا بند بزن


خدای من !


ای محبوب چشمانم !


ای که شب ها ستاره ها را بر سقف خانمان ریختی


تا امیدی به روشنایی بماند برای گل ها!


آغوشت را باز کن


امشب دلم به دنبال یک مامن گاه آرام و امن  است


چشمانم دیگر سنگینی اشک هایم را به دوش نمیکشد


آغوشت را باز کن...



میبینی؟!!

عشق بازی هایت را مدت هاست


در میان کلمات خام کننده خاطراتم خاک کرده ام.


 به رخ اتاق سوت و کور دلم میکشانم


قبرستان خاطراتمان را.


ستاره ها روزگاریست پلید شده اند


و به دل باختگی احمقانه من می خندند


به یاد حرف های شیرین تو.


شبنم های گونه هایم


دیگر مدتی است که عادت کرده اند به آوارگی.


تارهای عنکبوت قفس چشمانم


با برهنگی شب هایم خو گرفته اند.


باران دیگر برای فرود بهانه نمی خواهد


می داند این پایین تنهایی همه جا را غرق کرده.


زوزه های موحش قلب یخ زده ام


گرمی آفتاب را تمنا میکند از میان تاریکی ها.


مسیر طولانی عشقمان  روزهاست که خلاصه شده


در عبور خالی تو از میان خاطرات مست من.


دیگر حتی به رخ نیکمت های دلم رنگ نمانده


که به یادش مرور کنم بازی لب هایت را.


چه سادگی محضی شده ، آری خنده آور است!


میبینی؟!


من محو شده ام میان این رویاهای وحشی شب هایم!


رهایم کن !!


از این همه پرواز میان قفس عشقی سوخته خسته شده ام


دیگر برای تپش های ستاره ها رغبتی به دلم نمانده


تمنای چشمانم را با رهایی خیس کن


چشمانم خشکش زده پشت قدم های تو


میبینی جاده چقدر خیس است؟!




به بلندای ذهن بید


به دل ِشکسته لاله های واژگون


به فریاد های گوش نواز آبشار وحشی


به دل باختگی پروانه ها


به آوارگی ستاره های اسیر مهتاب


به کوه های عظیم دفتر نقاشی


و به سادگی مداد رنگی ها


قسم


که من ، " ما " نمیشود اگر  نون  ِ  "نخندیدن "


از صفحه ی روزگار چشمانمان محو نشود



پاسخ بعضی از بازدیدکننده ها

خیلی ها از عشق حرف زدن منم نظرم اینه

شاید بعضی هاتون بدونین ولی خب گذاشتم تا دیگه کسی نگه چرا طرز فکرم اینجوریه


دوست داشتن از عشق برتر است.

عشق شک است و دوست داشتن یقین مطلق.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

عشق کور است و دوست داشتن بصیرت.

عشق جنون است و دوست داشتن تا سر حد عقل فرارفتن.

عشق در دریا غرق می شود و دوست داشتن شنا می کند.

عشق یک فریب بزرگ است و دوست داشتن صداقت و دوستی.

عشق در دوری و نزدیکی در نوسان است و دوست داشتن دنیایش دنیای دیگری است........


منبع  : به یاد...

تو ، مسیر ، سنگ

ای فرشته زمینی !


شبگردی های ماه و ستاره ها را ببین ، وفا بیاموز


قاصدک های آواره را بر لبه ی پنجره دلت اسکان بده


پروانه های گرد شمع را به خاطر مستی شان ملامت نکن


عندلیب های گه گاهی باغ نگاهت را به ثبوت درختان ترجیح مده


نقاشی ذهنت را بر پرچین های کلبه ی عمارت نما ترسیم نکن


به کلاغ های ناسپاس دانه ها را بذل مکن


اسارت در بند رویا ها را به ازای رهایی


از ساعت های ملال آور ِکنونت نپذیر


دستانت را از میان این جیب های زمستانی بیرون آر


لمس کن مخمل سنگ های مسیر را


بر دلکش بودن مقصود که اعتمادی نیست


حداقل فرصت های شیرین جاده را مزه کن


بیشتر کنار برکه ی دلت بنشین


به وفاداری نیلوفر ها قسم


که گاهی فریاد قورباغه ها


از نوای خوش و نغز آبشار های وحشی دلچسب تر است


بر عهد و پیمانت با ابر ها بمان


اما


چشم ها را زین هوای بارانی محزون برآسای


اشک زلال تر است از عشوه های بخار پنجره های بسته


عشق را بر تاقچه دلت مگذار


دزد مهر زیاد است میان دست فروش های احساس شهر


و به خاطر بسپار که


زغال بخت واقعی آن کسی است که در میان شعله هارنگ ببازد


نه آنکه خاکستر زیر آتش شود


دلگیرم

دلم گرفته است از این همه دلگیر بودن ها


نفس کم می آورم از این همه غبار ریاکاری


چشمانم دیگر سویی برای دیدن جاده ندارد


مدت هاست مه غلیظی بساط پهن کرده بر روزگارم


خدایا!


تا کِی منتظر بمانم؟!


تا کِی بنویسم بر دفترچه خاطراتم" شاید امروز بیاید" ؟


تا کِی خورشید پشت ابر خاله بازی می کند؟!


دیگر حیات ، تاب ماندن ندارد


دستی به روی قلبم بکش !


لمس کن قلبم را


خاک گرفته از تنهایی ، از فراق


خدایا!


با تو هستم


من این پایینم ، میان این جنگل گَر گرفته


صدایم را می شنوی؟!



آرزوهای خاک گرفته

ماه ِ امشب عجیب دل را هوایی میکند

هلال ماه که کمر خم کرده از فاصله ی اهل زمین

ستاره هایی که پرفروغ شده اند امشب

و پینه زده اند دل شکسته ی آسمان رجب را

لحظه های خموش که سکوت را بر فریاد برتری بخشیدند

و منتظر ، تا تو ندایت را به آسمان برسانی

و از کر بودن محض پیشی گیری

دلی که سنگینی بغض را بهانه می کند برای گریه های درونش

دستانی که جانی تازه گرفتند و رو کردند به ابـرها

از هر که سراغ منزلگه عشق را گرفتم

ره جانماز مادربزرگ  را نشانه می رفت

کوچه های بن بست خیال

که با عطر نرگس پر شده از روح،از امید

چشمانم روی گشوده شدن به روی قاب آسمانت را ندارد

آنقدر شانه هایم سنگینی میکند

که مجال بال زدن برایش آرزو شده

قلم را واسطه میکنم

زبان  قاصر است از کلام

امـــــــــــا

بر کاغذ چه بنویسم؟!

چطور از آرزو هایم بگویم!

وقتی که هنوز در اعماق زمینم

چگونه تمنا کنم؟!

وقتی که دستم به آسمانت نمی رسد

قفل شده است به نکونمایی این سفر

اما

گفته اند بگو ، بنویس !

نگران نباش !

لیله الرغائب است و آسمان کنار دلت

آری

فقط اندکی به پرواز فکـر کن

« پرنده مردنی است »

دست هایت را به بلندای چشمانت بلند کن

از آوارگی اشک هایت نترس

فرشته ها قول داده اند که رهایشان نکنند

که آنها را برای محبوب به یادگار برند

بشکن بغض گلویت را که نفس هایت برای پرواز ضروری است

فقط

بنگر و تامل کن !

جانمازش همیشه پهن است ، تو غیبت نکن

قلب فسرده ی زمین موقتی است...
       




فقط واسه کسایی که عشق رو با هوس اشتباه نمی گیرن

از کدامین حس برایت بنویسم ؟

کدامین واژه ها را برای توصیف برگزینم؟

با کدامین قلم این عشق را ترسیم کنم ؟

چطور بر کاغذ نقش ببندم ارامش نهفته ی وجودت را

در این سال و ماه و روز گرم

چطور از ابهت و سردی تنهایی سخن بگویم؟!

وقتی که می دانم در اغوش تو این تنهایی است که تنهاست

نغمه های نگاهت را بر کدامین برگ دفتر خاطراتم پیوند زنم

وقتی که می دانم امن تر از مخمل قلبم جایی پیدا نمی شود

گرمی دستانت را در کدامین صندوقچه پنهان کنم؟

تا آفتاب بر او نگاه حسد نبندد

از لطافت باران بهاری چطور بنویسم؟!

وقتی که لطیف ترین اشک ها را تو به من بخشیده ای

چطور سر بر بالین بگذارم؟!

وقتی که مطمئن ترین بالین شانه های توست

تمام زندگی من و تمام بهانه های شبانه ی من

در نگاه مست کننده تو خلاصه می شود.

بر تقدیر و سرنوشت اعتمادی نیست !

به این لحظه های شیرینمان قسم

در هر گودی و هر منزلی

ماندگار ترین ثانیه هایم در دفتر عشقمان سپری شد

و حک شد بر لوح وجودم این عشق پاک و روح بخشت

آری

از کدامین حس برایت بنویسم؟!






این چه دنیایی است که برای چشمانت ساخته ای ؟

اشک ها را به ازای چه اندوهی آواره کردی و راندی از پناهگاهشان ؟

لبخندهایت را به خاطر اندوه کدامین گناه از لب هایت قرض گرفتی ؟

قلبت را چگونه فدای هوس بازی های درونت کردی ؟

چطور می توانی دستانت را از میان ابر ها بیرون کشانی ؟

به ازای کدامین نسیم بهاری مترسک این چرخ گردون شدی؟

جمع کن این بساط یاس و شکستگی را

سراب ها مگر چند مَن می ارزند؟

عمرت را مگر از دست فروش ها خریده ای ؟

تو چه بخواهی و چه نخواهی

آفتاب می تابد ، ابر می بارد و زمین می چرخد

پس میان مشغله هایت گم نشو

آیینه ها برای تو دعا می کنند

آسمان را منتظر فرشته های گم گشته اش مگذار

پَر بکش از این قفس آدمی

پرنده ی سبک بال بهانه ی سختی راه را نمیگیرد

اوج بودن تحمل می خواهد

سخت باش و لطیف...





وقتی که قلب یخ زده ام به ستوه آمده بود از این همه گرمی ریاکارن

وقتی که جهان تو خلاصه شده بود در گردش عقربه های بی مقصود ساعت

وقتی که چشمانم مست میشد برای یک لحظه دیدن رویت

و می مرد در تاریکی و می خفت به تنهایی

وقتی که دلم گدایی ذره ای محبت صادقانه را می کرد

و جز رسوایی چیزی عایدش نمی شد

آن هنگام که دستانم عادت کرده بودند به رها شدن ، به بی همدم بودن

آن لحظه که پاهایم برای رفتن خیسی جاده را بهانه میکرد

و زنجیر شده بود میان انبوه رویاهای خاک گرفته

آن غروب هایی که بی صدا می امدند و به رخم می کشیدند آزادگی را

تو کجای زندگی ام را به دفتر خاطراتت بافتی؟

تو کدامین لحظه ام را غرق کردی با عشق؟

چه تحفه ای دادی به این مسافر تنهای کوچه های عاشقی؟

آه

این همه گفتن و گلایه کردن چه سود ای محبوب من؟!

انگاه که تو فقط چشمانت رخ معشوقه ات را می پذیرفت

قلبت فقط گرمای عشق او را احساس میکرد

دستانت فقط با دستان او خو می گرفت و همراه میشد

افسوس بر این همه دل باختگی

که پیروز میدان بازی روزگار است و یارسوخته ی خاطرات تو

و افسوس بر این همه سادگی و صداقت

که غریبه شده با دهکده ی روزگارت

افسوســــــــ.....





ای دل!

اندکــــی از چشمانت حقیقت را بیامــــــوز

کمـی بیشتر لمس کــــن ، شکستن قلب را

از این دروغ هـای صادقانه ات خسته نشدی؟!

تا کــــــِی وعده بهار می دهی؟!

آیینه ها منتظــر بــــــــاران نمی مانند

رنگین کمان که مهمان اجـباری آسمان استـــ

پــــــس...

جمع کـن و بریــــز دور اینــــــ  بساط دل باختگی را

اینجا ردّی از لطافت پیدا نمیکنــــی


خش خش ِموحش ِخاطرات ِتلخ ، میان درختان بیدِ ذهن

رویاهای سایه وش که روشنی را به یغما می برد از چشمان ِحقیقت

سکوت ِ زمان در برابر عشوه های فرداهای نرسیده

که شعله میکشد بر تن ِ امروز ، از برای اهمال ِ وجود

سادگی های قلب که اشک را فدای یک لحظه باور ِ دوست داشتن ها می کُند

وزش باد ِسرد ِگذشته ها میان دستان آرزو ها که روح را می خَرد از آرامش لحظات

انسان، این اشرف مخلوقات که فریفته ی هوس های گره خورده

 - در قفس ابلیس ِغرایض شده است

و می شِکند در برابر اشک ِ تمساهای جغد ِشب

باور نمی کند این حقیقت تلخ  را که نباید می فروخت عزت را به ازای یک سیب

 و باز هم می خَرد دنیا را به ازای امتحانی سخت

می فروشد جاودانگی را به ازای لحظه ای حیوان شدن

سرخیِ فریبنده شقایق ، چه ساده چشمانِ انسان را دزدیده

ای فرشته ی کوچک !

اندکی بیش تر تامل کن ، به اندکی پایین تر هم بنگر

سکنا ی تیرگی ، میان قلب شقایق را هم ببین

شاید اینگونه عشق بازیهایت دلیل منطقی پیدا کند...



چه ساده گم شده است ردپای آفتاب در هیاهوی سکوت وحشت آور شب

چه ساده زمین، در میان دستانِ زمان پاس کاری می شود

چه ساده این گلهای نو شکفته سپرده می شوند به دستان باد

چه ساده مرداب ار رویاهایش برای قورباغه ها سخن می گوید

قورباغه هایی که تنها شاهد دادگاه عشق بودند

چه ساده مرداب ، فریب بزرگی نیلوفر ها را خورد و شد  گندیده ترین روشنی

ماند و وفا کرد و سیه شد بختِ روشنش

چه ساده بچگی هایمان عادت کرد به مدادرنگی های چشم های ناگشوده

چه ساده کاغذ های دفتر خاطراتمان پرشد از حوادث اشک آلود ِ لبخندهای اجباری

چه ساده پنجره دل ، رو گشود به روی بهار نو رسیده

و پشت کرد به سردی ِجامانده از زمستان ، میان دیوار های کوتاه ِذهن

و چه قدر ساده زندگی پروانه ها خلاصه می شود

در یک عمر دریدن مامن گاه برخاسته از تک تک ذرّات وجود

آری ! این است مهد آدم نما ها

و لمس سادگی های محض به معنای واقعی کلمه