پس مگو از نیستی شعر و سخن ای خوب من
در پی پرواز و بالا رفتن و بال و پری
زین گذر بگذشته از هست و دل و جان و سری
عشق معبود است و شور بندگی پرواز تو
گشته آوای ستایش کردنش آواز تو
از سر خواب پریشان ناگهان بر خواستی
این نبود آنچه تو از بودن همی می خواستی
ناگهان آمد تورا فقر و سبکبالی به سر
خرقه عبد و عبیدی برگزیدی پر شرر
جام عشق از دست پیر بی دلان آمد تورا
نوش بادت این شراب بی دلی باید تورا
مست شور ذات و مجد بیکرانش گشته ای
در میان عاشقان درگهش سر گشته ای
خاکسار و مخلص و بیچاره جانان شدی
چشم مشتاقان حق را زین گذر مژگان شدی
گشته ای اهل حرم را خاک پا و گرد راه
این شود آخر که محرم گردی اندر بارگاه
چون تو را فریاد این اسرار در دل مانده است
روح و جانت خویشتن را از نظر ها رانده است
در میان جمع یاران هم غریبی می کنی
خود نمی دانی که با ما دلفریبی می کنی
منتی بگذار این بی کس شود غمخوار تو
محرم ناگفته ها و مقبر ه اسرار تو
دل سبک کن نزد این همراه بی مقدار خود
باز گو با لاله سرخ از رخ دلدار خود
مژگان خسروی ( لاله سرخ )