آسمانی گشتن است اندیشه ات محبوب من

پس مگو از نیستی شعر و سخن ای خوب من

در پی پرواز و بالا رفتن و بال و پری

زین گذر بگذشته از هست و دل و جان و سری

عشق معبود است و شور بندگی پرواز تو

گشته آوای ستایش کردنش آواز تو

از سر خواب پریشان ناگهان بر خواستی

این نبود آنچه تو از بودن همی می خواستی

ناگهان آمد تورا فقر و سبکبالی به سر

خرقه عبد و عبیدی برگزیدی پر شرر

جام عشق از دست پیر بی دلان آمد تورا

نوش بادت این شراب بی دلی باید تورا

مست شور ذات و مجد بیکرانش گشته ای

در میان عاشقان درگهش سر گشته ای

خاکسار و مخلص و بیچاره جانان شدی

چشم مشتاقان حق را زین گذر مژگان شدی

گشته ای اهل حرم را خاک پا و گرد راه

این شود آخر که محرم گردی اندر بارگاه

چون تو را فریاد این اسرار در دل مانده است

روح و جانت خویشتن را از نظر ها رانده است

در میان جمع یاران هم غریبی می کنی

خود نمی دانی که با ما دلفریبی می کنی

منتی بگذار این بی کس شود غمخوار تو

محرم ناگفته ها و مقبر ه اسرار تو

دل سبک کن نزد این همراه بی مقدار خود

باز گو با لاله سرخ از رخ دلدار خود

 

                                                مژگان خسروی ( لاله سرخ )

 

شب شب شور است ساقی ساغران را ساز کن

امشبی  را  تا  سحر  با  باده ات  اعجاز  کن

میهمانی از سرای بی دلان در محفل است

گاه  بهروزیست  امشب شورشی آغاز کن

مرحمت  کن  می  بده  پیمانه را آتش بزن

روح  و جان را  از  شرر آماده  پرواز  کن

این وجود خسته عمری را پریشان گشته است

حال  که  دل  طالب  جانانه شد کم ناز  کن

شورشی  با  پنجه  دلداده و  درد  آشنا

ناز  بر اندام  سیمین  و ظریف  ساز کن

دلبری کن جان مستان را و آهنگی بساز

با  نوای  ساز اکنون عشق را  آغاز  کن

جام تو تنها قرار لاله سرخ است و بس

بند قلب بی قرار و  پای خسته  باز کن

 

                              مژگان خسروی (لاله سرخ )

 

تقدیم

میخانه چه بهروز است  دلدار نگاهی کرد

سرخ است شراب و تلخ ساقی چه جفایی کرد

لب بر لب ساغر داد زین شورش و بهروزی

این بوسه جگر افروخت دل بانگ رهایی کرد

به باد از این روزش بهروز تر از بهروز

آن ساقی دل خسته کان شور خدایی کرد

زد چنگ به ساز دل ناگاه سر انگشتش

خونین رخ و بشکسته سر مست نوایی کرد

آید که شود روزی هنگامه بهروزی

می گفت دل افروزی کان سوی گذاری کرد

آتش به میستان بود از مستی و مدهوشی

این حادثه را چون دید بی دل چه صفایی کرد

چون لاله سرخ افروخت شمع دل خاموشش

زین آتش بهروزی این نغمه سرایی کرد

 

                                               مژگان خسروی (لاله سرخ)

تقدیم به دوستان آزاده دربند

مرا در آتش و خون و شرر بگذار و بگذر

غریب و خسته و بی بال و پر بگذار و بگذر

میان برزخ تاریکی و فریاد و وحشت

زهر آواره ای آواره تر بگذار و بگذر

دلم اینجا اگر قربانی تکرار شبهاست

مرا در حسرت صبح و سحر بگذار و بگذر

اگر ویران شده کاشانه یاران دلم را

از آن ویرانه ها ویرانه تر بگذار و بگذر

مگو با من دگر از صبح فردا از رهایی

مرا مست و زهر جا بی خبر بگذار و بگذر

در این آشفته بازار دروغ و ظلم و بیداد

رسیده از ستم جانم به سر بگذار و بگذر

زدرد پیکر خونین نرگسهای بیدار

پریشان خاطر و خونین جگر بگذار و بگذر

مرا تنها و بی همراه و بی همدل در این راه

در این شبها هم آغوش خطر بگذار و بگذر

در اندوه نگاه خسته عدل و غم داد

سیه پوش و دودستم را به سر بگذار و بگذر

عزای مرگ سودای بشر بر پاست اینجا

مرا از قبر آزادی مبر بگذار و بگذر

مزار کشتگان حق پرستی گشته غربت

در این ماتم مرا خاکم به سر بگذار و بگذر

مرا در شعر شبهای غریب لاله سرخ

کنار سوگواران سحر بگذار و بگذر

 

                                         مژگان خسروی(لاله سرخ)

شب است و شقایق دریغا دلم را شکست

دلم خاطرش را ولی همچنان گشته مست

شب است و شراب و غم و سایه بی کسی

نگاه است و هجر است و جامم به دست

دل و سوزش و ناله و آتش خواستن

چه میشد اگر می شد اورا چنین دل نبست

اگر باده و ساغر و ساز و مستی نبود

مگر می شد اینگونه در انتظارش نشست

مگر او ضمیر نگاهش به ناگه چه کرد؟

که شیرازه جان به یکباره از هم گسست

قرار و تحمل کجا و صبوری کجاست؟

مگر جز صبوری مرا ای غزل چاره هست؟

تب است و پریشانی و درد و میخوارگی

بیا ساقی اینجا که شاید کند باده مست

بت و دلبر و شاهد و آرزوی وصال

چه می خواهد از من خدا این دل بت پرست

فنای من است و فغانم خدا آتش ظلم او

تو گویی جفا را به لذت کنون داده دست

دریغ از نگاهش دمی لحظه ای شعله ای

دلم گشته از سوز اما چو آذر گشست

فراق است و تنهایی و باز اشک و نفس

دگر داده دل صبر و تاب و قرارش زدست

شب است و نماز و نیاز و غم دلبری

مه و اختر و آسمان و زمین در تب است

نه آغوش یار نه وصل و نه آهنگ و ساز

دلم دل به خونخوار دلگشتگان داده است

شب است و شقایق دل لاله را پاره کرد

مگر عاشقی بینواتر زآلاله هست ؟

 

 

                                                   مژگان خسروی(لاله سرخ)

 

من خسته زراه اما درمانده نیم از آن

می آیم اگر شوری باشد به دلان اینک...........

شقایق دل در آتش خانه جان سوخته

نگاهش عشق را با قلب لاله دوخته

آتش فریاد را در آسمان افروخته

سر به دار عشق جانان تا ابد آویخته..............

می گذرد از دل من شور به دل رسیدنم

کاش.......

کاش دردی آید و جان را گرفتارش کند

تا طبیب از آستان آید که درمانش کند

زخم بنشیند به دل خونین و پرپر سازدش

تا بشوید از رخش خون و فریبایش کند

جان بسوزد در تب و آشفته و ویران شود

نوش داروی نگاهش سرد و آرامش کند

کاش آید هر سحر تا این وجود خسته را

صبح درمانش کند تا شام بیمارش کند

چشم خفتد از غم و درد و زوال و خستگی

مرحمی از عشق سازد تا که بیدارش کند

بیقرارو بی سرو بی خواب گردد تا سحر

تا که جادوی صدای ساحرش خوابش کند

گیسوان شب رخی پیچد به هم در بسترش

دانه های شانه مهرش پریشانش کند

سر شود سرگشته و گیج و مریض و بی پناه

در پناهش گیرد و مهمان دامانش کند

کاش دل آتش بگیرد چون نگاه عاشقان

همچو ساقی می فروشد مست و میخوارش کند

لاله سرخ است در اندیشه اش این حادثه

تا مگر  آید  طبیب این بار بیمارش  کند

 

                                              مژگان خسروی (لاله سرخ)

چاره نیست .........

آه  اين دل ر ا مگر کاشانه  نيست؟

هيچ بي دل اين چنين آواره نيست

خسته  و  بشکسته  و  بيمار  و زار

هيچ کس چون او چنين بيچاره نيست

ساقي و جام و شراب و بي کسي؟!

اين  خراب آباد را ميخانه  نيست؟

مي   کجا  آباد  سازد  حال   را ؟

چون تو را دردي کش پيمانه نيست؟

ساغر و صهبا و شب در چشم مست

اين مگر چشم غزال   لاله   نيست ؟

کي  شود  درمان تب و  بيمار ي  آه؟

هيچ کس چون ما کنون ديوانه نيست

اين  دل  آواره  تنها  در  سرش

جز خيال سجده بر بتخانه نيست

آه  بايد  اين  بت  خونخوار  را

بشکنيدش جز رهايي چاره نيست

واي ساقي  حال  مي در جام  کن

درد را درمان مگر اين باده نيست؟

حال ويران گشته و مست و خراب

يک  شقايق در دل  ويرانه نيست

مي کشد  اين  درد  آخر  لاله  را

آري آري جز صبوري  چاره  نيست

 

                                                    مژگان خسروی ( لاله سرخ )