فوتبال آینه است/ برای مهدی مهدوی کیا
آن قدرها "فوتبالی" نیستم امّا خیلی وقت است که فکر می کنم فوتبال آینه یِ خیلی چیزهاست، آینه ای که من و امثالِ من مدّتی است کم تر جامعه را در آن تماشا کرده ایم. می دانم که خیلی دردهایِ مهمِّ دیگر در جهان وجود دارند ولی راستش را بخواهید ترجیح می دهم به جایِ پنهان شدن پشتِ هر نقابی صادقانه اعتراف کنم که از دیدنِ آن چه بر سرِ مهدی مهدوی کیا آمد بدجوری در خودم فرورفته ام.
سال هایِ کودکیِ
من، سال هایِ خصوصیِ خودم بود. نه زورِ بازویم چنگی به دل می زد، نه شاگردِ اوّلِ کلاس بودم، و نه در موقعیت های
عمومی چیزِ نابی برای ارائه داشتم. نه این که منزوی باشم، تنها استعدادِ عجیبی در متوسّط بودن داشتم. در یارکشی نه موضوعِ دعوا بودم، نه
آخرین یارِ بیرون مانده. قبله یِ جمع نمی شدم امّا جمعِ کوچکِ خودم را می ساختم و
در رقابت ها اگر تلاشم هرگز به اوّل بودن نمی رسید، زورم را می زدم که آخر نباشم.
همیشه فکر می کردم نوزادی در خودِ بالقوّه ام دارم که این خودِ بی عرضه یِ بالفعل
از پسِ زاییدنش برنمی آید. همه یِ این ها، باعث می شد که برایِ طرفداری هم دنبال
کسانی بگردم که فکر می کردم حرفی برای گفتن دارند امّا به هر دلیل در ویترین جا
نگرفته اند.
فوتبال آینه است. دعوای بچّه های امروز دعوای رئال مادرید و بارسلوناست، دعوایِ اسپانیا و آرژانتین و آلمان و انگلیس. من امّا در حوالیِ جامِ جهانیِ 98 فرانسه، روزی را که صاحب یک پیراهنِ تیمِ ملّیِ ایران و یک جفت دستکشِ دروازه بانی ارزان قیمت شدم هرگز فراموش نمی کنم. بلافاصله به فکرِ شماره ای برای پشتِ پیراهن افتادم و می دانستم که آن شماره بایست شماره یِ بازیکنی باشد پرقدرت و سر به زیر که کم تر از استحقاقش، به چشمِ بچّه های کوچه و مدرسه آمده -مثلِ تصویری که از خودم در ذهن ساخته بودم-. آن سال ها این ویژگی را به کمال در شماره یِ "دو"یی پیدا کرده بودم که رویِ همان پیراهنِ سفید دوختم. شب با همان لباس و دستکش به رختخواب و صبح با همان ها به مدرسه رفتم. ساعتِ ورزش که رسید انگار مجلسی که چند روز برایش تدارک دیده بودم آغاز شد. همان اوّلِ کار دوزاریم افتاد که از بینِ نقش های متعارضی که دستکشِ دروازه بانی و شماره یِ رویِ پیراهن پیشِ رویم گذاشته اند تنها باید یکی را انتخاب کنم. آخرِسر مهدوی کیا را به عابدزاده ترجیح دادم و سعی کردم بهترین نمایشم را اجرا کنم. آن روز گل نزدم، پاسِ گل هم ندادم و حتّی شاید فرصتِ یک ملاقاتِ کوتاه با توپ را هم پیدا نکردم امّا دقیقاً مثلِ مهدوی کیا دویدم، مثلِ مهدوی کیا نگاه کردم و وقتی قطراتِ عرق روی صورتم دویدند، درستِ شبیه مهدوی کیا با آستینِ پیراهن، صورتم را خشک کردم. یک ویژگیِ دیگر را هم از آن روز -بی خدشه- به خاطر می آورم: می دانستم برایِ تمام کردنِ شباهت باید -دستِ کم در ظاهر- سر به زیر و مؤدّب باشم.
سال ها بعد دیگران انتخاب هایِ دیگری کردند و ما -که زورِ قُلدُری نداشتیم- به پرهیز از خشونت، به گفتگو، به مدارا ایمان آوردیم.
در همین سال های بعد " افشین قطبی"نامی آمده بود که ادبیّاتش با دیگران فرق داشت. مؤدّب بود، دهانش بوی تهدید نمی داد و همین شد که رویِ ما را -که چشم مان به زورِ بازو نبود- دوباره چرخاند به سمتِ زمینِ چمن. امّا چه می شُد کرد وقتی فوتبال آینه بود. آدمی که قواعدِ بازی را نداند، گربه یِ لَنگ است در شهرِ سگان. قطبی هم دو سال به هر زحمتی که بود تاب آورد و بعد با چشمِ گریان بساطش را جمع کرد و رفت. بعد، نوبت رسید به مهدوی کیا که خیلی بیشتر از دو سال میانِ فوتبالی هایِ این سرزمین مانده بود و به جایِ پرخاش و توهین و تهدید، به تواضع و لبخند و دوستی شهره بود امّا کفش هایش را با اشک و افسوس و اندوه آویزان کرد. حالا بهتر از هرزمانِ دیگری شیرفهم شده ایم که دور دورِ ژنرال ها وسلطان هاست. فوتبال آینه است...
توضیح: این یادداشت نزدیک به دو هفته خاک خورده و مربوط به آخرین قسمتِ برنامه ی نود در سالِ نود و یک است. اگر بی خبرید، خلاصه یِ ماجرا را می توانید این جا بخوانید.