فوتبال آینه است/ برای مهدی مهدوی کیا

آن قدرها "فوتبالی" نیستم امّا خیلی وقت است که فکر می کنم فوتبال آینه یِ خیلی چیزهاست، آینه ای که من و امثالِ من مدّتی است کم تر جامعه را در آن تماشا کرده ایم. می دانم که خیلی دردهایِ مهمِّ دیگر در جهان وجود دارند ولی راستش را بخواهید ترجیح می دهم به جایِ پنهان شدن پشتِ هر نقابی صادقانه اعتراف کنم که از دیدنِ آن چه بر سرِ مهدی مهدوی کیا آمد بدجوری در خودم فرورفته ام.


سال هایِ کودکیِ من، سال هایِ خصوصیِ خودم بود. نه زورِ بازویم چنگی به دل می زد، نه  شاگردِ اوّلِ کلاس بودم، و نه در موقعیت های عمومی چیزِ نابی برای ارائه داشتم. نه این که منزوی باشم، تنها استعدادِ عجیبی در متوسّط بودن داشتم. در یارکشی نه موضوعِ دعوا بودم، نه آخرین یارِ بیرون مانده. قبله یِ جمع نمی شدم امّا جمعِ کوچکِ خودم را می ساختم و در رقابت ها اگر تلاشم هرگز به اوّل بودن نمی رسید، زورم را می زدم که آخر نباشم. همیشه فکر می کردم نوزادی در خودِ بالقوّه ام دارم که این خودِ بی عرضه یِ بالفعل از پسِ زاییدنش برنمی آید. همه یِ این ها، باعث می شد که برایِ طرفداری هم دنبال کسانی بگردم که فکر می کردم حرفی برای گفتن دارند امّا به هر دلیل در ویترین جا نگرفته اند.

فوتبال آینه است. دعوای بچّه های امروز دعوای رئال مادرید و بارسلوناست، دعوایِ اسپانیا و آرژانتین و آلمان و انگلیس. من امّا در حوالیِ جامِ جهانیِ 98 فرانسه، روزی را که صاحب یک پیراهنِ تیمِ ملّیِ ایران و یک جفت دستکشِ دروازه بانی ارزان قیمت شدم هرگز فراموش نمی کنم. بلافاصله به فکرِ شماره ای برای پشتِ پیراهن افتادم و می دانستم که آن شماره بایست شماره­ یِ بازیکنی باشد پرقدرت و سر به زیر که کم تر از استحقاقش، به چشمِ بچّه های کوچه و مدرسه آمده -مثلِ تصویری که از خودم در ذهن ساخته بودم-. آن سال ها این ویژگی را به کمال در شماره­ یِ "دو"یی پیدا کرده بودم که رویِ همان پیراهنِ سفید دوختم. شب با همان لباس و دستکش به رختخواب و صبح با همان ها به مدرسه رفتم. ساعتِ ورزش که رسید انگار مجلسی که چند روز برایش تدارک دیده بودم آغاز شد. همان اوّلِ کار دوزاری­م افتاد که از بینِ نقش های متعارضی که دست­کشِ دروازه بانی و شماره یِ رویِ پیراهن پیشِ­ رویم گذاشته­ اند تنها باید یکی را انتخاب کنم. آخرِسر مهدوی کیا را به عابدزاده ترجیح دادم و سعی کردم بهترین نمایشم را اجرا کنم. آن روز گل نزدم، پاسِ گل هم ندادم و حتّی شاید فرصتِ یک ملاقاتِ کوتاه با توپ را هم پیدا نکردم امّا دقیقاً مثلِ مهدوی کیا دویدم، مثلِ مهدوی کیا نگاه کردم و وقتی قطراتِ عرق روی صورتم دویدند، درستِ شبیه مهدوی کیا با آستینِ پیراهن، صورتم را خشک کردم. یک ویژگیِ دیگر را هم از آن روز -بی خدشه- به خاطر می آورم: می دانستم برایِ تمام کردنِ شباهت باید -دستِ­ کم در ظاهر- سر به زیر و مؤدّب باشم.

سال ها بعد دیگران انتخاب هایِ دیگری کردند و ما -که زورِ قُلدُری نداشتیم- به پرهیز از خشونت، به گفتگو، به مدارا ایمان آوردیم.

در همین سال­ های بعد " افشین قطبی"نامی آمده بود که ادبیّاتش با دیگران فرق داشت. مؤدّب بود، دهانش بوی تهدید نمی داد و همین شد که رویِ ما را -که چشم مان به زورِ بازو نبود- دوباره چرخاند به سمتِ زمینِ چمن. امّا چه می شُد کرد وقتی فوتبال آینه بود. آدمی که قواعدِ بازی را نداند، گربه یِ لَنگ است در شهرِ سگان. قطبی هم دو سال به هر زحمتی که بود تاب آورد و بعد با چشمِ گریان بساطش را جمع کرد و رفت. بعد، نوبت رسید به مهدوی کیا که خیلی بیشتر از دو سال میانِ فوتبالی هایِ این سرزمین مانده بود و به جایِ پرخاش و توهین و تهدید، به تواضع و لبخند و دوستی شهره بود امّا کفش هایش را با اشک و افسوس و اندوه آویزان کرد. حالا بهتر از هرزمانِ دیگری شیرفهم شده ایم که دور دورِ ژنرال­ ها وسلطان­ هاست. فوتبال آینه است...  

توضیح: این یادداشت نزدیک به دو هفته خاک خورده و مربوط به آخرین قسمتِ برنامه ی نود در سالِ نود و یک است. اگر بی خبرید، خلاصه یِ ماجرا را می توانید این جا بخوانید.

کودکی ده ساله بودم، تقریباً!

تنها در خانه ای در شرقِ تهران نشسته ام، گوشم را داده ام به صدایِ غُرغُرِ یخچال و دلم را به هوایِ شیراز. دخترِ خردسالِ بالایی ها از مدرسه که برمی گردد دو سلام در راهرو می پیچد. اوّلی -آن که دختربچه می گوید- کمی کشیده تر و -بیش از کمی- مشتاق تر از سلام هایِ خشکِ روزمره، و بعدی -آن که مادر می گوید- آن قدر کشیده و گرم ادا می شود که صدایِ یخچال و فیس فیسِ بخاری، لحظه ای خودشان را پنهان می کنند.

دلم می خواهد دوباره درِ خانه ای در خیابان اصلاح نژادِ شیراز را بزنم، کسی در را باز کند و من همین طور که وحشی و نیرومند و بی قاعده کفش ام را از پا می کَنَم کیفم را همان جا رویِ راه پلّه بیاندازم. مادری، برادری، پدری، کسی بالای نرده بایستد، سلامِ مهربانی تحویل بدهد و جوابی بگیرد.

از غم و شادی تنها خاطره ای مانده و کرختی همه یِ تن و روحمان را گرفته، دلم شادیِ عصر هایِ پنج شنبه و اندوهِ غروب هایِ جمعه را می خواهد با آوارِ مشق هایِ تلنبار شده! دلم می خواهد مادرم صدایم کند، سینی پر از لباس هایِ خیسِ شسته شده را دستم بدهد و من در سرما این پا و آن پا کنم و لباس روی بند بیاندازم و از پشتِ نرده هایِ بالکن، درخت هایِ بلندِ "باغِ سوار" را ببینم. بعد که به دو برگشتم ببینم مادر سینیِ بساطِ چای و میوه و شیرینی را روی گلستانِ قالی ردیف کرده که شش نفره بنشینیم دور هم. حالا باید مادرم از بذله گویی هایِ عموهاش بگوید و صورتِ ما بچّه ها سرخ شود از خنده. پدرم چیزی تعریف کند و ما ریسه برویم. بعد شش نفری یا با کلمه ای بازی کنیم یا جمله ای مسخره بسازیم و باز صدای خنده هایمان بریزد به خانه ی همسایه ها.

آن روزها زیاد صدایِ خنده هایمان به هم می رسید. امروز چه کسی می تواند کودکی را به ما بازگرداند؟


*این نوشته نزدیک به یک ماه خاک خورده.

جفا ندیدی و دیدم...

داغی که خوزستان کشید، هرگز تنِ دور نشینان را نسوزاند. تنی که سوخت از آنِ پدر و مادر من بود. مادرم هنوز خاطره دارد از پازل هایِ دست و پا و سر و تنی که باید کنارِ هم می چیده تا جنازه ای به خاک تحویل شود، از قدم زدن هایِ اوّلِ نامزدی که شکلِ دویدن می گرفته وقتی هواپیماها تا نزدیکِ زمین پایین آمده بودند و یک ریز گلوله می باریدند و همسایه و رفیق و فامیل را دسته دسته به زمین کوک می زدند.

خوزستان، تنِ داغ کشیده یِ پدری آفتاب سوخته و نحیف است که نان هفتاد میلیون سر عائله را از پاره هایِ تَنَش در می آورند و آخِر تف می کنند به صورتش. قریب به سی سال پیش مادرم سخت گریسته بود از دیدنِ آن که در ورودیِ شهری نوشته بودند "ما فراریانِ جنگ را به شهرمان راه نمی دهیم". خوزستانی ها سخت گریسته بودند آن روز که پاره هایِ تن شان در تابوت بازمی گشتند و واعظِ به غیرت آمده ای بر سرِ منبر فریاد زده بود "آب بریزید زیر پایِ این آبادانی ها که در صحنِ شاهچراغ خوابیده اند". آبادان و اهواز و هویزه و دزفول و سوسنگرد و مسجد سلیمان و چند هم دردِ دیگر هنوز نان به کاسه یِ خونِ جگر می زنند و حالا سخنرانی در پایتخت، چوبِ حراج می زند به تنِ پیرِ نان آورِ غم دیده ای که فربه اش کرده تا نای سخن راندن داشته باشد.

خوزستان همسری است که هرچه مهر ورزیده، سیلی شدیدتر خورده. حالا که در همه جایِ این سرزمین شهرِ رویایی می سازند و مراکزِ تجاری و تفریحیِ کوچک و بزرگ هر روز قد می کشند و رشید تر و برازنده تر دل می برند، مادرِ پیرشان خرّمشهرِِ ویران، روی کهنه ترین صندلیِ چرخدارِ خانه یِ سالمندان نشسته، چشم اش خشک شده به پنجره که شاید فرزندانش جز برایِ عافیت، جز به هوایِ مانده یِ ارث، جز به بویِ آلوده یِ نفت خبری از او بگیرند.

خوزستان کودکی است که پدرش، دخترِ هرزه یِ همسایه را به او ترجیح داده.

ما گل هایِ خندانيم

خوبیِ اين روز و روزگار، فقط اين است كه پيرمردها وقتي به ما جوان ها مي رسند رویِ سركوفت زدن ندارند. حالا برایِ اوّلين بار در تاريخ، پدربزرگ ها نصيحت كردن را كنار گذاشته اند. كار به جايي رسيده كه با چشم بسته هم مي شود ما و رنجمان را درك كرد. از يكیشان -كه داشت پيش درآمدِ نصيحت را می نواخت- پرسيدم "پدر جان، شما كه همه چيز را مي بينيد، می فرماييد چه كنيم؟". به نانِ پانصد توماني قسم شرمنده شد از اين كه چند دقيقه پيش معايبِ اين نسلِ بی كار و بي عار و بي دغدغه را يكی يكی برشمرده بود.

حالا هربار فكر می كنم كه اين ها چند پيراهن بيشتر از ما پاره كرده اند، به حالشان غبطه مي خورم كه تنها، پيراهن های شان پاره شده.

حالِ همه یِ ما خوب است امّا خری اگر باور کنی

اوّل:

بعد از مدّت­ ها دوری از فضایِ وبلاگ خواندن و وبلاگ نوشتن، آمدم پُستی بخوانم که شاید وادارم کُند پُستی بنویسم.
هَفت وبلاگ را از لیستِ پیوندها باز کردم. دو وبلاگ فیلتر شده بود، دو تا را نویسنده ها حذف کرده بودند، یکی از آذر89 یعنی حدوداً یک سال و نیم پیش به روز نشده بود، یکی به طرزِ عجیبی جایش را به یک وبلاگِ تبلیغی-تفریحی داده بود و تنها یک نفر مطلبی نوشته بود، آن هم با مضمونِ ناله و شکایت. زیبا بود اما غم انگیز.
حالِ همه یِ ما خوب است...

 دوم:

چه قدر آدم ها بداخلاق شده اند، چه قدر زود از کوره در می روند، چقدر به جانِ هم می افتند این روزها. دو ساعتی است که تویِ یک کافی نت در اراک نشسته ام. گذشته از آدم هایی که همین جور بی دلیل اخم به چهره دارند، دو تا آدمِ واقعاً عصبانی دیدم.
اصلاً قصد ندارم ادایِ این مجلّاتِ موفّقیّت را در بیاورم. خودم هم این روزها اعصابِ درست و درمانی ندارم امّا گاهی فکر می کنم بعضی ها عمداً این جور رگ هایِ گردنشان را به نمایش درمی آورند. مثلا همین دختری که الان آمد داخل و داد کشید، به نظرم احساس می کرد این رفتار جذّاب ترش می کند. خودم هم درست نمی دانم. اصلاً بگذریم، حالِ همه یِ ما خوب است...

استدلالِ غیرِ منطقی امّا درستِ شماره یِ سه/ بویِ پیراهنِِ یوسُف

وقتی موشک برسد، وقتی سینه یِ جوانی را ترکشی یا گلوله ای بدرد از مادرها و پدرها چه خواهد ماند؟ مگر نه این است که نامِ بسیاری از ما نورسیده یِ نامِ از دست رفتگانی است که والدینمان نخواسته اند از یادشان ببرند؛ و چه خواهد شد اگر موشک، نورسیده ­ها را پیش از موعد بنشاند کنارِ از دست رفته ها. مگر نه این است که مادرِ ایرانی، پدرِ ایرانی، همه ­یِ خود را خلاصه می کند در قد کشیدنِ جان و تنِ هرچند پُررنجِ نوباوه اش؟ وقتی جنازه یِ جوانی از میدانِ جنگ بازمی ­گردد، از مادر چه می­ ماند جز استخوان پوسیده، آن روز پدر چیست جز پلاک زنگ زده ­یِ فرزندش...

+استدلال غیرمنطقی امّا درستِ شماره ی یک/ وحشت از سنگر "آقا" اینا
+
استدلال غیر منطقی اما درستِ شماره ی دو/ از دوستانِ جانی، مشکل توان بریدن

استدلالِ غیر منطقی امّا درستِ شماره یِ دو/ از دوستانِ جانی، مشکل توان بریدن

پدرم، محمود میرزایی، لابه­ لایِ خاطراتِ جوانی، یارِ غاری جا گذاشته به نام "امیرِ مجدّمی". شنیده ام که شاید نامِ کوچکِ من، جامانده یِ همان رفاقت باشد. انگار پدر خواسته باشد داغِ امیرِ از دست رفته را با امیرِ نورسیده جبران کند. امیرِ از دست رفته­ ای که صدّام در یکی از کوچه هایِ احمدآباد به دیوارِ خانه ای سنجاق کرد تا روزی که آبادان تاریخ شد، امیر در صفحه ­ای از تاریخ مانده باشد. هرچند این صفحه را تنها محمود، هم بازی کودکی و همپایِ نوجوانی و جوانی، سال­ ها بعد در تنهایی بخواند.

ما با همین نام­هایِ رسیده که انگار ادامه­ یِ تاریخِ پدرانمان بود، نسلِ نورسیده­ یِ اجتماعی بودیم که عادت داشت سقف بگذارد برای قد کشیدن و ما هر بار بعد از هر تلاشِ نا فرجام برایِ سر به در بردن از بام، می نشستیم کنج کافه­ ای یا باغی یا آرامگاهی و دل می دادیم به دلداریِ همدیگر. از ما و آدم هایِ مثل ما بعد از این همه سال چه مانده جز خاطره ­هایمان و چهار تا و نصفی رفاقت که گاهی گرم تر است و گاهی خلاصه می شود در سلام هایِ دورادور؛ چه خواهد ماند اگر مجبور باشیم سهمِ دوستی­­ هایمان را هم بدهیم به خاطرات. هر دوست عکسی باشد در قاب یا خاطره­ ای در کتاب...


استدلال غیرمنطقی امّا درستِ شماره ی یک/ وحشت از سنگر "آقا" اینا

سال هایِ کودکی هنوز از خاطرم نرفته است. مدیونیم به این خاطرات که یادمان می آورند و بازنده ایم اگر مثلِ همیشه، ملّتِ پاک کردنِ خاطره ها باشیم. حالا دوباره اسمِ جنگ که آمده شکر می کنم که از ایرانِ موشک خورده کم سال ترم؛ متولّدِ ماهِ پایانیِ سالِ پایانِ جنگ. در هیچ کدام از روزهایِ کودکیِ من صدّام موشک نمی زد اما شیشه ها هنوز ضربدر خورده بودند. از خاطرم نمی رود سنگرِ زیرزمینیِ خانه یِ پدربزرگ را. "آقا" داده بود برایِ بچه ها و نوه ها و باقیِ اعضایِ خانواده اش سنگری حفر کنند که بعدها انباری شد. درِ انباری توی زمین بود، بعد چند پله بود و بعد فضایِ تاریک و نمورِ پایینِ سنگر. هیچ وقت جرأت نداشتم -حتی برایِ بازگرداندنِ توپِ فوتبال- پا تویِ انبارِ امروز و سنگرِ دیروز بگذارم. بعد از جنگ آن قدر متروک شده بود که چند بار خواستند جایش را پر کنند. گاهی درِ سنگر را باز می کردند که بو نکند فقط. تنها یک بار که با تشویقِ پسرعمّه ام، حمید، تا پله یِ یکی مانده به آخِر رفتم دعا کردم هیچ وقت هیچ جا جنگ نباشد. هیچ وقت جانِ هیچ کس به نفس کشیدن در هوایِ هیچ سنگری گره نخورد.

حالا این روزها وقتی آدم هایی را می بینم که از جنگ و تئوریِ حمله یِ خارجی دفاع می کنند، دلم می خواهد پیش از هر سؤالی از آن ها بپرسم: تو حاضری نسیمِ تابستونه یِ اون حیاطُ با نفس کشیدن تو سنگرِ تاریک و نمورش عوض کنی؟

جناب آقای فراستی! لطفا نقشه را بیاورید

دوست عزیز، جناب آقای فراستی! مدتی پیش وقتی داشتید اخراجی های 3 را می کوبیدید تا ما در خانه تخمه بشکانیم و کیف کنیم که باز یک نفر آمده در این رسانه ی محترم ملی حرف حسابی بزند، یکهو با شنیدن جمله ای بی مانند از دهان شمای منتقد خشکمان زد. منظور حقیر آن جاست که -شاید در جهت ایجاد توازن و ترویج مهربانی و شاید به رعایت مصلحت- از فرم و ساختار منسجم اخراجی های یک و دو سخن به میان آوردید تا همگان بدانند که برای شنیدن بعضی از حرف ها، نیازی نیست آدم فضایی گیر بیاوریم. فهمیدیم در همین کره ی خاکی خودمان می شود از دهان بعضی منتقدان حرف هایی شنید که شاخ آدم فضایی ها را هم دربیاورد. فرم؟ ساختار؟ اوضاعتان رو به راه است آقای فراستی؟ انشاءالله که همیشه رو به راه باشید. به خداوندی خداسلامتی شما و عملکرد صحیح قلب و اعصاب من در ارتباط تنگاتنگ و مستقیم قرار دارند.

بگذریم!
گذشت و گذشتیم و دیدیم دائم وسط تخمه شکستن های ما حرف هایی می زنید که پوست تخمه را همین جور روی لب ما باقی می گذارد. همین جور هاج و واج نگاه می کنیم که بفهمیم شما آن آدم باسوادی هستید که چند دقیقه پیش حرف حسابتان جواب نداشت یا آدم شتابزده و کینه توز و بی منطقی که حرف ناحسابی تان اصلا جوابی باقی نمی گذارد جز : "آخی! چه کردی با خودت مرد؟".

دوست عزیز. آن شمایل و لباس و میز و نور و این ها که قاعدتا هرکه را مسحور خود کند شما را  نباید گیج کند. چرا که مثلا میکروفون وسیله ای است که با داشتن مقدار کمی پول می شود از همین خیابان جمهوری در تهران و همه ی میکروفون فروشی های معتبر شهرستان ها خریداری کرد. شما هم آدمی نیستید که یکهو به اینجا رسیده باشید و دست و پایتان جلوی دوربین گم شده باشد. نه عزیز! دست و پای شما همیشه پیداست و اتفاقا گاهی زیاده از حد پیداست و اصلا برخی معتقدند سوراخ قضیه همین جاست.

دوست خوش پوش من! تکلیف ما را با خودتان معلوم کنید که یکهو قتی سر می زنیم به سایتی مثل "سینمای ما" چنین واکنشی به افاضات گهر بار جنابعالی نبینیم. سینمای ما در پایان گزارشی آورده است (دقت کنید که منظور از "منتقد ثابت" شخص شخیص شماست که رایتان به گفته ی خودتان "خیلی" است):

"...جناب منتقد ثابت برنامه اما كارش همين‌جا تمام نشد و همه حال و انرژي و روحيه‌ نقد تند و تيزش را چند دقيقه بعد در صحبت از شاهكاري مثل «جدايي نادر از سيمين» ساخته اصغر فرهادي رو كرد؛ جايي‌كه با اعتماد به نفس كاملي در يك جمله اعلام كرد كه «جدايي نادر از سيمين» فيلمي ضعيف با تكنيك و فرم مبتذل و درنيامده و بي‌كاركرد است كه حرفي جز اشاعه و ترويج دروغ‌گويي در جامعه ندارد و حرفش اين است كه ايران جاي زندگي‌كردن نيست... وقتي جيراني از او خواست درباره بهترين فيلم اكران بهار نظر بدهد، گفت تنها فيلم خوب اين دوره «شرط اول» ساخته مسعود اطيابي بوده و جيراني جواب داد كه فيلم همين يك منتقد مدافع و طبعاً فقط يك راي مثبت دارد. فراستي هم در كمال تواضع جواب داد كه البته اين يك راي "خيلي" است! و بينندگاني كه تازگي‌ها فيلم خوب و بحث‌انگيز و اخلاق‌گراي فرهادي را ديده‌اند و شايد هم «شرط اول» را ديده باشند، نيمه‌شب داشتند با خودشان فكر مي‌كردند كه واقعاً با وجود چنين منتقداني اين‌جا جاي زندگي نيست!"

خوب اگر شمشیر می کشی به اثر امتحان پس داده ای مثل "جدایی نادر از سیمین"، اگر دست تخریب می گذاری روی کارگردان بزرگ و شناخته شده ای مثل اصغر فرهادی لااقل برای حفظ اعتبار خودت هم که شده در مقابلش فیلمی و کارگردانی را مثال بزن که بگوییم : "خوب این بابا ریز بینه، سطح توقعش بالاس، اصن سختگیره که اینجوری می گه".

آقای مسعود فراستی عزیز! خوب و بد نمی کنم اما آیا واقعا بهترین فیلم اکران بهار را "شرط اول" می دانید یا مزاح فرمودید که اصحاب سینما در این روزگار نامراد لااقل یک بار لب به خنده باز کنند؟ انصافا اگر شوخی کرده اید باید بگویم شوخی بدی بود. نیتتان خیر بوده اما تا این لحظه موفق نشده اید کسی را بخندانید. کام همه تلخ شد. دفعه ی بعد به قسمت شوخی که رسیدید لااقل مثل فیلم محبوبتان "اخراجی های یک" چند تا از این پیامک های با حال را بخوانید که قبلا امتحان پس داده باشند. البته در تقلید از اخراجی ها مراقب باشید شوخی هایتان مثل آن قسمت "بوی باقالی" و این ها نباشد. مردم تلویزیون را با زن و بچه شان می بینند و خوب لابد می دانید که جلوی زن و بچه خوبیت ندارد. جسارت نباشد، قبلا هم یک بار کلمه ای را جلوی دوربین تلویزیون به کار برده بودید که من از گفتنش شرم دارم و نمی دانم چرا شما نداشتید. ضمنا روی من هم حساب کنید. چند تا شوخی دست اول بلدم که ردخور ندارد.حتی شما که "رایتان خیلی است" هم گاهی باید روی کمک دیگران حساب کنید. در پایان برای شما و خودم ثبات و سلامت از خداوند منان مسئلت دارم. رایتان کماکان "خیلی" باد. مراقب "خیلی"هایتان باشید. تا برنامه ی بعد خدا یار و نگهدارتان ...

+پیوست: نظر دوست عزیزمان "مسعود فراستی خیلی رای" درباره ی اخراجیهای دو

پ.ن: استاد مسعود خیلی رای در جای دیگری فرموده اند:
از "اخراجي‌ها " هم با قاطعيت دفاع كردم، هنوز هم دفاع مي‌كنم. كاري هم ندارم مرتضي [آوینی] اگر بود، دفاع مي‌كرد يا نمي‌كرد. نظر من اين است و تناقضي در آن نيست.

    

I go to school by bus

بدانيد و آگاه باشيد، خزعبل بافتن به سياق دانايان و انديشه ورزان واقعي، نه از ما دانا مي سازد و نه انديشه ورز. حالا ما به در گفتيم كه ديوارها -هركدام به قدر كفايت- بشنوند.

و نيز ديوارهاي معزز اگر نشنيده اند بشنوند بزرگي، حكيمانه پرسيد (نقل به مضمون): "فلاني! اگر در مشت بسته ي تو گردويي پنهان باشد و عالم و آدم تو را بستايند كه طلا در مشت داري، آيا گردوي تو طلا خواهد شد؟" والله اگر گردو به اين راحتي ها طلا شود.

بله خوب! البته مبرهن است كه احمق هايي همواره در تلاش براي نفهميدنند تا مبادا مفلس دربماند و اسيد معده چونان آبشار نياگارا بر پهنه ي دل و روده ي ما فرو مي‌آيد و منظره اي بس شگرف مي‌آفريند. هرگاه دست به لقمه اي برديم كه از دهانمان بزرگ‌تر بود، اگر ندايي از درونمان بفرمايد "چخ است"، بهتر است تا اينكه صدايي از برونمان.

عاقلان دانند (و مصيبت اينجاست كه روي سخن ما با عاقلان نيست مطلقا!)


(كشكول شيخ شنگول، صفحه‌ي گرامافون)


اخراجي هاي 3 در جهت دموكراسي!

مسعود ده نمكي امشب در برنامه ي هفت، بخشي ديگر از آن ناكارگردان و ناهنرمندي كه بود را عيان كرد. ديدنش چشم بصيرت نمي‌خواست. همين چشم هاي معمولي هم اگر درست و حسابي بازشان مي كردي مي ديد و همين گوش‌هاي معمولي مي‌شنيد. نمي‌خواست سينما شناس باشي. همين درك عمومي جامعه از سينما كفايت مي كرد تا ده نمكي را به بي سوادي بشناسي و سه‌گانه‌ي چنانش را به سياهه‌‌ي نخواستني هايت اضافه كني. همين مانده بود كه "مسعود ده نمكي"، واژه‌ي دموكراسي را زينت كلامش كند. فكر مي‌كنم اصغر فرهادي اگر از قياس فيلمش با كاردستي اين آقا، از غصه بميرد سزاست.

بي ادبي هايش در ميانه‌ي بحث بماند. بماند كه به منتفد برنامه مي گفت "اگر نمي‌فهمي برو دكتر". اصلا بحث ما ادب نيست. غصه جاي ديگري است، جاهاي ديگري است. مثلا آن جا كه كارگردان مملكت در تعريف كردن قصه ي فيلم خودش وا مي‌ماند. مثلا آن جا كه مي‌بيني طرف فرق "قصه" و "تم" و "سه پايه ي دوربين" و "منشي صحنه" را نمي‌فهمد.

ياد تخصص به خير. روح سواد شاد. خدا شرافت را بيامرزد...

سال بهتري باشد...

اول:

در ساعت 20:26 دقيقه از روز دوازدهم فروردين سال 1390 خورشيدي، خواستم براي همه ي دنيا آرزوي خوشبختي و سلامتي كنم. اين كه چه قدر ممكن است به دعاي گربه سياه باران بيايد و تا چه حد پذيرش دعاي ما محتمل است به كنار، لحظه اي فكر كردم دنيايي پر از خوشبختي، آن هم براي همه، تا چه حد مي تواند دنياي كثيف، نخواستني و ملال آوري باشد. اگر خوب فكر كني انگار خواسته ايم قاتل ها موفق، زورگويان خوشحال و احمق ها خوشبخت باشند. شرايط فعلي دنيا همين است، بيخودي آبروي نداشته مان را پيش خدا خرج نكنيم بهتر است. عجالتا سال نو مبارك.

بعد:

جدايي نادر از سيمين فيلم خوش ساختي است. فيلمنامه ي خوبي دارد. بازي هاي رديفي را كنار هم جمع كرده و در مجموع مستحق ديده شدن و چندباره ديده شدن است. امشب براي بار سوم به تماشاي فيلمي مي روم كه از طرف مجله ي IMDB به عنوان سومين درام ارزشمند سينماي جهان (جايگاهي بالاتر از سانست بولوار و پدرخوانده ي 2) شناخته شده است.

باقي بقا


می خواسم بزرگترین دریای دنیا بشم...

از دیگر خبط و خطاهای کودکی، یکی این بود که بعضی از سن و سال ها را زیادی برای خودمان مهم کرده بودیم. بیست سالگی مهم ترینشان بود. همیشه فکر می کردم بیست سالگی اوج اندیشه و قدرت و توانایی و جذابیت و هزار چیز دوست داشتنی دیگر است. نه تنها در خودم که در همه ی آدم ها. به طور خاص تمایل عجیبی به آدم های بیست ساله داشتم و نقشه های زیادی برای بیست سالگی کشیده بودم.

تا این که گذشت و رسیدیم به تمام شدن نوزده سالگی. از همان روزها خودم را بیست ساله معرفی می کردم و بیست ساله می دانستم تا این که این سن رویایی، این ایده آل شاید به گزاف تمام شد. بازهم می گفتم بیست ساله ام. بیست سالم تمام شده و سن و سال به سال تمام شده است نه سال در جریان. هرگز نپذیرفتم که توی بیست و یک سالگی ام. دو سال بیست سالگی کردم تا بفهمم که نفس بیست سالگی گره ای از کار بسته ی روزگار باز نمی کند.

امشب در آغازین ساعات 9 اسفند 1389 ایستاده ام رو به گذشته و با آخرین ردپاهای عدد بیست در تقویم زندگانی وداع می کنم. حقیقتا که فصل مهمی است. خیلی چیزها طبق برنامه پیش نرفته و این غافلگیری از زمانه لزوما هم بد نیست. تقدیر الهی گاهی خودش را این جور به آدم ها نشان می دهد. حالا قاعده ی بازی رو به رویم ایستاده، دستی به کمر زده و لبخند حواله ام می کند. می پذیرم. قاعده ای وجود دارد اما هنوز بازیگر اصلی منم...

تنهایی: پایان تنهایی

نباید دروغ گفت و خاصه نباید "خود" را از لذت کشف حقیقت محروم ساخت. نبایست پنهان شد و نبایست پنهان کرد. چه خوب که اگر کسی پرسید "شما؟" به جای تعاریف بالا بلند و اوصاف طویل و الفاظ و اسامی و عناوین نفخ آور، پاسخمان "همین که هستم" باشد. همین که می بینی و همین که می شنوی (و ای خوش بر آدمیزاده ای که در هنگام بیان این جملات، از راستگویان باشد.)

چند شب پیش روی دیوار آن شبکه ی محترم اجتماعی نوشتم: "در این لحظه ی خاص از اپیدمی اندوه، یا کاشف الکرب". و امشب در لحظه ای چند پله بالاتر از خاص، با خود فکر می کردم چه قدر خوب می گفت محمد -برادرم- که در شب های پر تنش پیش از کنکور از همدان زنگ زد و به جای هر کلیشه ای گفت: "باور کن که آدمی تنهاست..."
امشب در اوج استیصال از ذهن می گذراندم که بایست تنهایی را پذیرفت. تنها آفریده شدن را. شاید بعد از این پذیرش است که تنهایی مان پایان خواهد یافت. آخ که اگر روزی باورمان بشود که تنها منم که من آفریده شده ام و تنها منم که جور من بودن را تمام و کمال می کشم و باز تنها منم که شیرینی اش را تا آخرین ذره می چشم.

باقی زرّ زیادی است به سیاق مطبوعه ی وزین "راه موفقیت" و مطبوعاتی از این دست...

تفاخر به دهگان

اواخر سال 79، فكر مي كرديم كه اگر در تقويم جاي دهگان سال، عدد هشت را بگذارند چه بدعتي رخ مي دهد، چه چيزها كه تازه مي شوند، چه قدر اين رخوت و تكرار مكررات و بي حالي روزافزون جماعت كوچه و خيابان سر به كاهش مي گذارد. بچه بوديم ديگر! نمي فهميديم. چه انتظاري داريد از "بچه‌اي با آن سن و سال؟ سرمان گرم بود به كبري و كوكب خانم و دهقان فداكار و ... . دلخوشي مان اين بود كه به يمن سال نو و در قالب پيك هاي نوروزي، در روند خرحمالي بي حاصلمان به اسم تحصيل تنوعي ايجاد مي شود.

روزها گذشت و دهه ي هشتاد هم رسيد. كتمان نمي كنم كه حقا و حقيقتا كيفور بودم. نمي دانم چرا احساس مي كردم سالي كه دهگانش هشت باشد "باكلاس" تر از سال هايي با دهگان كمتر است و مردمان آن سال سرشان را بالا مي گيرند و به دهگان دوره شان تفاخر مي كنند. چه گمان بي ربطي. سال ها گذشت و دستگيرمان شد كه دهگان و صدگان و هزارگان نيست كه غرب را از ما جلوتر انداخته. دو هزار بودن آن ها هيچ برتري خاصي به هزار بودن ما ندارد. زمان برد تا به اين نتيجه ي شگرف برسيم.

حالا با اولين سرماخوردگي سال نامبارك 1389 و همزمان با قرائت فاتحه ي آن سال ملعون، فكر مي كنم كاش به كشف اين واقعيت بزرگ نائل نيامده بودم تا سرخوشانه و اميدوار به انتظار دهگان 9 بنشينم بلكه فرجي شود. حماقت خزانه ي بي مانندي است كه پر بودنش رابطه ي مستقيمي با خوشكامي و خوشبختي آدميان دارد.