۲۹/۱/ 17:45
بعد از انجام اعمال برگشتیم هتل بچه ها خوابیدند من اما خوابم نمی برد ...
با مامان و بابا حرف زدم ، بابا گفت : حاج خانوم کوچولو شدی !
وقتی گفتم که لحظه ای که خانه ی کعبه رو دیدم براش دعا کردم گفت :
خدا تو رو برای من نگه داره ...
نهار هم یه لوبیا پلوی توپ خوردیم !
بعد هم با رفقا جمع شدیم کلی چای
و کاکائو و آجیل خوردیم و از حس های مشترک و متفاوتمون گفتیم ...
به حافظ تفال زدیم که یه غزل فوق العاده اومد ...
بعد هم رفتیم جلسه ، حاج آفا برامون صحبت کردن و مدیر هم برنامه هارو
اعلام کرد . برای نماز مغرب و عشا با بچه ها رفتیم مسجدالحرام که البته به
نماز مغرب نرسیدیم ، بعد از نماز نشستیم و از فضا لذت بردیم ! برای شام
برگشتیم هتل ماکارونی خوردیم و قرار گذاشتیم ساعت یک ربع به 11 بریم
مسجد که جمیعا خواب موندیم ! منکه واقعا حالم خراب بود !
ساعت 3 و نیم پریدیم و رفتیم ... لحظات فوق العاده ای بود ...
تو صحن جا نبود و بالا نشستیم ، حال من خیلی خیلی بد بود !
در حال موت بودم رسما ! نتونستم برای نماز جماعت صبر کنم و ناچار
فرادی خوندم ! نماز که شروع شد انگار تو آسمون ها بودم !
حس فوق العاده ای بود ! نمازش بی نهایت معرکه بود ...
آیه هایی که خونده شد ... موقع نماز زنگیدم یکی از دوستانم صدای
قرائت نماز رو بشنوه ! به آسمون نگاه می کردم ، به آسمون بالای کعبه
که فقط یه ستاره داشت ... قراره ماه رو که می بینم یاد خواهرم بیفتم !
لحظات طلوع دعای عهد رو خوندم که خیلی چسبید ! بعد هم برگشتیم و
خوابیدیم تا ظهر ،بعد از نهار رفقا اومدن تو اتاق ما دور هم جمع شدیم !
براشون هات چاکلت ردیف کردم با کاکائو ! تنها چیزایی که منو اونجا زنده
نگه میداشت ! در مورد همه چیز حرف زدیم ! و اینکه اینجا جاشه که همه
چیزمون رو بریزیم بیرون و بررسی کنیم ... امشب دعای کمیل داریم ،
برای نماز مغرب میریم مسجد و بعد برمیگردیم برای دعای کمیل و بعد تا
صبح انشاءالله میریم پیش خدا ! تنها در باران ...
1/2/ 21:40
20 دقیقه دیگه میریم برای عمره ی مجدد ان شاءالله ...
5شنبه وسط دعای کمیل انقدر حالم بد شد که رفتم دکتر بعثه ،
رفتم زیر سرم تا ساعت 12 ، بچه ها کلی نگران شده بودن و فکر کرده بودن
یا گم شدم یا دزدیده ! وقتی رسیدم تو اتاق داشتن شماره ی اتاق مدیر رو
میگرفتن که خبر بدن من گم شدم !!
نصفه شب ساعت 3 و نیم رفتیم مسجدالحرام ! نشستیم روبروی کعبه ...
نماز صبح رو که خوندیم بچه ها رفتن سر قرار کاروان ، ساعت 5 و نیم
رویروی رکن یمانی قرار داشتن برای معرفی قسمت های مختلف مسجد
ولی من نرفتم ! دعای عهد گوش دادم و یه کم نواهای مربوط به
امام زمان و بعد هم برگشتم هتل خوابیدم تا ساعت 1 ظهر !
بعد از نهار با بچه ها قرار گذاشتیم از شب بریم مسجد تا صبح ،
برای همین چون حالم بد بود نماز مغرب موندم هتل که خیلی بهم
فشار نیاد ، کلی ظهر گریه کرده بودم که چرا من باید اینجا اینطوری مریض
بشم ! زیارت آل یاسین و دعای سمات رو روی تختم رو به قبله خوندم ...
ساعت 8 شب بود که بردنمون برای خرید، رامز و الدولی و باوارث !
که ما طبق معمول جیم شدیم و رفتیم سیتی پلازا یه کم خرید کردیم ،
بعد هم برگشتیم هتل نصفه شبی صبحانه خوردیم و ساعت حدودا 2 بودکه
حرکت کردیم سمت مسجدالحرام ! من و فاطمه طبقه ی دوم روبروی مقام
نشستیم و بچه ها روبروی رکن یمانی ... مناجات خمس عشر سید مهدی
رو خوندیم و بعدش هم نمازشب و مناجات و صفا ...
بعد از نماز صبح بچه ها برگشتن هتل ، من و زهرا و فاطمه موندیم برای
طواف ... دعای عهد خوندیم و بعد رفتیم دور خانه ی خدا ... من برای مامان
طواف کردم و فاطمه هم برای امام رضا (ع)...
تو حجر اسماعیل دو تا نماز تونستم بخونم و بعد رفتم چسبیدم به خانه ی
کعبه ...
همینطور که داشتم دور میزدم نگاهم به حجرالاسود افتاد ! ته دلم یهویی
خواست و زدم به جمعیت ! رفتم و تونستم سرم رو کامل بکنم توی حجر ...
صورتم رو بچسبونم و یه عالمه بوسه بزنم ... دست راست خدا رو ...
(ساعت 5 دقیقه به 10 ! میرم برای عمره ی مجدد ! به نیابت از امام حسن
عسگری (ع)و شهدایی که حج به جا نیاوردن ... )
برمی گردم !!
پ.۱ : بابت این همه تاخیر معذرت میخوام !! یه وقتایی سکوت ...
ضمن اینکه سرم خیلی خیلی شلوغ بود ...
پ.۲ : برکت این روزها برایتان سرشار ... خیلی محتاج دعا هستم ...