جنگ، انسانهایی به خود دید که خداباوری ازتمامی وجود شان جاری بود. به
تمام معنی مومن وموحد بودند.دررفتارشان خلوص و تواضع ودرکردارشان ادب و صداقت بوضوح
نمایان بود ودرروزهای حماسه وپیکار كه سختی هر روزش خود قيامتی است ودروجب بوجب خاک
وطن، مـرگ لخت وعورآشکار بود، سینه سپرکردند وازغیــرت وعــزت وشــرافت این مرزو
بوم حراست کردند.
واما جنگ :
یعنی فهم مرگ و ترس.
یعنی از خود گذشتن، صمیمیت، راستی و بی ریایی !.
یعنی آنی هستی وآنی پرمی کشی !.
یعنی ايستاده مردن، بــا قامتـــی افـــراشته!.
یعنی جانهایی که خرج آینده این سرزمین شد!.
یعنی نفسهایی که بامید طلوع خورشید این خاک ، به باز دمی نرسید!.
درجنگ بود که مضامین متعالی شهادت معنا شد.
درجنگ بودکه هنوز آيه" امن يجيب" به انتها نرسيده، دعا اجابت
می شد.
درجنگ بود که حیات هدف گرفت؛غیرت معناشد؛ وطن جان گرفت وسری درآورد ازسرها.
این طرف؛ بیخ گوش مان!
همشهری، هم ولایتی، هم محلی، هم بازی، هم مدرسه ای، همسایه ، ودریک کلام
هم وطنی:
انسانهایی که جنگ رادیدند وادعایی نداشتند.سختی دیدند و چشم داشتی نداشتند.
هنوزخود را ایثــار گر جنگ می دانند ونه میراث
خوار آن .
انسانهایی که ازتلاش وجهادشان، نردبانی برای بالا رفتن بر این وآن وگذشتن
از این وآن نساختند.
انسانهایی که دلتنگی هایشان را فقط به چهار دیواری گلزار شهدا می گویند.
انسانهایی که با تمام وجود و بذل موجود، ایستادند تا ایران وایرانی به
ذلت ننشیند ورفتند تا ایران وایرانی سربلند وسرافراز بماند.
انسانهایی که در میانه مرگ و زندگی قدم گذاردند ودرفردای پس از جنگ ،انزوا
طلبیدن تا طلب کار ننمایند.
عد ه ای عاشق بی ادعا که نه خود راطلبکار مردم می دانند ونه طالب مزدی؛
سالهاست روی یک تخت ، کنج خانه ای ، تکیه برعصای سفیدی،دست وپای پلاستیکی، روی ویلچری
وبدن های نحیفی که روبه خاموشی می رود؛ اماهنوزنگران انقلابشان اند.
و... من مانده ام بایک دنیا درماندگی. یک دنیاآه. یک دنیا افسوس :
یاللعجب! از نو کسیه های جنگ ندیده ومدعی سهم خواهی.
یاللعجب! از میراث خواران جنگ ندیده وگنج یافته ازرنج ملت.
یاللعجب! از جنگ دید گانی که در ازای فایده ،هزینه می کردند.
یاللعجب! ازسکنی گزیده گان پشت انبارهای آذوغه و بیتوته کنندگان حاشیه های
شهروپادگانها!! تا درفردای پس ازحمله، مارش پیروزی پخش کنند وامروزه جلوی میکروفون
ودوربین ؛ پشت صندلی گردان ریاست ،چه زیبا وشیوا ازشب های حمله ومیدان مین وبشکه
ها وتله های انفجاری ودوشکا وتیرباروقناسه وخمپاره؛ سخن فرسایی می کنند.
یاللعجب! ازفرصت طلبان سلاح ندیده وصلاح بدست؛ یک کارت اعزام
"آک"وخاک نخورده شان را به تعداد فرزندان ونوه ها ونبیره ها با کاغد
گلاسه کپی رنگی می گیرند.
یاللعجب! ازخاطره گویان جنگ ندیده ومتعنم اززبان تملق وچاپلوسی.
یاللعجب! ازکسانی که فقط عکس یادگاری ازشهدا دارند تا درهرچیزی خودرا
صف اول جا بزنند.
یاللعجب! ازبزدلانی که هنگام جنگ، درسنگرخانه هایشان جاخوش کردند وامروز
درکرسی ریاست ازتخیلات ساختگی ذهنی خود بذ کر خاطره ها می پردازند.
یاللعجب! ازدنیا گریزان سابق که با طرز
تفکر بازاری، میل به تجمع ثروت شان سیری
ناپذیراست.
یاللعجب! از آدم های پر مدعای موج سوار، کاسه لیسان دوره گرد که:
به وقتش درمدیحه سرایی دیوارصوتی می شکنند.
به وقتش بشکن های شان ضرب می گیرد.
به وقتش سیاه پوشی راه می اندازند.
به وقتش سرمی شکنند.
به وقتش روی سجاده غش می کنند
.
به وقتش بردرمیکده بذکرصلوات اوقا ت سپری می کنند.
به وقتش خیرات عرضه می کنند .
و...به وقتش نسخه لازم می پیچند .
واکنون دراین زمان!، با گذر ازدونسل ،ازهرجریده، سایت ونشریه ای، غم نامه
ای مملوازحرفهای کهنه وتکراری به گوش می رسد. گویا آنچه نشنیده گرفته می شود فریاد
است.
چه جگر سوزاست، دیدن آنهایی که برای حیات حداقلی استغاثه می کنند!.
چه جگر سوزاست، شنیدن صدای شکسته شدن استخوانهای غیرت وغرورکه زیرپای
موج سواران وسیاست بازان وصاحبان بازار مکاره دین فروشی ، له می شود!.
چه
جگرسوز است، شنفتن اززندگی ایثار گری که یکی درکنج خیابان، یکی درحمام کهنه ومتروک ؛
آن یکی با طاولهای گازخردل، درگوشه خانه نشسته وچشمش بدستان نحیف زنی، تا با کاردرخانه
ی نوکیسه های گنج یافته ازرنج عده ای، تکه نانی به خانه آورد؛ آن طرف تردیدن
انسانی سرشارازرنج وتعب جانکاه روزگار، درشعله های آتش می سوزد تا مسئولی درآن طرف
دیوارگرماگیرد؛ دیگری برای نفس كشيدن ، هزينهاى
سختتر از مرگ پرداخت می کند و جلوتر
در ورودی ساختمانی آسمان خراش، جسمی مچاله شده
زیردست نوشته ای که "به دادم برسید" چمپاته زده است.
آهای همه آنهایی که زرتزویرتان راباخون شریف ترین انسانها آبیاری می کنید
وپله های مقامتان از گرده ی افرادی نازنین بنا نمودید، وجدانتان را در کدام مرداب مدفون
نموده اید که تعفن ازبـر و روی تان می بارد؟.
شب های بی قراری ایثارگران راستین، تمامی ندارد. خوشا به حال آنان که
با ایمان در راه نیک بختی انسان ها گام برداشته ودرهمان حال خدای خویش را ملاقات کرده
اند.
و... من
در این گوشه خاک وطنم!ازچشمانم شرمنده ام که از رمق
افتاده است.
کاش جان نیمه
جانم می خشکید!.
کاش نیمه
جانم به نیمه ی بی جانم می رسبد!.
کاش دم
نیم بندم به باز دمی نمی رسید!.
گاهی کری
و کوری ولایعقلی هم چه نعمتی است! .
چه شب سنگینی!
گویا سیاهی این شبها تمامی
ندارد.
و...
من مانده ام واین بغض های فروخورده ی سالهای تنهایی!.
من گلهام را فرياد می كنم تا
سوختن و دردم را بازگو كنم .
همین!!!!!!