و من،
عشق را به نام تو آغاز کرده‌ام ...؛

عشق
⁞⁞  پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲    | 

می‌دونی، هر بار که تارهای دلفریب مو‌های سپیدش رو می‌بینم که از گوشه‌ی پیشانی بلندش می‌گذرن، به رگه‌های نور و روشنی‌ای لبخند می‌زنم که با بودنش، روی قلبم تابونده؛ هربار، هر بار ...

او
⁞⁞  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲    | 

...
و من، دوستت دارم؛

تو
⁞⁞  یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲   

از آخرای پاییز که بلوط‌ها رو کاشتم همه اش تو این فکر بودم که کی این گوگولی‌ها جوونه میزنن و نکنه خواب باشن هنوز یا دیگه هیچوقت جوونه نزنن؛ راستش یه کوچولو نگران بودم اما یه نگاه به جوونه‌ی فریبای توی قلبم میکردم و ته دلم باور داشتم که بالاخره یه روزی جوونه‌های قشنگشون رو میبینم. حالا هم، هر روز نگاهشون میکنم و غنج میرم از دیدنشون. نمیدونم اینا چندمین بلوط‌هایین که تابحال کاشتم، اما هر بار هم موقع کاشتن و جوونه زدنشون ذوق میکنم و قلبم شاد میشه.

# تو جوانه‌ی قلب ِ منی
# این بلوط‌ها رو از جنگل‌های بلوط لرستان برام آوردن و فکر میکنم مدلشون اینجوریه که من بالاخره سبز میشم، نه فوراً ولی حتماً :)

برای تو بلوط جنگل بلوط
⁞⁞  شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲    | 

بهارمون مبارک

بهار
⁞⁞  سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲   

بیشتر امروز به هرس کردن شاخه‌های درخت‌های چای‌باغ و کندوکوب و درست کردن پرچین باغچه‌ی کوچولوی چای‌باغ و از همه فرح‌بخش تر، چیدن نارنج‌های تازه نارنجی شده گذشت؛ آخر شب هم توی حال قشنگی مشغول گرفتن آب نارنج‌ها بودم و دوست‌ هم سرگرم درست کردن خمیر و پیتزا؛ می‌دونی، مامان آب نارنج خیلی دوست داره، اون وقتا که شیراز بودم، یه بخش بزرگی از دل‌خوشی و آرامش قلبم چیدن نارنج‌ها و با حوصله و وسواس آب گرفتنشون بود، برای مامان؛ و این کارای خیلی کوچولو واسه دلخوشی و خوشحالی مامان، همیشه یه بخش بزرگی از آرامش و زیبایی و رزق روح من بوده و هست و خواهد بود؛

چای باغ
⁞⁞  دوشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۱   

دیروز دونه بلوط های فریبا رو توی گلدون کاشتم؛ دونه های خوشرنگی که از لرستان برام آورده بودن، با دقت سالم ترین ها شون رو انتخاب کردم، لمسشون کردم و تو آروم ترین حال ممکن توی خاک نرم گلدون گذاشتمشون؛ میدونی، توی تمام این سال هایی که بلوط می کارم، اینو به چشم دیدم که چقدر یه دونه بلوط تا وقتی که ریشه بدوانه و جون بگیره، نیاز به مراقبت داره، خیلی زیاد. بلوط من رو یاد خیلی چیزا میندازه و تکنیکلی یکی از روشن ترین نشونه هاست برای من، تا مراقبت کنم از دونه ها، از دونه های کاشته شده توی قلب و قلب ها، برای تمام سال ها و سالهایی که اون دونه جوونه میزنه، ریشه میدوونه، نهال ظریفی میشه و بعدها درختی قوی و سبز و زیبا. راستش، خیلی وقتا از خودم میپرسم، روزگار درخت بودنه این دونه های کوچولو رو میبینم؟! امیدوارم که ببینم.

بلوط
⁞⁞  سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۱   

امشب بعد از اینکه مطمئن شدم سرماخوردگیم کامل خوب شده، رفتم تا دل‌آرام رو ببینم؛ توی بغلم گرفتمش، بوییدمش و برای دقیقه‌هایی که نمی‌دونم چقدر شد فقط نگاهش کردم؛ آه، یه آه خیلی بلند، نگاهش می‌کردم و همزمان که سعی می‌کردم پرده‌ی خیس روی چشم‌هام به اشک نرسه، وقتی رو خیال می‌کردم که دختر خودم رو توی آغوشم گرفتم و براش زیباترین شعرهای تمام هزاره‌ها رو می‌خونم. خیال می‌کردم، با همه‌ی دور بودنش، با همه‌ی بعید بودنی که هر روز بیشتر از روز قبل حسش می‌کنم؛ با این‌حال، آرامم، آرام و با غم‌هایی خوب.

دلارام
⁞⁞  پنجشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۱   

امروز که از پیش روانشناسم می‌گشتم، دیدم حالا بیشتر از ۱۰ ماه شده که هر پونزده یا بیست روز، با هر برنامه‌ای که داشتم، توی حال خوب و بد، توی امید و ناامیدی، همیشه حواسم بوده که زنگ بزنم و جلسه رو با خانم دکتر ست کنم و وقتی از اون اتاق اومدم بیرون، بدونم که دور نیستم از مراقب روح و روانم، با اینکه بارها ازش شنیدم که تو روان سلامت، رابطه‌ی درست و حریم امن خانوادگی و دوستانه‌ای داری، نیاز نیست که مداوم و زود به زود بیای پیش من.
راستش، به این فکر میکنم همیشه که پیدا کردن یه روانشناس خوب، سالم، امن و فهیم، احتمالا یکی از سخت‌ترین و حتی شانسی‌ترین کارهای دنیاست؛ کسی که جنس روانت رو بفهمه، بشنوه و هم‌راستا با روحیات تو برای شناختن بیشتر خودت، برای ساختن، درست‌کردن و تلاش کردن بهت پیشنهاد بده؛ گرچه، خانم دکتر می‌گفت متاسفانه خیلی از این به اصطلاح روان‌شناس‌ها، برخلاف سوگندی که یادکردن و دور از اخلاق حرفه‌ای و پایبند بودن به حریم بین مشاور و شخص، هدفی جز سواستفاده از آدم‌های آسیب‌دیده ندارن، اونقدری که گاهی به عمد، با مشاوره‌های اشتباه و درست کردن یه خلاء عاطفی، آدم‌ها رو توی چرخه‌ی حال بد و توهم حال خوب نگه می‌دارن تا اون آدم خودش رو همیشه محتاج به مشاوره گرفتن از اون روانشناس بدونه؛ باورش سخته اما چیزی جز حقیقت نیست.

نامه‌ هایی برای دخترم
⁞⁞  دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱   

امروز کارگاه قشنگه رو برای کودکان خیریه اجرا کردیم، اون هم درست زمانی که صدای جذابم درست در نیومد و آلودگی هوای تهران هم بیشتر از هر وقت دیگه‌ای اذیتم می‌کرد؛ راستش، بیشتر وقت‌ها هم‌صحبت شدن با بچه‌های بی‌سرپرست درد ژرفی رو روی قلب آدم میذاره و خب تنها تسکین این درد، دیدن خوشحالی و ذوق دلنشینیه که این وقت‌ها توی چهره و چشم‌هاشون می‌بینیم؛ تسکین بیشتر اینه که این بچه‌ها به خاطر شرایطشون اغلب تمرکز و توجه ندارن و ذهنشون هزارجا می‌ره و وقتی خوشحالن و باهات حرف می‌زنن، یعنی جایگاه تو توی ذهنشون ورای تمام دغدغه‌ها و فکر و خیال‌هاشونه؛
خوشحالم و همزمان وقتی به این بچه‌ها فکر می‌کنم، به اندازه‌ی تمام زندگیم غصه میخورم؛ گریزی نیست، من به قدر خودم یه قدم بر می‌دارم براشون و همین رزق روح منه.

⁞⁞  پنجشنبه سوم آذر ۱۴۰۱   






 

Lettre