




یکی از صبحهای سرد دی ماه سال1390 ،
مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را
نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان
میرفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت
حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد:
ویولونیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به
حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد،
سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سهسالهای که در حالی که
مادرش با عجله دستش را میکشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه
برد. پسربچه در حالی که دور میشد، به عقب نگاه میکرد و ویولنیست را میدید.
چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچهها را مجبور
کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بیتوقف
مینواخت.
تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
بیست نفر پول
دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.
ویولینست، در مجموع 14500 تومان
کاسب شد.
یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.
هیچ کس متوجه قطع
موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمیشناخت و نمیدانست که او «سَیّد
محمّد شریفی» است، یکی از بزرگترین موسیقیدانهای دنیا.
او یکی از بهترین و
پیچیدهترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولناش که ۳۵ میلیون تومان
میارزید، نواخته بود.
تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد
کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودیاش 100 هزار تومان بود.
این یک داستان
واقعی است.
روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و
ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه
مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد میشوند: در طول
زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز
خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟
به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت
هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟
در تشخیص زیبایی های اطرافمان
چقدر استقلال نظر داریم؟
تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط
خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا
هیجان تبلیغات و قیمت آن؟؟؟!!!)
و نتیجهای که از این داستان گرفته میشود: اگر
ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقیدانهای دنیا
که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقیهای نوشته شده با یکی از بهترین سازهای
دنیاست، نداریم، …
پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگیمان غفلت کرده ایم؟
” جان بلانکارد ” از روی نیمکت
برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از
میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .
او به دنبال دختری می گشت
که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ
.
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه
مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته
بود
اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه
صفحات آن به چشم میخورد
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین
و باطنی ژرف داشت
در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل” .
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه
هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او
درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد .
روز بعد جان سوار کشتی شد تا
برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن
دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند .
هر نامه
همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به
جوانه زدن کرد .
” جان ” درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه
رو شد .
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش
نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد .
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ”
فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : ۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی
نیویورک .
هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم
خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت
که
قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود .
ادامه
ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :
” زن جوانی داشت به سمت من میآمد, بلند
قامت و خوش اندام
موهای طلاییاش در حلقههای زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع
شده بود
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود
و در لباس سبز روشنش به
بهاری می مانست که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ,
کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد .
اندکی
به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی
گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ”
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک
شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم .
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی
حدودا ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود .
اندکی
چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند
دختر
سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام
.
از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا
میخواند
و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه
مسحور کرده بود به ماندن دعوتم می کرد .
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ
پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید
وچشمانی خاکستری و
گرم که از مهربانی می درخشید .
دیگر به خود تردید راه ندادم .
کتاب
جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد
از
همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود
اما چیزی به دست آورده
بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به
آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به
سوی او دراز کردم .
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از
تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید
دوشیزه می نل باشید .
از ملاقات شما بسیار خوشحالم .
ممکن است دعوت
مرا به شام بپذیرید؟
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد
و به
آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمیشوم!
ولی آن خانم جوان که لباس سبز به
تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت
از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم
بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که
او در
رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست .
او گفت که این فقط یک امتحان است
!
مررررررررررسییییییییییی بابت همه ی نظرات زیباتون...
sun
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که میدانم او چه کسی است..!
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...
بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:
" نشان. نشانت را نشانش بده !"
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟
*******************
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:
عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
خدایی را که به اجبار به یاد آوری بی اختیار فراموش خواهی کرد.


برای درد هایم نشانه می گذارم تا یادم بماند...
کجا دست خدا را رها کردم.


بیشتر مردم زندگی را پیکار می انگارند . اما زندگی پیکار نیست بازی است.
هرچند بدون آگاهی از قانون معنویت نمی توان در این بازی برنده شد و پیروز بود؛ عهد عتیق و عهد جدید،با وضوحی شگفت انگیز قوا عد این بازی را بیان می کنند.عیسی مسیح اموخت که زندگی ، بازی بزرگ دادوستد است.
زیرا آنچه آدمی بکارد درو خواهد کرد .یعنی هر آنچه از آدمی در سخن یا عمل آشکار شود یا بروز کند به خود او باز خواهد گشت؛و هرچه بدهد باز خواهد گرفت.
ااگر نفرت بورزد،نفرت به او بازخواهد گشت.واگر عشق ببخشد،عشق خواهد ستاند.اگر انتقاد کند از او انتقاد خواهد شد.اگر دروغ بگوید به او دروغ خواهند گفت.واگر تقلب کند به او حقه خواهند زد.همچنین به ما اموخته اند که قوه تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.
((دل(یاخیال) خود را به تمتمی نگه دار.زیرا سرچشمه حیات از آن است)) (امثال:23:4))![]()
هرآنچه آدمی در خیال خود تصور کند _دیر یا زود_در زندگی اش نمایان می شود.مردی را می شناسم که از مرضی معین که بسیار نادر بود می ترسید.اما انقدر به ان مرض اندیشیدو درباره اش مطالعه کرد که ان بیماری آشکارا بدنش را فرگرفت و مرد. در واقع ،قربانی خیال پردازی خود شد.
برای پیروزی در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم.کسی که به نیروی تخیل خود آموخته باشد که تنها نیکی را تصویر کندو ببیند، خواهد توانست به تمام مراد های بحق دلش_خواه سلامت و خواه ثروت و خواه محبت وخواه دوستیو خوه بیان کامل نفس ویا هر آرمان بزرگ دیگر_ برسد.
تخیل را قیچی ذهن خوانده اند . این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است. آدمی در ذهن خود تصاویری می بیند_ ودیر یا زود_ در دنیای بیرون با آفریده ی ذهنش رویارو می شود. برای آموزش موفقیت آمیز نیروی خیال باید کار ذهن را شناخت.یونانیان قدیم می گفتند:((خود را بشناس!))
ذهن سه بخش دارد :نیمه هشیار، هشیارو هشیاری برتر. ذهن نیمه هشیار ريالچون بخار یا برق ،قدرت مطلق هست و بدون مسیر و جهت. هر فرمانی به او بدهند همان را انجام میدهد؛و توان فهم و استنباط ندارد.
هر آنچه آدمی عمیقاً احساس یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هشیار اثر می گذارد، ومو به مو در صحنه ی زندگی ظاهر می شود.
زنی را میشناسم که در کودکی همیشه ((وانمود می کرد )) که بیوه است.سراپا سیاه می پوشید و توری بلند و سیاه بر سر می نهاد. اطرافیانش تصور می کردند که بسیار باهوش و با نمک است. تا اینکه کودک بزرگ شد و با مردی عروسی کرد که از جان و دل دوستش میداشت . اما چندی نگذشت که شوهرش مرد و زن سالیان سال لباس سیاه بر تن کردو توری سیاه بر سر گذاشت. تصویر خودش به صورت یک ((بیوه زن )) بر ذهن نیمه هشیارش اثر گذاشته بود وبه رغم مصیبت جانکاهی که به بار آورد، به وقت خود به عینیت در آمد.
ذهن هشیار را ذهن نفسانی یا فانی خوانده اند.![]()
ذهن هشیار ، ذهن بشری است و زندگی را به همان شکل که هست می بیند.ذهن هشیار ، مرگ و بلا و بیماری و فقر و تنگنا را مشاهده می کند و بر ذهن نیمه هشیار اثر می گذارد.
هشیاری برتر یعنی آن ذهن الهی که درون هر انسان است، و قلمرو آرمانهای عالی و عرصه طرح الهی. زیرا هر انسانی صاحب طرح الهی است که افلاطون آن را ((الگوی کامل)) خوانده است.
جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند. کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست.![]()
کپی برداری با ذکر منبع مجاز است.
برگرفته از کتاب (( چهار اثر از فلورانس اسکاول شین))
اگر کسی موفقیت بطلبد اما اوضاع را برای شکست آماده کند
![]()
دچار همان وضعی خواهد شد که برای آن تدارک دیده است.
از هر طرف
بخوانے
بن بست اَست .
من ، سالهاست
دل بستــہ اَم ،
بہ فال گیرے
کہ برایـم
بہ دروغ
پـاے ِ تـو را مے کشـــد
وسط ِ معـرکہ ایے کہ
شایــد
هیچ دَخلـے بہ تــو ندارد!
و چہ کودکـانہ ، ـهر بار
بیشتــر بـاور مے کنـم ،
شبے را کہ ، روزش
دنیــا از آغوش ِ تــو شروع خواـهد شُد ..
1) هفت رقم شماره ی تلفن خود را در نظربگیرید.
2)حالا سه رقم اول آن را وارد ماشین حساب کنید.یعنی اگر تلفن شما ۱۲۳۴۵۶۷ باشد ۱۲۳ را در ماشین حساب وارد کنید.
3) حالا این سه رقم را در ۸۰ ضرب کنید و حاصل را با ۱ جمع کنید.
4) عدد به دست آمده را در ۲۵۰ ضرب کنید.
5) حالا چهار رقم پایانی تلفن خود رابا عدد به دست آمده جمع کنید. یک بار دیگر چهار رقم پایانی شماره ی خود را با آن جمع کنید.
6) عدد ۲۵۰ را از حاصل به دست آمده کم کنید.
7) حالا حاصل را تقسیم بر ۲ کنید
آیا این شماره برای شما آشنا نیست؟