آخرين حرف

صدایم را به یاد آر اگر آواز غمگینی به پا شد
من این شعر گرانم که از ارزانو ارزانی جدا شد
من هر چه ام با تو زیباترم بر عاشقت آفرینی بگو
تابیده ام من به شعر تنت میخوانمت خط به خط مو به مو
بی تو بی شب افروزی ماندنت بی تب تندو پیراهنت
شک نکن من که هیچ آسمان هم زمین میخورد
بی تو بی شب افروزی ماندنت
بی تب تندو پیراهنت
شک نکن من که هیچ
آسمان هم زمین میخورد

آخرين نگاه

باز هم غروب

باز هم رفتن

...و باز هم داستان خاطرات و دستان بي مهر باد هاي موسم جدايي

اما..

انگار اين بار فرق مي كند

سوز نگاهت سردت حتي استخوان هاي اميدم را مي سوزاند

و من...

و تنهايي....

در آغوش هم

به نتيجه مي رسيم

                            كه آن، آخرين نگاهت قبل از سوار شدن بود./

بهار روي ايوان چشمهايت

در باز مي شود..

نور گرمي توي صورتم مي پاشد

احساس مي كنم در تمام اين مدت در آرزوي دست هايت زنداني بوده ام

و عشق.

آزادي

تجربه اي كه تنها با تو دوستش دارم

و مرگ

تنها جاده اي كه ميخواهم از تو سبقت بگيرم

  اين تمام فكرهاي پيش از توست.

تا تو ميايي و آغوش مي گشايي

انگار دري به سويم باز مي شود

                                             و نور گرمي...

شبيه تو..

عجب حس عجيبو دور از احساسي

تو انگار كه نمي موني

چرا پس همصدايي؟

همينجوري نگاهم كن كه تا آخر قصه

شبيه تو شدم..رنگ جدايي


سالها پس از تو

فنجان...دارد پر مي شود

تمام زندگانيم به اندازه ي عمق همين فنجان است

و من

تمام آن را 

در چشم بر هم زدني دوره مي كنم

تو تمام زندگيم بودي!

چشم هايم را به هم ميزنم

و 

دوره مي كنم

و به تعداد خاطراتت قطره اي اشك كنار مي گذارم

براي فنجان

براي زندگيم

كماكان دارم پير مي شوم

ولي

فنجان دارد...پر مي شود

در دوردست..

از زادگاهم

 مشتي چراغ بر جاي مانده

.. و خاطره چشمهاي تو

از روزگارم

قطره اي اشك بر جاي مانده

...و ياد چشمهاي خاطره انگيز تو

از آرزوهايم

تنها يك فشنگ بر جاي مانده

...و ماه

 چقدر شبيه چشم هاي تو!

از زندگانيم

تنها يك تفنگ بر جاي مانده

و اميد ديدن دوباره تو

آه...

چه كسي جنگ اختراع كرد؟

دعايت مستجاب شد

ديگر تنها نيستم

من..تو..ماه...نفسي كه ديگر از دويدن خسته شده 

رد پاي خون هايم روي خاك

درست مثل چشم هاي تو...

بی قرار

 

شانه هايت بوي اميد مي دهد..

آنقدر ...

كه قلبم مي طپد..تپشي بي صدا..

به آرامي سرم را روي گوش هاي شانه ات مي گذارم

..صداي گرمي چشم هايم را خيس مي كند..

دست هاي خاطراتت را روي سرم مي كشي

 و

 به آرامي داستان آن تنهاي بي قرار را برايم مي خواني

                                       

                                ....كه در دست هايت شنا كرد و در چشمهايت مرد!
 

یار آخر..

ب‌.ار آخری که خندیدی یادت هست...؟

 ا.کران آخر نمایش بی رحمی هایت..

 ر.وز رفتن... وقت ی  نف س   ن‌ ف‌س   می‌ز    دم..

 آ.خرین باری که مردم را چطوری...؟

خ.واهش های شهیدم

ر.است بگو...الان نمی خندی...؟

کنار مردم تنها

گاهي...

 آنقدر تنها مي شوم

 كه انگار تمام مردم دنيا از قلب من رد مي شوند...
و تنها،

 مي شوم،

 گاهي كه انگار قلب دنيا،

 مردمي مي شود كه از تمام من رد مي شود..
و قلبم،

 انگار تماما

 از مردم تنهاي تو،

 رد مي شود...

گاهي آنقدر به تنهايي..

 كه مي خواهم به اندازه ي تمام مردم تنها،

 از قلب من،

 رد شوي

 گاهي كه، آنقدر، تنها مي شوم...

اتفاقی

و...

اشک هایم!

این آخرین یادگاری است که برایم امضاء می کنی

و

میگذاری زیر اسم خودت

تا هر وقت آن را دیدم

 یاد خاطراتت بیوفتم

 عکسی 

 که

 با هم!

 کنار آرامگاه ویران شده ی قلبم گرفتیم

چقدر زود گذشت...

تو نبودی!

 و من بودم و من و من و من و من و من و...

                                                             ...اشک هایم

جدايي..

و من تازه بيدار شدم...
وقتي خوابيده بودي
 روي موج دست هاي نجواگر
و روان بودي به سمت ايستگاه پاياني
با چشم هاي خيس....تازه بيدار شدم و نبودنت به اندازه ي تمام سالهايي
كه كنارت زيستم با اشك دوره كردم..
تو ميرفتي ..
و من ...
 برايت مي سرودم...
خداحافظي شايد تلخ ترين شعر جهان باشد....

چشمهايش...

از آخرين باري

 كه شعر چشمهايت را خواندم

فقط

بغض هاي بي اراده ام را به خاطر مي آورم...

و تنها 

به اين دليل

كه خيال كنم

هنوز زنده ام

يادآوريش را نزديك ترين راه مي پندارم

و تو ؛

تنها،

گاهي... ميخندي

به روزگارت

به سرنوشتت

                      به من كه گاهي شعر چشمهايت را يادت مي آورم... 

سفر

باید سفر کنم از پشت پنجره...

شاید نگاه تو از یاد من بره...

فراموشي

ميخواهم اما فراموش نمي كنم...

دلهره هاي كوچه ي انتظارت را...

اضطراب دستهاي مرددت را...

سكوت شبهاي بي قرارم را..

و

نگاه هاي سرد و بي معني تورا..

                                        مي خواهم...اما فراموش نمي كنم..

سرنوشت

و عشق...

آخرین طعم گرمی بود

 ..که تا سالها

 روی لبان خیس چشمهایم جا گذاشتی

و مرگ..

اولین راه بن بستی است

 که نشانی قریبش را

 از روی دست سرد ثانیه های بی تو بر می دارم...

تزویر

پشت اشكاي تو خنده س

پشت خنده ي من اشکه

این یه رسمه نه یه بازی

نگو که قلبت طلسمه..

تو میگی چاره نداری

برا من دلیل میاری!

قصتو نخونده حفظم

عشق و منطق؟! سر کاری!

یه سواله بی جوابی

توی تنهاییه ذهنم

تو شروع نكرده رفتي

ولي من اينجا نشستم

آخر بازی همین بود

من دارم به تو می خندم...

پشت خنده ی من اشکه... پشت اشکای تو خنده س..

عادی..

برایت شعر می خوانم..

اما

خودم

لبخند می زنم

نگاهه هایم بوی افسردگی می دهد

وقتی که

 فقط نگاهم می کنی..

عادی ...

اما من

            برایت شعر می خوانم!

اضطراب

دست هایم می لرزد

احساس نیامدنت مثل مردن ترس دارد

وقتی که دیر می کنی....

به همه چیز مشکوک می شوم

به ساعتم

به ساعت دیگران

به ....

اما

تو می آیی

              ولی من دست هایم می لرزد..

عيد مي شود...

عيد مي شود

لبخند ميزني...

هوا كمي گرم مي شود

شكوفه مي زند

درخت

سبز مي شود

از خواب بيدار مي شود

من

زمين زير پايم

درخت روبرويم...

...

                    لبخند كه ميزني

                                              عيد مي شود..


شروع کن...

شروع کن شروع کن !

مرا به آسمان ببر..

دعا بخوان نماز کن

به این زمین به کهکشان

ستاره شو طلوع کن

نرو که تار مانده ام

شعر بگو غزل بخوان

که بی ترانه مانده ام

طلایه دار عشق من

کمی نفس به من بده

ببین که بی حضور تو

چه بیصدا شکسته ام

حزین و خسته و ملول

روشن و با شور و فطور

تو در میانه نیستی

کنار تو نشسته ام

شروع کن شروع کن

                         من انتظار میکشم....



غريبي..؟

--گاهي وقتها احساس غربت مي كني

غريبي مثل غروب مي ماند

تنها كه مي شوي..

--گلويت درد مي گيرد

از مقاومتي ناخواسته

نه!

دست تو نيست...

--با تمام وجودت سكوت مي كني

در جواب تمام سوال هاي غريب

غريبه هاي پرسشگر

""چرا سكوت مي كني؟""

--اما تو چشمهايت را مي بندي

مژه هايت گرم مي شود

دلت جايي ميرود كه دست تو نيست

آغوش امن براي چشمهاي خيس مثل نفت روي آتش است..

ديگر هيچ چيز دست تو نيست

سكوت

اشك

بغض نهفته در گلويت

و تو فقط ميتواني نظاره گر باشي..

                                                                   ..يا غريب الغربا..

                                                                     ویراستشد!


آخرین حرف

مثل شكوفه اي
كه
خيال ميكند دنيا همه اميد است..
مثل شكوفه اي
كه تازه دستان گرم شاخه را رها كرده
ميوه ي رسيده ميگفت
اينهارا
وقتي كه كنده ميشد به دست باغبان پير
كه تقديم شود
به كودكي بي صبر...
به زيباي كناريش:

مثل شكوفه اي....

لطفاً..

--بیهودگی هایم را به یادم بیاور--

بگذار یادم برود که در این سراشیبی و روزهای سرد

گاهی سکوت هم لازم است..

--بیهودگی هایم را به یادم بیاور--

بگذار این آخرین تلاش ناکام هم

برایم مثل یک سنگ شود

درست وسط پیشانی دلخوشی هایم

آه ...

چه دردناک است این

که نمی خواهی که بتوانی

که نمیتوانی که بخواهی

که نمی شود که بمانی

                                 که نمی مانم که بیهودگی هایم را به یادم بیاوری....

اما تو..

..

..

--بیهودگی هایم را به یاد بیاور--


کنار نرده های ایستگاهٍ رفته

 به تو فکر می کنم !

انگار روی دریاچه ای یخ زده دنبال بچه آهویی می دوم..

مثل تلاشم برای گرفتن قاصدکی در باد

مثل خواندن دفتر خاطرات قدیمی سوخته ای

که جز خاکستر چیزی از آن باقی نمانده است..

مثل آب دادن گل سرخی خشک شده..

مثل من که هنوز به تو فکر می کنم..


كورسوي اميد..

لبخند مي زني

من شك مي كنم..

تصور مي كنم كه گاهي هوا روشن مي شود

احساس تنهايي

مثل ماتمي مزمن

سگي است كه فقط گلو مي گيرد

حرف مي زنم

به تو تنها نگاه مي كنم

شك مي كنم

دستهايم را مي گيري

لبخند مي زني...


Je t'aime

"Je t'aime, je t'aime"

Comme un fou comme un soldat

comme une star de cinéma
Je t'aime, je t'aime
Comme un loup, comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t'aime comme ça


Je crois en tapant.....

باور

ْآسمان آبي است

دريا آبي است

دل تو آسماني است

ما انسان هستيم

جدايي داستاني خيالي است

تو تا ابد مي ماني...

آه..

چه كسي اين باور را اختراع كرد..؟

اگر جايي ديديش براي من هم يكي بخر...

اندوه...

J'ai perdu ma force et ma vie,
Et mes amis et ma gaieté;
J'ai perdu jusqu'à la fierté
Qui faisait croire à mon génie.
Quand j'ai connu la Vérité,
J'ai cru que c'était une amie;
Quand je l'ai comprise et sentie,
J'en étais déjà dégoûté.
Et pourtant elle est éternelle,
Et ceux qui se sont passés d'elle
Ici-bas ont tout ignoré.
Dieu parle, il faut qu'on lui réponde.
Le seul bien qui me reste au monde
Est d'avoir quelquefois pleuré

من نیرو و زندگی ام را از دست دادم
و شادمانی ام را
از دست دادم تا افتخار
 که باور کردن به نبوغم را باعث میشد

وقتی واقعیت را شناختم
باور کردم که یک دوست است
وقتی آن را دریافتم و حس کردم
دیگر حالم از آن به هم می خورد

و با این وجود آن ابديست
و آنان که از آن گذشتند
این پایین همه را نادیده گرفتند

خدا حرف می زند باید به او جواب داد
تنها دارایی که در دنیا برایم می ماند
  بعضی وقت ها

گریه کردن است....

چشم در زاه..

من ديگر منتظرت نمي مانم...

                                            ادامه دارد..

مرگ تنها یک اسم نیست...

1.قدیم تر ها فکر می کردم که پایان یعنی وقتی همه برایت دست تکان می دهند،اما در حقیقت همین فکر کردن من اشتباه بود.

اشتباه چیزیست که برای آنها-- یعنی همان دیگران--شبهه ایجاد می کند.

قاضی یعنی آنها -- یعنی همان دیگران-- شاید آنها که تو نیستند و تمام مسئله همین بود که

نمی توانستم فرق بین آنها را تشخیص دهم....

 2.اینکه می گویی خوب است ولی گاهی-- یعنی همیشه-- آنها از تو می خواستند همان چیزی را بگویی که

مطرح است ، و تو حواست به این طرح ها نبود

و

فقط دلت می خواست آن کوه پشت این چمنزار بزرگ را نقاشی کنی

محکوم یعنی کسی که معمولی نیست برای آنها--یعنی همان دیگران--

و تو محکوم می شوی!

به اینکه چِرا ها را نمی بینی...

3.سلام می کنی و وارد می شوی..

کم کم سرد می شوی ، عین خودشان--یعنی همان دیگران--که کنار آتش تنها نشسته اند و به تنهایی

به تو

چای تعارف می کنند.

و شاید نیمی از مسئله همین بود که آنها

فقط تعارف می کردند..

و از تو می خولستند همان چیزی را بخوری که صلاح است

ولی تو...