1.قدیم تر ها فکر می کردم که پایان یعنی وقتی همه برایت دست تکان می دهند،اما در حقیقت همین فکر کردن من اشتباه بود.
اشتباه چیزیست که برای آنها-- یعنی همان دیگران--شبهه ایجاد می کند.
قاضی یعنی آنها -- یعنی همان دیگران-- شاید آنها که تو نیستند و تمام مسئله همین بود که
نمی توانستم فرق بین آنها را تشخیص دهم....
2.اینکه می گویی خوب است ولی گاهی-- یعنی همیشه-- آنها از تو می خواستند همان چیزی را بگویی که
مطرح است ، و تو حواست به این طرح ها نبود
و
فقط دلت می خواست آن کوه پشت این چمنزار بزرگ را نقاشی کنی
محکوم یعنی کسی که معمولی نیست برای آنها--یعنی همان دیگران--
و تو محکوم می شوی!
به اینکه چِرا ها را نمی بینی...
3.سلام می کنی و وارد می شوی..
کم کم سرد می شوی ، عین خودشان--یعنی همان دیگران--که کنار آتش تنها نشسته اند و به تنهایی
به تو
چای تعارف می کنند.
و شاید نیمی از مسئله همین بود که آنها
فقط تعارف می کردند..
و از تو می خولستند همان چیزی را بخوری که صلاح است
ولی تو...