اتفاقای خوب فقط مال تو قصه هان،آدمای خوبم همینطور.بیرونم نمیتونن بیان.اگه یروز یکیشونو دیدی که اومده بیرون ینی انقد بد بوده که از دنیای قصه بیرونش کردن!!

ریشه

بعد از همه این حرفا دام یه دوست میخاد.یه پرنده.

یکی که هیچ جا ریشه نداشته باشه و از همه چیو گذاشتن و رفتن به ناکجا اباد هیچ ترسی نداشته باشه.البته با من!!

من بشم تنها ریشش

hug me

شمعارو روشن کردم.

چشامو محکم میبندم.....دستامو باز باز میکنم....

حتی تصورشم شیرینه....

ببین حتی تنم بوی تنتو گرفته!!!!

برف

میبینی؟برف مییاد!نه ازون برفایی که با بارو بندیلشون میانو یه هفته میشینن ور دل پنجرت،ازون برفایی که تو دوس داری.

ازون برفایی که تو اسمشونو میذاری دونفره و من میگمشون سه نفره.باور کن نصف لذت این برف به خش خش سیگار گوشه لبته.

شاید این برف ینی خدا هنوزم حواسش به منو تو هست!

دوست دارم خودم همه چیو بنویسم.خودم نقاشی همه صفحه های زندگیمو بکشم.هرچقدرم احمقانه و بچگانه.

دوست دارم جمله به جملش کار خودم باشه.کلمه به کلمه و نقطه به نقطش.

ولی دوسم دارم با مداد بنویسم،و یه پاک کن گنده تموم نشو هم داشته باشم(نه،این دیگه خیلی خوشبحالم میشه،خب تموم شوی گنده!!).

اولین کاری که میکردم یه قلب گنده میکشیدم واسه شابلوط....یه قلب پر سرو صدا و گنده

 پ.ن:م من فقط دارم نا امیدانه خودمو به درو دیوار میزنم دنبال یه حس.دنبال یه بغل که پر ارامش باشه واسم.دنبال یکی که خوب باشه و مهربون باشه واسم.یکی که خودش تنها کافی باشه واسه من و فقطم مال خودم باشه.


چیزی که نمیدانم کیست...

با یه اهنگ قشنگ،با یه لبخند دلنشین...

چی بسر من اومده؟من انقد ضعیف نبودم!خیلی راحت میشکنم.اونقد راحت که حتی خودمم نمیتونم بفهمم اولین ترکو کی برداشتم؟

وقتی به زندگیم نگاه میکنمو میبینم چقد تنهام ترس برم میداره ،تنهایی رسیدن به هرچی،میترسونتم.دیگه نمیخام با جا خالی های زندگیم زندگی کنم.

دلم حس میخاد...ولی وقتی احساس بقیه رو گدایی میکنم حالم از خودم بهم میخوره.

وقتی از شابلوط میخام که دوسم داشته باشه یا بذاره بره و ... دلم حس واقعی میخاد

بقولی:

دلم برای یک نفر تنگ است....نه میدانم نامش چیست...و نه میدانم چه می کند...حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم....رنگ موهایش را نمی دانم....لبخندش را هم ندیده ام....فقط میدانم که باید باشد و نیست

دلم میخااااد

فقط دلم میخاست یروز صب از خاب پاشم ببینم هستم.نه اینکه شبیه بودن الانم نفس بکشم،نه اینکه عین ادم اهنی سر ساعت 6 پاشم گیجو ویج تلو تلو بخورم تو دسشوییو خلاصه با بدبختی خودمو برسونم تو ماشین و تا 6 شب تو یه اتاق 3 در 4 تک و تنها بچسبم به کامپیوترمو برنامه های احمقانش.

نه اینکه شب که شد سرمو بندازم پایینو برگردم پیش شیویدایی که حتی این روزا جواب سلام منو هم نمیدن فقط به جرم من بودنم.

نه اینکه از صب تا شب چش بدوزم به این موبایل کوفتی که شابلوطی شاپرکی!!!،حتی شرکت تبلیغاتی ای بم یه اس ام اس بده و وقتی نا امید شدم بشینم غصه بخورم که من حتی اسمم تو گوشی هیچکدوم از کسایی که میگن دوسم دارن بنام خودم سیو نیست!!!

دلم میخاد صب پاشم حس کنم که زندم.که ینفر،یه موجود زنده،نه اینکه دوسم داشته باشه،اجازه بده دوسش داشته باشم!ینی اینم توقع زیادیه؟!!!

دلم میخاد شاد باشم.بخندم.قه قهه بزنم.برقصم.اواز بخونم با اینکه صدام افتضاحه!

کاش قبل از اینکه دیر شه یروز اینارو تجربه کنم

 

ترس

 

اقای شیوید دوست میگه من خیلی ترسو ام.میگه یه خط قرمز دور خودم کشیدم و هیچکیو توش راه نمیدم.حتی یه دوست جدیدو بعد از هزار جور گزینشو با کلی ترسو لرز اونم سالی یبار میکشم تو حلقمودرشو دوباره محکم میبندم!!!خوب که فک میکنم میبینم راس میگه.میترسم چون بیرون اومدن از این دایره هه واسم ترسناکه.

 اینکه بدونی چی داری و چی نداری خیلی مهمه.اینکه اونی که داریو دوس داشته باشیم خیلی مهمه.هم مهمه هم خوبه.اسن اصل همینه.نمیگم بهمون قانع باشیم و تلاش واسه بهترش نکنیم.نه.ولی یسری حدودو باید توی تلاشامون رعایت کنیم.کلا با خط قرمزا و محدودیتای بی منطق موافق نیستم.بقول مردیت توی gray’s anatomy :

"همیشه یه خطایی هستن که گذشتن ازش خیلی خطرناکه.ولی اگه ادم بخودش یه فرصت بده و ازون طرف خط نگاه کنه چیزای تماشایی میبینه"

ولی گاهیم اون ور خط قرمزا فقط سقوط ازده.بدون چتر نجات.حالا هزاریم که تو بگی من میشم چتر نجاتت.

یوقت ادم میشه مث همین الان من.دارم سقوط میکنم.میدونم دارم سقوط میکنم ولی حاضر نیستم برگردم توی دایره امن خودم.

پ.ن:اه که چقد من نفرت انگیزم.رقت انگیزم!!!!

تلخو شیرین

خب اخه عزیز دل شاتوت،مگه دوس داشتن این نیست که بتونی هروز یکیو زندگی کنی؟

خب منم مث همه شاتوتای دیگه روز تلخ دارم و روز شیرین.روز خوب دارمو روز بد.من میگم دوست داشتن ینی بدون بهونه بتونی همونقد که با روزای شیرینم شیرینی با روزای تلخم هم حالا شیرین نه اقلا گس باشی.

شابلوط بمن میگه تو بمن بگو تو روزای تلخت چیکار کنم من همونکارو میکنم.من میگم دوس داشتن ینی بدون پیش فرض بدونی باید چیکار کنی.گفتن من  میشه دیکته کلاس اول!به همون کسل کنندگی.اقلا واسه من...هنوز به نتیجه نرسیدیم کی درست میگه !

ولی چقد دلم میخاس یروزی مث امروز که انقد تلخم یه شابلوط شیرین میومد دستمو میگرفت میگفت امروزو مرخصی!نمیخاد کار کنی اسن،ورم میداشت میبردم یجایی که خودش تصمیم میگرفت کجا باشه و بابتش نیم ساعت با من بحث نمیکرد که :خب تو بگو کجا برم من میرم! و عوض اینکه هی بگه خب بچیزی بگو شاتوتی خودش هی یه چیزایی بگه که من قل بزنم از خنده.برام ازین بستنی زمستونیایی بخره که میدونه میمیرم براشون با یه عالم ادامس خرسی که هی دستمو لیس بزنمو چاپشو بچسبونم رو دستمو کلی باش بخندم.خندوندن من اسن کار سختی نیست ولی شابلوطکم همیشه یادش میره من به چی میخندیدم!

شابلوطم خیلی کم پیش میاد صورتی حرف بزنه.صورتی که میدونی چیه؟ملوس!بقول بچه ها عشقولانه! ولی همون قرنی یبارشو میتونم هورت بکشم.خیلی راحت میتونم نفس بکشمش.میتونم کل قرنمو باش زندگی کنم.

ولی خدا نکنه بحث فلسفه و منطق شه.با اینکه خودم بیشتر ور منطقیمو میندازم وسط و هی باش ور میرما ولی نمیدونم چرا موقع فهمیدن که میشه اسن نمیفهممش! وقتی نوبت من میشه حرفای کافکا از نویسنده کتابای کنکور بچگیامم گنگ تر میشه.