تا حالا شده ....

تا حالا شده که نشسته باشید که ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت میدهید٬ بکنید...

...آن خداست که از طریق روح القدس با شما حرف میزند.

 

 

آیا تا حالا شده که یکدفعه در مورد شخصی که مدت طولانی است که ندیدید  فکر کنید و سپس میدانید که او را  بزودی خواهید دید و یا از او تلفن یا نامه ای دریافت خواهید کرد...

آن خداست... چیز تصادفی  نیست.

 

آیا شده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کرده باشید...مثل پولی ازطریق پست٬ قرضی که صاف شده٬ کوپن خرید رایگان کالا ازجائیکه می خواستید چیزی از آنجا برای خود بخرید اما بزاعت مالی آنرا نداشته اید...

آن خداست... او خواست دل شما را میداند.

 

آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه میکنید...

 آن خداست... که شما را از میان تمامی رنجها عبور داده تا روز روشن او را ببینید.

آنگاه که............

آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما.

 (نمل/79)


آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش.

 (زمر/53)


آنگاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شوی، به یاد قیامت باش.

 (فاطر/ 5)


آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن.

(فاطر29-30)


آنگاه که دوست داری به آرزوهایت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم.

 (غافر/60)


آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد،
به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم.

(بقره/152)


آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان.

 (طه/14)


آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان.

 (اعراف/55)


آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر.

 (مومنون/97)


آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است.

 (قصص/67)

گلچین اشعار صائب تبریزی

 

هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد
هر تشنه لب به چشمه ی حیوان نمی رسد
کار مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشق
این کشتی شکسته به طوفان نمی رسد
وقت خوشی چو روی دهد؛ مغتنم شمار
دایم نسیم مصر به کنعان نمی رسد
کوتاهی از من است نه از سرو ناز من
دست ز کار رفته، به دامان نمی رسد
آه من است،در دل شبهای انتظار
طومار شکوه ای، که به پایان نمی رسد
هر چند صبح عید ز دل زنگ می برد
صائب به فیض چاک گریبان نمیرسد صائب تبریزی

 

گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست صائب تبریزی

از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
ابروی قبله را خبری از اشاره نیست صائب تبریزی

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
امید ما به نماز نکرده بیشترست صائب تبریزی

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم صائب تبریزی

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری صائب تبریزی

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد
که بلبلان همه مستند و باغبان تنها صائب تبریزی

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد صائب تبریزی

شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب صائب تبریزی


آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت صائب تبریزی

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب
از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی صائب تبریزی

نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است صائب تبریزی

عیش امروز علاج غم فردا نکند
مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح صائب تبریزی

عشق و محبت

 

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد: یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! » وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: « با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند! »

**ღღچشم انتظارღღ**

ღღاگه قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری ღღ

اگر انقدر نوروز را دوست داری چرا تا آخر سال چهرهای پریشان و ناراحت داری؟

اگر انقدر نوروز رو دوست داری چرا پس تو دو هفته ی اول سال زندگی را به خوابی سپری میکنی؟

اگر انقدر نوروز رو دوست داری چرا با کپسولی میزنی کودکی را در چهارشنبه سوری مجروح میکنی و 

13 روز تفریح را از آن میگیری؟

اگر نوروز را دوست داری چرا باطن خودت را نوروزی نمیکنی؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

برچهره گل، نسیم نوروز خوش است 

  در طرف چمن، روی دل افروز خوش است

      از دی كه گذشت هر چه گوئی خوش نیست   

    خوش باش و ز دی مگو كه امروز خوش است


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


باید بروم در خلوت سرخ


تا بتوانم  ترانه ی آگاهی بخوانم


و خدا است تنها پناهم


خلوت، تولد حقیقتم خواهد شد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید

رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ


 

زمان

بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند

بس تند میگذرد برای آنان که می ترسند

بس طولانی است برای آنان که در اندوهند

وبس کوتاه برای ان که عاشق اند .

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

درمهربانی همچوباران باش

که درترنمش

علف هرز و گل سرخ یکیست

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

پائیزرا دوست دارم            چون فصل غم است

غم را دوست دارم             چون اشک دل است

اشک را دوست دارم         چون شاه دل است

دل را دوست دارم            چون محبت را به من آموخت

محبت را دوست دارم        چون دوست را بی آنکه بدانم چرا :

                          دوست دارم . 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

پرمعنی ترین کلمه (ما) است آن رابکار ببر.

سازنده ترین کلمه (گذشت) است آن را تمرین کن.

سرکش ترین کلمه (هوس) است با آن بازی نکن.

بی رحمترین کلمه (تنفر) است از بین ببرش.

خودخواهانه ترین کلمه (من) است خطش بزن .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آسمون به ماه میگه :

عشق یعنی چه ؟

ماه میگه : یعنی بودن در آغوش تو

ماه میگه : تو بگو عشق یعنی چه ؟

آسمون میگه : انتظار دیدن تو

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خدایا! من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم

که تو در عرش کبریایی خود نداری !

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری !!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چه دیر می فهمیم

زندگی همان روزهایی بود

که سپری شدنش را آرزو می کردیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

در دنیا خواستار سه چیز باش :

ستاره به مدت یک شب

گل به مدت یک روز

رفاقت به مدت یک عمر

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

گنجشک به خدا گفت

لانه کوچکی داشتم ...

آرامگاه خستگی ام " سرپناه بی کسی ام .

طوفان تو آن را از من گرفت

کجای دنیای تو را گرفته بود ...

خداگفت:ماری در راه لانه ات بود توخواب بودی

باد را گفتم لانه ات را خراب کند

آنگاه تواز کمین مار پرگشودی

وچه بسیار بلاها که از تو بواسطه محبتم دور کردم

وتوندانسته به دشمنی ام بر خواستی

عکس خدا در چشم عاشق است......

قطره؛ دلش دریا می خواست


خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش

 

 رو گفته بود، هر بار

 

 خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی

 

 راهی از رنج و عشق و صبوری،

 

 هر قطره را لیاقت دریا نیست!

 

قطره عبور کرد و گذشت

 

قطره پشت سر گذاشت

 

قطره ایستاد و منجمد شد



قطره روان شد و راه افتاد


قطره از دست داد و به آسمان رفت
 


و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق

 

 و صبوری آموخت
 


تا روزی که خدا به او گفت :

 

 امروز روز توست، روز دریا شدن!


خدا قطره را به دریا رساند



قطره طعم دریا را چشید


طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت:

 

 از دریا بزرگ تر هم هست؟


خدا گفت : هست!


قطره گفت : پس من آن را می خواهم



بزرگ ترین را، و بی نهایت را !




پس خدا قطره را برداشت

 

 و در قلب آدم گذاشت و گفت :

 

 اینجا بی نهایت است!



و آدم عاشق بود،

 

 دنبال کلمه ای می گشت

 

 تا عشق را درون آن بریزد



اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت


آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت


قطره از قلب عاشق عبور کرد!


و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید.

 

 خدا گفت :

 

 


حالا تو بی نهایتی،

 

 زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است

دانه ای که سپیدار بود

دانه ای کوچک بود وکسی او را نمی دید.سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.

دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه.گاهی سوار باد می شد ؛و از جلوی چشم ها می گذشت.گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت:"من هستم،من اینجا هستم،تماشایم کنید"

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه میکردند،کسی به او توجه نمیکرد.

دانه خسته بود از این زندگی،از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود .

یک روز رو به خدا کرد و گفت:"نه،این رسمش نیست.من به چشم هیچ کس نمی آیم.کاشکی کمی بزرگتر ،کمی بزرگتر مرا می آفریدی."خدا گفت:"اما عزیز کوچکم!تو بزرگی،بزرگتر از آنچه فکر می کنی.حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.رشد ماجرایی است که تو از خودت دریق کرده ای.راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی،دیده نمیشوی.خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی"

دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید ،اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سال ها بعد دانه کوچک،سپیداری با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛سپیداری که به چشم همه می آمد.

اوست عاشق واقعي...




معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

سر عقل آمده آن بنده که دیوانه توست . . .



ايستگاه خدا

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر
رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

و به راستی اوست عاشق واقعی...درود بر روح پاک و مطهرش!


دل نوشت:گاهی از خودمان نا امید می شویم ...آخر خرابکاریهایمان از حد میگذرد...

اما مژده بدهم که خدا خیلی مهربان تر از این حرف هاست...

من عاشق خدام

 

عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم نمیگه بسه خسته شدم.

عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم منو بخاطر همینی که هستم میخواد.

عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم بهم هیچ وقت پشت نمیکنه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که وقتی میگم تنهام سریع خودشو بهم میرسونه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه بهم لبخند میزنه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه برام وقت داره.

عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم پناه میده.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه حواسش بهم بوده.