پنجمین سالگرد فوت مادرم تسلیت باد

امشب انگار دگر زندگی ام باور نیست

کس به جز غصه در این خانه مرا یاور نیست

سوختم در طلب دست نوازشگر و لیک

دو صد افسوس که دیگر به برم مادر نیست

بی گل روی تو مادر دو جهان ویران باد

که به جز اشک زلالت به جهان گوهر نیست

پیر میخانه چه خوش گفت که در محفل عشق

آنکه مادر نپرستیده کم از کافر نیست

آنچنان داغ فراقت به دلم آتش زد

که ز جسمم اثری از رد خاکستر نیست

مادرم رفت و نگاهش به دلم برجا ماند

به غریبی نگاهش نگهی دیگر نیست

عشق واقعی چیست؟؟؟؟

به نام حضرت دوست

سلام،حرفم رو با یه سوال شروع می کنم!

به نظر شما عشق یعنی چی؟؟

تعریفتون از عشق تا امروز چی بوده؟؟؟



لابد خیلی از شما هم مثل من فکر می کنید که عشق فقط اینه که :

هر روز به یاد کسی از خواب بیدار شید!!

هر روز بخواهید صدای کسی رو بشنوید!!!


هر روز بخواهید از کسی خبر داشته باشید!!


هر ثانیه و دقیقه بهش فکر کنید و دوست داشته باشید که بدونید آیا اون هم الان به شما فکر می کنه یا نه!!!


توی ذهنتون دایم اون رو با بقیه هم جنس هاش مقایسه کنید و هر دفعه هم به این نتیجه برسید که توی دنیا لنگه نداره!!!


و از همه اینا مهم تر این که دوست دارید بقیه عمرتون رو کنار اون باشید!!

بله،درسته.الان می تونید مطمئن باشید که شما عاشق شدید!!!اما این تازه اول راهه! یا به قول فروغ:

آری آغاز دوست داشتن است...

گر چه پایان راه ناپیدا ست.

 

اما خب اگه معنی عشق و وظیفه ای که در قبال معشوق دارید رو ندونید یا بهش عمل نکنید،ممکنه واسه همیشه عشق تون رو از دست بدید!

پس لطفا فقط چند دقیقه وقت صرف خوندن این مطلب کنید تا بتونید بفهمید که :

چه کسی واقعا عاشقتونه و کی ارزش عشقتون رو داره!!

 

این مطلب داستان دو مرد متاهلی است که دور از همسرانشان به سفر رفته اند.یکی از آنها به دور از همسر خود به خوشگذرانی و عیاشی مشغول می شود.اما مرد دوم سر به زیر و پایبند اخلاقیات بود.

اکنون بشنویم نظر مرد دوم را درباره عشق و دوست داستن:

 مرد سر به زیر و وفادار گفت :

" به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است.بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوییم.من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود ، می تواند روزی موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روز در آن دنیا و پس ازمرگ باشد ، باز هم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سختگیر هستم ."

 

شیوانا سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت :

" دقیقا این معنی عشق است . مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی ، بلکه عشق یعنی اینکه مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت نشود .

 

این معنای واقعی دوست داشتن است ."


دوست عزیز پس اگر کسی شما رو واقعا دوست داشته باشه هرگز موجب ناراحتی شما نخواهد شد،حتی در مقابل کار نادرست شما رفتاری مناسب و شایسته خواهد داشت.

به قول گابریل گارسیا مارکز:

 "هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود."

امیدوارم عشق حقیقیتون رو پیدا کنید و در کنارش به آرامش برسید.



این پست به در خواست یکی از دوستان مربوط به احساس یه ماهی قرمز تازه از تخم در اومده هست...

من هنوز به دنیا نیومدم نمیدونم دنیای درون آب چطوریه...؟

آیا من خواهر و برادری دارم؟

آیا من بعد از دنیا اومدن زنده خواهم موند؟؟

واااااای کلی سوال توی این مغز کوچولومه، اما کیه که به سوالام جواب بده؟

جز این که به دنیا بیام کسی نیست که بهم بگه بیا اینم جواب سوالات

من حتی نمیدونم جنسیتم چیه...واااااااای خدای من....

امروز روزیه که قراره به دنیا بیام...

روز شیرینیه اما یکم می ترسم

نکنه یه وقت منو بخورن

نکنه گمو گور بشم...نکنه مامانم حواسش نباشه و یکی منو ببره.وااای خداجوون لطفا مراقبم باش

این دنیایی که من درون مادرم دارم خیلی تاریک و تاره و تنهام اما مطمئنم وقتی بیام بیرون کلی دوست پیدا میکنم و دیگه تنها نیستم...

دارم به دنیا میام...چقدر همه چی روشنه...من چقدر خواهر و برادر دارم...می دونستم که این دنیا خیلی زیباتر از دنیای درون مادره....

زمان گذشت و گذشت تا اینکه من بزرگ شدم و مادرم پیر....

ما داخل مغازه ای به اسم ماهی فروشی زندگی میکردیم....

روزی رسید که داشتن منو مادرم رو از هم جدا میکردن..

می خواستن مادرم را به جای دیگری ببرند..

اون لحظه بود که با خود گفتم ای کااش به  دنیا نمیومدم و زیبایی این دنیا رو نمیدیم، که به قیمت از دست دادن مادرم تموم شه...

تجسم آرزو

وقتی آرزوی خود را تجسم كرده و با چشمانی بسته و با تمام وجود آن را حس می‌كنید قطعاً به آن آرزو خواهید رسید. چون ذهن انسان قدرت تشخیص واقعیت از خیال را ندارد. وقتی شما تصور می‌كنید كه مثلاً در یك مسابقه برنده شده‌اید. و با تمام وجود جزییات آن را احساس می‌كنید و از برنده شدن لذت می‌برید، ذهن آن را به كاینات ارسال می‌كند و آن خیال به واقعیت می‌انجامد.

راستش وقتی فکر می کنم می بینم دقیقا همینطوری بوده من هر چیزی رو که آرزو کردم و با چشمان بسته اون رو با تمام وجود حس کردم و یا حتی وقتی اینقدر بهش فکر می کردم که خوابش رو هم تمام و کمال می دیدم بهش رسیدم. حالا متوجه می شم این هزار تا آرزوی قشنگی که دارم خیلی زود میشه بهش برسم. راستی شما چندتا آرزوی بزرگ دارید؟ اصلا آرزوی بزرگ دارید؟. بعضی وقتا اگه آرزویی می کنید و فکر می کنید یکی می تونه اون آرزو رو بر آورده کنه براتون کار خودتون رو خراب می کنید. مثلا من روزهایی که دوست داشتم برای خودم ابزار کاری فراهم کنم همش به این فکر می کردم کاش توی خانواده ثروتمند بزرگ می شدم و بابام این چیزا رو برام می خرید! بزرگ که شدم یاد گرفتم که آرزوهام رو خودم برآورده کنم. اگه خودم اراده کنم و  بخوام حتما هستند کسایی که دستت رو بگیرند.

گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد

فقط دستی ست برای گرفتن

و قلبی ست برای فهمیدن

چطور زندگیت را تباه کنی؟!

اصلا نظم و انضباط نداشته باش!

شلخته باش. تو که در سربازخانه یا پادگان آموزشی ارتش نیستی. تو یک ژیگولوی اتو کشیده هستی، و مستحق استراحت. تو نیاز به خواب قیلوله داری. احتیاج داری دائم لم بدی و استراحت کنی. اصلا هم خودت را مقصر ندان که چرا تو زیر لحاف هستی و دیگران سرکار. هر وقت دلت خواست از خواب ناز بیدار شو و بعد هم تا هر وقت دوست داشتی بیدار بمان. تلوزیون کلی فیلم خوب نشان می دهد، مخصوصا فیلم های تکراری...هیچ چیز بیشتر از این به حال تو فایده ندارد که برای صد هزارومین بار فیلم تکراری تماشا کنی. منظورم این است که این چیزها خیلی خوب است، مگر نه؟ چه لزومی دارد قبل از ساعت سه نیمه شب بخوابی؟

اصلا هم راجع به صبح فکر نکن، چون آن موقع که تو بیدار نیستی.صبح مال کشاورزهاست و من گمان نمی کنم آدمی مثل تو صبح زود بیدار شود و برود طویله را تمیز کند، درست است؟

هر چه دلت می خواهد بخور. هی تو عالی به نظر می رسی، حالا وزنت هر قدر که می خواهد باشد. خدا تو را زیبا و دافریب آفریده. تو فقط صد و چهل، پنجاه کیلو بیشتر از آن مانکن های لاغر مردنی مجلات مد، وزن داری، که این هم مشکل آنهاست، نه تو. آنها هستند که اشتها ندارند. هر چه دلت می خواهد و هر وقت دلت می خواهد بخور. وقتی که تو کار بهتری نداری که به آن بپردازی، چرا لخ لخ کنان سر یخچال نروی و به هر چیزی گاز نزنی؟ منظورم این است که کسی نگاهت نمی کند، می کند؟ تو که تحت نظر پلیس نیستی، مگر نه؟ باقیمانده کیک و پای سیب را نوش جان کن و کلکش را بکن.

حالا حواست را جمع کن. این قسمت خیلی مهم است. وقتی ترجیح می دهی تفریح کنی، اصلا به خودت زحمن کار نده. در واقع، وقتی حال و حوصله نداری، تن به کار کردن نده. زندگی کوتاه است. چرا باید حتی لحظه ای از آن را صرف کار لعنتی کنی که دوستش نداری؟

لزومی ندارد کاری را که دلت نمی خواهد انجام دهی. تو خیلی بالاتر از اینها هستی. در واقع از هرکس و هر چیز دیگری در روی کره زمین بهتری. تو حق داری هر کاری را که دلت نمی خواهد انجام دهی، رد کنی. به هر حال پول از یک راهی به سوی تو می آید، از راهی آسان، چون تو خودت این طور می خواهی.

اصلا به خودت زحمت نده که منضبط باشی. تو همین طوری هم به خودت می بالی و به راستی خوشحالی. تو مثل نوزادی دوست داشتنی و همه همیشه تو را از این بابت تحسین می کنند، حتی وقتی بزرگسالی با موهای جوگندمی و شکم گنده بشوی.

داستان خواستن، توانستن است...

دموستنس آدم ضعیفی بود، بچه خیلی شرمگین و صدایش بسیار نا رسا و اندامش بی قواره و فن سخن گفتن را حتی در حد یک بچه معمولی بلد نبود.

دموستنس بچه کوچکی بود و ارثی که به او رسیده بود، مدعیان خوردند. برای این که در دادگاه وکلای مدافع مدعیان و غاصبان که سوفیست ها بودند، به قدری با توانایی توانستند حق او را ضایع بکنند و غصب دیگران را حق نشان بدهند که او از این ارث بزرگ محروم شد .

این محرومیت که به وسیله قدرت سخن و منطق دچارش شده بود، در او واکنشی ایجاد کرد که اگر من می توانستم حرفم را بزنم و می توانستم استدلال مخالف را جواب بدهم، حقم این چنین تضییع نمی شد. برای همین تصمیم گرفت علی رغم ضعف بدنی و ضعف بیان و صدا و جاذبه نداشتن قیافه بر همه ضعف ها یش چیره شود و یک سخنور توانایی شود که بعد بتواند حقش را احیا کند .

برای این کار تمرین های خاصی کرد . او تنها به کوهستان می رفت و در میان سنگ ها حفره ای درست کرد به اندازه ای که خودش ایستاده بتواند در این حفره جای بگیرد . در اطراف و دیوارهای این حفره و غار تیغ ها و میخ ها و سیخ هایی به شکلی نصب کرده بود که بتواند یک فضای متناسب و محدود و مقیدی داشته باشد که وقتی در ان قرار می گیرد و تمرین سخنرانی می کند، دستش و سرش و بدنش و گردنش را نتواند بیش از آنچه لازم است، حرکت بدهد و یا حرکات اضافی و ناشیانه به اندامش بدهد.

به این شکل که وقتی سخن می گوید دستش را به همان میزانی بتواند حرکت بدهد که برای بیان آن سخن لازم است و اگر دستش را به طور انحرافی ویا اضافی حرکت داد، به یکی از این تیغ ها و یا سیخ ها بخورد و مجروحش بکند . بعد این زنندگی ها و گزندگی ها و این محدودیت های تیز و تند او را مقید به حرکات یک نواخت و هماهنگ و لازم بکند. برای این که یکی از تمرین های سخنرانی این است که اداهایی که سخنران در می آورد، متناسب و طبق یک فنی باشد.

او سال ها در آن قیدها و در میان ان سیخ ها و تیغ ها در بیابان تمرین کرد ودر آنجا که کسی هم نبود و خجالت هم نمی کشید، خطاب به یک جمعیت فرضی سخن می گفت، فریاد می کشید و عقده هایش را خالی می کرد . این تمرینات البته بعدا اورا به یک سخنور بزرگ تبدیل کرد و خطیب بزرگی شد که در تاریخ به عنوان یکی از خداوندان سخنوری شناخته می شود و حتی برای یکی از سخنرانی هایش ۷ سال تمرین و کار کرده است و خلاصه توانست حقش را اعاده نماید.

از ماجرای دموستنس می توان آموخت که انسان در اثر تمرین و ممارست می تواند بر همه مشکلات فائق اید و به آرزوهایش برسد و در واقع ترجمان این ضرب المثل است که خواستن توانستن است.

سارتر می گوید:

اگر یک انسان فلج ؛ قهرمان رشته دو نشود خودش مقصر است.

..... تولـــــــــــدم مبارک

از  قافله جا ماندم

 درست بیست و چند سال پیش،

 ماندم...

 زندانی این روزگار زشت شدم...

 روزگاری که

نه از جنس من است نه از برای من...

 چه رسمیست دنیا!

از گردشش می نالیم و می نالیم

و روز زمین گیر شدنمان را جشن می گیریم!

 نمیدانم...

 قلمم زیر بار دردها ترک برداشته کمرم خم شده!...

 با این حال

هنوز هم به دوست لبخند میدهم

امروز آغاز غربت نشینی ام هست...

به رسم عادت...

تولـــــــــــدم مبارک !!!!!!!

زمزمه قرن 21

 

دارم لبه حوضچه کم عمق حیاط پابرهنه راه می روم

                                                                             ترس

 افتادن توی آب آن هم آب کم عمق یکی از ترس های لذت بخش است!!!!

اگر بیفتم توی آب؟!!!

  خیلی لذت دارد!!!

نمی دانم برای چندمین بار است که دارم محیط حوضچه را طی می کنم... پابرهنه!!!

 دارم پابرهنه فکر می کنم، به این که چرا ما آدم ها با هم رفت و آمد می کنیم؟!

یک مشت جواب کلیشه ای در ذهنم رژه می روند....

برای این که از حال هم باخبر شویم...

تنهایی هایمان را پر کنیم...

به هیچ کدامشان توجه نمی کنم. اصلا قانعم نمی کنند...

ما آدم ها وقتی همدیگر را می بینیم به جای این که به هم انرژی مثبت بدهیم، یا به هم فخر می فروشیم یا به هم طعنه می زنیم و یا همدیگر را مسخره می کنیم و ناراحت...

خدا نکند اگر ببینیم که یک نفر دارد در مسیر خودش پیشرفت می کند!!!!!!!!!!

تمام تلاش مان را به کار می بندیم تا به هر نحو عقده درونمان را بر احساساتش بکشیم و زخمی اش کنیم ( باور کنید انکار این سطرها ، چیزی را عوض نمی کند...باور کنید! )

به بهانه باخبر شدن از حال یکدیگر، به هزار و یک بهانه پوچ، وقت و انرژی همدیگر را می گیریم. روح های مان را خسته می کنیم. ما روح های مان را کسل می کنیم.

خیلی های مان می دانیم که این معاشرت ها برای نابود کردن تنهایی نیست! چون در جمع هم، احساس تنهایی می کنیم! نمی خواهیم بپذیریم که فقط خودمان می توانیم خودمان را از تنهایی نجات دهیم!

دارم پابرهنه فکر می کنم:

ما آدم ها برای این باید با هم رفت و آمد کنیم که به هم امید، انگیزه، انرژی مثبت و... بدهیم،

روح های مان را شاداب کنیم

ما باید روح یکدیگر را شاد کنیم!

                                                 کار سختی نیست...اصلا کار سختی نیست!!!!

دارم با خودم فکر می کنم که اگر نتوانم به کسی امید، انگیزه، انرژی مثبت و... بدهم، اگر نتوانم روحش را شاداب کنم،

                                     همان بهتر که هزار بار محیط حوضچه را پابرهنه طی کنم!!!

 اگر بیفتم توی آب؟!! 

 پاهایم را وارد آب می کنم...

                                           غبله بر ترس ها همیشه لذت بخش است!!!

بـــرایــت خـــواهـــم نــوشـــت

از ابهــــام لحظــــه هـــا

از تــــردیــــد

از حجــــم مـــرگ آور نبـــودنـــت

از کســــانــی کـــه ردّ مـــی شـــونـــدُ

بـــوی تـــو را مـــی دهنـــد

شـــاعـــرانــی کـــه از تـــو مـــی نــویسنـــدُ

شعـــرشـــان را بـــا نـــام خـــودشـــان چـــاپ می کــنند

روزنـــامـــه هــا کـــه عکســـت را درشـــت مـــی انـــدازنـــد ،

بـــی مـــن در کنــــارت

بــــرایـــت خـــواهــــم نـــوشــــت

از حــــدیــث تلــــخ بغـــض هـــای تـــا ابــــد

از قنــــاعـــت بـــه یـــک خـــاطـــره ،

یـــک یـــاد ،

یـــک شــــب مهتـــاب

از صبــــوری مــــنُ

جـــای خـــالـــی تـــوُ

شـــب هـــای مـــن

بــــرایـــت خــــواهـــم نـــوشــــت

حتــــی تــــو هــــم

بـــرای مــــن نبـــودی

حتــــی تــــو هـــم

بــــرای مــــن نبـــودی

ترانه....

خواستم ترانه ای بخوانم

دیدم زیباترین ترانه ها

آواز رهائی است

رهائی از هر آنچه که مرا در بند کرده است

اما چه شد که دگر بار

اسارت در قلبم ریشه دوانده است

مگر مرا از جنس میله های قفس آفریده اند؟

..... حال رفتن

امکان هجرت تو

تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت

من پیشتر،دیده بودم

جرقه محال ماندنت را

در سایش دستانمان به رفتنت ایمان دارم،

چون ماهی آزاد به جریان آب

نبودنت،

مرا در سطح بزرگ اشکهایم پر از عطش میکند

چقدر سنگین شده اند شانه هایم!

آخر بعد از تو ترازوی تنهایی ام شده اند...

.....

سلام دوستان...

یه مدت نتونستم بیام و بهتون سربزنم...

                                                               از همتون عذر میخوام...

بابته اینکه تنهام نزاشتین ازتون ممنونم...

ازاین به بعد شاید زیاد نتونم بیام ولی فراموشتون نمیکنم.....

منتظرتونم.....

دل شکستی و رفتی....

                       

                                      چرا پس عاشقم کردی؟

                                                                                                تویی که رفتی بودی

خسته ام........

 

      از زندگی از این همه تکرار خسته ام

                                                از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

      دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

                                                امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

خداوندا !

 

مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم

 

 پس مرا  درياب

 

و به سوي خويش بازگردان ،

دستان مهربانت را بگشا 

که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم

فاصله....

در ميان من و تو فاصله هاست         

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دست هاي تو توانايي آن را دارد

                        که مرا زندگاني بخشد

چشم هاي توبه من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

                سطر برجسته اي از زندگي من  هستي

 

ماه رمضان ماه زیبایی ها....

 

تنهایی بعضی وقتا خیلی بده

تولدم مبارک

چقدر خوب به یاد دارم گذشته ها را...رویا ها و آرزوهای محالم را...سختی ها را...غروب های سنگین را...سکوت هایم را...بندها را...اشک ها و دردها را...یادم هست حرف ها را...چشم ها را...خرده گرفتن ها را...من کودکی بی ادعا بودم...می شکستم و رد میشدم اما در دلم رویایی شیرین و بزرگ بود

و اکنون خوشبختی نزدیک است و من از ته دل میخندم

 

۶ مرداد تولد ۲۰سالگیم مبارک