خداوندا

 از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد. 

خداوند گفت : نازنین بنده ام من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد

 بودن با خود توست.

 

نامت چه بود ؟

آدم

فرزند ؟

من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد ؟

بهشت پاک

اینک محل سکونت ؟

زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی ؟

امانت است

قدت ؟

روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟

حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک

روز تولدت ؟

در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق

رنگت ؟

اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت ؟

رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان

وزنت ؟

نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین

جنسیت ؟

نیمی مرا در خاک ، نیم دگر خدا

شغلت ؟

در کار کشت امیدم ، به روی خاک

شاکی تو ؟

خدا

نام وکیل ؟

آن هم فقط خدا

جرمت ؟

یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟

همین

حکمت ؟

تبعید در زمین

همدست در گناه ؟

حوای آشنا

ترسیده ای ؟

کمی

ز چه ؟

که شوم من اسید خاک

آیا کسی به ملاقات آمده است ؟

بلی

که ؟

گاهی فقط خدا

داری گلایه ای ؟

دیگر گلایه نه ، ولی

ولی که بود ؟

حکمی چنین ، آن هم به یک گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟

زیاد

برای که ؟

تنها فقط براي خدا

آورده ای سند ؟

بلی

چی ؟

دو قطره اشک

داری تو ضامنی ؟

بلی

چه کس ؟

تنها کسم خدا

در آخرین دفاع ؟

می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

 از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

این هم تقدیم میکنم به همه ی بر و بچ  دوست  داشتنی

سقف آرزو

سقف آرزو هایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی

سلام بچه ها ببخشید خیلی وقت که اپ نکردم   واقعا شرمنده ام

بنویس دوستت دارم آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته ,

به این سادگیا پاک شدنی نیست . گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی تو بنویس ..

تو … بنویس

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در

زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت

رنگ می زنم

فقط کسی معنی دلتنگی رو می دونه که طعمتلخ وابستگی رو چشیده باشه

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

زندگی زیباست ای زیبا پسند

خدایااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا داده هایت :نداده هایت و گرفتاری هایت را شکر

چون که:

داده هایت رحمت و نداده هایت حکمت و گرفتاری هایت امتحان است

ماهی فکر میکرد اگه تور رو بندازند سرش میشه عروس ماهیا شاه ماهی میشه شوهرش

ولی نمی دونست اگه تور رو باندازند سرش نگاه گرم ماهی گیر میشه نگاه آخرش

عشق

با زمان عشق فراموش میشود و با عشق زمان

انديشه ها،روياها،آرزوهاواشك ها ازملامان جدايي ناپذير

 عشق است.    

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net                      تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

در سينه خود شراره آسماني دارم كه نام آن وجدان است    

    تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

بی ترانه

باز باران بی ترانه
گریهایم عاشقانه
میخورد برسقف قلبم
یاایام باتو بودن
می زند سیلی به صورت
باورت شاید نباشد
مرده است قلبم زدستت
فکر آنکه با تو بودم
باتوبودم شادبودم
توی دشت آن نگاهت
گم شدم درخاطراتت

عشق

عشق همچو نقاشی است با این تفاوت که نقاشی را میتوان پاک کرد ولی عشق را هرگز

@@@@@@@@@


جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

 معتقدم كه سر نوشت انسان را تنها محبت معلوم مي كند و بس .....

من توی این دنیاازسه آهنگ خوشم نمیاد

بشنوم صدای کودکی ازبی مادری

بشنوم صدای مجرمی ازبیگانگی

بشنوم صدای عاشقی از جدایی

تولدددددمممممممممممممممممممممممم   مباركككككككككككككككككككككككككككككككككك

 

یاد یاران
آسمان دل‌ من تاریک و ابرها سیاه و ماه‌ دور است. و دل من چروک است و نوای ‌دل من غصه است. و غصه قشنگ است وقتی برای دوست باشد. و دوست بیدار نیست و دوست خواب است. و خواب همیشه است. و دوست غصه را نمی‌بیند و قشنگی را حس نمی‌کند. و مرا نمی‌بیند. و مرا نمی‌خواند. و مرا نمی‌شنود و من نیز او را گرچه غصه‌دارم ... و خاطرها گرد و غبار گرفته‌‌‌اند. و من آن‌ها را در تشت می‌ریزم و می‌شویم و بر بند آویزان می‌کنم. و خشک که می‌شوند می‌بینم آن‌ها هم چروک‌اند مثل دل من... و دیروز در باغ بودم و گیلاسها را دیدم. و ریحان‌ها را دیدم. و در کنار درخت انار وجب‌وحب خاک بر سر ریختم و گشتم و گشتم و نشانی نیافتم. نه جوانه‌یی و نه نهالی و نه حتی هرزه‌گیاهی. و هرچه بود برگ بود و برگ بود و خرداد بود و بهار بود و نشانی نبود... و باغبان در بستر است. و باغبان مریض است. و باغبان در باع نیست.... و زمستان نزدیک است و زمستان امسال زمستان پارسال نیست. و آتش در باغ و کرسی در اتاق و انار روی کرسی نیست. و نمی‌دانم چرا «بهروز» گم شده است. و بی‌خبر رفته است. شاید او هم غصه‌دار است. و شاید اگر باران ببارد و باران زمین را غلغلک بدهد و زمین بخندد دوباره بازگردد... پس چرا باران نمی‌بارد؟

زمان و زمین می‌کند جور این روزها و تو اما ای خاک مهربان باش با اندام‌هایشان مهربان....


عشق

 
از دلم پرسیدم عشق را خلاصه کن گفت اغازه کسی باش که پایانه تو باشد

دروغ

سقراط مي گه يونانيها دروغ گو اند . خود سقراط يونانيه پس سقراط دروغ مي گه که يونانيا دروغ گو اند . بنابراين يونانيها راست گو اند پس سقراط راست مي گه که يونانيا دروغ مي گن حالا شما بگين يونانيا راست گويند يا دروغ گو؟لطفا نظر بگذارید

سقراط مي گه يونانيها دروغ گو اند . خود سقراط يونانيه پس سقراط دروغ مي گه که يونانيا دروغ گو اند . بنابراين يونانيها راست گو اند پس سقراط راست مي گه که يونانيا دروغ مي گن حالا شما بگين يونانيا راست گويند يا دروغ گو؟لطفا نظر بگذارید

آموخته ام

آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين

فرد دنياست .

آ‌موخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان

مي شود.

آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه

به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .

آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين

حسي است كه در دنيا وجود دارد .



آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .

آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك

كردنش نيستم دعا كنم .


آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را

انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از

جدي بودن باشيم .



آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به

انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .


آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .

آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند

آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .

آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .


آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي

ما را دارد .

آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق

بشويم.

آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .

آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري

فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.


آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را

وسعت داد.

آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه

بر خورد با آنرا انتخاب كنم.


آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام

شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه

هستيد .



آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه

از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .


آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط

دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .

 

از پادشاه یونان به کوروش 

 

کبیر:ما برای شرف می

 

جنگیم شما برای پول. 

 

 جواب کوروش کبیر به    

 

پادشاه یونان:هر کس برای

 

نداشته هایش می

 

جنگد.       

شب شراب رو دوست دارم،حتی با

 

 وجود خماری بامدادش....

قطره بارون پیری، خسته از بارون بودن و سفری که در دل آسمان و عناصر خشمگین کرده بود، به دل خاک می ره.. روح دانه ی کوچک بیدار می شه و پشتش بر اثر تماسی سرد به لرزه درمیاد و صدایی روشن می شنوه: هی کوچولو! حالا می تونی بیرون بری، می تونی زمین رو بشکافی و آزادی رو بازیابی.

دانه از زاده شدن می ترسه و بارون کمکش می کنه.. (این قسمتشو خیلی قشنگ گفته ولی دیگه نمی شه که همه ی کتاب رو بنویسم)

بارون خمیازه ای کشید و به دانه گفت: می بینی دخترم؟ زاده شدن آنقدرها هم دشوار نیست.

دانه: ولی درد داره...

بارون: اگر درد نداشت زندگی چنین ارزشی پیدا نمی کرد. حالا سعی کن جلو بری. باید بیرون بری، راه بری، فاصله ای را که تو را از بیرون جدا می کنه طی کنی و چون عادت نداری این کار تمام شب وقتت رو خواهد گرفت. به زودی می بینی که زندگی زیباست.. بخصوص بعد از باران...

و خمیازه ی بلندتری کشید و به نظر رسید که تشکر قلب کوچک گیاه را نمی شنود: متشکرم باران خانوم..

(برگرفته از کتاب روزینیا قایق من – نوشته ی