گفتم:خدای من دقایقی
بود در زندگانیم که دوست داشتم سرسنگینم را که از دغدغه های دیروز پربود و هراس
فردا،برشانه های صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم وبگویم.در آن لحظات،شانه های
توکجا بود؟؟؟؟
گفت: ((عزیزتر از
هرچه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی،که در تمام لحظات بودنت که برمن تکیه کرده
بودی من آنی خود را ازتو دریغ نکردم که تو اینگونه هستی.
گفتم: ((آخر آن چه
سنگ بزرگی بود که برسر راهم گذاشته بودی؟؟؟؟))
گفت: ((بارها صدایت
کردم آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمیرسی تو هرگز گوش نکردی و ان سنگ بزرگ
فریاد بلند من بود که عزیزتر ازهرآنچه هست از این راه نرو که به ناکجا اباد هم
نخواهی رسید.
گفتم: ((پس چرا آن
همه درد در دلم انباشتنی؟؟؟))
گفت: ((روزیت دادم
تاصدایم کنی،چیزی نگفتی.پناهت دادم تاصدایم کنی چیزی نگفتی.بارها برایت گل فرستادم
کلامی نگفتی.میخواستم برایم آخرتو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول دردکه تو
تنها اینگونه شد که صدایم کردی.))
گفتم: (( پس همان بار
اول که صدایت کردم درد را از دلم ننداختی؟؟؟))
گفت: ((بار اول که
گفتی خدا آن چنان به ذوق امدم که حیفم امد بار دیگر خداحافظی تورا نشنوم تو باز
گفتی خدا و من مشتاق تر برای خدا خدایی دیگر.من اگر میدانستم که تو بعد از علاج
دردهم برخدا خدا گفتنت اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.))
گفتم: ((خدا...ای
مهربانترینم دوستت دارم
))