باران...

دلت هر روز کوچه پس کوچه های دلم را قدم میزند...

بگوفردا که آمد...چترش راهم بیاورد...

اینجا هوا... بدجور"بارانی" است...

......................................................

روزت راچگونه بی من شب میکنی؟؟؟...

منکه خیلی وقت است...چشمهایم را با خود برده ام...

..........................................................

هیچ سهمی از"آغوشت" ندارم...

از وقتی تمام "تو" را...مال خود کرده است...

...........................................................

+هنوز چشم به راهم...وصبووووور...

به سلامتی مستیه چشمانت

به سلامتیه  شبهایی که "بی تو" صبح کردم ...

گیلاسم را با گیلاست هم  آغوش میکنم...

تا با بدمستیه بیخیالیهایت آرام بگویی:"نووووش"...

.............................................................

چه بی پروا از قبرستان احساساتم گذر میکنی!!!...

آهاااای...حواست باشد...

اینجا دلی خفته در خاک..."بی تپش" آرمیده است...

............................................................

چه بی معرفت شده است...روزگار...

سیلی اش محکم بود...برگوش احساساتم...

.............................................................

یکرنگ که باشی دنیا رنگارنگ می شود...

قانون زندگی است...رنگ کردن انسان های بی رنگ وریا...

حرفهای دلم...

هرگز راز چشمهایت را فاش نکردم...تابدانی...

معنای "پنهان کاری" را...بهتر از تو یاد گرفته ام...

...................................................................................

دستهایم همیشه سرد است...به امید روزی که ...

گرمای وجودت را برای همیشه...در آغوش بکشد...

...................................................................................

قصرخاطراتم را "ویران" کرده ای...

دیگر به یاد نمی آورند روزگاری را..که تو برایشان "ساخته" بودی...

....................................................................................

به آتش می کشانی خانه دلم را...هروقت با دیدن او...

جرقه ای در چشمانت می درخشد...

....................................................................................

برو....فریادی از من برنمی آید...

پای رفتنت بدجور...راه نفسم را بسته...

....................................................................................

مرا دریاب...

گل های روی بالشم جوانه زده اند...از بسکه هرشب به یاد خیال تو...

اشکهایم رابه پایشان ریخته ام...

.................................................................

هر روز"پر" می شوم از غصه هایی که تو...

با جای" خالیت"به روی دلم حک کرده ای...

.................................................................

عشق من...عاشقانه هایت راهم با خودت ببر...

اینجا کسی باور نمی کند...دست خالی به سفر رفتنت را...

................................................................

پاییزآمد...وقت کوچ پرندگان است...

وای برمن...که آشیانه ام را تازه برپاکرده ام...

......................................................

دنیایم را ویرانه کردی...ومن باهمین ویرانه ها...

دوباره"خودم" را ساختم....

...........................................................

با خیالت قدم میزنم...

این روزها پای احساساتت...بدجور"شل" می زند...

.............................................................

بوی تنت را...به روی همه لباسهایم "جا" گذاشته ای...

حال چه کنم؟؟؟...با شیشه عطرهای دست نخورده ام...

...........................................................

دیشب چشمانت را در "آسمان" دیدم...

توخواب بودی اما...من"خیال" دیدم...

..............................................................

قدری آهسته تر گام بردار...

تپش های قلبم اگربخواهند تو را دنبال کنند...من میمیرم...

..................................................................

چشمهایم را جستجونکن...

این بارانی که گونه هایت راخیس میکند...دریاب...

.............................................................................................

تمام دنیایم را زیر پاهایت ریخته ام...

نگران نباش...کوچه دلتنگیهایم هر روز تمیز میشود...

.............................................................................................

بیشتر از اینها به من بدهکاری...

روزهایی را که برای دیدن او...ازمن "قرض" گرفته ای...

.............................................................................................

قدم میزنی...در هوای نفس های او...

و من...نفس نفس تو را کم می اورم...

...........................................................................................

مهتاب لالایی میگوید اما...خواب از چشمانم پر میکشد...

صدای گامهایت را هرشب می شنوم...

فراموشکار دوست داشتنی ام..."در" را پشت سرت نبسته ای...

...............................................................................................

صحن چشمانت را قدم میزنم...

دیگر توان پر گشودن نیست...

چه ساده آدمها را...جلد نگاهت می کنی...

.................................................................................................

سلام به روی ماهتون...کشتید منو...

پروفایلمو فعالش کردم....

البته نظر لطفتونه ها...حالا من خودمو لوس میکنم شماخیلی جدی نگیرید..

ممنونم از محبت تک تکتون...

صدای رفتنت که به گوش می رسد...چشمهایم گریه را از آسمان             می دزدند...

تا اشکهایشان را پشت پایت بریزند...

شایدکه...زودتر برگردی...

هرتپش قلبم التماسی است ...برآخرین بوسه ای که...

به قرآن می زنی...فریاد دلم با بغض گلویم می شکند...

نامهربان دوست داشتنی ام...نرو...

 

 

"حریم عشق"

اینبار من آمده ام..به پای بوس عشقت...محراب نگاهت را بگشا...

 

من پیش دستی کرده ام...سجاده چشمانم از آن تو...جای تو اینبار...

 

من عبادت میکنم...اذان صدای دلنشینت را...دیر تو را یافتم...ببخش...

 

قضا بجا می آورم...اجابت کن مرا...احساسم را...نیازم را...وجودم...

 

نفسهایم را اجابت کن...تاسر بر مهر سجود خیالت بگذارم...

 

بی وضو آمده ام...تیمم خاک پایت توتیای چشمان خیس من است...

 

پشت به دنیا...روبه تو...طواف میکنم کعبه چشمان نفس گیرت را...

 

می گریزند ثانیه ها در گذر زمان...غرق شده ام...محو شده ام...

 

در غروب اقامه ای که درافق دریای قلب بی کرانت برپا ساخته ای...

 

لمس ضریح معطر شانه هایت...تبرکی است...برهوای صحن قلب بی ریای من...

 

وای برمن...بازهم قضاشد...نماز نیاز حرم دستان مهربانت...

 

اجابت کن مرا...  

سکوت شکسته...

هق هق سکوتم را می شنوی؟؟؟...

 

با بغضی درگلو تو را فریاد میزند...!

 

میبینی؟؟؟...آیینه خاطراتمان را هزار تکه کرده ای...

 

می چسبانم به هم...تصاویر غمناک زندگیم را...

 

جای نگاهت بر صفحه روزگارم خالی است...

 

خاطراتم کامل نشد...اه...خاطرم نبود...

 

تو چشمانت را از شهر دلتنگی هایم برده ای...

 

رهگذربودی انگار در پس...

 

کوچه پس کوچه های بی ریای دلم...

 

خانه رفتنت را بنا کردی...من ویران شدم...

 

بار سفرت را با چه اشتیاقی به آغوش کشیدی...

 

ومن چه ناجوانمردانه تلخیه حسادت را چشید م...

 

کاش من جای سفر بودم...

 

آنوقت چه شیرین بود...گرمای دلچسب آغوشت...

 

تو سفر کردی...من آواره شدم...

 

غریب نوازه دوست داشتنی ام...

 

من غریب ترین غریبه د نیام...

......................................................................

 

چه در چشمانت داری؟؟؟...که تا خیره می شوم...

 

غروب خورشید را در پهنای افق محو وبی انتهایش نظاره می کنم...

 

مرا با خود برده ای...به ژرفنای عمیق احساسات بی آلایشت...

 

بگذار برگردم...قایقم از قایق سهراب هم فرسود ه تر است...

 

به یکباره آمدی...آمادگی سفر نداشتم...

 

به راستی... تو کیستی؟؟؟...

 

بگو تا پیدا کنم...پاسخ سر در گمی هایم را...

 

دستانم صورتت را لمس می کنند...نقابی که پشت آن ما وا کرده ای...اسیرغم خواهد شد...

 

خط افق پیداست...بی کسیهایم را قاب گرفته ای...

 

ستارگان چشمانت را انگار...اولین بار است که می بینم...

شیرین ترازتلخ...

قصه هایم به پایان نمی رسند...غصه هایم نیزهمین طور...

ازپس هرداستانی...روایتی دیگررقم میخورد...انگار...

ازپس هرآمدنی رفتنی است آیا؟؟؟!!!...

 

توکه نیامده رفتنی شده ای...زنهاربه حال من...

برگشتی نخواهد داشت...رفتنت...

 

مثل روز روشن است...این سیاهی که دامنم راگرفته...

به یکساعت هم نرسید...لحظه هایی راکه برای ماندنت بامن...کنارهم جمع زدم...

چه زودبه پایان رساندی...برگهای کتاب عشقی را...که برایت قلم زده ام...

چه ساده لوحانه به انتهای جاده ای رسیدی...

که اصلا آغازی نداشت...

..............................................

آهای!...خاطره ازدست رفته زندگیه تباهه من...

شبگردی نکن...

مهتاب راخیلی وقت است که دیگر...

 

درآسمان شهرتنهایی هایم ندیده ام...

 

چشمانت راببند...ببندتاهمیشه...

 

سیاهی،سیاهی است...چه فرق دارد؟بازیابسته؟؟؟...

درهرصورت توتاریکی...

 

غباری که روی زخمهای جسم نحیفت نشانده اند...نمی زدایم..

تازه میشود داغت...باگردگیریه آیینه عقربه هایی که...

به جهت مخالف میچرخند...

 

ردپاهایت که باقی مانده روی ساحل خونین قلبم...

به آتش میکشاندتا ابد...ویرانه های به جامانده دلم را...

..............................................

دل خستگیهایم درآغوش حسرت می گریند...

ذره ذره آب میکندبغض نگاهت...شمع وجودم را...

بی کسیهایم راقسمت نخواهم کرد...باهیچ کس...

آری...تمامش سهم من است...

 

از روزهایی که بی حرم نفسهایت...نفس کشیدم...

چه لحظه های غریبی است...چه شهرعجیبی است...چشمانت...

فاصله بین نگاهمان...نمیگنجد در زمان..

چقدر...دوریم ازهم...

 

چشمهایم راپیشکش دل گرفته آسمان میکنم...

چه فرق دارد؟؟؟...به جای او...اینبار...

 

من میبارم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!