قصه هایم به پایان نمی رسند...غصه هایم نیزهمین طور...
ازپس هرداستانی...روایتی دیگررقم میخورد...انگار...
ازپس هرآمدنی رفتنی است آیا؟؟؟!!!...
توکه نیامده رفتنی شده ای...زنهاربه حال من...
برگشتی نخواهد داشت...رفتنت...
مثل روز روشن است...این سیاهی که دامنم راگرفته...
به یکساعت هم نرسید...لحظه هایی راکه برای ماندنت بامن...کنارهم جمع زدم...
چه زودبه پایان رساندی...برگهای کتاب عشقی را...که برایت قلم زده ام...
چه ساده لوحانه به انتهای جاده ای رسیدی...
که اصلا آغازی نداشت...
..............................................
آهای!...خاطره ازدست رفته زندگیه تباهه من...
شبگردی نکن...
مهتاب راخیلی وقت است که دیگر...
درآسمان شهرتنهایی هایم ندیده ام...
چشمانت راببند...ببندتاهمیشه...
سیاهی،سیاهی است...چه فرق دارد؟بازیابسته؟؟؟...
درهرصورت توتاریکی...
غباری که روی زخمهای جسم نحیفت نشانده اند...نمی زدایم..
تازه میشود داغت...باگردگیریه آیینه عقربه هایی که...
به جهت مخالف میچرخند...
ردپاهایت که باقی مانده روی ساحل خونین قلبم...
به آتش میکشاندتا ابد...ویرانه های به جامانده دلم را...
..............................................
دل خستگیهایم درآغوش حسرت می گریند...
ذره ذره آب میکندبغض نگاهت...شمع وجودم را...
بی کسیهایم راقسمت نخواهم کرد...باهیچ کس...
آری...تمامش سهم من است...
از روزهایی که بی حرم نفسهایت...نفس کشیدم...
چه لحظه های غریبی است...چه شهرعجیبی است...چشمانت...
فاصله بین نگاهمان...نمیگنجد در زمان..
چقدر...دوریم ازهم...
چشمهایم راپیشکش دل گرفته آسمان میکنم...
چه فرق دارد؟؟؟...به جای او...اینبار...
من میبارم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!