زنگ انشاء

می بینی رفیق

حالا که پر از حرفیم دیگر زنگ انشاء نداریم

دل

دلم آنقدر خسته است که می خواهد برود گوشه ای پشت به دنیا

زانوهایش را بغل کند و بگوید

خدایا من دیگر بازی نمی کنم

خواب

خوابهایم گاهی زیباتر از زندگی ام می شوند

کاش گاهی برای همیشه خواب می ماندم

کاسه آب

به پشت سرم نگاه می کنم ، شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد

اما افسوس همه کاسه آب به دست ، منتظر رفتن من هستند

تنهایی

از کنار تنهایی من که می گذری گوشهایت را بگیر

اینجا سکوت آدم را کر می کند

هنر واقعی

فریاد را همه می شنوند

هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است

سلامتی

سلامتیه اون صبحی که وقتی بیدار میشی خودشو بغل کرده باشی

نه یادشو

قهوه

کافه چی قهواه ام را شیرین کن

آن روزها که تلخ می خوردم روزگارم شیرین بود

خاطرات

خاطرات عجیبند

گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که با هم می خندیدیم

دروغ و حقیقت

روزی دروغ به حقیقت گفت

بریم دریا شنا کنیم

حقیقت ساده پذیرفت

آنها کنار دریا رفتند

حقیقت تا لباسهایش را در آورد دروغ آنها را دزدید و فرار کرد

از آن پس حقیقت عریان و زشت است ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست

دفتر خاطرات

موهایش سفید شده بود

کودکی که یواشکی دفتر خاطراتم را خوانده بود

تنهایی

تنهایی را بلندترین شاخه درخت می فهمد

انگار هر چه بزرگتر می شویم تنهاتر می شویم

حال من

حالم را پرسیدند

گفتم رو به راهم

اما هیچکس نفهمید رو به کدام راهم

عاشق دل

همیشه عاشق دلی باش که اگه زندونی دلت شد

وقتی در قفسو باز کردی

پرواز نکنه

تلاطم های زندگی

ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند و چون دریا آرام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند

تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است

پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه دریای دور و برمان

زخم زبان

بر سر مزرعه سبز فلک

باغبانی به مترسک می گفت

دل تو چوبی است

و ندانست که با زخم زبان چوب هم می شکند

خدا و حق

هر جا را نگاه میکنم ظلمی می بینم

می گویند: نگران نباش خدا جای حق نشسته است

خدایا می شود بلند شوی تا حق جای خود بنشیند؟

خدا

همه را صدا زدم جز خدا

هیچ کس جواب نداد

جز خدا

خنجر

راه که می روم مدام پشت سرم را نگاه میکنم

دیوانه نیستم

خنجر از پشت خوردم