عروس و دومااااااد
![]() لطفاًبه ادامه مطلب بروید....نظرهم یادتون نره/ |
درضمن نظر هم یادتون نره....!!!
موفق باشید....
سلام
اینجا خونمونه، من لای کرکره گیر کردم
آی لاو یو PMC
.
.
.
.
.
حـــمیـــــــــــــــد!
(تبلیغ کنسرو لوبیای تبرک)!:D:))
خلاصه ی زندگی نامه حضرت علی (ع)

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) براى هدايت مردم از بت پرستى به توحيد بر انگيخته شد. ابتدا سال ها دعوت سرّى و تبليغ پنهانى داشت، تا آنكه آيه (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ)(1)«خويشاوندان نزديك تر خود را بيم بده» نازل شد. پيامبر خدا چهره هاى سرشناس بنى هاشم را دعوت كرد و پيامبرى خويش را بر آنان عرضه نمود و فرمود:
((نخستین کسی که از شما دعوت مرا بپذیرد خلیفه و وصیه و وزیر من خواهد بود ,جز على(عليه السلام) كسى بر نخاست. دعوت خويش را دوباره و سه باره تكرار كرد، در هر بار كسى دعوتش را اجابت نمى كرد و تنها على(عليه السلام) بود كه برمى خاست و آمادگى خويش را براى پشتيبانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اعلام مى كرد آنگاه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«اين، برادر، وصىّ و جانشين من در ميان شماست، از او بشنويد و فرمانبردارى كنيد.»
و از این روی علی (ع) نخستین کسی است در اسلام که ایمان آورد و نخستین کسی که هرگز غیر خدای یگانه را نپرستید)).
علی (ع) پیوسته ملازم پیغمبر (ص) بود با آن حضرت از مکه به مدینه هجرت نمود و در شب هجرت نیز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصمیم داشتند آخر شب به خانه ریخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمایند , علی (ع) در بستر پیغمبر اکرم (ص) خوابیده و آن حضرت از خانه بیرون آمده رهسپار مدینه گردید و پس از آن حضرت مطابق وصیتی که کرده بود , امانتهای مردم را به صاحبانش رد کرده , مادر خود و دختر پیغمبر را با دو زن دیگر برداشته به مدینه حرکت نمود.
در مدینه نیز ملازم پیغمبر اکرم (ص) بود و آن حضرت در هیچ خلوت و جلوتی علی را کنار نزد و یگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وی تزویج نمود و در موقعی که میان اصحاب خود عقد اخوت می بست او را برادر خود قرار داد.
علی در همه جنگها که پیغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدینه به جای خود نشانیده بود.در آن جنگ،پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) همراه مردم به جنگ تبوك عزيمت كرد. على(عليه السلام) عرض كرد: من هم همراه شما بيايم؟ فرمود : نه. على(عليه السلام) گريست. پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به او فرمود:«آيا نمى خواهى نسبت به من، همچون هارون نسبت به موسى باشى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست؟ سزاوار نيست من بروم، مگر آنكه تو جانشين من باشى».
استثناى پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى رساند كه جز نبّوت، همه منصب هايى كه هارون داشته است، براى على(عليه السلام) ثابت است.از جمله این منصب ها،وصایت و خلیفه بودن هارون نسبت به موسی هست.
آن حضرت در هیچ جنگی پای به عقب نگذاشت و از هیچ حریفی روی نگردانید و در هیچ امری مخالفت پیامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود:
((هرگز علی از حق و حق از علی جدا نمی شود)).
علی (ع) در روز رحلت پیامبر اکرم 33 سال داشت و با اینکه پیامبردر زمان حیاتشان ،به کرات او را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرده بود و او در همه فضایل دینی سرآمد و در میان اصحاب پیغمبر ممتاز بود به عنوان اینکه او جوان است و مردم به واسطه خون هایی که در جنگها پیشاپیش پیامبر اکرم (ص) ریخته با وی دشمنند از خلافت کنارش زدند
و به این ترتیب دست آن حضرت از شئونات عمومی به کلی قطع شد وی نیز گوشه خانه را گرفته به تربیت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خلیفه پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) بود مظلومانه سپری کردو پس از کشته شدن خلیفه سوم مردم با آن حضرت بیعت نموده و به خلافت برگزیدند.
آن حضرت در خلافت خود که تقریبا 4 سال و 9 ماه طول کشید سیرت پیامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته این اصلاحات به ضرر برخی از سودجویان تمام می شد و از این رود عده ای از صحابه که پیشاپیش آنها عایشه , طلحه , زبیر و معاویه بودند خون خلیفه سوم را دستاویز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بنای شورش و آشوب گری گذاشتند.
آن حضرت برای خوابانیدن فتنه جنگی با عایشه و طلحه و زبیر در نزدیکی بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگی با معاویه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفین معروف است و یک سال و نیم ادامه داشت و نیز جنگی با خوارج در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به این ترتیب در ایام خلافت خود بیشتر مساعی آن حضرت صرف اصلاحات داخلی شد.و پس از گذشت زمان کوتاه سحر روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم ملعون که از خوارج بود ضربتی خورده و در شب بیست و یکم همان ماه به شهادت رسید.
اس ام اس های شکلک دار
لطفاًبه ادامه مطلب بروید...
شبهای قدر و یک داستان واقعی

پسرک خسته بود. با چشم هایی خونین، زخم های دستش را که زیر نور آفتاب، برق می زدند، نگاه می کرد. هنوز چند ساعتی از آن اتفاق نگذشته بود. به ادامه مطلب بروید...
شب قدر، شبی که باید به یاد روی محبوب عزیز، آن یار پنهان رخسار، با دردمندیهای عاشقانه نالید و دیدار او را از خدای طلبید.
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.
- بابا! یك سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما برای هر ساعت كار چقدر پول میگیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی میپرسی؟
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول میگیرید؟
- اگر باید بدانی می گویم. 20 دلار.
- پسر كوچك در حالی كه سرش پایین بود، آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت: میشود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود كه پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه ای وقت ندارم.
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد. بعد از حدود یك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی خشن رفتار كرده است. شاید واقعا او به 10 دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر بیدارم.
- من فكر كردم پاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این هم 10 دلاری كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشكرم بابا
بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله بیرون آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت : با اینكه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پئل كردی ؟
بعد به پدرش گفت : برای اینكه پولم كافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آیا میتوانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم
مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت.
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!!!
گفت : دوستت دارم
هر چه گشتم مثل تو پیدا نشد
گفتم : خوب گشتی ؟
گفت : آره
گفتم : اگه دوستم داشتی نمی گشتی . . .
.
.
.
بدون گذرنامه ازخیالم عبورخواهی کرد
مهربانیت را مرزی نیست . . .
.
.
.
هوا سرد است اما سرما نمیخورم
تو نگران نباش ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده است . . .
.
.
چه “شوری” میزند دلم وقتی…
در چشم دیگران
انقدر “شیرین” میشوی !
.
.
.
عزیزم من خیلی وقته کارت قرمزمو گرفتم
فقط دارم آروم آروم زمینو ترک میکنم واسه وقت کشی . . .
.
.
.
گفته بودی برایت چیزی بنویسم
چیزی نمی نویسم !
چشم هایم را که بخوانی
برای سـال ها از تو نوشتن کافی است . . .
.
.
.
باران که می بارد ، دلم برایت تنگ تر می شود
راه می افتم ، بدون چتر ! من بغض میکنم ، آسمان گریه !
.
.
.
گاهی تنها ماندن تمرین بدی نیست ، زیرا در همه حال باید منتظر بی وفایی بود . . .
.
.
.
میدانم داشتنت آرزوی محالیست اما به دوست داشتنت که میتوانم افتخارکنم . . .
.
.
.
بی منطق ترین عضو بد نم
چشمهایم اند
می بینند ڪه دیگر دوستم نداری
اما هنوز تشنه دیدنت هستند . . .
.
.
من و تو از همان روز اول،
محکوم به از دست دادن بودیم!
تو، همان یک ذره احساست را…
و من…
تمام زندگی ام را . . .
.
.
.
امروز خاطراتت را سوزاندم اما بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد . . .
.
.
.
وقتی میگویی حالت چهگونه است؛
حالم خوب میشود . .
نگاهم رو به سمت تو
شبم ایینه ماهه
دارم نزدیکتر میشم
یکم تا آسمون راهه
به دستای نیاز من
نگاهی کن ازون بالا
من این آرامش محض و
به تو مدیونم این روزا
خدایا دوستت دارم
واسه هر چی که بخشیدی
همیشه این و هستی که
ازم حالم رو پرسیدی
بازم چشمامو می بندم
که خوبیهاتو بشمارم
نمیتونم فقط میگم
خدایا دوستت دارم
تو دیدی من خطا کردم
دلم گم شد دعا کردم
کمک کن تا نفس مونده
به آغوش تو برگردم
تو حتی از خودت بهتر
غریبی هامو میشناسی
نمی خوام چتر دنیا رو
که تو بارون احساسی
خدایا دوستت دارم واسه هر چی که بخشیدی
همیشه این تو بودی که ازم حالم و پرسیدی......
یاسهــــا شاهدند ،
روزی که تو به درون قلبم پای نهادی!!!
خورشید خندید و ابرهــابغض ناشکفته را
گشودند؛
دستم را گرفتی...
و از خروشانی امواج به ساحل آرامشم
رساندی...
وپناهم دادی...
و دل هراسانم را با رختی از جنس گل یاس
پوشاندی!!!
سرمای وجودم شرمسار نگاهت؛
قدم پس کشید و تو میدانستی ،
غنچه ی ناشکفته وجود مونس ؛
نیازمند باران مهربانی توست!!!
و آنگاه با مهربانی ات دلم را با نگاهت پیوند زدی
و با باران معرفتت سیرابم کردی !!!
خــــداوندا
تو را به شقایقهای دشت سرخ سوگند ،
تو را به باران های پاکت سوگند ؛
و تو را به دلهای زیبا و عاشق سوگند
شب و روزم را دریاب که محتاج نگاه توام
......
آرزوهــایت را بـرآورده می کند
آنکه ابر را می گریـــاند
تا گل را بخنــدانــد
مگه با باد نسبتی داری؟
چقدر شبیه تو …
یک لحظه آمد مرا پیچاند و رفت …
تمام خستگی هایت را یکجا میخرم!!!
تو فقط قول بده...
صدای خنده هایت را به کسی نفروشی...!!!
می روی و من تحمل می کنم نبودنت را
می مانم و تو فراموش می کنی بودنـم را...
حتی جغدها هم این چنین چشم به چیزی ندوخته اند..!!
مردم راه می روند ومی آیند ومی روند وانگار نه انگار …
دوست داشتنت چشم هایم را از من گرفته است.
هزار خیابان فاصله دارم با او
هزار خیابان فاصله دارم با خود
چرا زنده باشم
وقتی در تاریکی قدم می زنم
وقتی که او مرا
و گلدان ها کنار پنجره را
از یاد برده است .
خوش به حال خدا که “لحظه به لحظه” با توست
و “من” همیشه درباره ی “تو” با “او” حرف میزنم …
در خلوت كوچه هایمـــــــــــــ
باد می آیدــــــــــ
اینجا من هستمــــــــــــ ؛
دلــــــ♥ـــم تنگ نیستـــــــــــــ....
تنها منتظر بـــارانـمـــــــــــــــ
تا قطره هایش بهانه ایی باشندـــــــــــــــ
برای نم ناك بودن لحظه هایمـــــــــــــ
و اثباتیـــــــــــــ
بر بی گناهی چشمانمــــــــــــــ!
مـن
گــاهــی
بــا خـــیـال ِ تــو
مـیـخـــــندم هـــــنـوز ...!!!
چه رسم جالبی است !!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت
…
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت
…
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت
…
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!
.آدمها آنقدر زود عوض می شوند…
آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …
.زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش …
حکایت ما آدم ها
حکایت کفشاییه که
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
.
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی …


قسمتی از متن اهنگ:
به سختي عاشقم کردي دلم پيش دلت گيره، منم ميشم مثل خودت بي تو غصه ام نمي گيره
ديگه ترسي ندارم من از اين بودن از اين رفتن، ميخواي بري برو ولي يه روز ميوفتي ياد من
چرا واسه خلاص از من همش بهونه مي سازي، اگه حسي بهم داري چرا فاصله ميندازي
اگه ميلي نداري تا تو دنياي تو پيدا شم، تو لب تر کن ببين ميرم با اينکه از توو ميپاشم...!
.
.
.
هی خدااا..... sajjad برای دیدن عکس میتوانید درگ کنید تو کامپیوترتون!!!
واقعا اهنگ پر معنی و پر محتواست!!!!!