عروس و دومااااااد


عکس های جالب



لطفاًبه ادامه مطلب بروید....نظرهم یادتون نره/


ادامه نوشته

plzzz

لطفاًازاخرین مطالب وبلاگ درسمت چپ دیدن کنید...

درضمن نظر هم یادتون نره....!!!


موفق باشید....

نظر-----


یه چیز میگم بگو باشه؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یه نظر میدی دلم باز شه؟؟

 ILOVE YOU "PMC" :D

سلام
اینجا خونمونه، من لای کرکره گیر کردم
آی لاو یو PMC

فکرکن جنگ بشه... :D

فکر کن جنگ بشه
بعد با خواننده ها بریم به جنگ دشمن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
علیشمس : بده اون کلاشینکوفو دست علیشمس کپلی موی فکلی...
یاس:من کسی نیستم با این تیرا دردم بگیره ولی این زخمیارو کی میخواد گردن بگیره
ساسی مانکن:نارنجکا کوجا اَن دنباله دامن کوتاهن...
هیچکس:میخوام برم تانکا بالا بالاتر یاسر یاسر مرکز با ما تا ابد...
تهی: کلت من گم شده و دنبال یک خشابه...
زدبازی:جبهه مال منه جبهه مال منه..... =))

تبلیغ کنسرولوبیای تبرک

پیف پیف... أه... چه بوی گندی... خفه شدیم. چه خبرته بابا؟! مگه چی خوردی؟
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.

حـــمیـــــــــــــــد!
(تبلیغ کنسرو لوبیای تبرک)!:D:))

پرسپولیس

بیا پایین ببینم چند تا لایک بهش میدی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
¤*¨¨*¤.¸¸…¸.¤\
\¸.♥.PERSPOLIS.♥.\
.\¸.¤*¨¨*¤.¸¸.¸.¤*
..\
…\☻
…..▌\
…./.\

دخترا حواسشون جمع باشه

دختراحواسشون جمع باشه .....شوخی شوخی جدی باشه :D

 92/5/6     سخن ارمین در تاریخ armin2AFM

ضمن عرض تسلیت و اظهار همدردی با تمام هموطنان و مسلمانان جهان ، امشب یکی‌ از پر استرسترین شبهای زندگیمه ، خیلی‌ میترسم و دلهره دارم ، دلم شور می‌زنه ، آخه فردا یکی‌ از مهمترین اتفاقهای زندگیم قراره بیفته ، یا خوشحالترین حالت زندگیمه و یا اتفاقی‌ میفتهِ که همیشه از افتادنش می‌ترسیدم و هیچ وقتم برام نیفتاده بوده که مطمئناً در صورت بد بودنش همتون ناراحت و اظهار دلسوزی و نگرانی خواهید کرد ، غریبه که نیستید این روزا زندگیم خیلی‌ بهم ریختست و آشوب ، امشب تا صبح بیدارم ، ازتون می‌خوام تو همین شبهای عزیز برام از ته دل‌ دعا کنید ، که گرهٔ کارم باز شه ، همیشه و همیشه مدیونتونم به خاطره خوبیاتون ، دوستون دارم . . . [ ارمین ]

خلاصه ی زندگی نامه ی حضرت علی(ع)

خلاصه ی زندگی نامه حضرت علی (ع)

خلاصه ی زندگی نامه حضرت علی (ع)

امام علي ع

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) براى هدايت مردم از بت پرستى به توحيد بر انگيخته شد. ابتدا سال ها دعوت سرّى و تبليغ پنهانى داشت، تا آنكه آيه (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ)(1)«خويشاوندان نزديك تر خود را بيم بده» نازل شد. پيامبر خدا چهره هاى سرشناس بنى هاشم را دعوت كرد و پيامبرى خويش را بر آنان عرضه نمود و فرمود:
((نخستین کسی که از شما دعوت مرا بپذیرد خلیفه و وصیه و وزیر من خواهد بود ,جز على(عليه السلام) كسى بر نخاست. دعوت خويش را دوباره و سه باره تكرار كرد، در هر بار كسى دعوتش را اجابت نمى كرد و تنها على(عليه السلام) بود كه برمى خاست و آمادگى خويش را براى پشتيبانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اعلام مى كرد آنگاه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«اين، برادر، وصىّ و جانشين من در ميان شماست، از او بشنويد و فرمانبردارى كنيد.»

و از این روی علی (ع) نخستین کسی است در اسلام که ایمان آورد و نخستین کسی که هرگز غیر خدای یگانه را نپرستید)).

  علی (ع) پیوسته ملازم پیغمبر (ص) بود با آن حضرت از مکه به مدینه هجرت نمود و در شب هجرت نیز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصمیم داشتند آخر شب به خانه ریخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمایند , علی (ع) در بستر پیغمبر اکرم (ص) خوابیده و آن حضرت از خانه بیرون آمده رهسپار مدینه گردید و پس از آن حضرت مطابق وصیتی که کرده بود , امانتهای مردم را به صاحبانش رد کرده , مادر خود و دختر پیغمبر را با دو زن دیگر برداشته به مدینه حرکت نمود.
در مدینه نیز ملازم پیغمبر اکرم (ص) بود و آن حضرت در هیچ خلوت و جلوتی علی را کنار نزد و یگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وی تزویج نمود و در موقعی که میان اصحاب خود عقد اخوت می بست او را برادر خود قرار داد.
علی در همه جنگها که پیغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدینه به جای خود نشانیده بود.در آن جنگ،پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) همراه مردم به جنگ تبوك عزيمت كرد. على(عليه السلام) عرض كرد: من هم همراه شما بيايم؟ فرمود : نه. على(عليه السلام) گريست. پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) به او فرمود:«آيا نمى خواهى نسبت به من، همچون هارون نسبت به موسى باشى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست؟ سزاوار نيست من بروم، مگر آنكه تو جانشين من باشى».

استثناى پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى رساند كه جز نبّوت، همه منصب هايى كه هارون داشته است، براى على(عليه السلام) ثابت است.از جمله این منصب ها،وصایت و خلیفه بودن هارون نسبت به موسی هست.

آن حضرت در هیچ جنگی پای به عقب نگذاشت و از هیچ حریفی روی نگردانید و در هیچ امری مخالفت پیامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود:
((هرگز علی از حق و حق از علی جدا نمی شود)).
علی (ع) در روز رحلت پیامبر اکرم 33 سال داشت و با اینکه پیامبردر زمان حیاتشان ،به کرات او را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرده بود و او در همه فضایل دینی سرآمد و در میان اصحاب پیغمبر ممتاز بود به عنوان اینکه او جوان است و مردم به واسطه خون  هایی که در جنگها پیشاپیش پیامبر اکرم (ص) ریخته با وی دشمنند از خلافت کنارش زدند

و به این ترتیب دست آن حضرت از شئونات عمومی به کلی قطع شد وی نیز گوشه خانه را گرفته به تربیت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خلیفه پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) بود مظلومانه سپری کردو پس از کشته شدن خلیفه سوم مردم با آن حضرت بیعت نموده و به خلافت برگزیدند.
آن حضرت در خلافت خود که تقریبا 4 سال و 9 ماه طول کشید سیرت پیامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته این اصلاحات به ضرر برخی از سودجویان تمام می شد و از این رود عده ای از صحابه که پیشاپیش آنها عایشه , طلحه ,  زبیر و معاویه بودند خون خلیفه سوم را دستاویز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بنای شورش و آشوب گری گذاشتند.

آن حضرت برای خوابانیدن فتنه جنگی با عایشه و طلحه و زبیر در نزدیکی بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگی با معاویه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفین معروف است و یک سال و نیم ادامه داشت و نیز جنگی با خوارج در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به این ترتیب در ایام خلافت خود بیشتر مساعی آن حضرت صرف اصلاحات داخلی شد.و پس از گذشت زمان کوتاه سحر روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم ملعون که از خوارج بود ضربتی خورده و در شب بیست و یکم همان ماه به شهادت رسید.

اس ام اس های شکلک دار

اس ام اس های شکلک دار 



لطفاًبه ادامه مطلب بروید...

 


ادامه نوشته

......

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

شب های قدر ویک داستان داستان واقعی


شبهای قدر و یک داستان واقعی

شب قدر

 


پسرک خسته بود. با چشم هایی خونین، زخم های دستش را که زیر نور آفتاب، برق می زدند، نگاه می کرد. هنوز چند ساعتی از آن اتفاق نگذشته بود.   به ادامه مطلب بروید...

ادامه نوشته

اس ام اس های شب قدر


 


شب قدر، شبی که باید به یاد روی محبوب عزیز، آن یار پنهان رخسار، با دردمندی‌های عاشقانه نالید و دیدار او را از خدای طلبید.

 


ادامه نوشته

عکس های شب قدر

عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
 
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
مراسم شب قدر در بهشت زهرا (س)
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
مراسم شب قدر در بهشت زهرا (س)
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر
عکس های مراسم شب قدر


عکس های مراسم شب قدر
منبع: www.taknaz.ir

به چشمان خود اظمینان نکنید

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

به چـــشمان خـــود اطــمینان نکنیـــــد !

فتوگرافی های بسیار زیبا

ادامه نوشته

په نه په های تصویری

داستان زیبای پدری که تا دیروقت کار میکرد

داستان بسیار <a href=

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.
- بابا! یك سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
- بابا شما برای هر ساعت كار چقدر پول می‌گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول می‌گیرید؟
- اگر باید بدانی می گویم. 20 دلار.
- پسر كوچك در حالی كه سرش پایین بود، آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت: می‌شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌ اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود كه پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه ای وقت ندارم.
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد. بعد از حدود یك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی خشن رفتار كرده است. شاید واقعا او به 10 دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر بیدارم.
- من فكر كردم پاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این هم 10 دلاری كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشكرم بابا
بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله بیرون آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌ با اینكه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پئل كردی ؟
بعد به پدرش گفت : برای اینكه پولم كافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آیا می‌توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم

داستان کوتاه فوقالعاده زیبای دروغ های مادر

داستان کوتاه فوق العاده <a href=
داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:
” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”
 
و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. 
زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
” بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟” 
و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.”  لبخندی زد و گفت:
” پسرم، خسته نیستم.”
 
و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. 
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت:
” پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.”
 
و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چون که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
” من نیازی به محبّت کسی ندارم…”
 
و این پنجمین دروغ او بود. 
درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
” پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم.”
 
و این ششمین دروغی بود که به من گفت. 
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
” فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”
 
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
” گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.”
 
و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
 
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

داستان کوتاه وزیبای سرباز معلول

داستان کوتاه و <a href=

داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.

” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه.

پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش.

پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه.

“متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه.

“نه، می خوام که با ما زندگی کنه…
 
پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.

در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت. پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینکه چند روز بعد پلیس سان فرانسیسکو با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی مرده بود. به نظر پلیس علت مرگ خودکشی بوده. پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند. شناسایی اش کردند. اما شوکه شدند به این خاطر که از موضوعی مطلع شدند که چیزی در موردش نمی دانستند. پسرشان فقط یک دست و یک پا داشت.

پدر و مادری که در این داستان بودند شبیه بعضی از ما هستند. برای ما دوست داشتن افرادزیبا و خوش مشرب آسان است. اما کسانی که باعث زحمت و دردسر ما می شوند را کنار می گذاریم. ترجیح می دهیم از افرادی که سالم، زیبا و خوش تیپ نیستند دوری کنیم. خوشبختانه، کسی هست که با ما اینطور رفتار نمی کند. بدون توجه به اینکه چه ناتوانی هایی داریم.

داستان کوتاه (اندازه شکرو کره)

یک داستان کوتاه(اندازه شکر و کره)



مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت.

 

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.

 

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

 

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!!!

جملا عاشقانه (2)

جملات عاشقانه....


گفت : دوستت دارم

هر چه گشتم مثل تو پیدا نشد

گفتم : خوب گشتی ؟

گفت : آره

گفتم : اگه دوستم داشتی نمی گشتی . . .

 

.

.

.

بدون گذرنامه ازخیالم عبورخواهی کرد

مهربانیت را مرزی نیست . . .

.

.

.

هوا سرد است اما سرما نمیخورم

تو نگران نباش ، کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده است . . .

.

.

چه “شوری” میزند دلم وقتی…

در چشم دیگران

انقدر “شیرین” میشوی !

.

.

.

عزیزم من خیلی وقته کارت قرمزمو گرفتم

فقط دارم آروم آروم زمینو ترک میکنم واسه وقت کشی . . .

.

.

.

گفته بودی برایت چیزی بنویسم

چیزی نمی نویسم !
چشم هایم را که بخوانی

برای سـال ها از تو نوشتن کافی است . . .

.

.

.

باران که می بارد ، دلم برایت تنگ تر می شود

راه می افتم ، بدون چتر ! من بغض میکنم ، آسمان گریه !

.

.

.

گاهی تنها ماندن تمرین بدی نیست ، زیرا در همه حال باید منتظر بی وفایی بود . . .

.

.

.

میدانم داشتنت آرزوی محالیست اما به دوست داشتنت که میتوانم افتخارکنم  . . .

.

.

.

بی منطق ترین عضو بد نم

چشمهایم اند

می بینند ڪه  دیگر دوستم نداری

اما هنوز تشنه  دیدنت هستند . . .

.

.

من و تو از همان روز اول،

محکوم به از دست دادن بودیم!

تو، همان یک ذره احساست را…

و من…

تمام زندگی ام را . . .

.

.

.

امروز خاطراتت را سوزاندم اما بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد . . .

.

.

.

وقتی می‌گویی حالت چه‌گونه است؛

حالم خوب می‌شود . . 

خدایا دوستت دارم....

خدایا دوستت دارم...


نگاهم رو به سمت تو


شبم ایینه ماهه


دارم نزدیکتر میشم


یکم تا آسمون راهه


به دستای نیاز من


نگاهی کن ازون بالا


من این آرامش محض و


به تو مدیونم این روزا


خدایا دوستت دارم


واسه هر چی که بخشیدی


همیشه این و هستی که


ازم حالم رو پرسیدی


بازم چشمامو می بندم


که خوبیهاتو بشمارم


نمیتونم فقط میگم


خدایا دوستت دارم


تو دیدی من خطا کردم


دلم گم شد دعا کردم


کمک کن تا نفس مونده


به آغوش تو برگردم


تو حتی از خودت بهتر


غریبی هامو میشناسی


نمی خوام چتر دنیا رو


که تو بارون احساسی


خدایا دوستت دارم واسه هر چی که بخشیدی


همیشه این تو بودی که ازم حالم و پرسیدی......


خداوندا...

خـــــداوندا...........


یاسهــــا شاهدند ،


روزی که تو به درون قلبم پای نهادی!!!


خورشید خندید و ابرهــابغض ناشکفته را

 

گشودند؛


دستم را گرفتی... 


و از خروشانی امواج به ساحل آرامشم

 

رساندی...


وپناهم دادی...


و دل هراسانم را با رختی از جنس گل یاس

 

پوشاندی!!!


سرمای وجودم شرمسار نگاهت؛ 


قدم پس کشید و تو میدانستی ،


غنچه ی ناشکفته وجود مونس ؛


نیازمند باران مهربانی توست!!!


و آنگاه با مهربانی ات دلم را با نگاهت پیوند زدی


و با باران معرفتت سیرابم کردی !!!


خــــداوندا


تو را به شقایقهای دشت سرخ سوگند ،


تو را به باران های پاکت سوگند ؛


و تو را به دلهای زیبا و عاشق  سوگند


شب و روزم را دریاب که محتاج نگاه توام

......

دل نوشته...


دلنوشته (11)

 

 

 

 

آرزوهــایت را بـرآورده می کند

آنکه ابر را می گریـــاند

تا گل را بخنــدانــد





مگه با باد نسبتی داری؟

چقدر شبیه تو …

یک لحظه آمد مرا پیچاند و رفت …





تمام خستگی هایت را یکجا میخرم!!!

تو فقط قول بده...

صدای خنده هایت را به کسی نفروشی...!!!




می روی و من تحمل می کنم نبودنت را

می مانم و تو فراموش می کنی بودنـم را...





حتی جغدها هم این چنین چشم به چیزی ندوخته اند..!!

مردم راه می روند ومی آیند ومی روند وانگار نه انگار …

دوست داشتنت چشم هایم را از من گرفته است.






هزار خیابان فاصله دارم با او

هزار خیابان فاصله دارم با خود

چرا زنده باشم

وقتی در تاریکی قدم می زنم

وقتی که او مرا

و گلدان ها کنار پنجره را

از یاد برده است .







خوش به حال خدا که “لحظه به لحظه” با توست

و “من” همیشه درباره ی “تو” با “او” حرف میزنم …





در خلوت كوچه هایمـــــــــــــ

باد می آیدــــــــــ

اینجا من هستمــــــــــــ ؛

دلــــــ♥ـــم تنگ نیستـــــــــــــ....

تنها منتظر بـــارانـمـــــــــــــــ

تا قطره هایش بهانه ایی باشندـــــــــــــــ

برای نم ناك بودن لحظه هایمـــــــــــــ

و اثباتیـــــــــــــ

بر بی گناهی چشمانمــــــــــــــ!



مـن

گــاهــی

بــا خـــیـال ِ تــو

مـیـخـــــندم هـــــنـوز ...!!!

زیاد خوب نباش....

زیاد خوب نباش....


 

چه رسم جالبی است !!!


محبتت را میگذارند پای احتیاجت …


صداقتت را میگذارند پای سادگیت

 …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت

 …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …


و وفاداریت را پای بی کسیت


و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!


.آدمها آنقدر زود عوض می شوند…


آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی


و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …


.زیاد خوب نباش …


زیاد دم دست هم نباش …

 

حکایت ما آدم ها

 
حکایت کفشاییه که

 
اگه جفت نباشند …

 

هر کدومشون …

هر چقدر شیک باشند …

هر چقدر هم نو باشند

تا همیشه …

لنگه به لنگه اند …

کاش …

خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …

جفت هر کس رو باهاش می آفرید …

تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …

به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
.
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …

آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …

زیاد که باشی ، زیادی می شوی …


غصّه ی دلگیریست...

عکس های عاشقانه-عکس های تنهایی-عکس های غم انگیز

قصه ی غم انگیز نه! غصّه ی دلگیریست؛

به خورشید غزل خوان نگاه می کنم و

می خوانم 

ناز آفتابگردان را...

نمی پوشانم

دستان سرد تماشا و

با تمام توان دستان گرم نفس ها را می فشارم

می نشینم

 به التماس دریای غروبی رنگ و

می بوسم

مروارید طلوعی رنگ را...

می بویم

 باغچه ی نمناک و

در آغوش می گیرم

غنچه گل سرخ را...

می بینم

اشک باران را و

قد می کشم زیر سایه برگ نجیب

مرا ببخش 

تقصیر من نیست

می خواهم ببینم،

امّا

امان از دست این

دنیای بی ذوق!

سجاد

اگه واقعا عاشق باشی.این اهنگ وبلاگ اشکتو در میاره.این اهنگ حرف دلمو میزنه.من 6 سال بود که عاشقه یک نفر شده بودم ولی تازه تونستم پارسال بهش بگم ولی.....ولی اون دوسم نداره...یعنی با کارا و رفتاراش اینو بهم ثابت کرده ....اونجا بود خیلی دلم شکست....عاشقا میفهمن من چی میگم....



قسمتی از متن اهنگ: 



به سختي عاشقم کردي دلم پيش دلت گيره، منم ميشم مثل خودت بي تو غصه ام نمي گيره

ديگه ترسي ندارم من از اين بودن از اين رفتن، ميخواي بري برو ولي يه روز ميوفتي ياد من



چرا واسه خلاص از من همش بهونه مي سازي، اگه حسي بهم داري چرا فاصله ميندازي

اگه ميلي نداري تا تو دنياي تو پيدا شم، تو لب تر کن ببين ميرم با اينکه از توو ميپاشم...!

.

.

.

هی خدااا.....                          sajjad   برای دیدن عکس میتوانید درگ کنید تو کامپیوترتون!!!


واقعا اهنگ پر معنی و پر محتواست!!!!!