زنگِ خدا..

وقتی در تمام شهر

دیگر دری به روی تو خود را نمی گشود

دستان گرم رفیقی نیافتی

آغوش مهر کسی عاشقت نشد

با آن دل شکسته کسی مهربان نبود

وقتی که کوبه های نکوبیده ای نماند

تــنـــهــــا

اگر شدی

بـــرگـــرد پیشِ من

من عادتم خرید دل های خسته است

من عاشقم به آنکه نمی خواهدش کسی

دل می برم از آنکه دلش را شکسته اند

آغوش من بپذیرد ترا به مهر

برخیر, خسته ی این روزگار قهر

در کوجه ی امید

نبش طراوت زیبای عاشقی

در انتهای آن گذر تنگ بی کسی

آری بزن تو زنگ خدا را

غریبِ عشق

من چشم در رهم که بیایی

عزیزِ من!

آرامش..

مـن

برای رسیدن به آرامش

به تکرارِ اسم تو

بسنده خواهم کرد!

نازنین مادر..

از تمام این دنیا

چشمان تو

مرا کفایت می کند!

لیلای من تویی مادر..

از عمر من

آنچه هست بر جای

بِستان و به عمرِ لیلی

افزای!

میخوام محکم نگه دارمت این بار..

الان ای کاش نزدیک تو بودم

تو این راه مه آلود شمالی

با این آهنگ دارم دیوونه میشم

پر از بغضم فقط جای تو خالی

ما با هم تا حالا دریا نرفتیم

از اون خونه ، از این دنیای خودخواه

تو رو شاید یه روزی قرض کردم

به اندازه ی یه سفر کوتاه

میخوام تو آینه‌ ها بهتر از این شم

نگاه من نوازشم بلد نیست

به خاطر تو التماس کردم

با لبهایی که خواهشم بلد نیست

میخوام محکم نگه دارمت این بار

تو که باعث دلتنگیم میشی

بلایی به سر خودم می‌ یارم

که تو چشمای من تسلیم میشی

تو مغـروری نمی‌ ذاری بفهمم

که احساست به من تغییر کرده

دلت از آخرین باری که دیدم

توی آغوش سردم گیر کرده

چه خوبه پیرهن منو بپوشی

بهم تکیه کنی تا خسته میشی

تا بارون بند می‌ یاد بمونی پیشم

تو اینجوری به من وابسته میشی

 

احساسِ تازه..

یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم

یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم

یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی

تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی

تا دستای تو راهی نیست دارم از گریه کم میشم

تو مرز بین من با تو دارم شکل خودم میشم

مث گلهای بی گلدون هنوزم مات بارونی

تو از دلتنگی دریا توی توفان چی می دونی؟

نمی دونم کجا بودم که رویاهامو گم کردم

که می سوزم که می میرم اگر که از تو برگردم

خودم بودم که می خواستم همه دنیای من باشی

ببین غرق توام اما هنوز می ترسی تنها شی

یه احساسی به تو دارم یه جوری از تو سرشارم

یه کم این حسّو باور کن که بی وقفه دوست دارم

یه احساسی به تو دارم شبیه عشق و دل بستن

تو هم مثل منی اما یه کم عاشق تری از من

بابک صحرایی

حکمت!

یه روزی

یه کسی

میاد تو زندگیمون

که تازه اون روز

حکمتِ نموندن تموم آدمای قبلی رو

تو زندگیمون

میفهمیم!

هر جا که باشی.

برای دوست داشتنت

محتاج دیدنت نیستم

اگر چه نگاهت آرامم می کند

محتاج سخن گفتن با تو نیستم.

اگر چه صدایت دلم را می لرزاند

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم

اگر چه برای تکیه کردن ،

شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!

دوست دارم  نگاهت کنم

صدایت را بشنوم

به تو تکیه کنم

دوست دارم بدانی ،

حتی اگر کنارم نباشی

باز هم ،

نگاهت می کنم

صدایت را می شنوم

به تو تکیه می کنم

همیشه با منی ،

و همیشه با تو هستم،

هر جا که باشی!

من نمی دانستم!

می دانم

حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد

پس بگو قرار بود که تو بيايی و ...

من نمی‌دانستم!!

دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام

پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

می‌دانم که می‌مانی

پس لااقل باران را بهانه کُن

دارد باران می‌آيد

مگر می‌شود نيامده باز

به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟

پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟

سیدعلی صالحی

نذر کرده ام..

تمام خنده هایم را

نذر کرده ام

تا تو همان باشی

 که صبحِ یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ،

دلتنگی ام را به باد می سپارد!

 

سیدعلی صالحی

انسان باش!

گاهی برو گاهی بمان

گاهی بخند گاهی گریه کن

گاهی حرف بزن گاهی فریاد بزن

گاهی قدم بزن گاهی سکوت کن

گاهی رها شو گاهی ببخش

گاهی اعتماد کن گاهی فراموش کن

گاهی زندگی کن گاهی باور کن

گاهی بزرگ باش گاهی کوچک باش

گاهی چتر باش گاهی باران باش

گاهی دریا گاهی برکه

گاهی همه چیز گاهی هیچ چیز

اما همیشه و همیشه

“انـــســـان” باش!

زندگی باش..

برای خودت زندگی کن

امـــا

برای دیگران زندگی باش!

راهِ بسته..

پروانه پشت پیله اش

 حس کرد راهی هست و رفت

شاید به راه بسته هم

باید امیدی بست و رفت!!

هراسِ بیهوده!

به خاطر هراسِ از دست دادن

 چه چیزهایی را

که از دست ندادم!

 

پائولو کوئیلو

دوست داشتن

از مرگ نترسید

از این بترسید که وقتی زنده اید

چیزی درون شما بمیرد

چیزی شبیه

 حس دوست داشتن!

فـــردا!

نـاامـیـد نـشـو.

همیشه

فـــردایـی هست!

نامه خداحافظی من به تمام دوستدارانم

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش ميكرد كه من عروسكي كهنه ام و تكه كوچكي از زندگي به من ارزاني ميداشت احتمالا همه آنچه را كه به فكرم ميرسيد نميگفتم بلكه به همه ي چيزهايي كه ميگفتم فكر ميكردم.

كمتر ميخوابيدم و بيشتر رويا ميديدم.چون ميدانستم هر دقيقه اي كه چشممان را بر هم ميگذاريم شصت ثانيه ي نو را از دست ميدهيم.هنگامي كه ديگران مي ايستند راه ميرفتم و هنگامي كه ديگران ميخوابيدند بيدار ميماندم.هنگامي كه ديگران صحبت ميكردند گوش ميدادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه لذتي كه نميبردم.کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ مینوشتم و زیر نور آفتاب دراز میکشیدم.

اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني ميداشت قبايي ساده ميپوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار ميكشيدم.... با اشكهايم گلهاي سرخ را آبياري ميكردم تا درد خارشان و بوسه ي گلبرگهايشان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه مینگریستم.

خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم.بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم.هر لحظه. به همه ي مردان و زنان میقبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.

به انسان ها نشان ميدادم كه چه در اشتباه اند كه گمان ميبرند وقتي پير شدند ديگر نميتوانند عاشق باشند.به آدمها میگفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق .به هر كودكي دو بال ميدادم اما رهايش ميكردم تا خود پرواز را بياموزد و به سالخوردگان ياد ميدادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر ميرسد.به انسانها یاد آوری میکردم که در قبال احساسی که به یکدیگر میدهند مسئولند.

آه !! انسانها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان ميخواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جاییست که سراشیبی به سمت قله را میپیماییم.دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد.دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.

من از شما بسي چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چنداني ندارد چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان ميگذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.اما شما این را بخاطر بسپارید.چون هنوز زنده اید.

گارسیا مارکز

منبع:jomalatziba.blogfa.com

خودت باش!

هـــرگـــز

برای پا برجا ماندنِ خودت

کسی را

ریشه کن نکن!

خاطر..

مــن

خـاطـرت را میخواستم

نه خــاطـره ات را!

پرواز را به خاطر بسپار.

تنـهـا

صــداست

کـه مـی مـانـد!

پرواز را به خاطر بسپار.

پرنده مردنی ست!

پـــرواز..

مادرم را هیچ وقت ندیدم که پرواز کند؛

زیرا به پایش؛

من را بسته بود؛

پدرم را؛

و همه ی زندگیش را!

شاهکار..

تـــو

شاهکارِ طبیعتی

مـــادر..

عاشقتم...

منم

عاشقِ تک تکِ

 چین های صورت و دستان تو

مــادرم!

مرهم زخم هایت..

اگر تمام حلزونهای عالم 

دست به دست هم بدهند

تا به چین رنج هایت سفر کنند؛

باز هم کاری از پیش نخواهند برد ،

 گیرم عصاره ی شفابخش هم داشته باشند.

چین و چروک رنج هایت را 

مرهمی نیامده

مـــادر!

حواســــم بهت بود..

کنارت نبودم حواسم بهت بود

از عمق وجودم حواسم بهت بود

همیشه برای تو دلتنگ بودم

تو اون لحظه هایی که کمرنگ بودم

حواســـــــم بهت بود

حواســـــــم بهت بود

حواسم بهت بود که غمگین نباشی

که از غم نپاشی

حواســــم بهت بود که قلبت نلرزه

که اشکت نلغزه ، حواســــم بهت بود

حواســــم بهت بود…

چقد گریه کردم، چقد غصه خوردم

کنارت نبودم برای تو مردم

تو روزای دوری حواسم بهت بود

همیشه یه جوری حواســم بهت بود

حواســــم بهت بود

حواســــم بهت بود

سال هاست..

آمده بودی بشنوی,

بمانی

آمدی, شنیدی,

رفتی.

دیگر سال هاست

کسی از گلوی من نشنیده

دوستت دارم.

نقطه چین رو پر کن.

اگه برگردم یه گذشته ...........

دو خط موازی..

من و تو

یه عمره

دوتا خط صافیم!

تـــردیـــد..

آخ دلم ,هیچکی کنارت نیست ، سر کن با خودت

زیر و رو شو دنیا رو زیرو زبر کن با خودت

وقتی می بینی خودت داره کلافت می کنه

از خودت پاشو ، خودت باشُ سفر کن با خودت

هر زمستون پیش از اینکه ریشه پابندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

سر بچرخونی مسیر روبه روتو باختی

از پل تردید با قلبت گذر کن باخودت

تنها موندی با خودت با دشمنت با دوستت

آخ دلم, هیشکی کنارت نیست سر کن با خودت

هر زمستون بیش از این که ریشه پا بندت کنه

شاختو بردار و تمرین تبر کن با خودت

یا بساز و دونه دونه مرگ برگاتو ببین

یا بسوز و جنگلی رو شعله ور کن با خودت!

هزار ساله که رفتی…

دستشو میگیری, نگرانت میشم

دور میشی میری, نگرانت میشم

دستتو میگیره دور میشه میره

تورو از دست دادن تلخه نفس گیره

دستام یخ کردن , تو سرم آتیشه

وقتی ازهم دورین نگرانت میشه؟

هزار ساله که رفتی من هنوز پشت شیشه م

موهاتو باد برده عطرش جامونده پیشم

حال و روزم خوب وخوش نیست بی تو نا آرومم

به یادت که میفتم نگرانت میشم

نگرانت میشم نازکی رنجوری

توی ظاهر اما یاغی و مغروری!

چشمات میخندن توی قاب چوبی

نگرانت هستم روبه راهی خوبی؟!

هزار ساله که رفتی من هنوز پشت شیشه م

موهاتو باد برده عطرش جامونده پیشم

حال و روزم خوب وخوش نیست بی تو نا آرومم

به یادت که میفتم نگرانت میشم

 

بگو این بار به دلش پا بندی؟

توی عکس تازه ت بازم میخندی؟

اون که پیشش هستی عشقم حالیشه؟

اگه باز عاشق شی نگرانت میشه؟!

هزار ساله که رفتی…