زنگِ خدا..
وقتی در تمام شهر
دیگر دری به روی تو خود را نمی گشود
دستان گرم رفیقی نیافتی
آغوش مهر کسی عاشقت نشد
با آن دل شکسته کسی مهربان نبود
وقتی که کوبه های نکوبیده ای نماند
تــنـــهــــا
اگر شدی
بـــرگـــرد پیشِ من
من عادتم خرید دل های خسته است
من عاشقم به آنکه نمی خواهدش کسی
دل می برم از آنکه دلش را شکسته اند
آغوش من بپذیرد ترا به مهر
برخیر, خسته ی این روزگار قهر
در کوجه ی امید
نبش طراوت زیبای عاشقی
در انتهای آن گذر تنگ بی کسی
آری بزن تو زنگ خدا را
غریبِ عشق
من چشم در رهم که بیایی
عزیزِ من!