یک وقتی انسانی شجاع است

گاهی تمایلات انسان عافیت طلبانه است، یکی می شوی مثل حاج محسن رضایی، تخلفی را می بیند صدایش هم در می آید اما تا منافع اش به خطر می افتد پا پس می کشد به نماز جمعه ی آقا می رود، به غلط کردن می افتد، آنها هم اگرچه به مسجد راه اش نمی دهند ولی مال و ناموس اش در امان است. خوب یادم است، برادر عزیزی مدیری در مدرسه داشت از نسل همت ها، نقل می کرد از او که محسن رضایی فقط پولدار است، وقتی نقشه ی عملیاتی را توضیح می دادند اصلا نمی فهمید. این تئوری ها که گاهی می دهد و هزینه هایی که در انتخابات می کند سر ریز پول هایش است.
یک وقتی انسانی شجاع است، نه از آن بی کله های سیاسی، مرد سیاست است، سابقه دارد، سرد و گرم چشیده،زندان دیده، سال ها در خانه ی ملت نمایندگی کرده، در سخت ترین روز ها پناه خانواده ای زندانیان سیاسی بوده، همیشه لابی هایش فعال بوده ولی به جایش ایستاده. همان روز که به نماینده ی مردم تعرضی شد از مجلس خداحافظی کرد تا آزادش کردند، بعد ها هم نترسید از اینکه بگوید در زندان های نظام اسلامی که خودمان آوردیمش، در سیاه چال های ام القرای جهان اسلام به دختران و پسران تجاوز می کنند. هنوز هم می گوید بلند هم می گوید مشکلی با حکومت دینی ندارد ولی این حکومت را نه اسلامی می داند نه جمهوری، ولی حکومت را حق مردم می داند و در یک کلام از رای مردم نمی ترسد.
حالا پنج شبانه روز خانه اش  را در تهران در سال 2010 جلوی چشم میلیون ها نفر به گلوله ببندید، جسم اش هم پیش کشتان، خیلی وقت بود کودکان ما، بچه های ایران تشنه ی دیدن پیر مردی بودند که بایستد، تا همچنان عافیت طلبی مذموم باشد و طعم شیرین آزادگی را یکبار دیگر به کام تلخ ایران بنشاند.

اوقات ِ پرگار

از اجاره نویسی خسته شدم .

www.pargartimes.blogspot.com

خانه ی کوچه ی آشفورد

لهجه ی جنوبی صادق شیرین است،عرب است و عرب دوست،وقتی مقابلش از هاشمی رفسنجانی دفاع می کنی گوش هایش سرخ می شود.پر گو است و از الاهواز العربیه داستان ها می گوید،از پرچم زرد و سبزش،از زمین پدری که رویش آب شیرین است و زیرش طلای سیاه،دلش با ایران است اما پر گلایه.حمید در را که باز می کند شیر و خورشید پرچم اتاقش چشم می ترکاند،آخر به این بزرگی ها هم نبود که نیمی از سبزی و سرخی پرچم را بگیرد،بچه ی جوادیه است مدتی ژاپن کار خلاف می کرده و حالا سه سالی هست که اینجاست،به حرف که می آید با همان استایل جنوب شهری اش از اصلاحات دفاع می کند،کارش اینجا گیر است گاهی مجاهد می شود گاهی سلطنت پرست.با صادق میانه اشان شکرآب است آخر یکبار صادق حرف از جدایی طلبی زده و حمید گفته غلط می کنند.

ظهر جمعه است،بچه ها در می زنند،حمید می گوید: ما می رویم چرچ اگر طلبه ای بیا. من که طلبه نیستم،تا آنجا هم که اطلاع دارم طلبه ها به حوزه های علمیه می روند نه چرچ، حمید نه را از چشمانم می خواند،می گوید ناهار می دهند امروز،غذای ایرانی،دست و پایم شل می شود،هوس ارتداد می کنم،پیاز خرد کردن و اشک ریختن و با ماهی تابه کشتی گرفتن و ظرف شستن به یادم می آید،بر شکم ِ بد لعنت می فرستم یک نه محکم می گویم.آنقدر غیر طبیعی که پیروز خنده اش می گیرد.

جعبه ی خالی

تا هنوز فردا نشده،تا فرصت باقیست،باید بنویسم،اینجا خبری از قاصدک هایم نیست

قاصدک های این شهر نه پیام برند و نه پیام رسان،این ها نمی دانند قاصدک های شهر من چه کارها که نمی کنند

باید نوشت و من گاهی چه خوب می نویسم

می نویسم از سنتور و قرآن و گل

می نویسم از جعبه های خالی که هر روز برایت می فرستم

می نویسم از روزهای دل تنگی،بی سیگار،بی خودکار

از جاده ی ابریشمی می نویسم که قافله ها مرا به آنجا نمی برند

می نویسم از فرشته ای در همین دور دست ها،جایی در شرق


پ.ن: به مناسبت تولد ِ فرشته ای که نیمه شب ها در دفترش با خودکار انسان را می نویسد.

سبد ِ خالی

حاجی،همزاد من،همچنان مغرور و حساس،حسادتم آنجا گل کرد که مراسم امیر جوادی فر را از دست دادم.

پیام می خواهد گرگ شود،فکرش هم خنده دار است،معصومیت از چشمانش می بارد.

همانطور که مجید هنوز به من می خندد من همه ی خنده هایم با مجید در خواب است.از وقتی کرج استان البرز شد شنیده ام مجید از دسترس خارج شده،فقط با وقت قبلی.

از گلار بی قرار می شوم،نه از دلتنگی،نه از عشق،بی قراری ام از احساسی است درگیر میان همه و هیچ.دوست داشتنی است با هزاران سوال بی جواب.

از گلار بی قرار می شوم،بارها دست به ستاره ها می کشم و سبدم خالی تر از همیشه است،ستاره ی مشرقی من دست نیافتنی است و به قول خودش یک میلیون سال نوری دورتر از من.

پیرمردها نمی میرند

تحلیل گران غربی اشغال سفارت آمریکا(نخوانید لانه ی جاسوسی) و ماجرای گروگان گیری کارمندان اش را نوعی انتقام از کودتای 28 مرداد 1332 می دانند.توجیهی که حتی مشابهش را خود اشغال کنندگان و گروگان گیران(بخوانید دانشجوهای خط امام) هرگز به کار نبرده اند که ای کاش به کار می بردند.آنها یک کلام می گویند که لانه ی جاسوسی بوده و قصد کودتایی داشته و آمار رد می کرده و با دولت بازرگان بده بستانی داشته و این هم مدرک اش عباس امر انتظام.بگذریم.. به رسم شیخ مهدی می خواهم خاطره ای بگویم(باور بفرمائید هر روز راه می افتم در خیابان فریاد می زنم یا مرگ یا مصدق،این روزها روزهای زندگی نیست،این روزها روزهای مردگیست اگر می گویم خاطره زیاد سخت نگیرید) وقتی مصدق(شما بخوانید پیرمرد البته به قول حاجی) دید انگلیسی ها نفت را باخته اند و دست بردار نیستندو این جا و آن جا پول می دهند به شعبان بی مخ ها و هوس کودتا کرده اند برای اینکه از کودتا جلوگیری کند سفارت انگلیس را تعطیل کرد و کارمندانش را اخراج و چه تصمیم به جایی بود،دستشان ماند در حنا و راه افتادند این کشور آن کشور که بیائید کودتا کنید نفت،نصف نصف،همین هم شد. این آسمان ریسمان ها را به هم بافتم تا بگویم کسی که می خواهد جلوی کودتایی را بگیرد لازم نیست دیوار بالا برود، خانه ی مخفی کشف نکرده بودند که، سفارتی بود، تعطیلش می کردید.

آن دانشجو ها سودی که بردند زیر کشیدن دولت بازرگان بود و طبعا صدر نشینی.اما منافع بیشتری عاید جناحی در آمریکا شد که یک شبه پس از پیروزی انتخاباتی گره را گشود.رئیس جمهور سابق جمهوری اسلامی(شما بخوانید مرد تند مزاج و عصبی و نزدیک بین سیاست ایران) حرف هایی در مورد این واقعه زد که جای تامل دارد.از دانشجوهای خط امام خواهش می کنیم که تا فرصت مناسب است و در اوج محبوبیت به سر می برند،اعتراف کنند.ما صدایشان را از پشت دیوارهای اوین می شنویم.

پ.ن:دقیقا وقتی می خواهم برای گلار ،به رسم عاشقی، چیزی بنویسم ،باز می گردم پیش پیرمرد و ساعت ها زیر آفتاب داغ محمودآباد چشم به راه اش می مانم.می دانم اگر بیاید محکم در گوشم،نه ببخشید،با یک نگاه پدرانه حالی ام می کند که پسر تکان بخور،فرار که کردی چیزی نگفتم،گفتم ترسیدی،و ترس حق هر انسانیست لااقل به احترام خواهر زاده ی شهیدش... و من خواب میرمان را دیدم،حاجی باور کن این بار بدون آنکه خجالت بکشم به آغوشش پناه بردم.

جائی شبیه خانه

هر چقدر که می گردی هیچ چیز شبیه خانه ات نیست و تو چقدر اعتیاد داشتی به خانه.

اصلا فرصت نمی کنی به چیزی عادت کنی و هر روز  ِ نو تو را کهنه تر می کند.

در حالی که مغرور به خاک مادری چهار شانه راه می روی زانوهایت روی زمین کشیده می شود.خوب می دانی که نه اینجا متعلق به توست نه تو به اینجا.

دلت برادر می خواهد.از آنهائی که خوراک ِ تکیه گاه شدن اند و اینجا تازه می فهمی که چقدر ضعیف بودی و چقدر وابسته.

هر روز بارها نامرئی می شوی و برمی گردی پیش ِ پیرمرد.حوصله ی پیر مرد را هم سر برده ای.

دلت گلار می خواهد ,  قید تماس را می زنی ,  آخر خجالت می کشی از گلار , با اینکه هیچ گناهی مرتکب نشده ای.

آری,نشانه

و می خواهی بنویسی تا نشانه ای شود,آری,نشانه.

نشانه  ای که بوی تو را دهد, نه بوی کاهگل های محمود آباد را.

پر رنگ تر می شوی.یک بار ِ دیگر هوس ِ آغوش می کنی,فقط یکبار.یک لحظه.

و در حالی که با مردگان نشسته ای,بی هیچ قاصدکی, سلامی می فرستی برای زندگان.

وقتی که پرگار عاشق می شود

 

تصمیم می گیری نامه ای بنویسی برای دلتنگی هایت, ذهن ات امان نمی دهد, پر می کشد به محمودآباد, از جاده ی خاکی که بالا می روی, معلوم است کدام اقامتگاه پیرمرد است , یک راست به حیاط پشتی خانه می روی و کناره آن درب فولادی که به دیوار تکیه داده می ایستی,تنها یادگاره خانه ی پیرمرد در تهران که در آتش نسوخت به تاراج نرفت, جای فرورفتگی روی درب تصویر شعبان بی مخ می شود سوار بر جیپ که به در می کوبد. پیرمرد را به زور در آخرین لحظات فراری می دهند.زودتر از بیست و چهار ساعت خودش را تحویل زاهدی می دهد تا تاریخ را شرمنده کند از این همه بی انصافی.

قرار است نامه بنویسی به زندگان, به آنها که برایشان زندگی می کنی, امیر را می بینی که خونسرد به حوض گلگون حمام نگاه می کند و در دل نگران است.آیا مدرسه بعد از او به راه خواهد افتاد؟ دوازده روز بعد امیر در دارالفنون متولد می شود. و تو همچنان نامه می نویسی به معشوقه هایت در ابن بابویه,در خاوران,در خرمشهر,در بهشت زهرا ...

نعل وارونه

همینطور که حرف نمی زنی بیشتر فکر می کنی , کم کم دیگر فکر هم نمی کنی , نه اینکه نمی خواهی, نه, نمی شود .خودت می شوی, صامت.

دلت برای سشوارت تنگ می شود,موهای فر فری روحت را می خورد.اصلا گشنه ات نمی شود.فقط از روی ساعت می فهمی چیزی باید خورد , با یک بال مرغ  سیر می شوی. فاصله می گیری از هر چه خواستنی است. ذهنت در تاریخ می چرخد,اطلاعات محدودت را بارها نشخوار می کنی,انگار به تاریخ پیوسته ای, دلت کتاب می خواهد, یاد سفر شمال می افتی و کتاب سروش که اصلا نخواندی اش.

دلت می خواهد خامه ی تازه ای باشی در صبحانه ای که نیمرو اش کولاک کرده,کهنه شده ای.دلت می گیرد , از صبحانه می ترسی, بس که بوی زندگی می دهد. باز می گردی به تاریخ.

صبح ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ , وقتی صدای مصدق را از رادیو می شنوی سوار بر هواپیمای شخصی از رامسر به بغداد می گریزی از بغداد به رم. پادشاه فراری های عالم می شوی , می دانی کینه ی انگلیسی ها دست از سر ِ پیرمرد بر نخواهد داشت. مطمئنی وقتی سر افرازانه باز می گردی زاهدی استقبال گرمی ترتیب خواهد داد, ارتشبد نصیری و آیت ا.. کاشانی دستانت را می بوسند.

کاش همان محمد حسن میرزا باشی. همان نواده ی قاجار که وقتی به سراغش رفتند تا بیاورند جای رضاخان بنشانندش حتی یک کلمه فارسی بلد نبود. از همان آخور خورده بود که سلسله ی پدرانش خورده بودند, زیاده روی کرده بود.

و با صدائی به زندگی بر می گردی و باورت نمی شود که خنده را فراموش نکرده ای, هر چند صدای هق هق گوشی را پر کرده است. پر از شراب می شوی, شراب ِ شیراز. لبالب.

پ.ن : در مورد تاریخ ها و اسامی به حافظه ی نگارنده شک کنید.

pargar dar taligh

به دلایلی با اجازتون مطلب رو بر می دارم. 

کفش یا نامه ای به سبک حاجی

شاید احمقانه ترین هدیه به یک نفر که می خواهد سفر کند کفش باشد.

این کفش شاید نمادی باشد از همراهی چند ساله مان در راهی که حضورت در کنارم بسیاری اوقات برطرف کننده تردیدها و توقف هایم در آن بوده است.

شاید نمادی باشد از گیوه هایی ! که باید برکشید و پا در راه جدیدی گذاشت که انتخاب کرده ای.راهی سخت که همتی می طلبد همسنگ آنچه تاکنون از تو دیده ام.

و شاید نمادی است از یک دوستی , برادری و هرچه بتوان بر حس دلتنگی ام در دوری ات نام نهاد.

انگشت های اتهام

و ناگهان لوماس که قرار بود شفافیت به ارمغان آورد دچار خودسانسوری می شود. به جای عشق پرچم های کینه یکی یکی برافراشته می شود و کسی دیگر برای عشق تب نمی کند.انگشت های اتهام انگار مرا نشانه می رود و سرودهای انتقام بر لبانی جاری می شود که تا دیروز..

دفتر های شعرش را پاره پاره می کند و حتی به آخرین شعرش که برای هیچ کس نخوانده بود رحم نمی کند و من ساعت ها پشت درب می ایستم تا زودتر از مرد نارنجی پوش کیسه ی زباله را تصاحب کنم تا شاید احساسات ِ زنی را که دوست دارم تکه تکه به دست بیاورم.

 

چرا نباید خالی از عیب بود؟

        تا مرد سخن نگفته باشد                   عیب و هنرش نهفته باشد

و خوب سردبیر "مهرنامه" زبان به کام نگرفت و عیب و هنرش را یکجا عرضه کرد.

اگرچه جسارت های نا به جای قوچانی به روشنفکران ایران زمین بی پاسخ نماند و پاسخ ها تا بدان جا پیش رفت که مراد ثقفی به وی توصیه کرد که ننویسد و کتاب بخواند ( آن هم کتاب علمی) و علی افشاری به دوست دیرین اش به سانِ موتورِ هزارِ گروهِ فشار تاخت و قوچانی متهم به نوشتن زیر فشار شد امْا این ها نشانه ی این بود که مقاله ی قوچانی با همه ی تلخی و تندی بر دل نشسته.

از نگاهی دیگر اگر بپذیریم قوچانی روزنامه نگار است و نه روشنفکر , و مقاله اش را بحث بدانیم نه نتیجه , اتفاق مبارکی افتاده است. خلاء هائی که در عرصه روشنفکری ایران محسوس است ( که در این بحث با تئوری انحطاط ایران جواد طباطبائی گره خورد ) به صحبت روز تبدیل می شود و دامان روشنفکران معاصر از سروش تا گنجی را می گیرد و این مقاله سرآغاز مباحثه ای می شود که اگر طبق سنت حاکم به مجادله تبدیل نشود می تواند به نوعی بازنگری و باز اندیشی تفکر اصلاحی در روشنفکران عموماً بی رقیب (در عرصه ی داخلی ) ایرانی شود.

و از سوئی این مباحثه تلنگری است به منتقدین سرسخت حاکمیت فعلی که در ظرفیت سازی برای پذیرش انتقاد به خویش اهتمام ورزند که شمشیر قلم نه بی رحم است نه خون ریز , و گوشزدی است به دموکراسی خواهان سینه چاک که جوابِ های دیگر هوی نیست. و چه بسی قوچانی در این مورد از منتقدینش هنرمندانه تر عمل کرده است.

چقدر به هم شبیه هستیم

 

و دقیقاً همان جایی که دنبال چیزه بیشتری بودم , سرش گیج می رود و , میرود.

من هر روز صبح در اوین بیدار می شوم و برایش می نویسم که ریشه هایش را در خاک یافته ام , چقدر به هم شبیه هستیم.

نیش خند می زند و می گوید شاعر نشو.

و من بازجوهایم را چقدر دوس داشتم وقتی نیازی به مترجم نداشتیم و زبان مادری ریشه هایمان را به هم می رسانید. من از صدای زنگ دار این مترجم کلافه شده ام. کاش زودتر شب شود تا به خانه ام  , اوین , بازگردم.

مثه اینکه انگار

 

بین خلیج و خزر اقیانوسی است آرام که من مثه اینکه انگار دلم می خواهد بزودی برایش تنگ شود.حاجی می گوید از هجرت می ترسم و من با تبلیغات فرافکنانه هجرت در بوق می کنم. ولی حاجی..! بخدا من بیشتر می ترسم. می ترسم خوب نخوابم آخر من باید به ریشه هایم وصل شوم نه اینکه من یک آواتارم. نه. ریشه های من طعم دارد. طعمی تلخ. اما نوش دارو. گاهی حمام فین. گاهی محمودآباد مستوفی.گاهی اوین.

یه کم مشکوک

 

از اون وقتی که بادهای قزوین و بغل می گرفتم و هر روز صبح تمام منظره ی باغ رویرو رو هضم می کردم چند سالی گذشته ، هوای تهران این روزا یه کمی مشکوکه.

درسته که اشعه های آفتاب رو به جای احساس بیشتر تبدیل به ویتامین D  می کنم ولی انگار دلم برای کسی تنگ شده.

انگار که پرنده ای می خواد بنّائی کنه اینجا،هر چند امیدی به این درخت نیست.

پشت ِ فيش

 

 

دوس دارم پشت ِ فيش عکس ِ گاو بکشم که جاي نقشه ي  جهان روش عکس ِ يه گربه داشته باشه ، ولي درياي خزر ِ گربه هه بزرگتر از دوازده در صد باشه ..

ـــ شماره ۱۶ آقااا ..؟!

ـــ هان ، آره ، ببخشيد

دهنم سوخت ، از ترس ِ اينکه نگرانم نشه و زود برگردم خونه ، چقد تند تند خوردم ، اين لعنتي هميشه خاموش ميشه .

حسابي تو سطل ِ آشغالم ، کاش حداقل فهميده باشه خاموشم.

 

هشت ماهه

حالا یا فرقی نمی کنم براش یا خسته شده ازم ، دعوا سر این نیست.

یه دوستی می گفت مثه نوزاد هشت ماهه می مونی ، منظورش این بود که تا چیزی جلو چشمته ، یادته.

تا اونجا که یادمه هیچ وقت جلوی چشمم نبوده.

سوال اینه که این چه جور هشت ماهه ایه که همه چی یادشه وقتی هیچ وقت نمی بینتش.

 فکر کنم احساس کنه یه چیزی بافتم.

مبارکت باشه

 

چه فرقی می کنه امروز صبح بیدار شی یا نه

چه فرقی می کنه خواهرت بچه اشو سقط کنه یا نه

چه فرقی می کنه پدرت بدونه کی مردی

چه فرقی می کنه برات

وقتی خدا ارحم الراحمینه

مبارکت باشه برادر