خواهم که شرح گویم می‌لرزد این دلم

زیرا غریب و

نادر و

بی ما و

بی‌منیست ...

[قسم به زمان، که ما انسان را در رنج آفریدیم]

ثانیه‌های پایانی

اگر آن دقایق واپسین را از من گرفته بودند

هیچ‌گاه هیچ واقعه مهمی در زندگی‌ام رخ نمی‌داد

من ملکه‌ی ثانیه‌های پایانی ام

می‌دانی

آدم‌ها پیش از آنکه مهلت‌شان تمام شود

نااُمید می‌شوند

همین است که می‌گویم

اُمید

یعنی ایمان داشتن به معجزه

حتی پس از آنکه مهلت‌ات سر رسیده باشد

خلوتِ امن

گوشه‌ای آرام را به اختیارِ خود گرفته‌ام

خلوت‌ترین پناهگاهِ دنیا شاید

در ساحلِ یک رودخانه‌ی آرام

زیر درختانِ سالخورده‌ی چنار و زبان‌گنجشک

و کنارِ امن‌ترین آدم‌های جهان . . .

هر سال پیش از آمدنِ پاییز

اولین باران را به انتظار می‌نشینم

تا یک بارِ دیگر خروشِ رود را دیده باشم

و پیش از هر بهار

هر روز به درختچه‌ی پَر خیره می‌شوم تا کی گُل دهد

باید بروم

کسی پشت در ایستاده و صدایم می‌زند

چقدر زمان سریع‌تر می‌گذرد وقتی که مسافری

می‌خواهم عقربه ساعت را محکم نگه دارم

می‌خواهم آدم‌های اینجا را مُجاب کنم که نگذارند بروم

می‌خواهم بهانه‌ای برای ماندم پیدا کنم

اما تمامِ بهانه‌هایم را پیش‌تر مصرف کرده‌ام

و آنکسی که پشتِ در ایستاده، طاقت‌اش رفته است

باید بروم

شاید در یک غروبِ دلگیرِ پاییز

-چند روز پیش از پاییز 1403-

پانزدهمی دیگر

امسال هم

امروز هم

و امیدی را که در دلم پایانی‌ش نیست . . .

سقوطِ مردّد

چند ماه پیش پایم لیز خورد

و از لبه‌ی یک پرتگاه خیلی بلند افتادم

موقع لیز خوردن، باز‌ویم گیر کرد به یک ریسمانِ نازک و پوسیده

آن ریسمان نگذاشت سقوط کنم اما؛

هر روز که بیدار می‌شوم، در آستانه‌ی سقوط ام

هر روز قبل از بیدار شدن،

یک مرتبه خوابِ سقوطِ خودم را دیده‌ام

هر روز از تخت که پایین می‌آیم،

تمامِ تن‌ام خسته‌ی مبارزه‌ی نفس‌گیر شب قبل است

برای اینکه خودم را بالا بکشم

و هر شب که به رختخواب می‌روم،

نمی‌دانم که ریسمان بناست

تا فردا هم دوام بیاورد یا نه؟

این ریسمان بالاخره روزی پاره می‌شود

و کسی نمی‌داند

که آن روز قبل از آنکه ریسمان پاره شود

کسی دستم را گرفته است؟ یا نه . . .

تداعی تجربه

چند وقتی بود دنبال واژه‌ای مناسب برای توصیف‌اش می‌گشتم

و نمی‌یافتم.

آن حالی که کسی در حال زیستن آن چیزی است

که تو پیش‌تر زیسته‌ای.

مثل بوی عطری که به یکباره خاطراتت را

می‌کوبد توی صورتت!

این یکی تجربه‌ای دفعی نیست؛ تجربه‌ایست تدریجی.

گذشته‌ات را مثل قالبی می‌بینی که شخص دیگری توی آن فرو رفته است.

ذره ذره توی تن‌ات رسوب می‌کند؛ و توی ذهن‌ات.

حالا داری «اکنون» و «گذشته» را هم‌زمان زیست می‌کنی.

غم‌انگیز آنکه «اکنون» را تنها با کالبد بی‌روح‌ات،

و «گذشته» را، با تمام جان و روان و ذهن و خیال‌ات زندگی می‌کنی.

غرق می‌شوی توی خاطرات

و غرق می‌شوی

و غرق می‌شوی . . .

و کام‌ات تلخ می‌شود

و ذره ذره ذره گذشته را به‌خاطر می‌آوری

تمامِ آنچه تلاش کرده بودی از یاد ببری

تمام اشتباهاتی که بخاطرش خودت را نبخشیده بودی.

اسم‌اش را «تداعی تجربه» گذاشته‌ام؛

و چه تلخ است وقتی می‌بینی کسی، بسیار بهتر از تو

گذشته‌ات را می‌زید، بی اشتباهاتِ تو!

و چه تلخ‌تر است وقتی کسی، خود را، آنچنان که تو زیسته‌ای، می‌زید

سرشار از تو و اشتباهات تو!

هیچ‌کدام‌اش را دوست نداری،

فقط می‌خواهی نباشد

و نبینی

و ندانی

و هیچ‌گاه به‌خاطر نیاوری.

وطن

اینجا مثل خانه‌ام شده

مثل وطن‌ام

دلتنگ‌اش می‌شوم، درست مثل خانه‌ای قدیمی در شهر دورافتاده‌ی پدری که دل‌ات می‌خواهد

بعد از چند سال که بازمی‌گردی، هنوز دست‌نخورده مانده باشد.

فقط گاهی بروی، گلدانی تازه ببری، آینه‌هایش را پاک کنی، چای دم کنی

و بعد از نوشیدن چای‌ات، برگ‌های گلدان‌اش را ببوسی

و بروی تا .... چند سال دیگر با حال و هوای دیگر.

این گلدان جدید را می‌گذارم این گوشه

دارم تماشایش می‌کنم و چای‌ام را می‌نوشم ...

سی‌وپنج سالگی

امروز هجدهم مرداد است. یک چهارشنبه معمولی. چند روز پیش

سی‌وپنج ساله شدم. یک تولد معمولی و یک رفع تکلیف معمولی.

نشسته‌ام به محاسبه خساراتی که در این دهه به بار آورده‌ام.

اگر در بیست‌وپنج سالگی می‌دیدم که ده سال بعد در یک بعدازظهر

معمولی مثل یک آدم خیلی معمولی انتظاراتم از خودم آنقدر زمینی

و معمولی است، بی‌شک ساعت‌ها مبهوت می‌ماندم. باورم

نمی‌شود آنقدر خطر نکرده‌ام که دست‌کم با خودم بگویم ارزش‌اش

را داشت!

راستی مگر آرامش در زمره زیستن به شمار درمی‌آید؟

می‌بینی؟ آدم از معمولی بودن چقدر رنج می‌کشد! می‌دانم لحظه

عزیمت از جهان، همان لحظه خاصِ معروف «گذر عمر از پیش چشم

در چند ثانیه»، آدم فقط لحظاتِ خاص و غیرمعمولی‌اش را به‌خاطر

می‌آورد. پس لابد هراس دارم از اینکه در آن فرصتِ کوتاه، ناچار

شوم برای شمردنِ خطر کردن‌هایم در زندگی، تامل و درنگ کنم!

اگر بپرسندم که چند سال از این سه‌ونیم دهه را زیسته‌ای،

شاید بگویم پنج سال. فقط پنج سال؟ پس باقی‌اش چه؟ مگر

می‌شود این همه شوق و حسرتِ زیستن داشت و آن را چنان که

شایسته است، نزیست؟ مگر میلان کوندرا نمی‌گفت برای زیستن

بدون تمرین به این جهان آمده‌ایم و فرصت جبران هم نخواهیم داشت؟

حالا دیگر کوندار هم در این دنیا نیست تا توی گوش‌ام بزند و بگوید

آهای؟ حواست هست؟ پنداری که هیچ نزیسته‌ای!

می‌خواهم به عادت همیشه که واله‌ی پاییزم، تقویمم را از

مهر تا مهر بگیرم، سالِ شومی بود که با بلوای پاییز آغازید و

با دریغ و حرمانِ تابستان رو به پایان است.

اگر خوش‌بین باشم، سه‌ونیم دهه دیگر را هم در این جهان

خواهم بود، و اگر بخت‌یار باشم، از این میزان پنج سال عایدم

می‌شود. می‌بینی؟ محاسبه خسارات عمر در یک ذهنِ خسته

اینگونه است.

***

این چه زیستن است؟ تاب‌آوری و بقاست! من هنوز هم عاشقم اما،

دیگر عاشقی کردن برایم کافی نیست. اضطراب نبودن‌اش می‌هراساندم

اما، میانِ اضطراب این همه نزیستن‌های مُعلق، گم شده است.

لحظاتِ ناب ساختنی نیستند، قابلِ برنامه‌ریزی هم نیستند.

کافی‌ست هراس برایت بی‌معنا باشد؛ کافی‌ست به قدر کفایت

بی‌دل باشی آنگاه به پیشوازت می‌آیند؛

سینه‌ی صبحدم از چاک چه پروا دارد؟...

روزهای نبودن‌ات

تو برای همیشه رفته‌ای

و من

باید تمام روزهای بودن‌ات را

به‌طور مساوی

بین روزهای نبودن‌ات تقسیم کنم...

 

تنهایی‌ام

پس از یک حمام طولانی

تن‌ام را به عطر آغشته می‌کنم

موهایم را شانه می‌زنم

لباس‌های زیبایم را می‌پوشم

گوشواره‌هایم را می‌اندازم

دو فنجان چایی‌نبات می‌گذارم روی میز

آرام در صندلی فرو می‌روم

و مودبانه به تنهایی‌ام سلام می‌کنم . . .

برای پانزدهم مرداد ...

پیش‌ترها، 31 ساله شدنم آنقدر به نظرم دور می‌آمد، که هرگز تلاش نکرده بودم

31 سالگی‌ام را متصور شوم؛

اینکه چقدر تغییر کرده‌ام؟ به آروزهایم رسیده‌ام؟ چطور لباس می‌پوشم؟

مدرک تحصیلی‌ام چیست؟ شغلم چیست؟ کجا زندگی می‌کنم؟

شاید هم بد نبوده که تلاش نکردم، چون بی‌شک تلاشی بیهوده می‌نمود.

احتمالا اگر آن موقع به این سوال‌ها جواب می‌دادم، مثلا می‌گفتم در 31 سالگی

فضانورد هستم، اصلا روی زمین زندگی نخواهم کرد، احتمالا یا در مدار زمین

خواهم بود یا در کره‌ی ماه، و اینجور جواب‌های عجیب و غریب.

درواقع قبل‌تر ها تصورم این بود که من روی زمین یا توی دنیا جا نمی‌شوم!

اما انگار هرچه دارم بزرگ‌تر می‌شوم، مدام در جای کوچک‌تری جا می‌گیرم،

آنقدر که بعضی وقت‌ها حس می‌کنم لباسم برایم بزرگ است! می‌گویند آدم

وقتی غمگین می‌شود، کوچک می‌شود، توی خودش فرو می‌رود، معنی‌اش

این است که هرچه بزرگ‌تر می‌شوم، غمگین‌تر می‌شوم؟ 

حالا دیگر از خیر فضانورد شدن گذشته‌ام، اما تردید ندارم بالاخره روزی

پروانه می‌شوم،  و با نخستین آتش، خواهم رفت ...

 

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو

واندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن

وانگه بیا با عاشقان، هم‌خانه شو هم‌خانه شو ...

و اکنون سی‌سالگی ...

 برای زادروزم آرزو کرده بود که تا نفس می‌کشم عاشقی کنم

قسمت نبود سوال کنم؛ که این چه سودایی‌ست در دل آدمیزاد

که عاشق بودن را عیش می‌داند و نه رنج؟

این رنج مدام چه داغی‌ست بر سینه؟

و این قلب بی‌قرار در سینه، تا کجا تپیدن در این خانه‌ی تنگ را تاب می‌آورد؟

هرگز به آنچه برای سی‌سالگی خواهم نوشت، نیاندیشیده بودم.

راستش تا چند روز پیش مدام با خودم چانه می‌زدم، هی تقویم می‌آوردم،

تا مگر راه گریزی بیابم که «هنوز بیست‌ونه‌ساله ام». اما دریغ

حتی تا آنجا پیش رفتم که زار زار گریه کنم برای سی‌سالگی‌ام

اما فایده نداشت

مفری نیافتم ...

کار به آنجا کشید که تا ساعت ۱۸ چهاردهم امرداد

هم‌چنان ایستادگی کردم ...

ناگهان چیزی در درونم به زمین افتاد

انگار از خواب پریده باشم

یا نه، به خوابی عمیق فرو رفته باشم

فرقی نمی‌کند

نتیجه یکسان بود 

ناگهان سی‌سالگی‌ام را دوست ‌‌داشتم

روبروی آینه ایستادم

برای نخستین بار به عمق چشم‌های خودم خیره شدم

گفتم این تویی

با تمام آنچه با تو زاده شد

با تمام آنچه زیسته‌ای

با تمام آنچه بر تو رفت

و حالا مقابل خودت ایستاده‌ای

با تمام زنانگی‌ات

حالا تمام تجربه‌های زیسته‌ات در تو نشست کرده

نه حرصی مانده نه ترسی

تنها اگر یک چیز را در تمام این سی‌سال از دست داده باشی

جز این نیست: زندگی در دم

راستش سه سال آخر منتهی به سی‌سالگی را

هیچ ندانستم که چگونه گذشت، از ترس سی‌ساله شدن ...

حالا که سی‌ساله‌ام، آرام گرفته‌ام، آرامشی آمیخته به بی‌خیالی خاصی ... 

فارغ از دغدغه‌های بیهوده‌ام حالا

آنقدر که حتا به واژه‌هایم فکر نمی‌کنم

حالا ای سی‌سالگی؛

یک روز تو را زیسته‌ام

و می‌دانم بناست که دوستت بدارم ...

 

و تو برای ابد رفته‌ای

خانه‌ات دور نیست؛


جایی‌ست در همین نزدیکی؛


بی‌که دری داشته باشد

که برآن بکوبی

تا صاحب‌خانه را هُش‌داری

که میهمانی بر آستانه در انتظار است.

گویی صاحب این خانه همیشه به میزبانی نشسته است.

خانه‌ات دور نیست؛

بی‌که از شاهراه‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌ها گذر کنی

و خانه‌به‌خانه پلاک‌ها را بگردی


کافی است سه‌شماره را به خاطر بسپاری تا بیابی‌اش.


خانه‌ات دور نیست؛


خانه‌ات همین نزدیکی‌هاست؛


خودت اما،

به شماره‌ی روزها و ماه‌ها و سال‌هایی که گذشت،

دورتر و دورتر می‌شوی، به مثابه آهوی گریزپایی که دام دیده باشد ...

به مثابه پلنگی که بر ستیغ کوه

به صید ماه دست افکنده و کمر بسته باشد اما

در مرز بیداری و رویا، جایی که هیچ‌کس نمی‌داندنش کجاست، ناپدید گردد.


حالا هشت زمستان گذشت از زمستانی که تو مشغول مُردنت بودی؛

بهار زودتر از آنچه می‌پنداشتیم رسیده بود

و تو بی‌آنکه فرصت بوییدن گلی را یافته باشی،

زیر خروارها خاک مدفون شدی؛

به مثابه بذر گُلی که زمستان در خاکش نهاده باشند

تا در بهار شکوفه دهد.

و تو از زهدان خاک زاده شدی؛

بی‌هیچ‌کلامی، بی‌که یارای نفس کشیدن‌ات باشد.

و دوباره به خاک بازت گرداندند که تا ابد آبستن تو باشد؛

خنده‌هایت، برگ‌ها و فاصله‌ی شوم میان اسفند و فروردین،

اسفندی که تو را با خود بُرد و فروردینی که آن سال، زادنت را تکرار نکرد.


و هنوز بر روی زمین، کسی در انتظار است تا از میانه‌های مه به‌در آیی

و با خنده‌های بی‌مانندت، بگویی:

«وعلیکم، خواستم بگویم مرگ شوخی بی‌معنایی بیش نیست...»


شاید هنوز یادت بیاید پیمان بسته بودیم که هرکداممان زودتر رفت،

از آن جهان بگوید برای آن‌دیگری . . .


و هشت سال است که تو لام تا کام سخن نگفته‌ای.


معنایش فقط یک چیز است و بس؛

جهانی در انتظار ما نیست و تو برای ابد رفته‌ای ...


______________


پ.ن. برای پرویز ... که دیگر نیست... که هرگز نخواهد بود

بامداد بیست و هشت سالگی

 


بامداد بیست و هشت سالگی ام ...

 

کمی بعیدتر از آنچه می پنداشتم

 

تنها به این دلیل می نویسم که بعدها بیایم،

 

بخوانم، و بگویم آه ای بیست و هشت سالگی ...

 

 

زادروزمان

 

هر سال

 

زاده می شدم

 

زاده می شدی

 

و سخن های نهان من و تو

 

امسال

 

زاده شدم

 

بی که زاده شوی ...

 


 

*پ.ن. اولین زادروز بی تو پس از آمدنت ... کمی تلخ تر از آنچه می پنداشتم

تو و بهار و من

فروردین که می‌شود

تو و بهار

به خانه‌ام می‌آیید

و درختان مغموم

لای خنده‌هایت شکوفه می‌دهند

تو ... اما همیشه

زودتر از بهار می‌روی ...

زاینده رود در چشمهایت

 

زاینده رود

 

از نگاه تو جاری می شود در من

 

و پل های جهان

 

برای عبور از رودهایت

 

صف می کشند

 

______________________________________

 

پ.ن. به بانوی زایندگی و مهر ، به زهره ی مهربانم که جاری

 

شدن زاینده رود ، شادی را دیگر باره به چشمانش هدیه داد.

 

دلتنگی

 

و درختِ لیمو

 

هرچه بیش‌تر برگ می‌دهد

 

جدایی‌مان قد می‌کشد

 

،دلم به اندازه‌ی تمام چراغ‌های جهان

 

تنگِ توست

 

 

پای ماندنم نمانده

 

 

با پای خودم به خانه‌ات آمدم

 

با پای تو باز می‌گردم

 

 

 

 

سرزمینم

 

 

سرزمینِ من تویی

 

کافی ست کوچ کنی

 

آواره می شوم . . .

 

 

 

زاده شدیم

 

 

به دنیا می آیی

 

به دنیا می آیم

 

هر سال بهمین سادگی خلاصه تر می شویم   .   .   .

 


پ.ن. تولدمان مبارک ، بازهم کنارم هستی و دلگرمم

 

 

تاوان ...


چه می خواهی؟


چگونه؟


تاوان؟


چه تاوان می خواهی؟


مرا؟ به تمامی؟


پس آزارم می دهی


عشق را به من بسپار . . .




پ.ن. شاعرش را نمی شناسم


من و تو و بهار


تو می دانی من از کدام گل از کدام کوچه سخن می گویم


من رازِ کوچکم را بر گونه های تو کاشتم


تمامِ بهار را از پنجره ی تو چیدم


و در دامن-ام به خانه آوردم


تو می دانی تو می دانی من از کدام خانه سخن می گویم 




پ.ن به آفریننده ی بهار در دستهایم ...

زن بودن


گفتم دل به دریا نزن


دوباره حال دریا خراب است


. . .


تو اما سخن نمی گفتی


. . .


- گفته بودی مرا از تمام طوفان ها دوست تر میداری ،


برای کدام طوفان دل به این غوغا می دهی؟


. . .


تو اما سخن نمی گفتی


. . .


حالا من


مادرِ تمام گوش ماهی هایی شده ام 


که برایشان لالایی می خواندی


و خوب می فهمم که زن بودن ، سخت ترین


کار جهان است !


تو مشغول رفتنت بودی و من


برایت شال می بافتم


و خوب می فهمیدم که زن بودن ، محال ترین کارِ


جهان است !


. . .


حالا تمام طوفان های جهان به خانه بازگشته اند


تو اما دیگر نخواهی آمد


و من خوب می دانم که زن بودن ،


بیهوده ترین کارِ جهان است . . .





پ.ن. برای کسی که ترس برنگشتنش بزرگ ترین ترس دنیاست و

هنوزم فکر می کنم یه روز با یکی از همین طوفان ها برمی گرده ...



وقتی دلم تنگ است


انگار دریا بزرگ تر می شود


وقتی دلم گرفته است !


پرندگان گرفته تر می خوانند


باران تند تر می بارد


دلم که می گیرد ؛ حتا پیراهنم برایم بزرگ می شود !


. . .


انگار از تمام قطارهای جهان جا مانده ام


وقتی دلم گرفته است !



باز زادم


چله ی زمستان بود که


 مادرم خواب دید


درخت خشکیده ی انار


انجیر داده است 


هنوز جنگ تمام نشده بود که تو


برخلاف عادت آن روزهات


مرا از کیسه ی بالایی ها کم کردی


و انداختی - م توی کیسه ی زمینی ها ...


*پ.ن.  برای تولدم و تولدش که پیش از من به زمین آمد و صدایم زد تا بیایم و زندگی را تجربه کنم ...



بی سرزمین


شاخه های توت را تکان می دادی


و دامن من به وسعت درخت های جهان قد می کشید


تمام گنجشک های کوچه در دامن من مادر شدند


هرروز از چشم هات ماهی می گرفتم


آنقدر بی هوا به آب زدی


که تمام سنگ ها در دست های من ساحل شدند


حالا آنقدر بزرگ شده ای که به دریاهای دور رفته ای


حالا آنقدر بزرگ شده ام که خطر کردنت آب در دلم تکان نمی دهد


هیچ جغرافیایی مادرم نمی شود


هی خودم را توی کوله پشتی ام می اندازم


بندهای کتانی ام را در سرزمین خودم می بندم


در سرزمین تو باز می کنم


می بندم


باز می کنم


با کیف زنانه و کفش های بلند


نمی شود به جغرافیا پشت کرد ...



پرده


پرده روایت می کرد


از بهاری که در راه بود


از زمستانی که گذشت


از آدم های جورواجوری که می آمدند و می رفتند


من اما در این سوی پرده


تمام فصل ها برایم پرده بود !



برزخ


هیچ قانونی مرا در بر نمی گیرد

و هیچ قاعده ای تو را دگرگون نمی کند

بیا همدیگر را برداریم و به جهانی ببریم

که بی خیالی من با نگرانی های بزرگ تو کنار بیایند

اینکه دستم را بگیری و از خانه ی پدرم به خانه ی پدرت ببری

چیزی را عوض نمی کند

اینکه مرا از تمام دنیا بگیری و به دنیای خودت بدهی

دنیاهایمان را مشترک نمی کند

بیا همدیگر را بدزدیم

تا آدابِ هم را بیاموزیم

تا واژه‌نامه‌هایمان

از دو قبیله ی دور بیگانه تر نباشد ...


پ.ن. نمی دونم چرا حوصله نداشتم تمومش کنم ...

بهانه ی بودنم ...


به خورشید لبخند که می زنی


روز بیدار می شود


تمام طلوع های جهان تو را به خاطرم می آورند


و یک بوسه ات کافی ست


تا تمام شمعدانی های کوچه را بیدار کند


تمام گل های جهان تو را به خاطرم می آورند


......


درختان انار و نخلستان ها


در برق چشم هایت شکوفه می دهند


و باران که می بارد


عطر دامنت را تازه می کند


همه ی  وطنم


در دامن تو خلاصه می شود


و قبله گاهم ، پیشانی بلند  توست


........


مرا به خواب کوهستان ها ببر


تا آواز چکاوک ها ، در آغوشت  بیدارم کند


مرا از این کابوس بیدار کن


من هنوز از گم شدنت میان چادرهای سیاه می ترسم


تمام کوه های جهان ، تو را بخاطرم می آورند ...





پ.ن. به بهانه ی زندگیم ، امید زندگیم ، کسی که با بودنش همه هستند 


و بی بودنش هیچ کس نیست ... به عشق زندگی ام ، به مادرم ...