معرفت روباهی که از شرم دوستانش سکته کرد .
نامش اصغر ... است، هفت سالی میشود که میشناسمش. نخستین بار در ارتفاعات بالادست تنگ زندان واقع در شمال منطقه حفاظت شده سبزکوه دیدمش … او یکی از محیطبانهای پاسگاه چهارتاق در جنب ناغان بود؛ محیطبانی که افتخار میکند به رسالتی که برعهده گرفته است …
چندی پیش دوباره او را دیدم، اینبار در کنار زاینده رود و در نزدیکیهای منطقه حفاظت شده شیدا …
برایم داستانی را تعریف کرد که تکانم داد و اشک از چشمانم جاری ساخت … قرار است یک گروه فیلمساز، ماجرایی را که او دیده است، تبدیل به یک فیلم کند … اما تا آن زمان، فکر میکنم کمترین قدردانی از او و از روح بلند آن روباه شیدا، آن است که شما خوبان روزگار و مخاطبان عزیز دلنوشتههایم را هم از آن آگاه کنم.
اصغر میگوید: روزی که مشغول گشت زنی در منطقه حفاظت شده شیدا بوده است، متوجه انباشت مقداری لاشه مرغ میشود که احتمالاً از طریق مرغداریهای محل و پنهانی در آن ناحیه تخلیه شده بودند. وی میگوید: در همان لحظه که میخواستم به سمت لاشهها حرکت کنم، دیدم یک روباه به سرعت به سمت آنها رفته و میکوشد تا لاشهها را استتار کند و سپس از منطقه دور میشود … اصغر هم بلافاصله خود را به محل استتار رسانده و جای مرغها را عوض میکند …
از او میپرسم: چرا این کار را کردی؟ میگوید: میخواستم ببینم آیا واقعاً آنقدر که میگویند: روباهها باهوش هستند، درست است یا خیر؟
خلاصه اصغر گوشهای کمین میکند تا روباه دوباره برگردد … منتها اینبار با کمال تعجب، درمییابد که روباه قصهی ما تنها نیست و با خود چند روباه دیگر را هم آورده است. آنها اما هر چه میگردند، لاشه مرغها را نمییابند … تا سرانجام، همهی روباهها خسته شده و به دور روباه اصلی، حلقه میزنند …
اصغر میگوید: آنچه که داشتم میدیدم، برایم باورکردنی نبود و اگر با چشم خودم نمیدیدم، امکان نداشت که قبول کنم … زیرا روباهی که در مرکز حلقه ایستاده بود، نخست به تک تک روباهها نگاه کرد و آنگاه، ناگهان مانند یک لاشه بر زمین افتاد و بیحرکت ماند …
اصغر خود را بلافاصله به محل رساند که سبب شد تا دیگر روباهها منطقه را ترک کنند … اما به این نتیجه رسید که حقیقتاً انگار روباه مرده است! او حتا به سرعت دامپزشک منطقه، آقای دکتر تراکنه را هم خبر کرد؛ اما او نیز نتوانست کاری بکند … زیرا واقعاً روباه مرده بود … حیرتانگیزتر آن که پس از معاینه و کالبدشکافی لاشه حیوان، معلوم شد که روباه قصه ما در اثر ایست قلبی، جانش را از دست داده است!
آری … روباهها هم ممکن است چنان در پیشگاه رفقای خود، احساس شرمساری و خجالت کنند که توان از دست داده و سکته کنند.
روباه شیدا، بی شک روباه بامرامی بود که دلش نمیخواست به تنهایی آن همه غذا را بخورد و برای همین رفقایش را خبر کرد … و بیشک، من اگر جای اصغر بودم، آن آزار را روا نمیداشتم و میگذاشتم تا آنها از آن غذا بی هیچ ترسی نوش جان کنند … اما عملکرد اصغر سبب شد تا دریچهای دیگر به سوی جهان حیوانات گشوده شود و ما دریابیم که چه قوانین و سلوکی در بین آنها جاری است …
روباهها، انگار جوانمردی و رفاقت و مرام و شرمندگی را خوب میفهمند؛ باید به آنها احترام نهاد و این جوانمردانه نیست تا عدهای سنگدل به نام شکارچی، این حیوانات محترم را نامحترمانه آزار رسانند و یا حتا هدف گلوله مرگبار خود قرار دهند.
منو چهر بلیده
این شعر را
با خودکار قرمز بخوانید
در سطر اول چند کلمه چاقو خورده اند
و پایانش به جرم های سیاسی
اعتراف دارد
شاعرش یک احمق است
که هنوز اسم معشوقه اش را نمی داند
این شعر را با صدای بلند بخوانید
تا مادران نگران از دل خاک برخیزند
(2)
نمی توانم دستت را بگیرم و
ببرمت پاریس
یا ویسکی بنوشیم وسط ونیز
همین شیراز پر از ناز خودمان هم
شهر قشنگیه ...
مرا که می شناسی
حتی آدرس رستوران های شیک
شهرمان را نمی دانم
اما سر همین کوچه
کنار آن نانوایی
کبابی می شناسم که دل کباب می کند
می آیی؟
(3)
این شهر شاعر نمی خواهد
باید بر دارم سرم را
از روی ساطور ...
پشت آن حرف ها ...
پوتین ها ...
افتاده روی زمین
بر دا رم
سرت را از روی شانه ام برندار
دارد فکرهایی به سرم می زند
(4)
جای من خواب می بینند
قدم می زنند ...
فکر می کنند ...
باورت نمی شود
حتی جای من عاشق می شوند
مردم دارند با من چکار می کنند ؟!
(5)
تا فردای تولد تو
دو روز مانده
روزی که دارد می گذرد
و امروز که تمام نمی شود
(6)
نمی دانم
ابتدای این اقیانوس
به چشم های تو می رسد
یا انتهایش
و یک نمی دانم دیگر
این را از تو بپرسم یا از اقیانوس
چقدر من نمی دانم چشم های تو زیباست
(7)
تمام دیشب
تنها موهایت را شانه می کردم
آدم وقت نمی کند
حتی با تو بخندد
(8)
می دانی
شاعر بودن
کجایش درد دارد
اینکه عاشقانه ای نوشته باشی
و بعد کسی نباشد
کسی نباشد ...
کسی نباشد ...
کجایی لعنتی تا برایت بخوانمش
...
( 9)
روزی زنی در تو
متولد می شود که عاشق من است
و میمیرد مردی در من
که روزها عاشق تو بود
سالها بعد ما برای دوست داشتن هم
دوباره به دنیا می آییم
و این بار دیگر هیچ راه گریزی
در میان نیست
تو ماهی قرمز کوچکی می شوی
در رودخانه های من
و من برای دوست داشتنت
دل را به دریاها می زنم
...
می شود مرا با آن مردی که می خندد عوض کنید؟ این خودم را دوست ندارم
سروده ی: منوچهر بلیده