ورق پاره های من
زمانم ایستاد ...
و تو از پشت ابرهای انتظار خود نمایی کردی
این روزها هوای دلم آفتابی شده
درخت خستۀ باغ زندگی ام در پاییز به شکوفه نشسته
سالها به انتظارت زمان سوزاندم ، و چشم به چهار چوب آسمان دوختم
تو در مهر به دلم مهر را دعوت کردی و در قاب زمانم قبله می شوی
و من نماز گذار ثانیه های نگاهت میشوم و تو ، نور زندگی ام
جای پا های تو هنوز نیامده بر روی پود قلبم نقش بسته
تارهای قلبم همه شده از جنس عشق تو
و تو این انتظار را بعد از سالها شکستی ...











